داستان كوتاه (16)
شيوانا و پيرمرد فرتوت
زن و دختر جواني، پيرمردي خسته و افسرده را كشان كشان نزد شيوانا آوردند و درحالي كه با نفرت به پيرمرد خيره شده بودند از شيوانا خواستند تا سوالي را از جانب آنها از پيرمرد بپرسد؟
شيوانا درحالي كه سعي ميكرد خشم و ناراحتي خود را از رفتار زشت دختر و زن با پيرمرد پنهان كند، از زن قضيه را پرسيد.
زن گفت: اين مرد همسر من و پدر اين دختر است. او بسيار زحمتكش است و براي تامين معاش ما به هر كاري دست ميزند. از بس شب و روز كار ميكند دستاني پينه بسته و سر و صورتي زخمي و پشتي خميده و قيافهاي نه چندان دلپسند پيدا كرده است.
وقتي در
بازار همراه ما راه ميرود ما در هيكل و هيبت او هيچ چيزي براي افتخار كردن پيدا
نميكنيم و سعي ميكنيم با فاصله از او حركت كنيم. اي استاد بزرگ از طرف ما از اين
پيرمرد بپرسيد ما به چه چيز او به عنوان پدر و همسر افتخار كنيم و چرا بايد او را
تحمل كنيم؟
شيوانا نفسي عميق كشيد و دوباره از زن و دختر پرسيد: اين مرد اگر شكل و شمايلش چگونه بود شما به او افتخار ميكرديد؟
دخترك با خنده گفت: من دوست دارم پدرم قوي هيكل و خوش تيپ و خوش لباس باشد و سر و صورتي تميز و جذاب داشته باشد و با بهترين لباس و زيباترين اسب و درشكه مرا در بازار همراهي كند.
زن نيز گفت: من هم دوست داشتم همسرم جوان و
سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنيا بخواهم را در
اختيار من قرار دهد. نه مثل اين پيرمرد فرتوت و از كارافتاده فقط به اندازه بخور و
نمير براي ما درآمد بياورد. به راستي اين مرد كدام از اين شرايط را دارد تا مايه
افتخار ما شود؟ اي استاد از او بپرسيد ما به چه چيز او افتخار كنيم؟
شيوانا آهي كشيد و به سوي پيرمرد رفت
و دستي به شانهاش زد و به او گفت: اي پيرمرد خسته و افسرده! اگر من جاي تو بودم
به اين دختر بيادب و مادر گستاخش ميگفتم كه اگر مردي جوان و قوي هيكل و خوش هيبت
و توانگر بودم، ديگر سراغ شما آدمهاي بيادب و زشت طينت نميآمدم و همنشين اشخاصي
ميشدم كه در شان و مرتبه آن موقعيت من بودند.
پيرمرد نگاه سنگينش را از روي زمين بلند كرد و در چشمان شفاف شيوانا خيره شد و با صدايي آكنده از بغض گفت: اگر اين حرف را بزنم دلشان ميشكند و ناراحت ميشوند مرا از گفتن اين جواب معافدار و بگذار با سكوت خودم زخم زبانها را به جان بخرم و شاهد ناراحتي آنها نباشم. پيرمرد اين را گفت و از شيوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حركت كرد.
شيوانا آهي كشيد و رو به زن و دختر كرد و گفت: آنچه بايد به آن افتخار كنيد همين مهر و محبت اين مرد است كه با وجود همه زخم زبانها و دشنامها لب به سكوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشيند.