داستان كوتاه (25)
ناز ناشناختني
شيوانا را به دهكده اي دوردست دعوت كردند تا براي آنها دعاي باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شيوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ايشان رحم كند و باران رحمتش را بر زمينهاي تشنه سرازير نمايد .
اما ساعتها گذشت و باراني نيامد. كم كم جمعيت از شيوانا و دعاي او نااميد شدند و لب به شكايت گشودند. يكي از جوانان از لابلاي جمعيت با تمسخر گفت: آه اي جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل مي كني! وقتي نمي تواني از دعايت باران بسازي. حتماً از حرفهايت هم نتيجه اي حاصل نمي شود.
عده زيادي از جوانان و پيران حاضر در جمع نيز به جوان شاكي پيوستند و شيوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هيچ نگفت و در سكوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتي جمعيت خسته شدند و سكوت كردند به آرامي گفت: آيا در اين دهكده فرد ديگري هم هست كه به جمع ما نپيوسته باشد!؟
همان جوان معترض گفت: بله! پيرمرد مست و شرابخواره اي است كه زن و فرزندش را در زلزله ده سال پيش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده و ناشناختني را قبول ندارد. شيوانا تبسمي كرد و گفت: مرا نزد او ببريد! باران اين دهكده در دست اوست.
جمعيت متعجب، پشت سر شيوانا به سمت خرابه اي كه پيرمرد در آن مي زيست رفتند. در چند قدمي خرابه پيرمرد ژوليده اي را ديدند كه روي زمين نشسته و با بغض به آسمان خيره شده است. شيوانا به نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسيد: آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوي او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمي كني!؟
پيرمرد لبخند تلخي زد و گفت: همين آسمان روزي با خراب كردن اين خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سياه نشاند. تو چه مي گويي!؟
شيوانا دست به پشت پيرمرد زد و گفت: قبول دارم كه مردم دهكده در اين ده سال با تنها گذاشتن تو، خويش را مستحق قحطي و خشكسالي نموده اند، اما عزت تو در اين سرزمين نزد ناشناختني از همه، حتي از من شيوانا هم بيشتر است. به خاطر كودكان و زناني كه از تشنگي و قحطي در عذابند، ناز كشيدن ناشناختني را قبول كن و درخواستي به سوي بارگاهش روانه ساز.
پيرمرد با چشماني پر از اشك رو به آسمان كرد و خطاب به ناشناختنـي گفت: فكر نكن هميشه منت تو را مي كشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو مي خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه اين سرزمين ابرهايت را به سوي اين دهكده روانه كني.
مي گويند هنوز كلام پيرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقي ظاهر شد و قطرات باران باريدن گرفتند. شيوانا زير بغل پيرمرد را گرفت و او را به زير سقفي برد و خطاب به جمعيت متعجب و حيران و شرم زده گفت: دليل قحطي اين دهكده را فهميديد!
در اين سالهاي باقيمانده سعي كنيد قدر اين پيرمرد و بقيه آسيب ديدگان زمين لرزه را بدانيد. او بركت روستاي شماست. سعي كنيد تا مي توانيد او را زنده نگه داريد.
سپس از كنار پيرمرد برخاست و به سوي جواني كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد: صحنه اي كه ديدي اسمش معرفت است. من به شاگردانم اين را آموزش مي دهم.
داستان كوتاه (24)
حمل تحمل
شيوانا استاد معرفت بود. اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديك نزد او مي آمدند تا براي مشكلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت كه از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشكلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد.
مرد از شيوانا پرسيد كه آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين كه او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانكاه پيدا كند؟! در دست مرد قفسي بود كه داخل آن دو پرنده كوچك نگهداري مي شدند.
شيوانا دست دراز كرد و در قفس را باز كرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب كرد. يكي از پرنده ها پر كشيد و مانند تيري كه از چله كمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر كشيد و به زور خودش را از در كوچك قفس داخل آن انداخت! شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت.
مرد درحالي كه بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت: پرنده اي كه پريد و رفت ساكت ترين و زيباترين بود. درحالي كه پرنده اي كه برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فكر مي كردم اين كه آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است، اما دل غافل كه ساكت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حكايتي است نمي دانم!
شيوانا لبخندي زد و گفت: هر دو پرنده چيزي را تحمل مي كردند. آن كه رفت دوري از آزادي را تحمل مي كرد و وقتش كه رسيد به سمت چيزي پر كشيد كه آرزويش را داشت! اما اين دومي كه آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شكوه داشت خود تحمل كردن را تحمل مي كرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل كردن" را از دست بدهد!
مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي كه به آسمان خيره شده بود گفت: يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم كه قفس را انتخاب كرد؟
شيوانا سري تكان داد و گفت: تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع كرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد كنند. حال آنكه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي.
پرنده اي كه بخواهد برود راهش را مي كشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فكر نمي كند! تو همه اين سالها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي كردي.
داستان كوتاه (23)
هنوز نگران است
روزي زني نزد شيوانا استاد معرفت آمد و به او گفت كه همسرش نسبت به او و فرزندانش بي تفاوت شده است و او مي ترسد كه نكند مرد زندگي اش، دلش را به كس ديگري سپرده باشد.
شيوانا از زن پرسيد: آيا مرد نگران سلامتي او و بچه هايش هست و برايشان غذا و مسكن و امكانات رفاهي را فراهم مي كند؟! زن پاسخ داد: آري در رفع نيازهاي ما سنگ تمام مي گذارد و از هيچ چيز كوتاهي نمي كند! شيوانا تبسمي كرد و گفت: پس نگران نباش و با خيال راحت به زندگي خود ادامه بده.
دو
ماه بعد دوباره همان زن نزد شيوانا آمد و گفت: به مرد زندگي اش مشكوك شده است. او
بعضي شبها به منزل نمي آيد و با ارباب جديدش كه زني پولدار و بيوه است صميمي شده
است. زن به شيوانا گفت كه مي ترسد مردش را از دست بدهد.
شيوانا از زن خواست تا بي خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واكنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد شيوانا آمد و گفت: شوهرش روز قبل وقتي خسته از سر كار آمده و كسي را در منزل نديده هراسان و مضطرب همه جا را زير پا گذاشته تا زن و بچه اش را پيدا كند و ديشب كلي همه را دعوا كرده كه چرا بي خبر منزل را ترك كرده اند.
شيوانا تبسمي كرد و گفت: نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به كارش برسد. او مادامي كه نگران شماست، به شما تعلق دارد.
شش ماه بعد زن گريان نزد شيوانا آمد و گفت: اي كاش پيش شما نمي آمدم و همان روز جلوي شوهرم را مي گرفتم. او يك هفته پيش به خانه ارباب جديدش يعني همان زن پولدار و بيوه رفته و ديگر نزد ما نيامده و اين نشانه آن است كه او ديگر زن و زندگي را ترك كرده است و قصد زندگي با زن پولدار را دارد.
زن به شدت مي گريست و از بي وفايي شوهرش زمين و زمان را دشنام مي داد. شيوانا دستي به صورتش كشيد و خطاب به زن گفت: هر چه زودتر مردان فاميل را صدا بـزن و بي مقدمه به منزل ارباب پولدار برويد. حتماً بلايي سر شوهرت آمده است!
زن هراسناك مردان فاميل را خبر كرد و همگي به اتفاق شيوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بي اطلاعي كرد. اما وقتي سماجت شيوانا در وارسي منزل را ديد تسليم شد.
سرانجام شوهر زن را درون چاهي در داخل باغ ارباب پيدا كردند. او را در حالي كه بسيار ضعيف و درمانده شده بود از چاه بيرون كشيدند. مرد به محض اينكه از چاه بيرون آمد به مردان اطراف گفت كه سريعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتي او را بدهند كه نگران نباشند. شيوانا لبخندي زد و گفت: اين مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و بايد حرفش را باور كرد.
بعداً مشخص شد كه زن بيوه ارباب هر چه تلاش كرده بود تا مرد را فريب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداري مرد او را درون چاه زنداني كرده بود. يك سال بعد زن هديه اي براي شيوانا آورد. شيوانا پرسيد: شوهرت چطور است؟ زن با تبسم گفت: هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراين ديگر نگران از دست دادنش نيستم!
داستان كوتاه (22)
كم كردن سياهي زغال
شيوانا خبردار شد كه يكي از شاگردان مدرسه هر روز وقتي فرصت استراحت و تفريح فراهم مي شود، بقيه شاگردان را گرد خود جمع مي كند و در مورد خبرهايي كه در دهكده و همينطور مناطق دور و نزديك شنيده براي آنها ماجرا تعريف مي كند. اما با اين تفاوت كه همه قصه ها و حكايت ها و ماجراهايي كه نقل مي كند مربوط به حوادث زشت و قتل و سرقت و انسان آزاري و بقيه رفتارهاي ناپسند انسان هاي ناهنجار است.
شيوانا روزي آن شاگرد خوش سخن را در مقابل بقيه اعضاي مدرسه احضار كرد و با صداي بلند از او خواست تا ديگر از اين داستان هاي منفي و اتفاقات ناپسند بيرون مدرسه براي شاگردان چيزي نقل نكند.
آن شاگرد با اعتراض گفت: اما استاد اينها واقعيت جامعه بيرون مدرسه است و افراد مدرسه حق دارند با اين واقعيات آشنا شوند!
شيوانا پاسخ داد: اما مساله اينجاست كه بيرون مدرسه اتفاقات مثبت و دوست داشتني مثل محبت انسانها به همديگر و ازخودگذشتگي اهالي براي كمك به يكديگر و هزاران اتفاق اميدبخش ديگر هم رخ مي دهد. اما تو عمدا اتفاقات آزاردهنده و ناخوشايند را از دل اين هزاران اتفاق خوب بيرون مي كشي و فقط آنها را نقل مي كني.
از سوي ديگر به طور مستمر و دائم مشغول پر كردن ذهن شاگردان با اين داستانهايت هستي. نتيجه اين قصه گفتن ها از آدم هاي بد و رفتارهاي زشت اين است كه تو كمكم كاري مي كني كه براي شاگردان مدرسه قباحت و زشتي كارهاي ناپسند كمتر به چشم آيد و آنها باورشان شود كه بايد با سياهي زغال بسازند و آن را به هر قيمتي كه هست بپذيرند و با آن كنار بيايند.
چون اين عادي سازي كارهاي ناپسند در نظر شاگردان مدرسه حد پاياني ندارد و هر روز تو با قصه هاي ناخوشايند بيشتري به آن بال و پر مي دهي، كم كم به صورت يك امر جاافتاده در مي آيد و زشتي ها و پليدي ها ديگر آنقدر ناپسند به نظر نمي رسند. درحالي كه ما در اينجا جمع شده ايم تا زيبايي خوبي ها و پاكي ها را باور كنيم و به ديگران معرفي نمائيم.
داستان كوتاه (21)
زبان تبر
هيزم شكن تنومند اما بدخلقي در نزديكي دهكده شيوانا زندگي مي كرد. هيزم شكن بسيار قوي بود و مي توانست در كمتر از يك هفته يكصد تنه تراشيده درخت قطور را تهيه و تحويل دهد اما چون زبان تلخ و تندي داشت با اهالي شهرهاي دور قرار داد مي بست و براي مردم دهكده خودش كاري نمي كرد.
براي ساختن پلي روي رودخانه نياز به تعداد زيادي تنه درخت و الوار بود و چون فصل باران و سيلاب هم نزديك بود، اهالي دهكده مجبور بودند به سرعت كار كنند و در كمتر از دو هفته پل را بسازند. به همين خاطر لازم بود كسي نزد هيزم شكن برود و از او بخواهد كه كارهاي جاري خودش را متوقف كند و براي پل دهكده تنه درخت آماده كند.
چند نفر از اهالي نزد او رفتند اما جواب منفي گرفتند. براي همين اهالي دهكده نزد شيوانا آمدند و از او خواستند به شكلي با مرد هيزم شكن سر صحبت را باز كند و او را راضي كند تا براي پل دهكده تنه درخت آماده كند.
شيوانا صبح روز بعد اول وقت لباس كارگري پوشيد. تبري تيز را روي شانه گذاشت و به سمت كلبه هيزم شكن رفت. مردم از دور نگاه مي كردند و مي ديدند كه شيوانا هم پاي هيزم شكن تا ظهر تبر زد و درخت اره كرد و سرانجام موقع ناهار با او سر گفتگو را باز كرد و در خصوص نياز اهالي به پل و باران شديدي كه در راه است براي او صحبت كرد.
بعد از صرف ناهار هيزم شكن با شادي و خوشحالي درخواست شيوانا را پذيرفت و گفت از همين بعد ازظهر كار را شروع مي كند. شيوانا هم كنار او ايستاد و تا غروب درخت قطع كرد. شب كه شيوانا به مدرسه برگشت اهالي دهكده را ديد كه با حيرت به او نگاه مي كنند و دليل موافقيت هيزم شكن يك دنده و لجباز را از او مي پرسند.
شيوانا با لبخند اشاره اي به تبر كرد و گفت: اين هيزم شكن قلبي به صافي آسمان دارد. منتهي مشكلي كه دارد اين است كه فقط زبان تبر را مي فهمد. بنابراين اگر مي خواهيد از اين به بعد با هيزم شكن هم كلام شويد چند ساعتي با او تبر بزنيد.
در واقع هر كسي زبان ابزار شغل خودش را بهتر از بقيه مي فهمد و شما هر وقت خواستيد با كسي دوست شويد و رابطه صميمانه برقرار كنيد بايد از طريق زبان ابزار شغل و مهارت او با او هم كلام شويد.
داستان كوتاه (20)
ديوار تسليمت را عقب بكش
شيوانا هراز چندگاهي به مدت چند هفته شاگردانش را به خارج شهر و دامن طبيعت مي برد و از آنها مي خواست كه در شرايط واقعي طبيعي براي خود آب و غذا و پناهگاه بسازند و زندگي طبيعي و با دست خالي را تجربه كنند.
در اين مواقع شاگردان مجبور بودند با دست خالي به شكار حيوانات بپردازند و با وسايل ساده تله و سبد و آتش درست كنند و براي خود جان پناه بسازند. گاهي اوقات گروه شيوانا با حيوانات وحشي مواجه مي شدند و مجبور بودند در شرايط واقعي و با دست خالي از جان خويش محافظت كنند.
خيلي از شاگردان شيوانا بخصوص تازه واردها، نسبت به اين نوع زندگي و آموزش در طبيعت گله مند بودند و آن را غير ضروري و بيرحمانه مي خواندند. اما برعكس بعضي از شاگردان بخصوص آنها كه قديميتر بودند، از اين شكل زندگي لذت مي بردند و گاهي به تنهايي براي چند هفته از مدرسه فاصله مي گرفتند و در دامن طبيعت به تمرين و زندگي مي پرداختند.
روزي يكي از شاگردان تازه وارد كه از زندگي دشوار در طبيعت طاقتش طاق شده بود از شيوانا پرسيد: براي چه بايد اين همه سختي را تحمل كنيم درحالي كه در مدرسه همه چيز براي يك زندگي ساده و راحت فراهم است؟
شيوانا پاسخ داد: براي اينكه ديوار تسليم خود را عقبتر بكشيم و نگذاريم هر كسي كه از راه مي رسد با اندك تهديدي ما را به گوشه ديوار بچسباند و وادار به تسليم سازد! شاگرد تازه وارد با تعجب پرسيد: از كدام ديوار صحبت مي كنيد، اينجا كه ديواري نيست؟!
شيوانا لبخندي زد و گفت: ديري نمي پايد كه در زندگي خود با اشخاصي روبرو مي شوي كه از تو انتظار تسليم دارند. تو مجبور مي شوي عقب نشيني كني. آنها درآمد و امنيت تو را به خطر مي اندازند و تو باز مجبور مي شوي عقب نشيني كني.
آنها نزديكتر مي آيند و شغل و اعتبار تو را تهديد مي كنند. و تو باز مجبور مي شوي عقب بكشي. تا سرانجام جايي كم مي آوري. جايي كه مي بيني اگر يك قدم عقبتر بگذاري ديگر طاقتات طاق خواهد شد. همانجا ديوار تسليم توست.
من شما را به اينجا مي آورم تا بتوانيد در سختترين شرايط وقتي در زندگي با تهديدي مواجه شديد و مجبور به عقب نشيني شديد كم نياوريد و زود تسليم نشويد. شما اكنون مي توانيد با حداقل امكانات در دامن طبيعت در سختترين شرايط زنده بمانيد. اين يعني ديوار تسليم شما به جايي رفته است كه ديگر نمي توان آن را تهديد كرد.
در زندگي بايد سعي كنيد هنر و مهارت بقا در سختترين شرايط را بلد باشيد و تمام ابزارهاي لازم براي اين شكل زندگي كردن را در اختيار داشته باشيد. همين الان ممكن است در دهكده زلزله اي بيايد و يا راهزنان حمله كنند و همه آواره كوه و صحرا شوند. مطمئن باش فقط كساني زنده مي مانند و مقاومت مي كنند و پيروز از ميدان بيرون مي آيند كه طاقت زندگي در سخت ترين شرايط را داشته باشند و ديوار تسليمشان آن دور دورها باشد.
داستان كوتاه (19)
به سايه دل مبند
مرد ثروتمندي مُرد و ثروتي كلان را براي تنها فرزند پسرش به ارث گذاشت. پسرك جوان كه ظرفيت اين همه ثروت را يكجا نداشت، مست و مغرور شروع به ولخرجي و دست و دل بازي نمود. روزي پسر از مقابل شيوانا رد مي شد. شيوانا را ديد كه به همراه يكي از شاگردانش به مرد فقيري در تعمير و مرمت خانه اش كمك كند.
مغرورانه و از سر تكبر نگاهي به شيوانا انداخت و گفت: استاد! مي بينيد كه براي خوشبخت شدن و به همه چيز رسيدن راه هاي ساده تري هم وجود دارد! به شما قول مي دهم كه تا چند سال ديگر تمام اين سرزمين را با شانس و اقبال خوشي كه دارم تصاحب كنم!
شيوانا به خورشيد نگاه كرد و سپس به سايه پسر اشاره اي كرد و گفت: من جاي تو بودم، به سايه دل نمي بستم! پسر پوزخندي زد و از شيوانا دور شد. شاگرد شيوانا پرسيد: حكايت سايه چيست؟
شيوانا گفت: در هنگام طلوع خورشيد، روباهي از لانه اش بيرون آمد و با حالتي پرتكبر به سايه بزرگ و بلندي كه خورشيد صبحگاهي برايش درست كرده بود نگاه كرد و با غرور فرياد زد كه: امروز شتري خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. اما چيزي نصيبش نشد. آنگاه دوباره به سايه اش نگريست و گفت: آه انگار يك موش براي من كافي است.
زندگي هم گاهي همين بلا را بر سر انسان مي آورد. وقتي چند صباحي بخت و اقبال پشت سر هم به انسان روي مي آورد، شخص گمان مي كند كه هميشه سايه اش بزرگ و اقبالش بلند است. اما وقتي چرخ روزگار به شكلي ديگر خود را نشان مي دهد، آن موقع است كه فرد قد و قواره واقعي خودش را مي فهمد. من اگر جاي اين پسرك خام و نپخته بودم اصلا به سايه دل نمي بستم.
داستان كوتاه (18)
وفاداري
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي كه ديدي كه بود؟
او گفت: جواني كه هنوز ازدواج نكرده بود و هنوز نمي دانست همسرش كيست و چه شكل و قيافه اي خواهد داشت، اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي كرد شرم و حيا پيشه مي كرد و خود را كنار مي كشيد.
او وفادارترين مردي بود كه در تمام عمرم ديده بودم.
داستان كوتاه (17)
يادگيري
روزي پسري نزد شيوانا آمد و به او گفت كه يكي از افسران امپراتوري مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوي آنها را اذيت مي كند. پسر جوان گفت كه افسر گارد امپراتور مبارزي بسيار جنگاور است و در سراسر سرزمين امپراتوري كسي سريعتر و پرشتابتر از او حركات رزمي را اجرا نمي كند.
به همين خاطر هيچ كس جرات مبارزه با او را ندارد. اين افسر نامش برق آسا است و آنچنان حركات رزمي را به سرعت اجرا مي كند كه حتي قويترين رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او كم مي آورند. من چگونه مي توانم از خودم و حريم خانواده ام در مقابل او دفاع كنم؟!
شيوانا تبسمي كرد و گفت: او را به مبارزه دعوت كن و در نبردي مردانه او را سرجايش بنشان! پسر جوان لبخند تلخي زد و گفت: چه مي گوئيد؟! او برق آسا است و سريعتر از برق ضربات خود را وارد مي سازد. من چگونه مي توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!
شيوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت: او را به مبارزه دعوت كن و در نبردي مردانه سر جايش بنشان! براي تمرين ضربه زني برق آسا هم فردا نزد من آي تا به تو راه سريعتر جنگيدن را بياموزم!
فرداي آن روز پسر جوان لباس تمرين رزم به تن كرد و مقابل شيوانا ايستاد. شيوانا از جا برخاست به آهستگي دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و كمر و پاهايش ژست مردي را گرفت كه قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند.
اما نكته اينجا بود كه شيوانا حركت ضربه زني را با سرعتي فوق العاده كم و تقريبا صفر انجام داد. يك ضربه شيوانا به صورت پسر نزديك يك ساعت طول كشيد. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به اين بازي آهسته شيوانا خيره شد و سپس با بي تفاوتي در گوشه اي نشست.
يك ساعت بعد وقتي نمايش ضربه زني شيوانا به اتمام رسيد. شيوانا از پسر خواست تا با سرعتي بسيار كمتر از او همان ضربه را اجرا كند. پسر با اعتراض فرياد زد كه حريف او سريعترين مبارز سرزمين امپراتور است. آنوقت شيوانا با اين حركات آهسته و لاكپشت وار مي خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!
اما شيوانا با اطمينان به پسر گفت كه اين تنها راه مبارزه است و او چاره اي جز اطاعت را ندارد. پسر به ناچار حركات رزمي را با سرعتي فوق العاده كم اجرا نمود. يك حركت چرخيدن كه در حالت عادي در كسري از ثانيه قابل انجام بود به دستور شيوانا در دو ساعت انجام شد.
روزهاي بعد نيز شيوانا حركات جديد را با همين شكل يعني اجراي حركات چند ثانيه اي در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسيد. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ايستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد.
افسر امپراتور خشمگين بدون هيچ توضيحي دست به شمشير برد و به سوي پسر جوان حمله كرد. اما در مقابل چشمان حيرتزده سربازان و ساكنين دهكده پسر جوان با سرعتي باورنكردني سر و صورت افسر را زير ضربات خود گرفت و در يك چشم به هم زدن برق آسا را بر زمين كوبيد.
همه حيرت كردند و افسر امپراتور ترسان و شرمزده از دهكده گريخت. پسر جوان نزد شيوانا آمد و از او راز سرعت بالاي خود را پرسيد. او به شيوانا گفت: اي استاد بزرگ! من كه تمام حركات را آهسته اجرا كردم چگونه بود كه هنگام رزم واقعي اين قدر سريع عمل كردم؟
شيوانا خنديد و گفت: تك تك اجزاي وجود تو در تمرينات آهسته تمام جزئيات فرم هاي مبارزه را ثبت كردند و با فرصت كافي ريزه كاري هاي تك تك حركات را براي خود تحليل كردند. به اين ترتيب هنگام رزم واقعي بدن تو فارغ از همه چيز دقيقا مي دانست چه حركتي را به چه شكل درستي بايد انجام دهد و به طور خودكار آن حركت را با حداكثر سرعت اجرا كرد.
درواقع سرعت اجراي حركات تو به خاطر تمرين آهسته آن بود. هرچه تمرين آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرايط واقعي بيشتر است. در زندگي هم اگر مي خواهي بهترين باشي بايد عجله و شتاب را كنار بگذاري و تمام حركات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوي.
فقط با صبر و حوصله و سرعت پايين است كه مي توان به سريعترين و پيچيده ترين امور زندگي مسلط شد. راز موفقيت آنها كه سريع ترين هستند همين است. تمرين در سرعت پايين. به همين سادگي!
داستان كوتاه (16)
شيوانا و پيرمرد فرتوت
زن و دختر جواني، پيرمردي خسته و افسرده را كشان كشان نزد شيوانا آوردند و درحالي كه با نفرت به پيرمرد خيره شده بودند از شيوانا خواستند تا سوالي را از جانب آنها از پيرمرد بپرسد؟
شيوانا درحالي كه سعي ميكرد خشم و ناراحتي خود را از رفتار زشت دختر و زن با پيرمرد پنهان كند، از زن قضيه را پرسيد.
زن گفت: اين مرد همسر من و پدر اين دختر است. او بسيار زحمتكش است و براي تامين معاش ما به هر كاري دست ميزند. از بس شب و روز كار ميكند دستاني پينه بسته و سر و صورتي زخمي و پشتي خميده و قيافهاي نه چندان دلپسند پيدا كرده است.
وقتي در
بازار همراه ما راه ميرود ما در هيكل و هيبت او هيچ چيزي براي افتخار كردن پيدا
نميكنيم و سعي ميكنيم با فاصله از او حركت كنيم. اي استاد بزرگ از طرف ما از اين
پيرمرد بپرسيد ما به چه چيز او به عنوان پدر و همسر افتخار كنيم و چرا بايد او را
تحمل كنيم؟
شيوانا نفسي عميق كشيد و دوباره از زن و دختر پرسيد: اين مرد اگر شكل و شمايلش چگونه بود شما به او افتخار ميكرديد؟
دخترك با خنده گفت: من دوست دارم پدرم قوي هيكل و خوش تيپ و خوش لباس باشد و سر و صورتي تميز و جذاب داشته باشد و با بهترين لباس و زيباترين اسب و درشكه مرا در بازار همراهي كند.
زن نيز گفت: من هم دوست داشتم همسرم جوان و
سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنيا بخواهم را در
اختيار من قرار دهد. نه مثل اين پيرمرد فرتوت و از كارافتاده فقط به اندازه بخور و
نمير براي ما درآمد بياورد. به راستي اين مرد كدام از اين شرايط را دارد تا مايه
افتخار ما شود؟ اي استاد از او بپرسيد ما به چه چيز او افتخار كنيم؟
شيوانا آهي كشيد و به سوي پيرمرد رفت
و دستي به شانهاش زد و به او گفت: اي پيرمرد خسته و افسرده! اگر من جاي تو بودم
به اين دختر بيادب و مادر گستاخش ميگفتم كه اگر مردي جوان و قوي هيكل و خوش هيبت
و توانگر بودم، ديگر سراغ شما آدمهاي بيادب و زشت طينت نميآمدم و همنشين اشخاصي
ميشدم كه در شان و مرتبه آن موقعيت من بودند.
پيرمرد نگاه سنگينش را از روي زمين بلند كرد و در چشمان شفاف شيوانا خيره شد و با صدايي آكنده از بغض گفت: اگر اين حرف را بزنم دلشان ميشكند و ناراحت ميشوند مرا از گفتن اين جواب معافدار و بگذار با سكوت خودم زخم زبانها را به جان بخرم و شاهد ناراحتي آنها نباشم. پيرمرد اين را گفت و از شيوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حركت كرد.
شيوانا آهي كشيد و رو به زن و دختر كرد و گفت: آنچه بايد به آن افتخار كنيد همين مهر و محبت اين مرد است كه با وجود همه زخم زبانها و دشنامها لب به سكوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشيند.