رمان آن روي ديگر عشق

با بهار داشتيم به سمت پله ها ميرفتيم تو دلم خوشحال بودم براي اينكه امروز همه يه جورهايي حال شو داشتن ميگرفتن ..رو كردم به بهار گفتم بهار بيا بيا بريم يه چيزي بخوريم فقط يه لحظه بيا بريم من اين كتاب رو تحويل بدم بريم رفتم به قسمت امانات كتابخونه كتاب رو از كيفم بيرون آوردم راستش دلم نميخواست كتاب رو تحويل بدم همين جور كه داشتم بهش نگاه ميكردم گذاشتمش رو ميز گفتم بفرماييد اين كتاب رو تحويل آوردم كتاب رو از رو ي ميز برداشت و بهش تاريخي كه پشت كتاب نوشته شده بود نگاهي كرد با يه لهني كه توش عصبانيت باشه گفت خانوم اين چه وضعشههههه يعني چي شما وقتي كتاب ميگيريد نگاه به تاريخ برگشت كتاب نميكنيد سهل انگاري هم حدي داره ..من كه ديگه ماتم برده بود ديدم اين جوري نميشه كه بهش اجازه بدم هر چي دوست داره به من بگه تمام جرات ام رو جمع كردم وگفتم ميشه تاريخ پشت كتاب رو ببينم كتاب رو داددستم رو گفت بفرماييد خودتون ببينيد !تاريخ پشت كتاب رو ديدم و ازش پرسيدم ببخشيد آقاي شريفي اممروز چندمه براي چي ميخواهيد اگه براي مبرا شدن از كاري كه كرديد ميخواهيد هيچ فايدهاي نداره منم با يه لهن جدي گفتم شما بگيد گفت امروز 12 ست ديدم تاريخ تحويل كتاب 14 ست دهن ام وا مونده ود اولش فك كردم اشتباه ديديم بعد ديديم نه كاملا درسته رو كردم و بهش گفتم ببخشيد آقاي شريفي تاريخ امروز 1 2 است تاريخ پشت كتاب 14 است يعني من دو روز جلوتر كتاب رو آوردم وفك نميكنم كه اين معني اش سهل انگاري باشه كتاب رو از دستم به يرعت گرفت و ديدد و با يه لهني كه توش معذرت خواهي باشه گفت ببخشيد خانوم دانش حواسم نبود اين قدر سرم شلوغخ متوجه اين موضوع نشدم ولي شما هم بايد هميشه كتاب هارو سر وقت بياريد تحويل بديد من و كه ديگه كاردئ ميزدي خونم در مي آمد كم مونده بود بزنم دكورشو بيارم پايين به خودم مسلط شدم وگفتم حتما كتاب از گرفت منم بدون اين كه نگاهش كنم از ائن جا زدم بيرون تو دلم هم هرچي فحش بلد بودم نثارش كردم ...رفتمم سمت بهار كه ايستاده بود تا من بيام يه نگاهي بهم كرد و گفت چيزي شده قضيه رو براش تعريف كردم و گفتم بيچاره مشكل داره بنده خدا با خودش درگيره يه چشمم افتاد به ساعت گفتم بهار من برم نمازم رو بخونم الان ميام بهار هم گفت من ميرم يه چيزي براي جفت مون بگيرم ميام گفتم باشه برو ***نمازم رو خوندم و ديدم بهار نشسته تولابي كنارش نشستم ديدم دو تا شير كاكاو و كيك گرفته باهم خورديم و وبعد به سمت سالن رفتيم درس خونيدم وبعد از چند ساعت به قول خودمون خر زدن رفتم پيش بهار رو گفتم بهار بيا بريم امروز واقعا خسته شديم وسايلمون رو جمع كرديم رفتيم پايين كه يه هو يكي صدام كرد وگفت خانوم دانش يه لحظه برگشتم ديدم داره منوصدا ميكنه و باهام كارداره رفتم پيشش هنوز از دستش ناراحت بودم كه گفتم بفرماييد با من كاري داشتيد بله خواستم بگم اگه ميشه فلش رو فردا بيلريد كه من اطلاعات رو بهتون تحويل بدم سرم رو انداختم پايين و گفتم ممنون مرسي نيازي نيست خودمون يه كاريش ميكنيم يه لحظه نگاه ام افتادبهش كه ديدم داره ميخنده از خنده اش تعجب كردم كه انگار متوجه تعجب من شده باشه گفت ببخشيد خانوم دانش وقتي ناراحت ميشيد خيلي بامزه ميشيد يعني رفتارتون هم جالب ميشه تو دلم گفتم همين مونده بود كه اينم راجع به من نظر بده خدا به خير بگذرونه از فردا برنامه پيادهروي رو اعصاب من ميذاره خدا به من رحم كنه با يه آدم ديوانه طرف شدم ؟رو كرد و بهئمن گفت نياز كه هت به هر حال شما به اين اطلاعات نياز داريد پس فردا يادتون نره مجبور شدم قبول كنم .....رفتم سشمت بهار باهم به سمت در خروجي رفتيم وبعد تو راه كلي حرف زديم منم قضيه رو براش تعريف كردم باهم كلي اداشو در آورديم كه يه هو ديديم از كنارمون رد شد آخه تو فرهنگ سرا بوديم وداشتيم به سمت در خروجي فرهنگ سرا ميرفتيم با بهار اولش تعجب كرديم بعد پرتي زديم زير خنده اين قدر خنديديم كه اشك از چشمام اومد آخه هر وقت كه خيلي ميخنديدم از چشمام اشك ميامد با بهار سعي كرديم جلوي خنده مون رو بگيريم بعد از چند دقيقه سكوت رو كردم و به بهار گفتم خدا فردا رو به خير كنه بيخال اكشال نداره اين همه اون اعصاب ما رو خورد كرد يه بار هم ما اعصاب ائن رو خورد كنيم هميشه شعبون يه بار هم رمضوننزديك كوچه مون شديم واز بهار خداحافظي كردم و رفتم خونه زنگ و زدم مامان در و بازكرد و منم وارد خونه شدم كه ديدم چند تا برگه دست بنيامينه كه داره اون هارو به صورت كاملا حرفهاي هم زمان هم تف مالي ميكنه وهم مچاله تو دلم گفتم خدا يا برگه هاي من نباشه كه من تحمل ندارم

همين جور كه نزديك شدم ديدم بله برگه هاي منه چند تا از ورق هايي كه مربوط به جزوه يكي از درس هام ميشد رو تف مالي كرده بود از طرفي تو مرام ما دست رو بچه دراز نميسه پس مجبور شدم خود خوري كنم برگه هايي رو كه از دستش قصر در رفته بودن رو برداشتم بعد رو كردم و بهش گفتم بچه بد !هنوز چند قدمي نرفته بودم كه احساس كردم يكي پاچه شلوارم رو گرفته برگشتم ديدم بنيامينه ..هميچين نگام كرد طاقت نياودم سريع كنارش نشستم با همئن زيبونبچگيش گفت آژي ببشيد منم سريع بغلش كردم وگفتم قربون دادشي ام برم من ولي ديگه اين كار رو نكن بشه قول قول ديه نميكنم ديدم نگاهش يه جوريه كه گفت آژي تو با من بازي نميكني همين طوري كه تو بغلم بود با اين كه خسته بودم ولي هنوز انرژي داشتم گفتم دادشي با يه بازي هيجاني موافقي برق شادي و شرارت از چشماش به وضوح ديده ميشد سريع بردمش اتاقم بعد از تعويض لباس هام شروع كردم با هاش دعوا كردن دعئا مخون اين وري بود كه با يه دست همديگ رو ميزديم وهر كي دستش رو كنار ميكشيد بايد بيشترهر چي اون طرف ميگفت گوش ميكرد من بي اختيار دستم و كشيدم بنيامين كه تو اين بازي نميشد سرس رو كلاه گذاشت سريع گفت قفول نيست بايد به كولي بدي هرچي گفتم دادشم من خسته ام بيا و با يه جايزه قضيه رو حل كنيم قبول نكرد به اجبار سوار كولم كردمش و هواپيمات بازي ميكردم كه تقريبا سرو صدامون كل خونه رو برداشته بود كعه يه مامان اومد در اتاق باز كرد و يه نگاهي به جفت مون انداخت و گفت اينجا چه خبره ؟منو بنيامين كه شوكه شده بوديم يه هم زمان زديم زير خنده .. مامانم گفت خدا يه عقل بهت بده بونا ****صبح دنبال فلش هام گشتم آخه دوتا فلش داشتم يكي ش ستازه گرفته بودم ولي اون يكي يه مقدار ويروسي بود البته زياد مطمن نبودم كه ويروس داشته باشه هر چي گشتم پيداش نكردم كه آخر سر چشمم افتاد به هخمون فلش كه فك ميكردم ويروس داشت كه داشت اولش نميخواستم برش دارم كه يه هو يه فكر شيطاني به ذهنم خطور كرد فلش رو برداشتم و بعد يه آبي به صمرتم زدم وبعد از آماده كردن وسايلم صبحونه مختصري خوردم و رفتم سمت فرهنگ سرا مشغول درس خوندن بودم كه ديدم بهار اومد سمتم و گفت بونا چي شد فلش رو آوردي راستي منم يه سري مطلب پيدا كردم كه منم گفتم بهار يه چيز بگم از طرز حرف زدنم فهميد چه خبره؟دوباره چه نقشه اي براي اين جوجه خروس داري ؟هيچي غفقط فلشي كه براش آوردم بهار فك كنم ويروسيه مطمن نيستم كه سالم باشه بهار گفت بي خيال عيب نداره تا اون باشه تو مسالي كه بهش ربط نداره دخالت نكنه اگه سيستمش خراب شه چي؟ فوقش اسكن ميكنه راستش نميدوستم اون روز چم شده بود همش دوس داشتم اذيتش كنم وبعد به سمت بچه ها رفتم الهه و آرام نقشه رو به اون هاگفتيم واز اتفاقاتي كه تو اين چند روزع سرش آورده بودي م تعريف كرديم وخنديديم كه الهه كفت بچه ها چي چيزي ميگم ولي بين خودمون بمونه ما هم كه كنجكاو سر تا پا گوش كه اين ميخواد چي بگه ؟اون روز كه شما كلاس داشتين رفته بودين من تازه وترد كتاب خونه شده بودم كه اين ج.جه خروس به من گير دادكه چرا كارتت رو نياوردي خلاصه بعد از كلي حهر وبحث ايشان رضاييت داده و مارا نيز شرمنده خوساخته و اجازه دادند كه ما از كتابخونه بمونم منم كه خيلي رفتارش بهم خورده بود تو ذهنم يه نقشه اي كشيدم كه بعد وقت ناهار رفتم كتابي رو مه براي تحقيق ام ميخواستم بگيرم تو دنهم هم آدامس بود كه ديدم نيست رفتم كنار صندليش و آدادمسرو چسبوندم بهش رفتم بعد از رفتن بعد از يه چند دقيقه اي كه دوباره براي كتاب اومده بودم پايين واقعا قيافه اش ديديني بود جا تون خالي حسابي عصبي بود وقتي كه خواستم كتاب رو بگيرم همش دنبال بهونه بود سرم دادبزنه منم كاملا ريلكس كتاب رو گرفتم و اومدم ما كه ديگه از خنده رودبر شده بوديم الهه گفت بچه ها يه چيز بگم منو نميزنيد بگو دوباره چه گندي زدي ؟بچه ها فك كنم فهميده كه ما اون اذييت ميكنيم همه با يه حالتي نگاهش ميكرديم كه ديدم داره آب دهن شو با ترس قورت ميده گفت به خدا كار من نبود كه ما همه باهم گفتيم الهه ميكشيمت ميگم كار من نبوده حدس ميزنم الهه راست شو بگو فك كنم كسي بهش گفته يا خود ش فهميده حتما تو تابلو بازي در آوردي نه باور كن اين جوري نبوده كه من گفتم بگو پس چرا تو اين چند روزه به ما گير ميده ..مگو فهميده مهم نيست اصلا به روي خودتون نياريد از اين به بعد ديكگه قضيه اذييت كردن منتفيه فقط خودم حالشو ميگيرم نميخوام كسي براش دردسر بشه با بهار رفتيم پايين كه ديدم يه جوري به من زل زده كه انگگار تا حالا منو نديده نگاهش يه نگاه معمولي نبود به بهار گفتم بهار اين چشه چرا اين طوري نگاه ميكنه نميدونم رفتيم پيشش و بعد از سلام دادن كه جواب سلاممون رو همچين گرم وصميمي جواب دادكه من تعجب كردم وبعد گفتم اينم فلشي كه خواسته بوديد راستي شرمنده كه بهتون زحمت داديم خواهش ميكنم فقط ميشه بگيد اين فلش بابت چيه مخم هنگ كرده بود نميدونستم چي بگم خودتون ديروز گفتيديد كه برا مون يه سري اطلاعاتي كه راجع به خانه خانه هاي طبابايي ها كه تو كاشان هست براون اطلاعات مياريد وراجع به يك سري آثار باستاني كه تو اين شهر هست انگار تازه متوجه حرف هم شده بود ولي نگا هش يه نگاه مرموز بود فلش رو گرفت و معذرت خواهي كرد بابت اين كه فراموش كرده بود بعد رو كرد و گفت خانوم دانش اگه اشكال نداره فردا بيا فلش تو بگير از لهنش تعجب كردم اون هيچ وقت اين طوري حرف نميزد كه بعد همين طور كه داشتيم ميرفتيم يه گفت يه لحظه خانوم ها برگشتيم كه بهمون گفت كه فرهنگ سرا يه اردوي سفر به كاشان رو گذاشته گفتم بهتون بگم كه ديدم به دردتون ميخوره منو بهار از ذوق مون رو پا بند نبوديم كه من گفتم ممنون از لطفتون خواهش ميكنم وظيفه بود با بهار به سمت سالن رفتيم
هنوز تو راه بودم داشتم ميا مدم فرهنگ سرا وميرفتم فلش رو از جوجه خروس ميگرفتم دل تو دلم نبود نميدونم براي چي ؟ تا حالا يه همچين حسي نداشتم ..ولي از اين كه اذييتش كنم بدم نميامد ...وارد فرهنگ سرا شدم هنوز بهار نيومده بود رفتم سمت امانات كتابخونه همين جور كه داشتم ميرفتم ديدم نيست خواستم برگردم كه يكي صدام كرد برگشتم ديدم از اتاقي كه كنار قسمت امانات بود اومدبيرون قيافه اش معلوم بود عصبيه تو دلم گفتم خدايا خودت به خير بگذرون هنوز حرفي نزده بودم كه يه هو با حالت عصبانيت رو كرد و بهم گفت خانوم دانش ميدونيد چه بلايي سر من آورديد همين تو ر بهت زده داشتم نگاهش ميكردم خانوم دانش فلش كه ديروز بهم داده بوديد ويروسي بود نزديك بود تمام اطلاعات تو سيستم ام پاك كنه به هر زوري كه بود نذاشتم بليي سر سيستمم بياد نمدونم شما وقتي فلش مياورديد چكش نكرديد واقعا كه خانوم من قصدم لطف به شما بود ولي مثل اينكه شما جواب لطف ديگران رو اين طوري جواب ميديد ..من كه ديگه نزديك بود بزنم زير گريه با هر بدبختي بود جلوي خودم رو گرفتم كه گريه نكنم تمتم اعتماد به نفس ام رو جمع كردم و گفتم ببخشيد آقاي شريفي من اصلا نميدونستم كه فلشم ويروسي بوده چون زياد ازش استفاده نميكنم فكرش رو هم نميكردم كه ويروس داشته باشه اون روز هم عجله داشتم يادم رفت چكش كنم منم آدم قدر نشناسي نيستم كه جواب لطف ديگران رو اين طوري بدم من به شما حق ميدم ولي كار من از عمد نبود ديگه داشتم از اعصبانيت منفجر ميشدم كه گفتم لطف كنيد اون فلش من رو هم بديد ممنون از كمكتون خودم يه فكري ميكنم ..انگار متوجه حرفم نشد يه گفت من اطلاعات رو براتون تو فلش ريختم ميتونيد ببريد پيرينتش رو بگيريد نگاهش يه معلوم بود يه نقشه اي داره ولي ته دلم خوشحال بودم براي اينكه حالش رو گرفته بودم ... ولي خيال باطل بود ...منم در كمال آرامش فلش رو گرفتم و تشكري خشك كردم و رفتم سمت سالن چند ساعتي گذشت بهار امود رفتم پيشش و گفتم بهار چرا اينقدر دير اومدي معلومه كجاي تو ؟بابا جان خواب مونده بودم چي شد فلش رو گرفتي آره بهار فكرش رو هم نميكني چي شده ؟ فلشم ويروسي بودنه دروغ باور كن من اصلا فكرش رو هم نميكردم ويروس داشته باشه چون من ازش زياد استفاده نيكردم بهار - بيخيال چيزي نگفت چرا اونقدر عصبي بود كه نگو فك ميكرد جواب لطفش رو اين طوري دادم فك نيكرد از قصد اين كاررو كردم بهار باور كن من خودم هم نميدونستم اشكال نداره حالا سيستمش سالمه اره بابا حقشه تا اون باشه كه رو اعصاب ما پياده روي نكنه بهار بيا بريم اطلاعاتي رو كه ريخته تو اين فلش پيرينت بگريم باشه رفتيم كافي نت فلش رو وصل كرديم به سيستم هرچي گشتيم اطلاعتي رو كه ميخواستيم پيدا نكرديم ديگه اعصابم خورد شده بود اون قدر عصبي بودم كه اگر جلوي روم بود آنچنان ميزدمش كه بچسبه به ديوار با بهار با نا اميدي اومديم بيرون جفت مون عصبي بود بهار بلهبه روي خودت نيار انگار نه انگار خودمون يه فكري ميكنيم باشه نميخوام فك كنه به خاطر اين اطلاعات قراره التماس اش كنيم باشه فقط ازاين به بد با هاش كمتر حرف ميزنيم راستي من چند تا كتاب ميشناسم كه ميتونه بهمون كمك كنه اون هارو بگيريم مشكلمون تا حدي حل ميشه راستي بهار تا اردوي كاشان تقريبا يه 5روزي وقت داريم تا اون موقع خودمون دست به كار ميشيم فعلا آتش بس تا بعدا حالش رو ميگيرم با بار رفتيم سمت امنات كتابهايي رو كه ميخواستيم رو گرفتيم وبعد رو تابلوي اعلانات نوشته بود زمان ثبت نام از امروز شروع ميشه با مبلغ 10000تومان با بهار تصميم گرفتيم كه بريم ثبت نام كنيم رفتيم قسمت ثبت نام كه . ..
رفتم دفتر ثبت نام ديدم آقا مسول بثت نام هم هست بااكراه رفتيم داخل متوجه ورود ما شد و گفت كاري داشتيد اومديم براي ثبت نام اردوي كاشان مدارك مورد نياز همراهتون هست بله .پول و يه برگه رضايت نامه رو بهش تحويل داديم و اسم مارو تو يه دفتر نوشت وگفت 5 روز ديگه ميريم و لوازم مورد نياز هم همراهتون باشه .از اتاقش خارج شديم كه به بهار گفتم اي واي بهار ديدي چي شد يادم رفت ناهار باخودم بيارم اشكال نداره يه كاريش ميكنيم همين طور كه داشتيم با هم به سمت سالن يه هويكي صدام كرد برگشتم باورم نميشد مسعود بود با يه ظرف غذا كه تو دستش بود اومد كنارم و گفت اومدم خونه تون كه خاله گفت يادت رفته غذا بياري كه من گفتم بده من براش ميبرم .تودلم ميگفتم اي كاش از خدا چيز ديگه اي ميخواستم .ظرف غذا رو داددستم منم بودم اينكه نگاهش كنم ازش تشكري كردم و گفتم ممنون دستتون درد نكنه .ميشد از طرز نفس كشيدنش عصبانيت اش رو فهميد بدون هيچ حرفي رفت منو بهار بهم نگاهي كرديم و رفتيم سمت سالن درموردش حرفي نزديم چون دوست نداشتم راجع بهش چيزي بگم بهار هم چيزي نگفت مشغول خوردن غذا بوديم كه آرام اومد گفت بچه ها براي اردوي كاشان ثبت نام كرديد بله با اجازه شما خوب پس جمع مون جمعه حسابي با بري بچ ميتركونبم يه نگاهي بهش كردم وگفتم من كه پايه ام بهار هم به تطبعيت ازمن اون هم موافقت خوش رو اعلام كرد .با بچه هاتصميم گرفتيم هركي يه چيزي بياره كه قرار شد ناهار تو راه من بيارم بهار ميوه آرام تنقلات الهه هم چايي و ليوان به تعداد بچه ها بياره با بچه ها تصميم گرفتيم براي سفر بريم يه كم خريد با بچه ها رفتيم سمت ميلاد نور رفتيم سمت مغازه اي مانتو فروشي من يه مانتو قهوه اي كه روش دوتا جيب داشت و در كل طرح قشنگي رو داشت انتخاب كردم بهار هم يه مانتو ي طوسي رنگ برداشت كه يقه اش كار شده بود گرفت الهه هم يه مانمتو به رنگ آبي نفتي كه روش كارش بود و آرامم هم يه مانتو كرم برداشت با بچه ها پول ماتنو ها رو حساب كرديم و رفتيم شالو و بعد شلوار هم گرفتيم وبعد ازكلي خريد اومديم بريم سمت خونه رفتيم سمت تاكسي ها ماشين گرفتيم و به سمت خونه رفتيم توراه با بچه ها در حال حرف زدن بوديم كه الهه گفت بچه ها يه چيز اين جوجه خروس از طرف فرهنگ سرا با خانوم زماني مسول شدن براي سفر كاشان خانوم زماني ميشنا ختيمش دفعه اولي نبود كه باهاش بيرون ميرفتيم اهل گير دادن زيادي نبود در واقع با بچه ها راه مي آمد ولي جوجه خروس رو نميدونستيم تودلم گفتم هرجا ما ميريم اين هم بايد باشه ..با بچه ها نقشه اي پياده كرديم راننده از تعجب مونده بود به ما چي بگه گفتيم الان ميگه خدا به داد اون بيچاره برسه ..نقشه براين اساس شد كه هر وقت بهمون گير داد بريم پيش خانوم زماني و از اون اجازه بگيريم و بعدش هم اصلا به حرف هاي ا ون توجهي نكنيم اين طوري بهتر بود وبعد از گذشت نيم ساعتي به مقصد رسيدم كرايه رو هميشه عادت داشتيم وقتي جمعي ميرفتيم بيرون دونگي حساب مي كرديم بعد حساب كرايه ااز بچه ها خداحافظي كرديم بهار مسيرش بامن بو د ا لي و آرامم هم باهم هم مسير بودن از هم خداحافظي كرديم و رفتيم تو راه من وبهار كلي سر به سر هم گذاشتيم و تا رسيديم خونه از هم خداحافظي كرديم و رفتم سمت خونه همين جور خوشحال شاد وخنودن در زدم و مامانم در رو باز كرد رفتم خونه تو دلم خوشحال بودم براي اينكه هم به تحقيق همون ميرسيديم وهم يه سفري بودموضوع سفر رو به مامانم گفتم و اون هم قبول كرد البته به خاطر اين كه بهش قبلش نگفته بودم معذرت خواستم مامانم هم با يه نگاهي مهربون منو بخشيد من پريدم بغلش يه بوسش كردم كه همون لحظه بببام اودم وگفت پس من چي ؟رو كردم به بابم سلام كردم گفتم حسودي ميكني خوب آدم حسوديش ميشه ديگه پريدم بغل بابا و از لپش بوس كردم بابايي حسود بابم هم منوتو بغلش گرفت و بوسم كرد رفتم اتاقم لباس هامو عوض كردم و داشتم درس هامو ميخوندم كه يه هو فكر ام رفت سمت اين جوجه خروس از كاري كه كرده بود حسابي دل خور بودم باورش برام سخت بود آخه اصلا بهش نميخورد كه يه همچين آدمي باشه كه ديگران رو سر كار بذاره نميدونم چرا وقتي بهش فك ميكردم يه حس خوبي داشتم اولين پسري بود كه يه همچين حسي رو بهش داشتم وافقعا نميدونم براي چي ؟ولي از طرفي از اذييت كردنش هم لذت ميبردم تصميم گرفتم موضوع رو بايكي چون هر وقت هر اتفاقي كه ميافتاد من حتما به بابم ميگفتم با پدرم خيلي راحت بودم رفتم از اتاق هم پايين كه ديدم بابام نشسته تلويزيون نگاه ميكنه رفتم پيشش و تا منو ديد گفت به به بونا خانوم چه خبر بابا من كه هنوز مونده بودم از كجا شروع كنم كه بهش نگاه ميكردم از نگاه من فهميد كه چيز رو ميخوام بهش بگم بابا تو ميخواي چيزي بگي؟بله ميخوام با هاتون حرف بزنم گوش ميكنم دخترم تلويزيون رو خاموش كرد و امد نزديك ام نشست بگو بابايي شروع كردم از سير تا پيلز ماجرا رو براش تعريف كردم . وقتي به قسمت اذييت ها و شيطوني هارسيد بابام از خنده رو در بر شده بود بعد از تموم شد حرف هام بابام رو كرد و بهم گفت دخترم ازاين ااتفاقات پيش مياد ميدونم تو هم حق داري ولي بيش از اين ادامه نده و سعي كن زياد با هاش رخورد نكني خيالم راحت شده بود از اين كه موضوع رو با پدرم در ميون گذاشته بودم بونا جان ميتونم از ت يه سوال بپرسم فقط راستش رو بگو مونده بودم ميخواد چي بگه با مسود مشكلي داري ؟نفس ام رو بيرون دادم وگفتم بله باهاش مشكل دارم د خترم من قضيه رو مي دونم چون هم تو رو ميشناسم وهم مسعود رو به خاطر همين چيزي نگفتم ولي به تو هم حق ميدم كه ازش فراركني ولي دخترم يه جوري برخورد نكن كه به معناي بي حرمتي يا بي احترامي رو بده از شدت خجالت سرخ شده بود با به صداي كه از ته قنات در ميادگفتم من بهش بي احترامي نكردم ميدون دخترم براي محكم كاري گفتم چون راستش رو بهم گفتي فهميدم كه ميتونم به دخترم اعتمادكنم اولش نخواستم كه كاري كنم يا حرفي بزنم گفتم موضوع رو به خودت بگم ببينم خودت چي ميگي كه ديدم خودت اومدي يو گفتي اين برام مهم بودتو دلم داشتن عروسي بود پدرم هميشه اين طوري بود اول از خود طرف ميپرسيد وزود قضاوت نميكرد از اخلاقش خوشم مي اومد با اين كه تحصيلات بالا يي نداشت ولي طرزفكر خيلي با لايي داشت بابايي با من كاري نداريد من برمنه دخترم برو. قبل از اين كه برم پريدم بغلش شو صورت شو بوس كردم همون لحظه بغض ام تركيد تو بغلش شروع به گريه كردن كردم كه احساس كردم داره منو نوازش ميكنه ميگه اشكال نداره دخترم من به تو اعتماد دارم گلم ديگه گريه براي چيه از بغلش اودم بيرون اشك هامو پاك كرد برو صورتت رو بشور رفتم سمت دستشويي صورت ام رو شستم و رفتم اتاقم سرم رو تخت ام بودم كه تودلم احساس غرور ميكردم به اين خاطر كه پدرم بهم اعتماد داشت و سريع قضاو ت نكرده بود وسعي نكرده بود كه حرفي بزنه كه ....تو اين فكر هابودم كه چشمام سنگين شد هرچي مالمانم صدام كرد براي شام بيدار نشدم و تا صبح خوابيدم ....چند روزي بيشتر به رفتن نمونده بود كه باذ بچه ها ميرفتيم بيرون و سايل هايي رو كه لازم داشتيم رو ميخريديم اون روز تمامس خريد هامون رو كرده بوديم وبا بهار به سمت فرهنگ سرا ميرفتيم براي رفتن به انجمن داستان نويسي الهه وآرام هم قرارشد كه بعدا بيان همين جور كه داشتيم ميرفتيم سمت سالن بهار بيا بريم چند تا كتاب بگيريم تا تحقيق مون براي اون طرح هايي كه به استاد قولش رو داديم و كامل كنيم رفتيم قسمت امانات كه كتاب بگيرم ديدم خانوم محمديه نفس راحت كشيديم و ازش كتاب هايي كه ميخواستيم رو گرفتيم و به سمت انجمن رفتيمبه بهار يه سقلمه اي زدم كه گفت چه ته تو؟هيچي بابا ببينم اين جوجه خروس چي كار ميكنه اره يك حالي ازش بگيرم با بهار رفتيم سمت سالن هنوز تك توك بچه ها مي آمدن و سالن خلوت بود كه الهه و آرم هم اومدن شمتا معلومه كجاييد ؟بابا چي كار كنم وسايل ها سنگين بود بردم خونه گذاشتم خيله خوب تقريبا تمام بچه ها اومده بودن الا اين جوجه خروس ..هنوز جلسه رسمي نشده بود كه آقا تشريف آورد بعد از صحبت هاي هميشگيه خانوم اسدي اعلام كرد كه آقالي شريفي تشريف بياريد داستان تون رو براي بچه ها بخونيد رفت سمت ميز ي كه كنار خانوم اسدي بود نشست و شروع به خوندن داستانش كرد داستانش از حق نگذريم واقهعا قشنگ بود داستانش را جع به يه بچه سر راهي بود كه دست برقضا اتفاقاتي براش ميافته كه با خانواده اش رو به رو ميشه ..بعد از تموم شدن داستانش بچه ها يك به يك شروع به نقد كردن كردن آقاي زماني كه تو داستان نويسي خيلي حرفه اي بود گفت واقعا كارتون حرفه اي عالي بود همه يه جور هايي نظر موافق دادن نوبت ما 4نفر رسيد كه براييه لحظه نگا هش تو نگا ها گره خورد كه ديدم داره يه خنده مر موز زده سريع نگاه همو به سمت ديگه اي برگردوندم آب دهن رو قورت دام وگفتم داستان تون بد نبود واي اون لحظه انگار ميخواست پاشه بياد منو با چماغ بزنه ..بقيه بچه ها هم گفتن خوب بود ...از سالن كه اومديم بيرون بهار الهه و آام منو دوره كردن و گفتم بونا با با تو ديگه كي هستي ؟با خنده اي كه رو لبام بود گفتم قابل شما رو نداره بابا كارت حرف نداشت ولي معلوم بود خيلي جا خورد انتظار ش رو نداشت به هر حال نيت گرفتن حال ايشان بود كه مانيز موفق شدي با بچه ها داشتيم راجع به سفر حرف ميزديم كه يه هو با يه نگاه طلب كارانه از كنار ما رد شد بي خيال بچه ها موضوع زياد مهمي نيست بزاريد سر وقتش تلافي ميكنيم بچه ها راستي فردا وقت رفته يادتئن نره بايد چي بياريد يه بار باهم چك كرديم و قرار شد سريع بريم خونه و وسايل ها مون رو آماه كنيم .تو خونه مشغول جمع كردن وسايلم شدم لباس و چيزهاي ضروري رو برداشتم رفتم تو آشپزخونه كه ديدم مامانم اونجاست مامان براي فردا چي بزارم آخه ناهار فردا با منه . به نظر من كتلت بهتره ديدم بد نميگه رفتم مواد حاضر كردم و شروع به درست كردن كردم بعد از تموم شدن .ديدم گوشي ام زنگ ميزنه ديدم بهاره سلام سلام چطوري خوبم چي كار كردي هيچي داشتم كتلت ميزاشتم براي فردا تو چه خبر منم ميو ها رو آماده كردم زنگ زدم بگم براي تحقيق مون وسايل برداريم تو واك من داري ؟آره دارم پس اونو تو بيار منم دوربين عكاسي رو ميارم كه چند تاهم عكس بگيريم باشه ديگه كاري نداري نه خداحافظ خداحافظ رفتم اتاقم دنبال واك منم كه تو كشو ميز تحريرام بود برش داشتم با چند تا باطري ديگه تمام كارهامو انجام داده بودم رفتم حموم يه دوش گرفتم و خوابيدم خدا رو شكر كه زود از خواب پاشدم هنوز يه چند دقيقه اي رو وقت داشتم شروع به آماده كردن وسايلم كردم و بعد ناهاريرو كه آماده كرده بودم گذاشتم تا گرم بشه وبعد شروع به حاضر شدن كردم ماتنو قهوايي ام رو باشلوار جين سرمه اي و يهشال سفيد سرم كردم وبه طرف آشپزخونه رفتم ظرف غذا رو برداشتم تو يه ظرف در دار ريختم گوجه و بقيه مخلفات رو هم آماده كردم كه ديدم مامانم هم اومد سمت آشپزخونه وگفت وسايلت رو آماده كردي مادر جون آره مامان ببين چيزي كم كسر نداري مامان خودت زحمت شو بكش باشه منم بعد از اينكه مطمن شدم كه همه چيز رو برداشتم داشتم چايي ميخوردم كه مامان گفت نون يادت رفته كه سريع چند تا نون گذاشت تو كيسه و كنار وسايلم تو كيف گذاشت داشتم از در بيرون ميرفتم كه طبق معمول سفارشات مامانم شروع شد مراقب خودت باش راه افتادي ما رو هم بي خبر نذار باشه ماماني گلم بغلش كردم و بوسيدمش ميخواي منم باهات بيام مادر نه نميخوتد مامان مگه چقدر راه مامان بنيامين خواب بود دلم نيومد بيدارش كنم از طرف من ببوسش كه ديدم صداي گريه اش بلند شد مامان رفت ش وبعد از چند ثانيه آوردتش آژي جونم كوججا ميري منم ميام نميشه قربونت برم خو چرا نميشه آخه اون جا بچه هارو راه نميدن اومد سمتم و بغلم كرد منم محكم تو بغلم فشارش دادم و لپش رو بوسيدم و خداحافظي كردم ورفتم تا رسيدم ديدم بچه هام رسيدن رفتم سمت شون و باهم حرف زديم كه ديدم دست بهار نون بربريه گفتم دمت گرم بهار خيلي كار خوبي كردي خواهش ميشه سر راهم بود خريدم گفتم به دادتون برسم ديگه ..اتوبوس اومد و ما تصميم گرفتيم صندلي عقب بشينيم كه كنار هم باشيم وسايليمون رو مرتب كرديم و نشستيم كه ديدم به جناب شريفي هم تشيرف آوردن .رو كردم به بچه ها گفتم بچه ها ببينيد كي اومده همه به اون سمتي كه من اشاره كردم برگشتن بعد گفتم خو جناب جوجه خروس ديد با يه صداي نه خيلي آروم همه باهم گفتن بلهههههكه يه برگشت به سمت ما ماهم به زور جلوي خودمون رو گرفتيم كه نخنديم اصلا به روي خودمون نياورديم كه ديدم داره آمار بچه هارو ميگيره و تك تك با ليستي كه تو دستشه دار ه جك ميكنه به ما كه رسيد هنوز اخماش توهم بود سرش پايين كارش تموم شد و رفت جلوپيش راننده نشست اتبوس حركت كرد و بعد از چند دقيقه كه گذشت بهار بساط صبحونه روحاضر كرد الهه هم چايي ها رو ريخت وبعد با شوخي و خنده شروع به خوردن كرديم به بقيه بچه ها هم تعرف زديم چند تايي نخوردن ولي بقيه استقبال كردن به بچه ها براي راننده و شريفي هم ببيريم كه بچه ها يه ظرف آوردن وصبحونه رو همراه با چايي براشون بردم رسيدم سمت صندلي راننده و گفتم ببخشيد راننده برگشت سمت من باديدن اون ظرف تو دستم تعجب كرد كه همزمان جوجه خروس هم برگشت گفتم براتون صبحونه آوردم كه ديدم شريفي ظرف از دستم گرفت و تشكري كرد و منم گفتم نوش جانرفتم سمت بچه ها و شروع كرديم به شلوغ كردن سر به ير هم ميذاشتيم و بعد بهار گفت بچه ها موافقيد آهنگ جواد باهم بخونيم همه پايه يه صدا شروع كرديم به خوندن البته سعي ميكرديم آروم باشه ولي نميشد راه از تو دروه دوره دل من مگه سنگ صبوره تو بگو چه كنم با غم فردا تو بگو چه كنم همين جور مشغول ادا در آوردن بوديم احساس كردم كسي پشت سرم ايستاده برگشت ديدم شريفيه ظرف غذا تو دستشه ممنون بابت صبحونه خواهش ميكنم راستي اينجا عروسيه منم يه هو يه فكر شيطاني به سرم زد ويه هم گفتم بلهپس خواهشا آروم تر برگزارش كنيد از تعجب مونده بودم چي بگم باشه آرومي گفتم و رفت به بچه ها گفتم يه كم آروم تر بعد از چند دقيقه اي كه بچه ها آروم شده بودن رو كردم بهشون گفتم الي- آرام- بهار- ميايد بازي كنيم چي بازي كنيم بونا يه چيزي ميگي ها شما قبول كنيد اونش بامن همه باهم گفتن باشههههههههههمنم دبرنا ي كه ديسشب گذاشته بودم تو كيف رو برداشتم بهشون گفتم بياد يازي همه از خوشحال در حال مرگ بودن كه الي گفت بابا توديگه كي هستي بابا ايول خواهش ميشه من مطلقه به همه شمام با بچه ها شروع به دبرنا بازي كرديم كه مسول خوندن شماره ها من بودم كه من با هيجان خاصي شماره هارو ميخوندم بقيه هم با جيغ و فرياد اعلام ميكردن كه ائن شماره رو دارن يا نه تقريبا تو اوج بازي بوديم كه خانو م زماني اود پيش مون با يه آرامش كه تو صداش بود گفت بجه ها شرمنده مزاحم بازي تون ميشم ولي يه م آروتر كه يه هو همه باهم گفتيم خانوم زماني خو بازي ديگه خو نميشه سرو صدا نكرد كيف بازي به سر و صداشه ميدونم بچه ها ولي شايد كساني باشن كه از سر و صداي شما نارحت بشن نارحتي نداره كه خواهش ميكنم يه كم آرومتر باشه آفرين دختر هاي گلم ..تقريبا نزديك هايي كاشان بوديم كه راننده نگه داشت بچه ها ناهار و نماز شون رو بخونن و بعد حركت كنيم با بچه ها رفتيم سمت نمازخونهاي كه بين راه بود بعد خوندن نماز مون بساط ناهار رو پهن كرديممشغول خوردن ناهار بوديم كه بچه ها داشتن از غذا تعريف ميكردن بونا تو كه از اين سليقه ها نداري دست مامانت درد نكنه خيلي خوشمزه س نه اتفاقا كار خودمه كه الي برگشت گفت دوستان اين طرف ها احيانا اورژانسي و بيمارستاني با با جهنم و ضرر درونگاهي نيست با خنده بهش گفتم برو بچه پرو از سرت ام زياده بچه ها بياد هم ديگرو حالا كنيم اگه خوبي كرديم از دستمون در رفت اگه بدي كرديم كلا حقتون بود با بچه ها مرده بوديم ازخنده بعد از تموم شدن غذا من رفتم يه زنگ يه مامانم بزنم بوق اول تموم نشده مامانم گوشي رو برداشت سلام مامني خوشگلهسلام دخترم خوبي كجاي مادر ديگه داشتم نگران ميشده هر چي شماره تو ميگرفتم در دسترس نبودي مامان جاده ست ديگه آنتن نميده مامان ما الان نزديك هايي كاشانيم رسيدم باهات تماس ميگيرم باشه اودم برم سمت بچه ها كه ديدم علي داره نماز ميخونه برام تعجب آور نبود نمازش تموم شده بود ومتوجه حظور من شده بود برگشت سمت من يه لبخند زد منم فرار بر قرار ترجيح دادم و رفتم تو دلم گفتم بيچاره ديونس سوار ماشين شديم و بعد نيم ساعتي رسيديم سمت كاشان نزديك يه زار سرا نگه داشتن البته هر كدوم اتاق هاي جدا داشتيم كه تو هر اتاق چها رنفر جا ميشدن ماهم تصميم گرفتيم باهم تو يه اتاق باشيم
با بچه ها يه اتاق رو انتخاب كرده بوديم كه چند تا ديگه از بچه ها بعد از ما اومدن وگفتن اين اتاق براي ماست من گفتم كي گفته والا ما تا اومديم كسي نبود داشتيم حهر وبحث ميكرديم كه آقاي شريفي پيداش شد وچه خبر خانوم ها كه الي گفت آقاي شريفي ما داشتيم وارد اتاق ميشديم كه اينا اومدن و ميگن اتق براي ماست لبخندي زد وگفت اين كه ديگه دوا نداره رو كرد و به اون بچه ها گفت ببينيد هر اتاق براي 4 نفر جا داره شما 3 نفريد خوب بذاريد اينا اينجا باشن شما ها هم بيايد براتون يه اتاق پيدا كنم ما همين جوري مات مون برده بود خدايا اين امكان نداره اين طرف داري از ما بهار- بچه ها اين يه چيز ش ميشه فك كنم سرش به جايي خورده من كه همين طور مات ام برده بود يه هو از دهنم پريد حالا يه بار طرف داري ككرده زياد گنده اش نكنيد با بچه ها وارد اتاق شديم كلي خوشحال كه اين اتاق براي ما شده هركي رفت سر وقت مرتب كردن وسايلش ....كارمون تموم شد منم ديدم حوصله ام سر رفته كه يه هو گفتم بچه ها من حوصله لم سر رفته چي كار كنيم يكم فك كرديم كه الي گفت بچه ها من منچ آوردم پايه ايد بازي كنيم همه استقبال كرديم بازي شروع شد اول بازي بود كه داشتيم بازي ميكرديم بچه ها مهره منو زدن بيرون منم ديدم هر چي تاس مي انداختم ديدم 6 نميارم بنا براين تصميم گرفتم يه نقشه اي بريزم همين جور كه بچه ها داشتن مهرها رو جابه جا ميكردن مهر هم رو آوردم تو بازي كسي متوجه نشد تا اين كه 6 آوردم يه هو از دهنم پريد اينم از اين كه بيرون بود بچه ها همين كه متوجه شدن من جرزني كردم زدن زير خنده و گفتن خولي من كه اصلا متوجه نشدم چه جوري آورديش من گفتم فعلا من كه بازي رو بردم بعد الي گفت بريد دنبالش بگيريدش منم سريع در حال فرار كردن بود و بچه هاهم دنبال من از در خروجي رفتم بيرون تو راه رو در حال دويدن بودم بچه هاهم همش ميگفتن جرات داري وايسا همين كه برگشتم براشون زبون دارزي كنم محكم به يكي برخورد كردم سرم رو آوردم بالا ديدم شريفيه از خجالت سرخ شده بودم اينجا چه خبره بس كنيد ديگه اين جا رو گذاشتيد رو سرتون مگه اينجا جاي دودينه من كه ديگه نميتونستم حرف بزنم هيچي نگفتم و رفتم سمت اتاقم بي سر و صدا بچه هاهم كه متوجه حال من شده بودن اومدن پيش من بغض بدي تو گلوم گير كرده بود چرا اينجوري برخورد ميكرد خوهه سر وصدا ميكردن بهار- بونا بيخيال بابا ولش كن ديونس همين كه گفت زدم زير گريه همين كه گريه ميكردم گفتم سر شما ها دادنزده ..بهر منو آروم بغل كرد وگفت به حسابش ميرسيم الي آرامم هم اومدن پيش من گفتن آروم باش بونا جان ولش كن اين كلا قاطي داره ... تا شب كسي صداش در نيومد با بچه ها رفتيم سمت حياط زاير سرا كمي قدم زديم وبا هم حرف زديم چند تا عكس گرفتيم كه يكي از بچه ها گفت بيايد شام ما هم رفتيم سالن غذا خوري كه خانوم زماني گفت بچه ها فردا قراره بريم صنايع دستي كاشان رو ببينيم شايد از اون طرف هم بريم باغ قمصبچه ها خيلي خوشحال شدن نميدنم چرا من خوشحال نشده بودم نتونسته بودم غذامم هم بخورم هرچي بهار گفت ديد فايده نداره رفتيم سمت اتاق مون كسي خوابش نميومد رو كردم به بچه ها گفتم بيايد اسم فاميل بچه ها همه قبول كردن تازه از اتق بقلي مون هم ديدن ما هم مثل خودشون خواب نداريم اون ها هم اومدن پيش ما چه اسم فاميلي شده بود هر چي از دستمون بر مياند مي نوشتيم خلاصه تا ساعت 2 در خحال مسخره بازي بوديم كه ديدم جناب جوجه خروس داره مياد كه من گفتم بچه ها شريفي داره مياد پاشيد كه الان مياد يه چيز بهمون ميگه سريع بساط را جمع كرديم رفتيم اتاقمون خوابيديم ..... صبح كسي توان بلند شدن نداشت همه دلمون ميخواست بخوابيم كه با صداي خانوم زماني كه به بچه ها ميگفت بيايد صبحونه از خواب پاشيديم ورفتيم سمت سالن هر 4 نفرمون اين قدر بي حال بوديم كه به زور صبحونه خورديم بعد از حاضر شدن رفتيم سوار اتوبوس شديم كه همگي رفتيم ته اتوبوس كه آقاي شريفي رو ديدم كه با ديدن ما به زور جلوي خندهاش شو گرفت بعد رو كرد به ماگفت خانومعژها چي شده ساكت ايد ؟حيف كه حوصله نداشتيم واگرنه يه چيز بهش ميگفتيم ..رفتيم ته اتوبوس خوابيديم بعد يه نيم ساعتي با صداي از خواب پاشديم ديدم خانوم زمانيه همگي از خواب بيدار شده بوديم تقريبا سرحال شده بوديم رفته بوديم بازار صنايع دستي از اتوبوس پيدا شديم و خانوم زماني و شريفي تصميم گرفتن باي راحتي بيشتر بچه ها رو به دو گروه تقسيم كنن ما خدا خدا ميكرديم تو گروه خانوم زماني بيوفتيم امانشد ما 4نفر با 7 نفره يگه توگروه اين جوجه خروس افتاديم اه اه ا ه به بهار سقلمه اي زدم وگفتم من خيلي از اين خوشم مياد بايد اينجاهم تحملش كنم اشكال نداره ولش كن چاره اي نداريمرفتيم سمت بازار هر جا كه ما 4 نفر ميرفتيم اون هم اونجا بود خدايا ما از دست اين چي كار كنيم اون چند نفر رو به حال خودشون گذاشته بود چسبيده بود به ما 4 نفر داشتيم از كنار يه مغازه رد ميشديم كه چشمم افتاد به يه جا گلدوني خيلي قشتنگ بود با بچه ها رفتيم داخل مغازه هم جا گلدنيه رو ومهم يه تابلو كه كارشده بود رو براي مامانم گرفتيم بقيه بچه ها هم هركيي يه چيزي گرفت وقتي از مغازه اومديم بيرون رو كرد وگفت خانوم ها چقدر طول كشيد ديگه داشت اعصاب رو خورد كرد گه يه هو گفتم ببخشيد آقاي شريفي خوب خريد كردن هم طول ميكشه بعدش اون چند تا خانونم به حال خودشون گذاشتيدشما فقط مسول ما نيستسد مسوليت اون هام باشما ست ...از لهن من تعجب كرده بود كه برگشت گفت اون چند تا خانوم كارشون زود تموم شد با خانوم زماني رفتن ...شما ها كارتون زيادي طول كشيد تو راه سكوت بود رفتيم سمت اتوبوس مه سوار شيم كه قرار شد بريم سمت باغ قمصر ....
سوار اتبوس شديم تو راه باغ قمصر بوديم اعصاب ام از دستش خورد بود همش با خودم فك ميكردم كه امده براي پاييدن ما عين كش تمون همش دنبال ماست تو دلم يه حسي داشتم كه نمتونستم دركش كنم از پشت پنجره به بيرون تگاه ميكردم بهار دوربين آوردي نه الي از اون طرف گفت من آوردم ممنون . بابا تجهيراتخواهش ميشه نزديك باغ قمصر شديم يه راست رفتيم سمت باغ تو باغ پر درخت چاغاله بادوم خداي من عين اين قوم تاتارهر چي بود به يغمابرديم هركي يه كيسه فريز دستش بود مشغول چيدن چاغاله منوبهار با الي آرام رفتيم براي عكس گرفتن يه عكس 4 نفري گرفتيم وبعد دو بعد دوبه دو و چند تا عكس تكي گرفتيم همين جور مشغول عكس گرفتن بوديم كه من گفتم بريم رو اون تنه درخت عكس بگيريم همين كه داشتم قدم ميزدم نزديك بود پام گير كنه به به شاخا هي كه نزديك زمين بود كه دستي مانع افتادنم شد سرم سرم رو بلند كردم ديدم علي .نمدونم چرا وقتي دست مو گرفت تمتم بدنم كرخت شد با لين كه هيچ حسي نداشتم ولي خارج از تحملم بود سرم پايين انداخت ام و تشكركردم بيشتر مراقب باشيد بعد از عكس گرفتن رفتيم گلاب و با چند نوع عرقيجات هم گرفتيم اين قدر خريد كرده بودم كه بارم سنگين بود كه ديدم شريفي اومد كنارم و گفت خانوم دانش بارتون رو بديد كن براتون ميارم ممنون مرسي خودم ميبرم سنگينه نميتونيد با اسرار زياد چند تا از كيسه ها رو گرفت به سمت اتوبوس رفتيم سوار ديدم و به سمت زاير سرا رفتيم تو اتوبوس كلي شعر و ترانه خونديم سر به سر هم ميذاشتيم رسيديم سمت زائرسرا رفتيم منم وسايلم روبا بچه ها به اتاقمون برديم وبعد از تعويض لباس همون رفتم پيش بهار راستي تحقيق مون رو چي كار كنيم نكران نباش قراره فردا ماروببرن خانه طباطبايي ها ميريم اونجا فقط واك من يادت نره راست ميگي بهار عالي ميشه فقط خدا كنه اطلاعات به درد مون بخوره همين طوره مياي بيرون. باشه با بهار رفتيم بيرون در حال قدم زدن بوديم بهار چرا اين جوجه خروس اين كار هارو ميكنه نميفهممش بهار يه حسي دارم كه تا به حال تجربهاش نكردم تنميدونم چيه فقط يه حسي بهم ميگه فردا يه اتفاقي ميافته به دلت بد راه نده نه اين طور نيست دلم شور نميزنه با خوردن شام رفتيم سمت اتاقمون با بچه ها چايي خورديم و بعد از حساب كتاب خريدامون به پيشنهاد الي شروع كرديم به لال بازي هر كي هر اداي رو در مي آورد بقيه هم بايد همون ادا رو در مي آوردن وسط هاي بازي بود نوبت من شد اومدم زبون رو در آوردم بيرون و چشمام رو چپ كردم كه بچه ها با ديدن قيافه من هرهر خنديدن احيانا من دقلك نيستم بونا واقعا قيافه ات خنده دار شده بود خيله خوب دلقك بازي بسه خوچرا خشمناك ميشي خودمم زدم زير خنده ساعت نزديك هاي دو ونيم بودخواب به چشممون نيومد به هر بدبختي بود خوابيديم زودتر ازهمه از خواب پاشدم رفتم دست و صورت ام رو شستم و اومدم ديدم ساعت نزديك هاي 9 بود ديدم معني نداره من بيدار باشم اينا خواب يه ليوان آب رداشتم ورفتم سروقت شون بهاربيدارشو اه برو خواب مياد خودت خواستي يه ذره از آب رو ريختم روش با يه جيغ بنفش از جاش پريد چي كار ميكني ديوانه هيچي خواستم بيدارشي با صداي جيغ تو بقيه هم بيدارشدن زحمت بيدار كردن شونو كشيدي بونا ميكشمت افتاد دنبالمبهار تو كه دختر خوبي هستي كاري با من نداشته باش خو ببشيد نه خير نميزارم بياي تواتاق پس خودت تحقيق و كامل دستش درد نكنه با اين حرف ام يه هو در باز شد اولش نمخواستم برم ولي ديدم خبري نيست به محض وارد شدنم يه ليوان آب سرد ريخته شد روم حقته داشتيم خودمم خند هام گرفته بوذد بقيه هم به خنده من خنده شون ميگيره رفتيم حاضر بشيم راستي بهار وسايل يادت نره نه يادم هست منم واك من رو با بقيع وسايل آماده كردم وبعد از حاضر شدن سوار اتوبوس شديم نمي دونم اون روز چم شده بود همش احساس ميكردم يه اتفاقي قراره بيوفته
تو دلم همش با خودم در حال جنگ بودم همش سعي داشتم خودم رو آروم كنم ولي اين حس لعنتي مگه ول كن بودبهار كنارم نشسته بود متوجه حالم شد بونا تو چته چرا اينجري تو نميدونم بهار چمه از صبح تا الان همش در حال دعوا باخودم بودم اون روز هم كسي كاري به ما4نفر نداشت با بهار رفتيم پيش الله و آرام كمي شوخي و خنده باعث شد تاكمي حالم بهتر بشه نزديك كه شديم به بهار گفتم بيا بريم پيش خانم زماني و بهش بگيم كه ما براي تحقيق اطلاعتي راجع به اين بنا ميخواهيم موضوع رو به خانوم زماني گفتيم اون هم با روي باز قبول كرد دوباره بچه ها به دو گروه تقسيم شديم ولي اين سر ي ما با خانوم زماني افتاديم نميدونم چرا اون روز علي اصلا بهم محل نميذاشت وازاين موضوع تاحدي ناراحت بودم و ازاين كه نميتونستم باهاش كل كل كنم نارحت بودم رسيديم نزديك در ورودي كه با هماهنگي قبلي كه انجام شده بود گذاشتن ما بريم داخل منو بهار با اجازه خانوم زماني از گروه جدا شديم و به سمت دفتر مديريت اونجا رفتيم نزديك در شديم و در زديم و رفتيم داخل كه ديدم آقاي پشت ميز نشسته به محض ورود ما متوجه حظور ما شد و بعد سلام موضوع رو بهشون گفتيم و ايشون هم گفتن خواهش ميكنم دخترم هر كمكي كه از دستم بر بيايد به روي چشم انجام ميدم ما هم شروع كرديم به پريسدن سوالات بهار با واك من كه توش كاست خالي بود صدا رو ضبط ميكرد منم مشغول نوشتن اون آقا كه فاميلش آقاي مرادي بود اطلاعتي رو كه شامل خانه طبابايي در نزديكي خانه تاريخي برو جردي ها در جوار بقه مباركه امام زاده سلطان امير احمد در شهر كاشان قرار دارد صاحب خانه طبا طبايي ها كه تاجري خوش نام به اسم سيد جعفر طباطبايي نطنزي بوده است كه در دوره قاجاريه زندگي ميكرد مساحت اين خانه 4730 متر مربع ودر حدود سال 1250 قمري توسط علي مريم كاشاني سازنده خانه بروجردي ها ست بعد ازلزله معروف 1192 هجري قمري اكثر خانه هاي كاشان را بدين صورت ميسازندمعماري گودال باغچه يعني باغجه خانه در گودي قرار دارد بدين تريب اين خانه ها در مقابل زلزله استحكام دارند و هم مقاومت بالايي دارندوهمچنين اب رساني براي گياهان هم آسان تر ميشد خانه به صورت متقارن ساخته شده خانه شامل 5 اتاق دري ساده در مركز حياط در 2 طرف آن سرداب هايي ست كه اين قسمت محل زندگي مرحوم طباطبايي ها بودهدر اين خانه از هنر معماري بسيار زيبايي به كار رفته و ......من وبهار هر كدو مشغول بوديم وداشتيم اطلاعاتي رو كه بدست آورده بوديم رو بررسي ميكرديم و بعد از آقايي مرادي تشكر كرديم و به سمت خانه طباطبايي ها رفتيم از در وردي كه يك باغجه بسيار زيبايي داشت و خيلي با صفا بود و اين خانه كنا ريه امازاده بود بع اسم امازاده سلطان امير احمد كه يكي از نوادگان امام موسي كاظم بود كه اين امام زاده خيلي دنج و با صفابود ويه فضاي رو حاني داشت با بهار رفتيم داخل كه تك تك تااق هايي رو كه اونجا قرارداشت رو ميميديم معماري اين خانه و سبك زندگي مردم خيلي ساده يود ولي بسيار زيبا همين جور كه داشتم اتاق ها و نقش و نگارها رو مي ديدم بهار گفت بونا من يه لحظه ميرم پيش بچه ها الان ميام باشه بروتقريبا يه نيم ساعتي رو داشتم ميچرخيدم واقعا محو تماشاي اين خونه شده بودم وهمش زندگي اون موقع رو تصور ميكردم تو ذهنم وارد يه اتلق شدم كه با فضايي كاداشت معلمو بود مطبخ خونه ست خيلي جالب بود يه تنور در گوشه اي از ديوار ساخته بودند و در كنار اون يه سري ظروف قديمي هم قرار داشت تمام اتاق ها با دوربين هاي مخفي كنترل ميشد اين رو از آقاي مرادي شنيده بودم گوشه اي نشستم و با دقت به مطبخ خونه نگاه ميكردم و از زندگي بي دغد غه مردم اون زمان قبطه ميخوردم كه ما آدما چقدر درگير زندگي خودمونيم و تو مشكلات خودمون غرق شديم نيم ساعتي از رفتن بهار ميگذشت وارد يه اتاقي شدم كه اندروني بود دو تا پنجره بزرگ به برون داشت از پنجره بيرون رو دييدم هنوز ماشين بود پس خيالم راحت شد اما چه راحتي بعد از گذشت يك ساعت ديگه دلم شور ميزد و همش نگران بودم ديگه صداي بچه هارو نميشنويدم خدايا اين ها كجان ؟از اين اتاق به اون اتاق ديگه داشت اشكم در مي اومد بعد از كلي گشتن احساس كردم غير از ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۹
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 1

فصل اول

 

سلام اسم من سوگنده. سوگند اريا. دانشجوي سال سوم مهندسي كامپيوتر دختر دوم يك خانواده شش نفره يك خواهر بزرگتر از خودم دارم كه ازدواج كرده و دو تا برادر كوچيكتر كه يكي دوره ي ابتدايي و يكي دبيرستان. پدرم كارمند البنه نه به طور كامل يك شغل ديگه هم داره مادرم هم خانه داره البته هميشه اينجوري نبود. اون معلم بود اما وقتي خواهرم به دنيا مياد دست از كاركشيد نشست توي خونه تا بچه اش رو بزرگ كنه البته من زياد از اين كارش راضي نيستم خودشم همينطور بيشتر تقصير بابام بود كه اين كارو بكنه اخه تو خونه ي ما حرف حرف باباست بگه بخواب بايد بخوابيم بگه بشين بايد بشينيم بگه بمير بايد بميريم ، خلاصه رو حرف بابا كسي نبايد حرف بزنه. اگه حرف بزنه طوفان ميشه، بابا داغ ميكنه، جوش مياره،عصباني ميشه و كل خونه رو بهم مي ريزه و كسي از اين طوفان در امان نيست. يكي يكي از شخص خاطي شروع شد به طور سريالي پيش ميره وقتي جرقه هاي اين آتيش دامن همه رو سوزوند تازه بابا به خودش مياد و ميفهمه شايد حرف اون طرف زياد هم بد نبود. خلاصه تو اين خونه وقتي تنهاست نظرات و شخصيت جالبي داره اما وقتي به هم ميرسيم و دور هم جمع ميشيم همه لال ميشن و نميتونن حرف بزنن با نظر بابا موافق نباشه اونوقت طرد ميشي وصله ناجور. بگذريم من توي يك همچين خونه اي بدنيا اومدم و بزرگ شدم. هميشه هم شاكي بودم. البته پيش خودم، شاكي ازين كه چرا نبايد نظر بدم، چرا نبايد كسي به حرف هاي منطقي من گوش بده، چرا نبايد كوچكترين اختياراتي كه حق هر آدميه را نداشته باشم اما خوب اينا همش توي خودم بود و كسي ازش خبر نداشت منم نمي خوام راجع به اينها بگم مي خوام يه قصه بگم يه قصه واقعي. يه داستان از يك زندگي كه خيلي شبيه اما خوب من با تك تك سلولهاي بدنم اونا و لمس كردم. اونو حس كردم زندگي كردم. براي اينكه برم سر اصل ماجرا بايد بگم كه با وجود اينكه توي خونه زياد نيستم بخاطر اينكه سعي مي كنم بيشتر وقتمو توي دانشگاه و با بچه ها بگذرونم و همونقدرم كه هستم نقش مهمي دارم. مامانم هميشه توي خونه ست نميدونم اين زن چطور ميتونه تحمل كنه. كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه مامانم دچار روزمرگي شده وقتي براش حرف ميزني و چيز خنده داري ميگي يا بي توجه يا با يه لبخند ساده سر و ته داستان و هم مياره. زندگيش خلاصه شده به خريد خونه و غذا درست كردن تميز كردن خونه . اما هميشه منتظر تا من بيام خونه تا سر به سرش بذارم و روحيه ش عوض شه. نميدونم من با اينكه بيرون خونه خيلي پر جنب و جوشم اما توي خونه كه ميام نميدونم چرا با همه دعوا دارم. نمي دونم چرا ميخوام تنها باشم.نميدونم چرا اتا يكي يه چيز بهم ميگه ميخام بزنم زير گريه.اما هميشه هم اينجوري نيستم. مامان ميگه وقتي نيستم خونه ساكته.يعني تمام صروصدا و جنب و جوش خونه مال منه.چون هميشه سر به سر همه ميزارم.همش ميدونستم يعني يه جا خونده بودم كه آدمهايي كه توي خونه مشكل دارن بيرون خونه خيلي شيطون و شرن. منم يكي از اين آدمام.شيطون، شر،تخس،فضول و آماده براي انجام تجربيات جديد.هميشه حس كنجكاوي با منه و كشف چيزهايي كه برام مبهم و پنهانن.هميشه سعي كردم كه وقتي يكي بهم احتياج داره پهلوش باشم.بين دوستام به مددكار معروفم چون اگه من پيششون نباشم هميشه حوصلشون سر ميره.وقتي با اونام نمي ذارم يه لحظه آروم بشينن آنقدر حرف ميزنم و سربه سر تك تك شون ميزارم كه ميتركن از خنده.وقتي هم كه ناراحتم آنقدر تابلوئه كه همه ميفهمن.حتي از مدل حرف زدنم .هميشه ميدونستم كه اين فضولي بيش از حد و اندازه و اين حس كه هميشه با منه كه بايد به هر كسي كه حتي يك كوچولو بهم احتياج داره كمك كنم يه روزي منو تو دردسر ميندازه. و حدسمم درست بود.ماجرا از يك فضولي شروع شد.از يك روز سرد نه يك شب سرد زمستون.اون شب مهمون داشتيم. عموم اينا خونمون بودن. با دختر عموم خيلي مچم. تقريباً همه چيزو بهم ميگيم. جديداً يه مشكلي با خونوادش پيدا كرده كه ريختش بهم.گناه داره داره داغون ميشه.نمي دونم چرا خونواده ها فكر ميكنن جونا هيچي نمي فهمن.انگار يادشو ن رفته كه اونام يه روز جوون بودن.

اون شب كلي با دخترعموم سونيا حرف زديم.از هرچي كه دلتون بخواد حرف زديم.از كسي كه خودش مي خواد باهاش ازدواج كنه اما خونوادش ميگن نه تا درس و دانشگاه.بعد كلي حرف زدن ساعت 30/12 شب خوابمون گرفت.بماند كه شب قبلشم هيچ كدوممون هم نخوابيده بوديم.اما آنقدر پررو بوديم كه نمي خواستيم بخوابيم.در هرصورت با كلي نق زدن كه خوابم نمياد و اما بايد فردا زود بيدارشم گرفتيم خوابيديم.

قصه از همين جا شروع ميشه خيلي اتفاقي با يه sms.

 

 

 

 

ساعت نزديك 2 نيمه شب بود يا به طور دقيق 1:50ً توي خواب عميق و خوب بودم. اما يه هو با صداي ويبره گوشيم از خواب پريدم.يه sms اومده بود. ميتونستم بخوابم. اما همون حس فضولي نگذاشت بخوابم.گوشي رو برداشتم تا ببينم كيه كه اونوقت شب بازيش گرفته.يا بيخوابي زده به سرش.اول نگاه به شمارش كردم.آشنا بود اما نميدونستم كيه.يه جك بود كه اولش يه چيز ميگه و اخرش هم يه تيكه ي عشقي نوشته.هم جالب بود هم حس فوضوليم ميگفت كه اين كيه كه الان smsزده. تو جوابش نوشتم:"شما نصف شب خواب نداري؟من نميدونم تو كي هستي.متأسفم" هم خوابم ميومد هم كنجكاو شده بودم.گوشي رو گذاشتم سرجاش روي ميز كنار تختم.چشمامو بستم تا بخوابم تازه چشمام گرم شده بود كه باز صداي ويبره بلند شد. جواب sms منو داده بود. نوشته بود:"آخي،شرمندتونم،حواصم اصلاً به تايم نبود.شب بخير"

كفري شده بودم.اين كي بود كه من نميشناختمش اما اون...نميدونم حرصم گرفته بود گفتك:ديونه،خواب بد ديدي بيدارشدي چرا منو بيدار كردي. مي تونستي خودتو معرفي كني چون الان مخم نمي كشه كي هستي"

داشتم از فضولي ميمردم.يه كم صبر كردم.اما فكر كردم پشيمون شده واسه همينم گرفتم بخوابم.جواب دادش خيلي طول كشيد. تقزيباً خوابم برده بود كه يه هو يه sms ديگه:"گفته بود: من كه عذرخواهي كردم.گفتم كه شب بخير.الانم به نظر تو لالايي بخونم تا بخوابيد؟پس زياد به مختون فشار نياريد فقط چشماتونو ببنديد منه به قول شما ديونه دعا ميكنم كه خوابتون ببره.خواباي خوش ببينيد..."

ديگه حسابي جوش آورده بودم.نه خودشو معرفي ميكرد نه ميذاشت بخوابم تا خوابم ميگرفت با sms هاش منو از خواب ميپروند.بهش گفتم :" ميخواستي يه ساعت ديگه جواب بدي.من ميخوابم اگه تو بذاري.بابا داشت خوابم ميبرد بيدارم كردي.نمي خواد لالايي بگي گفتم نامبرت آشناست. ولي بجا نياوردم."

ديگه خوابم نمي گرفت.آنقدر حس فضولي تحريكم كرده بود كه يه نگاه به شماره هاي خودم كردم.فهميدم چرا شمارش برام آشناست.فقط سه شماره ي اولش فرق مي كرد چهار رقم اخرش درست مثل شماره يكي از دوستام بود. ميخواستم ببينم كه يكي از دوستامه كه داره اذيت ميكنه يا نه.اخه اين كارا بي سابقه نيست. من خودم يكي يه نوبت همه رو گذاشتم سركار تا اين آخريا كه حدود 2 هفته ي پيش بود كه يكي از بچه ها منو گذاشت سركار.تازه فهميدم دست بالاي دست بسياره.ديگه نمي خواستم سركارم بذارم. داشتم به اين فكر ميكردم كه اين كيه كه جواب داد."بيخيال منم داشتم مي خوابيدم بيدارم كردي.من معذرت ميخوام.شماره آخرو اشتباه گرفتم آقا يا خانم محترم!حالا مي خوابيد؟"

اعصابم خورد شده بود.يارو داشت باهام بازي ميكرد.ديگه حوصله ي فكر كردن نداشتم فردا با سونيا ميگشتيم ببينيم اين كيه كه بازيش گرفته.ديگه جوابشو ندادم و گرفتم و خوابيدم. خدارو شكر مثل اينكه اونم خوابش ميومد چون ديگه sms نداد.

فردا صبح كه بيدار شدم.بعد صبحانه سونيا گفت:ديشب كي بود smsميداد.گفتم يه مزاحم.نميدونم كي بود.فكر كنم اشتباه گرفته بود. يكم فكر كرديم ببينيم كه شمارشو ميشناسم يا نه اما آخرش بيخيال شديم.

سونيا حدود 9 صبح رفت خونشون.منم نشستم تا درس بخونم.ساعت 11:30 بود كه يه sms جديد برام اومد . وقتي نگاه كردم ديدم همون ديشبه ست. نوشته بود:" سلام اميد وارم كه خوب خوابيده باشيد واقعاً شرمندم فكر نميكردم خواب بوده باشيد ببخشيد.حالا يه سؤال؟ ميدونيد فرق چغندر با شما چيه؟"

ديگه ريخته بودم بهم.از يه طرف اين حس فضولي لعنتي داشت ديونم ميكرد.از طرف ديگه اين يارو خودشو معرفي نمي كرد.از اون طرف اين حس كه فكر ميكردم كه يكي از بچه ها داره سربه سرم ميذاره داشت كلافم ميكرد.تازه از من سؤالم ميكنه.گفتم نكنه از اين جكاي مسخرست.

_"سلام. نه نميدونم. فكر نميكنيد بهتر باشه اول خودتونو معرفي كنيد؟ اين مؤدبانه تره."

اون جواب داد:" چغندر رو ميبرن كارخونه ازش قندونبات ميسازن ولي توخودت قندو نباتي شكلاتي شكلاتي... منم شكرم.بنظر شما مؤدبانه تر از اينم ميشه من هميشه شيرينم."

ديگه اعصاب برام نمونده بود.مطمئن شده بودم كه يكي از بچهها داره اذيتم ميكنه.تلفن دستم گرفتم و شروع كردم از هركسي كه فكر ميكردم پرسيدم اما هيچ كس اين شماره رو نمي شناخت.منم جوابشو ندادم.اما اون دوباره sms داد و گفت:"فقط بدون جواب sms مثل سلام واجبه" 

    

 

منو ميگي همچين به رگ غيرتم برخورد كه نگو. تو جوابش فقط يه جمله نوشتم:"دارم از فضولي ميميرم ميشه خودتو معرفي كني؟plz" اما اون عوض جواب يه sms داد كه توش نوشته بود:"چقدر ماهي" و پايين sms هم كلي عكس ماهي كشيده بود. منم يه متن ادبي براش فرستادم.گفتم حالا كه تو مي خواي بازي كني من پايم:

"در زندگي سه چيز را دنبال كن.1_دوست داشتن را براي تجربه.2_عاشق شدن را براي هدف.3_فراموش كردن را براي قبول واقعيت.اونم كم نياورد جواب داد:"يه ضرب المثل آفريقايي كه معنيش اينه تو واسم عزيزي" نميدونستم چي بگم حسابي كلافه شده بودم. هر كسي بود خيلي بيكار بود و سرش درد ميكرد براي sms بازي اما من وقت نداشتم. بايد درس ميخوندم. هميشه هم حس درس نميومد.بهش گفتم "نميدونم تو كي هستي يا چند سالته. ولي من فورجحم كه درس بخونم.تو هم بهتره درس بخوني نه اينكه ساعت 11 از خواب بيدارشي.OK؟" تو جواب بهم گفته بود."آخه عزيزم من هميشه شبا درس مي خونم.بخاطر همين فكر كردم شما هم بيداريد. نمي دونستم كه داريد استراحت مي كنيدمن از بس كه شرمنده شما شدم آب شدم الن ازم دلگيريد؟"

نمي فهميدم يعني چي. اولش فكر كردم كه با يه بچه دبيرستاني طرفم گفتم بهش بفهمونم با بزرگتر از خودش طرفه اما حالا نمي دونستم يعني چي.هيچي نمي فهميدم.داشتم از كنجكاوي ميمردم واسه همين جوابشو ندادم.اما اونم بيكار ننشست ميدونست چه جوري بايد منو غيرتي كنه." ميتونستيد جواب بديد بگيد كه دلگيريد تا اينكه sms بيجواب نذاريد"."ميگن براي رسيدن به عشقت بايد از همه دنيا بگذري.شما كه همه دنياي مني بگو از چي بايد بگذرم؟" اين sms هارو وقتي داد كه من رفتم ناهار بخورم.وقتي برگشتم ديدمشون. تو جوابش نوشتم"تو سر ظهر ناهار نمي خوري. من داشتم ناهار مي خواردم. من خودم همه رو سركار ميگذارم. اونوقت تو مي خواي منو سركار بگذاري؟خانم يا آقاي محترم."

مثا اينكه بهش برخورده بود يا گيج شده بود.چون جواب دادنش خيلي طول كشيد.تو جواب گفت:" اولاً من هيچ وقت به شما جسارت نكردم.تو نهو شما.دوماًٌ به نظر شما تو موقع امتحانها ميشه كسي رو سركار گذاشت.پس اين شما هستيد كه تا حالا منو سركار گذاشتيد.تجربه هم كه داريد.ممنونم از لطفي كه كرديد."

_"من كسي رو كه ميشناسم سركار ميگذاشتم و بعداً خودمو معرفي ميكردم.اما من شمارو نمي شناسم. از فضولي نمي دونم چي كار كنم.شما هم كه نمي گيد كي هستيد." اما اون جواب نداد.ظاهراً بهش برخورده بود.گفتم بي خيال هر وقت حوصلش سر بره خودش دوباره sms ميده.يكم كه گذشت كلافه شدم.خسته شدم1:30 بعد اوني حوصلش سر رفته بود من بودم.گفتم چه جورياست اون هر وقت بخواد ميتونه منو سركار بگذاره و sms بده. اگه اون اين حقو داره منم حق دارم كه اين كارو انجام بدم.گفتم ممكنه خواب باشه واسه همين توي sms نوشتم:"سلام من حوصلم سر رفته.نمي تونم درس بخونم.شب درس مي خونم.اگه خوابي متاًسفم ميشه بيدار شي. من نمي دونم چي كار كنم. از بيكاري متنفرم."

_"نه من بيدارم دارم درس مي خونم كه تا شب تموم شه كه يه وقتي اون موقع شب مزاحم كسي نشم تا منو سركار بگذاره."

فهميدم كه از دستم ناراحته.داشت متلك مينداخت و كنايه ميزد.

"الان اين حرف يعني شما ناراحت شديد؟ فكر ميكردم من بايد ناراحت باشم كه نصف شب sms اشتباه دريافت كردم.شانس اوردم كه بقيه بيدار نشدن."

اصلاً تو فكر تلافي كردن و جواب دادن بهش نبودم. داشتم باهاش شوخي ميكردم اما اين انگار جدي گرفته بود و ناراحت شده بود چون تو جواب گفت:_" يعني چي اونوقت؟خسته شدم از بس عذر خواهي كردم،باشه معذرت مي خوام كه اونوقت شب مزاحم شدم.الهي اين چشم كور بشه تا تايمو ببينه.در ضمن sms اشتباهي نبود ديدم خسته ايد مجبور شدم كه اين حرفو بزنم كه فكرتون مشغول نشه راحت بخوابيد!"

_"جدي sms مال من بود؟ قشنگ بود البته اخرش. ديگه معذرت نخواه من عادت دارم دوستام شبا sms زدنشون مي گيره.ميشه الان درس نخوني؟PLZ؟

_"پس امتحان چي ميشه آخه من تنبلم بايد زياد درس بخونم تا از تو عقب نيوفتم"

كلافه شده بودم . اين حرف آخرش يعني چي؟ يعني منو ميشناخت،يعني داشت اذيتم ميكرد.يعني سركار بودم.با حرص گفتم:" ببين يه سؤال من قراره شمارو بشناسم؟بابا اين رمز بازي ها يعني چي؟ اه خسته شدم اصلا ديگه مهم نيست.شما درستونو بخونيد عقب نيوفتيد." ديگه مهم نبود زيادي به اعصابم فشار اومده بود.فكر نمي كردم ديگه جوابمو بده.جواب دادنشم خيلي طول كشيد تا اينكه يه دفعه ديدم جواب داد و گفت:"پس يه واقيعيتي رو بايد بدوني تا همين جاشم خيلي از شما جلوترم نگران نباشيد آخه من براي ارشد ميخونم پس وقت زياد دارم من فقط شبا درس تو كلم ميره به خاطر همين گذاشتم كنارو آماده جواب گويي به سؤالاتتون هستم.OK؟"

_"نه من سؤال خاصي ندارم.فقط همون قبليه كه بي جوابه.الان يه چيزي.شما منو ميشناسي كه مي گي sms تون درست بود؟ من شك دارم.اينو جواب بده."

_" به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست همه دريا از آن ما كن اي دوست دلم دريا شد و دادم به دستت مكن دريا به خون پروا كن اي دوست

مطمئن هستم كه ناراحت شديد اما منو ببخشيد منظوري نداشتم لااقل sms مو بي جواب نذاريد.PLZ."

ناراحت شده بودم چون داشت طفره مي رفت، نمي خواست جواب بده منم لج كردم جوابشو ندادم.

"نه،چي كار كنم كه ناراحت نباشيد مطمئن باشيد كه جواب ميدم اما مي دونم اگه الان به اين سؤال جواب بدم...!اين سؤالو اگه ميشه آخر جواب بدم. OK؟"

_"ببين من واقعاً گيج شدم به عمرم توي يه همچين وضعيتي نبودم.شما جواب سؤالمو نمي ديد بعد ميگيد sms تونو بي جواب نگذارم.لااقل بگيد من چي بايد صدات كنم؟"

_"البته اين سؤالو يك بار جواب دادم ميتونيد شيرين بي مزه صدام كنيد."

_"خانم شيرين بي مزه يه اسم كوتاه تر نداريد من تا بخوام صداتون كنم صفحه پر شده.ميشه بگيد تلمو از كجا اورديد؟ PLZيه كم درك كنيد."

_"اولاً Tell شما دست من نيست فكر ميكنم يه جايي جا گذاشتيد.ضمناً دلتو صابون نزن پسر منم مثل خودتم.اسمم مهران و شما؟"

حالا فهميده بودم كه اون پسره.اسمشم مهران ولي ظاهراً يكم گيج مي زد يعني چي دلتو خوش نكن پسر منم؟

_"يعني چي دلمو صابون نزنم مثل مني؟ نميفهمم.منظورم از Tell هم شماره ي تلفن بود.ديگه وقتي واسه ارشد مي خونيد اينو بايد بدونيد."

_"چي شد؟يعني اينقدر برات مهم بود كه من همون شيرين بودم؟ مرد كه نبايد به اين زودي خودشو نشون بده ميتونيم مثل 2 تا مرد با هم دوست باشيم نمي خوايد اسمتونو بگيد كه بيشر باهم آشنا بشيم؟"

تازه داشت جالب مي شد.آقا فكر مي كرد من پسرم.خوب بذار يكم اذيتش كنم.تا حالا سركارم گذاشته يكم من سركارش بگذارم مگه چي ميشه.

_" من سپند هستم البته شما بايد بهتر بدونيد وقتي شمارمو داريد اسم منو هم داريد.آقا مهران شما چي مي خونيد؟ ارشد چي مي خوايد بخونيد؟"

_"يعني فكر كرديد كه نمي دونستم چرا؟ مگه از سركار بودن خوشتون نميومد پس چي شد؟ مگه مردام Tell ميزارن كه من منظور تونو از Tellندونم.حالا شما ميخواي اسمتونو بگيد يا نه؟"

متوجه منظورش شدم. نمي دونستم چي مي خواد بگه.گيج شده بودم. بلافاصله بعد از اين sms يه پيام جديد داد وگفت:

_"مسخره مي كنيد مگر نمي خواستيد سركار باشيد شما كه دوست داشتيد؟ مثل اينكه شماره رو اشتباه گرفتم چه طور بايد شما رو بشناسم؟"

_"يعني چي؟مگه نگفتي مثل 2 تا مرد باهم دوست باشيم منم خواستم دلتو نشكونم. الان ديگه مشكل كجاست؟ من نمي فهمم!!!"

_"يعني اين مرد اسم نداره؟"

_"گفتم پسند.يعني اينقدر نامفهوم و غيرقابل دركه؟ درضمن من گفتم هيچوقت خوشم نمياد زياد سركار باشم اما ظاهراً شما بازي رو دوست داريد مگه نه؟"

_" نه من دنبال بازي نيستم سپند جان آخه خودت گفتي من كسي رو كه ميشناسم سركار ميگذارم چه برسه به شما كه نميشناسم".

_"گفتم دوستامو اذيت ميكتم نه شمارو.آقا مهران شما كه شمارمو داشتي چه جوري اسممو نميدونستي؟ برام سؤال شده ميشه بگي؟"

__به خدا آقا سپند sms شتباهي اومد ميخواستم يه سؤل درسي از يكي از دوستام بپرسم بعد از اينكه جواب اومد ديدم اشتباه شده گفتم واسه انتراكت خوبه جوابشو بدم همين. الانم اگه ناراحتيد خوب بازم عذر خواهي ميكنم ديگه هم مزاحمتون نميشم باي."

داشتم از خنده مي تركيدم. يارو دست ولو داده بود . كم آورده بود. باورش شده بود كه پسرم داشت پس مي افتاد.اصلاً حواسش نبود كه داره سوتي ميده.آخه sms اولش يه متني بود نه سؤال درسي.ترسيده بود و ميخواست يه جوري ماست ماليش كنه. اما سه كرده بود.دلم براش سوخت گفتم گناه داره.ظاهراً مؤدبه يه جورائيم جالب بود گفتم بگم بهش تا پس نيوفتاده.

_"اولاً من خر نيستم.دوماً سؤالتون در مورد درس بود يا جك؟ سوماًٌ اوني كه فكر ميكنيد نيستم اونيم كه گفتم نيستم.چهارماً از بازيم خسته شدم.باي".

_" ميشه بپرسم پس شما كي هستيد كه اين نيستيد يا اوني كه فكر ميكنم نيستيد؟PLZ؟"

طفلكي حسابي گيج شده بود .اصلاً سردر نمياورد يعني چي.داشتم بهش مي خنديدم و گفتم حالا تو بازي خوردي نه من. ولي گفتم از خماري درش بيارم بهتره.

_"خب چون بچه ي مؤدبي بوديد ميگم تا گيج نشي. شايد يادت بمونه كه خانوما رو غيرتي نكني.بابت sms هاي قشنگت و وقتي گذاشتي تشكر."

_" يعني لياقت آشنايي با شما رو ندارم؟ نبايد بدونم اين آدم مجهول چه شخصيتي هستن كه بنده بتونم اشتباهمو جبران كنم! دوست ندارم كسي ازم ناراحت باشه الان دارم پيش خودم شرمنده ميشم اگه بگيد مزاحم يك خانم محترم شدم بگو كه حقيقت نداره؟ خواهش ميكنم."

خندم گرفته بود.چه جوري حرف ميزد مثل كتاباي ادبي جالب بود. مي دونست چه جور بايد رفتار كنه.گفتم زيادي داره مثل فيلمهاي هندي ميشه.بزار يه كم تو خماري باشه فعلاًٌ.

_" ميگن زندگي مثل يه ديكته ست.هي غلط مي نويسي پاكش ميكني دوباره غلط مي نويسي پاكش مي كني غافل از اينكه يه روز داد مي زنن ميگن ورقه ها بالا وقت تمومه."

متنش خيلي جالب بود.تا حالا نشنيده بودم. خوشم اومده بود. جوابشو دادم گفتم خوبه روشن بشه گناه داره عذاب وجدان نكشدش بهتره.

_" آره درست فهميدي من دخترم ولي مزاحم نشدي من بي كار بودم و حوصلم سر رفته بود ممنون كه وقت گذاشتي واسه sms دادن.Tanx."

_"واقعاً شرمندم نمي خوام فكر كنيد كه قصد مزاحمت داشتم آخه من خيلي از اين كار بدم مياد مي خوام جبران كنم تا حرفي براي گفتن نباشه.

_"خب يعني چي؟ چه جوري مي خوايد جبران كنيد؟ من نمي فهمم؟ نگران نباشيد حرفي توش نيست Tanx. مزاحم درس خوندنتون نميشم.روز خوش."

_" واي خداي من يعني اينقدر نفهم بودم كه نفهميدم؟ فقط مي تونم به يك طريق جبران كنم قول مي دم كه اين آخرين sms باشه كه مي فرستم تا شايد از خجالتتون در بيام. در ضمن اين خانم محترم اسم نداره؟"

_" چرا داره ولي وقتي ديگه sms نمي ديد دليلي نداره بگم.من از sms دادنتون ناراحت نشدم خودتونو زياد اذيت نكنيد. معذرت كه مزاحم درستون شدم. شرمنده."

_"اصلاً حالم خوب نيست اومدم بيرون مي خوام برم دريا تا ازش سؤال كنم كه اين همه آبو مي خواد چي كار؟ در صورتي كه آب خونمون قطع به نظر شما اين عدالته؟"

تحويلش نگرفتم گفتم اگه اين يه بازيه منم بازي ميكنم. رفتم بيرون پيش مامانم اينا طبق معمول هر روز داداشا داشتن سرهمه چيز دعوا مي كردن. سركنترل تلويزيون. سر كانل تلويزيون. سرجا كه كدومشون روي مبل نزديك تلويزيون بشينن. ديگه برام عادي شده بود اما نه زياد. بازم وقتي بهشون نگاه مي كردم سرم درد مي گرفت. داداش بزرگه همش حقو به خودش ميده و سر داداش كوچيكه هوار مي كشه. اين دفعه هم كارشون بالا گرفت و به كتك كاري كشيد. منم نموندم بهشون نگاه كنم تا بيشتر حرص بخورم اومدم توي اتاقمو سعي كردم فكرمو منحرف كنم. اما چه جوري؟ به چي بايد فكر مي كردم. تو ي اين خونه چيز جذابي وجود نداشت كه ذهنمو بهش مشغول كنم. رفتم سراغ گوشيم. تنها چيزي كه مي تونست مشغولم كنه اون بود.رفتم سراغ اون غريبه مهران.

تنها چيزي كه مي تونست مشغولم كنه اون بود.رفتم سراغ اون غريبه مهران.

_" ببخشيد نبايد مزاحمتون بشم ولي شرمنده نمي خوام الان تنها باشم. مي خوام ذهنم مشغول يه چيزه ديگه بشه نمي خوام به چيزي فكر كنم."

نمي دونم چرا بهش sms دادم. نمي دونم چطور بهش اعتماد كردم فقط مي دونستم كه اون تنها كسيه كه منو نميشناسه حتي نمي دونستم جوابمو ميده يا نه؟ اما منتظر موندم. خدا رو شكر جوابم داد اما با دلخوري.

مهران:" چي مي تونم بگم وقتي نمي دونم اسمتون چيه؟"

مي خواستم اسممو بهش بگم اما هنوز بهش اعتماد نداشتم. هنوز برام مجهول بود واسه همين يه اسم ديگه بهش گفتم. يه اسم جديد.

_" خيلي مهمه؟ اسمم "هستي". آقاي مهران لطفاً اگه مزاحمتون شدم بگيد نمي خوام اذيتتون كنم. در ضمن مهم نيست چي بگيد فقط يه چيز بگيد لطفاً."

مهران:" خواهش مي كنم اين چه حرفيه! اگه آقا سپند بوديد همين الان ميومدم دنبالتون تا با هم بريم دريا تا از تنهايي دربيايد اما حيف كه قسمت نبود."

_"آخي جدي داري ميري دريا؟ خوش به حالت دلم مي خواست الان كه دريا داره تاريك ميشه مي رفتم اونجا.چ قدرم باحال الان من جور بود. من چند روز ديگه ميرم طوري نيست."

مهران:" آخي،الهي، اشكالي نداره عوض هستي خانوم هم شنا ميكنم فقط اگر سرما خوردم تكليفم با كيه؟"

_" من كه نگفتم شنا كن گفتم مي خوام دريا رو ببينم.آدم وقتي دلش تنگ ميشه ياد دريا ميوفته. لبا ديدن دريا يادش ميوفته بايد دلش دريايي شه."

حالم خوب نبود خيلي دلم مي خواست گريه كنم. از طرفي مامانم گفت كه داره با داداشم ميره بيرون و من بايد شام درست كنم. ديگه اين از كجا اومده نمي دونم. موقع امتحان و شام درست كردن نوبره والله.جواب دادنم يكم طول كشيد. مهران:"خوابيديد؟ اگه ناراحتي بيام دنبالت تا از نزديك دريا رو ببينيد."

_" مرسي بايد شام درست كنم. اصلاً حس شام ندارم.ترجيح مي دم بخوابم ولي نميشه فكر ميكنم شما ديگه به دريا رسيديد. سر راه به دانشگاهم سلام برسونيد."

اينو همين جوري گفتم.آخه توي شهر ما همه دانشگاه ها توي يه جاده خارج شهرن دانشگاه مام همينطور. دانشگاه آزاد بود اولين دانشگاه بزرگ سر راهش.

مهران:"مگه شما تنها هستيد كه بايد شام درست كنيد اونم موقع امتحانات يا اينكه تو خوابگاه تشريف داريد؟ مي خواي واست شام بگيرم بفرستم؟ ضمناً منظورت كدوم دانشگاست كه سلام برسونم؟"

هم داشت زيادي لطف مي كرد و دست ودلبازي. هم زيادي گيج شده بود و هم زيادي فضولي مي كرد. مي خواستم يكم گيجش كنم يعني از اين گيج ترس كنم و 20 سؤال را بندازم واسه همين گفتم:

_"واي چقدر سؤال كدومشو جواب بدم. مرسي شام نمي خوام چون من شام نمي خورم. الانم تنهام بقيه رفتن بيرون. به اولين دانشگاه بزرگ سلام برسونيد."

مهران"هستي منظورت همون آزاده؟"

خندم گرفته بود.بچه ي تيزي بود. داشتم sms شو مي خوندم كه تلفن زنگ زد. يكي از دوستام بود. مشغول صحبت شدمو يادم رفت جوابشو بدم.خيلي طول كشيد. يعني زيادي طول كشيد. اونم شاكي شد.اصلاً حواسم بهش نبود كه يه دفعه با صداي ويبره گوشي به خودم اومدم ديدم ظاهراً هنوز منتظره جواب من.گفته بود:

مهران:" اگه قراره جواب اينقدر طول بكشه همون بهتر كه شام نخوري بخوابي منم كه بي خيال درس شدم تا آخر شب دريا مي مونم. خوب بخوابي بي معرفت."

ا... اين پسره چي داشت مي گفت. من آخر معرفت بودم همه كي گفتن حالا اون به من ميگه بي معرفت.خب يادم رفته بود جوابشو بدم.يعني چي؟ بايد يكم توضيح مي دادم تا روشن بشه.

_"آره همون دانشگاست. داشتم با موبايل حرف مي زدم. در ضمن گفتم شما توي آبيد نمي توني جواب بدي. وگرنه بي معرفت نيستم."

مي خواستم يه جوري خودمو توجيح كنم. اما انگاري خيلي از دستم ناراحت شده بود. اخه ديگه جوابمو نداد. منم بايد شام درست مي كردم. درسم كه نخونده بودم.ديگه مامانم اينا هم پيداشون ميشد. بي خيال يارو شدم و رفتم به كارام برسم. شبم اينقدر خسته بودم كه ساعت 10 نشده گرفتم خوابيدم.توي يه خواب عميق بودم كه با صداي گوشيم از خواب بيدار شدم. بازم يه smsدرست سر ساعت 1:39ً صبح بود. و باز هم مهران. با خودم فكر كردم كه اين پسره ساعت كارش شباست؟ شب كاره كه هيچوقت نمي خوابه يعني شبا نمي خوابه و روزا مي خوابه؟ اما وقتي كه sms و خوندم داشتم پس مي افتادم. از تعجب دهنم باز مونده بود. باورم نمي شد. خيلي عجيب بود.

مهران:"الان متوجه شدم كه فقط به درد زماني مي خورم كه هستي خانم ما حوصلش سر رفته يا اينكه بي خوابي به سرش ميزنه و هيچ ارزش ديگه اي ندارم. اشكالي نداره همين اندازه. ما كه وقتي دلمون گرفت فقط مي گيم خدايا ما كه به تنهايي عادت كرديم. اين تنهاييم دوس داريم فقط ميگم خدايا خانوادمو ازم گرفتي هيچي نگفتم مي دونستم كه خواست توست اما ديگه احساس مي كنم كم آوردم. مي ترسم آخر نتونم دووم بيارم وقتي كه به پنج شنبه نزديك ميشيم افسوس مي خورم. اي كاش اون روز لعنتي اون امتحان لامصب و نداشتم و منم با اونا مي رفتم تا اينكه بمونم حسرت روزاي خوشي رو كه با خانواده داشتمو افسوس بخورم.اينا رو نگفتم كه ناراحت بشيد. الان كه سرخاكشون هستم نميدونم چرا به ياد شمام؟"

نمي فهميدم اين آدم ناشناس هر لحظه برام مجهول تر مي شد.شده بود يه معما كه نمي تونستم جوابشو پيدا كنم.حيرت كرده بودم.از يه طرف ترسيده بودم يعني اون اين وقت شب توي قبرستون نشسته اونم با اون همه قبر. بالاي سر خانوادش. هم عجيب بود هم گيج كننده هم ترسناك.با خنگي و گيجي گفتم:

_"سلام حالت خوبه؟ دريا خوش گذشت؟ شما چي داريد ميگيد الان كجا هستيد؟ شما گفتيد شب درسو بي خيال ميشيد. سر خاك كي هستي؟ اينا كه گفتي هيچ چيزش درست نبود."

مهران:"با اينكه هوا سرده اصلاً احساس سرما نمي كنم چون فكر مي كنم تو آغوش گرم خانوادم. معذرت مي خوام گفتم حالا كه من نياز به يه هم صحبت دارم يكي هست كه جوابمو بده اما اي كاش كه به يادت نمي افتادم مي دونم كه شما حق داريد.غم هاي هركسي فقط مال خودشه معذرت ميخوام اگه بي خواب شديد."

_" نه مهم نيست عادت دارم. شما نمي ترسيد الان سر خاكيد؟ اون متنها؟ آقا مهران لطفاً بريد خونه.الان خوب نيست شما اونجا باشيد.من هميشه به حرفاتون گوش مي دم.OK؟

مهران:" من تنها نيستم خانوادم همه اينجان. آخه من هميشه چهارشنبه ها ميام پيش خونوادم. فردا شلوغ ميشه نمي تونم راحت باهاشون صحبت كنم.هميشه تا صبح پيششون مي مونم. ولي يه آدم تنها فقط از مردن مي ترسه اما من كه از همون روزي كه خونوادم اومدن اينجا منم فكر مي كنم اينجام و خيلي وقته مردم. همين دريايي كه ميگيد ازش متنفرم هميشه مي رم ازش گله مي كنم تو كه رحم به كوچيك و بزرگ نمي كني پس چرامن؟ يعني من ارزششو نداشتم كه منو پس زدي.اونم بعد 12 ساعت زنده؟ بهش ميگم چرا كسي كه نمي خواد جونشو ازش مي گيري اونوقت من كه مي خوام چرا منو قبول نكردي پس واقعاً نامرديتو ثابت كردي همين. پس مطمئن باش هستي خانم دريا هم جايي براي خوش گذروني نيست."

حسابي گيج شده بودم. اين كي بود؟ چي مي گفت؟ اين همه مشكل كه هر كدوم براي نا اميد كردن و از پا در آوردن يه نفر كافي بود همش مال اينه؟ اين چه جوري تحمل كرده؟ چه صبري. اما الان داغونه. چي كار مي تونم براش بكنم. اين از زندگيش سيرشده. اما من ابله هميشه با داشتن اين همه چيزهاي خوب از زندگيم سيرم و شاكيم. از بس خنگم.

_"نگو اين حرفو.زندگي يه نعمتيه كه خدا به هر كسي نمي ده. اگه شما زنده ايد حتماً دليلي داره. خدا كاري رو بي دليل انجام نمي ده. شما زنده ايد پش زندگي كن."

نمي دونم چي شد اما ديگه جواب نداد. نمي دونستم حرف بدي زدم يا نه؟ ناراحت شده يا نه. حدود يك ساعتي داشتم بهش فكر مي كردم تا اينكه كم كم چشمام سنگين شد و خوابم برد.صبح از وقتي بيدار شدم منتظر sms اون بودم نمي دونم چرا؟ اما يه حس عجيب داشتم.زندگيش برام مهم شده بود كه چي كار ميكنه و ديدش به زندگي چه جوريه. هر چي صبر كردم ازش خبري نشد. ساعت 11:12ً خودم براش sms زدم.گفتم شايد بيدار شده باشه.

_" سلام حالت خوبه؟ ببخشيد نمي دونم خوابي يا بيدار.آخه ديشب توي هواي سرد بيرون بودي تا صبح .گفتم نكنه سرما بخوري. اگه بيدارت كردم معذرت."

اما هرچي منتظر بودم ازش خبري نشد. گفتم شايد هنوز خواب باشه. وقتي بيدار شد شايد جواب بده. خلاصه ازش خبري نشد تا ساعت 2:40ً كه sms داد.پريدم رو گوشي تا ببينم چي شده بود كه تا حالا بي جواب مونده بودم.

مهران:" شرمنده ديشب اينقدر اشك ريختم نمي دونم چه طور شد چشمامو كه باز كردم ديدم تو بيمارستانم. از اينكه كسي رو نداشتم كه بالاي سرم باشه از خودم بدم اومد.اخه خونوادم رو از دست دادم. دريغ از يك دوست از اينكه منتظر شديد معذرت مي خوام آخه گوشيم دست نگهبان ارامگاه بود ممنونم از اينكه به فكر من بوديد. مرسي."

خيلي ناراحت شده بودم.دلم مي خواست پسر بودم و مي رفتم پيشش تا تنها نباشه اما حيف. چي كار ميتونستم براش بكنم.

_" من نميدونستم.ببخشيد. نميدونم چي كار مي تونم برات انجام بدم. اي كاش پسر بودم اونوقت نمي گذاشتم تنها بموني. الانم رو كمكم حساب كن. بي تعارف."

مهران:" نه مرسي شما بهتره به درستون برسيد نمي خوام به خاطر من از درستون عقب بيوفتيد. هر موقع نيازي داشتيد كمكي از دستم بر مياد در خدمتم.آخه درسو گذاشتم كنار ديگه نمي خوام خودمو، تنهاييمو با كتاب بگذرونم. تصميم گرفتم برم مسافرت. نمي خوام توي اين شهر كه مال خودمه ولي توش غريبم بمونم. به درد من نمي خوره."

آخ كه حرف دل منو زده بود. منم از اين شهر متنفر بودم. و هميشه دنبال راه فرار م تا از اين شهر لعنتي فرار كنم.

_" من مثل خواهر كوچكتون. اينكه از اينجا فرار كنيد كه نمي شه بهتره درستونو بخونيد اون بيشتر به دردتون مي خوره هر چي باشه اينجا رو خوب ميشناسيد."

مهران:" تورو خدا ديگه حرف از درس نزنيد. من نمي خوام تو شهري كه فقط منو به خاطر چيزاي ديگه مي خوان بمونم. من كه از دروغ خوشم نمياد دلم مي خواد همه مثل شما باشن ولي نمي دونم يه حسي بهم ميگه كه اسمت هستي نيست؟"

خيلي عجيب بود. چه حس عجيبي. شك كرده بودم. اين از كجا فهميده بود اسمم هستي نيست؟ نمي دونستم. اما ديگه نمي خواستم بازي كنم. مي خواستم باهاش باشمو تنهاش نگذارم. مي خواستم منو به اسم واقعيم صدا كنه نه اسم ديگه. فكر مي كردم بهش بايد اطمينان كنم. به اولين همشهري مذكر بايد اطمينان كنم.

_" ميشه بگي كي گفته؟ يعني چي؟ هستي نيستي يعني چي؟"

مهران:" نمي دونم فقط يه حسه. هستي خانوم من كه شمارو به همين اسم ميشناسم و تا آخرم با اين اسم صداتون مي كنم. نمي دونم شايد به خاطر اينه كه دور و برم آدماي دور وجود دارن به همه بدبين شدم جسارت به شما نباشه. بهم حق بده عزيزم."

_" حق ميدم.حست درست بود ولي مي خوام منو هستي صدا كني البته اگه بخواي اسمو به شما مي گم."

مهران:" يعني مي خواي بگي كه هستي اسمت نيست پس چرا بهم حق مي دي ؟ پس اسمت چيه ؟ يعني مي خواي بگي تا الان سركار بودم؟ مرسي."

_" اسمم سوگنده اگه مي خواي بدوني. سركارم نيستي چون فكر مي كردم مي دوني. واسه همينم نگفتم فكر نمي كردم مهم باشه.ببخشيد."

مهران:"اصلاً من همون شما رو صدا مي كنم. ديگه مهم نيست."

_" ببخشيد نمي خواستم ناراحتت كنم ولي فكر مي كردم مي دوني نمي خواستم ناراحت بشي معذرت مي خوام. آقاي مهران از من عصباني و ناراحتيد؟Sorry."

مهران:" نه من ناراحت نيستم شما اولين نفري نيستيد كه اينجوري باهام طي ميكني و مطمئن باش آخرين نفرم نيستي."

_" معذرت مي خوام ولي معمولاً به كسي اعتماد نمي كنم. الانم نمي دونم چرا اسم واقعيمو بهت گفتم. راستشو بخواي من از مردم اين شهرمتنفرم.لطفاً دركم كن."

مهران:" مگه بچه كجايي؟"

خندم گرفته بود. همچين حرف زده بودم كه به شك افتاده بود. اگه خودمم جاي اون بودم با اين مدل حرف زدن فكر مي كردم كه مال يه جايي غير از اين شهره.هنوز جوابشو نداده بودم كه بلا فاصله گفت:

مهران:" پس خوابگاه تشريف داريد."

همچين حرف مي زد كه انگار كشف مهمي كرده بود.جالب بود. گفتم بهتره از اشتباه درش بيارم.

_" نه متأسفانه مال همين خراب شده با آدماي ... هستم. اما هميشه از اينجا فراريم. خوشبختانه امكانش هست. بعد امتحان ميرم مسافرت."

مهران:" ديگه خسته شدم از sms دادن اگه ميشه ميخوام باهاتون صحبت كنم؟ لطفاً."

آره. ولي داشت تند مي رفت. هنوز زود بود. از طرفي مامانم اينا هم مثل شير وايساده بودن كنارم. تو اين وضعيت نمي تونستم صحبت كنم. اصلاً نمي تونستم از جام تكون بخورم چه برسه به صحبت.خودمم كنجكاو شده بودم صداشو بشنوم. اما حالا نه. يعني اصلاً نمي شد .راهي نبود.

_" الان كه نمي شه. خانوادم انقدرها با اين جور مسائل راحت كنار نميان. بعداً شايد. اگه خسته شدي استراحت كن چون بهش خيلي احتياج داري."

مهران:" مي دونستم جوابت چيه. اما باشه من كه تنهام و به اين روند عادت كردم مي دونستم خواهش بي جائي بود معذرت ميخوام.من الان دريام ميخوام برم تو آب شايد نظر دريا عوض شه. منو اين بار قبول كنه. فقط مي خواستم صداي خواهرمو بشنوم بعد برم. از آشنايي با شما خوشحالم و ممنونم منو تحمل كرديد. اميدوارم هميشه در كنار خانواده خوش باشيد. منم جام پيش خونوادمه آخه خيلي دلم براشون تنگ شده مي خوام برم پيششون. اگه اين دريا نامرده پس بايد نامرديشو ثابت كنه ديگه دير شده. داره شلوغ ميشه. از دور مي بوسمت."

يعني چي؟ اين پسره خل شده بود.چرا داشت چرت و پرت مي گفت. مي خواست چي كار كنه. مي خوام برم تو آب يعني چي ؟ نمي دونم چرا نگران شدم. يه حس بدي پيدا كرده بودم نمي تونستم بهش فكر نكنم به اينكه ممكنه يه وقت اين كارو بكنه. حرف يكي از دوستام كه همش وقتي زود حرف كسي رو باور مي كردم بهم مي گفت تو گوشم پيچيده بود"سوگند تو ساده اي. يارو تورو شناخته داره اذيتت مي كنه."

اما من نمي تونستم بي تفاوت باشم. نمي تونستم مطمئن باشم كه كاري رو كه گفته نمي كنه. حس مي كردم بايد جلوشو بگيرم.اگه خواهرش بودم نبايد مي گذاشتم بره. شايد داشت چاخان مي كرد. اما نمي تونستم ريسك كنم. هميشه همين جوري بودم هر كاري كه حتي يك درصد امكان انجامش بود مهم بود.تنها كاري كه مي تونستم بكنم اين بود كه يه جوري مشغولش كنم تا اونجا شلوغ بشه و نتونه كاري بكنه. براش sms دادم.

_" نه خواهش مي كنم. مي توني زنگ بزني.نرو لطفاً."

اما جوابمو نداد. نمي دونستم چي كار بايد بكنم. يكم خل شدم. بي خودي نگران بودم. به خودم مي گفتم سوگند تو كه اين پسر رو نميشناسي شايد داره اذيت ميكنه. الان با دوستاش نشستن دارن بهت مي خندن. خل بازي در نيار. اما بازم براش sms دادم.

_"آقا مهران اگه منو به خواهري قبول داري نرو دريا. يعني چي اين كار من نمي فهمم.اه جواب بده لطفاً.واي چي كار مي كنيد؟."

داشتم ديونه مي شدم. من هيچوقت سردرد نداشتم. اما يه دفعه سرم درد گرفت.سرم داشت مي تركيد، نمي تونستم آروم بشينم.داشت گريم مي گرفت. از خودم تعجب كرده بودم. آخه من همچين دختري نبودم. فكر مي كردم كه آدم منطقي هستم. اما الان نمي دونم چم شده بود. چرا اين پسره اينقدر مهم شده بود نمي دونم. بازم sms دادم.

_" مي دونم من وحرفام اصلاً مهم نيست ولي بدون كه خانوادت از دستت عذاب مي كشن دريا اگه تورو مي خواست دفعه اول مي گرفتت. آدم ترسو.متأسفم."

ديگه نمي تونستم چي كار كنم. گفتم زنگ بزنم بهش. شروع كردم به زنگ زدن بعد از دفعه سوم يكي گوشي رو برداشت همچين گفت الو كه گوشم كر شد.گفتم ببخشيد مثل اينكه اشتباه گرفتم. يارو اينقدر بد حرف مي زد كه پشيمون شدم. اما فكر نمي كردم كه خودش باشه آخه اصلاً بهش نميومد كه اينقدر جواد باشه.چند دقيقه بعد از همين ماره بهم زنگ زدن. همون آقاي قبلي بود.گفتم:بفرماييد.گفت:ببخشي د خانم شما صاحب اين گوشي رو مي شناسيد؟ گفتم: نه.گفت: اين آقا تو مغازه ي من نشسته بود.چاي و قليون داشت اما نمي دونم يهو كجا رفت. موبايلش اينجا جا گذاشت. چند نفر باهاش تماس گرفتن شماره ي شمام توش بود.اگه باهاتون تماس گرفتن بگيد كه گوشيشونو اينجا جا گذاشتن بيان بگيرن.

گفتم: فكر كنم رفتن كه برن تو آب.ميشه بريد ببينيد بيرون هستن يا نه؟

آقاهه يه جورايي كه انگار با يه بچه ي ابله طرفه گفت: مي خواست بره تو آب. اونم تو اين سرما . اين وقت شب.نه خانم فكر نكنم.اصلاً الان نمي شه رفت تو آب كه.فكر كرده بود خودم نمي فهمم. حرصم گرفته بود.مگه من خنگم كه ندونم الان نبايد رفت توآب.اما آدمي كه بخواد خودشو غرق كنه كه ديگه به اين چيزا توجه نمي كنه. بازم با اصرار گفتم: مي دونم. اما ميشه بريد بيرون نزديك آب.شايد اونجا باشن.

آقاهه بازم گفت: نه خانم فكر نمي كنم. در هر صورت اگه باهاشون تماس داشتيد بگيد بيان گوشيشونو از من بگيرن.خداحافظ. بعدم گوشي رو گذاشت. همجين كفري شدم كه نگو. فكر كرده با بچه طرفه يا من عقب موندم. يعني اون آدم دهاتي مي فهميد اين چيزا رو اما من نمي فهميدم.اينقدر از دست اون عصباني بودم كه دلم مي خواست زنگ بزنم چند تا بد و بيراه بارش كنم.اما يهو نگران شدم. يعني واقعاً رفت بميره.رفت خودشو غرق كنه. اين چي بود يه دفعه از كجا پيداش شد. من چي كار مي تونستم بكنم براش؟ به همين چيزا فكر ميكردم كه ديدم sms اومد برام. خودش بود. يهو همچين ذوق زده شدم كه نمي تونستم حرف بزنم.

مهران:" نگران نباش اين قهوه چي همه رو گفت نمي دونم چرا براي اولين بار از دريا ترسيدم. واقعاً نمي دونم.ديگه نمي دونم چي كار كنم. كمكم كن."

اين حرف آخرش همچين منقلبم كرد كه نگو.هميشه بچه ي احساساتي بودم. اما هميشه هم به حرف قلبم گوش مي كردم يعني بيشتر وقتا. اما الان اصلاً صداي عقلمو نمي شنيدم. با اين كه يه گوشه ي ذهنم يكي مي گفت « سوگند اينا همش بازيه.الان مهران با دوستاش نشستن دارن بهت مي خندن. اما نمي دونم چرا نمي تونستم بهش فكر نكنم. از طرفي هم مي خواستم بفهمه كه چي به روز من اومد و من چقدر نگران شدم. واسه همين گفتم:" من كه سكته كردم. ديونه اين بچه بازيا چيه در آوردي.مثلاً مردي. بچم نيستي كه بگم از روي بچگي اين كارو مي كني. سرم داره مي تركه از دست تو."

مهران:" من كه گفتم بشين درستو بخون.نيازي نيست كه با غم من شريك بشي معذرت مي خوام كه اعصابتو خورد كردم.مطمئن باش كه ديگه با دريا كاري ندارم. دنبال يه راه ديگه هستم. ولي مطمئن باش با اينكه نديدمت دوست دارم عزيزم."

_" ممنونم ولي لطفاً ديگه فكر مردن نباش. زندگي كن حتي جاي خونوادت اين جوري اونام خوشحالن. در ضمن مي ذاشتي فردا جواب مي دادي راحت تر بودي."

نمي دونم ناراحت شده بود يا چيزه ديگه.آخه جواب نداد منم اونقدر سرم درد مي كرد كه رفتم بخوابم شايد بهتر بشه.خوابم برد. اما چه خوابي. تا ساعت 11:5 بيدار بودم بعد به زور خوابيدم.ساعت 1:43ً بود كه با صداي sms بيدار شدم. خودش بود 2 تا كلمه نوشته بود." سلام بيداريد؟".

بيدار نبودم بيدارم كرده بود. اما ناي جواب دادن نداشتم حالم خوب نبود. گوشي تو دستم بود نمي دونم چي شد كه خوابم برد. صبح كه بيدار شدم گفتم چه زشت شد جوابشو ندادم آخه يه sms قشنگم 4:30 فرستاده بود. نمي خواستم صبح جوابشو بدم. آخه معمولاً اون ساعت خواب بود. Sms متنيش اين بود.

مهران:" انگشتاتو مشت كن. مشته؟ حالا محكم بزن تو چشمم تا كورشم دوريتو نبينم." ساعت ً11:50 بود كه براش sms زدم معمولاً اون ساعت بيدار بود.

_" همينه آقا مهران وقتي تا 4 صبح بيدار باشي تا ظهرم مي خوابي. شب بخواب تا روز بيدارباشي. مگه روم به ديوار جغدي؟" يه10 دقيقه بعد جوابمو داد اما يه جمله ي كوتاه اونم با دلخوري.

مهران:" توهينتو نشنيده مي گيرم."

اه چه مؤدب. فكر مي كردم نكنه از اين بچه هاي مؤدب لوس باشه. آخه من چيز بدي نگفته بودم جغد كه حرف زشتي نيست يا توهيني. خوب يه پرنده هست من كه روم به ديوار گفته بودم پس چرا ناراحت شد.هميشه با آدمهايي كه اينقدر مؤدب بودن مشكل داشتم يه جورايي باهاشون راحت نبودم.سختم مي شد.

_" من كه گفتم بلا نسبت، روم به ديوار.من توهيني نكردم تو بد گرفتي." اينقدر اين چند وقته بهم فشار اومده بود كه نمي دونستم چي كار كنم.از زندگي سير شده بودم نمي دونم چرا ولي يه دفعه براي مهران نوشتم:" ميشه خواهشي بكنم؟ اين دفعه كه خواستي خودتو بكشي خبرم كن منم باهات ميام. اگه يه راهي پيدا كردي كه جواب بده. نه دريا.OK؟ ميشه؟

ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۸
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 2

_" خوب بخوابي ولي اين دور از ادبه كه جواب sms آدمو ندي. من با اينكه خواب بودم جوابتو دادم.اصلاً ديگه مهم نيست شب خوش.

مهران:"شرمنده شارژ گوشيم تموم شده بود الان گذاشتم شارژ شه تو هم خوب بخوابي ولي من تا يك بيدارم خوابم نمي گيره."

_" از اون همهsms فقط آخري رو ديدي؟ خب بگو دوست ندارم جواب بدم. اين كه راحت تر از طفره رفتنه. ولي ديگه مهم نيست. خوشم نمياد ناديده گرفته بشم."

ناراحت شده بودم. مي خواستم اونم بفهمه كه ناراحتم.هميشه از بي توجهي بدم ميومد. آخه خودم به همه توجه مي كنم. واسه همين دوست ندارم كسي بهم بي توجه باشه.

مهران:" به خدا نمي دونم چرا همه پاك شده بود. گوشيمو روشن كردم فقط يكي اومده بود كه جواب دادم حالا بپرس جواب ميدم."

_" نمي خواد برو به كارت برس مزاحمت نمي شم."

مهران:" يعني برم گمشم ديگه. باشه فقط درك مي كردي خوب بود."

يعني چي اين پسره چرا اين طوري بود. داشتم ناز مي كردم فكركرده دارم فحش مي دم. اصلاً چش بود من كه همچين چيزي نگفته بودم از خودش در مياورد. چقدرIQ بود.

_" من گفتم برو بخواب چرا حرف تو دهنم ميزاري؟ الان sms مو دوباره مي فرستم. چهزودرنجي هستي."

مهرام:"منتظرم."

Sms رو دوباره فرستادم و منتظر جوابش شدم.

مهران:" خب جاي من كه نيستي."

_"آره نيستم تو كه مي توني مشورت كني.در ضمن وقت كردي آخرشم بخون آقاي مهران."

مهران:" چشم حتماً مي خونم سؤال كردم نزديك 700 ميليون ساختش هزينه داره ولي من حسابم 200 بيشتر نيست."

_" تو مي خواي چي كار كني؟ به نظر من كه مي دونم اصلاً برات مهم نيست اين كارت اشتباه. از طريق sms نمي تونم بگم چرا. الان مي گي به تو چه. پس فضولي بسه."

مهران:" آخه چه فضولي اگه دوست نداري خب sms نده."

_" واي تو چقدر زود ناراحت ميشي. يه sms تا آخر نخوندي بعداً اينو ميگي. آخه چند تا sms بفرستم تا منظورمو كامل برسونم؟ من كه بي خيال خواب شدم."

مهران:" باشه شرمنده كه مزاحم خوابت شدم.بهتره بخوابي فردا با هم صحبت مي كنيم."

_" خواهش مي كنم. من دارم درس مي خونم تو بخواب كه صبح تو راهي. مواضب باش و با دقت رانندگي كن.سفر خوش. موفق باشيد."

مهران:" من خوابم نمياد بيدارم. ولي تو درستو بخون."

منم ديگه بي خيال sms شدم. مهران بايد مي خوابيد تا فردا خواب نمونه. يكم درس خوندم و بعد گرفتم خوابيدم. فكر كنم ساعتو عوض كرده بودم واسه ساعت 4 صبح.وقتيم زنگ زد تحويلش نگرفتم. خاموش كردمو گرفتم خوابيدم. من چقدر پرو بودم آخه. از رو هم نمي رم كه. ساعت 6:24ً صبح ديدم مهران sms داد. 

    

مهران:"سالها توي زندگيم گشتم و گشتم دنبال نيمه گم شدم ميگشتم و اما قصه ي دلم وقتي شيرين شد، مثل گل شد، اومدي تو سرنوشتم. از همون شب قشنگ آشنايي كه گذاشتي دست توي دستم گرفتم، هنوزم اما شب و روز با تو هستم. با تو هستم، گل افشون كن، گل افشون كن. نكني عشقتو پنهون، شب شادي و شوره برقص و گل برافشون."

_" سلام.نرفتي هنوز؟ من هنوز خوابم مياد. ديگه غلط مي كنم تو فرجه ها درس نخونم. دفعه ي آخرم بود."

مهران:" سلام من تو راهم تا 7 مي رسم. خيلي تنبلي خواب آلو."

_"وقتي رسيدي به مقصد sms بزن. در حين رانندگي هم نه sms بخون نه sms بزن. خوبه گفتم مراقب باش. عجب بچه ي حرف گوش كني هستي تو."

مهران:" من عادت دارم نگران نباش."

كفرم در اومده بود. عادت داشت يعني هميشه همين كارو مي كرد. در تعجب بودم كه اين پسره چه جوري تا حالا سالم مونده. عجب بچه ي تخسي بود. ديگه اين جوريشو نديده بودم. استثنا بود. پشت رلو sms بازي مثل اينكه بگي در حين رانندگي آشپزي كن. هم تصادف مي كني هم غذات مي سوزه.

بلند شدم حاضر شدم. صبحانه هم نخوردم. با بابا رفتم دانشگاه. ديروز باز به دوستم گفتم زود بياد درس بخونيم البته اين يكي ديگه از دوستام بود بين ما 4 تا دوست صميمي فقط 2 نفر اين درسو گرفته بودن.درست مثل روز قبل يك ساعت حرف زديم بعد رفتيم سراغ درس. انصافاً بيشتر از ديروز خوندم اما بازم يكمي از درسم موند. اتفاقاً توي امتحان بيشتر از اين قسمت كه نخونده بودم سؤال اومد. سر امتحان يه چيزايي نوشتم كه فكر مي كنم استاد موقع تصحيح ورقه ام كلي خنديده باشه. نصف چيزايي كه نوشتم از خودم در آوردم. مثلاً يه سؤال داشت كه اصلاٌ نمي دونستم چيه همين جوري از روي اسمش چرت و پرت نوشتم.

ساعت 11 تا 12 و 1 هر كار كردم sms هام فرستاده نمي شد. سيستم دوباره مشكل پيدا كرده بود. نمي تونستم به هيچ كس sms بدم. اعصابم خورد شده بود. بعد از امتحان هر چي سعي كردم با sms به مهران خبر امتحانمو بدم نشد. مي خواستم با دوستام برم خريد. آخه تولدم بود و بابام گفته بود برو هر چي مي خواي بخر. به شهر كه رسيديم قرار بود جزوه ي يكي ديگه از دوستامو بهش بدم. وقتي اومد توي هواي سرد فقط يه مانتو پوشيده بود و زودي اومده بود منم طفلكي رو با همون لباس كم بردمش بيرون. توي راه وقتي ديدم هر كاري ميكنم sms هام نمي رسه گفتم بزنگم لااقل بهش بگم كه سيستم خرابه. نه كه بچه زود رنج بوده گفتم ناراحت ميشه تحويلش نگيرفتم. اما هر كاري ميكردم يعني هر چي زنگ مي زدم گوشيش جواب نمي داد. يعني بوق مي خورد ولي كسي برنميداشت. خلاصه يكم بي خيال شدم. رفتم يه هديه از طرف باباهه و مامانه براي خودم خريدم و از همون ور رفتيم يه عطر فروشي و يكي از دوشتام يه عطر گرفت. ديگه داشتيم برمي گشتيم خونه كه مامانم زنگ زد و گفت كه از همون طرف برم خونه ي دائيم چون شام اونجا دعوت بوديم، نمي خواستم با ماشين برم چون زود مي رسيدم. از طرفي داشت نم نم بارون مي يومد منم كه عاشق بارون بودم مي خواستم زير بارون قدم بزنم. داشتيم با دوستام بر مي گشتيم خونه كه ديدم گوشيم داره زنگ مي خوره، يه نگاه به گوشيم كردم ديدم مهران. اما تا جواب دادم قطع شد. فكر كردم بازيش گرفته يعني فكر كرده بود من اين همه زنگ زدم Miss Call بوده؟ عجب IQ بود. خلاصه داشتيم مي رفتيم و جلوي مغازه هايي كه خوشمون ميومد وايميستاديمو نگاه مي كرديم. دوباره گوشيم زنگ زد. اين دفعه وقتي گوشي رو ورداشتم ديگه قطع نكرد. سلام كرد. جوابشو دادم. گفت: شما سوگند هستيد.گفتم آره. بعد گفتم ببخشيد كه از صبح كلي مزاحمتون شدم. فقط مي خواستم بگم كه از صبح هر چي sms مي زنم هيچ كدومشون فرستاده نمي شه. فكر كنم خطا خرابه. يه وقت فكر نكنيد كه من نخواستم sms بدم.

مهران:آره خطا خرابه آخه منم هر جي مي فرستم نمي ره. الان يه sms براي شما دادم كه فرستاده نشده.

گفتم: نگران شدم اما هر چي زنگ زدم گوشي رو بر نمي داشتيد گفتم نكنه اتفاقي افتاده باشه.

مهران: نه آخه سرما خوردم حالم خوب نيست. خوابيده بودم. گوشيم بالا بود. فهميدم كه داره زنگ مي خورده اما ناي بلند شدن نداشتم. تا اينكه گفتم برم ببينم كيه كه اينقدر زنگ زده شايد كار مهمي داشته باشه ديدم شماييد.

گفتم: خدا بد نده. كاملاً از صداتون پيداست كه سرما خورديد. اونجا هوا سرده؟ اينجا كه داره بارون مياد. منم كلي دارم كيف مي كنم. من از بارون خيلي خوشم مياد.

مهران: زير بارون راه مي ريد خوبه كه دوست داريد ولي سرما خوردن بعدشم دوست داريد؟

گفتم:بارون بدون سرما خوردن كه مزه نداره. همه ي لطفش به سرمائيه كه مي خوريد.

تا اينو گفتم شروع كردم به سرفه كردن. خندش گرفت گفت: بفرمائيد اينم بازم ميگيد دوسش داريد.

گفتم: آره بازم دوسش دارم. اين سرفه هام مال الانم نيست مال پنج ، شش ماه قبله كه دو ساعت زير بارون راه رفتم. از اون موقع بر طرف نشده هنوز گه گاه بهم سر مي زنه. نكنه شما هم زير بارون راه رفتيد كه اين جوري سرما خورديد؟

مهران: نه من زير بارون راه نرفتم ولي چند شب پيش يه چند ساعتي توي هواي سرد كه سوزم داشت ايستاده بودم. منتظركسي بودم. گفته بود اگه خواستم خودمو بكشم خبرش كنم اونم مياد. اما بعد گفت پشيمون شدم.

فهميده بودم. منظورش به من بود. داشت متلك مي گفت. خندم گرفته بود. بهش گفتم: آخه من نه ، شما بگيد. من يه دختر ساهعت 9 شب شال و كلاه كنم از جلوي ننه باباهه رد بشم بگم ببخشيد شما از جاتون تكون نخوريد من مي خوام برم بيرون با يكي قرار دارم مي خوام برم خودمو بكشم. اونوقت به نظر شما اونا مي ذاشتن من از در خونه پامو بيرون بزارم. باباهه با كمال لطف و محبت مي گفت عزيزم لازم نيست تو اين وقت شب بري بيرون اونم با يه پسر غريبه بري خودتو بكشي بيرون نرفته من خودم تو رو ميكشم تا زحمتت كمتر بشه. تازه گناهم نمي كني واسم خودكشي هم روش نيست. اين بهتره.

آخه من چه جوري ميومدم بيرون خودمو بكشم.شما بگيد. تازه من از مردن صرفه نظر كردم. كلي كار هست كه مي خوام انجام بدمشون كه اگه بميرم نمي شه.

مهران: كار بسيار خوبي مي كنيد. منم از مردن پشيمون شدم مي خوام برم واسه بچه هاي يتيم يه كاري بكنم.

گفتم: خوبه. واقعاً خوشحال شدم. ولي اگه قراره همه چيز تونو بديد به اونا خودتون چي كار مي كنيد؟ خودتون كجا زندگي مي كنيد؟

مهران: خوب منم پيش اونا. دولت يه اتاق بهم ميده منم با اونا زندگي مي كنم.

داشت مي خنديد. منم خندم گرفته بود. گفتم: يعني شما مي شيد سرايدار اونا. خوبه اين همه درس خونديد بشيد سرايدار. واقعاً عاليه.

يكي از دوستام داشت خداحافظي مي كرد ديگه از ما جدا مي شد. بايد ماشين مي كرفت.

گفتم چند لحظه گوشي. خداحافظي كردمو دوباره گوشي رو ورداشتم گفتم: ببخشيد دوستم داشت خداحافظي مي كرد ببخشيد معطل شديد.

مهران: خواهش مي كنم. الان شما تنهائيد؟ داريد ميريد خونه؟

گفتم: نه تنها نيستم يكي از دوستام همراهمه. خونه هم نمي رم دارم ميرم خونه ي دائيم. اخه شام دعوتيم. منم از فرصت استفاده كردمو دارم راهمو دور مي كنم تا بيشتر زير بارون باشم. دوستم همش جيغ ميكشه ميگه سوگند لااقل از گوشه رد شو كه بارون كمتر بهت بخوره. مثل ديونه ها از وسط پياده رو رد ميشي مردم فكر مي كنن خلي. سر تا پات خيس شده. ولي كي به حرفش اهميت ميده. بارونو عشقه. خندش گرفته بود. ديگه رسيده بوديم به يه جايي كه قول خودم چون مي خواستم ميون بر بزنم بايد از توي اين كوچه رد مي شدم. از دوستام خداحافظي كردم. ديگه تنها شده بودم. همون جور كه با تلفن حرف مي زدم راهم مي رفتم. به خيال خودم راه رو بلد بودم اما نمي دونم چرا يه جا كه بايد مستقيم ميرفتم جلوي را هم يه ساختمون بود. منم گفتم يه كم به راست بعد مستقيم ميرم اما يكم راست رفتنم خيلي طول كشيد هيچ كوچه اي نبود كه من بپيچم و راه اصليمو برم. يه دفعه گفتم: واي گم شدم.

مهران: چي؟ اتفاقي افتاده؟ گفتيد گم شدم؟

خجالت كشيدم.آخه آدم توي شهر خودش گم ميشه.روم نمي شد بگم آره. اما چي كار مي كردم.ضايع بود. حرفمو شنيده بود. از طرفي شايد مي دونست كه من الان كجام. اگرم نمي گفتم وقتي كه از كسي آدرس مي پرسيدم مي فهميد.

گفتم: آره، مثل اينكه گم شدم.نمي دونم كجام يا كجا دارم ميرم. نمي دونم چي شد. داشتم درست مي رفتم اما يه هو از اينجا سر در آوردم.

گفت: از كجا آمديد و كجا مي خوايد بريد؟

گفتم: از كوچه ي روبروي خيابون...اومدم تو.بايد مستقيم مي رفتم اما راه نداشت منم اومدم راست كه بعد بپيچم اما نمي دونم اين راسته چرا تموم نمي شه.

مهران:نبايد مي يومديد راست. بايد مي رفتيد چپ.حالا اشكال نداره.همين راهو اونقدر بريد تا برسيد به آخرش. من بهتون ميگم كجا بريد.

منم همون كارو كردم. رفتم تا رسيدم به اخرش يه دوراهي بود يكي راست و يكي چپ.

گفتم: حالا چي؟ من اصلاً اينجاها رو نمي شناسم.اصلاً كجا هستم.

مهران: رسيديد به دو راهي؟ گفتم: آره

مهران: خوب سمت چپتون يه پتوفروشي داره.سمت راستتون يه سوپر مواد غذايي.

يه نگاه به سمت چپ و راستم كردم ديدم آره واقعاً همين مغازه ها هستن اونجا. با دهني كه از تعجب يه متر باز مونده بود.گفتم: آره مي بينمشون.

گفت:خوب از سمت چپ بريد مي رسيد به يه دوراهي كه بايد از سمت راست بريد. سر دوراهي دو تا مغازه بقالي داره. اين راهو مستقيم بريد. مي رسيد به يه جايي كه يه تاكسي تلفني داره از اون رد مي شيد. مي رسيد به يه دو راهي. سمت راست مي خوره به...سمت چپ مي خوره به همون خيابوني كه شما مي خوايد.

من كه اصلاً نمي تونستم جلوي تعجبمو بگيرم. حتي نمي تونستم دهنمو ببندم كه هنوز بازمونده بود.همچين صحبت مي كرد كه آدم شك مي كرد. انگار كنارم داشت راه مي رفت. انگار نه انگار كه الان توي يه شهر ديگه بود. شهري كه يه 5،6 ساعتي با اونجايي كه من بودم فاصله داشت.

گفتم: همچين حرف مي زنيد و خوب آدرس كوچه ها و مغازه ها رو مي ديد كه انگار همين جاييد.

همران:آره.من پشت سرتم.

همچين ترسيدم كه ناخودآگاه برگشتم پشتمو نگاه كردم. كوچه تاريك تاريك بود. هيچ كسيم جز من توش نبود. ترس برم داشت. گفتم: نگيد اين جوري مي ترسم.

مهران: حقم داريد.اين جايي كه شما هستيد خيلي خطرناكه من موندم چرا تا حالا كسي بهتون گير نداده.

داشت تو دلمو خالي مي كرد. از ترس ديگه داشتم مي دوييدم. وقتي به دو راهي آخر رسيدم از اونجا به بعدش برام آشنا بود. همچين ذوقي كرده بودم كه نگو. گفتم:آخ جون پيداش كردم. ديگه اينجاها رو بلدم.

مهران: خسته نباشيد.رسوندمت به خيابون اصلي تازه مي گي اينجاها رو بلدم.آفرين بر شما. شما در اين مسابقه نفر اول شديد.

خندم گرفته بود و داشتم بلند بلند مي خنديدم.از طرفي موش آب كشيده شدم.

گفتم: فكر نمي كنم زن داييم توي خونه راهم بده. از سر و روم آب مي چكه. ميگه اگه بياي توي خونه همه جارو خيس مي كني.خيسي به پوست تنم هم رسيده. دارم يخ مي كنم. راستي تو چه جوري اينجاها رو اينقدر خوب بلدي.مگه خونتون كجاست؟

مهران: من كل شهر رو خوب بلدم. از اين خيابون اگه بپيچيد سمت راست و مستقيم بريد...

خلاصه قشنگ منو رسوند تا توي كوچشون و اسم كوچشونم گفت.

گفتم: خوب اگه اسم آپارتمان و طبقتون رو بگيد من زنگ خونتونم مي زنم. مي توني در رو واكني.

مهران: بياي توي كوچه از هر كسي كه بپرسي اسم منو مي دونه وآدرس خونم بهت ميده. تو هموز خونه ي داييت اينا نرسيدي؟

_:نه هنوز نرسيدم. ببخشيد حسابي انداختمتون تو زحمت. كلي هم خرج تلفن رو دستتون مونده.شرمندم.

مهران: نه بابا اگه الان مي خواستيد برگرديد خونه من باهاتون حرف مي زدم تا دم خونه برسيد. اصلاً مسئله اي نيست من خيلي خوشحال شدم باهاتون حرف زدم. الانم تا دم خونه ي داييتون همراهيتون مي كنم.

_:"منم همينطور.مرسي."

خلاصه نا دم خونه دائيم باهام حرف زد و منو كلي شرمنده كرد. يه چيزاييم در مورد خودش گفت. مثلاً فهميدم.مديريت خونده و يه شركت پخش دارو داره كه مركزش تهرانه اما اينجا هم يه شعبه داره و خودش مدير اونجاست. البته نه كاملاً آخه همش توي خونه چپيده. مامان و بابا و يه خواهر و برادرش توي تصادفي كه توي جاده ي تهران بوده فوت مي كنن. اون چون همراهشون نبود زنده مي مونه. يه بارم موقع شنا توي دريا غرق شده كه بعد از 24 ساعت نيمه جون مياد به ساحل و زنده مي مونه و خيلي چيزهاي ديگه.

دم خونه دائيم اينا ازش تشكر و عذر خواهي كردم و گفتم اميد وارم شب بهتون خوش بگذره.آخه قرار بود با يكي از دوستاش شام برن فرح زاد. اونم تشكر كرد و گفت مرسي ولي فكر نكنم خوش بگذره آخه اصلاً حوصله ندارم و رفتنم زوريه.

خداحافظي كردمو رفتم خونه ي دائيم. اونقدر خيس شده بودم كه تا رسيدم اونجا يه ست لباس گرفتمو لباسامو عوض كردم.من كه اصلاً سرمايي نبودم خودمو چسبوندم به بخاري و خوابيدم. موقع شام بيدارم كردن اونقدر خسته بودم و سردم بود كه ناي غذا خوردنم نداشتم. فقط زودي غذا خوردم و يه كمك كردم تا زود تر بريم خونه. كلي بي خوابي داشتم كه مي خواستم جبران كنم.

فردا صبح براي مهران يه sms تشكر مي زدم تا دوباره ازش تشكر كنم.

صبح ساعت 9:40ً براش sms زدم و گفتم:سلام. خوبي؟ مي خواستم دوباره تشكر كنم واقعاً زحمت دادم. نمي دونم چه طوري جبران كنم. به موقع رسيدم يكم ديگه تو اين كوچه ها ميموندم مقتول مي شدم.

هرچي صبر كردم ديدم جواب نداد. زنگيدم ديدم گوشيش خاموشه. گفتم اين هميشه روزا خوابه شبا بيداره پس چه جوري ميره سركار. ولش كردم و رفتم سر درسم.يكم درس خوندم و ناهار خوردم. ساعت 4 براش sms زدم و گفتم: سلام خوبيد؟ مثل اينكه ديشب خيلي خوش گذشته بهت. خوشحالم كه دوستايي داري كه با اونا خوشحال ميشي. ديدي زندگي زيادم بد نيست. خوش بگذره.

عجيب بود بازم جواب sms منو نداد. نگران شدم. از طرفي گفتم شايد خيلي خوشه كه نمي تونه جواب منو بده. يه كم صبر كردم. اما نزديك ساعت 7 ديگه منفجر شدم. دوباره sms دادم.

گفتم: يعني سرتون اينقدر شلوغ كه sms كوتاه هم نمي تونيد بديد؟؟؟ من ديگه مزاحمتون نمي شدم. ببخشيد باي.

گوشيمو گذاشتم پائين و رفتم سر درسم. يه ده، دوازده دقيقه بعد برامsms اومد مهران بود.

مهران: سلام عزيزم. عيدت مبارك.مثل اينكه من بايد شاكي باشم نه تو؟ ديشب حالم خيلي بد بود. نتونستم از خونه بيرون برم تا صبح پرستار مراقبم بود. ديشب خيلي منتظر موندم ولي مثل اينكه شما سرتون شلوغ بود. گفتم حتماً پيش خونواده هستيد كه نمي تونيد sms بديد حتي كوتاه. من جرأت نمي كردم sms بدم.

خيلي خجالت كشيدم. ناراحتم شدم. اصلاً يادم رفته بود كه روز عيده. حتي بهش تبريك هم نگفتم.نگران هم شده بودم. مي خواستم با sms حالشو بپرسم اما گفتم بهتره زنگ بزنم ببينم الان چه طوره. زنگ زدم. بعد از چند تا بوق گوشي رو برداشت. گفتم: سلام.

مهران: سلام خوبيد؟

_" مرسي من خوبم شما خوبيد؟ ديشب حالتون بد شد؟من نمي دونستم. چرا جرأت نكردي sms بدي من گفتم با دوستت بيروني خوب نيست sms بدم مزاحمتون بشم.

مهران:آره بابا حالم بد شد. تا صبح تو رختخواب بودم. اينقدر گفتي خوش بگذره، خوش بگذره كه مريض شدم افتادم توي خونه.

_" به خدا چشمم شور نيست. اصلاً هم منظوري نداشتم. گفتم خوش بگذره يعني بريد روحيتون باز بشه نه اين كه حالتون بدتر بشه."

مهران:شوخي كردم. من كه نگفتم چشمت شوره. منم تا صبح حالم خوب شد.منم راه افتادم بيام خونه يعني بيام اونجا. ديگه حوصله ي تهرانو نداشتم.

_"جدي الان بهتريد؟ راه افتاديد؟ من گفتم چند روز اونجا مي مونيد. الان كجائيد كه اينقدر شلوغه؟"

مهران: يه جايي وايسادم شام بخورم. از گشنگي دارم ميميرم. ديروز تا حالا چيزي نخوردم. راستي تو زنگ زدي آره؟

تعجب كردم يعني چي تو زنگ زدي.پس مامانم زنگ زد؟

_"آره من زنگ زدم چه طور مگه؟"

مهران: هيچي قطع كن من زنگ مي زنم.پول موبايلت زياد ميشه."

_" نه يعني چي.اشكال نداره. اين جوري زشته. من زنگ زدم حالتو بپرسم. بعد قطع كنم تو زنگ بزني؟"

مهران:" چيش زشته. تو يه دختر دانشجو با كلي خرج باباهه پول از كجا بياره اين همه. تازه پول موبايلم بده. قطع كن من يه چيزي مي خورم برات زنگ مي زنم. باشه؟"

_"باشه.منم بايد غذا درست كنم.پس غذا تو خوردي بزنگ باشه؟"

مهران: باشه پس فعلاً. خداحافظ." _" خداحافظ."

داشتم غذا درست مي كردم كه sms داد.

مهران:" نسوزي. مواظب باش آخه آشپزي كار هر كسي نيست."

_" نه يكم بلدم. مي تونم يه غذاي سوخته درست كنم. قابل خوردنه. موقع غذا حرف نزن ميپره تو گلوت."

مهران:داري چي درست مي كني؟ من كه غذا هه رو از اينجا مي بينم حسوديم ميشه آخه دارم تخم مرغ آبپز مي خورم"

_" دارم مرغ درست مي كنم. با گوجه و سيب زميني سرخ كرده و سالاد و مخلفات. الهي، دلم سوخت برات اما باعث

مي شه زود خوب بشي. بخورش شاكي هم نباش."

غذامو درست كرده بودم. البته تقريباً. كه اون زنگ زد. درست يادم نيست كه در مورد چي حرف زديم. اما كلي حرف بود. حدود يكي دو ساعت حرف. از هر دري حرف زديم. از خونوادش از. از شركتش. از كارش. از دوستاش. من از خودم گفتم. اين كه دنيا به آخر نرسيده. تو بايد جاي خونوادتم زندگي كني. اونا همه ي اميدشون به توئه.

همچنين فهميدم بچه ي فراموش كاريه.آخه وسط حرفا گفت يه جوك بگم. گفتم بگو. گفت يادم رفته.خندم گرفت يه ثانيه هم تو ذهنش نبود. گفتم چه زود يادت رفت. گفت من ين جوريم به بچه ها كه ميگم يه جوك بگو سريع ميگي بگو اما مي دوني كه من يادم نيست. خلاصه بعد از كلي حرف زدن خداحافظي كرديم آخه ديگه مامانم اينا پيداشون مي شد و بايد شام مي خورديم. گوشيم روي سكوت بود.منم رفتم از اتاق بيرون. بعد از شام كه اومدم توي اتاقم ديدم سه تا sms برام اومده كه همشون مهران بودن.

مهران:" يه جوك بگم؟"

مهران:" جواب ندادي يادم رفت."

مهران:" جواب نده اشكالي نداره. حتماً سرت شلوغه خوش باشي."

_" تلافي مي كني؟ ببخشيد تو اتاق نبودم. مامانم اينا اومده بودن و داشتن به خواهرم زنگ مي زدن. اگه جوكت يادت نرفته بگو. زودتر تا فراموش نكردي باز."

ديدم جواب نميده گفتم حتماً ناراحت شده. يهsms متني براش فرستادم تا مثلاً از دلش در بيارم اما تحويل نگرفت. گفتم خوب هر وقت بخواد خودش sms ميده. حسابي تو فكر بودم. اصلاً از ذهنم خارج نمي شد. همش بهش فكر مي كردم. شب وقتي مي خواستم بخوابم براش يه sms دادم.

_" مي دونم خونوادتو خيلي دوست داشتي. من نمي تونم كاري بكنم. محبت اونا چيز ديگه ايه. ولي خوشحال ميشم منو به خواهري بقبولي تا كمكت كنم.

گرفتم خوابيدم. فكر نمي كردم جوابمو بده. از اين sms منظوري نداشتم. فقط فكر كردم اگه جاي خواهرش باشم مي تونه باهام راحت تر باشه و من بيشتر مي تونم بهش كمك كنم. يه ساعت بعد جوابمو داد. خيلي ناراحت و عصباني بود جا خوردم.

مهران:" من از تو خواستم كه خواهرم باشي؟ ولي اينو بدون من نه پدر مي خوام، نه مادر، نه برادر و نه حتي خواهر. من فقط كسي رو مي خواستم كه منو فقط به خاطر خودم بخواد منو درك كنه دوستي مي خواستم كه اگر روزي به صفر رسيدم منو تنها نذاره تو زماني كه خوشم باهام خوش باشه وقتي به مشكلي مي خورم نگه برو بمير من تو زندگيم فقط با كساني برخورد دارم كه راضي به مرگم هستن تا....ولي محتاج دوستم. دوستي كه قدر اين دوستي رو بدونه و واسش ارزش قائل بشه. نه كس ديگه."

_" اگه منو قبول داشته باشي من هستم. نمي دونم مي تونم كمكت كنم يا نه اما قول ميدم تو شاديات شاد و تو غمات باهات گريه كنم."

مهران:" تو فقط تو شاديام شادباش منم سعي مي كنم كه غما مو بروز ندم تا تو هميشه بخندي نه اينكه گريه كني."

_" اگه قراره فقط شاد باشم كه هستن خيلي ها كه تو شاديات باهاتن من ميخوام تو غماتم باشم سعي ميكنم كاري نكنم كه اشكت درآد فقط بخند."

مهران:" مطمئن باش تا الان نذاشتم كسي اشكمو ببينه و دوست ندارم كه تو هم ناراحت بشي مي خوام هميشه خوشحال باشي."

_" مي خوام سنگ صبورت باشم تا هر چي تو دلت هست بگي قول مي دم فقط گوش بدم تا سبك بشي من مي دونم چه جوري غصه ها مو فراموش كنم.بي خيال من."

جواب دادنش يك ساعت طول كشيد. اما وقتي جواب داد خيلي عجيب بود.

مهران:"چي شده از داداشي ناراحتي كه جواب نمي دي گفتم به خاطرت خودت بهتره. اگه تو دلت جاي ديگس و بهم نگفتي تا بتونم در حقت برادري كنم. نمي خواستم ناراحتت كنم چون خواسته ي خودت بود كه خواهرم باشي. بايد اول بهم مي گفتي تا اينكه خودم منظورتو بفهمم. مي خوام مژگان صدات كنم.اسم خواهرمه كه انگار دوباره زنده شده. خوشحالم كه منو تنها نمي زاري و منو از اشتباهم آگاه كردي مرسي مژگان."

_" من ناراحت نشدم فقط فكر كردم كه تو كلي دوست داري كه بهت كمك كنن شايد اگر خواهرت باشم باهام راحت تر باشي نه چيز ديگه. اگه فكر ميكني كه به عنوان يه دوست مي تونم كمكت كنم من حرفي ندارم. مي خوام تو راحت باشي. مي فهمي منظورمو. تو اسم واقعيمو يادت هست؟"

مهران:" نه آخه اسماي زيادي گفتي. سپند،هستي، سوگند، كدومشون؟"

_" تو فكر ميكني كدومشون باشه؟ مي خوام حدس بزني تا هوشتو بسنجم.آفرين پسر خوب جواب درست جايزه داره."

مهران:" اين سؤال كردن يعني گزينه چهارم هم داره؟ يعني هيچكدام؟"

_" نه بابا.اصلاً حدس زنه خوبي نيستي خودم ميگم. سوگند بود. ولي تو هر چي دوست داري مي توني صدام كني. دوست داري مژگان باشم؟"

مهران:" نمي دونم ولي يه حسي بهم ميگه حدسم درست بود. گيج شدم اصلاً من همون شما صدات مي كنم. راستي رسيدم به شهر."

_" رسيدن بخير. دوش بگير بعد راحت بخواب. فقط ميشه منو به اسم صدا كني؟ من به عمرم اينقدر رسمي حرف نزدم. لطفاً شما صدام نكن."

نميدونم sms من نمي رسيد بهش يا اونقدر خسته بود كه تا رسيد خونه خوابش برد چون ديگه جوابمو نداد. منم گرفتم خوابيدم. فردا صبح ساعت 10:20ً براش sms زدم و گفتم:

_"آقاي مهران حالتون خوبه؟ نمي دونم sms هام نمي رسه يا شما وقت نداريد يا خوابيديد يا مريضيد. از ديشب 10 تا sms زدم اما جواب نداديد نگران شدم.

منتظر بودم جوابمو بده اما جوابي كه برام رسيد مثل برق گرفتتم. ت. جام خشك شدم.

_" سلام. اين خط واگذار شده." 

    

 

از تعجب دهنم شده بود يك متر يعني چي چه جوري. من ديشب با مهران حرف زدم. باورم نمي شد.يعني بي خبر و يه دفعه. مگه ميشه.

_" ببخشيد ميشه بپرسم از كي؟ تا ديشب كه واگذار نشده بود."

_" ساعت 9:30ً."

خيلي يه دفعه و ناگهاني بود. نمي فهميدم چي شده ولي يه فكر اومد تو ذهنم يعني همش بازي بود؟ اگر بازي نبود ميتونست بهم خبربده.چندان براش مشكل نبود. اون كي بيدار شده بود خطشم فروخته بود. يه دفعه كجا رفت. اصلاً سر در نمي آوردم. يعني اومده بود كه فقط اذيت كنه و بره. اعصابم خورد شده بود. كلي فكر عجيب و غريب تو ذهنم بود. اينقدر فكر بود كه نمي خواستم به هيچ كدومشون حتي نگاهي بكنم هر كدوم به تنهايي باعث سر دردم ميشد. گوشيمو گذاشتم روي سكوت و گذاشتمش توي اتاقم. در اتاقمو بستم و از اتاق اومدم بيرون و شروع كردم به درس خوندن. سعي مي كردم كه اصلاً سمت اتاقم نرم تا به گوشيم نگاه نكنم. باورم نمي شد كه مهران بي خبر رفته باشه. اما يه جورايي با خودم تكرار مي كردم كه اين يه بازي مسخره بود.

خودمو مشغول كردم. تا اينكه بابام اينا اومدن و ناهار خورديم. بعد ناهار همه مي خواستن بخوابن منم رفتم تو اتاقم. روي تخت دراز كشيدم و مشغول درس خوندم شدم.

وسط درسم از اتاق بيرون كه آب بخورم و بيام يكم طول كشيد وقت برگشتنم ديدم 2 تا مسيج دارم. نگاه كردم يه شماره مال خط تهران به نظر خيلي آشنا بود يكم فكر كردم ديدم بله خودشو مهران بود. يادم اومد يه باربا همين خط بهم زنگ زده بود البته تا گفتم بفرمائيد قطع كرد فقط مي خواست مطمئن بشه كه من دخترم.

مهران: چي شده خيلي وقتت پره كه نمي توني جواب بدي؟ مرسي.

جواب دادم البته با شك هم فكر مي كردم خودشه هم شك داشتم واسه همين گفتم:

_" سلام داشتم درس مي خوندم. ببخشيد شما؟"

اما جواب نداد.يكم صبر كردم.باشك گفتم:"آقاي مهران شمائيد؟ از دستتون شاكي بودم. بايد به من مي گفتيد كه مي خوايد خط تونو واگذار كنيد. كلي نگرانتون شدم."

مهران:" يعني جواب هر sms رو مي ديد و غذرخواهي مي كني حتي اگه نشناسي من كه خوشم نمي ياد اين طوري باشي. اول مي پرسن شما؟ بعد اگه اشنا بود جواب ميدن و عذر خواهي مي كنن خانم محترم."

_" ببينم مگه sms اولم نرسيد كه گفتم شما؟ اصلاً من نمي فهمم يعني چي؟ داريد اذيت مي كنيد؟ok. من جوابتونو نمي دم ديگه."

مهران:" اول عذر خواهي كردي بعد گفتي شما.اين جوري مي خواستي تو غم ها و خوشي ها باهام شريك شيد. خوب هر جور راحتيد ديگهsms نمي دم كه نتوني جواب بدي. معذرت ميخوام كه تا الان مزاحمت بودم. اميدوارم به هرچي مي خواهي برسي."

_" چرا اذيت ميكنيد. مي دونيد چقدر نگرانتون شدم. از sms دومتون فهميدم كه شمائيد. در ضمن يك بار با اين شماره زنگ زده بوديد."

_" اگه ديگه نمي خوايد sms بديد بگيد اين كه ديگه بهانه اوردن نداره. گفتيد غم ها تونو بهم نمي گيد تا ناراحت نشم اما حالا به خاطر نگرانيم داريد سرزنشم ميكنيد. فكرمي كردم منو به عنوان خواهرتون يا يه دوست يا هر چي ديگه قبول داريد اما... كاش مي تونستيد درك كنيد. متأسفم."

_" واقعاً كه مي تونستي جواب بدي كار سختي نبود.براي خودم متأسف شدم. فكر نمي كردم اين جوري باشي اينقدر سنگدل. ديگه مزاحمت نمي شم. راحت باش."

خيلي بهم بر خورده بود. سه تاsms داده بودم اما جوابمو نداد حتي يه خداحافظي هم نكرد منو ناديده گرفته بود. خيلي ناراحت شدم. گفتم ديگه بهش sms نمي دم. اما خودش sms داد.

مهران:" خيلي بي معرفتي كه اين حرفو مي زني.مگه من غير تو كسي رو دارم كه بخوام براش ناز كنم يا اينكه نخوام باهاش حرف بزنم. ولي من اين طور دوست ندارم كه بخواي به خاطر من نگران بشي يا ناراحتت كنم اگه مي بيني تا الان ناراحتت كردم منو ببخش.مگه تو چه گناهي كردي كه بخواي به خاطرم نگران بشي نمي خوام به مشكلاتت اضافه كنم سعي ميكنم خودم حل كنم.آخه تو درس داري پس منتظر مي مونم تا امتحانات تموم بشه. اين طوري به درستم لطمه ميزنه. ممنونم كه به فكرم بودي پش تا بعد امتحانا باي. قول بده درساتو خوب بخوني."

_"يعني چي تا بعد امتحانا باي. من درسمو ميخونم نگران من نباش.ازت بي خبر باشم بدتره نمي تونم حواسمو جم درس كنم. مي فهمي؟"

مهران:"آخه هميشه نگران ميشي من تحمل ندارم."

_" مهم نيست من اين جوري راحت ترم. واسه نگرانيم راه هست ميتوني منو بي خبر نزاري. هر وقت بهم احتياج داشتي پيشت باشم."

مهران:" مي خوام ببينم تا چهره اي كه تجسم مي كنم از نزديك ببينم."

_"صداي من با قيافم خيلي فرق ميكنه.ترجيح ميدم يه صدا بمونم چون تأثيرش بيشتره. ولي هر جور دوست داري. من حرفي ندارم."

مهران:" چيه مگه خيلي خوشگلي كه از قيافت تعريف ميكني؟"

_" اتفاقاً قيافم معموليه. قيافه خيلي برات مهمه؟"

مهران:" خوبه قيافت معموليه. من كه قيافم مسخرست. اگه ببيني فكر كنم سكته كني مي خواي واست تجسم كنم؟ كپل،كچل، بيريخت.لنگو يه چشمم جاش خاليه دماغ دراز لب افتاده و باد كرده يه پا دراز يه پا كوتاه يه دست كج تازه يه شصتم ندارم. بسه يا بازم بگم فكر مي كنم تا الان سكته كرده باشي ديگه نيازي به ديدن نيست درسته؟"

خيلي برام جالب بود. كنجكاوي داشت خفم مي كرد. نمي دونستم چه شكليه اما فكر مي كردم داره چاخان ميكنه يعني تابلو بود. داشتم از خنده ميمردم.

_" نه تازه جالب شده بايد خيلي باحال باشي خوشم اومد. در ضمن قيافه اصلاً مهم نيست آدم با قيافش كه زندگي نمي كنه. اخلاق و اعتماد مهمه."

مهران:" درسته الان اين حرفو مي زني بعد نظرت عوض ميشه اگه يكي بياد خواستگاريت اول به قيافش نگاه ميكني اونجاست كه معرفت و صادق بودن معني نداره مي فهمي اينا همش حرفه."

_" مرد نبايد خوشكل باشه كه. بايد خوش تيپ، شيطون و شر باشه. ما يه استاد داريم اما اينقدر شيطون و بامزست. تازه مگه تو با كاميون تصادف كردي؟"

مهران:" نه افتادم تو جوب."

_" در ضمن آدم قيافرو ميتونه درست كنه اما لهجه و غذا خوردن و ادب و نمي شه كاريش كرد. منم تجربه ي تو جوب افتادن رو دارم اونم زياد."

مهران:" پس مثل اينكه بدتر از مني اخه يه بار افتادم تو جوب."

مهران:" در ضمن مرد ميتونه قيافرو درست كنه يعني مثل دخترا بماله؟"

_" ول كن بابا من كه گفتم قيافه مهم نيست. بايد بگم من ادم فضوليم واسه اينم كه شده حتماً ميام تا ببينمت.البته ببخشيد."

مهران:" بشين درستو بخون مگه امتحان نداري. اينقدر دنبال قيافه نباش. قيافه هر شخصي واسه خودش ارزش داره همين كه زندس بهترين نعمته حالا هر شكلي مي خواد باشه."

_" ok.موافقم. حرفت كاملاًمتينه منم كه همين رو گفتم . مزاحمت نميشم. برو به كارت برس مرسي. فعلاً."

اين sms دادن ها تا حدود سه طول كشيد. بعد رفتم سر درسم. يه دو ساعت و نيم كه درس خوندم واسه استراحترفتم چايي بخورم و يكم با مامانم حرف بزنم. بعدش دوباره اومدم روي درسام. يه دفعه ديدم كه مهران sms داد.

مهران:"ماشالله چه تلاشي! مگه نگفتم درس بخون گرفتي خوابيدي.آخرين حتماًموفق ميشي."

تعجب كردم. يعني چي خوابيده، من كه بيدارم اصلاً اون از كجا فهميده كه من خوابم؟

_" كي گفته كه من خوابم رفتم چايي بخورم. يكم پيش مامانم نشستم تنها بود. استراحت كردم.حالا اومدم دوباره شروع كنم. يعني استراحتم نكنم؟؟؟"

مهران:" ببخشيد چرا ميزني. خواب بودم، خواب ديدم كه تو خوابيدي درس نمي خوني يهو از خواب پريدم تا از خواب ناز بيدارت كنم."

_" واي ببخشيد كه حتي نمي زارم بخوابي شرمنده. حالا از دستم خواب راحتم نداري. خيلي معذرت مي خوام. متأسفم.منو ميبخشي؟"

مهران:"كاري نكردي. من بايد از تو تشكر كنم كه بيدارم كردي چون بايد برم بيرون نزديك بودخواب بمونم. شرمندم كه نمي زارم راحت باشي."

_" خواهش مي كنم. من اين جوري راحتم. مشكلي ندارم. خوش بگذره بهت مرسي كه يادم بودي."

نشستم درسمو خوندم تا ساعت 11 بعد گفتم بخوابم فردا برم دانشگاه بقيشو بخونم. گفتم قبل از خواب يكم شيطنت كنم بد نيست، واسه همين يه sms به مهران دادم تا بهش شب بخير بگم.

_" سلام داداشي خوبي؟ من مثل يه دختر خوب درسمو خوندم و تقريباً تموم كردم مي خواستم بخوابم گفتم به داداشم شب بخير بگم."

گرفتم خوابيدم اما يه نيم ساعت بعد مهران sms زد.

مهران:"گفتم مثل 2 دوست خوب همديگرو درك كنيم. بازم كه گفتي داداش؟ ببين قبل از اينكه بخوايم به دوستيمون ادامه بديم بايد يه چيزو بدونم.يعني تا الان با هيچ پسري نبودي؟ و الان چه طور؟ آخه به اين نتيجه رسيدم كه با گفتن داداش احساس ميكنم مي خواي چيزي بهم بگي البته مهم نيست ميدونم منظورت چيه. خوب من كه هنوز نديدمت يا اينكه جسارت نكردم عاشقت بشم پس از چي ميترسي؟ اگه ميبيني سختته از بابت من خيالت راحت."

_" تو گفتي من مژگانم! من هميشه آرزوي يه داداش بزرگتر از خودم و داشتم من آخر نفهميدم چي تو ميشم. خواهر،دوست،...من گيج شدم.تو بگو بهم."

مهران:" مي دونم كه داري از روي اجبار يا قولي كه دادي، داري روش وا يميستي ولي اين اجبار نياز نيست من اصلاً ناراحت نمي شم. نگفتي مثل اينكه ازت سؤالي كردم."

_" اگه منظورت اينه كه تا حالا با كسي دوست بودم.آره يه بار كه يه ماهم نشد. هيچ وقت اعتقادي به اين چيزا نداشتم. اون يه بارم از روي كنجكاوي بود. اما چون از آدمايي كه حرفشون با عملشون فرق داره بدم مياد زود تموم شد. اگه ميگم داداش واسه اينه كه نمي دونم بايد چي باشم. مژگان، شما،يا خودم؟"

مهران:" خودت كدومو دوست داري؟"

_" نمي خوام مژگان باشم. دوست ندارم شما صدام كني. مي خوام خودم باشم.سوگند دانشجوي مهندسي كامپيوتر،ترم پنج. دختري شيطون و شر؟"

مهران:"ميتوني سوگند باشي.ميتوني دانشجوي مهندسي كامپيوتر و ترم پنج باشي. ولي دوست ندارم شيطون و شر باشي. نه شرمنده."

_" چرا؟ يكم شيطنت مثبت كه اشكالي نداره. اگه من نباشم دوستام غمباد ميگيرن.وقتي دپرسن با شيطوني من حالشون جا مياد. يكم شيطون باشم؟"

مهران:" اين نظر شخصي منه. تو ميتوني هر جور مي خواي باشي من كه نبايد بگم چي كار بايد بكني مگه من فضولم. شما راحت باش و به حرفاي من اصلاً توجهي نكن. من آخه گاهي اوقات توقع بي جايي دارم كه شايد ناراحت بشي و بگي به تو چه. پس هر كاري دوست داري بكن تو كه برده ي من نيستي ."

يعني چي؟ چه زود بهش برمي خورد. حرفشم يكم توهين آميز بود. بي ادب.

_" من چي صدات كنم؟ داداش،شما آقاي مهران، چي صدات كنم؟ راستي تو متولد ماه شهريوري؟ در ضمن حرف آخرت در مورد برده زشت بود."

متولدين شهريور معمولاً آدم شناس هاي خوبي بودن مهرانم تقريباً خوب حدس مي زد و يكم آدم شناس بود. ما از اين ماه يه چند تايي تو خونواده داشتيم. اين سؤالم همين جوري پرسيدم.

مهران:"صدام كن عزيزم. ضمناً معذرت مي خوام اگه ناراحتت كردم بابت آخرين حرفم. مي خوام بخوابم آخه صبح ساعت 3 بايد برم تهران اگه ديگه جواب ندادم شرمنده. شب بخير سوگند.آرام بخوابي. از دور مي بوسمت."

نمي فهميدم اين چرا هي مياد و هي ميره. مهران كه اين جوري تمام عمرشو توي راهه.پس چه زندگي ايه كه اين داره.گرفتم خوابيدم. فردا صبح رفتم دانشگاه. ساعت 10:5 امتحان داشتم. رفتم يكم با بچه ها رفع اشكال كرديم و رفتيم سر جلسه. امتحان بدي نبود. اما زيادم راضي نبودم. يه كوچولو سخت بود. منتظر موندم تا بقيه هم امتحانشونوبدن و بيان بيرون بعد همه با هم برگشتيم خونه. گرفتم خوابيدم كه بعد بيدارشم درس بخونم. فكر كردم كه شب بايد بيدار بمونم چون در طول ترم اصلاً اين درسو نخونده بودم.يه درس عمومي بود.استادشم سركلاس بيشتر صحبتهاي ديگه مي كرد تا درس دادن. ساعت 3 مامانم بيدارم كرد گفت دارم ميرم بيرون.گفتم باشه. خواستم دوباره بخوابم ديدم ديگه خواب از سرم پريده. از دست مهران شاكي بودم. يعني چي؟ اگه من sms نمي دادم اونم حالمو نمي پرسيد. يه sms دادم كه ازش گله كنم.

_" سلام حال شماد.يعني رفتي مسافرت بايد همه رو فراموش كني؟ زنگيدن پيش كش يه sms كه ميتونستي بدي.من sms ندم تو هم نميدي ديگه؟"

مهران:" سلام من كه نمي دونم تو چه موقعيتي قرار داري كه sms بدم يا بزنگم. اما تو چه طور هر وقت كه بيكار ميشي ياد ما مي كني من باهات قهرم."

واقعاً كه دست پيش گرفته بود كه پس نيوفته. حرف خودمو به خودم پس مي داد. داشت مي نداخت گردن خودم.عجب بچه اي بود اين مهران.

_" نه خيرم من همش يادتم اما تو sms نمي دي. Sms دادن كه موقعيت نداره من الان موقعيتم عاليه. مي تونم هم sms بدم هم بحرفم. قهرم نكني.ok؟"

مهران:" بايد فكر كنم"

بچه پرو داشت ناز مي كرد.عجبا. از دخترام بيشتر ناز مي كرد اما من نمي خواستم نازشو بكشم يعني چي؟ چه معني ميده پسر ناز كنه اونم اينقدر.

_" روش فكر كردي خبرم كن. فعلاً."

مهران:" باشه آشتي ولي اجازه بده يه دوش بگيرم بعد بهت مي زنگم بايد يه چيزي بهت بگم ok؟"

يعني مهران چي كارم داشت؟ چي مي خواست بهم بگه؟ هنوز از جام بلند نشده بودم و تو رختخواب بودم. حسش نبود پاشم. همش وول مي خوردم و پهلو به پبلو ميشدم. تو فكر بودم كه ديدم زنگ زده. چه زود هنوز يه ربع هم نشده بود. چه زود دوش گرفت.گوشي رو برداشتم.

_" سلام خوبي. چه زود دوش گرفتي.چه سرعتي.عافيت باشه."

مهران:" سلام مرسي.دوش نگرفتم ديدم آب سرده گفتم صبر كنم تا گرم بشه. تو اين فرصتم به تو زنگ بزنم كه گله نكني. امتحان چه طور بود؟"

_"بد نبود. خوشحالم كه تموم شد فقط همين. راشتي چي كارم داشتي؟ زود بگو كه خيلي كنجكاوم."

مهران: خوب مي گمچقدر عجله داري. گفتم بهت بگم كه بعداً نگي مهران بد بود به من نگفت.مثل عوض كردن خط موبايلم."

_" طوري شده؟ اتفاقي افتاده؟"

مهران:" نه نگران نشو چيزي نشده فقط من اينجا يه دوست دارم كه امروز رفته بودم خونشون. اينا قرار بود برن دبي. مامانش كلي اصرار كرد و بعد رفت برام بليت گرفت كه منم همراهشون برم. منم اصلاً دوست نداشتم كه برم اما چون مامانه اصرار كرد بليطم گرفت برام مجبور شدم قبول كنم. الانم sms دادن كه شب شام ميريم بيرون. قراره بيان دنبالم.آخه ماشينم دست اوناست. دست ايمان دوستمه. مي خواستم بهت بگم كه فردا صبح ساعت 3 بيليط داريم.گفتم بدوني بهتره."

يه جوري شدم. نميدونم خوشحال شده بودم كه مي خواد بره. تو اين مدت يه احساسي بهش پيدا كرده بود. يه احساسي كه نمي دونم چي بود اما دلم نميخواست اين قدر ازم دور بشه. درسته كه من نديده بودمش اما همين كه مي دونستم تو يه شهر يا يه كشوريم خوب بود اما حالا...بغض كرده بودم اما نمي خواستم بفهمه. آروم گفتم: كي بر مي گرديد؟

مهران:" اينا كه برنامشون تا عيده. مي رن بعد عيد بر مي گردن اما من حوصله ندارم. نه حوصله ي اينا رو نه حوصله ي اونجا رو. من برم فوقش يه ماه بمونم و اونم زيادش. ميرم اينا رو قال ميزارم ميام."

خندم گرفته بود يعني چي اينا رو جا ميذارم. در ميرم ميام. گفتم: زشته بابا. اگه دوست نداري نرو ولي وقتي ميري سعي كن بهت خوش بگذره. اينا چند نفرن؟

مهران:" ايمان و مامانشو چهار تا خواهراش."

دهنم باز مونده بود. چهار تا خواهر؟ خدا بيشترشون كنه. از يه طرف حس فضوليم گل كرده بود از يه طرف ديگه همچين خوشم نيومده بود كه ايمان چهار تا خواهر داشت. مهرانم قرار بود با چهار تا دختر جوون بره مسافرت اونم تو خونه ي اونا. از يه طرف ديگش نمي خواستم به روم بيارم كه حساس شدم. واسه همين با شيطنت گفتم: چهار تا، خوبه، ببينم خواهراش چند سالشونه؟ اسمشون چيه؟ چه شكلين؟ خوشگلن؟ ديونه قراره با چهار تا دختر بري مسافرت يه ماه خوش بگذروني مي گي دوست ندارم. از بس خلي.

مهران:" برو بابا اصل ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۷
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 3

هر روز برام يه سال بود. همش روز شماري ميكردم تا 30 روز تموم بشه. تو اين سه روزي كه رفته بود 2 تا sms براش فرستادم اما هيچ كدوم بهش نرسيد.

دو روز از رفتنش گذشته بود. هر كاري ميكردم از ذهنم خارج نمي شد. جا خوش كرده بود. چند باري وقتي داشتم داداشمو صدا مي كردم ناخوداگاه گفتم مهران. شانس آوردم كه نفهميد. روز سوم بعدازظهر تو اتاقم نشسته بودم و درس مي خوندم، يكم فكر مي كردم. مشغول بودم كه ديدم برام sms اومده. گفتم حتماً بچه هان استرس امتحان گرفتتشون. رفتم سراغ گوشي. اما وقتي به شماره نگاه كردم نزديك بود سكته كنم. مهران بود. خودش بود. باورم نمي شد. فكرشم نمي كردم sms بده.

 

 

 

 

مهران:" سلام سوگند خوبي؟ من خيلي داغونم اي كاش كه پيشم بودي. دارم از تنهايي دق ميكنم. دارم از قولي كه بهت دادم پشيمون ميشم. ميخوام بميرم. بميرم. آخه اين چه سرنوشتيه كه واسم رقم مي خوره همه چيزو تحمل كردم. هر بلايي كه سرم اومد و تحمل كردم اما تهمت هرگز،هرگز.فقط مي خوام نباشم. دعا كن بتونم خودمو راحت كنم."

يعني چي شده بود؟ مهران چي ميگفت. هم خوشحال بودم هم ناراحت.

_" سلام خوبي عزيزم؟ مهران خواهش ميكنم تو به من قول دادي يعني چي كه ميخواي خودتو بكشي؟چي شده آخه؟ يكم تحمل كن. چند روز ديگه بر مي گردي. لطفاً"

مهران:" من برگشتم."

چي برگشته بود؟كي؟ چرا؟ هنوز نرفته بود،سه روز نمي شد. چي شده كه برگشته اين قدر زود.اونم اين جوري؟ به قول خودش داغون؟

_" كي برگشتي؟ مهران چي شده؟ ميشه بهم بگي؟ قلبم داره مياد توي دهنم. نمي دوني اين چند روز من چي كشيدم. بهم ميگي چي شده؟"

_"مهران مي تونم باهات صحبت كنم؟ ميخوام ببينم چي شده."

_" مهران خواهش ميكنم جواب بده. دوباره گوشيت و دست كاري كردي؟ تو شبكه نيست خواهش مي كنم دارم از نگراني ميميرم. چرا جواب نمي دي؟ مهران يه چيزي بگو."

نمي دونستم چي كار بايد بكنم. مهران جواب نمي داد. گوشيشم تو شبكه نبود. از هيچ راهي نمي تونستم باهاش تماس بگيرم جز sms دادن كاري ازم بر نمي اومد. چند تا sms پشت سر هم فرستادم تا جوابمو داد.

مهران:"آره. من از فرودگاه دارم ميرم خونه رسيدم حتماً ميزنگم."

_" پس من منتظرم. تا خونه چشماتو روي هم بزار تا آرامش پيدا كني.فكرتم خالي كن. كي ميرسي خونه؟"

مهران:"چشمامو ببندم تو مياي رانندگي كني؟"

اصلاً حواسم نبود. فكر ميكردم آژانس گرفته. يادم نبود كه ماشينش تو فرودگاه مونده.

_" واي ببخشيد حواسم نبود پشت رولي شرمنده. منظورم اين بود حواست به رانندگيت باشهok؟دقت كن."

ديگه جوابمو نداد. منتظر بودم كه برسه خونه تا بفهمم داستان چي بوده و چي شده. يه بيست دقيقه بعد sms داد. Sms كه چه عرض كنم. تا ته وجودمو سوزوند. نياز به آرامش و اطمينان داشت.

مهران:" هنوز دوستم داري؟ اصلاً مي خوام بپرسم تو كه يه دختري چرا زود به اين نتيجه رسيدي؟ اونايي كه ادعا ميكردن خواهرم، مادرم،برادرم هستن از 100 تا دشمن بدتر شدن. ديگه نمي تونم به كسي اعتماد كنم.آخه از جون من چي مي خوان."

_" مهران چي شده؟ اونجا چي به سرت آوردن كه تو اين جوري شدي؟ مهران خواهش ميكنم بهم بگو. خواهش ميكنم."

_" مهران جان خواهش ميكنم بهم بگو چي شده. پس كي ميرسي خونه من كه نصف عمر شدم. چه بلايي سرت آوردن؟ اي كاش هيچوقت باهاشون نمي رفتي."

دلم ميخواست ميتونستم برم ايمان و خونوادشو يكي يكي با دستام خفه كنم. مهرانو سپردم دست اونا تا شايد يكم روحيشو عوض كنن. اما اونا چي كار كرده بودن. مهران با اون روحيه خرابش ديگه چيزي ازش نمونده. يعني اونا چه بلايي سرش آورده بودن؟

_" مهران دوست داشتن چيزي نيست كه آدم به نتيجه برسه. يه احساسه. وقتي كه احساس كردي كه طرفت برات مهمه و نمي توني ناراحتيشو ببيني اين كه مي خواي هميشه خوشحال باشه اين كه وقتي گريه ميكنه مي خواي باهاش گريه كني. اين كه برات مهمه كه سلامت باشه. ميفهمي برات ارزش داره و دوسش داري."

مهران جوابمو نمي داد. هم بهم برخورده بود و هم از بي تفوتيش داشتم ديونه ميشدم.

_" اگه از ديوار اين همه خواهش كرده بودم جواب ميداد و شروع به حرف زدن ميكرد. ميشه يه چيزي بگي؟ لااقل من بفهمم كه اونجا هستي؟"

مهران:"دلم ميخواست وقتي بهت گفتم پاهام ميلرزه و نمي خوام به اين مسافرت برم. فقط ميگفتي نرو. وقتي گفتم ازشون متنفرم ميگفتي خب نرو ميگفتي دلم نمي خواد بري اما حيف كسي رو نداشتم كه دلش بخواد بمونم."

_" مهران مي خوام باهات حرف بزنم ميشه؟ بايد يه چيزايي بهت بگم ديگه ازت خواهش نمي كنم چون فكر مي كنم برات ارزش ندارم."

مهران جوابمو نداد. ديگه از خواهش كردن خسته شده بودم. ولي بايد ميدونست كه چرا بهش نگفتم نرو. يه بار وقتي ميخواست بره تهران بهش گفتم دوست ندارم بري. ايكاش نمي رفتي. اما اون جوابي بهم نداد انگار كه اصلاً نشنيده. وقتي آخر حرفاش دوباره گفتم چرا بايد فردا زود بري تهران فقط گفت با وكيلم قرار دارم بايد هفت اونجا باشم.

ديگه بهش نگفتم نره سفر چون فكر مي كردم مثل اون بار يا جوابمو نمي ده يا ميگه به تو چه ربطي داره. من به خودم اين اجازه رو نمي دادم كه ازش بخوام نرهو اما با تمام وجودم فرياد ميزدم مهران تنهام نزار. اما حيف كه نفهميد و نشنيد، هيچ وقت. نه اون شب نه شباي ديگه.

_" مهران اگه اون موقع بهت نگفتم نرو چون فكر مي كردم اين حق رو ندارم كه ازت اين خواهشو بكنم چون فكر ميكردم برات ارزشي ندارم مثل الان."

مهران:" دلم خيلي گرفته. الان ميخوام باهات صحبت كنم ولي اين بغض لعنتي نمي زاره.ميخوام گريه كنم اما اشكام باهام يار نيست. دارم به وجود خدا شك ميكنم. فكر ميكنم وجود نداره. دلم ميخواست الام مادرم پيشم بود. ميرفتم تو آغوشش گريه ميكردم. اينقدر كه بميرم. حتي پدرم نيست كه دست روي سرم بكشه بگه آخه پسر مگه ما مرديم كه تو اين جوري ميكني. ديگه هيچي برام مهم نيست. ميخوام اين بغضو بشكونم حتي بدون مادر."

نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم. داشتم گريه مي كردم .واسه مهران، واسه تنهايش، واسه مشكلاتش واسه ي خودم كه يكي مثل مهران و دوست داشتم، واسه اينكه مطمئن نبودم كه دوستم داره، واسه اين كه نمي تونستم الان كه بهم احتياج داره پيشش باشم و واسه خيلي چيزاي ديگه...

اشكام سيل شده بود و روي گونه هام سر مي خورد نمي تونستم جلوشونو بگيرم. هر چي هم به مهران زنگ ميزدم همون پيغام مسخره كه مشترك در شبكه نيست رو ميداد. يه بار بهش گفتم گوشيش اين پيغامو ميده. بهم گفت خودم كاري ميكنم كه نتونن باهام تماس بگيرن هر كس كارم داره ميتونه sms بده. مثل تو اگه بخوام جوابشو مي دم. مي خواي گوشيمو درست كنم ببيني؟ بعد گوشيش رو قطع كرد. 30 ثانيه بعد بهش زنگ زدم بوق آزاد مي خورد. ديگه اون پيغام نمي يومد اما جواب گوشيمو نمي داد يعني گوشيشو برنمداشت. گوشي كه قطع شد. خودش زنگ زد.گفتم چرا گوشي رو برنداشتي. گفت اگه بر مي داشتم كه ميرفت تو پاچت. دلم مي خواست الان گوشيش درست بود اصلاً مهم نبود كه آخر ماه كه پول تلفنم زياد بياد. باباهه دمار از روزگارم درمياره. فقط ميخواستم باهاش حرف بزنم. همين.

_" مهران ميخوام حرف بزنم ميشه گوشيتو درست كني؟ اگه سر سوزن برات ارزش دارم نگو نه منم باهات گريه ميكنم فقط باهام حرف بزن."

مهران:" اگه ميشه فراموشم كن."

فراموشم كن چه جمله راحتي. اما برام قابل هضم نبود. بعد ها خيلي سعي كردم كه به حرفش گوش كنم. خيلي سعي كردم كه فراموشش كنم اما... هميشه به يادش بودم.سعي ميكردم انكارش كنم سعي ميكردم به خودم بگم همش يه بازي بود اما مهران برام واقعي تر از هر چيزي بود. اما حيف، حيف كه هيچ وقت اينو نفهميد يا نخواست كه بفهمه.

_"نمي شه،نمي شه،نمي تونم. ميدوني اون شب چي به روز من آوردي؟ تا صبح اشك ريختم.صبح چشمام باز نمي شد. فكر نمي كردم برگردي. ولي هر روز يه sms ميزدم برات. فكر نمي كنم هيچ كدومشون بهت رسيده باشه. هيچ وقت واسه كسي اين قدر زار نزده بودم. مهران. لطفاً ميخوام باهات صحبت كنم. الان."

مهران برام زنگ زد. زنگ زد و با هم حرف زديم. صداش خسته بود. خيلي خسته. من از اون بدتر بودم.هنوز صداي ضبط شدش تو گوشيم هست. هر وقت كه دلم خيلي براش تنگ ميشه ميزارم گوش ميكنمعين حرفاي اون روزشو مي نويسم. بهم گفت كه اون اول گفت دوستم داره. حيف كه هيچ وقت نفهميد كه چقدر اين كلمه برام ارزش داشت. حيف كه هيچ وقت نفهميد چقدر در حسرت اين كلمش بودم.هميشه ميگفت كه از كارام بايد بفهمي برام ارزش داري، برام مهمي، كه دوست دارم. اما اون چرا نفهميد؟ چرا نفهميد كه من يه دخترم، يه دختر حتي اگه از عشق كسي مطمئن باشه به اين كه از دهنش بشنوه كه دوسش داره نياز داره. يه زن حتي اگه بدونه شوهرش عاشقشه دلش ميخواد كه هميشه و هر روز بهش بگه كه دوسش داره. اما اون نمي دونست . هيچ وقتم نفهميد كه چقدر به اين كلمش و اطميناني كه اين كلمش بهم ميداد نياز داشتم. به اعتماد بنفسي كه اين كلمه بهم ميداد نياز داشتم. به اين كه بدونم براش مهمم نياز داشتم اما هيچ وقت نفهميد.هيچ وقت.

زنگ زد

_"الو سلام خوبي؟"

مهران:" سلام نه. من همين جوري هستم. خب"

_" اگه نمي خواي بگي چي شده اشكالي نداره"

يه آه كشيد كه دلم آتيش گرفت.

مهران:" چي بگم؟ بگم كه چي شده؟"

_"آره"

مهران:" كه برگشتم؟ خب دلم تنگ شده برگشتم."

يه خنده ي تلخ كردم.

_" براي چي مي خواي خودتو بكشي؟"

مهران:" من؟ من يه همچين حرفي زدم؟"

_"آره"

مهران:" من گفتم مي خوام خودمو بكشم؟ فكر نكنم."

_" نگفتي مي خوام خودمو بكشم گفتي مي خوام بميرم."

خنديد. ولي من داشتم گريه مي كردم. به فين فين افتاده بودم.

مهران:" چيه؟ مريضي؟"

_" نه مريض نيستم."

مهران:" چرا داري سرما مي خوري. مريضي."

_"نيستم. الان نيستم. حالت خوبه؟

مهران:"چند بار سؤال مي كني؟"

_" نمي دونم هميشه همين جوريم. هر وقت كه نمي دونم چي بگم بايد بگم مي گم حالت خوبه؟" خنديد

مهران:" حالت خوبه؟

_"مرسي"

يكم صبركردم بعد يه دفعه گفتم: اون شب چت بود؟.

مهران:" كدوم شب؟"

_" يه مسافر، دم رفتني، اون جوري صحبت ميكنه؟ يا sms ميده؟"

مهران:" خب دلم نمي يومد برم."

_"خب نمي رفتي."

مهران:" خب ديگه اونام اصرار داشتن كه بيام،بريم. از اين طرفم كسي نبود كه بگه نرو."

_" كي بايد بگه نرو،خودت بايد ميگفتي."

مهران:آخان. خب درسته.نبود ديگه."

داشتم گريه ميكردم. بغضم تركيده بود. گفتم: اي كاش نمي رفتي."

مهران:" چي؟"

_" ميگم اي كاش نمي رفتي. تا الان به خاطر حرف كسي اينقدر ناراحت نشده بودم. كه اون شب ناراحت شدم. تا صبح، اصلاً نتونستم بخوابم."

مهران:" من چه حرفي زده بودم؟ كه ناراحت شدي؟"

_" به خاطر خودم كه ناراحت نشده بودم كه"

مهران:"خب چي گفتم بگو."

_" ولش كن. هميشه همين جوري. بايد داروي تقوبت حافظه بخوري. همه چيزو فراموش ميكني."

مهران:" نه فراموش نمي كنم.الان اين قدر چيز تو مغزمه كه يادم نمي ياد چي گفتم."

_" هيچي ولش كن"

مهران:"چرا ولش كن؟"

فكر كرئم گفته چي رو ولش كن واسه همين گفتم: اين كه گفتي رو ولش كن."

مهران:"خب مي دونم ميگم چرا ولش كن."

_" اين كه نمي خواستي بري. اين كه رفتي بهشت زهرا. اينا مهم بود. يعني اينا باعث شد كه تا صبح بيدار بمونم."

مهران:"چرا مگه اولين بار بود من كه هر چهارشنبه مي رفتم كه."

_"بهشت زهرا آره ولي اين كه نمي تونستي بري و ميترسيدي خيلي مهم بود."

مهران:"آره ميترسيدم. البته خب شاكي هم نيستم. چند وقت پيش از دست خدا شاكي شدم البته اين ترس و تو وجودم آورده بوديا يه دلهره رو داشتم كه نرم به خاطر همين مي تونستم نرم."

_"چرا رفتي؟"

مهران:"خب ديگه"

_"چرا؟ اينقدر مهم بودن؟"

مهران:"گور پدرشونم كردن. اينا اين قدر مهم بودن؟ خب به خاطر اينكه خودت گفتي،گفتي برو خوش بگذره."

احساس گناه مي كردم يعني واقعاً به خاطر حرف من رفته بود. من چه مي دونستم اينا اين جورين چه مي دونستم يه بلايي كه نمي دونم چيه سرش ميارن.

_"فكر كردم خوب..."

مهران:"نه ببين خودت گفتي."

_"خب فكر كردم باهاشون راحتي.فكر كردم بهت خوش ميگذره فكر كردم اگه بري حال و هوات عوض ميشه فكر كردم اگه بري بهتر ميشي فكر كردم روحيت عوض ميشه. من چه مي دونستم."

مهران:"منم نمي دونستم."

_"ببخشيد شايد بايد بهت مي گفتم نرو ولي فكر كردم اصلاً مهم نيست كه بهت بگم نرو."

مهران:"چرا؟اول دوست داشتنو مثل اينكه من گفتم."

_"فكر كردم شايد اين قدر مهم نباشم كه بهت بگم نرو."

مهران:"نه بيشتر به خاطر چيز بود..."

_" به خاطر چيز بود؟"

مهران:"همون مادرش خوب،خوب رفت همه ي كارا رو خودش انجام داد،خودش بليط گرفت خب اگه دم فرودگاه بهش ميگفتم نه ديگه..."

_" ديدي فايده نداشت."

مهران:"نه فايده،چرا نداشت.بهانه اي نداشتم كه نرم،اگه به فرض ميگفتي نرو مي تونستم بگم همون موقع يكي زنگ زد، خب زتگ مي زدي ميگفتم يكم صحبت كن بعد ميگفتم چي شده، چي شده، واي واي چه اتفاقي افتاده؟ باشه خودمو مي رسونم."

خندم گرفت چه داستان جالبي،درست كرده بود. ولي اي كاش بهش عمل ميكرديم اما حيف حيف كه در حد يه داستان مونده بود.

_"ببخشيد پس تقصير من شد."

مهران:"كه چي؟ نه بابا.خب ديگه خواستن توانستنه."

مهران:" به نظرت يه چيزي بگم؟"

_"بگو"

مهران:" نه ميترسم ناراحت بشي."

_" بگو ناراحت نمي شم. قول ميدم كه ناراحت نشم."

مهران:" اون موقع كه بهت گفتم فراموش كن چرا فراموش نكردي؟ تو مگه منو ديدي؟"

_"نه"

مهران:"خب نديدي ديگه."

_"فكر نمي كنم اين قدر..."

مهران:" اين قدر چي؟"

_"نمي دونم شايد من با بقيه فرق دارم. شايد هر كس ديگه جاي من بود اين قدر بهش فكر نمي كرد.ولي من نمي تونستم بي تفاوت باشم."

مهران:" من مي دونم فكرت چيه؟"

_"چي؟"

مهران:" من مي دونم فكرت چيه؟"

_"فكرم چيه؟"

مهران:"فكرت اينه كه مثلاً اگه بخواي منو تنها بزاري.مثلاً من كاري دست خودم ميدم."

خندم گرفته بود. چه فكر مسخره اي ميكرد. ديونه هنوز نفهميده بود دوسش دارم. فكر ميكرد دارم ترحم ميكنم بهش.احمق. حرصم گرفته بود. با لبخند بهش گفتم

_"يعني اين قدر بچه اي؟"

مهران:"خب صبر كن. نه. بچه كه بهش نمي گن. يا اينكه بخواي به يكي كمك كني خب..."

_" به كي كمك كنم؟"

مهران:" نه مثلاً مي خواي بهم كمك كني به يك دليلي تصورت فقط همينه. پشت تلفن يا با sms يا با صحبت مي خواي مثلاً منو به زندگي اميدوار كني. زندگي كنم.آره."

ديگه داشتم بلند بلند ميخنديدم.واقعاً كه.اگه تمام حرفاشم راست بود بايد ميفهميد،بايد ميفهميد كه اگه دلم مي خواد زنده باشه و زندگي كنه.اگه دلم ميخواد به زندگي اميدوار بشه به خاطر علاقه ايه كه بهش دارم.زنده بودن ولذت بردن از زندگي آرزويي بود كه براش داشتم.از ته قلبم."

مهران:"الان تو داري ميخندي يا داري گريه ميكني؟"

_"فرقي نداره"

مهران:"آخه ياد يه فيلمي افتادم."

_" ميگه خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است راست ميگن."

مهران:" ديدي فيلمرو پسره ميخنده بعد ميگه نه دارم گريه ميكنم."

_" تا حالا برات پيش نيومده يكي اين جوري براي كسي مهم بشه؟"

مهران:" ام....نه."

_" خب من اوليشم."

مهران:" اوليشي؟"

_"آره خيلي خنگ بازيه؟"

مهران:"يه چيز بگم؟"

_"بگو"

مهران:" اين حرفو يه نفر بهم گفته بود."

_"كه چي؟"

مهران:" همين حرفو."

_"كه خيلي خنگ بازيه؟"

مهران:"نه"

_" كه يه نفر اين جوري مهم بشه؟"

مهران:"آره"

_"نمي خواي بگي كي؟"

مهران:"چرا؟"

_"كي؟"

مهران:"همون كسي كه به خاطرش پا شدم اومدم"

_"به خاطر كي اومدي؟"

مهران:"خب خودت اولين بار اين حرفو زدي ديگه."

خنديدم و گفتم: خب چرا اينقدر ميپيچونيش."

مهران:" مي پيچونم؟"

_"آره"

مهران:"خب خودت گفتي.خوشت مي يومد كه همه رو بزاري سركار."

_" ديگه خوشم نمياد."

مهران:"ديگه خوشت نمي ياد؟ چرا؟"

_" درس عبرت شده برام. دست بالاي دست زياده."

زد زير خنده و گفت" هنوز به درجه استادي نرسيدي."

_"آره"

يه دفعه دو تايي با هم و ناخودآگاه آه كشيديم.

مهران:" تو چرا آه مي كشي؟"

_"چيه من نمي تونم از زندگي شاكي باشم؟ تو چرا آه مي كشي."

مهران:"خب آه كشيدن واسه ما به قول معروف ديگه عادت شده مثل نفس كشيدن."

_" گفتم بهت ميخوام خواهرت باشم گفتي نمي خوام.گفتي نه خواهر مي خوام نه مادر مي خوام، نه برادر و نه پدر."

مهران:"خب"

_" الان مي خوام دوستت بشم. مي خوام بهت كمك كنم. نه نمي خوام بهت كمك كنم ميخوام تو به من كمك كني."

مهران:"چه كمكي از دست من برمياد؟فقط كمكي كه از دستم برمياد واسه تو انجام بدم ميدوني چيه؟"

_" چيه؟"

مهران:"خب به خاطر اين كه فهميدم تو اين مدت خيلي داغون شدي. ناخواسته يا خواسته اتفاقاتي پيش اومده كه الان فكرتم مشغول شده. واسه كسي ناراحت ميشي،نگران ميشي. مي تونم همه ي اين چيزا رو از سرت رفع كنم."

_"نه"

مهران:"چي؟"

_" نه"

مهران:"مگه قرار نيست كه بهت كمك كنم."

_" نه ببين..."

مهران:" تو مگه،غير از من ناراحتي داشتي؟ نداشتي كه."

_"چرا داشتم"

مهران:"اونايي كه تو گفتي تو همه ي زندگي هاست."

_"نه تو مي توني... نمي دونم. شايد تو بيشتر بتوني به من كمك كني."

مهران:"گفتم كه كمك من اينه ديگه..."

_"نه. اصلاً نمي خوام بهم كمك كني."

مهران:"چرا مي خوام كمك كنم."

_" نمي خوام"

داشت لج مي كرد باهام. جملشو با يه لجاجت بچه گانه مي گفت هر چي هم مي گفتم نمي خوام دوباره مي گفت: مي خوام كمك كنم. مثل اين بچه ها كه بهشون ميگي نمي خواد تو تميز كردن اتاق كمكم كني. اما اون با اصرار ميگه مي خوام كمك كنم. حالا كمكي هم نمي تونه بكنه ها فقط بيشتر اتاقو بهم ميريزه.مهران درست مثل اون بچه شده بود.

خندم گرفت. زدم زير خنده. اونم نتونست جلوي خودشو بگيره.شروع كرد به خنديدن. اي كاش مي فهميد كه چقدر خنده هاشو دوست دارم. اي كاش مي فهميد كه خنده هاش چقدر بهم آرامش مي داد. اي كاش..."

مهران: "پس تو بهم كمك كن."

_"چي كاركنم؟ از سرت رفع شم؟"

آروم شد. بعد با يه حالتي گفت: نه.

يه دفعه گفت: رفتي ديدي اون آهنگي رو كه بهت گفتم.

يادم اومد. منظورش رو فهميدم. اون شبي كه داشت ميرفت. بهم گفت يه خواننده هست كه شبيه منه. اگر خواستي قيافه ي منو تجسم كني برو فلان آهنگو ببين. خوانندش شبيه منه. اون شب نديدم. اما فرداش ديدم. قيافش جالب بود البته همچين تميز و مرتب ابروهاشو ورداشته بود كه من در تمام طول اهنگ فقط محو ابروهاش شده بودم. يه چيز ديگه فهميدم. يارو قدش 70/1 و 75/1 بود اما مهران گفته بود كه قدش 80/1 ،85/1 ميشه.

_"آره. ديدمش."

مهران: "خب قيافمو تصور كردي؟"

خواستم شوخي كنم: پسره قدش كوتاه بود."

مهران: "خب قدش كوتاه بود. قيافشو گفتم، نگفتم تيپش."

_"آره آخه همش داشت ناله ميكرد آهنگش غمگين بود. واسه همين زياد قيافش معلوم نبود و توجه نكردم."

مهران: "فقط به قدش توجه كردي."

_"چرا به ابروهاشم كه چقدر خوشگل برداشته بود..."

مهران: "ابروهاشو برداشته بود اون جوريه. ابروهاي من كه برنداشتم خوشگل تره."

_"آره خب"

مهران:"خب ديگه. خب داشتي ميگفتي..."

داشتم ميخنديدم .دوباره خودش گفت:"چي كار بايد بكنم كه كمكت كنم؟"

_"نمي دونم. ميشه وقتي از زندگي سير شدم منو به زندگي اميدوار كني؟ چون از اون آدمايي هستم كه خيلي تلقينيم."

مهران خنيديد و گفت: واي پس بدتر از مني. آره؟"

_"شايد."

دوباره آه كشيد. شايد آه كشيدن گاه و بيگاهمو از اون ياد گرفتم. نمي دونم. اما الان وقتي از ته دل آه ميكشم انگار سبك ميشم. انگار غصه هام كمتر ميشه. نمي دونم شايد مهرانم آه ميكشيد تا شايد يكم از درد دلش كم بشه.

_"بدتر از خودت نديده بودي."

مهران:"نه"

_"حالا ميبيني."

مهران:"سعي ميكنم نبينم. مي شنوم."

_"ميشنوم. خوبه."

مهران: چرا نبايد به زندگي اميدوار باشي شما؟ هان؟"

_"خب ديگه."

يه دفعه داداشم اومد پشت در اتاق و درزد. گفتم گوشي. بعد رفتم با كلي قربون صدقه رفتن دكش كردم بره كلي عزيزم، قربونت برم گفتم تا خر شد بره بيرون.وقتي گوشي رو برداشتم گفتم:الو،الو،ببخشيد.

مهران:"يه جوري باهاش برخورد ميكني كه انگار بچه ست."

_"خب بچه هست ديگه. مگه فكر كردي چند سالشه؟"

مهران:"واسه خودش مرديه ديگه."

_"كلاس پنجمه."

مهران:"داداشته؟"

_"آره،پس پسر همسايه ست اوده دم اتاقم؟"

مهران:" ميگم اين جوري صحبت كردنا مال بچه ي يك ساله ، دو سالست نه پنجم."

_"نه با اينم بايد اين جوري صحبت كني وگرنه آروم نميشه."

مهران:"خب، مي فرموديد."

_"خب چي ميگفتم."

مهران:"ببين، اين تماسي كه گرفتم فقط به خاطر اين بود كه خودت خواستي."

_"آره فهميدم."

مهران:"گفتم قبل از اينكه برم مسافرت."

_"خب"

مهران:"صدامو بشنوي نگي مهران چقدر بي معرفت بود."

يه چيزي مثل پتك خورد تو سرم. يعني مي خواست دوباره بره مسافرت؟ يعني بازم؟ اين دفعه كجا؟ چرا اومده بود كه بخواد بره؟ باورم نمي شد. با يه حالت ناباورانه و ناراحت و گرفته گفتم: تو مي خواي بري مسافرت؟

مهران:آره"

_"كجا؟"

مهران:"همون جا"

_"همون جا كجاست؟"

مهران:"مسافرت مگه تا حالا نرفتي مسافرت؟"

_"چرا ولي كجا؟"

يه دفعه به خودم اومدم. احساس كردم نبايد ازش سؤال كنم. من زيادي داشتم تو كاراش دخالت ميكردم. اون وظيفه نداشت كه به من بگه كه اصلاً ميخواد بره مسافرت چه برسه به اين كه بگه كجا. واسه همين گفتم "ببخشيد كه سؤال كردم. به من ربطي نداره.

مهران:"چرا؟به تو ربطي نداره نمي گم بهت ديگه."

يه جوري گفت كه انگار از اينكه گفتم به من ربطي نداره ناراحت شده منم بهش گفتم

_" همينه كه نمي گي كجا.يعني به من ربطي نداره.

مهران:"ميگم ربطي نداره كه نمي گم بهت. تو نزاشتي بگم ديگه."

_"يعني مي خواي بگي؟"

مهران: "نگم؟"

_"ميشه بگي؟"

با يه حالت كه از ته دلم ميومد بهش گفتم ميشه بگي؟ فكر مي كنم كاملاً فهميد كه چقدر دلم ميخواد بدونم واسه همين خنديد.

مهران:"بگم بهت؟"

_"آره اگه ميشه؟"

مهران:"همون جا."

_"همون جا كجاست؟ مي خواي برگردي؟ مي خواي برگردي پيش اونا؟"

مهران:"اونا؟ پيش اونا؟"

كلافه شده بودم داشت منو ميپيچوند با يه حالت گريه اي گفتم: پس كجا مي خواي بري."

مهران:"مي خوام برم پيش خونواده ام. خودت گفتي بگو."

گيج شده بودم. با يه حالت خنگي گفتم:"كجا مي خواي بري؟

مهران:" مي خوام برم پيش خونوادم.

_"خونوادت كجان؟"

سؤالم همچين بهش برخورد كه با يه حالت تحكم گفت: خونوادم كجان؟ يعني تو واقعاً نمي دوني خونوادم كجان؟"

ساكت شدم. ميدونستم كه اونا كجان.اما اونا كه مرده بودن. منظورش چي بود يعني مي خواست بميره؟ چون اين تنها راهي بود كه مي تونست بره پيش خونوادش. گفتم:"يعني چي اين حرف؟

مهران:"ببينم واقعاً نمي دوني خونوادم كجان؟"

با يه حالت تمسخر گفتم:اطراف شهر؟"

مهران:"خب اطراف شهر كه هستن. خب."

_"يعني چي كه اين حرف كه داري ميزني؟"

مهران:"ام.. نمي دونم."

_"يعني چي تو غير از اين قضيه به چيز ديگه اي فكر نمي كني؟"

مهران:"چرا فكر نبايد بكنم؟ببين خودت خواستي بگم."

مي خواستم خفش كنم. داشتم منفجر مي شدم. با يه صداي يكم بلندتر اما عصباني و محكم گفتم: يعني چي؟

چرا تا يه چيزي ميشه ميگي مي خوام برم پيش خونوادم؟ فكر كردي چيزي درست ميشه؟

مهران:"ام... بمونم اينجا كه چي بشه؟"

_" نه بري اونجا كه چي بشه؟"

مهران:" چي بشه؟ ببين اون كسايي كه ادعا مي كردن واسه من، خب، يعني واقعاً..."

_"ببخشيد اون كسايي كه ادعا ميكردن كه واسشون مهمي يعني تو براشون مهمي، ببخشيد نمي خوام توهين كرده باشم ولي فكر نمي كردم براشون اون قدر ها هم مهم باشي. اون جور كه باهات رفتار ميكردن."

مهران يه پوزخند زد و گفت: هه نمي دوني ديگه چي كار كردن ."

_"آره تو هم كه نمي گي."

خنديد و گفت: ميگم بهت. يه كاري بكن."

_"چي؟"

مهران:"ميام اونجا. اونجا كه نه. از همين جا كل چيزايي كه اتفاق افتاده خوب برات مينويسم."

_"برام مي نويسي؟"

مهران:"آره"

_"خب"

مهران:"مي نويسم كه خودتم حق مي دي.خب"

_"چه جوري مي نويسي يعني sms ميكني برام؟"

مهران:"نه"

_"پس چي؟"

مهران:"برات مينويسم ديگه."

_"چه جوري؟"

مهران:"نامه، نامه مينويسم برات."

_"مي خواي برام نامه بنويسي؟"

مهران:" نه ديگه يه چيزايي تو نامه مينويسم بعدشم كه ديگه بايد سعي كني، سعي كني همه چيزو فراموش كني. فكرتم آزاد باشه."

_"ببين..."

مهران:"چشماتو مي بندي خوب، مي خوابي..."

ديگه كنترلمو از دست دادم، مي خواستم سرش داد بكشم، فرياد بزنم: آهان مي خوابم، بيدار ميشم، بعد ميگم هيچي نشده، من هيچي نمي دونم،اصلاً هيچ كسي برام مهم نيست، اصلاً اتفاقي نيوفتاده، زنده باشه، مرده باشه، اصلاً هيچي نيست...."

من داشتم منفجر مي شدم اما اون خيلي آروم وسط حرفام ميگفت:آره، اهوم، آفرين. بعدشم گفت: اصلاٌ مي تونم با تو خيلي راحت صحبت كنم خيلي زود مي فهمي.

ديگه حسابي عصباني شده بودم.به عبارت ساده تر قاط زده بودم. بلند داد زدم: نه من خيلي خنگم، هيچي نمي فهمم.

من خودم حرص مي خوردم. هر لحظه هم بيشتر مي شد. اخه مهران اون سمت خط داشت مي خنديد و مي گفت هر كس ديگه اي بود بايد كلي براش توضيح مي دادم.

منم با لجاجت گفتم: من هيچي نفهميدم. مي خوام خنگ باشم.

آروم شد و يه جورايي مثل يه آدم منطقي كه مي خواد يه چيز ساده رو تو كله پوك يه بچه نفهم بچپونه گفت: چرا بايد خنگ باشي؟"

اما من با اصرا گفتم: نه مي خوام خنگ باشم.

مهران:خنگي؟ خب من برات توضيح مي دم. مي نويسم برات.

نه اين جوري نمي شد. بايد ياد حرفاش ميوفتاد بايد ياد كارهايي ميفتاد كه مي خواست انجام بده

_"مهران مگه تو نرفته بودي بچه ها رو نديده بودي؟ مگه نمي خواستي براشون خونه بسازي بهشون كمك كني؟ پس چي شد؟ اگه خودتو بكشي كه نميشه."

مهران:گمونم همه ي كارها رو كردم. پولشون حاضره، دولت خودش همه كارها رو ميكنه."

_"چرا؟ آخه چرا مي خواي اين كارو بكني؟"

مهران:" ولش كن چون مي خواستي بدوني بهت گفتم. راستي من برات سوغاتي آوردم."

_"چي؟ چي آوردي؟"

مهران:"سوغاتي برات عروسك گرفتم."

اصلاً باورم نمي شد. من ازش سوغاتي نخواسته بودم. مگه اون چند وقت بود كه منو ميشناخت؟ چه دليلي داشت برام سوغاتي بگيره. از همه مهمتر اون دو روز بيشتر دبي نبود. كي وقت كرد بره بازار كه برام سوغاتي بياره. چيزي كه برام اهميت داشت اين بود كه به يادم بود اونم جايي كه اصلاً فكرشو نمي كردم.

مهران:" با ماشين مي فرستم برات.فقط بايد بري ترمينال بگيريش."

_"من ترمينال نميرم."

مهران:"چرا؟ خب ميارم دم دانشگاه. مي دم با آژانس برات بيارن."

_" من سوغاتي نمي خوام. يعني اين جوري نمي خوام. چرا خودت بهم نمي دي؟ هركي خريدش ًخودشم بايد بهم بده."

مهران:" من برات نمي يارم. من مي خوام امشب برم ويلامون، اونجا نمي يام. اما با ماشين مي فرستمش به يكي از دوستام ميگم بره ترمينال بگيرتش بعد با آژانس برات بفرسته ميگم سر ظهر بعد از امتحانت بيارش اونجايي كه هميشه ماشين ميگيري براي دانشگاه. باشه؟"

_"مهران، نمي خوام. مي خوام اگه قراره كادويي ازت بگيرم خودت بهم بديش."

مهران:" سوگند خواهش ميكنم. نمي خوام بيام ببينمت. برام سختش نكن. ديگه به كسي اعتماد ندارم بعد از اون ماجرا ديگه نمي خوام كسي رو ببينم."

_"مهران لااقل بهم بگو. اونجا چي شده؟ چه اتفاقي افتاده كه تو اين جوري شدي؟ چه بلايي سرت آوردن؟"

مهران:"خيلي دوست داري بدوني؟"

_"آره مي خوام بدونم."

مهران:"باشه بهت ميگم."

يه آه عميق كشيد. يكم فكر كرد. بعد شروع كرد به تعريف كردن.

 

 

مهران:"از اينجا كه حركت كرديم صبح رسيديم دبي. حدود ساعت 10 بود كه رفتيم بازار يعني تقريباً از فرودگاه يه راست رفتيم بازار.همون روز برات سوغاتي ها رو خريدم. بعد رفتيم خونه ي ايمان اينا.اونا همش ميرفتن بيرون.اما من ترجيح مي دادم كه توي خونه بمونم.تنهايي راحت تر بودم.تا اين كه يه بعدازظهر وقتي همه داشتن مي رفتن بيرون خواهر كوچيكه الهه رو ميگم گفت من نمي يام مي خوام بمونم خونه چه مي دونم مي خوام فلان سريال و نگاه كنم.اونام يكم اصرار كردن اما ديدن كه نه واقعاً مي خواد بمونه خونه.اونام گفتن باشه.

_"يعني تو با اون موندين تو خونه؟نتها؟"

مهران:"آره بابا. دفعه ي اول كه نبود يعني قبلاً وقتي اونجا بودم يه دفعه ايمان اينا با كل خونوادش اومدن شمال خونه ي من. يه هفته موندن.اين الهه امتحان داشت.بعد از يه هفته اومد.اونام مي خواستن برگردن تهران.گفتن الهه يه هفته بمونه خونه ي من بعد از يه هفته كه حال و هواش عوض شد بياد تهران.من گفتم:بله. الهه خانم تنها تو خونه ي من؟ گفتم:بفرمائيد اين كليد خونه.اينم ايخچال پر.هر چي مي خوايد هست تو خونه من شما ميام تهران.بهشون برخورد گفت اگه تو راحت نيستي ما الهه رو نمي زاريم اينجا مجبوري گفتم باشه بمونه منم مي مونم پيشش.اما صبح به صبح مي رفتم بيرون و شبم به بهانه ي اين كه شركت كار دارم يا شركت مي خوابيدم يا خونه ي دوستام.هر روز بهش سر مي زدم كه اگه كاري داره يا خريدي چيزي مي خواد انجام بدم براش.

خلاصه مي خوام بگم كه اينا از اين حرفا ندارن.

اون روزم بعد از اينكه ايمان اينا رفتن بيرون من رفتم تو اتاقم كه بخوابم. چشماموهم گذاشته بودم كه ديدم الهه اومد تو اتاقم. نميدونستم باري چي اومده بود گفتم شايد باهام كار داره. باهام كار داشت اما چه كاري.اومده بود و چرت و پرت ميگفت.چيزايي مي گفت كه حامو بهم مي زد. فقط بهش گفتم: الهه خجالت بكش. تو خواهر ايماني مثل خواهر خود من مي موني.يعني چي اين حرفا.اما اون اصرار داشت.

يه دفعه زد زير خنده.گفت سوگند مي يدوني به من چي ميگه. ديونه ميگه دست منو بگيرو فشار بده. يعني چي؟ مگه مرده من دست شو بگيرم و فشار بدم. برگشته ميگه من دوست دارم بيا باهم باشيم.هر چي بهش گفتم خجالت بكش از رو نرفت منم خوب جوابشو دادم.همچين زدم تو صورتش كه يه متر باد كرد.بعدم گفتم: از اتاقم گم شو بيرون رومو كردم اون ورو خوابيدم. عصري كه ايمان و مامانشو خواهراش اومدن دختره ي... رفته همه چيزو برعكس تعريف كرده.تو اين مدت كه من خواب بودم. رفته يه تيغ برداشته دستشو يكم زخمي كرده كه مثلاً من به اون پيشتهاد ناجور دادم و اونم گفته اگه به من دست بزني من خودمو ميكشم و از اين حرفا. البته قبلش تهديدم كرده بود.گفته بود كه يا به حرفم گوش ميكني و عمل ميكني يا من آبروتو مي برم. مامانش اينام كه اومدن حرفشو باور كردن.

ايمان بهم گفت: نامرد خجالت نمي كشي تو مثل برادرم بودي.اين جوري دست مزدمو دادي؟

مامانشم اومد زد تو صورتمو گفت: گمشو برو بيرون.

خواهراشم هر كدوم يه چيزي بهم گفتن و خلاصه حسابي بهم حمله كردن.

خيلي ناراحت شدم.اشكم داشت در مي يومد.نه به خاطر كاراشون به خاطر اينكه يه وقتي فكر ميكردم اينا مثل خونواده منن،از خودم بدم اومد.

تنها كاري كه تونستم انجام بدم اين بود كه وسايلمو جمع كنم و برم دفتر هواپيمايي و با اولين پرواز برگردم ايران. داستان اين بود سوگند خانم. حالا راحت شدي؟"

نمي دونستم چي بگم يعني واقغاً حرفي براي گفتن نداشتم.از الهه بدم ميومد.از ايمان و مامانش بدم ميومد.از هر كسي كه زود قضاوت ميكردم بدم ميومد.اما خب اونا حق داشتن در يه همچين مواردي هيچ وقت حقو به پسر نمي دن مخصوصاً اگه دختر خود آدم تو قضيه باشه اونا حق داشتن كه حرف الهه رو باور كنن. اما الهه چرا يه همچين كاري كرد. چرا خواست مهرانو خورد كنه؟مگه مهران چي كارش كرده بود.مي دونم مهران به خواستش عمل نكرده بود يه جورايي ضايعش كرده بود و روشو كم كرد.خندم گرفته بود.

كاري كه مهران كرده بود برام جالب بود.كم پسري پيدا مي شد كه تو يه همچين وضعيتي قرار بگيره و دست رد به سينه ي دختره بزنه.الان تو اين جامعه كه پسرا يعني بيشتر پسرا از رابطه بر قرار كردن با دخترا فقط يه هدف دارن خيلي عجيب بود كه يه پسر به يه دختر همچين جوابي بده. من فكر ميكردم كه همه ي پسرا دله و هيزن اما انگار استثنا هم وجود داره.

داشتم بلند بلند مي خنديدم كه مهران گفت:سوگند چته؟ چرا مي خندي؟

_"يكم به اينايي كه گفتي فكر كن آخه پسره ي ببو، تو توي خونه ي خالي با يه دختر كه دخترم راضي،همه چيز جور،كسي هم نبود يقه ات رو بگيره بگه چرا اين كارو كردي عوض اينكه يه بلايي سر دختره بياري برگشتي واسه اينكه بلايي سرش نياري زدي تو صورتش؟ آخه آدم حسابي كدوم پسري يه همچينكاري رو مي كرد كه تو كردي. خب دختره رو جريش كردي.اونم اومد تلافي كنه.واسه همين خندم گرفته. دختره نمي دونست كه تو ببويي وگرنه از تو يه همچين چيزي رو نمي خواست."

مهرانم زد زير خنده.گفت:آره من ببوئم اونم از نوع ببو گلابي.راست ميگي هيچ كس كاري رو كه من كردم نمي كرد.الهه مي خواست من مثل اين آدماي جواد تازه به دوران رسيده ي بي عرضه برگردم بگم "اوا عزيزم كجا بودي تا حالا، من منتظرت بودم بيا بغلم عزيزم."

سوگند اگه يك صدم درصد هم شيطون تو جلد من مي رفت الان من اينجا نبودم و الهه هم اون كار رو نمي كرد. اون موقع من به حرفش گوش ميكردم و تو هم به من نمي گفتي ببو. مي دوني مي خوام يعني با خدا حرف زدم بهش گفتم: خدايا جون من و بگير يا پام برسه به ايران از همه ي دخترا انتقام ميگيرم."

اين حرفا رو جدي ميگفت و خط و نشون ميكشيد. يه دفعه ته دلم خالي شد.ازش ترسيدم.يعني واقعاً مي خواست از همه انتقام بگيره؟دلم مي خواست همين جوري بمونه. بهش گفتم: نه مهران تو خوبي. ببو هم نيستي من داشتم شوخي ميكردم.خواهش ميكنم از اين حرفا نزن.داري منو ميترسوني.

ساكت شد. بعد با صداي آرومي گفت: سوگند،ازم ترسيدي؟من كه با تو كاري ندارم. منظورم كه به تو نبود."

_"مي دونم مهران، ولي نمي خوام كه به خاطر كار اشتباه يه دختر ديدت نسبت به همه ي بد بشه.خواهش ميكنم خودت باش.من اون مهرانو دوست دارم. مهران ببو رو"

ساكت شد و چيزي نگفت، يه دفعه مامان صدام كرد و گفت تلفن كارم داره. به مهران گفتم مي رم تلفن رو جواب بدم. تو هم لطفاً گوشيت رو درست كن. گفت: نه،تلفنت كه تموم شد برام sms بده. من زنگ مي زنم برات.گفتم باشه.

رفتم تلفن و جواب دادم يكي از دوستام بود.يه سؤال درسي ازم پرسيده بود جوابشو دادم.يكم وايسادم پيش مامانم آخه داشت باهام حرف مي زد.حرفش كه تموم شد برگشتم تو اتاقم.گوشيمو برداشتم و براي مهران sms زدم.

_"سلام خوبي؟ من اومدم.نه كه من شاگرد اولم با معدل«A» بچه ها ازم اشكال مي پرسن.گوشيتم درست كن لطفاً."

اين sms مو چند بار فرستادم اما نمي رسيد گفتم يه sms ديگه بدم.

_" يكي بود يكي نبود... اون كه بود تو بودي،اون كه تو قلب تو نبود من بودم....

يكي داشت يكي نداشت...اون كه داشت تو بودي،اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم....

يكي خواست يكي نخواست...اون كه خواست تو بودي،اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم...

يكي رفت يكي نرفت...اون كه رفت تو بودي،اون كه به جز تو دنبال هيچكي نرفت من بودم..."

_"سلام مهران،تمنا مي كنم گوشيتو درست كن. Sms هام send نمي شه گوشيت هم كه خارج شبكه است.چي كار كنم؟"

فكر كردم شايد ازم ناراحت باشه كه رفتم واسه همينه كه جوابمو نمي ده.

_"مهران ازم ناراحتي؟ چرا جوابمو نمي دي؟گوشيتو چرا دست كاري كردي؟ ديگه sms هام بهت نمي رسه.مهران..."

_"مهران كجايي؟ sms ام بهت نمي رسه"

هر كدوم از sms هامو چند بار فرستادم. يك ساعت بعد،برام زنگ زد.داشتم سكته مي كردم.كلي نگران شده بودم گفتم نكنه زده به سرش بي خبر يه بلايي سر خودش آورده.از مهران هر كاري بگي بر مي ياد.

_"الو سلام كجا بودي.چرا جواب sms هامو ندادي؟گوشيتو چرا درست نكردي؟"

مهران:"سلام.صبر كن تا بگم.جايي نبودم.گوشيم خاموش شده بود.همين الان يه نگاه بهش كردم.ديدم sms ندادي گفتم حتماً كارت طول كشيد منم وسايلمو جمع كردم راه افتادم برم بابلسر ويلامون.الانم تو راهم.گوشيم خاموش شده بود.چون دو كفه اي هست نفهميدم.گفتم چرا sms ندادي.گوشيمو كه وا كردم ديدم خاموش شده.روشن كردمهفت،هشت تا sms با هم اومد.نصفشم تكراري بود."

_"كلي نگران شدم.چه قدر زود ياد گوشيت افتادي."

يكم با هم حرف زديم.گفت گشنمه وسط راه وايساد تا هم يه چيزي بخوره هم قليون بكشه قرار شد بعد از غذا خوردن بهم زنگ بزنه.داشتم درس ميخوندم كه ديدم sms داده.

مهران:"ميگم تو نبايد منو دوست داشته باشي.ميفهمي من يه آدم ببوئم."

_"خب من ببوها رو دوست دارم.دلشون صاف تر از بقيه است.ادبشون هم بيشتره."

مهران:"آخه من اون ببو نيستم من از نوع گلابيم."

_"بهتر من گلابي دوست دارم.ميوه به اين خوشمزه گي دلتم بخواد گلابي باشي."

مهران:"آخه من بايد چي باشم كه ازم بدت بياد."

مهران:"خوابيدي؟"

اولش فكر ميكردم داره خودشو لوس ميكنه كه من نازشو بكشم.اما sms آخرش بهم برخورد.احساس كردم مي خواد منو از سرش وا كنه.احساس كردم كه دارم زيادي خودمو بهش مي چسبونم.يه احساس بد. خيلي ناراحت شده بودم.براش sms زدم و گفتم:

_"مهران اولاً گوشيتو درست كن.دوماًمجبور نيستي كه براي اينكه از شرم خلاص بشي اين قدر به خودت توهين كني و تبديل به ميوه بشي. اگه مي خواي برم و ديگه خوشت نمي ياد مزاحمت بشم فقط كافي بود بهم بگي.من ديگه زجرت نمي دادم. ولي بدون آقا مهران دلمو شكستي."

انتظار داشتم يه عكس العملي نشون بده اما هيچي.

ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۵
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 4

_" تو كجايي مهران؟"

مهران:"بابلسرم."

معلوم بود كه خونه نيست چون هم خيلي شلوغ بود و هم صداي قليون ميومد.

_"مهران تو داري قليون ميكشي؟"

مهران:" من نه بغل دستيم داره ميكشه."

گفتم: باشه.پس فعلاً من برم ماشين بگيرم برم تو شهر.

خداحافظي كرديمو با بچه ها رفتيم ماشين بگيريم. من از روي جدول رد ميشدم.مهسا گفت: سوگند چرا ازروي جدول راه ميري ميوفتي تو جوب.

_" ميخوام بيوفتم تو جوب بميرم. تا نمره ي امتحانمو نبينم ديگه روم نمي شه تو چشم استاد نگاه كنم. از بس خجالت ميكشم."

مهسا: تو و خجالت؟ تو پررو تر از اين حرفايي. درضمن هيچ كس با تو جوب افتادن نمي ميره. حالا بيا پايين.

_" ا.. نمي ميرم.پس بزار زوزه بكشمو گريه كنم. تف به اين بخت سياه، تف به اين امتحان، تف به اين سؤالها. آخه اين سؤالا رو از كجا درآورده بود؟"

مهسا: سوگند زوزه نكش. داري مثل پيره زنا نفرين ميكني. زشته همه دارن نگامون ميكنن.آبرومون رفت."

به خودم اومدم داشتم زوزه ميكشيدم و با مشت ميزدم رو سينمو هي نفرين ميكردم.

_" الهي بگم استاد تموم برگه هاتون آتيش بگيره. الهي اون اودكلن گرونه تون كه خيلي دوسش داري از دستتون بيفته بشكنه. الهي داغش به دلت بمونه.الهي همه ي كتابات پرپر بشه. الهي كامپيوترت هنگ كنه هيچ كدوم از فايلات بالا نياد.الهي..."

مهسا: ا..،بسه ديگه انگار با نفريناي تو كاري درست ميشه. بيا بريم."

خلاصه رفتيم ماشين گرفتيم بريم شهر. تو ماشين براي مهران sms زدم و گفتم: سلام. من الان سوار ماشينم دارم ميرم شهر.رفتم رو جدول كه خودمو پرت كنم پائين بميرم.اما نشد. بچه ها نمي زارن زوزه بكشم. مددي كن."

برگشتم به مهسا گفتم: اينقدر كه ما هي شهر،شهر ميكنيم همه فكر ميكنن كه ما تو ده درس ميخونيم. آبرو برامون نمي زارن با اين دانشگاهشون."

يه بيست دقيقه بعد رسيديم به شهر.مهسا مي خواست خداحافظي كنه و بره.اما به زور دستشو كشيدم و گفتم حتماً بايد با من بياد.من تنها وا نمي ايستم كنار خيابون و مثل ديونه ها به ماشينا نگاه نمي كنم. يه دو دقيقه اونجايي كه بايد وايساديم.وقتي داشتم از خيابون رد ميشدم مهران زنگ زد و گفت كه بسته رو يه پرايد سفيد مياره. يكم كه وايساديم مهسا گفت: سوگند تو از كجا بايد بفهمي كه كدوم ماشينه؟ مگه پلاكي، نشونه اي چيزي ازش داري؟ گفتم: نه.

يه sms زدم به مهران و گفتم: مهران يه سؤال من چه جوري بايد اين ماشينو بشناسم يا اون منو چه جوري بشناسه؟ اصلاً دقيقاً بهش گفتي كه كجا بايد بياد؟"

مهران زنگ زد و گفت بهش گفتم بياد همون جا من گوشي رو قطع نمي كنم تا ماشين بياد سوگند مي خوام بهم يه قولي بدي وحتماً هم عمل كني. قول ميدي؟

_" خوب تا جايي كه بتونم قول ميدم.حالا چي هست؟"

مهران:"نه تا قول ندي من نمي گم."

_" نكنه بازم مي خواي بگي فراموشم كن و من دردسرم برات و از اين حرفا. كه اگه از اينا باشه اصلاً گوش نمي كنم بهت گفته باشم."

مهران:"نه اينانيست فقط قول بده بگو به جون مهران انجام ميدم."

_" باشه قول ميدم.قسم مي خورم.حالا چي كار بايد بكنم."

مهران:" سوگند من پشيمون شدم.نامه رو نخونده پاره كن.اصلاً بندازش دور باشه؟"

_" مهران حالت خوبه؟ تو اين همه كار كردي فقط به خاطر اون نامه، حالا من نخونده پارش كنم؟"

مهران:"سوگند تو قول دادي.بايد انجام بدي."

نمي فهميدم چرا پشيمون شده اما خب قول داده بودم با اين كه خيلي كنجكاو بودم كه بدونم توي نامه چي نوشته اما گفتم: باشه قول ميدم كه پارش كنم.اما تو خودت نمي خواي بگي كه چي نوشته بودي؟"

مهران:"نه ديگه اگه ميخواستم بگم كه ميگفتم نامه رو بخون."

_" باشه با اين كه خيلي كنجكاو شدم اما قبول."

مهران يكم ساكت شد وهيچي نگفت.منم داشتم به ماشين ها نگاه ميكردم مثل اينكه داشت فكر ميكرد.يه دفعه گفت: سوگند اگه خواستي نامه رو بخوني ،بخون اما بايد قول بدي كه به هر چي توش نوشتم عمل كني. البته بعد از خوندن نامه مي دونم كه خودت پشيمون مي شي. حالا انتخاب با خودته. يا بخونيشو عمل كن يا پارش كن."

_"مهران مي خونمش اما بايد بزاري خودم تصميم بگيرم.اگه نامه رو خوندم و بازم خواستم كه باهات باشم بايد به نظرم احترام بزاري باشه؟"

مهران:"خب باشه. چي شده هنوز ماشين نيومده؟ ببين اون دورو بر هيچ پرايد سفيدي نيست كه گيج بزنه؟"

_"پرايدي نيست كه گيج بزنه اما يه پرايد سفيد هست كه يه پنج دقيقه ميشه يكم اون طرف تر ايستاده همش زل زده به ما."

مهران:" خب برو جلو بپرس كه آژانسه يا نه؟ اگه آژانس بود خودتو معرفي كن و بسته رو بگير.اول نگاه كن ببين بسته تو ماشين هست يا نه؟"

_" يعني چي برم زل بزنم تو ماشين آقاهه.زشت بابا."

مهران:"زشت نيست برو جلو. من گوشي دستمه."

رفتم جلوي ماشين از شيشه نگاه كردم مي خواستم از راننده سؤال كنم كه آژانسه يا نه كه بسته رو توي ماشين ديدم. به مهران گفتم خودشه پيداش كردم. از راننده سؤال كردم و اونم گفت كه آژانسه.خودمو معرفي كردم و اونم بسته رو به من داد. پولشو قبلاً داده بودن. مي خواستم زودتر بسته رو پيدا كنم. به مهران گفتم تحمل ندارم بزار به ايستگاه تاكسي برسم كه اون سمت خيابونه بعد بسته رو باز ميكنم. توهم قطع نكن.بسته رو باز كردم.يه عروسك خروسي تپل و مپل و بامزه بود.خيلي ناز بود.كلي ذوق كرده بودمو داشتم جيغ ويغ ميكردم آخه من عاشق عروسك بودم به خصوص عروسكاي تپل مپل. نمي دونم توش چي ريخته بودن كه اين قدر نرم بود. خيلي قشنگ بود.به مهران گفتم:مهران سليقه ات حرف نداره.خيلي نازه من عاشقش شدم دستت درد نكنه. نمي دونم چه جوري جبران كنم.

داشتم تو بسته رو نگاه ميكردم كه ديدم نامشم توشه.گفتم مهران نامه تم پيدا كردم.

گفت:خوشحالم كه خوشت اومد.دوست داشتي نامه رو بخون اما اگه خوندي بايد حتماً عمل كني.خداحافظ سوگند.

اصلاً نزاشت من خداحافظي كنم سريع گوشي رو قطع كرد.دهنم باز مونده بود اين پسر چقدر عجيب بود.از مهسا خداحافظي كردمو ماشين گرفتم رفتم خونه. يه راست رفتم تو اتاقم و دروبستم. مامانم اينا خوابيده بودن. اصلاً گرسنه نبودم. ميلي هم به غذا نداشتم. سريع بسته رو باز كردمو نامه رو از توش در آوردم.سه تا برگ بزرگ بود.بوي يه عطري هم مي داد كه فكر كردم شايد عطر خودش باشه.روي برگ ها يه چيزايي بود قرمز بود. نمي دونم گفتم شايد داشت غذايي چيزي مي خورد كاغذا كثيف شده. زياد اهميت ندادم. برعكس خط من مهران خطش خوب بود. اين جوري شروع كرده بود. 

    

"سوگند عزيزم سلام...

خوشت اومد؟...

سوگند من مي خوام حرفايي بزنم كه شايد تو اصلاً خوشت نياد ولي خودت خواستي كه بهت بگم. من ازت خواسته بودم كه فراموشم كني اما نكردي خواهش كردم ولي قبول نكردي ولي با شنيدن اين حرفها اميدوارم كه نظرت عوض شه و بتوني بهتر تصميم بگيريok .

مي دوني چرا تا الان به هيچ دختري دل نبستم؟

مي دوني چرا مي خوام خودمو بكشم؟

مي دوني چرا از خدا راضي نيستم؟

مي دوني چرا از خودم بدم مياد؟

مي دوني چرا به زندگي كه مي گي دل نمي بندم؟

مي دوني چرا بهت مي گم سوگند فراموشم كن؟

مي دوني چرا؟

مي دوني چرا؟

وخيلي چراهاي ديگه.سوگند تا اومدم جووني كنم خونوادم رفتند منو تنها گذاشتند. ولي با تنهايي كنار اومدم. دلم سوخت ولي با اشكام سعي كردم خاموشش كنم. تنها موندم ولي طاقت آوردم.سوگند، عزيز من نمي خوام ناراحتت كنم ولي مجبورم كردي .سوگند به خدا شنيدن اين حرفها فقط ناراحتي تو بيشت ميكنه.سوگند الانم دستام دارن ميلرزند نمي تونم به قلم بيارم.سوگند من، من از غم خونوادم ناراحت نيستم.مي دونم ميگي قسمته،آره،باهاش كنار اومدم. من فقط از خدا مي خوام جوابمو بده،چرا؟

مي دوني به من چي گفتي سوگند،گفتي خدا تورو گذاشت تا زندگي كني اين حق تو درسته؟ نه سوگند اين حق من نيست.منم با اونا مي برد فكر ميكنم سنگين تر بودآخه سوگند چي بگم بهت. من وگذاشت كه زندگي كنم با اين كه زجر بكشم و بميرم.سوگند عزيزم هيچ كس از اين موضوع اطلاعي نداره به تو ميگم چون خودت خواستي فقط خودت.

بعد از مرگ بچه ها و پدر ومادرم من 2 سال با خودم بودم تا مرگ عزيزانم رو قبول كنم با همه اين شرايط درسمو خوندم و تموم كردم بعد يه مدت رفتم تهران 2 ماهي رو گذروندم.تنها بودم با خودمو با هيچكس صحبت نمي كردم تا حدي كه ديگه داشتم ديونه ميشدم سوگند.

تا اينكه مريض شدم بي حال و بي جان اما تحمل كردم تحملي كه براي هر كسي سخت بود اونم با اون روحيه ي من ديدم بعد يه مدت خوب شدم ولي هر چند وقت از بينيم خون ميومد.توجه اي نكردم اومدم خونه ي خودمون و شهرمون و همين طور ادامه دادم تا يه روز حالم بد شد.رفتم سر خاك اين قدر گريه كردم كه نفهميدم چطور شد مثل چند روز پيش كه اتفاق افتاد. دكترا براي ازمايش از من ازم خون گرفتن. اي كاش كه همون روز مرده بودم.بعد 2 روز حالم بهتر شد و زمان ترخيص دكتر بهم گفت اين نامه رو بگير يكي از دوستام دكتر بسيار خوبيه و كارش حرف نداره.

گفتم دكتر بابت چي؟گفت برات وقت گرفتم همين امروز برو.منم نامه رو گرفتم بعدازظهر رفتم مطب تمام آزمايشگاها و نامه ي خود دكتر تو يك پاكت بود و دكتر هم بازش كرد.فقط بهم گفت چند سالته.من جواب دادم.گفت تو خونواده هم سابقه داريد يا نه. گفت خونواده انگار يخ شده بودم جوابي براش نداشتم ولي گفتم همه شون عمرشونو دادن به شما دكتر هم ناخودآگاه اشك ريخت اما نفهميدم آخه ببوگلابي ام ديگه.ديدم دكتر داره نصيحتم ميكنه و منو داره به زندگي اميدوار ميكنه كه راه هايي براي درمان وجود داره مي فهمي سوگند،سوگند خوبم تو بگو عزيزم خدا ؟؟

همون خدا چرا منو بااونا نبرد چرا مي خواد حالا جونمو بگيره سوگند تو كه با خدا حرف مي زني تو كه خدا همه چيز بهت ميده،تو كه مي گي خدا هرچي بگي گوش ميكنه تو بگو.

سوگند يعني اين بود حق من.خب چه طور زندگي كنم وقتي مي دوني كه سرطان داري.وقتي مي دوني كه بايد بميري وقتي مي دوني كه ذر ذره داري آب مي شي به چه چيزاي دنيا دل خوش كنم.وقتي بهت ميگم سوگند منو فراموش كن،وقتي مي گم سوگند عزيزم من آدمي نيستم كه بتونم طاقت بيارم.هر لحضه هر ثانيه از عمرم داره كم ميشه چطور توقع داري بمونم.سوگند عزيزم سعي كن،مي توني،ولي اگرم نخواي منو فراموش كني خب باشه عزيزم تو هم باهام لج كن اشكالي نداره الهي دستم ميشكست شماره ي تو رو نمي گرفتم.سوگند،سوگند مي توني بفهمي من نمي تونم بمونم نمي خوام خدا بهم بخنده نمي خوام ذره ذره آبم كنه.سوگند مي خوام بهش بفهمونم كه واقعاً در حق من وخونوادم بدي كردي.مگه ما باهات چي كار كرده بوديم كه همه رو داري ميگيري خوب چرا منو مي خواي ديرتر زجركش كني،ولي من نمي زارم. نمي زارم به خواستت برسي.سوگند ببخشيد ناراحتت كردم.شرمنده كه ورق ها خراب شد.از يك طرف اشكهام از يك طرفم كه اينجا اين خون لعنتي واقعاً منو ببخش اگه قابل خوندن نيستند.

«هر كاري كردم بدتر شد» پاك نشد.

عزيز من حالا فهميدي كه اميدم فقط خدا بود كه اونم چه بلايي سرم آورد.ولي اشكالي نداره مي دونم بايد زندگي كنم كسي كه ميدونه داره مي ميره.سوگند من خودمو ميكشم اينو بهت قول ميدم تا روي بعضي ها رو كم كنم حالا ببين خدا! فقط مي خواستي كه دل يه دخترو بشكونم فقط مي خواستي ناراحت بشه من كه تا الان به كسي نگفته بودم كه چه بلايي سرم اوردي ولي خودش خواست كه بهش بگم دارم تند تند مينويسم سوگند اگه بد خط شد شرمنده آخه راننده مي خواد حركت كنه مي خوام تا قبل از 12 برسه به دستت.

...(سوگند ازت خواهش ميكنم همه چيزو فراموش كن)...

حالا ديدي كه به درد هيچ چيز نمي خورم يه آدم سرطاني رو به مرگ كه از خودش و از همه ي عالم ناراحته. سوگند عزيزم خواهش ميكنم بعداز خوندن نامه آتيش بزن و همه چيز،همه ي اتفاقاتي كه افتاده رو فراموش كن اگه نمي توني خب تو دفتر خاطراتت بنويس و آخرش بنويس«خداي با معرفت فكر مي كنم رحمت خودتو فراموش كردي نسبت به اين خونواده،يعني همه رو،همه رو؟»

سوگند سعي كن آرام و با آرامش به زندگي ادامه بدي و قدر پدر و مادرت رو بدوني كه خدايي نكردهه مثل من حسرت به دلت نمونه. امروز من همه چيزو مي بخشم به اون بچه ها حالا بعدش خود خدا مي دونه كه چه برنامه ها براش دارم.

دكترا گفتن 3 سال ولي حالا نمي خوام حتي يك دقيقه هم زنده بمونم.

دوست دارم بعد از اينكه نامه رو خوندي ديگه به مهران گلابي فكر نكني باشه عزيزم. ديدي من كوله باري از بدبختي و رنجم و هيچ كس حتي تو، حتي تو سوگند عزيزم نمي توني كمكم كني.مگه مي توني تصميم خدا رو عوض كني خب سرنوشت خانواده ي ما هم اين طور بود فقط مي شه تو كتابا پيداش كرد.

 

دوست دارم سوگند

 

سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، اين مهران بود كه ازت خواهش كرد

باشه دختر خوب دوست دارم.

«حالا فهميدي كه چرا بايد خدا جاي منو تو بهشت قرار بده حتي اگه خودم خودمو كشتم.»

به من گفتي دل

دريا كن اي دوست

همه دريا از آن ما كن اي دوست

دلم دريا شد و دادم به دستت

مكن دريا به خون پروا كن اي دوست!

اميدوارم تو زندگي موفق باشي حتي فكرش رو هم نكن تا پدر و مادر داري هيچي كم نداري.

خداحافظ عزيزم

دوست داشتم كنارم بودي تو رو تو آغوش مي فشردم و از اين كه منو تحمل كردي ازت تشكر مي كردم دلم مي خواست حتي براي يكبارم كه شده از نزديك مي ديدمت و مي بوسيمت...

راستي خودم براي عروسكت اسم گذاشتم هر وقت

 

 

ديديش صداش كن Mehran babo (مهران ببو)

 

""""" پايين نامه شكل يه قلب تير خورده كشيده بود كه چند قطره ازش ميچپيدوسطشم اسم من و خودش و نوشته بود. سوگند و مهران . """"

 

اين خون نيست سوگند همش اشكه كه دارم برات مي ريزم.

Bye

باشه عزيزم

Mach 

 

من به حرف مهران گوش نكردم.نه، نمي تونستم.نه فراموشش كنم، نه سر عقل اومدم نه نامشو پاره كردم و آتيش زدم.هنوزمبعد مدتها كه برام يه عمر گذشته بوي عطر نامش بهم آرامش ميده.وقتي مي خونمش آروم ميشم.

وقتي نامه تموم شد ديدم صورتم خيس اشك.نمي تونستم آروم شم. سرمو بالا كردم و رو به آسمون فقط به خدا گفتم:چرا؟

_"خدايا تو كه اين قدر بزرگي،چرا؟يعني تو اين زمين به اين بزرگي تو يه جاي كوچيك براي مهران نبود؟خونوادشو كه بردي. چرا مي خواي خودشم ببري؟آخه چرا؟"

خدا هميشه بهم كمك كرده بود.هميشه همه جا باهام بود.اينو هميشه احساس كرده بودم مي دونستم كه هيچ كار خدا بيحكمت نيست.اما حكمشو درك نمي كردم.نمي فهميدم چرا مهران بايد بميره. نمي فهميدم چرا داره ذره ذره آبش ميكنه.

من اين وسط چه كاره بودم.من چي كار مي تونستم بكنم.آخه چرا خدا گذاشته بود كه اين قدر پيش برم كه نتونم ازش جدابشم. نمي خواستم. الان ديگه حتي حاضر نبودم به جدا شدن از مهران فكر كنم. از اولم دوريش برام سخت بود.

الان خيلي سخت شده بود.گوشيمو برداشتمو براش sms زدم. اما نمي دونستم چي بايد بگم.

_"مهران عزيزم ميدونم خيلي سخته اما بايد تحمل كني.مهران نمي خوام نصيحتت كنم.مهران خواهش ميكنم بزار باهات باشم.حالا ديگه نه ميتونم و نه ميخوام كه برم.مهران چه جور ميگي فراموشت كنم. من نمي تونم.مي توني تحملم كني مهران.ميتوني سعي كني؟"

اما مهران جوابمو نمي داد. باورم نمي شد كه بخواد براي هميشه بره.

_"مهران تو قول دادي كه اگر خودم بخوام ديگه حرفي نزني مهران جوابمو بده. من مي خوام با تو باشم و دوستت باشم.مهران لطفاً جوابمو بده عزيزم."

مهران بعد از 10 دقيقه جوابمو داد اما چه جوابي.

مهران:تو قول دادي سوگند اگه نامه رو خوندي پس بهش عمل كن. باي"

_"مهران به چي بايد عمل كنم؟ تو بگو.من نمي تونم فراموشت كنم. بزار به خاطر خودم و دلم دوستت باشم. اگه الان بگي نه تاآخر عمر عذاب مي كشم. مهران من بيشتر به تو احتياج دارم.نامه ات و هديه ات تا آخر عمر جزو عزيزترين خاطراتمه نزار خراب بشه.مهران من ميخوام با تو باشم."

_"مهران نگو باي.خواهش ميكنم نمي تونم تحمل كنم.چرا نمي زاري خودم تصميم بگيرم؟تو هم مثل خونوادم به شعورم شك داري.من خودم ميفهمم.خواهش ميكنم."

_"مهران داري به شعورم،دركم،فهمم به احساسم توهين ميكني.نزار بشكنم.نزار دلم بشكنه.نزار شخصيتم بشكنه.مهران يكم درك كن خواهش."

مهران:مي توني صحبت كني؟

_"آره ميتونم"

يك دقيقه بعد زنگ زد.اونقدر هل شده بودم كه باز زنگ اول گوشي رو ورداشتم و گفتم:الو سلام. خيلي اروم جوابمو داد:"سلام "

نمي دونستم چي بگم هر دو ساكت شده بوديم. زبونم بند اومده بود.

مهران: نامه رو خوندي؟

_"آره"

مهران: حالا فهميدي كه چرا نمي خوام زنده باشم و زندگي كنم؟"

_"مهران. اينا دليل نمي شه. نبايد از خدا شاكي باشي. نبايد بگي خدا تورو فراموش كرده. شايد خدا تورو خيلي دوست داره كه مي خواد زود بري پيشش."

يه خنده ي تلخ كرد و گفت: خدا منو دوست داره؟ دوست داره كه اين كارا رو با من ميكنه؟"

_"مهران مگه خدا پيامبرها و اماماش رو دوست نداشت.مگه اونا زجر نكشيدن.همه ي سختي ها و مشكلات باري اونا بود.چرا فكر نمي كني داره آزمايشت ميكنه؟"

يه دفعع عصباني شد وداد زد و گفت"بسه ديگه.تو نمي فهمي تو هيچي نمي فهمي.تو مي دوني يه آدميكه مي دونه داره ميميره چه زجري ميكشه. يه آدمي كه كسي رو نداره چه حالي داره؟ نه كسي هست كه به اميدش زنده بمونم و نه هدفي دارم. جوني هم ندارم كه بهش دل ببندم.دكترا گفتن سه سال وقت دارم.اما اونا هيچ وقت راست نمي گن. تا حالا شده به يكي كه گفتن يك سال وقت داري كاملاً يك سال عمر كنه؟ نه. هميشه زودتر ميميرن.من نمي خوام صبر كنم تا خدا هر وقت كه خواست منو ببره. مي خوام باهاش لج كنم مي خوام بگم من مي تونم خودم تصميم بگيرم كه كي بميرم. من اين زندگي رو نمي خوام.من نمي خوام زنده باشم و زندگي كنم."

به گريه افتاده بودم. مي فهميدم چي ميگه اما نمي خواستم باور كنم كه اون فرصتي براي زندگي نداره.نمي خواستم باور كنم كه خيلي زود ميره. نمي خواستم بفهمم كه مهران نمي تونه هميشه باشه. مي خواستم نفهم باشم. مي خواستم خنگ باشم.

با گريه گفتم: ت. نبايد اين كارو بكني .سه سال عمر كمي نيست. تو مي توني تو سه سال زندگي كني.مي توني از زندگيت لذت ببري.مي توني هر كاري كه دوست داري انجام بدي.تو نبايد اين قدر نااميد باشي.خواهش ميكنم مهران.تو بايد زندگي كني.

داشتم هق هق ميكردم. اون نبايد فكر مردن باشه.مي دونستم كه زندگي خودش اميده.آدمي كه كسي رو نداره فقط به اين اميد زنده ه است كه زندگي كنه و تو آينده شايد بتونه به چيزايي كه ميخواد برسه. اما مهران،اون اميد اصلي رو نداشت اون زندگي رو نداشت.آينده رو نداشت.هيچ چيزي زجرآورتر از اين نيست كه آدم بدونه كه قرار نيست زنده بمونه.

مهران:سوگند منطقي باش.من چه زندگي مي تونم بكنم؟مي تونم درس بخونم؟مي تونم ازدواج كنم.مي تونم خانواده تشكيل بدم؟مي تونم با اميد به زندگي كار كنم تا آيندم بهتر بشه؟ نه من نمي تونم اين كارها رو بكنم.ميفهمي؟"

_"مهران مي توني، تو مي توني ازدواج كني.مي توني تا جايي كه مي شهدرس بخوني حتي ميتوني كاركني."

مهران:سوگند چي داري ميگي.من دوست داشتم ازدواج كنم،بچه دار بشم.عروسي بچه مو ببينم.اما نمي شه.من ديگه نمي تونم خانواده اي داشته باسم.بفهم اينو درك كن."

_"مهران چرا نمي توني ازدواج كني؟درسته شايد نتوني عروسي بچه تو ببيني و نوه هاتو اما مي توني لااقل خود بچه تو ببيني.اين قدر نااميد نباش."

مهران:سوگند تو داري چي ميگي،آخه كدوم دختري حاضره با كسي ازدواج كنه كه ميدونه سرطان داره و ميميره.از تو مي پرسم تو بودي حاضر مي شدي با يه همچين آدمي ازدواج كني؟"

ساكت شدم.ديگه گريه هم نمي كردم.داشتم فكر ميكردم.اگه من بودم چي كار ميكردم؟اگه من بودم بايه همچين آدمي زندگي ميكردم؟فكر كنم...

_"آره ازدواج ميكردم.اگه واقعاً دوسش داشته باشم حاضرم باهاش ازدواج كنم.چون معتقدم يه لحظه زندگي كردن باآدمي كه دوسش دارم مي ارزه به يه عمر زندگي كردن با كسي كه نمي فهممش ودوستش ندارم.

همون چند لحظه براي تمام عمرم كافيه.من ميتونم با خاطرات همون چند لحظه يه عمر زندگي كنم.در ضمن تو مجبور نيستي كه بگي مريضي."

مهران داشت مي خنديد.بعد گفت:اولاً كه توديونه اي كه اين حرفو ميزني.درسته.الان يه چيزي ميگي اما اگه تو شرايطش قرار بگيري يه جور ديگه عمل ميكني.دوماً يعني چي كه مجبور نيستم بگم كه مريضم؟يعني از اول زندگي دروغ بگم؟زندگي كه با دروغ شروع بشه فايده اي نداره."

_"نمي گم كه دروغ بگو،ميگم همه چيزونگو يعني يكم پنهان كاري كن."

مهران:نه سوگند خانم نمي شه.من همچين زندگي رو نمي خوام.

ديگه كم آورده بودم شروع كردم به گريه كردن و گفتم:پس چي كار بايد بكني؟بايد خودتو بكشي؟اين كه نمي شه؟فكر ميكني خونوادت خوشحال ميشن؟به خدا نه اونا عذاب ميكشن.خدا هم ازت راضي نمي شه.ميري جهنم.اونجا بيشتر زجر ميكشي."

مهران:اصلاً مهم نيست فقط ميخوام كه نباشم.تو هم كه اون نامه رو خوندي بايد همه چيزو فراموش كني.انگار نه انگار كه مهراني وجود داشته. يه كابوس بود كه تموم شد.

_"نمي تونم . نمي خوام كه تموم بشه.كابوس هم نبوده يه روياي قشنگ بود. مهران نمي خوام تنهات بزارم.ميخوام باتو باشم.ميشه تحملم كني؟مهران ميتوني تحملم كني؟"

مهران:"نه نمي تونم تحملت كنم.نمي تونم ببينم زجر ميكشي اونم به خاطر من.مگه چه گناهي كردي؟"

_"مهران بزار خودم تصميم بگيرم.من مي خوام تا وقتي كه ميشه با تو باشم.خواهش ميكنم قبول كن.عذابم نده مهران"

مهران:خيلي خب.حالا برو صورتتو بشور بعد با هم صحبت ميكنيم.گريه هم نكن."

_"نه من ديگه گريه نمي كنم.نرو خواهش ميكنم."

مهران:دوباره بهت زنگ مي زنم.بزار يكم حالم بهتر بشه.تو هم صورتتو بشور باشه؟"

_"حالت خوب نيست؟چي شده؟"

مهران:بابا از بينيم خون مياد.

_"واي ببخشيد باشه.فعلاً."

گوشي رو قطع كرد.تازه فهميدم وقتي يه دفعه بدون توضيح خداحافظي ميكرد و ميگفت دوباره برات زنگ ميزنم براي چي بود.يعني اون موقع هم از بينيش خون ميومد؟رفتم يه آبي به صورتم زدم يكم صبر كردم ديدم زنگ نزد. يه sms دادم.

_"مهران خوابيدي؟حالت خوبه؟داري چي كار ميكني؟مشكوكي!"

يكم ديگه هم صبر كردم.گفتم بهتره برم نمازمو بخونم معلوم نيست كي زنگ بزنه.نماز ظهرموخوندم كه زنگ زد.تا گوشي رو بردارم طول كشيد.گفت: خوابيده بودي؟

_"نه بيدار بودم.راستش داشتم نماز مي خونم."

مهران:"خب پس من قطع ميكنم بعد نماز زنگ ميزنم.فعلاً.

خداحافظي كردم و رفتم نماز عصرمو خوندم.كارامو كردم و آماده شدم با مهران حرف بزنم.يه sms بهش زدم.

"سلام من نمازمم خوندم حالا اومدم كه درست و حسابي باهات حرف بزنم"يكم ديگه صبركردم اما بازم جوابمو نداد.دوباره sms دادم.

_"خوابي؟من كه گفقم خميازه ميكشي پس خوابت مياد تو گفتي نه.مهران داري چي كار ميكني؟ ميتوني بهم بگي لطفاً؟"

_"مهران حالت خوبه؟كجايي؟نگفتم قليون نكش ديدي قليون گرفتت.نكنه منو فراموش كردي؟ بي معرفت به همين زودي يادت رفتم؟ شيطوني بسه ديگه" وقتي زنگ زده بود و من گفتم دارم نماز ميخونم ازش پرسيدم كه كجا بود كه جوابمو نداد گفت:داشتم بساط قليون و جور مي كردم.گفتم حتماً حسابي قليون كشيده حالام فشارش افتاده پايين.نگران شدم.اما نمي تونستم كاري بكنم.گوشيش هنوز در شبكه نبود.

يه بيست دقيقه بعد زنگ زد.خيلي هول شدم.سريع جواب دادم.

_"الو،سلام.كجا بودي؟"

خنديد.مهران:سلام يه وقتايي فكر ميكنم گوشيت رو پيغامگيره.آخه هميشه اولش ميگي الو،سلام.جمله ديگه بلد نيستي بگي؟"

_"چرا بلدم.سلام چه طوري؟خوبه؟كجا بودي مهران نگران شدم."

مهران:همين جا يكم كارم طول كشيد.خب ميگفتي."

يكم صحبت كرديم.مهران گفت از خودت بگو.من از خودم گفتم.من پرسيدم شما چند تا بچه بوديد؟گفت:سه تا.دوتا برادريه دونه خواهر.خواهرم اسمش مژگان بود.بيست سالش بود.برادرم مهرداد كوچولو بود.كلاش پنجم بود. وقتي با داداش كوچولو حرف ميزني ياد اون ميوفتم."

تازه يادم افتاد وقتي داشتم با برادر كوچيكم حرف ميزدم و قربون صدقه اش ميرفتم بهم گفت مگه بچه است كه باهاش اين جوري حرف ميزني.تازه ميفهميدم كه ياد داداشش ميفتاد.داشتيم حرف ميزديم كه يه دفعه ناله كرد و گفت آخ.

_"چي شده؟دوباره از بينيت خون اومد؟"

مهران:نه تمام تنم درد ميكنه. دلم درد ميكنه، سرم داره ميتركه."

_"چرا؟سرما خوردي؟مي خواي پاشو يه قرصي چيزي بخور حالت خوب بشه."

مهران:ديگه قرص نداريم هم رو خوردم.چهل تا قرص خوردم. ديگه يه باره ميشه."

چهل تا قرص خورده؟ يعني چي؟همه اش رو باهم خورده؟يه باره ميشه؟يعني چي؟ اين همه قرص با هم يه فيل و از پا درمياره.

يه دفعه به خودم اومدم.فهميدم چي كار كرده.سرم سوت كشيد حالم داشت بد مي شد.به تته پته افتاده بودم.

_"مهران تو چي كار كردي؟چهل تا قرص خوردي؟اين طوري كه ميميري.مهران مي خواي خودتو بكشي؟"

مهران:مي خواي نه.دارم خودمو ميكشم.دلم ريخته به هم.حالم داره بد ميشه تمام تنم بي حس شده.سرم داره منفجر ميشه.گوشي رو به زور نگه داشتم.رو مبل دراز كشيدم و منتظرم.بهت كه گفتم. حالا مي توني تا وقتي كه زندم باهام باشي.زياد طول نمي كشه."

_"مهران چرا؟ به من فكر نكردي؟حالا من چي كار كنم؟ تا آخر عمر عذاب ميكشم كه نتونستم كاري بكنم.مي توني انگشتتو بكني تو حلقت تا حالت بد بشه اگه قرصا بياد بالا ديگه نمي ميري.." خنديد.

مهران:ديوونه من اين همه قرص خوردم كه بميرم.دارم درد ميكشم كه بميرم اون وقت مي گي برم بالا بيارم. الان عكس خونوادم پيشمه. همه دوروبرمن.دلم خيلي براشون تنگ شده.چيزي نمونده.ميرم پيششون و ميبينمشون.مي خواي با مامانم آشنا بشي؟بهش سلام كن."

عصبي بودم.نمي دونستم چي كار بايد بكنم.نمي دونستم به كي بايد گله كنم.بازم اين اشكهاي لعنتي بدون اينكه بخوام داشتن از چشمام سرازير ميشدن.اما كاش آرومم ميكردن.گريه ميكردم.يه گريه ي خيلي تلخ.

_"سلام خانم.مي بينيد كه چه پسري داريد. مي بينيد چقدر اذيت ميكنه؟ اي كاش بوديد.اي كاش ميتونستيد يه كاري بكنيد.لااقل بهش بگيد كه اين قدر عذاب نده.ازاين كارها نكنه.خدايا من به كي شكايت كنم."

مهران داشت با مامانش حرف ميزد.

مهران:مامان ميبيني.ميشنوي صداشو. اگه زنده بودي اين دختر مي تونست عروست بشه.اما حيف كه نيستي.منم فرصت ندارم.

+"مهران دلم ميخواست اونجا بودم تا خفت كنم.اين جوري گناهت كمتر ميشد.خودم با دستام ميكشتمت تا اين قدر حرص ندي و منو عذاب ندي."

مهران:نچ،نچ.نمي خوام دست كسي به خون من آلوده بشه. مي خوام خودم خودمو بكشم تا با خدا لج كنم.

بعد دوباره رو كرد به مامانش و گفت:مامان ميبيني چه عروس خشني داري؟هنوز نگرفتمش مي خواد منو بكشه."

بلند بلند گريه ميكردم.دلم آتيش ميگرفت.

_"مهران،اي كاش اونجا بودم.اي كاش اونجا بودمو جلوتو ميگرفتم و نمي ذاشتم اين كارو بكني.آخه چه خل بازيه كه تو در مي ياري.من چي كاركنم."

مهران:اگه خيلي ناراحتي قطع ميكنم.سوگند گريه نكن.كم نمي خوام گريه كنم.

_"آخه اين چه زندگي كه تو داري.ميدوني مي خوام چي كار كنم؟مي خوام داستان زندگيتو بنويسم.مطمئنم كه كسي باور نميكنه.خيلي عجيبه.آخه همه ي اين بدبختيها ومشكلات براي يك نفر.آخه چرا؟مگه تو چي كار كرده بودي؟"

مهران:نمي دونم سوگند.فقط آخرش از خدا بپرس مگه خونواده ي ما چي كار كرده بود كه بايد به كل از صفحه روزگار محو ميشد.چرا منو همون موقع با خونوادم نبرد؟

ميدوني فقط دلم مي خواد بعد از اينكه مردم،لااقل يكي بياد و جنازمو پيدا كنه.نمي خوام جنازم اينجا بو بگيره.خدايا اين يه كارو برام انجام بده."

نفس كشيدن برام سخت بود.به زور نفس ميكشيدم.نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم بلند بلند نفس مي كشيدم و گريه مي كردم. مهران پرسيد: سوگند چي كار ميكني؟"

_"هيچي دارم نفس ميكشم.يعني حق ندارم؟باشه نفسم نمي كشم."

مهران:چرا حق نداري.نفس بكش.نفس كشيدن براي همه آزاده.فقط خانواده ي ما حق نداشتن نفس بكشن.چرا نفس نكشي عزيزم.بكش.سوگند بهت يه نصيحت ميكنم.هيچ وقت از پشت گوشي عاشق كسي نشو حتي بهش فكرم نكن.مي بيني،همش داري گريه ميكني.اگه اون شب جواب sms منو نداده بودي الان راحت داشتي زندگيتو ميكردي.سعي كن ديگه جواب sms غريبه ها رو ندي."

_"من ديگه غلط ميكنم اين كارو بكنم.همين يه دفعه واسه هفت پشتم كافي بود.درس عبرت شده برام.

مهران دعا ميكنم حالت بهم بخوره و قرصها رو بالا بياري.دعا ميكنم خدا نزاره بميري.دعا ميكنم خدا جلوي كارهاتو بگيره.تا حالا كه خدا بي جوابم نزاشته.اميدوارم اين يه دفعه هم به حرفم گوش بده."

مهران:ديگه كار از كار گذشته.ديگه حس تو تنم نيست،سرم داره گيج ميره.

سرش داد كشيدم."لعنتي آخه چرا اين كارو كردي.حتي سرسوزن به من فكر نكردي.فكر نكردي من چي ميكشم؟فكر ميكني الان مامانت خوشحاله كه تو اين كارو كردي نه،به خدا داره زجر ميكشه.اگه ميتونست حالت جا مياورد تا بفهمي كه اين كارا اشتباهه.تا بفهمي كه تو بايد به خواست خدا راضي باشي.كه به حرفش گوش كني.آخه كي تا حالا با خدا لج كرده كه تو دوميش باشي. مامانت نمي بخشتت.

مهران:بسه ديگه.نمي خوام گريه كنم.نه تا حالا كسي اشكاي منو نديده.تو هم نمي بيني.گريه نمي كنم.اين حرفام فايده نداره.كارتموم شده."

_"مگه تا حالا كسي اشكاي منو ديده بود؟نه نديده بود.اما اين چند روزه اشك شده خوراك شب وروزم.شده تنها همدمم.تنها دوستم.چرا با من اين كارو كردي مهران چرا؟حالا كه فهميدي برام با ارزشي چرا اين كارو كردي؟"

مهران:يعني تو فكر كردي چون فهميدم براي يكي مهمم اين كارو كردم كه خودمو عزيز كنم.نه.براي توهم بهتره.منو فراموش ميكني.هرچي به خودت گفتم فراموشم كن گوش نكردي،خودم دست به كار شدم.ول كن سوگند داري اشكمو در مياري.من تا به حال به هرچي كه خواستم رسيدم به اين يكي هم يمرسم.بيا ديگه خداحافظي كنيم ديگه ناي حرف زدنم ندارم.چشمام داره بسته ميشه."

_"مهران دوستت داشتم و دوستت دارم.اي كاش اينو ميفهميدي.اي كاش يه ذره برات مهم بودم و يكم براي ارزش غائل بودي.اونوقت اين كارو نمي كردي .

من نمي فهمم آخه من كجاي زندگيت بودم.چرا اصلاًخدا كاري كرد كه من اين موقع تورو بشناسم.آخه چرا؟"

ديگه نمي تونستم ادامه بدم.گريه امونم نمي داد.مهرانم داشت گريه مي كرد.

مهران:سوگند ازت مي خوام كه همه چيزو فراموش كني.وقتي تلفنو قطع كردي بگير بخواب به هيچ چيزم فكر نكن.وقتي بيدار شدي ديگه مهران وجود نداره.بهم قول مي دي كه بخوابي و فكر نكني.خواهش ميكنم گريه هم نكن.قول بده سوگند."

_"نمي تونم. مهران داري كاري رو ازم ميخواي كه خيلي سخته واز عهدم برنمياد."

مهران:سوگند قول بده بهم.زود باش.

_"سعي ميكنم.ولي توهم قول بده اگه حالت بهم خورد بهم زنگ بزني و خبرم كني.قول ميدي مهران؟اگه تو قول بدي منم قول ميدم."

مهران:باشه.زنگ مي زنم.حالا خداحافظي كن و قطع كن."

_"مرسي.خداحافظ.خدا كنه بالا بياري."

مهران:خداحافظ.

گوشي تو دستم بود و نمي تونستم قطع كنم.مهران گفت:پس چرا قطع نمي كني.

_"لطفاً تو قطع كن من نمي تونم."

مهران:سوگند قطع كن.بيشتر از اين عذابم نده.خواهش ميكنم.

خيلي سخت گوشي رو اوردم پايين چند لحظه نگاش كردم و بعد قطع كردم اميدي نداشتم كه دوباره صداي مهرانو بشنوم و همين دلمو مي سوزوند.شروع كردم به گريه كردن. يه گريه ي تلخ تا خوابم برد.نمي دونم فكر ميكنم يك ساعت بعد بيدار شدم.برادرم اومده بود و كارم داشت اما وقتي منو ديد يه دفعه گفت:سوگند چي شده؟چرا گريه كردي؟"

_"من؟كي گريه كردم.كي گفته.برو بيرون مسخره بازي هم در نيار."

سهند:كي گريه كرده؟معلومه تو.يه نگاه به آينه بنداز ميفهمي چي ميگم خانم دروغ گو.

بلند شدم تو آينه به چشمام نگاه كردم.واي چي مي ديدم.چشمام شده بود يه باريكه خط.پلكام همچين پف كرده بود كه خودم وحشت كردم.خود چشمام كه دو تا كاسه ي خون شده بود.داشتم چشمامو مي ماليدم كه سهند گفت:حالا واسه چي گريه مي كردي؟معلوم نيست تواين اتاق چي كار ميكني.همشم كه با اين گوشيت ور ميري.بذار به مامان بگم."

تا اومدم جلوشو بگيرم از در اتاق دوئيد رفت بيرون مونده بودم به مامانم چي بگم. مي دونستم اين قدر پيله مي شه كه نگو.مامانم اومد تو اتاق تا چشمام و صورتم نگاه كرد با حالت دستپاچگي گفت:سوگند چي شده؟چرا گريه كردي؟

_"هيچي بابا همين جوري."

يه نگاه بهم كرد كه از صد تا فحش بدتر بود.يعني منو خر گيرآوردي؟

مامان:آدم همين جوري گريه ميكنه؟

بعد همين جوري كه داشت از اتاق ميرفت بيرون با يه حالت مرموزي بهم گفت:باشه نگو ولي من كه مي دونم براي چيه؟

هول شدم.مطمئن بودم كه نمي دونه چرا گريه ميكنم.اما ممكن بودم يه حدسايي بزنه و بعد اونقدر باخ ودش و حدساش وربره و به نتيجه ي اشتباه برسه.گفتم چي بگم كه يهو از دهنم در رفت و گفتم: واسه امتحان گريه كردم.

برگشت و به من نگاه كرد.منم تندي گفتم:آخه امتحانمو خراب كردم تو برگه هيچي ننوشتم .ميترسم بيوفتم.

يكي نبود به من بگه آخه آدم عاقل اگه امتحانتو خراب كردي پس اين نيش واموندت چرا اين قدر بازه و داري از ذوق ميميري. مامانم با يه حالت كه پيدا بود باور نكرده گفت: باشه.زياد ناراحت نشو.اميدت به خدا باشه.انشاءالله كه قبول ميشي. وقتي از در اتاق رفت بيرون يه نفس راحت كشيدم. هنوز زود بود كه بخوابم واسه همينم كتابمو گرفتم جلوم تا درس بخونم.

ساعت7:43ً بود كه ديدم برام sms اومده.اصلاً حوصلشو نداشتم.دلم مي خواست از همه ي دنيا دور باشم. گوشي رو برداشتم.وقتي sms و باز كردم چشمام گرد شد.مهران بود وگفت:خدا بگم چي كارت نكنه هر كاري كردم نشد. بالاآوردم. فقط داره روده هام درمياد. فشارم اومده پائين. قرصم ندارم كه بخورم همه تموم شد فكر ميكنم به خواستت رسيدي."

داشتم بال درمياوردم. اصلاً باورم نمي شد. رومو كردم طرف آسمونو گفتم: خدايا ممنونم. خدايا متشكر. خدايا فدات بشم كه اين قدر مهربوني. مرسي كه صدامو شنيدي و به حرفم گوش كردي. خدايا ممنون كه تنهام نزاشتي.

سريع جواب sms مهران و دادم از خوشحالي نمي دونستم چي كار كنم.

_"واي،به خاطر اين كه خدا حرفمو گوش كرد براي تمام عمر متشكرم.اين قدر خوشحالم كه مي خوام جيغ بكشم.پاشو يه آب قند بخور حالت جا بياد."

رفتم يه آبي به سروصورتم زدمو برگشتم توي اتاق ويه sms ديگه براش فرستادم.

_"مهران جان حالت خوبه؟ الان چه طوري؟ هنوز سرت گيج ميره؟ مي خواي بري دكتر؟ مهران جواب بده. لطفاً. هستي؟ مهران...

حدود هشت دقيقه بعد جوابمو داد خيلي كوتاه.

مهران:نمي دونم.فقط ميخوام بخوابم."

_" OK،عزيزم آب قند بخور بعد راحت بخواب.هر وقت و هر ساعتم كارم داشتي sms بده. OK؟حالا اگه تونستي يه چيزي بخور. OK؟خوب بخوابي عزيزم."

اون قدر خوشحال بودم كه حد نداشت.مهران من هنوز زنده بود و نفس مي كشيد.خدايا متشكرم.خيلي ممنون.دلم مي خواست زود بخوابم تا زود صبح بشه تا بتونم با مهران حرف بزنم.مطمئناً حالش فردا صبح بهتر ميشه.

گرفتم خوابيدم با اين كه هنوز زود بود و نه هم نشده بود.اما بازم خوابيدم.فردا صبح با يه ذوقي بيدار شدم كه نگو.سريع كارامو كردم و يكمم درس خوندم.حدود ساعت 8:5ً يه sms به مهران زدم.گفتم شايد بيدار شده باشه.

_"سلام مهران حالت خوبه؟گفتم ديشب مزاحمت نشم خوب استراحت كني.اميدوارم الان بهتر شده باشي.ميشه جوابمو بدي؟دارم نگران ميشم.مهران..."

اما مهران جواب نداد.گفتم شايد حتماً خواب باشه.بازم صبر كردم.ساعت 10:5ً دوباره sms دادم.

_"مهران سلام.حالت خوبه؟ميشه جواب بدي؟خواهش ميكنم.هنوز سرت درد ميكنه؟حالت بده هنوز؟مهران كجايي؟ جواب بده لطفاً.تو بهم قول دادي.يادت رفته؟

بهم قول داده بود كه اگه بالا آورده جوابمو بده و بهم sms بزنه.

_"مهران جواب نمي دي؟يادت باشه تو قول دادي اگه حالت بهم خورد بهم زنگ بزني.هنوز زياد نگذشته كه فراموش كردي.لطفاً.تو همش مي خواي گريه كنم."

هر چي صبر كردم جوابمو نداد.خيلي نگران شدم.آخه فشارش پائين بود.گفتم از شر قرصا خلاص شد نكنه كه اين فشار پائين اومدن كار دستش بده زبونم لال.

ساعت 12 بازم براش sms زدم.

_"مهران اگه دوست نداري جوابمو بدي اشكالي نداره اما بدون كه هر وقت كه بهم احتياج داشتي من هستم.آمادم كه به حرفات گوش كنم و تنهات نزارم."

حسابي نااميد شده بودم.از طرفي نگراني داشت منو مي كشت.بعد از ظهر حدود ساعت 2،5/2،دختر عموم سونيا اومدن خونمون.خيلي خوشحال شدم.حسابي تنها وداغون بودم.سونيا تقريباً در جريان كارام بود.مهرانم خوب ميشناخت.پر انرژي اومد.از سونيا بعيد بود.ظاهراً يه كوچولو كاراش درست شده بود كه خوشحال بود.يكم برام حرف زد،اما وقتي ديد كه تو چشمام اشك جمع شده ساكت شد داشتم به حرفاش گوش ميكردم اما وقتي ياد مهران مي افتادم ناخداگاه گريه ام مي گرفت.

سونيا يكم نگام كرد و بعد گفت:سونيا چي شده؟داري به حرفاي من گوش ميكني و گريه ميكني يا اينكه واسه چيز ديگه ايه؟تورو خدا گريه نكن من اومدم از تو روحيه بگيرم تو گريه كني منم گريم ميگيره."

نتونستم خودمو كنترول كنم.سرمو گذاشتم رو سينه اش و گريه كردم.مونده بود كه چي كار كنه.نازم مي كردو ميگفت: تورو خدا آروم باش.آخه چي شده.دلم تركيد.لااقل بگو براي چي گريه ميكني؟"

نمي تونستم حرف بزنم.نامه ي مهران و آوردمو دادم دستش.گفت: اين چيه؟

گفتم:نامه ي مهرانه فقط بخون وچيزي نپرس.

نامه رو گرفت و خوند.وقتي تموم شد.قيافه اش همچين سفيد شده بود كه انگار خبر مرگ كسي رو بهش دادن.با يه حالت ناباورانه گفت:داره ميميره؟سرطان داره؟"

_"شايدم تا الان مرده باشه.ديروز غروب قرص خورده كه خودشو بكشه.اما خوش بختانه بالاآورد.ديشب دو تا sms بهم داد اما از صبح تا حالا جوابمو نمي ده.سونيا ميترسم.فشارش پائين بود نكنه كار دستش بده."

دوباره شروع كردم به گريه كردن.دلداريم داد و گفت:غصه نخور همه چيز درست ميشه.رفت و وضو گرفت تا نماز بخونه.تا نمازش تموم شد ديدم كه يه sms اومد برام.

گوشي رو برداشتم تا sms و بخونم تا بازش كردم ديدم مهران.

_"سونيا،مهران sms داده"

سونيا:حالش خوبه؟سرنماز دعا كردم كه بي خبر نموني.خدا چه زود جوابمو داد."

مهران:از خدا خواستم اگه ميخواد بميرم خب ميميرم اما نمي دونستم چي شد منو برد تا خونوادمو ببينم.خب ازش ممنونم.همه شون خوش بودن.همه از اومدنم خوشحال بودن اما مادرم بهم اخم ميكرد ولي منو در آغوش گرفت.بعد احساس آرامش تمام وجودمو گرفته بود.سوگند من همه رو ديدم،حتي در مورد توهم صحبت كردم رفته بوديم مسافرت.مي بيني سوگند،ولي اين بار تو تصادف فقط من مردم،اما صداي گريه ي همه رو ميشنيدم.حتي تا لحظه اي كه منو به خاك سپردن همه چيزو ميديدم.بيچاره مادرم غش كرده بود،ميگفت اين داماديشه.اما وقتي خاك و ريختي روم كم كم تاريك شد ولي تا چند ساعت چيزي نديدم،اما چشمام باز شد ديدم خونم.سوگند اين 16 ساعت نمي دونم بيشتر يا كمتر به سرم چي اومده فقط به آرزوم رسيدم.

زبونم بند اومده بود.هم خوشحال بودم و هم ناراحت.ناراحت از اينكه مهران چقدر اذيت شده و خوشحال از اينكه حالش خوبه و به آرزوش كه ديدن خونوادشه رسيده.

خيلي خوب بود.خدايا ممنونم كه كاري كردي كه خونوادشو ببينه،شايد اين جوري آروم بشه و يكم به زندگي برگرده و فكر خودكشي رو از سرش بيرون كنه.

_"مهران الان حالت خوبه؟من خوشحالم چون خدا به حرفم گوش كرده.مهران برات دعا كردم.داشتم سكته ميكردم ديگه صداتو نمي شنوم."

ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۴
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 5

همش هم به خاطر حرف مهران بود.بهش قول داده بودم كه درس بخونم و اين تنها كاري بود كه مي تونستم انجام بدم.نگفته بودم كه مهران از دبي دوتا عروسك برام آورده بود.هردوسگ بودن اما يكي دختر بود با روبان و سنجاق روي گوشاش و يك كلاه به دستش و يكي يك سگ گوش كوتاه،پسر تنبل،درازكش كه آدم فكر مي كرد هميشه خوابش مي ياد و در حال چرت زدنه.

مهران خودش براشون اسم انتخاب كرده بود براي پسره مهران گلابي و براي دختره سوگند.گفته بود مي خواستم دختره رو براي نگه دارم اما دلم نيومد جداشون كنم گفتم بهتره كه مهران و سوگند هردو كناره هم و پيش تو باشند.

جاي سوگند هميشه بالاي تختم بود و با اون چشماش زل ميزد به من و مهران گلابي هميشه روي تختم ولو بود و با اون چشماي خمار از خوابش ناي هيچ كاري و نداشت وقتي دلم مي گرفت با مهران گلابي حرف مي زدم و درددل مي كردم.احساساتم بهم ميگفت به حرفام گوش ميده.انگار خود مهران مي دونست كه چقدر تنهام و واسه همين اونو بهم داد تا بتوني راحت حرفاي دلم و بهش بگم.

درسته كه دوستاي زيادي داشتم و هميشه هروقت كه بهم احتياج داشتن سعي كردم كنارشون باشم و دلداريشون بدم.اما معمولاً وقتي به كسي احتياج پيدا مي كنم هيچ كس دورو برم نيست تا به حرفام گوش كنه.

مهران گلابي بهترين همدمم بود.هميشه حاضر و هميشه مشتاق براي شنيدن گلايه هاي هرروزه و بي پايان من از زندگي.

تابستونا رو دوست داشتم اما هميشه كسل مي شدم.با وجود هواي گرم و رطوبت زياد و شرجي بودن اين شهر نفس كشيدن برام سخت مي شد.حتي ميلي به بيرون رفتن از خونه نداشتم.دوست داشتم ساعتها تو اتاقم و روي تختم زير باد مستقيم پنكم دراز بكشم و فقط كتاب بخونم.

البته اونقدرهام بيكار نبودم.مشغول جمع كردن جزوه ها و كتابهاي مختلف براي كنكور ارشد بودم.فقط يك سال از درسم مونده بود و فكر اينكه بعد از تموم شدن درس بايد تو خونه بشينم وردل مامانم و داداشام ديوونم ميكرد.

تاآخر تابستون كلي جزوه و كتاب جمع كرده بودم و فقط يه كوچولو از اونا رو خونده بودم در حد يكي يا دو جزوه.اصولاً تا جوزده نمي شدم درس نمي خوندم.

تابستونم با تمام روزاي بلندش تموم شد و بازم اول مهرو بازم درس و دانشگاه.جالبه كه آدم هميشه حسرت چيزايي رو كه نداره مي خوره.وقتي دانشگاهي و در حال درس خوندن حسرت تابستون و روزاي تعطيل و بيكاري و مي خوري.

وقتي تابستون و تعطيل دلت ميگيره از اين همه بي كاري و بي هدف.دلت هدف مي خواد و يه اميد و هيجان و انگيزه براي زود بيدار شدن توصبح.وقتي تابستونه و هواگرمه دلت سرماي زمستون و مي خواد و برعكس.

البته من هميشه سرما رو بيشتر از گرما دوست داشتم عاشق برف و بارون هستم شايد به خاطر اينكه خودم تو زمستون به دنيا اومدم.

چند روز قبل از شروع ترم با بچه ها رفتيم دانشگاه و انتخاب واحد كرديم هميشه با هم و دسته جمعي انتخاب واحد ميكرديم كه همه مون توي يك گروه و يك ساعت بيوفتيم و باري اين كار بايد زودتر از بقيه اقدام ميكرديم چون همكلاسي هاي ديگمون هم دوست داشتن با دوستاي صميميشون توي يك كلاس باشن.

با مهسا و روجا و مريم توي سالن روي يه پله نشسته بوديم و داشتيم سردرسا بحث مي كرديم كه كدوم درس و چه ساعتي و چه روز بگيريم بهتره تا هم همه ي روزاي هفته مون پر نشه و هم كلاسا پشت هم باشه كه مجبور بشيم كلي بين كلاسا معطل باشيم وم علاف.

من:نه مهسا اين درس و دوشنبه بگيريم بهتره.

مهسا:آخه چرا؟ 3_1 ساعت خيلي بديه من هميشه خوابم ميگيره و هيچي از درس نمي فهمم اين جوري نه مي تونم به درس گوش بدم نه جزوه بنويسم.

براي اينكه بهتر توضيح بدم از جام بلند شدم و جلوي بچه ها وايستادم و سعي كردم مثل يك معلم خوب كه سعي ميكنه يك مسئله ي خيلي راحت تو كله ي چند تا بچه ي خنگ فر كنه توضيح بدم.

من:ببين عزيزم اگه اين درس و دوشنبه 3_1 بگيريم بهتره هم اون ساعت الكي علاف نيستم چون در حال بايد تا 3 كه كلاس بعد بمونيم تو دانشگاه هم اينكه بي خودي به خاطر اين درس آخر هفته پا نميشيم بيايم دانشگاه آخه كي دوست داره آخر هفته 4 ساعت بي خودي بياد دانشگاه اونم اين همه راه رو بعدم...

تا اومدم بقيه رو بگم ديدم اين سه تا اصلاً به من نگاه و توجه نمي كنن زل زدن به پشت سرم و مات نگاه مي كنن و با تعجب و دهن باز مونده بودن.

كفرم دراومد من داشتم واسه اينا گلومو پاره مي كردم تا اينا بفهمن.بعد اصلاً به من نگاهم نمي كنن ولي چرا اينقدر تعجب كرده بودن؟ همه ي اينا توي يك ثانيه تو ذهنم اومد بود عصباني شدم و كفري گفتم:چتونه شما جن ديديد؟ من دارم با شماها حرف مي زنما.هي...به كجا نگاه مي كنيد؟

يه دفعه يه صداي آشنا از پشت سرم گفت:ببخشيد اتاق مهندس اميني كجاست؟ هم ترسيده بودم هم جاخورده بودم. با يه حالت منگي برگشتم پشت سرمو نگاه كردم. يه پسر جوون 27_26 ساله با قد بلند و خوش تيپ با يه كت وشلوار مشكي و خوش دوخت جلوم وايساده بود.بوي ادكلنش آدمو مست ميكرد.دوست داشتي همچين بهش بچسبي تا بوشو به خودت بگيري.

موهاشو همچين خوش حالت و قشنگ شونه كرده بود و فرم داده بود كه آدم دوست داشت يه دستي به موهاش بكشه.چشم و ابرو و موهاي مشكي وچشماي دقيق با يه حالت خاص توي چشماش كه همين نگاه خاص جذابيت صورتشو بيشتر مي كرد با يه قيافه يي كه وقتي با كل تيپ و هيكل و قيافه كنار هم مي زاشتي خيلي جذاب مي شد و آدمو به سمت خودش مي كشيد.

با اينكه تو لحظه ي اول فكر كردم صداش آشناست اما هر چي به قيافش نگاه كردم هيچ آشنائيتي توش نمي ديدم.اشتباه كردم دفعه ي اولم بود كه اين پسرو مي ديدم.هممون زل زده بوديم به اين پسره و هيچ كدوم جواب نمي داديم اونم كه ديد ما جواب نمي ديم فكر كرد سؤالشو نشنيدم.

من:ببخشيد؟؟؟

پسر:اتاق مهندس اميني؟

با دست به انتهاي سالن اشاره كردم.قد يه ثانيه يا كمتر تو چشمام نگاه كرد.يه جور عجيبي بود. بعد به سمت انتهاي راهرو و اتاق مهندس اميني رفت.

همون جور كه رفتنشو نگاه مي كردم نشستم سرجام بين بچه ها.پاهام سر شده بود.همه مون داشتيم از فضولي مي مرديم كه بفهميم اين پسره كي بوده.از حق نگذريم خوش تيپ و خوش قيافه بود.

مهسا:اين كي بود بچه ها؟

همه ي سرها به علامت نمي دونم تكون خورد.هنوز هيچكي چشمشو از ته سالن برنداشته بود با اينكه پسره رفته بود تو اتاق ولي ما كماكان زل زده بوديم به سالن.

روجا:فكر مي كنيد دانشجو بوده؟

مريم: نه بابا دانشجو چيه؟بهش مي خورد ترم يكي باشه؟

مهسا:شايد درسش تموم شده؟

من:يعني اگر ترم بالائيمون بود ما يادمون نمي يومد؟اين يارو دفعه ي اولشه اومده اينجا نمي بينيد آدرس اتاقا رو از ما پرسيد.

دوباره سرها به نشانه ي آره تكون خورد.برگشتم نگاهشون كردم ديدم تو عالم خودشونن و زل زدن به سالنيكي يه دونه زدم تو سرشون تا به خودشون اومدن.

من:نديد بديد بازي چرا در مي ياريد شما؟ مگه تا حالا پسر نديده بوديد؟

مهسا:چرا ديده بوديم اما اين از همه شون بهتره.نمي دونم يه حس عجيبي ميده.

مريم:آره حسش عجيبه اما كي گفته از همه بهتره؟تو دانشگاه خودمونم كلي پسر خوب داريم.

بعد شروع كردن حرف زدن پشت سر دانشجوها.خلاصه بعد 3 ساعت تونستيم انتخاب واحد كنيم و بريم سر خونه زندگيمون.

مهيشه هفته ي اول شروع ترم كلاسا تق و لقه اما نه براي دانشگاه ما.انگار همه ي بچه ها چه اونايي كه تو همين شهر زندگي مي كنن چه كسايي كه از شهر هاي ديگه ميان و خوابگاهي هستند قسم خوردن سر همه ي كلاسها حاضر باشند و حتي يك دونشونم جا نندازند.البته شايد هم حق داشته باشند.سال دوم كه بوديم مي خواستيم مثلاً نشون بديم كه دانشجو هستيم و بزرگ شديم و ديگه لازم نيست از اولين روز شروع كلاسها بريم سر جلسه تا آخرين روزش.گفتم هفته ي اول كه معمولاً يه سري از بچه ها نمي يان دانشگاه با هم هماهنگ كنيم و يك روزي كه فقط يك كلاس داشتيم هيچ كدوممون نيايم كلاس.استادم ببينه هيچ كسي نيومده كلاسو تعطيل مي كنه و بي خيال ميشه.اما استاد بي خيال نشد.براي تلافي كار ما به همه ي بچه هاي كلاس يه غيبت خوشگل داد و گفت اگه دوباره دست جمعي كلاسو تعطيل كنيد بهتره بريد اين درسو حذف كنيد.

از اون روز به بعد هيچكي جرأت نداره با هماهنگي قبلي نياد سر كلاس چون اين استادا هر كاري از دستشون برمياد.

هفته ي اول و كلاً جلسه ي اول بيشتر وقت كلاس مربوط ميشه به معرفي استاد و دانشجوها و نحوه ي تدريس منابع مورد استفاده و چگونگي امتحان و تقسيم نمره هاي امتحاني و...اما ماها كه سال آخربوديم تقريباً همه ي استادامونو مي شناختيم.استادها هم بعد چهار سال چه به قيافه چه اسم هممون رو مي شناختن.

اما كلاسهاي اختياري معمولاً استادهاي جديدي داشت كه يا مال گروه هاي ديگه بودن يا از دانشگاه هاي ديگه اومده بودن. وسط هفته بود و ساعت دوم كلاسها.يه درس اختياري بود.اختياري كه چه عرض كنم همچين اختياري هم در كار نبود.دانشگاه درسو پيشنهاد مي ده و ما بايد اين درسو بگيريم چون هيچ درسي اختياري ديگه اي غير از اوني كه دانشگاه موظفمون كرده بگيريم وجود نداره.در واقع يه جورايي ميشه گفت «درس اجباري».خلاصه سر كلاس نشسته بوديم و همه داشتن با هم حرف مي زدند. هم همه اي راه افتاده بود تو كلاس.من معمولاً همه ي جزوه ها رو مي نويسم با اين كه سعي مي كنم تند تند بنويسم و به خاطر همين خرچنگ وقورباغه مي نويسم اما بازم جا مي مونم.

مهسا خيلي آروم آروم جزوه مي نويسه اما كم پيش مي ياد كه جا بمونه و معمولاًجزوش از همه مون كاملتره.ساعت قبل هم من سر جزوه نويسي يه چند جايي رو جا مونده بودم و به خاطر همين جزوه ي مهسا رو گرفته بودم كه تا قبل از ورود استاد جديد به كلاس قسمتهايي كه ننوشته بودمو پيدا كنم وبنويسم.انقدر سرم گرم كار خودم بود كه نفهميدم كلاس ساكت شده و يكي دو نفر دارن سلام مي كنن.حتي به سقلمه هاي مهسا كه پهلومو داشت سوراخ مي كرد توجهي نداشتم.اما يه دفعه با شنيدن يه صدايي منجمد شدم.

 

_:سلام من معيني هستم.استاد اين درستون.با اينكه درستون اختياريه اما خيلي مهمه.اميدوارم كه همه سركلاسها به صورت منظم و كامل شركت كنند و استفاده ي كافي رو از كلاس ببرن.خوب...اسمها رو بر طبق ليستي كه آموزش به من داده مي خونم تا با قيافه و اسامي آشنا بشم."

سرمو بلند كرده بودم و زل زده بودم به استاد معيني.صدا خيلي آشنا بود اما قيافه...

استاد معيني همون پسري بود كه تو سالن ازمون آدرس گرفته بود وما مثل خنگا رفتار كرده بوديم.واي چه گند عظيمي.كاش يكم معقولانه تر عمل كرده بوديم.

يه آن به خودم اومدم ديدم سقلمه ي مهسا ديگه از پهلو گذشته و رسيده به دل و رودم.همچين درد گرفته بود كه نگو.با عصبانيت برگشتم يه چشم غره بهش رفتم مي خواستم يه چيزي بهش بگم كه ديدم،با چشم داره بهم اشاره مي كنه و زير لبي ميگه:بگو بله..بگو بله..اسم توروخونده...

يه نگاه به دورو برم كردم و ديدم همه دارن به من نگاه مي كنن و منتظرن.تازه دوزاريم افتاده بود.يه نگاه به استاد كردم ديدم خيلي آروم داره بهم نگاه ميكنه و منتظره.

توجام صاف نشستم و دستمو بردم بالا يعني «بله».

استاد همون جور كه بهم نگاه مي كرد با يه لبخند محو گفت:خانم سوگند آريا؟

_:بله استاد.

يه ثانيه ديگه بهم نگاه كرد و بعد رفت سرغ اسم بعدي. منم برگشتم به مهسا گفتم: چي ميشد زودتر بهم ميگفتي تا آبروم نره؟

مهسا:بابا رو توبرم آرنجم درد گرفت بس كه كوبيدم بهت.

روجا:بسه ديگه. ساكت استاد داره نگاهمون ميكنه.

آروم نشستن سر كلاس خيلي سخته مخصوصاً كه بايد ساكت بشيني و توكل كلاس فقط يك نفر حرف بزنه. معمولاً خونه ي پرش يك ساعت اول شروع كلاس آدم بتونه خودش و نگه داره و به زورم كه شده به حرفهاي استاد گوش كنه اما از يك ساعت كه گذشت ديگه اين فكر آدم به همه جا كشيده مي شه به غير از درس و كلاس.

من معمولاً سريع خوابم ميگيره. سرم سنگين ميشه و چشام قيلي ويلي ميره و پلكام هي ميوفته روي هم و سرم خم ميشه. اين هميشه يه مصيبت عظيمه. واسه همين سعي ميكنم سر كلاسا هميشه عينك طبيمو بزارم رو چشمام كه حالت خواب آلودگي چشمام كمتر پيدا باشه.

كلاسهاي استاد معين هم مستثنا نبودن. يك ساعت اول كه گذشت ديگه حواسم به درس نبود همش داشتم چرت مي زدم. خب بعد 3 ماه تعطيلي و صبح تا شب تو خونه خوابيدن خيلي سخت بود كه بتونم 4 ساعت كامل تو كلاس بشينم و به درس گوش بدم.

قبل اين كلاسم يه كلاس ديگه بود كه مجبور شدم 2 ساعت تموم سركلاس بشينم. استادش از 8 صبح كه كلاس شروع مي شد شروع ميكرد به درس دادن تا 9:55ً به طور كامل و يكريز درس مي داد و ماهام بايد تند تند جزوه مي نوشتيم.

ديگه مخم هنگ كرده بود و نمي كشيد.عينكمو چشمم گذاشتم و سعي كردم زيادي تابلو نباشم.اصلاً حواسم نبود همه ي تمركزمو گذاشته بودم رو اينكه كسي نفهمه دارم چرت مي زنم. بدبختي اينكه من چه 2 دقيقه چه 2 ساعت چشمامو ميبستم فرقي نمي كرد. سريع خوابم مي گرفت و حتي بيشتر وقتها خوابم مي ديدم. ساعت از 11 گذشته بود حدوداً يا 11:9،ً11:8 بود كه استاد گفت: براي امروز درس كافيه. چون جلسه ي اوله بعد از تابستونه بهتون ارفاق مي كنم و كلاسو زود تعطيل مي كنم.

مي بينم كه خيلي هاتون خوابتون گرفته و بيشتر از اين نمي تونيد به درس توجه كنيد.

من كه با حرف استاد تازه هوشيار شده بودم سعي كردم صاف بشينم و زل بزنم به استاد كه يعني همه ي حواسم به درس بود. اما با نگاهي كه استاد معيني بهم كرد اونقدر خجالت كشيدم كه حد نداره. يه نگاه سرزنش كننده و گله گزار بود. با تأسف سرشو تكون داد و رو به بچه ها گفت: از جلسه ي بعد هر كسي نمي تونه سر كلاس بشينه به خودش زحمت نده بياد تو كلاس.

بعد هم وسايلشو جمع كرد و از كلاس خارج شد. همه نفس راحتي كشيدن و شروع كردن به حرف زدن باهم و نظر دادن.

مهسا:اوف... راحت شدم. واي خدا كي فكر مي كرد يه همچين استاد جووني اينقدر جذبه داشته باشه. از دختر و پسر هيچكدوم جرأت نمي كردن حتي نفس بكشن چه برسه به اينكه حرف بزنن.

مريم:اين استاده چه با سواد بود با چه هيجاني درس مي داد انگار عاشق اين درسه.

مريم معمولاً زياد حرف نمي زنه اما هر چند وقت يكدفعه كه حرف مي زنه اگه از روي عقل بگه به نكته ي مهمي اشاره مي كنه.

حق با مريم بود. اون يك ساعتي كه داشتيم به درس گوش ميكردم فهميدم كه بار علميش بالاست سعي مي كرد همه چيزو ساده و روان و در عين حال دقيق و كامل بگه تا همين جا سر كلاس كل درسو بفهميم.

استاد معيني شده بود سوژه ي كل دانشكده. در واقع هر كسي كه باهاش درس داشت و اونايي هم كه درس نداشتن و فقط ديده بودنش در موردش صحبت مي كردن. يك استاد جوون و فوق ليسانس با معدل A.

معمولاً به استادهاي فوق ليسانس خيلي سخت كلاس واسه تدريس مي دن. اما اين استاد فرق مي كرد. معدلش A بود و شاگرد اول. ظاهراً از دانشگاه سراسري فارغ التحصيل شده بود و همون جا مي خواستن واسه دكتري بهش سهميه بدن اما خودش نخواست كه بخونه. هيچ كس اطلاعات درستي ازش نداشت.

خيلي سنگين مي يومد سر كلاس و درس مي داد و سنگين مي رفت تو دفترش مي نشست. هيچ كس حرف و حديثي پشت سرش نشنيده بود.

يه استاد داشتيم به اسم استاد حميدي. استاد خوبي بود. هر درسي كه خالي ميشد و استاد نداشت چه تخصصش بود يا نبود مي دادن به اين استاد. معمولاً خوش تيپ و تر وتميز بود. سي و چند ساله بود. بچه ها ميگفتن يه زن خيلي خانم و خوشگل داره. هميشه خيلي به خودش مي رسيد. يه جورايي خوشتيپ ترين استاد دانشگاه بود. بوي عطرش خيلي خوب بود. همه دوست داشتيم بدونيم از چه عطري استفاده مي كنه.

يه سه هفته اي از شروع ترم مي گذشت با بچه ها توي حياط نشسته بوديم كه ديديم استاد معيني و استاد حميدي با هم دارن قدم مي زنن و حرف زنان مي رن سمت ساختمان گروه.

مهسا:چه با هم مچ شدن. البته حق هم دارن. تقريباً جوان ترين استاداي گروهمون هستند. بايد باهم دوست بشن.

من: آره با هم جورن. اما فكر كنم استاد حميدي رقيب پيدا كرده. از حق نگذريم. مهندس معيني هم جوون تره و هم خوش قيافه تره. هيچ سوء پيشينه اي هم نداره.

روجا: آره گفتي سوء پيشينه يادم افتاد يه چيزي براتون تعريف كنم. ريحانه رو كه مي شناسيد؟ همه با سر تأييد كرديم.

مريم: نه! ريحانه كيه؟

من: اَه... مريم تو هم كه هميشه از همه چيز عقبي. ريحانه همون دختره ترم بالائيس ديگه.

[وقتي ما سال اول بوديم ريحانه سال آخر بود. يه دختر چشم و ابرو مشكي. از نظر قيافه دختر زيبايي بود. اما از نظر رفتاري چندان تعريفي نداشت. از بچه هاي ترم بالايي شنيده بوديم كه ريحانه وقتي ترم آخر بود با استاد حميدي دوست شده بود و سروسري با هم داشتند.

حتي گفته بودند ريحانه به استاد حميدي فشار مي آره تا استاد زنشو طلاق بده و با اون ازدواج كنه. اما چون زن استاد يك زن زيبا و كامل بود ظاهراً استاد بهانه اي براي جدايي از اون نداشت. البته ريحانه هم بيكار ننشسته بود گفته بودند كه اون هم با يه پسر جوون و پولدار دوسته و ترجيح مي ده كه با اون ازدواج كنه. اما اگه اون نشد استاد حميدي مورد مناسبي براي ازدواج بود. در هر حال هميشه از اين حرفها بود وما فقط اونها رو از بچه هاي ترم بالايي شنيده بوديم. درسته كه از قيافه ي استاد پيدا بود كه وقتي جوون بود شيطون بوده اما ما توي دانشگاه چيزي ازش نديده بوديم.

ما حداقل ترمي يك درس با اون داشتيم اما هيچ حركت ناجوري از اين استاد نديده بوديم. تنها چيز بدي كه وجود داشت همين شايعاتي بود كه در اين مورد مي گفتند.

مريم: آهان يادم اومد.حالا ريحانه چي شده؟

روجا: خسته نباشيد بعد يك ساعت تازه يادت اومد؟ داشتم مي گفتم. بچه ها ميگن يكشنبه ريحانه اومده بود دانشگاه. مهنا اولين نفري بود كه اونو ديده. از همون در دانشگاه sms ميزنه به هركسي كه ميشناخته و ميگه ريحانه نامي وارد دانشگاه شده. همه ي بچه هام خبر و پخش ميكنن. ريحانه كه وارد دانشگاه ميشه هر جاميره چند تا چشم دنبالشن.

من: واقعاً؟ اه... چه حيف شد خيلي دلم مي خواست منم ببينمش.

روجا: آره حيف شد. اما مي دونيد نكته ي جالبش چيه؟

مهسا: نه چيه؟...

روجا نگاهي به اطرافش كرد و سرش و جلو اورد ما هم براي اينكه صداشو بهتر بشنويم خم شديم جلو.

روجا صداشو پائين آورد وآروم گفت: جالبش اينجاست كه با اينكه يكشنبه روز كاريه مهندس حميدي بود اما هيچ كس از صبح اون و نديده. ريحانه هم عصباني دربه در دنبالش مي گشت.

من: واي يعني استاد كلاساشو كنسل كرده؟ پس شايعه ها درسته چون استاد حميدي آدمي نيست كه بي خودي سر كلاس نياد. واي... اي كاش منم بودمو صحنه رو مي ديدم.

مهسا: حتماًخيلي هيجان انگيز بود. منم بودم فرار مي كردم. اگه اينجا بود و ريحانه رو مي ديد خيلي ضايع مي شد.

يكم پشت سر استاد و ريحانه حرف زديم و بعد رفتيم سر كلاس. دانشگاه با اينكه همه ي انرژي آدم و ميگيره. اما به آدم انرژي هم ميده اينكه يه هدفي داري. در ضمن بودن پيش دوستام خيلي عاليه. هر روز توي يه جمع صميمي و هم سن با اينكه كلي حرف مي زنيم اما بازم وقت كم مي ياريم. هيچ جا براي فراموش كردن زمان بهتر از جمع دوستان نيست.

استاد معيني روش خاص خودشو براي تدريس داشت.دو جلسه درس مي داد وجلسه ي بعد يك امتحان از قسمتهاي تدريس شده مي گرفت. به نظر كار خوبي بود چون هيچ مدلي نمي شد بچه ها رو مجبور كرد كه درسو در طول ترم بخونن.

امتحاناش هم هميشه يه شيوه ي خاص داشت سري اول سؤالات تستي بود و سري دوم سؤالات تشريحي .

استاد معيني برام مثل يه معما بود. به نظر صداشو خودش آشنا بود اما هر چي فكر مي كردم يادم نمي يومد كه كجا ديدمش همين موضوع گيجم مي كرد. با اينكه كل ساعت كلاسشو درس مي داد اما بازم وقت كم مي آورد و مجبور بود كلاسهاي فوق العاده بگذاره.

سعي مي كرد از دانشجوها كار بكشه تا مطمئن باشه درسي رو كه داده به طور كامل درك شده. براي همين هم به طور مداوم به بچه ها پروژه مي داد و امتحان مي گرفت. سعي مي كرد همه رو براي كنكور ارشد آماده كنه.

مي گفت:مهم نيست كه شما قصد داريد براي ارشد بخونيد يا نه در هر حال همه تون اون امتحان رو مي ديد.اين امتحان مي تونه به عنوان محكي باشه براي شما كه بدونيد توي اين چهار سال كه درس خونديد چي ياد گرفتيد و چي حاليتونه.

سه شنبه بود وهمه تو دانشگاه دور هم جمع شده بوديم.8 صبح كلاس داشتيم و بعد از 1:45ً استاد ولمون كرده بود. درسا هم سنگين بودن هم زياد. از طرفي استرس كنكور هم بود. تكليفمون معلوم نبود. نمي دونستي بايد درساي سخت ترمتو بخوني يا بايد درسايي كه تو كنكور مياد و بخوني. آدم حسابي گيج مي شد.

استاد معيني كلاس فوق العاده گذاشته بود.معمولاً ساعت كلاس و روزش رو تعيين مي كرد. اما شماره ي كلاس رو نه. مي يومد ببينه كدوم كلاس خاليه تا ازش استفاده كنه.

همه ي بچه ها دم ساختمان جمع شده بودن و منتظر استاد كه بياد و بگه كدوم كلاس بايد بريم. يكي از بچه ها از دور استاد و ديد و به بقيه خبر داد.

 

 

_: بچه ها استاد اومد.

همه خودشونو جمع وجور كردن مرتب وايسادن تا استاد بهمون رسيد. همه يكي يكي سلام ميكردن و استادم با حوصله جواب سلام همه رو مي داد.

به نظر رابطه ي خوبي با بچه ها داشت. همه دوسش داشتن و هيچ كس جرأت نمي كرد پشت سرش بد بگه. با اينكه تو درس سختگير و حساس بود هيچ كس گله اي نداشت.

استاد: خب بچه ها كسي نرفته دنبال كلاس؟

يكي از پسرهاي كلاس كه سرزبون دار تر از بقيه بود گفت: استاد ما جسارت نمي كنيم تو كار شما دخالت كنيم. اما همين جوري گذري از كنار كلاسها رد مي شديم ديديم همه جا پره و همه كلاس داشتن.

استاد: يعني هيچ كلاسي خالي نبود.

_:چرا استاد يه جا خالي بود منتها آزمايشگاه بود. به نظر تنها جاي خالي تو طبقه بود. ديگه جاهاي ديگه رو نگشتيم.

استاد: باشه، خوبه بريم تو همون آزمايشگاه. يكم هم حال و هواي كلاس از شكل رسمي در مي آد و اونقدر ها كسل كننده نيست.

بعد با يه لبخند شيطنت آميز گفت: قابل توجه اون دانشجوهايي كه سر كلاس دائم چرت ميزنن بعد يه نگاه گذري به جمع ما چهار نفر كرد و به آقاي اكبري هموني كه آزمايشگاهو بلد بود گفت: لطفاً نشونمون بديد.

به خاطر حرف استاد كلي خجالت كشيدم. نمي دونستم مي فهميد كه خوابم ميگيره يا نه. اما هيچ وقت به روي خودش نياورده بود. من خوش خيالو بگو فكر مي كردم با وجود عينك كسي متوجه ي چشماي چپ شده از خواب من نمي شه.

سعي كردم خودمو پشت بچه ها قايم كنم و وقتي وارد آزمايشگاه شديم روي اولين صندلي خالي كنار دوستام نشستم.

آزمايشگاه پر بود از وسايل شيشه اي و دستگاه هاي مختلف و محلولها و ترازو ها با اندازه و دقت هاي مختلف. وسط آزمايشگاه يه ميز بزرگ بود. ميز كه چه عرض كنم بيشتر شكل يه سكوي سراميكي يا كاشي كاري شده بود كه به صورت U انگليسي بود.

در واقع يه مربع كه يه ضلع نداشت و روبروش يه تخته بود. همه ي صندلي ها هم دور تادور اين مربع توخالي چيده شده بود. وسط ميزها يعني وسط مربع خالي يه صندلي بود كه پيدا بود براي نشستن استاد يا مسئول آزمايشگاه بود.

همه دور تا دور ميز نشستيم و استادم صندليش و كشيد عقب و روش نشست. يه نگاهي به تخته كرد و بعد خطاب به آقاي اكبري گفت: خوب آقاي اكبري حالا كه زحمت پيدا كردن جارو كشيديد لطفاً زحمت اوردن ماژيك و هم بكشيد بريد آموزش يه ماژيك بگيريد بياريد تا درس رو شروع كنيم.

آقاي اكبري هم يه چشمي گفت و از جاش بلند شد تا بره دنبال ماژيك.

جلسه ي قبل كه كلاس داشتيم استاد امتحان گرفته بود و قرار بود جلسه ي بعد هم امتحان بگيره. بچه ها هم شروع كرده بودن با استاد در مورد امتحان صحبت كردن.

استاد از بچه ها پرسيد امتحان جلسه ي قبل چه طور بود و همه ميگفتن: استاد خيلي عالي بود. ما راضي بوديم.امتحان راحتي بود.

جالب اينجا بود كه به نظر من خيلي هم سخت بود و من فكر مي كردم جوابهاي ناجوري به سؤالات دادم. برگشتم يه نگاه به مهسا كردم ديدم اونم با من موافقه. بهش گفتم:

من: كجاي امتحان آسون بود؟ من كه خراب كردم. پس اين سؤالايي كه اينا ميگن كجا بود كه ما نديديم؟

مهسا: آره منم افتضاح نوشتم. به نظر منم سخت بود.

هر دو با تعجب و لبخند داشتيم با هم پچ پچ مي كرديم چون يا ما امتحان و حسابي خراب كرده بوديم يا بچه ها و به خاطر همين موضوع خندمون گرفته بود.

منو مهسا دقيقاً رو به روي استاد معيني نشسته بوديم و در تير رس نگاه استاد بوديم. استاد حواسش به ما بود. ما كه به خيال خودمون داشتيم يواشكي حرف مي زديم و ميخنديديم يه دفعه با صداي استاد خشك شديم و خندمون رو صورتمون ماسيد.

استاد: مشكلي پيش اومده خانم اريا؟

من: نه ... نه استاد چه مشكلي؟

استاد: پس ميشه بگيد به چي مي خنديد تا ما هم بخنديدم؟

هم خجالت كشيده بودم هم نمي دونستم چي بگم اونم جلوي كل بچه هاي كلاس از دختر و پسر بگم ما گند زديم به امتحانمون واسه همين مي خنديديم؟ نمي گه شما خليد آخه؟

با تته پته و بريده بريده گفتم: راستش استاد ... چيزه ... يعني امتحان جلسه ي قبل ... خوب ...

استاد كه منتظر بود من حرفمو كامل كنم با بي صبري گفت: خوب ...

دلمو زدم به دريا و مستقيم به استاد نگاه كردم و گفتم: خوب ما خراب كرديم.

بعد كه ديدم ابروهاي استاد از تعجب بالا رفت براي تصيح حرفم گفتم: يعني خوب به نظر ما امتحان سختي بود. (( با دست خودم و مهسا رو نشون دادم.)) اما با توجه به اينكه تقريباً اكثريت كلاس ميگه امتحان آسوني بود پس حتماً ما امتحانمون خراب شده كه يه همچين احساسي داريم.

از خجالت جرأت نمي كردم غير از استاد به كس ديگه اي نگاه كنم. چون با تموم شدن حرفم بچه ها شروع كرده بودن به پچ پچ كردن. واسه همين هم تغير حالت صورت استاد و كاملاً درك كردم. تو چشماش خنده بود و گوشه ي لبش جمع شده بود. پيدا بود كه داره جلوي خودشو ميگيره كه نخنده.

استاد يه سرفه كرد و روشو برگردوند طرف يكي از دخترها كه ازش سؤال كرده بود. منم يه نفس راحت كشيدم.

چون استاد معيني جوون بود نمي خواست به بچه ها رو بده. همين جوري هم نميشه از پس دانشجوها براومد چه برسه به اينكه ليلي به لالاشون بذاره. به خاطر همين سعي ميكرد جلوي بچه ها مخصوصاً دختر ها نخنده. حقم داشت. بچه ها مي خواستن در مورد امتحان جلسه ي بعد يه چيزايي بدونن و سعي مي كردن با سؤال كردن زياد از زير زبون استاد حرف بكشن هر كسي يه سؤال مي كرد.

_: استاد امتحان سخته؟

+: اگه مثل اين دفعه سؤال بديد خيلي خوبه؟

*: استاد نمره ي اين امتحانا چقدر تأثير داره تو نمره ي پايان ترم؟

استاد با يه لبخند به بچه ها نگاه مي كرد. انگار كيف ميكرد كه ميديد بچه ها سعي ميكنن ازش حرف بكشن. جوري نگاه مي كرد كه انگار منظره ي هيجان انگيزي جلوشه.

مهسا محو استاد شده بود. يكم صداشو نازك كرد و با عشوه اي كه هميشه تو صداش بود گفت: استاد نميشه سؤالات رو يكم ساده تر بگيريد؟ آخه خيلي سخته.

داشتم از دست مهسا حرص مي خوردم. زير لبي گفتم: مهسا نمي بيني استاد چه جوري مي خنده؟ عمراً به حرف ماها گوش كنه. مطمئنن كار خودشو ميكنه. اين جوري فقط خودمونو ضايع مي كنيم. نمي خواد چيزي بگي.

اما مهسا اصلاً به من توجهي نمي كرد.ظاهراً اصلاً صداي منو نمي شنيد. دوباره مهسا اومد خودشو لوس كنه واسه همين گفت: استاد نميشه همه ي سؤالا تستي باشه؟

مي خواستم مهسا رو ساكت كنم تا كمتر خودشو ضايع كنه واسه همين با پام كوبيدم به ساق پاش. فكر كنم يكم محكم كوبيدم چون بي هوا يه آخي گفت كه خدا رو شكر تو سروصداهاي بچه ها گم شد و كسي غير از من نشنيد. بعد با دست پاشو گرفت و به من چشم غره رفت. سرمو بلند كردم كه ببينم كسي متوجه شده يا نه. تا سرمو بلند كردم استاد و ديدم كه از رو به رو متوجه ي ماهاست از روي لبخندي كه زوركي سعي ميكرد جلوشو بگيره فهميدم كه همه چيزو ديده. واي خدا از خجالت سرخ شدم. از طرفي هم كاري كه كرده بودم و قيافه ي استاد اونقدر خنده دار بود كه نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم. برگشتم به مهسا نگاه كردم اونم استاد و ديده بود.

ديگه نمي تونستم خودمو كنترول كنم. سرمو گذاشتم روي ميز و از خنده اي كه سعي ميكردم بي صدا باشه كبود شده بودم. مهسا هم دسته كمي از من نداشت. هر وقت خندش شروع ميشد ديگه تمومي نداشت. همچين مي خنديد كه تمام تنش تكون مي خورد. هر وقت اين حالتي مي شد ما ميگفتيم مهسا رفته رو ويبره. اين ويبره ي مهسام مزيد بر علت شده بود كه خندم بيشتر بشه. فقط يه لحظه سرمو بلند كردم ديدم استاد چشمش به ماست و اونم نمي تونه جلوي خندش رو بگيره. از طرفي يكي از بچه ها ازش سؤال پرسيده بود و منتظر جواب بود اما استاد به جاي جواب دادن كبود شده بود.

يه دفعه شروع كرد به خنديدن و براي توجيح خندش فقط گفت: بچه ها من از اينجا پاهاتونو مي بينم ...

بچه ها از اين حرف استاد خيلي تعجب كردند اما از اونجايي كه استاد چشمش به ما بود و من و مهسا هم سرمون رو ميز بود و داشتيم مي خنديديم، شصتمون خبردار شد كه هر چي هست مربوط به ماست و ما يه كاري كرديم. اصلاً يادم نيست بقيه ي كلاس چه جوري گذشت چون هر وقت سرمو بلند مي كردم تا چشمم به استاد يا مهسا مي افتاد ناخودآگاه خندم مي گرفت و براي جلوگيري از خنديدن دوباره اصلاً جرأت نكردم تا آخر كلاس سرمو از رو ميز بلند كنم. در طول كلاس زل زده بودم به برگه ي جلوي روم.

بعد كلاس همه ي بچه ها دور من و مهسا جمع شدند تا ببينن موضوع به طور كامل چي بوده.

منم كه اصلاً حوصله ي توضيح دادن نداشتم.از طرفي هم بس كه خندم رو قورت داده بودم دل درد گرفته بودم. سريع وسايلمو جمع كردم تا از كلاس برم بيرون گذاشتم مهسا داستانو براي بچه ها ي كنجكاو تعريف كنه.

از كلاس كه بيرون اومدم چشم تو چشم استاد شدم ناخودآگاه گفتم: ببخشيد.

استاد با يه لبخند شيطنت آميز گفت: واسه چي؟ براي اينكه ززدي پاي دوستتو ناكار كردي ؟؟؟ يا واسه اينكه من پاهاتون رو ديدم؟؟؟ خب حيف بود يه همچين صحنه اي رو از دست بدم.

از خجالت سرخ شده بودم از طرفي دهنمم يه متر باز مونده بود (( يعني اين همون استاد معيني عصا قورت داده است كه داره باهام شوخي مي كنه؟؟؟ ) نمي دونستم چي بگم واسه همين دوباره گفتم: ببخشيد.

استاد دقيق بهم نگاه كرد و گفت: اشكالي نداره. خودتو اذيت نكن.

بعد راشو كج كرد و از سالن خارج شد.

منم تا ميتونستم به خودم بد و بيراه گفتم كه چرا نتونستم جلوي خودمو بگيرم و خودمو ضايع كردم.

 

معمولاً سر كلاسها بچه ها موبايلشونو خاموش نمي كنن ميزارن رو حالت سكوت و ويبره كه اگه تلفن شون زنگ خورد بفهمن و از كلاس برن بيرون و جواب بدن.

معمولاً هم مشكلي پيش نمي ياد.تقريباً همه همين كارو ميكنن.استاد معيني زياد خوشش نمي يومد كسي سر كلاسش از جاش بلند شه و بره بيرون.

هميشه ميگفت:حواسم پرت ميشه و رشته ي كلام از دستم در ميره.

سر يه جلسه يكي از بچه هاي كلاس كه موبايلش رو ويبره بود گوشيشو دستش ميگيره و از كلاس ميره بيرون كه جواب بده.كلاس،كلاس استاد معيني بود.

هميشه بچه ها گوشيشون و ميزاشتن توي جيبشون تا استاد نبينه و به هواي دستشويي رفتن ميرفتن بيرون از كلاس و براي اينكه تابلو نشه ميزاشتن كامل از كلاس برن بيرون و يه چند قدم دور از كلاس به موبايلشون جواب ميدادن.

اما اون جلسه اون دختر موبايلشو تو دستش گرفته بود و هنوز كاملاً از كلاس بيرون نرفته گوشيشو جواب داد و مشغول حرف زدن شد.استاد معيني هم در حين درس دادن بود و داشت روي تخته يه نكاتي رو مي نوشت، وقتي اين دختر از جاش بلند شد حواس استادم پرت اون شد و از لحظه اي كه دختره از جاش بلند شد تا لحظه اي كه از كلاس خارج بشه چشم استاد بهش بود.

اون دختر هنوز به طور كامل از كلاس خارج نشده بود كه تلفنشو جواب داد.همه ي بچه ها دهنشون از اين كار و دل و جرأت اون دختره باز مونده بود.

همه يه نگاه به دختره مي كردن ويه نگاه به استاد.نارضايتي از چهره ي استاد پيدا بود.استاد معيني از اينكه اون دختر همكلاسيم وسط حرف استاد از جاش بلند شد و مي خواست كلاسو ترك كنه به اندازه ي كافي عصباني بود وقتي كه ديد دختره داره با تلفن حرف مي زنه خونش به جوش اومد.

پشت سر دختره رفت ودرو باز كرد وبا عصبانيت گفت:خانم بفرمائيد توي كلاس.

دختره چشماش از تعجب گشاد شده بود و اونقدر از كار استاد شوك زده بود كه نمي تونست تكون بخوره.استاد با عصبانيت زياد دوباره تكرار كرد:تلفن تون رو قطع كنيد بفرمائيد سر كلاس.

بعد استاد درو باز گذاشت و تكيه داد به در تا دختره كه خيلي ترسيده بود بياد توي كلاس.بعد استاد با چشماش اونو تعقيب كرد تا سر جاش نشست.استاد چشماشو بست ويه نفس بلند كشيد تا عصبانيتش كمتر بشه.بعد با صدايي كه عصبانيت درش ديده مي شدگفت:از اين به بعد حق نداريد سر كلاس من با تلفن روشن بيايد.اگه تلفني زنگ بزنه يا كسي از جاش بلند شه بره بيرون تا تلفنشو جواب بده،بهتره ديگه تو كلاس برنگرده و از همون طرف بره درسشو حذف كنه.

همه ي بچه ها حسابي ترسيده بودن.هيچ كس استادو تا به حال اونقدر عصباني نديده بود.هيچ كس هم جرأت حرف زدن نداشت.

از اون روز به بعد هيچ احدالناسي جرأت نداشت جلوي استاد معيني به گوشيش حتي نگاه كنه چه برسه به اينكه دستش بگيره.

 

 

 

لينك نقد كتاب يك اس ام اس

 

 

 

 

 

استاد معيني خيلي جذبه داشت.با اينكه جوون بود و به خاطر همين بايد حرف زدن باهاش خيلي راحت تر از استاد هاي ديگه بود اما به خاطر جديتي كه استاد داشت هيچ كس از دختر و پسر جرأت نداشت تنهايي باهاش حرف بزنه.

هميشه هر كس با استاد كار داشت سعي ميكرد كم كم يه نفرو با خودش ببره تا تنها نباشه.

مهسا با پروژه اي كه استاد معيني بهش داده بود مشكل داشت و از صبح كه اومده بود دانشگاه يكريز غر زده بود و گله كرده بود.ديگه حسابيروي اعصاب بود.

من:واي مهسا كشتي منو آخه تو مشكلت چيه دختر؟

مهسا:نمي فهمم.اصلاً نمي دونم ايني كه استاد بهم گفته يعني چي اصلاً نمي دونم چي كار بايد بكنم.

من: خب چرا از صبح نشستي وردل منو غر مي زني. برو از استاد بپرس چكار بايد بكني.

مهسا به نشانه ي نه دستاشو تو هوا تكان داد و با ترس گفت: نه، نه، نه مگه خل شدم. هنوز جوونم از جونم سير نشدم. من اصلاً جرأت ندارم برم پيش استاد معيني.

باكلافگي گفتم: آخه چرا؟ مگه استاد مي خوردت؟

مهسا: نه منو ميكشه.

با عصبانيت گفتم: ديوونه اي؟ آخه كي تا به حال به خاطر سؤال پرسيدن كسي رو كشته كه استاد معيني دومين نفرش باشه؟

مهسا: خب نمي دونم شايد اولين نفرش باشه. در هر صورت من ميترسم تنهايي برم پيشش. سوگند جونم ميشه تو هم بياي؟

من: من؟ من بيام بگم چي؟ آخه من كه كاري ندارم.

مهسا قد پنج دقيقه رو مخم راه رفت و حرف زد تا راضيم كرد باهم بريم پيش استاد. تا گفتم: باشه بريم .

سريع از جاش پاشد ودستمو كشيد و يه جورايي كشون كشون منو برد دم اتاق استاد معيني.

دم دفتر استاد كه رسيديم تازه فهميدم مي خوام چي كار كنم يه آن به خاطر تعريفهاي مهسا از استاد ترسيدم. آخه واقعاً اين موضوع به من هيچ ربطي نداشت و من نخود آش شده بودم. اما تا اومدم به خودم بجنبم مهسا در اتاق رو زده بود.

استاد از داخل اتاقش گفت: بفرمائيد. مهسا هم درو باز كرد و اول خودش رفت تو و بعد منو كشيد تو اتاق.

استاد پشت ميزش نشسته بود و وقتي ما وارد شديم سرش رو از روي برگه هاي جلوش برداشت و به ما نگاه كرد. هر دو تا سلام كرديم و استاد با لبخند جواب سلاممونو داد و بعد گفت:ب فرمائيد با من كاري داشتيد؟

مهسا: بله استاد. راستش در مورد پروژه ام مي خواستم كمكم كنيد. اصلاً نمي فهممش.

استاد با لبخند گفت: كدوم قسمتشو نمي فهميد؟

مهسا برگه هاشو از توي كيفش در اورد و داد دست استاد. استاد معيني هم همون جور كه برگه ها رو از مهسا مي گرفت گفت: خب شماها بنشينيد تا من ببينم مشكل از كجاست؟ بفرمائيد.

يه نگاه به دورو برم كردم. يه صندلي جلوي ميز استاد بود كه چسبيده بود به ميز ، مهسا براي اينكه به استاد نزديكتر باشه و روي برگه ها مسلط باشه اونجا نشست. يه صندلي هم روبروي ميز استاد بود كه چسبيده بود به ديوار من رفتم روي اون نشستم. داشتم با كنجكاوي به دفتر نگاه مي كردم. اتاق چندان بزرگي نبود اما ظاهراً وسايل لازم و داشت. يه كتابخونه كه توش پر بود از كتابهاي درسي و علمي. يه ميز و صندلي براي استاد كه روش كامپيوتر و وسايل جانبيش بودن ،يه فايل براي ورقه ها و مدارك. يه جا لباسي براي لباسها كه يه كت و يه پالتو روش آويزون بود. چند تا صندلي براي نشستن مراجعه كننده ها.

داشتم به دورو بر اتاق نگاه مي كردم كه ديدم استاد متوجه منه. يه لبخندي بهم زد و گفت: حوصله تون سر رفته؟ خيلي آروم نشستيد. بفرمائيد شكلات بر داريد تعارف نكنيد.

به يه ظرف پر از شكلات روي ميز اشاره كرد و با اصرا مجبورمون كرد كه يكي يه دونه شكلات ورداريم. استاد مشغول توضيح دادن مشكل مهسا بود و سعي ميكرد موضوع رو ساده بيان كنه تا مهسا كاملاً دركش كنه.

منم تو عالم خودم بودم كه يه دفعه ديدم از يه جايي يه صداي آهنگ مياد. همه مون با تعجب بهم نگاه كرديم تا ببينيم اين صدا از كجا مياد. يه دفعه رنگ و روم سفيد شد و دستم شروع كرد به لرزيدن. تازه فهميده بودم اين صدا، صداي زنگ گوشي منه كه به كل يادم رفته بود. بس كه مهسا هولم كرده بود يادم رفته بود گوشيمو خاموش كنم. ياد عصبانيت اون روز استاد تو كلاس افتادم. با دست لرزون زيپ كيفمو باز كردم و گوشيمو درآوردم و با منگي فقط بهش زل زدم كه با صداي استاد به خودم اومدم.ب ا لبخند داشت بهم نگاه مي كردو ميگفت: نمي خواي جواب بدي؟ گوشيت داره متركه بس كه زنگ خورد.

با گيجي و ترس به خودم اومدم و دكمه ي وصل موبايلو فشار دادم و طبق عادت گفتم:الو سلام .

اما صدا نيومد.

دوباره گفتم:الو..الو...

ديدم صدا نمي ياد تلفنو قطع كردم. يه نگاه به استاد كردم ببينم چقدر عصبانيه اما با تعجب ديدم نه نتها عصباني نيست بلكه يه لبخند هم رو لبشه و داره به برگه هاي توي دستش نگاه ميكنه.

رو صورت استاد زوم كرده بودم كه دوباره گوشيم زنگ خورد. براي اينكه زودتر خفش كنم سريع برش داشتم و گفتم:الو...سلام.

اما يخ كردم از چيزي كه شنيدم يخ كردم.

+:دوباره رفت رو منشي تلفني.

واي خدا ... اين صدا ... اين جمله ... مگه يادم ميره ...

هيچ صدايي نمي شنيدم حتي نفهميده بودم اين صدا رو از تو گوشي شنيدم يانه. به خودم اومدم ديدم گوشي دستمه و روجا پشته خطه و هي الو الو ميكنه. با منگي جوابشو دادم. اصلاً نفهميدم چي گفت و من چي حواب دادم.

حال عجيبي داشتم مطمئن بودم كه اون صدا و اون جمله ي آشنا رو شنيده بودم اما كي؟ كي مي تونست اون حرفو زده باشه؟ بغض كرده بودم. براي اينكه آروم شم چشمامو بستم.

صدايي كه مي شنيدم همون صدا بود. همون صدايي كه خيلي منتظر شنيدنش بودم. هموني كه حاضر بودم هرچي دارمو بدم تا يه بار ديگه بشنومش.

جرأت نمي كردم چشمامو باز كنم مي ترسيدم وقتي چشممو باز كنم ببينم صدا رفته. خيلي آروم چشماموباز كردم.

اولين چيزي كه جلوم بود استاد معيني بود. به دهنش خيره شده بودم. بعد از يكماه و نيم تازه فهميده بودم كه چرا هر وقت استاد حرف ميزد به نظرم اينقدر آشنا بود.

اشتباه نمي كردم. اين صدا صداي مهران بود. خودش بود. چند دقيقه اي طول كشيد تا صدا و قيافه رو از هم جدا كنم. اما حاضر بودم قسم بخورم كه صداي مهران بود كه داشت براي مهسا توضيح ميداد. بغض گلومو فشار ميداد و داشتم خفه ميشدم. تو چشمام اشك جمع شده بود و با همون چشما زل زده بودم به استاد. انگار دفعه ي اول بود كه استاد و مي ديدم.

استاد بعد از كلي توضيح به مهسا گفت: خب حالا فهميدي چي شد؟

مهسا با لبخند: بله استاد خيلي ممنون كه راهنمائيم كردين.

استاد خنديد: خواهش ميكنم وظيفه امه بازم اگه مشكلي داشتي بهم بگو.

مهسا: چشم استاد.

استاد: خوبه.

سرشو بلند كرد و ديد دارم نگاهش ميكنم. يه دفعه چشم تو چشم شديم. نگاهش عجيب بود انگار توش نگراني بود.

استاد: خانم آريا حالتون خوبه؟

يه دفعه به خودم اومدم ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۲
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 6

اما وقتي نمره ها بالا اومد و ديدم درس استاد معيني رو شدم 15:5 كلي ذوق كردم. داشتم بال در مي اوردم. كلي قربون صدقه ي استاد رفتم كه اين قدر خوب نمره داده بود. اما يكي از استادايي كه واقعاً انتظار داشتم بهم نمره ي خوبي بده منو با 10 پاس كرده بود. دهنم از تعجب بازمونده بود چون امتحانش رو خيلي خوب داده بودم.

عجيب بود چون اين استاد كه استاد تقريباً پيري هم بود منو دوستامو خيلي دوست داشت .معمولاً توي كلاس وقتي مي خواست از كسي تعريف كنه از ما چهار نفر تعريف ميكرد و به بچه هاي ديگه ميگفت از ماها ياد بگيريد. حالا چه تو زمينه ي درسي چه رفتار چه تيپ و قيافه.

جالب اينجا بود كه وقتي با بچه ها حرف زدم فهميديم فقط به ما چهار نفر اين نمره رو داده و بقيه بچه ها نمره هاي خوبي گرفتن و كلي هم بهشون ارفاق كرده. وقتي رفتيم پيش استاد تا ببينيم موضوع از چه قراره فقط گفت: اعتراض وارد نيست. نمره ي شما همينه.

بعد با يه اخم و كنايه رو كرد بهمون و گفت: شنيدم دوست پسر داريد. برا همين به درستون نمي رسيدو حواس پرتيد. من از اين كارها خوشم نمي ياد. واسه همين نمره تون اينقدر شده. تا ياد بگيريد دنبال اين كارا نباشيد و سرتون و به درستون گرم كنيد.

دهنمون از تعجب بازمونده بود اين ديگه چي ميگه. حالا بيا با قسم و آيه بگو نه ما دوست پسر نداريم مگه باورش مي شد.

خلاصه سوژه شده بوديم واسه بچه ها و همه برامون دست گرفته بودن. موضوع اونقدر غير قابل باور بود كه ما به جاي ناراحتي همش بهش مي خنديديم. آخه خودمونم باورمون نمي شد كه كشكي كشكي يه همچين نمره اي گرفته باشيم. آش نخورده و دهن سوخته.

قبل از عيد فقط سه هفته رفتيم كلاس و بعد دانشگاه تعطيل شده. همه ي استادها عيدو پيشاپيش تبريك گفتن و استاد معيني علاوه بر تبريك گفت: اميد وارم اين عيد باعث نشه از درساتون جا بمونيد. شما هنوز يه كنكور ديگه داريد. مخصوصاً اونايي كه از كنكور سراسري راضي نبودن بايد بيشتر تلاش كنن تا كنكور آزاد و با موفقيت بگذرونن. اميدوارم به نصيحتم گوش بديد.

خلاصه تعطيلات شروع شد و من به شخصه تو تعطيلات همه كاري كردم غير از درس خوندن. البته فكر نكنم كار زيادي هم كرده باشم چون بيشتر وقتم صرف خوابيدن شده بود. دوست داشتم هر چه زودتر عيد تموم بشه و برگردم دانشگاه. حوصله ام حسابي سر رفته بود. البته عيد يه خوبي هايي هم داشت. وقتي همه دور هم جمع ميشديم خيلي خوب بود. يه دفعه در خونه باز ميشد و دو سه تا خانواده ميومدن خانه امون. ديگه بچه هام بزرگ شدن و يه دفعه مي ديدي تو خونه پر شده از دختر وپسر جوون. همه با هم از هر دري حرف ميزدن. دلم واسه ي عيداي بچگيم تنگ شده بود. اون موقع همش دلم مي خواست بريم مهموني چون هر جا كه مي رفتيم بهمون عيدي ميدادن و ما به عشق عيدي گرفتن دوست داشتيم هي بريم مهموني. آخر عيد كه ميشد كلي پول جمع كرده بوديم. اما الان از وقتي كه به اين سن رسيديم ديگه هيجان عيدي و عيد ديدني خيلي كم شده.

در هر حال عيد هم گذشت. روز سيزده به در از اول صبح كه از خواب بيدار شده بودم مي خواستم وقتي رفتيم توي جنگل براي برآورده شدن آرزوهام سبزه گره بزنم.

هر سال صبح روز سيزده به در يادمه كه اين كارو بكنم اما شب وقتي ميام خونه مي بينم يادم رفته اين كارو بكنم. اون روزم طبق معمول يادم رفت سبزه گره بزنم و كلي ناراحت شدم بعد يادم اومد كه نمي دونم چه آرزويي بايد ميكردم به خاطر همين زودي بي خيالش شدم.

صبح روز بعد با هيجان از خواب بيدار شدم و زودي حاضر شدم رفتم دانشگاه. مهسا اومده بود. با ديدنش كلي خوشحال شدم. قدمهامو تند كردم كه زودتر بهش برسم و تا رسيدم بهش بغلش كردم. كلي دلم براش تنگ شده بود.

يه ربع بعد روجا و مريم هم اومدن و بعد از چهارده، پانزده روز كه از هم دور بوديم كلي حرف داشتيم كه باهم بزنيم. تا شروع كلاسها حرف زديم و پنج دقيقه مونده به شروع شدن كلاس خودمونو رسونديم .

استادا ميومدن كلاس و عيد و تبريك ميگفتن و سال خوبي برامون آرزو مي كردن و شروع ميكردن به درس دادن.

ترم آخر بوديم و بيشتر سعي ميكرديم با دوستامون باشيم. چون فقط يكي، دو ماه وقت داشتيم كه پيش هم باشيم. بعد از تموم شدن درسمون هر كسي ميرفت شهر خودش و شايد ديگه هيچ وقت پيش نمي يومد كه اين جوري با هم باشيم واسه همين سعي ميكرديم از تموم وقتمون براي با هم بودن استفاده كنيم. حتي اگر مي خواستيم درس بخونيم سعي ميكرديم با هم بخونيم.

چند تا از استادها سعي ميكردن كمكمون كنن و مجبورمون كنن تا كنكور آزاد و هم به اندازه ي سراسري جدي بگيريم.

اما من چندان اميدي نداشتم. آخه واسه سراسري كلي خونده بودم و از بهترين جزوه ها استفاده كردم اما اميدي به قبولي نداشتم. ديگه آزاد كه جاي خود دارد.

خيلي سر به هوا شده بودم و گاهي يادم ميرفت درس بخونم و سر كلاس مدام حواسم پرت ميشد يه بار سر كلاس استاد معيني وسط درس يه چيزي يادم اومد كه همون لحظه رومو كردم طرف روجا تا بهش بگم. داشتم زيرزيركي با روجا حرف ميزدم و اون گوش ميداد كه يه دفعه ديدم استاد بالا سرم ايستاده و بهم چشم غره ميره.

هم خجالت كشيدم هم ترسيدم. آروم بهم گفت: بعد كلاس بيا دفترم.

فقط همين، هيچ توضيح بيشتري هم نداد.

اونقدر ترسيدم كه تا آخر كلاس اصلاً تكون نخوردم و فقط به استاد نگاه كردم و به درس گوش دادم.

بعد كلاس با كلي ترس و لرز رفتم دم دفتر استاد معيني. بچه ها تو راه كلي دلداريم داده بودن و سعي ميكردن آمادم كنن تا اگه استاد حسابي دعوام كرد اشكم در نياد. يا اگه خودم عصباني شدم البته به خاطر دعواهاي استاد مثل دختراي خيره زل نزنم تو چشماي استاد كه استادم لج كنه و ترم آخري منو بندازه و بدبختم كنه.

دم در اتاق يه نفس عميق كشيدم و در زدم. با شنيدن صداي بفرمائيد استاد رفتم تو. استاد سرش رو برگه بود و حتي براي جواب سلام دادن به من سرش و بلند نكرد.

پيدا بود خيلي از دستم عصبانيه اما خونسرد نشون مي داد. بعد از دو، سه دقيقه كه برام مثل دو، سه سال گذشت سرش رو از روي برگه هاش برداشت و به پشتي صندليش تكيه داد و دقيق به من نگاه كرد.

نفس كشيدن زير اون نگاه پرجذبه برام سخت بود به زور آب دهنم و قورت دادم.

عصبانيتش كاملاً قابل لمس بود چون معمولاً با لبخند جواب سلامو ميداد و تعارف ميكرد كه بشينم.

اما حالا... نه تعارفم كرد و نه تحويلم گرفت، خيلي جدي زل زد به من. بعد با يه صداي محكم گفت: خب خانم آريا بفرمائيد مشكل كجاست؟

من كه گيج شده بودم با من من گفتم: ببخشيد استاد... كدوم مشكل؟

يكي از ابروهاشو به نشانه ي تعجب بالا رفت؛ خودشو جلو كشيد به سمت ميزش و گفت: مشكل شما... مشكل نمره هاتون... مشكل كم حواسي و بي توجهي تو كلاس... و خيلي چيزهاي ديگه. بازم بگم...

با خجالت سرمو انداختم پائين چيزي نداشتم كه بگم. آخه چي ميگفتم؟ ميگفتم حوصله و حس درس خوندن ندارم؟

سكوت من بيشتر عصبانيش كرد با صدايي كه سعي ميكرد به زور عادي جلوش بده گفت: چرا چيزي نمي گيد؟ حرفي نداري؟... باشه. حتماً استاد اميري راست ميگن.

با تعجب نگاهش كردم. گوشام تيز شد . استاد اميري چي ميگه؟

خيلي جدي بهم نگاه كرد و گفت: خانم آريا شما دوست پسر داريد؟

من كه از تعجب دهنم باز مونده بود فقط تونستم با چشماي گشاد نگاهش كنم چون زبونم بند اومده بود.

صورت استاد از عصبانيت سرخ شده بود. با عصبانيت از جاش بلند شد و ايستاد و دستهاش رو كوبيد روي ميز و با صدايي كه داشت بالا مي رفت

گفت: خانم چرا ساكتيد و فقط به من نگاه ميكنيد؟ چرا جوابمو نمي ديد؟ پرسيدم آيا شما دوست پسر داريد؟ همين موضوع باعث افت تحصيليتون شده؟ به درس بي توجهيد؟

اگه بازم ساكت مي موندم حتماً منفجر ميشد. با ترس و تعجب براي دفاع از خودم خيلي تند تند شروع كردم به حرف زدن«حتي يادم رفته بود دارم با كي حرف ميزنم فقط مي خواستم از خودم دفاع كنم»

:نه استاد، آخه اين چه حرفيه؟ دوست پسر كيلويي چنده؟ منو چه به اين كارها. من اصلاً خوشم نمي ياد. نمي دونم استاد اميري چرا اين حرفو زده و اصلاً از كجا يه همچين برداشتي كرده و به اين نتيجه رسيده. ترم قبل هم به خاطر همين موضوع كلي از نمره ي امتحانم كم كردن و حتي نذاشتن توضيح بدم و از خودم دفاع كنم. به خدا استاد من اصلاً اهل اين كارا نيستم اونم تو اين شرايط كه ترم آخرمو كنكور هم دارم.

اگه نمره هام كم شده به خاطر اينه كه درس نخوندم. سرم شلوغ نبود فقط تنبلي كردم. بعد كنكور انگيزمو از دست دادم. فكر ميكنم هر چه قدر هم تلاش كنم به نتيجه اي كه مي خوام نمي رسم. اصلاً نمي دونم چي كار بايد بكنم.

اينا رو پشت سر هم بدون حتي نفس گرفتن گفتم و خودمم نفهميدم چه طور تونستم همه ي اينا رو با اين سرعت اونم به استاد معيني بگم. حتي يادم نمي يومد درست حرف زدم يا بازم از اون كلمات مخفف و اصطلاحات كوچه و بازاري كه بين دوستامون استفاده ميكنم به كار بردم. نفسم بند اومده بود. يه نفس گرفتم و به استاد نگاه كردم.

ديگه عصباني نبود. حتي سعي نمي كرد جدي باشه. آروم بود و خيلي راحت. مي خنديد و بهم نگاه ميكرد از تنگ روي ميزش يه ليوان آب پر كرد و بهم داد و خيلي مهربون گفت: بيا بگير بخورش. يكم آروم باش و نفس بگير. در ضمن هيچ وقت تلاشهاي آدم بي نتيجه نمي مونه. بايد قول بدي كه از الان بچسبي به درست و واسه كنكور حسابي بخوني. من مطئن هستم كه تو قبول ميشي.

همون طور كه آبو قورت ميدادم با سر حرفاشو تأييد كردم و قول دادم. هنوز داشت ميخنديد. با يه مهربوني كه تا حالا نديده بودم بهم نگاه ميكرد. اما انگار حواسش پرت بود. به من نگاه ميكرد اما فكرش يه جاي ديگه بود. انگار داشت يه خاطره اي رو زنده مي ديد.

استاد: حرف زدنت واقعاً خاصه. يكريز و پشت هم و بدون نفس كشيدن. دفاع كردن، سفارش كردن، توصيه كردن.

تنم داغ شد« سفارش كردن» يه صدا تو سرم مي پيچيد. « مهران ميخوام بهت سفارش كنم پس خوب گوش كن و تا حرفم تموم نشده جواب نده. باشه؟ آفرين.

مواظب خودت باش. داري از خيابون رد ميشي اين ورو اون ورتو نگاه كن. نبينم فكر مردن تو سرت باشه ها. رفتي اونجا قليون نكش با بچه ها خوش باش. نكنه زيادي با اين دخترا گرم بگيري ها خوشم نمي ياد من و فراموش ميكني...»

منو فراموش ميكني. ناخودآگاه اين جمله رو بلند گفتم. استاد با شنيدن اين جمله يه هو به خودش اومد و با تعجب و يكم استرس بهم نگاه كرد و گفت:چيزي گفتي؟

دهنم خشك شده بود. ميخواستم بپرسم. بپرسم منظورش از حرفش چي بود چرا گفت: حرف زدنم خاصه؟ همين كه دهنمو باز كردم كه يه چيزي بگم تو جام خشگم زد و چشمام از تعجب گشاد گشاد شده بود جوري كه حس ميكردم الانه كه چشمم از حدقه بزنه بيرون.چيزي گه مي ديدمو باور نمي كردم.

استاد كه ديد دارم سكته ميكنم با نگراني گفت: چيه؟ چي شده؟

فقط تونستم با دست به صورتش اشاره كنم. با گنگي دستشو به طرف صورتش برد و يه دفعه انگار فهميد چي شده سريع يه دستمال از رو ميز برداشت و پشتش رو كرد به من و تقريباً داد زد و گفت: برو بيرون. از اتاق برو بيرون.

نفسم بند اومده بود نمي دونم چه جوري از دفترش اومدم بيرون. فقط تونستم خودمو كشون كشون تا وسط سالن برسونم و روي اولين پله اي كه ديدم ولو شدم. صورتمو با دستهام پوشونده بودم و مدام صحنه ي چند لحظه قبل جلوي چشمم ظاهر ميشد.

هنوزم باورم نمي شد. تا اومده بودم حرف بزنم يه دفعه يه چيز قرمز از بيني استاد آروم آروم سرازير شد. چند ثانيه اي طول كشيد تا مغزم بفهمه چي شده. خدايا از بيني استاد خون اومده بود و اون نمي خواست من اونجا باشم و اونو تو اون وضعيت ببينم واسه همين منو از اتاق بيرون كرد.

فقط يه فكر تو سرم بود.

«اون مهرانه».

اگه شك داشتم الان يه حس خيلي قوي بهم مي گفت اون مرد خود مهرانيه كه من ميشناسم. اون خودشه. با تمام وجود حس ميكردم. صداش، نگاه مهربوني كه هر چند وقت يه بار تو چشماش ميديدم و حالا اين خون دماغ شدش. نمي دونم چقدر اونجا نشسته بودم كه ديدم مهسا با نگراني داره تكونم ميده.

مهسا: سوگند، سوگند... حالت خوبه؟ چرا اينجايي؟ چي شده؟ چرا ماتت برده.

خودمو انداختم تو بغل مهسا و آروم آروم اشكم سرازير شد. مهسا با نگراني سرمو نوازش ميكرد و سعي ميكرد آرومم كنه مدام ميپرسيد: چي شده؟ چرا گريه ميكني؟ استاد دعوات كرده؟ مگه بچه شدي كه اين جوري گريه ميكني؟

فقط تونستم يه لحظه سرمو بلند كنم و بگم :مهسا، اون مهرانه...

مهسا: حالت خوبه؟ چي گفتي؟ كي كيه؟ مهرانه يعني چي؟ چي؟ مهران...

انگار تازه فهميده بود چي ميگم. من رو از خودش جدا كرد و مجبورم كرد تمام ماجرا رو براش تعريف كنم. منو از جا بلند كرد و مثل يه مادر كمكم كرد و بردم توي حياط تا نفس بكشم.

بعد خيلي آروم گفت: ببين سوگند عزيزم شايد اشتباه ميكني. خيلي ها خون دماغ ميشن. يكيش خود من، توي بهار خيلي ها به خاطر حساسيت و چيزاي ديگه اين مشكلو دارن يا اصلاً دختر خاله ي من به خاطر انحراف بيني كه داره معمولاً خون دماغ ميشه.

بعدشم تند تند حرف زدن تو براي خيلي ها جالبه. شايد استاد از حرفي كه زد منظوري نداشت.

من: صداش چي؟ صداش كه ديگه دروغ نيست.

مهسا: نه دروغ نيست اما شايد توهم باشه. شايد چون تو دوست داري كه استاد معيني همون مهران باشه فكر ميكني كه صداشون يكيه. تازشم تو صداي مهرانو فقط از پشت تلفن شنيدي نه از نزديك و رو در رو.

مهسا هر چي دلش مي خواست مي تونست بگه من مطمئن بودم كه معيني همون مهرانه. فقط نمي تونستم ثابتش كنم.

مهسا به زور مجبورم كرد كه برم خونه و استراحت كنم. شايدم حق داشت حسابي ترسيده بود. رنگم مثل گچ سفيد شده بود و دستام ميلرزيد. فشارمم افتاده بود. به زور منو سوار ماشين كرد تا برم خونه.

به خونه كه رسيدم خدارو شكر كسي نبود واسه همين مجبور نشدم به خاطر حال بدم به كسي توضيح بدم. سريع رفتم تو اتاقم و گرفتم خوابيدم.

چند روز از اون ماجرا گذشته بود و من به خاطر تلقين هاي مهسا باورم شده بود كه همه ي اتفاقاتي كه افتاده بود فقط به خاطر توهمي بوده كه من داشتم و اصلاً مسئله ي جدي نبود و وقتي استاد معيني رو ديدم كه خيلي عادي و طبيعي انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده رفتار ميكرد به حرفهاي مهسا ايمان آوردم و باورم شد كه من فقط به خاطر اين كه دوست دارم مهران رو ببينم اون تصورات و خيالات رو كردم.

خلاصه ماجرا رو كلاً فراموش كردم. با توصيه و راهنمايي استاد معيني و به خاطر قولي كه بهش دادم هر روز كلي درس ميخوندم و با تموم شدن هر جزوه تستهاي مربوط به اون درس رو مي زدم. اوايل خيلي سخت بود. اما كم كم را افتادم. استاد شيوه ي درست درس خوندن و تست زدن و بهم ياد داد.

اون موقع بود كه تازه فهميدم تا حالا چقدر عقب بودم و صرفاً داشتن جزوه هاي خوب ملاكي بر قبولي توي كنكور نيست.

براي كنكور دادن بايد ميرفتم تهران چون ارشد رشته ي مارو فقط توي دانشگاه تهران تدرس ميكردن و اونجا نزديك ترين شهر به ما بود. روز قبل از امتحان با پدرم رفتيم تهران و شبو خونه ي خالم اينا بوديم و صبح با كلي اميد و ارزو رفتم سر جلسه ي امتحان. با اينكه سؤالات خيلي مجهول بود و بيشتر وقتم صرف فهميدن سؤالات ميشد اما به نظر جواب دادن بهشون ساده و راحت بود.

وقتي از جلسه ي امتحان خارج ميشدم از خودم و امتحانم راضي بودم و مطمئن بودم كه قبول ميشم. كلي ذوق زده بودم و كلي ممنون استاد معيني كه مجبورم كرد درس بخونم. دلم مي خواست برم حسابي ماچش كنم.

اگه قبول ميشدم همش به خاطر زحمتها و كمكها و فشارهاي استاد معيني بود. دوست داشتم زودتر برم دانشگاه و اين خبرو به استاد معيني بدم.

وقتي پدرمو ديدم با خوشحالي تو جوابش كه پرسيد چه طور بود فقط گفتم: عالي بود. حتماً قبول ميشم.

بابام هم با ذوق گفت: من مطمئن هستم كه قبول ميشي.

همون شب حركت كرديم و برگشتيم خونه چون روز بعد كلاس داشتم. از خستگي زودي خوابم برد و صبح با تكونهاي مامان از خواب بيدار شدم. سريع آماده شدم و بدون صبحانه خوردن رفتم دانشگاه.

يه ده دقيقه يه ربعي صبر كردم تا دوستام اومدن. با هيجان براشون تعريف كردم كه امتحان چه طور بود و با حسرت گفتم: اگه شما هم كنكور مي داديد مي تونستيم باز هم تو ارشد با هم همكلاسي باشيم.

خلاصه بعد از كلي حرف رفتيم سر كلاس تا ظهر يكسره كلاس داشتيم. موقع ظهر مريم و روجا رفتن سلف كه ناهار بخورن. من و مهسا هم كه قصد ناهار خوردن نداشتيم. در واقع من نمي خواستم ناهار بخورم. مهسا هم ناهار اون روز و دوست نداشت. واسه همين با هم رفتيم پشت ساختمون گروه كه چهار تا درخت داشت تا زير درختها بنشينيم و حرف بزنيم.

بيشتر بچه ها رفته بودن سلف و بوفه واسه ي ناهار. تكو توك بچه ها تو حياط بودن. استادهام يا سمت دفترشون ميرفتن يا ميرفتن سلف.

سر راه، مهسا يكي از دوستاش رو ديد وايساد تا باهاش حرف بزنه. من يه سلامي كردم و يكم ازشون فاصله گرفتم تا راحت حرفاشونو بزنن. به سمت جلو ميرفتم اما هر چند ثانيه يه بار برميگشتم ببينم مهسا حرف زدنش تموم شده يا نه. از دور استاد معيني رو ديدم كه داشت به سمت ساختمون ميومد. هيچ وقت نديده بودم تو سلف ناهار بخوره. سعي كردم حواسم هم به مهسا باشه هم منتظر استاد باشم تا بهش بگم امتحان چه طور بود.

زل زده بودم به استاد كه داشت بهم نزديك ميشد تو سه قدميم بود كه بهش سلام كردم و استاد با لبخند جوابمو داد. يه قدم مونده بود بهم برسه و درست كنارم وايسه. خيلي سريع يه نگاه به پشتم كردم كه ببينم مهسا در چه حاله. همون لحظه شنيدم يكي داره از دور كسي و صدا ميكنه: مهران... مهران.

 

هميشه فضول بودم واسه همين حواسم به همه جا بود. درآن واحد هم مي خواستم به مهسا نگاه كنم هم به استاد هم بفهمم كي با مهران كه نمي دونم كيه كار داره كه يهو همه چي بهم ريخت. چشمم به مهسا بود كه شنيدم استاد كه بهم رسيده بود تقريباً با يه صداي رسا تو جواب كسي كه مهران رو صدا ميكرد گفت: بله...

تو همون لحظه اومدم برگردم ببينم درست شنيدم يا نه كه نمي دونم چي شد يهو محكم با زانو و دو دست افتادم زمين. ضربه ي خيلي بدي بود. زانوهام و دستهام حسابي درد گرفته بود و دستهام ميسوخت.

استادم كه برگشته بود ببينه كي كارش داره از صداي افتادن من برگشت و وقتي ديد افتادم يهو با نگراني نشست رو زمينو گفت: چي شده؟ حالت خوبه؟ سعي كرد بهم كمك كنه و زير بقلمو بگيره تا پاشم.

انگار اصلاً يادش رفته بود كجاست و اين كارش چقدر ميتونه براش بد باشه. با ترس و لرز سريع گفتم: خوبم.

و سعي كردم دستشو كنار بزنم. همون لحظه به طور هم زمان مهسا و استاد حميدي بهمون رسيدن.

ظاهراً مهسا از دور افتادنمو ميبينه و خودشو براي كمك ميرسونه. و استاد حميدي همون كسي بود كه مهران رو صدا ميكرد. در واقع استاد معيني رو به اسم كوچيك صدا ميكرد.

به من كه رسيد گفت: خانم آريا حالتون خوبه؟

من كه سعي ميكردم بلند بشم در همون حالت گفتم: بله استاد.

استاد معيني هم كه ديد مهسا اومده كمكم قبل از اينكه از جاش بلند بشه گفت: خانم محمدي خانم آريا رو ببريد توي دفتر من تا بيام. بعد برگشت ايستاد تا ببينه استاد حميدي چي كارش داره. اما هر چند دقيقه يه بار با نگراني به من نگاه ميكرد و سعي ميكرد خيلي سريع مكالمه اش رو تموم كنه.

با كمك مهسا از جام بلند شدم و لنگ لنگان شروع كردم به راه رفتن. هنوز از شوك چيزي كه شنيده بودم و كشف كرده بودم در نيومده بودم واسه همين با تعجب و گنگي برميگشتم و به استاد معيني نگاه ميكردم.

قلبم داشت واميستاد. مهسا منو برد دم دفتر استاد معيني و با كليدي كه استاد بهش تو لحظه ي آخر داده بود درو باز كرد و منو روي اولين صندلي كنار در نشوند.

دستام خراشيده شده بود و ازشون خون ميومد. زانوهام هم سائيده شده و درد ميكرد.

مهسا سعي داشت به دستهام نگاه كنه كه از شدت درد ناله م دراومد. با بي تابي گفتم: مهسا دست نزن خيلي ميسوزه و درد ميكنه.

مهسا: آخه دختر حواست كجاست ببين با خودت چي كار كردي.

داشتم ناله ميكردم كه در باز شد و استاد با نگراني وارد اتاق شد و به من نگاه كرد وخطاب به مهسا گفت: چي شد خانم محمدي؟

مهسا: پاش كه انگار ضرب ديده اما دستش بدجوري خراشيده داره خون مياد.

استاد كت و كيفش و روي اولين صندلي سر راهش انداخت و اومد بالاي سر مو يه نگاه به دستهام كرد و بعد به مهسا گفت شما لطفاً بريد بهداري چند تا گاز استريل بگيريد بيايد من بتادين دارم تا زخمشونو ضد عفوني كنيم.

مهسا چشمي گفت و خيلي سريع از اتاق بيرون رفت. استادم با دستپاچگي به طرف كمدش رفت و يه بطري آب و بتادين و بسته ي دستمال كاغذي رو با خودش آورد. كنارم زانو زد و رو دستم خم شد.

چند تا دستمالو با آب خيس كرد دستمو تو دستش گرفت تا تميزش كنه. از تماس دستهاي يخ كردش با دستهاي خودم كه مثل گوله ي آتيش بود تكوني خوردم انگار جريان الكتريسيته بهم وصل كرده باشن. استاد متوجه شد. سرشو بلند كرد و با نگراني و مهربوني به چشمام نگاه كرد و دلسوزانه گفت: درد ميكنه؟

با سر جواب مثبت دادم.

چند ثانيه تو چشمام زل زد و بعد سرشو انداخت پائينو شروع كرد به تميز كردن دستهام بعد از تميز كردنشون چند تا دستمال دستش گرفت و گذاشت زير دستمو يكم بتادين ريخت روي زخمهام. به خاطر سوزش دستم سعي كردم دستامو عقب بكشم اما اون محكم دستهامو گرفته بود.

خيلي آروم گفت: مي دونم ميسوزه. خواهش ميكنم تحمل كن عزيزم.

داغ كردم. اين الان چي گفت؟ عزيزم؟ دوباره اون حس آشناي لعنتي اومده بود سراغم. داشتم به سرش نگاه ميكردم. انگار تو حال خودش بود. آروم آروم زير لبي مي گفت: با خودت چي كار كردي سوگند؟ اين جوري مي خواستي مراقب خودت باشي؟ اين جوري قول داده بودي؟

بغض داشت خفم ميكرد. به زور نفس ميكشيدم. اشكي كه مدتها تو چشمام جمع شده بود ديگه طاقت نياورد و سرازير شد.

فقط تونستم از بين لبهاي بهم فشردم با ناله و بغض بگم: مهران...

مهران يه تكوني خورد و انگار خشك شده باشه بي حركت ثابت موند.

به خودم جرأت دادم و دوباره گفتم: تو مهراني مگه نه؟...

دستمو ول كرد و بدون اينكه به من نگاه كنه از جاش بلند شد و رفت پشت پنجره. پشتش به من بود و من صورتشو نمي ديدم.

نمي دونستم اين كار يعني چي؟ يعني آره. اون مهرانه يا يعني نه. مهران نيست.

نمي دونستم چي بگم. اومدم دوباره صداش كنم كه ديدم در ميزنن و مهسا وارد شد. تو دستش چند تا گاز استريل بود. اي بميري مهسا كه هميشه خروس بي محلي. مهران با ديدن مهسا جلو اومد و گازها رو ازش گرفت و بدون نگاه كردن به من شروع كرد به بستن دستهام.

كارش كه تموم شد از جاش بلند شد و گفت: خانم آريا سعي كنيد يه مدت به دستتون استراحت بديد تا زودتر خوب بشه. بيشتر هم مراقب خودتون باشيد.

اصلاً به من نگاه نمي كرد. با اينكه با من حرف ميزد اما به هم جا غير از من نگاه كرده بود. عصباني ومتعجب بودم. استاد يه سري سفارشم به مهسا كرد و مهسا هم جاي من از استاد تشكر كرد و بعد اومد زير بغلمو گرفت و كمكم كرد تا از دفتر استاد بيرون بيام لجم گرفته بود از اينكه نه استاد جوابمو داده بود و نه اينكه ديگه بهم نگاه كرده بود.

با اينكه داشتم خفه ميشدم تا با يكي حرف بزنم اما نمي خواستم چيزي به مهسا بگم چون باور نمي كرد. مي دونستم بازم ميگه خيالاتي شدم و اشتباه ميكنم. واسه همين دهنموبستم و ساكت موندم.

سعي كردم بهش فكر نكنم چون از دست استادم عصباني بودم. خلاصه با هر زحمتي بود تا عصر كه كلاسام تموم ميشد دوم آوردم و با دستهاي باند پيچي شده سر كردم. بعد كلاسها خيلي زود سوار سرويس شديم و رفتيم تو شهر و از اونجا هر كسي رفت سمت خونه ي خودش.

به خونه كه رسيدم قبل از اينكه بتونم برم توي اتاق خودم مجبور شدم براي مامان توضيح بدم كه چي شده. البته با يكم سانسور.

فقط بهش گفتم: زمين خوردم اونم تو حياط دانشگاه. بعدم يكم آه و ناله كه واي آبروم رفت جلوي اون همه آدم افتادم و از اين حرفها تا مامان دلش برام بسوزه و به خاطر دستو پا چلفتي بودن دعوام نكنه.

 

بعد از خلاصي از دست مامان زودي رفتم تو اتاقم و تا شب و موقع شام بيرون نيومدم.

خيلي داغون بودم. نمي تونستم رو چيزي تمركز كنم. هر وقت ميومدم كاري انجام بدم يه دفعه چشماي مهران ميومد تو ذهنم و قدرت هر كاري رو ازم ميگرفت. حسابي گيج بودم.با اينكه مطمئن بودم مهرانه اما نمي تونستم حرفي بزنم. چون هر چي ميگفتم كسي باور نمي كرد. مهران هم هيچ عكس العمل خاصي نشون نمي داد.

بعد از قضيه دفترش خيلي ناراحت و افسرده شده بودم. همش با خودم فكر ميكردم كه چرا مهران چيزي نميگه. چرا حتي به روش نمياره كه منو ميشناسه! اونم وقتي اين قدر بهم نزديكه؟ يعني منو فراموش كرده؟ به همين راحتي؟ نه نمي تونستم باور كنم كه من و از ياد برده ... نه نمي تونستم باور كنم ... نه اين امكان نداشت. نگاه هاي گرمي كه هر چند وقت يه بار بهم ميكرد اينو ثابت ميكرد. اما چرا چيزي نمي گفت؟ هم عصباني بودم هم ناراحت.

كم حرف شده بودم و گوشه گير. رفتارم كاملاً نشون ميداد كه از چيزي ناراحتم. هر چي بچه ها اصرار ميكردن كه بگم « چمه» با يه لبخند زوركي ميگفتم: بابا چيزيم نيست فقط چند وقته كه مريضم. مريضي رو بهانه ميكردم تا راحتم بزارن و دست از سرم وردارن.

خسته شده بودم. دلم نمي خواست با كسي حرف بزنم و براش توضيح بدم. تو خونه هم مامانم ميگفت: سوگند تو چند وقته يه چيزيت هست. اما زبون وا نميكني بگي چي شده. من كه سر از كار تو يكي در نمي آرم.

چيزي نداشتم كه بگم. حرفي نبود كه بزنم.

چيزي كه بيشتر آتيشم ميزد رفتار عادي و طبيعي استاد معيني بود. هنوزم سر كلاسها كاملاً جدي ودقيق بود. يه غرور و جديتي تو كاراش بود كه همه رو وادار به احترام گذاشتن ميكرد. دلم نمي خواست بهش نگاه كنم. اگه دست خودم بود حتي نمي خواستم صداشو بشنوم. خيلي از دستش ناراحت و دلگير بودم و دوست داشتم كه اونم متوجه ي ناراحتيم بشه. اما اون انگار نه انگار كه چيزي ميفهمه.

سر كلاسش سعي ميكردم بهش نگاه نكنم. چيزي هم نمي نوشتم. تمام مدت سرمو مي انداختم پائين و به دستم كه روي ميز بود نگاه ميكردم.

يه بار مهسا اعتراض كردو گفت: سوگند تو چته؟ معلومه چه مرگته؟ سر كلاس استاد معيني انگار يه چيزيت ميشه. حتي استادم ناراحته از دستت. تمام مدت آروم نشستي و به ميز نگاه ميكني حتي وقتي اسمتو ميخونه سرتو بلند نميكني تا جواب بدي فقط دستتو مياري بالا. ديروز استاد همچين با ناراحتي نگاهت كرد كه من قلبم وايساد. گفتم الانه كه يه چيزي بهت بگه. خيلي مرد بود كه جلوي خودشو گرفت. اگه من بودم همچين محكم ميزدم تو سرت كه با صورت بخوري به ميزي كه اين قدر دوسش داري و نگاش ميكني. آخه تو چته سوگند؟

هيچي نگفتم. فقط رومو برگردوندم و يه طرف ديگه كه بچه ها ايستاده بودنو نگاه كردم سكوت من كفر مهسا رو در آورد.

با حرص گفت: واقعاً كه لج درآري سوگند. تو ديگه شورشو در آوردي.

ته دلم خوشحال بودم كه استاد متوجه ي ناراحتيم شده و فهميده دارم بهش بي محلي ميكنم. حقش بود تا اون باشه كه منو ناديده نگيره.

 

اون روز بايد يه كاري انجام ميدادم.بايد از يكي از استادام براي يك كاري يه نامه ميگرفتم. از صبح دنبالش بودم. همه ي كارهاي نامه رو كرده بودم و امضاي همه رو هم گرفته بودم فقط مونده بود امضاي مهندس علوي.

مشكل هم همين بود. هر جا كه ميرفتم ميگفتن پنج دقيقه زودتر اومده بودي مهندس بود. يه بار ميگفتن رفته سر كلاس. يه بار ميگفتن جلسه داره. يه با ميگفتن كارداشت از دانشگاه خارج شده تا يه ساعت ديگه برميگرده.

خلاصه اين دويدن ها تا عصري طول كشيد. ظاهراً استاد ساعت آخر كلاس داشت و بعد كلاسش با يكي از اساتيد كار داشت و يه بيست دقيقه هم اينجا طولش داد تا بياد و خلاصه كلي منو كاشته بود.

مهسا و روجا و مريم هم كه كلاس هاشون تموم شده بود و ديگه كاري نداشت دو ساعت قبل رفته بودن خونه هاشون.

دانشگاه هم ديگه كم كم داشت تعطيل مي شد. تقريباً همه رفته بودن. فقط چهارتا مستخدم و نگهبان مونده بودن و من بدبخت كه بايد حتماً همون روز امضا مي گرفتم. خيلي عصبي شده بودم. ديرم شده بود. همه رفته بودن و من تنها مونده بودم اونجا منتظر. با ناراحتي به آخرين سرويسي كه دانشگاه و ترك ميكرد نگاه كردم و تو دلم كلي بد و بيراه نثار استاد محترم كردم كه يكجا بند نيست و اينقدر منو علاف خودش كرده بود.

به ساعتم نگاه كردم از هفت و نيم گذشته بود. خدايا چي كار ميكنه اين استاد.

همون جور زير لب غرغر ميكردم كه ديدم استاد داره مياد. ذوق زده از همون فاصله سلام كردم و رفتم جلو. براش توضيح دادم كه من احتياج به امضاي ايشون دارم.

نامه رو از دستم گرفت و يه نگاه به كل صفحه كرد و امضاهاش و ديد و وقتي ديد مشكلي نداره با منت خودكارش رو درآورد و يه امضاي ناقابل پاي نامه ام كرد و برگه رو داد دستم. خيالم راحت شده بود كه حداقل زحمتم هدر نرفت و بالاخره امضا رو گرفتم.

با خوشحالي برگه رو گرفتم و از دفترش اومدم بيرون. يه نگاهي به ساعتم كردم وآهم در اومد. خدايا چقدر دير شده بود. ديگه ماشيني هم نبود. ماشين گرفتن تو اين جاده ي دانشگاه هم خيلي خطرناك بود. اما چي كار مي تونستم بكنم.

با دو خودمو به در دانشگاه رسوندم و بقل جاده ايستادم تا ماشين بگيرم. ماشين مناسبي برام نمي ايستاد. همش ماشين هاي شخصي بود و آدمهايي كه من اصلاً جرأت سوار شدن تو ماشينشونو نداشتم.

با نااميدي منتظر تاكسي بودم كه ديدم يه ماشيني از پشتم بوق ميزنه. برگشتم ديدم يه ماكسيماي مشكي پشتمه و با بوق بهم اشاره ميكنه.

فكر كردم ميخواد بره تو جاده و من سر راهشم واسه همين خودمو كشيدم كنار تا بتونه راحت رد بشه . اما انگار قصد رفتن نداشت. دوباره بوق زد.

فكر كردم مزاحمه واسه همين رومو كردم اون ور و بهش توجهي نكردم. اما دست بردار نبود. ماشينو يكم تكون داد و اومد كنارم ايستاد و گفت:خانم مهندس بفرمائيد سوار شيد من ميرسونمتون به شهر.

تعجب كردم. برگشتم ديدم استاد معيني تو ماشين نشسته. شيشه ي سمت راننده رو داده پائين و به من نگاه ميكنه. هم تعجب كرده بودم هم يه حس عجيبي داشتم. بعد اون همه موش و گربه بازي كردن و اوقات تلخي و دلخوري مي خواست بهم كمك كنه. اما من كه هنوز از دستش ناراحت بودم قصد سوار شدن نداشتم واسه همين گفتم: ممنون استاد مزاحمتون نميشم. با تاكسي ميرم.

عصباني شده بود. با عصبانيت گفت: اين ساعت تو اين جاده تاكسي پيدا نمي شه. سوار شو گفتم ميرسونمت.

خيلي عصباني بود و با صداي محكمي حرف ميزد كه راستش منو حسابي ترسوند. زير چشمي نگاهش كردم ديدم دستهاشو رو فرمون مشت كرده و چشماش و بسته كه خودشو كنترل كنه.

خواستم يه چيزي بگم و سوار نشم: مرسي خودم مي...

حرفمو قطع كرد و تقريباً داد زد: سوار شو.

از صداي بلندش ترسيدم. گفتم يه ذره ديگه وايسم منفجر ميشه. بدون حرف اضافه رفتم كه سوار ماشين بشم. در عقب و باز كردم كه استاد خيلي جدي و در عين حال عصباني گفت: من رانندتون نيستم خانم. جلو بنشينيد.

خجالت كشيدم و يكم بهم برخورد آخه همش سرم داد ميكشيد. اما چيزي نگفتم و در و بستم و در جلو رو باز كردم و رفتم نشستم تو ماشين.

همچين گاز داد كه ماشين از جاش كنده شد. سرعت ماشين انقدر زياد بود كه به پشتي صندلي چسبيده بودم حتي فرصت نكرده بودم كمربندم و ببندم. با ترس دستامو كه ميلرزيد سمت كمربند بردمو كمربندمو بستم و براي اينكه حرفي زده باشم با ترس گفتم: سلام.

يه نيم نگاهي بهم كرد و ديد دارم از ترس سكته مي كنم و الانه كه بميرم بيوفتم رو دستش.

سرعت ماشينو يكم كم كرد و آرومتر شد و آروم گفت: عليك سلام. اينو مي تونستي همون اول بگي خانم نه اينكه بزاري حسابي عصباني بشم بعد بگي.

سرمو انداختم پائين و براي اينكه صلحو برقرار كنم گفتم: ببخشيد.

يه خنده اي كرد و گفت: بخشيدم.

دوباره يه نگاهي بهم كرد و گفت: حالا خانم ميشه بگيد چرا تا حالا دانشگاه بوديد؟ فكر كنم دانشجوها خيلي وقته كه رفتن.

خيلي كوتاه گفتم: كار داشتم.

ابروش رو بالا انداخت و با يه شيطنتي تو صداش دوباره پرسيد: خب چه كاري داشتين؟ اونم تا اين موقع. ميشه به منم بگيد؟ آخه دارم از فضولي ميميرم.

از لحن حرف زدنش خندم گرفته بود .يه نگاه بهش كردم. الان كه كنارش نشسته بودم و از نزديك ميديدمش بيشتر حس ميكرم كه يه پسر جوون و شيطونه نه يه استاد جدي. با اون هيبت و جديتي كه تو كلاس داره آدم فراموش ميكنه كه اختلاف سني زيادي باهاش نداره. فكر ميكني با يه مرده چهل ساله طرفي. اما الان مثل يه پسر بچه ي شيطون و در عين حال فضول شده بود.

منم كه خسته بودم و سردرد و دلم باز شده بود بدون اينكه بفهمم با كي دارم حرف ميزنم مثل اينكه دارم با صميمي ترين دوستم دردودل مي كنم تند تند شروع كردم به حرف زدن:

چه مي دونم والله ... از صبح تا حالا لنگه يه نامه و يه امضام. از صبح دنبال مهندس علوي دارم ميدوام. اما نيست. يا جلسه، يا كلاس، يا بيرون، خلاصه منو كشته تا بيست دقيقه ي پيش منتظرش بودم كه آقا تشريف بيارن. آقا مثل علي بي غم شاد و خوشحال سلانه سلانه راه ميرفتن انگار نه انگار كه من بدبخت از صبح تا حالا مثل سگ پا سوخته وايسادم سرپا منتظر ايشون اومدن و بعد كلي منت و چشم و ابرو اومدن نامه رو امضا كردن. بعد هم همچين نگاهم كرد انگار واسم كوه كنده. كفرمو در آورده بود. اگه يكم بيشتر تو دفتر ميموندم حتماً خفش ميكردم.

حرفم كه تموم شد از سر آسودگي يه نفس بلند كشيدم. يه دفعه به خودم اومدم ديدم استاد بلند بلند و از ته دلش داره ميخنده. تازه يادم اومد اين حرفا رو به كي زدم. سكته كردم. با دست محكم جلوي دهنم و گرفتم كه چيز اضافه تري نگم و كارو از اين خرابتر نكنم.

براي اينكه يه جوري قضيه رو ماست مالي كنم به خودم فشار آوردم و به زور گفتم: واي استاد ببخشيد اصلاً حواسم نبود كه دارم با شما حرف ميزنم. تورو خدا هر چي گفتمو فراموش كنيد.

همون جور كه ميخنديد با بدجنسي گفت: چي رو فراموش كنم؟ اين كه مي خواستي مهندس علوي رو خفه كني؟

من: واي استاد خواهش ميكنم.

داشتم قبض روح ميشدم اگه بدجنسي مي كرد و ميرفت حرفامو به استاد علوي مي زد بدبخت بودم ترم آخري اخراج مي شدم. هرچي نباشه اينا همكار بودن . همكاره رو ول نمي كرد بياد من دانشجوي بيچاره رو بچسبه كه. از ترس داشتم مي لرزيدم و مثل گچ سفيد شده بودم. معيني همون جور كه مي خنديد يه نگاه بهم كرد و وقتي رنگ و روم و لرزش بدنمو ديد با تعجب و دستپاچه و هول گفت:

استاد: خواهش براي چي؟ چرا اين شكلي شدي. دختر آروم باش الان سكته مي كني ها. باشه باشه من چيزي به كسي نمي گم. اصلاً انگار نه انگار كه اين حرفها رو شنيدم.

من: واقعا" ؟

استاد : آره بابا نميگم.

من كه خيالم راحت شده بود يه نفس بلند كشيدم و آروم تو جام نشستم.

استاد:اما جدي خيلي با حال بود. خوشم اومد و كلي هم خنديدم.

خيلم راحت شده بود. داشتم به استاد نگاه ميكردم كه داشت از ته دلش مي خنديد. يه دفعه شروع كرد به سرفه كردن. اونقدر سرفه كرد كه قرمز شد. ماشينو يه گوشه پارك كرد. سرفه اش بند نميومد. با ترس بهش نگاه ميكردم و نمي دونستم چي كار كنم مي ترسيدم از سرفه ي زيادي خدايي نكرده خفه بشه. كاملاً به سمت استاد برگشته بودم و با نگراني نگاهش ميكردم. يه دفعه ديدم داره از بيني اش خون مياد. خودش اصلاً نفهميد يعني اين سرفه ي لعنتي نمي گذاشت چيزي حاليش بشه ...

نمي دونستم چي كار كنم. يه نگاه به دورو برم كردم و جعبه ي دستمال كاغذيو روي داشبورت ديدم. با عجله يه چند تا دستمال از توش ورداشتم. يه نگاه به مهران كردم. سرفه اش بند اومده بود اما هنوز دستش جلوي دهنش بود و خم شده بود. داشت سعي ميكرد نفس بگيره.

با احتياط خودمو كشيدم جلو خيلي آروم گفتم: مهران اجازه ميدي؟

با چشماي بي رمقش يه نگاهي به من كرد و هيچي نگفت. كمكش كردم تا به صندلي تكيه بده و سرش و با دست بالا گرفتم و آروم آروم با دستمالها سعي كردم خون هاي رو صورتشو پاك كنم اما نمي شد. خون ريزي هنوز بند نيومده بود. اگه همين جوري پيش مي رفت تمام لباسش هم خوني ميشد.

چند تا دستمال ديگه برداشتم و گذاشتم روي بينيشو نگه داشتم. دستمالها از خون پر شده بود. يه دو سه دقيقه بعد دستمو برداشتم ديدم خونريرزي بند اومده. يه نگاهي به داخل ماشين كردم و يه بطري آب معدني ديدم. درشو باز كردم و به مهران كمك كردم يكم ازش بخوره. مثل يه پسر بچه ي حرف گوش كن به حرفهام گوش ميكرد. شايدم جوني براش نمونده بود كه مقاومت كنه.

با چند تا دستمال كه با آب خيسشون كرده بودم شروع كردم به پاك كردن صورتش. وقتي تو اون حال ديدمش دلم ريش ريش شد. خيلي سعي كردم خودمو مقاوم و قوي نشون بدم اما ديگه نمي تونستم. همون جور كه صورتشو پاك ميكردم ريز ريز اشكام سرازير ميشد.

مهران با چشمهاي ناراحت بهم نگاه ميكرد. به خودم اومدم ديدم مهران دستشو گذاشته روي دستمو و با دست ديگش اشكامو پاك مي كنه.

با صداي ضعيفي گفت: گريه نكن سوگند. خواهش ميكنم. گريه نكن. هيچ وقت دلم نمي خواست ناراحتت كنم. اما هميشه باعث ميشم اشكت در بياد.

خدايا داشت اعتراف ميكرد. بعد اين همه مدت داشت قبول ميكرد كه من راست ميگم. اون مهران بود. مهران من. با اينكه خيلي سعي كرده بود اما نتونسته بود گولم بزنه. تو چشماش نگاه كردم تا شايد بفهمم علت اين همه پنهان كاري چيه؟ اما وقتي چيزي دستگيرم نشد با بغض گفتم:

"چرا مهران؟ چرا؟ چرا هيچي نگفتي؟ چرا با اينكه پيشم بودي سعي ميكردي خودتو ازم دور كني؟ چرا سعي ميكردي بهم بقبولوني كه اشتباه ميكنم و حسم غلطه؟ چرا؟"

بغضي كه گلومو فشار مي داد ديگه اجازه نداد بيشتر از اين ادامه بدم. فقط با چشماي اشكي بهش خيره شده بودم. همون جور آروم بهم نگاه ميكرد وصورتمو ناز ميكرد.

مهران: به خاطر خودت. نمي خواستم اذيت بشي. بهت گفته بودم فراموشم كن. اما خودم نتونستم فراموشت كنم. وقتي از آلمان برگشتم مي دونستم وقت زيادي ندارم. دكتر هاي اونجام نتونستن برام كاري بكنن. نمي خواستم برگردم و دوباره باعث رنجت بشم. اما هيچ وقت صدات و نگاهتو از يادم نمي رفت. تنها دليلي كه مي تونست سرپا نگهم داره تو بودي سوگند. واسه همين اومدم اينجا تا كنارت باشم و مراقبت. مي خواستم كمكت كنم تا به چيزايي كه مي خواي برسي. اومدم و شدم استادت. بهت سخت ميگرفتم تا بيشتر درس بخوني. مي دونستم كه بايد حس درس خوندنت بياد تا بري سراغش واسه همين سعي كردم با سخت گيري هام مجبورت كنم. دعوات ميكردم و مي خواستم با جري كردنت باعث شم درس بخوني. فكرم كنم موفق شدم. تو عالي بودي سوگند. مي دونم همه ي تلاشتو كردي. حالا احساس ميكنم بي استفاده نبودم و زنده موندنم حتي براي يه مدت كوتاه بي دليل و انگيزه نبوده. با اينكه همه ي تلاشمو كردم كه تو منو نشناسي اما تو زرنگ تر از اون چيزي بودي كه فكرشو ميكردم. وقتي بار اول تو دفترم منو به اسم صدا كردي خشكم زد. مي خواستم خودمو لو بدم و با صداي بلند بگم «آره. آره عزيزم منم مهران» اگه خانم محمدي يكم ديرتر سر مي رسد حتماً خودمو لو ميدادم. اما خدارو شكر به موقع اومد و منم دهنمو بستم. نمي خواستم عذابت بدم. اين كه نزديكت باشم ولي از دور نگاهت كنم خيلي زجر آور بود ولي به خاطر تو تحمل كردنش شيرين ميشد. فقط مي خواستم نزديكت باشم. نمي خواستم عذاب بكشي. من اين حقو نداشتم تو رو تو دردام سهيم كنم."

صورت هر جفتمون از اشك خيس شده بود. دلم مي خواست فقط نگاهش كنم. نمي خواسم چيزي بگم. همين كه كنارش بودم آروم بودم. نمي دونم چقدر طول كشيد تا به خودمون اومديم. هوا تاريك شده بود و ما نزديك شهر كنار جاده بوديم.

مهران انرژيشو بدست آورده بود و حالش بهتر شده بود. يه لبخند شيرين بهم زد و گفت: فكر كنم ديگه بايد بريم حتماً مامانت كلي نگرانت شده. ساعت از هشت ونيم گذشته.

با تعجب يه نگاه به ساعت كردم و ديدم راست ميگه. نمي دونستم چه جوري زمان به اين سرعت گذشته. مهران با دستمال صورتشو تميز كرد و خون و اشكها رو پاك كرد. يه دستمالم سمت من گرفت و گفت:

بيا بگير.صورتتو پاك كن سوگند نمي دوني چقدر خنده دار شدي.

با تعجب بهش نگاه كردم و چيزي از حرفش نفهميدم.

يه نگاه به آينه ي ماشين كردم و از چيزي كه مي ديدم ترسيدم. به خاطر گريه هايي كه كرده بودم تمام آرايشم بهم ريخته بود. پاي چشمم سياه شده بود و بس كه دماغمو بالا كشيده بودم دماغم قرمز شده بود. حالا تصور كنيد دو تا چشم و يه دماغ قرمز يه صورت راه راه سياه شده با يه لب رنگ پريده چه قيافه اي ميشه.

تند تند صورتمو تا جايي كه ميشد پاك كردم و زير لب همش غر ميزدم.

من: واي خدا چ ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۰
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 7

آروم از آب بيرون اومديم. قيافه هامون حسابي ديدني شده بود. هر دو خيس از آب بوديم و آب از سرورومون مي چكيد.

من: استاد معيني نمي ترسيد يكي از شاگرداتون شما رو به اين شكل و شمايل ببينه؟

مهران: نه، مگه من آدم نيستم؟ منم آب دوست دارم. بعدشم من مي تونم توبيخشون كنم كه الان نزديك امتحاناست به جاي درس خوندن اينجا چي كار مي كنن؟

من: تو روت خيلي زياده.

با شيطنت بهم خنديد. يكم نشستيم تا خشك بشيم و بعد مهران رفت تا دوتا آبميوه بگيره. رفتم جلوي دريا ايستادم و زل زدم به آبي بي انتها. اون قدر محو دريا و افكارم بودم كه اصلاً متوجه ي اومدن مهران نشدم.

مهران: به چي اينقدر دقيق نگاه ميكني؟

با صداي مهران يه تكوني خوردم و برگشتم بهش لبخند زدم و گفتم: به خاطره ها، به آرزوها، روياها و ...

مهران با گنگي سرشو تكون داد.

من: مي دوني چقدر آرزو داشتم با تو بيام اينجا؟ با تو به دريا نگاه كنم؟ تموم اون شبا و روزايي كه ميومدي اينجا دوست داشتم كنارت باشم، كه بگم هميشه باهاتم كه تنهات نمي زارم كه دريا اونقدر ها هم بد نيست. شايد غم اون بيشتر از ماها باشه. فكر ميكني دريا دوست داره جون آدما رو بگيره؟

مهران: نمي دونم ... منو كه نخواست.

بهش نگاه كردم. تو خاطره هاش غرق بود و چشم دوخته بود به دريا. يه غمي تو صورتش نشسته بود.

من: من كه ازش ممنونم.

مهران با تعجب برگشت و بهم نگاه كرد و همون جور با گيجي گفت: از دريا؟ چرا؟

بهش نزديك شدم و درست تو چشماش نگاه كردم و گفتم: چون تو رو به من داد. چون اجازه داد باشي و من پيدات كنم. چون الان پيش مني.

تو چشماش محبت و غم و شادي با هم بود. چشماي عجيبي داشت همه ي احساسات با هم و كنار هم تو چشماي اون جمع بودن. دستشو دراز كرد و دستمو گرفت. همون جور كه بهم نگاه ميكرد خيلي آروم گفت: قدم بزنيم؟

با لبخند جواب مثبت دادم و دوتايي با هم كنار ساحل قدم زديم. دستم هنوز تو دستش بود. شايد اون روز يكي از قشنگترين روزاي زندگيم بود كه براي هميشه برام موند.

 

 

هنوزم با بياد آوردن اون روز تنم گرم ميشه و خون تو رگهام جريان پيدا ميكنه.

كلاسها تعطيل شده بود و همه در تب و تاب آخرين امتحاناي ترم بودن. آخرين امتحانايي كه توي اين دانشگاه داشتيم.ديگه داشت تموم ميشد و تا يك ماه ديگه تمام چهار سال عمري كه توي دانشگاه گذرونديم به خاطره ها پيوست.همه تلاش ميكردن حسابي درس بخونن و اين ترم آخر معدلشونو بالا بيارن.منم به زور مهران يه كله ميخوندم.برام برنامه ريخته بود و مجبورم ميكرد كه از برنامه اش پيروي كنم.اگه كاري رو كه گفته بودم انجام نمي دادم كلي ناراحت ميشد و حسابي دعوام ميكرد و من از ترس دعوا كردنش حسابي درس ميخوندم.وقتهاي بيكاريم.بهم زنگ ميزد و كلي باهام حرف ميزد و منو ميخندوند و بهم انرژي ميداد تا براي ادامه ي درس خوندن آماده بشم.

به لطف مهران براي اولين بار تو تمام زندگيم تمام درسها مو تو فرجه ها خوندم و براي امتحان آماده شدم.روز امتحان رسيد و من مطمئن سر جلسه رفتم.قبل از امتحان مهران بهم پيام داده بود تاآروم شم و گفته بود برات دعا ميكنم.بي نگراني برو سر جلسه. من كنارتم.

هيچ چيز به اندازه ي ديدن مهران سر جلسه امتحان بهم آرامش نمي داد. اين كه بدونم كنارمه و نگرانمه خيلي معركه بود. با يه لبخند شيرين دعوت به آرامشم ميكرد و من با اعتماد به نفس و بي نگراني امتحان رو برگزار مي كردم.

امتحانا يكي يكي برگزار ميشد و من برخلاف ترم هاي قبل شاد و خندان از سر جلسه بيرون ميومدم. لبخند اميد بخش مهران و دعاهاش و برنامه ي فوق العادش جواب داده بود و من از همه ي امتحانا راضي بودم و نمره ها هم نشون مي داد كه تلاش ما بي نتيجه نبود.با تمام وجود از مهران ممنون بودم.عشق و محبت زيادش كه هر لحظه با تمام سلولهام حسش مي كردم زندگيمو رويايي كرده بود. و من به خاطر اين همه شادي از خدا ممنون بودم.

روزهام با بودن مهران شيرين تر شده بود.هر روز چند ساعت با هم حرف ميزديم و اگه دانشگاه بوديم سعي ميكرديم از دور هم كه شده همو ببينيم.دوست نداشتم اون لحظه ها ي خوب هيچ وقت تموم بشه.اما مي دونستم كه وقت زيادي نداريم.وضيعت جسمي مهران خوب نبود.نسبت به بار اولي كه ديده بودمش خيلي لاغرتر شده بود.خون دماغ شدنش هم بيشتر و شديدتر شده بود و سرفه هاي وحشتناكي ميكرد جوري كه حس ميكردم هرآن ممكنه حنجرش پار هبشه.

مهران دوست نداشت من مريضيش رو ببينم.هر بار كه جلوي من خون دماغ ميشد خيلي سريع روشو ازم برميگردوند و سعي ميكرد تنهايي جلوي خونريزي رو بگيره.از اين كارش دلم ميگرفت دوست نداشتم تنهايي زجر بكشه.دوست داشتم كنارش باشم و بهش دلداري بدم و آرومش كنم.بگم خدا بزرگه.اما مي دونستم آدمي تو شرايط اون به هيچ كدوم از اين حرفها اعتقادي نداره.هميشه ميگفت از اين كه عمرم داره تموم ميشه خوشحالم چون ميرم پيش خانوادم.ولي عذاب ميكشم كه تورو ناراحت ميكنم.مي دونم به خاطر من خيلي اذيت شدي و ميشي.حاضر بودم هرچي دارم بدم تا تو يه جوري فراموشم كني. اما نمي دونم چرا نمي شه. خودت نمي خواي و اين تنها دليل عذاب وجدان داشتن منه.

با اين حرفهاش به دلم آتيش ميزد.بغض ميكردم و اشكم در مي اومد. خيلي دل نازك شده بودم.طاقت عذاب كشيدنش رو نداشتم اما طاقت دوري و بي خبري رو هم نداشتم.حاضر بودم واسه هميشه عذاب بكشم اما يك لحظه ازش بي خبر نباشم. مهران شده بود همه ي دنياي من و خودش اينو نفهميده بود.

بازم هر چند وقت يكبار بهم ميگفت: سوگند هنوزم دير نشده بيا و همه چيز رو فراموش كن فراموش كن كه مهراني بوده.

منم با سماجت و بغضي كه تو گلوم گير كرده بود و داشت خفم ميكرد

مي گفتم: نه، نه، نه. چه طور فراموشت كنم؟ چه طور مهران، استاد معيني و تمام خاطره ها ولحظه هامو فراموش كنم؟ اگه تموم دانشجوهايي كه باهات بودن تونستن خاطره ي استاد معيني رو فراموش كنن منم مي تونم مهران معيني رو فراموش كنم.

دوست داشتم جيغ بكشم و مهران و وادار كنم كه ديگه در مورد اين موضوع حرف نزنه اما چند وقت بعد كه دوباره جلوي من حالش بد ميشد بازم اين بحث مسخره رو پيش ميكشيد.

شبا تو تاريكي اتاقم براش دعا ميكردم. نمي دونستم چه دعايي بايد بكنم.بگم «اي خدا مهرانم رو شفا بده» مي دونستم كه خودش نمي خواد.مدتها بود كه اميد به زندگي درش مرده بود و اميدي به بهبوديش نداشت فقط معجزه مي تونست شفابخش باشه.خودش هميشه به شوخي ميگفت: من كوپنم رو براي يكي ديگه خرج كردم.خدا ديگه بهم كوپن شفا نمي ده.

و بعد خودش با صداي بلند مي خنديد.تنها اميدش رفتن و رسيدن به خانوادش بود.

فقط مي تونستم دعا كنم« خدايا بهش آرامش بده»

دلم مي خواست گريه كنم زار بزنم براي مهران،براي خانوادش، براي جونيش،براي دل خودم.براي خودم كه مي دونستم وارد چه بازي شدم و بازم پيش مي رفتم.مي دونستم آخر اين ماجرا اوني كه همه چيزش و مي بازه منم.من مي مونم و كلي خاطره كه هيچ وقت پاك نميشه.

دانشگاه تموم شد و يه دوره ي خيلي مهم زندگيم به آخر رسيد.دل كندن از دانشگاه و مخصوصاً بچه هايي كه چهار سال هر روز با هم بوديم خيلي سخت بود.براي همين بچه ها تصميم گرفتن براي به ياد ماندني كردن دوره ي دانشگاهمون يه سفر دو روزه با همكلاسي ها بريم و از چند تا از استادام هم دعوت كرده بودن كه همراهمون بيان.مهران هم جزويي از اونها بود.

پدرم كلاً با اردوي دانشجويي راحت نبود و خوشش نمي ياد.دفعه ي اولي كه موضوع رو بهش گفتم خيلي جدي گفت: نه .

و بعد بدون اينكه اجازه بده من چيزي بگم گذاشت و رفت.

يادمه دوروز تموم گريه كردم و به هركس كه مي تونستم متوسل شدم كه بابا رو راضي كنه.اين وسط مهران دلداريم مي داد و ميگفت: خب پدرته.حق داره نگرانت ميشه.ازش ناراحت نباش.

اما من اصلاً دلم نمي خواست اين آخرين لحظات بودن تو جمع دانشجويي رو از دست بدم خلاصه بعد از دو روز اشك و آه . زاري بابا با كلي نارضايتي و اوقات تلخي رضايت داد. اما حتي صبح روز حركتم خون به جيگرم كرد كه«من راضي نيستم تو بري.اما خودت خودسر شدي و مي خواي بري.و اين جوري ماها رو اذيت ميكني.»

با اشكي كه تو چشمام جمع شده بود سوار اتوبوس شدم و كنار مهسا نشستم و مهسا با ديدن حالم دلداريم مي داد و بغلم ميكرد و سعي در آروم كردنم داشت.يه ساعتي بعد همه چيزو فراموش كرده بودم و تو جمع بچه ها شاد مي خنديدم.

چند ساعتي تو راه بوديم تا رسيديم به نور.يكي از بچه ها كه خودش اهل نور بود راهنمامون شد و آدرس داد اتوبوس بچه ها و ماشين استادها همه گوش بفرمان همون پسر كه اسمش اردلان احمدي بود داده بودند و دنبال اون راه افتاده بودن.

بعد از يك ربع رسيديم به يه ويلاي بزرگ كنار جنگل.گويا ويلاي يكي از آشناهاي آقاي احمدي بود و ايشون زحمت كشيده بودن و دو روز ازشون ويلا رو اجاره كردن.

بچه ها يكي يكي با شور وهيجان وسروصدا از اتوبوس پياده مي شدند و با ديدن مناظر اطراف ذوق زده هر كدوم به سمتي مي رفتن.

با اينكه خودم يچه ي جنگل و دريا بودم اما باز هم با ديدن سبزي جنگل به هيجان مي يومدم جو بچه ها هم مزيد بر علت شده بود كه از ته دلم احساس شادي كنم.واقعاً دو روز اشك ريخن به بودن تو يه همچين جايي مي ارزيد.

مهران: خوش ميگذره.

از جام يه متر پريدم هوا و با حالت شوك زده برگشتم ديدم مهران داره بهم مي خنده.

خنديدم و گفتم: خيلي،حيف بود نمي اومدم اينجا.

چشمكي زدم و رفتم وسايلمو از ماشين بيرون بيارم.

ويلا دو طبقه بود و طبقه ي دوم دوتا راه ورودي داشت يه راه از بيرون ساختمون كه پله مي خورد و ميرفت به طبقه ي دوم و يكي از داخلي سالن ويلا.

آقاي لرستاني كه مسئوليت اين لردوي دو روزه رو قبول كرده بود بچه ها رو تقسيم بندي كرد و قرار شد كه خانم ها طبقه ي بالا باشن وآقايون طبقه ي پائين.جلوي ورودي سالن هم يك پرده زده بوديم كه دو تا طبقه كاملاً از هم جدا بشن.

با سروصدا وسايلمونو برديم تو ويلا و توي سه تا اتاق تقسيم شديم .من و مهسا و روجا و مريم و هنگامه و الناز با هم توي يه اتاق جا گرفتيم.

سريع وسايلمونو يه گوشه اي گذاشتيم و اومديم يرون تا يه قدمي تو جنگل بزنيم.دوربين رو برداشته بوديم و تند تند در مدلها و ژست هاي مختلف از خودمون عكس ميگرفتيم.يكم بعد ديدم بقيه ي بچه ها از دختر و پسر گرفته تا استادا از ويلا بيرون اومدن و دسته دسته تقسيم شدن و هر كدوم از يه طرف وارد جنگل شدن.به زور و خواهش قبل رفتنشون نگهشون داشتيم تا چند تا عكس بگيريم.وقتي مي خواستيم با مهران و استاد حميدي و استاد اميري عكس بگيريم مهران اشاره اي بهم كرد كه يعني كنار من وايستا.زيرزيركي بهش خنديدم و وقتي همه جمع شدن دور استادا آروم رفتم و كنار مهران خودمو جا كردم.يه چند نفر اين طرف و اون طرف سه تا استادا ايستادن و چند نفرم خم شدن ونشستن تا عكس بگيريم.پسري كه پشت دوربين بود مدام ميگفت:" بچه ها بخنديد و آماده باشيد الان عكس ميگيرم" اما هر بار يكي از بچه ها مي گفت:نه، نه صبر كن.بعد خودش و مرتب ميكرد.خلاصه يه دو دقيقه طول كشيد تا بتونيم عكس بگيريم.همه آماده چشمون به دوربين بود و لبخند رو لبام بو كه يه حسي مثل جريان الكتريسيته به بدنم وصل شد.

مهران از فرصت استفاده كرده بود و وقتي ديده بود همه چشمشون به دوربينه دستشو انداخته بود دور كمرم و منو به خودش نزديكتر كرده بود.

از خجالت و ترس اينكه يكي ماها رو ببينه صورتم سرخ شده بود. اما از ترس چيزي نگفتم. عكسو كه گرفتيم همه خنديدن و از استادا تشكر كردن منم سريع خودمو كشيدم كنار.تو يه لحظه كه بقيه حواسشون نبود خيلي آروم به مهران گفتم: شيطونيت گرفته؟ دم آخري مي خواي تابلو بشيم اونم جلوي اين همه آدم؟

فقط خنديد و نگاه شيطونشو بهم دوخت.ديگه هيچي نتونستم بگم.مهسا اومد و دستمو كشيد و من و با خودش برد.مهرانم رفت پيش استاداي ديگه.

خلاصه تا ظهر راه رفتيم و عكس گرفتيم.وقتي حسابي گشنمون شد برگشتيم سمت ويلا.ديديم يكي دوتا از پسرها با يكي از استادا رفتن برامون ناهار گرفتن همه با خوشحالي يه هورا براشون كشيديم و رفتيم توي ساختمون و بساط ناهار رو پهن كرديم.

بعد ناهار خانم ها وآقايون هر كدوم رفتن تو طبقه و اتاق خودشون تا يكم استراحت كنن.

نيم ساعتي بود كه تو اتاق بودم.همه خوابيده بودن اما من از زور شيطوني و انرژي زياد خوابم نمي برد.خيلي سعي كرده بودم با اذيت كردن مهسا و ورجا و مريم نگذارم اونام بخوابن اما نشد.تنها دراز كشيده بودم و به سقف نگاه ميكردم كه احساس كردم گوشيم لرزيده.سريع خوابيدم رو گوشي و يه نگاه كردم ديدم مهران پيام داده كه: بيداري؟ من دلم مي خواد تو جنگل قدم بزنم اگه تو هم مياي تا پنج دقيقه ي ديگه كنار اتوبوس مي بينمت. 

    

   

ذوقي كردم و سريع پاشدم و لباس پوشيدم و يواش يواش از بين بچه ها گذشتم و با كمترين صدايي كه مي تونستم درو باز كردم و اومدم بيرون.تندي از پله ها پائين اومدم و رفتم سمت اتوبوس ديدم مهران يه تيپ اسپرت قشنگ زده و ايستاده كنار اتوبوس. بس كه مرتب و با كت و شلوار ديده بودمش. تيپ جديدش برام تازگي داشت.يه سوتي كشيدم و گفتم: چه ماه شديد استاد.خنديد و گفت:ماهي از خودتون خانم. حالا بيا زودتر بريم توجنگل تا كسي ما دو تا رو با هم نديد.بعد همون جور لبخند زنان دو تايي رفتيم تو جنگل.همون جور كه مي رفتيم جلو باهم حرف مي زديم.

مهران خوشحال بود كه تونسته بود با دانشجوهاش بياد مسافرت دو روزه مي گفت: خيلي وقت بود كه توي يه جمع شاد و صميمي نبوده.

همون جور داشتيم راه ميرفتيم و حرف مي زديم كه يه دفعه ديدم مهران خم شد و شروع كرد به سرفه كردن. با اينكه بار اولي نبود كه سرفه كردنش رو ميديدم اما بازم مثل هميشه ترسيدم. تنها چيزي بود كه نمي تونستم بهش عادت كنم.

آروم پشتشو ماليدم تا سرفه اش كمتر بشه اصلاً نمي دونستم چي كار كنم حتي نمي دونستم كاري كه مي كنم تأثير داره يا نه. با نگراني بهش نگاه كردم كه ديدم در حين سرفه كردن اخم كرده. دستي كه جلوي دهنش بود سريع رفت بالا و جلوي بينيش رو گرفت يه دفعه صاف ايستاد و سرش و بالا گرفت دوباره خون دماغ شده بود. هر بار شديدتر از دفعه ي قبل بود. دست بردم تو جيبم و چند تا دستمالي كه توش بود و درآوردم و گذاشتم رو بيني مهران. بازوش و گرفتم و گفتم: بيا اينجا كنار اين درخت بشين. زودي بند مياد.

با اين كه خودمم به حرفي كه ميزدم ايمان نداشتم. فقط گفتم تا حرفي زده باشم. مهران و بردم سمت يه درخت و نشوندمش. خودم هم جلوش زانو زدم وسرشو بالا گرفتم تا خون ريزيش بند بياد. مهران چشماشو بسته بود.

يكم كه گذشت خونريرزي بند اومد. با دستمالهاي تميز باقي مونده تو جيبم صورتشو پاك كردم. يه دفعه مهران دستمو كه رو صورتش بود و گرفت و آروم چشماشو باز كرد. با نگاهي كه توش ناراحتي موج ميزد بهم زل زد وگفت: سوگند تا كي مي خواي اين كارو بكني؟ خسته نشدي؟ من به جاي تو خسته ام ديگه تحملم تموم شده. خدايا زودتر تمومش كن. ديگه طاقت عذاب كشيدنو ندارم سوگند. هر بار كه اين جوري ميشم مي فهمم كه چه زجري ميكشي. خدايا كاش به حرفم گوش مي دادي. سوگند دلم نمي خواد منو اين جوري ببيني. بيا تمومش كنيم.

بي تفاوت دستمو از تو دستش بيرون كشيدم و دوباره مشغول پاك كردن خونها روي صورتش شدم. هر بار كه اين حرفو ميزد دلم آتيش ميگرفت و بي اختيار بغض ميكردم و اشك تو چشمام جمع مي شد .آروم آروم شروع كردم به زمزمه كردن يه شعري. كه هميشه اين موقع ها يادم ميومد وقتي مهران حرف از جدايي مي زد.

عطش بودن با تو،تو دلم كاشته جوونه

چشم من مرگ دلم رو از تو چشم تو خونده

ترو از من،من و از تو اگه آسمون بگيره

توي دشت خشك سينم عشق پاك نميميره

بيا تا براي غم جايي نباشه

شايد امروز بره فردايي نباشه

بيا تا براي غم جايي نباشه

شايد امروز بره فردايي نباشه

التهاب و تشنه مردن رسم اين دنيا همينه

تا بجنبي جاي قلبت خالي مونده توي سينه

نداره طاقت و تاقي گلي كه نداره گلدون

آخه آرزوي آدم آخ چه آسون ميشه ويرون.

بيا تا براي غم جايي نباشه

شايد امروز بره فردايي نباشه

با بغض رو به مهران گفتم: مهران شايد ديگه فردايي نباشه. خواهش مي كنم.

ديگه اشكم داشت در مي اومد. كنترولي روي اشكام نداشتم. قطره قطره اومده بود روي گونه هام. مهران دستشو دراز كرد و اشكامو يكي يكي پاك كرد و بعد چيزي و گفت كه با تمام وجود مي خواستم از دهنش بشنوم.

مهران: دوستت دارم. مهم نيست كه چقدر سعي كردم جلوش و بگيرم و ازت دور باشم اما نشد. سوگند من جسارت كردم و عاشقت شدم. اعتراف مي كنم از همون روز اولي كه دور ميدون با دوستت ديدمت عاشقت شدم و قتي داشتي دورو برت و نگاه مي كردي و دنبال ماشيني كه قرار بود كادو هاتو بياري مي گشتي. همون موقع كه كادو به دست بي تفاوت از كنارم رد شدي و سوار تاكسي شدي. نمي دوني اون موقع چه حالي داشتم. چقدر خودمو كنترل كردم كه جلو نيام و خودمو نشندم. دوست داشتم همون موقع بيام و بگم سوگندم من مهرانم. دوست داشتم بغلت كنم سفت فشارت بدم شايد زندگي تموم شدم بر مي گشت. شايد خدا به خاطر ما از من مي گذشت. اما نمي تونستم. تو هيچي از من نمي دونستي تو بايد مي فهميدي كه من موندني نيستم. من يه مسافرم كه لياقت با تو بودن و ندارم يعني اصلا" زمانش و ندارم. نبايد تو رو وارد زندگي پر از عذاب خودم مي كردم. همه ي اميدم اين بود كه تو بعد خوندن نامه ام ديگه جوابمو ندي ديگه نخواي حتي صدامو بشنوي اما وقتي زنگ زدي وقتي گفتي مي خواي اميدم بشي وقتي مي خواي كنارم باشي تا با هم بجنگيم انگار دنيا رو بهم دادن اما وقتي يادم اومد كه فقط باعث عذابتم خواستم خودم تموم كنمو اما نشد خواستم به خاطر تو درمان شم اما نشد ديگه راهي براي با تو بودن نبود. اما من مي خواستم تو رو ببينم حتي اگه تو هيچ وقت من و نمي ديدي. مي خواستم كنارت باشم حتي اگه تو هيچ وقت نمي فهميدي. مي خواستم تو موفقيتت سهمي داشته باشم حتي اگه شده به عنوان يه استاد جدي. اما تو، بازم تو سوگند با اين دقتت با اين چشمات و با اين حافطت من و شناختي اونم وقتي كه تمام سعيم و مي كردم كه كنارت باشم اما دور از تو. دفعه ي اول كه تو دانشگاه پشتت به من بود و داشتي واسه انتخاب واحد با دوستات بحث مي كردي شناختمت. از حرف زدنت. از دور شناختمت. تو تنها كسي بودي كه من حتي از فاصله ي هزار متري حتي از پشت بدون اينكه مستقيم ببينمت مي شناختمت. مي تونستم حست كنم. واي اون لحظه اي كه شك زده با نگاه متعجبت ماتت برده بود و حتي نفهميدي چي ازت پرسيدم دوست داشتم بپرم و ماچت كنم بس كه خواستني شده بودي. اونقدر دلتنگت بودم كه هيچي برام مهم نبود نه اينكه تو هنوز من و نميشناختي نه اينكه اينجا دانشگاهه نه اينكه سه تا دوستت دارن باتعجب نگاهم مي كنن. چقدر سخت بود كه راحت از كنارت رد شم و نگاهت و پشت سر خودم حس كنم. بماند كه سر كلاسا چه عذابي مي كشيدم. سوگندم اگه تا الان دووم آوردم فقط و فقط به اميد تو بود به خاطر حضور تو به خاطر با تو بودن.

تنم گرم شده بود صورتم داغ كرده بود. شنيدن اين حرفها از مهران اين همه اعترافات. زبونم بند اومده بود. يه جرقه تو ذهنم اومد، مهران من و ديده بود مدتها قبل، بدون اينكه من بفهمم. و من تمام اين مدت با يه صدا زندگي مي كردم بدون تجسم يه آدم. با دلخوري به مهران نگاه كردم و با ناراحتي گفتم: مهران خيلي بي انصافي خيلي... تو من و ديدي اما من ... خيلي بدي ...

با ناراحتي و يكمم عصبانيت مشتهاي گره كردمو به سينه ي مهران مي كوبيدم تا شايد اين بي انصافي يكم جبران بشه اما وقتي لبخند خوشحال مهران و ديدم عصبانيتم دوبرابر شد به صداي جيغي گفتم: مهران خيلي بي انصافي ... خيلي ... من ... من ...

دنبال يه كلمه ي مناسب براي توصيف اين بي عدالتي مي گشتم كه يهو مهران باهمون لبخندش دستام و كه به سينش مشت مي كوبيدم و گرفت و با يه حركت من و به سمت خودش كشيد و ...

فقط تونستم چشمامو ببندم و داغي لبهاش و رو لبهام حس كنم. خدايا اين چه حس لذت بخشي بود. يه حس شيرين همراه با يه ترس و نگراني. نگراني براي از دستدادن مهران براي اينكه ممكنه اين اولين و آخرين بوسه ي ما باشه. با اين فكر ناخوداگاه دستام بالا اومد و رو صورت مهران قرار گرفت دستم و تو موهاش بردم و دلم نمي خواست ازش جدا شم. انگار مهرانم همين فكر و حس و داشت چون اونم با يه حركت كمرمو گرفت و بيشتر به سمت خودش كشيد. نمي دونم چقدر طول كشيد فقط مي دونم كه ديگه نفس كم آورديم . آروم از هم جدا شديم. خجالت مي كشيدم بهش نگاه كنم. سرمو انداخته بودم پايين هنوز تو بغل مهران بودم. مهران آروم چونه امو گرفت و سرمو بالا آورد.

مهران: سوگندم به من نگاه كن.

تو چشماش نگاه كردم. يه نگاه مهربون با كلي محبت و عشق.

مهران بالبخند عميقي تو چشمام زل زده بود.

مهران: سوگندم ازت ممنونم. تو من و به تنها آرزوم رسوندي. ديگه بوسيدن و بغل كردنت برام تبديل شده بود به يه رويا يه آرزو، حتي اگه همين الانم خدا جونم و بخواد با تمام وجود تقديمش مي كنم.

سرش و به سمت آسمون برد و گفت: خدايا بنده ي ناشكري بودم اما الان ميفهمم كه من و يادت نرفته بود، با همه ي لج كردناي من تو لج نكردي و آرزومو براورده كردي. ممنونم خداجون.

صورتم از خوشحالي و خجالت سرخ شده بود.مهران آروم منو جلو كشيد و سرم و گذاشت رو سينه اش و همون جور سرمو ناز كرد. هيچ چيزي نمي خواستم. دوست داشتم تا هميشه تو همين حالت بمونم. جام خوب بود و گرماي محبت و عشق و حس ميكردم.

 

 

يه يك ساعتي تو جنگل مونديم و بعد هر كدوم جدا رفتيم سمت ويلا تا كسي نفهمه ما با هم بوديم به ويلا كه رسيدم سريع از پله ها رفتم بالا و پاورچين پاورچين رفتم تو اتاق و لباسمو عوض كردم. سعي ميكردم هيچ گونه صدايي ايجاد نكنم كه بچه ها بيدار نشن. رفتم كنار مهسا دراز كشيدم و چشمام و بستم و به مهران فكر كردم. نيم ساعت بعد حس كردم يكي داره تكونم ميده. خيلي خسته بودم واسه همين توجه نكردم.

اما تكون ها نه تنها قطع نشد بلكه شديدتر هم شد. مجبوري چشمامو باز كردم. تو عالم خواب و بيداري زمان و مكان رو گم كرده بودم .فكر ميكردم خونه ي خودمونم و داداشم داره تكونم ميده.

به زور و با عصبانيت چشمامو باز كردم كه سرش يه داد بكشم اما با ديدن مهسا كه بالا سرم نشسته و تكونم ميده تعجب كردم. متعجب تو جام نشستم و دورو برم و نگاه كردم بعد سي ثانيه يادم اومد كجام.

مهسا: چته تو؟ چقدر مي خوابي؟ زود باش پاشو ببينم پاشو كارت دارم.

چشمامو با دستهام ماليدم تا خواب و از خودم دور كنم. با گيجي به مهسا نگاه كردم و گفتم:تو خوبي؟ چي داري ميگي واسه خودت؟ آخه چي كارم داري؟ من خوابم مي آد.

مهسا: بله ديگه منم همه رو خواب كنم و جيم بزنم و بعد دو ساعت برگردم خسته و كوفته مي شم و دلم نمي خواد از جام پاشم.

من: چي؟ مثلاً بايد بفهمم چي ميگي؟

مهسا: زود باش پاشو ببينم. تو خيلي مشكوكي. نزاشتم روجا و مريم بفهمن. اومدم از خودت بپرسم كجا رفته بودي.

من: مهسا جون قربونت برم الان خسته ام بزار برم صورتمو بشورم بعد حرف ميزنم.

براي راضي كردن مهسا يه ماچي از لپش كردم وسريع پا شدم رفتم صورتمو بشورم. وقتي دوباره اومدم توي اتاق ديدم همه در حال حاضر شدن هستن. با تعجب نگاهشون كردم و گفتم: كجا ميريد؟ چرا لباس پوشيديد؟

مريم: زود باش لباستو بپوش قراره بريم دريا.

خوشحال دوييدم سمت لباسامو زودي حاضر شدم. يكي از بچه ها كه مسئول شده بود همه رو جمع كرد و سوار اتوبوس كرد و مواظب بود كسي جا نمونه. يه ده دقيقه بعدش رسيديم به ساحل و پياده شديم.

ذوق زده تا پامو از اتوبوس بيرون گذاشتم شروع كردم به عكس گرفتن از همه جا و همه كس عكس ميگرفتم. بايد تمام اين لحظات اين سفر رو ثبت مي كردم. بچه ها رو جمع كردم و عكساي دسته جمعي و تكي گرفتيم.

رفتيم كنار آب و گوش ماهي جمع كرديم. يه سري از بچه ها با چوب روي ماسه ها شكلك ميكشيدن و بعضي هام پاهاشون و برده بودن توي آب.

بعد كلي ورجه وورجه رفتم يه گوشه و ايستادمو زل زدم به دريا. بازم آبي دريا جذبم كرده بود جوري كه نمي تونستم چشم ازش بردارم.

_: به چي اين قدر عميق نگاه ميكني.

ديگه عادت كرده بودم با لبخند برگشتم و مهرانو كنار خودم ديدم. با تعجب بهم نگاه كرد و گفت: خانم كوچولوي ما شجاع شده. گفتم الان نيم متر ميپري تو هوا.

من: ديگه حنات رنگي نداره آقا. عادت كردم كه تو بترسونيم واسه همين ديگه نمي ترسم. ابروهاش و بالا انداخت و گفت: جداً؟ مي خواي ثابت كنم كه راست نمي گي؟

مبارزه طلبانه گفتم: مي توني ثابت كن.

يه لبخند شيطاني زد و زوم كرد تو چشمام. يه دفعه داغ شدم. مهران بدون توجه به اطرافش دست دراز كرد و دستمو گرفت. از ترس رنگم پريد. واي اگه يكي ميديد چي ميشد؟ بازار شايعه راه مي افتاد.

سريع دستمو عقب كشيدم اما مهران دستمو محكم گرفته بود و ول نمي كرد. داشتم سكته مي كردم. همون جور با ترس گفتم: مهران دستمو ول كن الان يكي ميبينه.

با بدجنسي خنديد و گفت: خب ببينه. تو كه گفتي نمي ترسي.

من: نمي ترسم ولي ...

ابروهاي مهران بالا رفت و گوشه ي لبش پائين اومد: تا اعتراف نكني ترسيدي ولت نمي كنم.

نمي خواستم كم بيارم واسه همين سعي كردم با بي تفاوتي بگم: نه اصلاً نمي ترس ...

اما تا خواستم جمله ام رو تموم كنم ديدم مهسا و روجا و مريم دارن از پشت مهران سمت ما ميان. رنگ صورتم كه پريده بود بدتر شد.

سريع گفتم: مهران جون ميترسم دستمو ول كن زود خواهش ميكنم.

مهران كه حسابي خندش گرفته بود با خنده اي كه روي صداشم تأثير گذاشته بود گفت: اااااا ... چه زود تغير عقيده دادي.

من: مهران قربونت برم الان ول كن ترو خدا الان مهسا اينا مي رسن بهمون ميبيننمون.

دوباره مهران با خنده بهم نگاه كرد و بعد خيلي آروم دستمو ول كرد. از رو دستپاچگي ناخودآگاه دستامو پشت سرم قايم كردم. ديگه مهران به زور جلو خنده اش رو گرفته بود.

مهران: حالا چرا دستاتو قايم ميكني.

با گيجي چشم از مهسا اينا برداشتم و به مهران نگاه كردم و گفتم: چي؟

با ابرو به دستام اشاره كرد. يه نگاه كردم ديدم دستامو پشتم قايم كردم. خدايا اصلاً نفهميدم كي اين كاروكردم و چرا؟ همون جور گيج گفتم: نمي دونم .... دستامو چرا پشتم قايم كردم؟ ...

مهران ديگه نتونست خودشو كنترول كنه و با صداي بلند خنديد و گفت: وقتي گيج مي شي خيلي بامزه ميشي. مثل دختر بچه هاي ناز و خوردني و يكمي خنگ.

اصلاً نمي دونستم چه عكس العملي نشون بدم. بس كه نگران برداشت دوستام بودم كه حالا ديگه به ما رسيده بودن بودم كه با تعجب به مهران نگاه مي كردن كه با صداي بلند مي خنديد. روجا با اشاره ازم پرسيد چي شده كه من خودمو زدم به نفهمي و جوابشو ندادم. اما مهسا طاقت نياورد. وقتي سلام كردنشون تموم شد سريع گفت: استاد معيني به چي اين جوري مي خنديد؟ راستش اونقدر جالب مي خنديد كه آدم دلش مي خواد همين جوري بخنده. يعني از خنده ي شما خندش ميگيره.

مهران يه نگاهي به من كرد و گفت: خانم آريا يه جوك خيلي بامزه تعريف كردن منم خندم گرفت.

مهسا اين بار به من نگاه كرد و گفت: جدي؟ سوگند تعريف كن ما هم بخنديدم بايد خيلي جالب باشه.

مونده بودم كه چي بگم. هيچ چيز جالبي يادم نمي اومد اونايي هم كه يادم مي اومد عمراً براي مهران تعريف ميكردم كه اين جوري بخنده. از رو ناچاري گفتم: يادم رفته چي تعريف كردم. مهران دوباره با صداي بلند خنديد. اين بار منم از خنديدنش خندم گرفته بود. دو ساعتي تو ساحل مونديم و وقتي هوا تاريك شد همون جا كنار ساحل آتيش روشن كرديم و چند تا از بچه ها رفتن شام گرفتن و همون جا كنار ساحل شام خورديم. حدود ساعت يازده بود كه برگشتيم ويلا و اونقدر خسته بوديم كه تا رسيديم توي اتاق فقط تونستيم لباسامونو عوض كنيم و پنج دقيقه بعد صدا از كسي در نمي اومد. 

    

 

صبح ساعت 7 شيپور بيدار باش و زدن. همه تند و تند با سرو صدا دست و صورتشونو شستن و همه ي دخترا رفتيم طبقه ي پائين كه بساط صبحونه پهن بود و مهمون آقايون صبحونه خورديم.

بعد صبحانه همه تو حياط جمع شديم همه دسته دسته مشغول كاري شدن. يه سري رفتن تو جنگل يه سري رفتن فوتبال بازي ميكردن. يه سري هم دور هم نشسته بودن و حرف ميزدن. يكي از پسرام بايه توپ واليبال اومد و گفت: خانم ها وآقايون هر كي مي خواد بازي كنه بياد جلو بايد يه تيم تشكيل بديم. به زور بچه ها رو بلند كردم و رفتيم كه واليبال بازي كنيم.

چندتا از پسرهام بلند شدن و مهران و استاد حميدي هم گفتن كه بازي ميكنن.

قرار شد كه دخترها توي يه تيم و آقايون تو تيم بعدي باشن. دسته بندي كرديم و هر كس رفت جاي خودش ايستاد. به جاي تورم يه طناب به دو تا درخت بستم و بازي شروع شد. تيم آقايون قد شون بلند تر و بازيشون بهتر بود اما ماهام كم نمي آورديم بعد 20 دقيقه بازي هنوز امتياز ها برابر بود و هيچ تيمي نمي تونست بيشتر از دو دقيقه امتياز بالارو داشته باشه چون تيم مقابل بلافاصله تو كمتر از دو دقيقه امتياز ميگرفت.

توپ يكي از بچه ها بيرون رفت و تيم آقايون بازي رو بايد شروع ميكردن. مهران رفت كه سرويس و بزنه چشمم به مهران بود مهران توپو كه زد همه ي حواسا رفت سمت توپ يه لحظه نگاه كردم ديدم مهران هنوز سر جاش ايستاده. يه حس عجيبي داشتم. بدون توجه به بازي به مهران نگاه مي كردم . همه ي حواسم به مهران بود كه ديدم حالش عجيبه و انگار گيج ميزنه. نمي تونست روي پاهاش وايسته و تعادلش و حفظ كنه يه دفعه ديدم خون از دماغش مثل رود پائين اومد. اما مهران هيچ تلاشي براي مهارش نكرد. تنم يخ كرده بود و قلبم اومده بود توي دهنم. يه دفعه جلوي چشماي مبهوت من مهران با زانو خورد زمين و نقش زمين شد. فقط تونستم جيغ بكشم و با صداي بلند اسمشو صدا كنم.

من: مهراننننننننننننننننننننن ننننننننن ...

اصلاً نمي فهميدم چي كار ميكنم. با جيغ من همه دست از بازي كشيدن و با تعجب به من نگاه كردن. اما من بي توجه به اطراف و اون همه چشمي كه به من نگاه ميكردن. دويدم سمت مهران و سعي كردم برش گردونم. سرش رو پاهام بود و صورتش غرق خون بود همه مات مونده بودن به من انگار هنوز موضوع رو درك نكرده بودن. يه دفعه انگاري متوجه ماجرا شده باشن همه اومدن دورم و شروع كردن به پرسيدن: چي شده؟

_چرا صورت استاد خونيه؟

_: چي شد كه افتاد؟

_: چه اتفاقي براش افتاده؟

به پهناي صورتم اشك مي ريختم و مهران و صدا ميكردم: مهران ... مهران ... چشماتو باز كن. مهران ... پاشو ...

اما فايده نداشت. حال مهران خراب تر از چيزي بود كه فكر ميكردم. با چشماي خيس به بچه ها كه دورم كرده بودن نگاه كردم. دنبال بزرگتري ميگشتم كه كمكم كنه. اون ميون چشمم به استاد احمدي افتاد كه كنار مهران زانو زده بود. با التماس گفتم: استاد ترو خدا. يه كاري كنيد. بايد ببريمش بيمارستان. مهران حالش خوب نيست.

استاد با سر حرفمو تأييد كرد و با كمك چند تا از بچه ها مهران و سوار ماشين كردن. خودمو به استاد رسوندمو گفتم: منم ميام.

استاد كه حال خراب منو ديده بود با نگراني گفت: بهتره شما اينجا بمونيد. حالتون خوب نيست.

با شدت سرمو تكون دادمو گفتم: نه منم بايد بيام. من اينجا نمي مونم. من ميدونم مهران چشه.

هم همه اي بين بچه ها افتاد. همه متعجب از حال و روز من و اينكه چه طوري من از حال استاد معيني خبر دارم و مهمتر از همه چرا من استاد و به اسم كوچيك صدا ميكنم.

مهسا جلو اومد و سعي كرد مانعم بشه اما من بي توجه به اون بازم به استاد حميدي التماس كردم.

استاد كه حال زار منو ديد ديگه مقاومت نكرد و گفت: باشه بيايد. بعد رو به مهسا گفت: شمام بيايد ايشون حالشون خوب نيست..

مهسا با سر چشمي گفت و رفتيم تو ماشين استاد نشستيم. من پشت پيش جسم بي هوش مهران نشستم و مهسا هم صندلي جلو. گويا چند تا از پسرهاي همكلاسي هم تو ماشين استاد اميري نشستن و دنبال ما به سمت بيمارستان حركت كردن.

به بيمارستان كه رسيديم سريع چند تا پرستار خبر كرديم. مهرانو روي تخت گذاشتن و بردنش توي بيمارستان. دكتر كشيك اومد ازمون پرسيد مريضيتون سابقه ي بيماري خاصي ندارن؟

استاد اميري: ما بي اطلاعيم آقاي دكتر. ما ...

من كه تا اون لحظه تو بغل مهسا گريه ميكردم همون جور كه مهسا زير بغلمو گرفته بود تا نيوفتم خودمو به دكتر رسوندم و گفتم: آقاي دكتر مهران سرطان خون داره.

تقريباً همه ي كساني كه با ما به بيمارستان اومده بودن منجمله خود دكتر با چشماي گشاد از تعجب به من نگاه كردن. شايد تو سلامت عقل من شك داشتن.

دكتر مشكوك گفت: شما مطمئنيد خانم.

من: بله مطمئنم.

دكتر: چند وقته اين بيماري رو دارن؟

من: خيلي وقته آقاي دكتر اين اواخر حالش مدام بد ميشد. حسابي ضعيف شده بود و مدام خون دماغ ميشد.

همه با تعجب و گيجي به توضيحات من گوش ميدادن. دكتر سري تكون داد و ازم تشكر كرد و رفت سمت اتاقي كه مهران و توش برده بودن.

من به بازوي مهسا آويزون بودم اما حس ميكردم اونم به خاطر شوكي كه بهش وارد شده توانش و از دست داده، بهم كمك كرد و بردم رو يك صندلي نشوند.

استاد حميدي و بقيه دور من حلقه زده بودن و با تعجب بهم نگاه مي كردن. خوب ميدونستم كه خيلي سؤالا دارن كه مي خواستن من جوابشونو بدم.

استاد حميدي: خانم آريا شما از كجا مي دونيد كه مهران چه مريضي داره؟ شما مطمئن هستيد؟

به زور به استاد نگاه كردم. تو دلم آرزو ميكردم كاش مهران اين بيماري رو نداشت.

من: بله استاد مطمئن هستم. ايشون فكر كنم ... حدود دو سالي ميشه كه بيمارن ...

استاد اميري: اصلاً امروز چه اتفاقي افتاد؟

من: وقتي داشتيم واليبال بازي ميكرديم كه ديدم مهران حالش خوب نيست. بعد از اينكه سرويس و زد خون دماغ شد و بعد بيهوش افتاد رو زمين.

استاد حميدي: خانم آريا، ببخشيد ولي ميتونم بپرسم شما اينا رو يعني در مورد بيماري مهران از كجا مي دونيد؟

سرم درد ميكرد. كاش سؤال كردنو تموم ميكردن. كاش ميزاشتن به حال خودم باشم و براي مهران گريه كنم. با دست سرمو فشار دادم تا از دردش كم كنم.

من: من ... من از قبل مهرانو مي شناختم ... از يك سال پيش. قبل از اينكه استاد دانشگاهمون بشه. خودش ... خودش موضوع بيماريش رو بهم گفت. فكر كنم خيلي پيشرفت كرده ... من ....

ديگه نمي تونستم ادامه بدم. ظاهراً قيافم كاملاً از حال خرابم خبر مي داد چون ديگه كسي چيزي ازم نپرسيد و از دورم پراكنده شدن.

مهسا: سوگند ... تو راست ميگفتي؟ ... اون ... استاد ... همون مهرانه؟ استاد معيني مهرانه سوگند؟ چرا بهم نگفتي؟ چند وقته كه مي دوني؟

من: گفتنش چه فايده اي داشت؟ تو باور نمي كردي ...

بغض گلومو گرفته بود. مهسا با چشماي خيس بهم نگاه كرد و بعد محكم بغلم كرد و سرمو رو سينه اش فشارداد. چقدر به آرامش احتياج داشتم. چقدر دلم مي خواست در باز ميشد و مهران سر حال و سر پا مي يومد جلوم. بهم مي خنديد و ميگفت: من خوبم. چرا ترسيدي؟

اما حس بدي داشتم. خيلي بد. انگار يكي بهم ميگفت چه خيالات دست نيافتني. يكي بهم ميگفت: بايد بترسم. بايد .... چقدر خسته بودم ... چقدر داغون بودم ... دلم مي خواست چشمام و ببندم و ببينم همه چي يخ خواب بوده .

منگ بودم و نگران حال مهران. مدام يه آهنگ تو سرم مي پيچيد.

(( شايد امروز بره فردايي نباشه ))

نمي خواستم بهش فكر كنم.

نه ... مهران خوب ميشه. بازم تو چشمام نگاه ميكنه و به اين همه نگرانيم مي خنده. نه من بهش احتياج دارم اون نمي تونه تنهام بزاره. نه .... نه ....

نميدونم چه مدت گذشته. اونقدر گريه كردم تا همون جا روي صندلي بيمارستان خوابم برد. چه كابوسايي ديدم. چشمامو كه باز كردم. ديدم ممسا كنارم نشسته. يه لبخند كمرنگ بهم زد و گفت: بيدارشدي عزيزم؟ سه ساعته كه خوابي. فكر كنم بيهوش بودي.

سعي كردم بخندم اما نشد.

من: مهسا چي شده؟ مهران چه طوره؟

مهسا: زياد حالش خوب نيست. استاد حميدي يه تماس گرفت و دو ساعت بعد به آقايي اومد كه انگار وكيل مهران بود. مدارك پزشكيش رو آورد. سوگند فكر كنم ...

به دهنش زل زده بودم و سعي ميكردم حرفاشو بفهمم اما چيزي درك نمي كردم.

مهسا: سوگند فكر كنم حال مهران اصلاً خوب نيست. راستش ... دكترا گفتن رفته تو كما و علائم حياتيش هم ....

نه .... نه ... نمي خواستم بشنوم. دستامو گذاشتم رو گوشام تا چيزي نشنوم. يعني عمر خوشي من اين قدر كوتاه بود. خدايا چرا؟ چرا؟

« بيا تا براي غم جايي نباشه

شايد امروز بره فردايي نباشه»

خدايا...مهرانمو ازم نگير. مي دونم بزرگي. مي دونم براي هر كاري كه ميكني دليل داري. خدايا الان خيلي زوده ... الان نبرش.

با زاري به مهسا نگاه كردم و گفتم: مهران خوب ميشه. اون طوريش نمي شه. اون هنوزوقت داره. خيلي وقت داره. دكترا گفتن سه سال. هنوز يه سالش مونده. اون خوب ميشه. بايد خوب بشه.

مثل ديوونه ها واسه خودم حرف ميزدم و دليل مي آوردم. اشكاي مهسا سرازير شده بود. محكم بغلم كرد و منو به خودش فشار داد.

مهسا: آروم باش سوگند جون. عزيزم آروم باش. هر چي خدا بخواد همون ميشه.

باورم نمي شد. مهران، مهران من، اون كه تا ديروز حالش خوب بود و سرپا. الان چرا به اين حال افتاد؟ چرا همه ازش قطع اميد كردن. يعني زندگي اين قدر كوتاهه؟ واقعاً اين كه ميگن زندگي به مويي بسته است راست ميگن.

شب هر چي استاد حميدي اصرار كرد كه برگردم ويلا قبول نكردم. با اصرار و زور گفتم: مي مونم من پيش مهران مي مونم. مهسا هم به خاطر من موند. استاد حميدي و وكيل مهران هم بودن.

دكتر گفته بود: فكر نمي كنم تا صبح دووم بياره. نمي دونم چه جوري اين همه مدت دردو تحمل كرده بود اما انگار ديگه طاقت درد كشيدن نداره.

با شنيدن اين حرف حس كردم روح از بدنم جدا شده. چشمام تار شد و ديگه چيزي نفهميدم. چشمامو كه باز كردم روي تخت بيمارستان بودم و تو دستم سرم بود. مهسا كنارم ايستاده بود و نگران نگاهم ميكرد. من اينجا چي كار ميكردم؟ من بايد كنار مهران مي بودم. خدايا نه،نه چه جوري بايد تحمل كنم. با ياد آوري مهران غم عالم تو دلم نشست ياد اين اواخر افتادم. خدايا چه طور توجه نكرده بودم. مهران حسابي لاغر و رنگ پريده شده بود اما همش ميگفت حالش خوبه. چرا زودتر نفهميدم كه چه عذابي ميكشه.

من: مهسا مهران خوشحاله. مي دونم خوشحاله كه داره ميره پيش خانوادش. حتماً خيلي منتظرش بودن. مي دونم كه دلش براي همه اشون تنگ شده. حتماً شاده كه بعد مدتها تو آغوش خانواده اش جا ميگيره. مادرش بالاخره پسرشو ميبينه. مهران همينو مي خواست. دوست داشت زودتر بره. واسه همين طاقت نياورد يكسال ديگه صبر كنه.

بالاخره با خدا لج كرد و زودتر رفت. به چيزي كه مي خواست رسيد. حالا من موندم و عروسكهاش و مهر مشهدش و يه عالمه خاطره.

ياد آهنگي افتادم كه گاهي براش مي خوندم.

« اگه حتي بين ما فاصه يك نفسه، نفس منو بگير.

براي يكي شدن،اگه مرگ من بسه،نفس منو بگير.

اي تو هم سقف عزيز،اي تو هم گريه ي من

گريه هم فاصله بود،گريه آخرما

آخر بازي عشق ختم اين قافله بود.

ترس گر گرفتن عشق،در تنور هر نفس

غم نه اما كم كه نيست،هم شب تازه ي تو.

تركش خودتير عشق،سنگ سنگر هم كه نيست

خوبه ديروز و هنوز طرحي از من برصليب روي تن پوشت بدوز

وقت عرياني عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز

پلك تو فاصله ي،دست كاغذوغزل من وعاشقانه بود

رفتي از پيله ي خاك،اي كليد قفل شعر خواب شاعرانه بود.

 

« اگه حتي بين ما فاصه يك نفسه، نفس منو بگير.

براي يكي شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگير.

از ته جام سكوت تا بلنداي صدات

يار ما بودي عزيز در تمام طول راه

با من عاشق ترين هم صدا بودي عزيز

هر سه رو گردان شدن از من و همراه ما

باور بي ياوري روز انكار نفر روز ميلاد تو بود

مرگ اين خوش باوري خوب ديروزو هنوز

« اگه حتي بين ما فاصه يك نفسه، نفس منو بگير.

براي يكي شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگير.»

مهران تا صبح دووم نياورد.

رفت.

ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۰۹
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 8

كارمند ها به رعنا جون سلام كردن و با پسر جوون دست دادن و رفتن سركار خودشون. اما پسر كه تازه چشمش به من افتاده بود همون جور با لبخند جواب سلام رعنا جون و منو كه به تبعيت از رعنا سلام كرده بودم و داد و لبخند زنان اومد جلو.

چشماي شيطوني داشت و يه صورت بامزه، قدبلند و چهارشونه و در كل خيلي خوش تيپ و خوش قيافه بود و چون همش لبخند مي زد ناخودآگاه به سمتش كشيده مي شدي.

همون جور دقيق بهم نگاه كرد و گفت:

_: شما منشي جديد هستيد؟

من: بله.

_: به،به ماشاا... چه خانمي، چه متين؛ چه زيبا، چه باوقار، چه ...

رعنا يه دفعه پقي زد زير خنده. من مات مونده بودم كه چه خبره. اين يارو كيه. رعنا چرا مي خنده. همون جوري گيج نگاهشون ميكردم.

پسر" اه، خانم نيك نام چرا مي خنديد الان خانم چي فكر ميكنن.

رعنا: بابا اول خودتو معرفي كن بعد شروع كن به چاپلوسي. ببين دختره چه گيج شده.

بعد رو به من كرد و گفت: عزيزم ايشون آقاي ماني شهبازي هستن. معاون شركت و البته خواهر زاده ي آقاي رئيس. اين آقا بسيار شاد و سرزنده هستن و با همه شوخي ميكنن براشم فرق نميكنه طرف كي باشه. در ضمن ازشون دوري كن چون سعي ميكنه تورت كنه.

از حرفهاي رعنا بيشتر گيج شده بودم شهبازي اعتراض كرد.

شعبازي: اه خانم نيك نام همين اول كار پته ي آدم و ميريزي روي آب خوب ضايع ميشيم. اصلاً شما كار نداريد اينجا وايستاديد زيرآب منو ميزنيد؟

رعنا بلند مي خنديد. شهبازي به من نگاه كرد و گفت: شما خودتونو معرفي نمي كنيد؟

تازه به خودم اومدم. رعنا دهن باز كرد كه منو معرفي كنه كه شهبازي دستشو بالا آورد و گفت: شما نمي خواد چيزي بگيد بابا مگه شما منشي جديدين؟ خوب بزار خودش حرف بزنه ببينم صداش چه جوريه؟

رعنا دوباره خنديد.

من: من سوگند آريا هستم از امروز اينجا كار ميكنم.

ماني خنديد و دستشو آورد جلو كه دست بده و همون جور گفت: خوشبختم.

يه لحظه مات مونده بودم چي كار كنم كه رعنا به دادم رسيد و زد رو دست شهبازي و گفت: بچه تو هنوز آدم نشدي؟ هزار بار گفتم تو شركت از اين كارا نكن.

ماني: يعني وايسم بيرون شركت به خانم آريا دست بدم.

رعنا:ديوونه تو آدم نمي شي. پاشو برو سر كارت.

بعد همون جور هلش داد كه بره. شهبازي هم سرش و برگردوند و همون جور كه مي رفت چشمكي به من زد و گفت: بعداً مي بينمتون. وقتي كه نيك نام رفت.

رعنا دوباره بلند خنديد. منم مثل بچه خنگا فقط نگاهشون ميكردم و اصلاً سر از كارشون در نمي آوردم. شهبازي كه رفت رعنا برگشت و بهم گفت: اين ماني پسر خوبيه فقط يكم شيطونه. بچه ي راحت و ساده اي هم هست. تو شركت با همه دوسته همه هم دوستش دارن. كاراشو جدي نگير. داشت باهات شوخي ميكرد.

چند روز بعدش فهميدم رعنا راست ميگه واقعاً شهبازي آدم شادي بود. وقتاي استراحت همه دورش جمع ميشدن و از حرفهاش مي مردن از خنده. با همه رابطه ي خوبي داشت. چون من تازه وارد بودم تا كارش تموم ميشد زودي ميومد بالا سر من و چهار تا چيز جالب ميگفت و ميرفت. اولاا سعي ميكردم سنگين باشم و نخندم اما بعد ديدم نه ديگه بس كه خندمو قورت دادم دل درد گرفتم. بعد سه چهار بار كه خودمو كنترول كردم ديدم نمي شه خودمو ول داده بودم و مي خنديدم. اونم براي اينكه من احساس راحتي بيشتري كنم و زياد سخت نگيرم هي ميومد و سر به سرم ميزاشت.

خيلي از مهندساي شركت از قبل از اينكه بيان تو شركت با هم دوست و فاميل بودن. يه سري همكلاسي هاي شهبازي بودن و يه سر يا فاميلاي رئيس و شهبازي. مثلاً همين رعنا دختر خاله ي مامان شهبازي بود خانواده هاشون بهم نزديك بودن و اونا هم صميمي و راحت بودن و چون رعنا ازدواج هم كرده بود يه جورايي مثل خواهر بزرگتر بهش نگاه ميكردن.

اما از حق نگذريم تمام كارمند ها حرفه اي بودن و از جون واسه كارشون مايع ميزاشتن. هيچ كدومشون صرفاٌ به خاطر نسبت فاميلي يا آشنائيت اونجا استخدام نشده بودن بلكه همه علم و توانايي كارو داشتن و خوب كار ميكردن. در ضمن آقاي شهبازي منبع خبرها و شايعات بود. هر اتفاقي كه تو شركت مي افتاد شهبازي ازش خبر داشت و براي اينكه من از اوضاع شركت بي خبر نباشم ميومد و كامل خبرها رو بهم ميداد.

يه وقتي از يكي شنيده بودم كه ميگفت منشي ها منبع خبرها هستن ولي من خودم خبرها رو از يكي ديگه ميگرفتم تو شركت ما بايد ميگفتي آقاي شهبازي منبع خبرهاست.

خلاصه بعد دو هفته ديگه شركت شده بود مثل خونه ي خودم. همه با هم دوست و صميمي بودن.

***

دانشگاه جديد جاي خوبي بود اما نه به خوبي دانشگاه دوره ي ليسانسم. صميميت بچه هاي اونجا بيشتر بود و دانشگاه برامون جذابيت بيشتري داشت. بيشتر روزهاي هفته دانشگاه بوديم و همه مثل يه خانواده ي بزرگ بوديم. همكلاسي هاي دختر و پسر مثل خواهر برادرامون بودن. اما هنوز بعد از يكماه و نيم اون حسي كه بايد و به اين دانشگاه جديد نداشتم. بچه ها خوب بودن اما چون مدت زمان كمتري با هم بوديم، فقط دو روز آخر هفته به خاطر همين اونقدرها كه بايد صميمي نبوديم. البته من با درنا و بيتا صميمي شده بودم اونا دختر هاي خوبي بودن.

اما پسرهاي همكلاسي و فقط در حد سلام و عليك مي شناختم. يكي از پسرهاي كلاسمون حس خوشمزگي داشت و سر كلاسها مدام تيكه مي انداخت و به شدت سعي ميكرد با بچه ها صميمي بشه. اصلاً از رفتارش خوشم نمي يومد مخصوصاً اون اوايل.

يه بار بعد كلاس از استاد سؤال داشتم. دور استاد شلوغ بود. صبر كردم تا دور استاد يكم خلوت شه بعد سؤالمو مطرح كردم. قبل از اينكه استاد جوابمو بده يكي استاد و صدا كرد و استاد برگشت ببينه چي كارش دارن. صبر كردم تا كار استاد تموم بشه. اين آقاي مهدوي هم كه حس فضولي زيادي داره بدون اينكه كسي ازش سؤالي بپرسه شروع كرد جواب سؤالمودادن.

اصلاً از اين كارش خوشم نيومد. در ضمن نمي خواستم اول كاري بهش رو بدم. چون اصلاً نمي شناختمش واسه همين فقط برگشتم و يه چپ چپ بهش نگاه كردم كه حساب كار دستش اومد و خودش ساكت شد. بعداً درنا بهم گفت كه اين آقاي مهدوي و دوستاش بهم مي گن « بد اخلاق» مطمئناً به خاطر برخورد همون روزم بود. اصلاً برام اهميتي نداشت كه اونام چي صدام ميكنن.

قصد داشتم فقط روي درس و كارم تمركز كنم. فرصت خاله زنك بازي نداشتم.

تو اين مدتي كه توي شركت بودم رئيس و نديده بودم. مدام مسافرت كاري بود. دستوراي كارمو يا از مهندس شهبازي ميگرفتم يا از خانم نيك نام.

به خاطر يك مسئله ي كاري نياز به كمك داشتم. مهندس شهبازي از شركت بيرون رفته بود و من نمي دونستم كي برميگرده. حس بلند شدن از جامو نداشتم. اما به زور از جام بلند شدم و رفتم دم دفتر خانم نيك نام. در زدم و وارد اتاق شدم. رعنا جون داشت با تلفن حرف ميزد. صبر كردم تلفنش تموم بشه بعد رفتم جلو و مشكلمو گفتم زياد مطمئن نبود اما جوابمو داد و يه سري دستورات كاري بهم داد و بعد گفت: براي اطمينان به مهندس شهبازي زنگ بزنم و دستورات دقيق و از ايشون بگيرم.

از اتاق بيرون اومدم و رفتم سر ميز خودم. بدون اينكه بشينم از همين طرف ميز تلفنو گرفتم و زنگ زدم. چند تا بوق خورد اما كسي جواب نداد. هميشه همين جور بود بايد يه چهار پنچ باري زنگ مي زدي تا مهندس جواب تلفنشو بده.

داشتم زير لب پيش خودم غرغر ميكردم و ميگفتم: اين پسره اصلاً معلوم نيست كجا ميره. حالا رفتي لااقل به تلفن يه نگاهي بنداز شايد يكي آتيش گرفته باشه زنگ زده باشه به تو بياي يه ليوان آب بپاشي روش.

همون جوري غرغر ميكردم و با پرونده اي كه دستم بود خودمو باد ميزدم.

_شما منشي جديد هستيد؟

صدا از پشت سرم ميومد. يه صدا سر حال و قوي و فوق العاده آشنا. صدايي كه هيچ وقت فراموش نمي كنم. قلبم داشت واميستاد. با ترس و ناباوري برگشتم ببينم اين صداي آشنا براي كيه. روموبرگردوندم و يه پسر هم سن مهندس شهبازي جلوم ديدم. خيلي شيك و تر تميز و كت و شلوار پوشيده و ادكلن زده بود قد بلند و خوش استيل، صورت صاف و پوست خوش رنگ با دو چشم قهوه اي باهوش و متعجب. فكر كنم حسابي رنگم پريده بود كه پسر از ديدنم تعجب كرده بود.

يه لحظه خنده ام گرفت چه تصوراتي داشتم. تو يه آن حس كردم صداي مهران و شنيدم اما با ديدن اين مرد جوون جلوي خودم كه هيچ شباهتي با مهران نداشت فهميدم اشتباه كردم.

با گيجي گفتم: شما ... شما كاري داشتيد؟

_: پرسيدم شما منشي جديد هستيد؟

يه دفعه دستم شل شد و پرونده با برگه هاش ريختن زمين. همون جوري مات مونده بودم. خدايا درست ميشنيدم. صدا همون صدا بود. صداي مهران اما اين صدا متعلق به يه آدم ديگه بود كه با چشماي گرد شده از تعجب به من نگاه مي كرد حتماً فكر مي كرد ديوونه ام. لابد قيافه ام خيلي عجيب بود.

با صدايي كه به زور در مي اومد گفتم: بله، شما كي هستيد؟

سريع يه لبخندي زد و گفت: من بابك شايان مدير اين شركتم و شما؟

با شنيدن دوباره ي صداش اشك تو چشمام جمع شد همون جور آروم و مبهوت . با بغض گفتم: من سوگند آريا هستم. از ... از ملاقاتتون خوشبختم.

بدون توجه به اطرافم زل زده بودم به رئيس اصلاً حواسم نبود. به تك تك اجزاي صورتش دقيق شده بودم. چند تا از موهاي مشكيش با سماجت توي صورتش افتاده بود و كنار نمي رفت لب و دهنش خوش فرم و بيني متناسب، صورت جذابي داشت اما اون چيزي نبود كه من دنبالش بودم هر چي بيشتر نگاش ميكردم بيشتر مايوس مي شد اين پسري كه جلوم بود زمين تا آسمون با كسي كه تو ذهنم بود و همه جا دنبالش بودم فرق داشت. يه دفعه با صداي خانم نيك نام به خودم اومدم.

نيك نام: سوگند جون زنگ زدي به مهندس شهبازي؟ اه، سلم جناب رئيس رسيدن به خير خوش اومديد.

رئيس با لبخند رو به خانم نيك نام كرد و گفت: سلام خانم. ممنون. شما خوب هستيد؟

خانم نيك نام به من اشاره كرد و همون جور كه مي خنديد گفت: مي بينم كه بعد دو هفته بالاخره با منشي جديد آشنا شديد.

يه دفعه چشم نيك نام به پرونده و برگه هاي پخش شده افتاد و با تعجب گفت: اينا چرا رو زمين افتاه.

من كه از فرصت استفاده كرده بودم و خيره خيره به رئيس نگاه ميكردم به خودم اومدم و سريع گفتم: ببخشيد از دستم افتاد.

تندي نشستم تا برگه ها رو جمع كنم. بي اختيار قطره اشكي كه تو چشمام جمع شده بود روي گونه ام چكيد.

خانم نيك نام حرفش با رئيس تموم شد و به سمت اتاقش رفت. رئيس هم يه نگاه به برگه ها كرد و دلش برام سوخت. كنارم نشست و كمك كرد تا برگه ها رو جمع كنم.

بعد از اينكه تموم برگه ها رو جمع كرديم. آقاي شايان برگه هايي رو كه جمع كرده بود سمتم دراز كرد. سعي كردم بهش نگاه نكنم اما وقتي برگه ها رو بهم داد سرمو بلند كردم كه تشكر كنم. شايان با تعجب به صورتم و اشك روگونه ام نگاه كرد و گفت:شما حالتون خوبه؟

سريع از جام بلند شدم و يه دستي به گونه ام كشيدم كه اشكم پاك شه بعد با يه لبخند كج گفتم: بله جناب رئيس ممنون.

بي تفاوت شونه اش و بالا انداخت و رفت سمت اتاقش يهو ياد كارم افتادم تندي گفتم: ببخشيد آقاي رئيس.

رئيس برگشت و بهم نگاه كرد و گفت: بله؟

من: ببخشيد يه سري مدارك هستن كه من نمي دونم بايد باهاشون چي كار كنم. از خانم نيك نام پرسيدم دقيقاً نمي دونستن گفتن زنگ بزنم به آقاي شهبازي اما ايشون ... خب ...

دنبال يه كلمه ي مناسب براي پيچونده شدن مي گشتم اما پيدا نمي كردم.

يه لبخندي زد و گفت: گوشيشو بر نمي داره نه؟

با سر جواب مثبت دادم گفت: بيار تو دفترم ببينم چي كارشون بايد كرد مداركو برداشتم و پشت مهندس وارد دفتر شدم مهندس همون جور كه كتش رو در مي آورد با خنده گفت: اين پسر هميشه همين جوريه. به گوشيش يه نگاه نمي كنه نمي گه يه وقت آدم در حال آتيش گرفتنه و به كمكش احتياج داره.

نمي دونستم غرغرهاي منو شنيده بود يا از خودش داشت ميگفت در هر حال خودمو زدم به نفهمي. بعد از اينكه مداركو ديد دستورات دقيق و داد و مرخصم كرد. رفتم سر جام پشت ميز نشستم و فكر كردم. اصلاً يادم نيست به چي. مدام فكراي مختلف تو ذهنم مي اومد كه بعضي هاش ربطي به هم نداشتن.

همون جور كه فكر ميكردم ديدم مهندس شهبازي داره مياد طرفم. از كاراي اين پسر خنده ام ميگرفت. هر وقت دوست داشت بدون هيچ توضيحي يهو مي ذاشت ميرفت بيرون و هيچ كسم پيداش نمي كرد و هر وقت عشقش كشيد بر مي گشت. اما هميشه كاراي شركت و درست انجام مي داد واسه همين هيچ كي نمي تونست ازش گله كنه.

از دور لبخند منو ديد. داشت از فضولي ميمرد. تا بهم رسيد زودي گفت: به چي مي خنديدي؟

امدم بگم نه نمي خنديدم كه متوجه شد و گفت: انكار بي فايده است از اون دور كه ميومدم ديدمت. تا چشمت بهم افتاد گل از گلت شگفت. خوشحال شدي منو ديدي؟

خندم عميق تر شد و گفتم: البته كه خوشحال شدم شمارو كه اصلاً نمي شه پيدا كرد پس حتماً شانس باهام بوده كه ديدمتون. در ضمن ميشه عاجزانه يه خواهشي ازتون بكنم؟

با لبخند گفت: چه خواهشي؟

من: خواهشاً به اون گوشيتون يه نگاهي بندازيد به خدا انگشتام سر شد از بس روزي هزار بار شماره ي شما رو ميگيرم و جواب نمي ديد.

شهبازي: حالا كه عاجزانه خواهش كردي بهت يه ارفاقي ميكنم و جواب تلفوناتو ميدم. تا من ميرم يه دقيقه از شركت ميرم بيرون هي دم به دقيقه از شركت بهم زنگ ميزنن واسه اينه كه وقتي شماره ي شركتو ميبينم جواب نمي دم. اما چون شماييد يه كاريش مي كنم. آهان فهميدم شماره ي موبايلتو بده به من هر وقت كار مهمي داشتي يه تك زنگ با موبايلت بنداز تا من بفهمم كه تويي.

خنده ام گرفته بود. گفتم: حالا واجبه اين جوري رمزي كار كنيد؟

شهبازي: آره خب اين بچه هاي شركت حسودن تا ميرم بيرون موي دماغم ميشن.

خنديدم و شماره امو بهش دادم . يه تك زنگ بهم زد تا شماره اشو بگيرم.

شهبازي: خب خانم منشي خبراي جديد چيه؟

يه ابروم از تعجب بالا رفت و گفتم: شما خبر نداريد؟ داريد از من مي پرسيد؟

شهبازي: با اينكه هزار تا چشم و گوش دارم اما هنوز وقت نكردم بهشون سر بزنم پس از شما مي پرسم. با دست به اتاق رئيس اشاره كردم.

شهبازي: به به پس اين دائي جان ما بالاخره تشريف فرما شدن؟

بعد صداشو پائين آورد و گفت: بچه امو ديدي؟ چقدر شيرينه؟ مادر به فداش دلم براش يه زره شده بود.

صداشو نازك و زنونه كرده بود و همون جور كه قربون صدقه ي مهندس شايان ميرفت، رفت سمت در اتاقش و داخل شد.

مرده بودم از دستش از خنده. خيلي بانمك بود. مثل داداشم دوستش داشتم. يعني همه همين جوري بهش نگاه ميكردن مثل يه برادر بزرگ تر و دوست داشتني.

بعد از چند روز به صداي مهندس شايان عادت كردم. اوايل وقتي حرف ميزد فكر ميكردم كه بايد مهران و جلوم ببينم. خيلي عجيب بود قبول صداي مهران با يه قيافه ي جديد.

يه روز پشت ميزم نشسته بودم كه در دفتر رئيس باز شد و مهندس شايان با اخماي درهم اومد بيرون. از جام بلند شدم.

مهندس عصبي اومد جلوي ميزم و گفت: خانم آريا به يكي بگيد يه نگاهي به كامپيوترم بكنه ببينه چه مرگشه كه باز اذيت ميكنه.

اينو گفت و همون جور عصباني رفت سمت در و از شركت خارج شد. با چشم تا جايي كه مي شد نگاهش كردم بعد از جام بلند شدم و همون جور كه با خودم زير لبي حرف ميزدم رفتم تو دفترش سراغ كامپيوترش ببينم چشه.

_: اين مردام معلوم نيست چشونه. يعني اينقدر اعصاب خوردي واسه ي يه كامپيوتر بود؟ چه ميدونم. شايدم كار مهمي باهاش داشت ديد كار نمي كنه اعصابش خورد شد.

يه نگاه به كامپيوتر كردم يه سري مشكل داشت كه تونستم درستش كنم بعد در كيس و برداشتم و يه نگاه به داخلش كردم. ببينم فنش درسته؟ آخه هي هنگ مي كرد و از فن يه صداي ناجوري ميومد. توش پر گرد و خاك بود واسه همين كامپيوتر خوب كار نمي كرد. فن بدبخت به زور تكون مي خورد. معمولاً با يه جارو برقي توشو تميز ميكردم ولي اونجا جارو نداشتيم. از روي ميز چند تا دستمال برداشتم و مشغول تميز كردن شدم يه يه ساعتي از رفتن آقاي مهندس گذشته بود. سرگرم كار خودم بود و با كله رفته بودم تو كيس. اصلاً نفهميدم كي در باز شد و مهندس شايان وارد اتاق شد. فقط وقتي به خودم اومدم كه صداش و شنيدم كه مي گفت: چي كار داريد ميكنيد؟

چون تو سكوت و تنهايي كار ميكردم يهو از حضورش جا خوردم و ترسيدم. اومدم صاف وايسم كه سرم محكم خورد به در كيس كه بعد از بازكردنش گذاشته بودم بالاي كيس. سرم خورده بود به تيزي لبه اش و اونقدر شديد بود كه احساس كردم سرم سوراخ شده و در كيسم با صداي مهيبي افتاد رو زمين. دستمو گرفته بودم روي سرم و مي ماليدم تا از دردش كم بشه و آروم آخ و واخ ميكردم.

مهندس شايانم كه اصلاً فكرشم نمي كرد اين قدر بترسم با شرمندگي نگاهم ميكرد.

مهندس: خانم آريا حالتون خوبه؟ فكر نمي كردم اين قدر بترسيد. ببخشيد اصلاً نمي خواستم بترسونمتون. فكر كردم متوجه ي ورودم شديد.

همون جور با آه و ناله گفتم: نه، خواهش ميكنم من بايد حواسمو بيشتر جمع ميكردم.

مهندس يه نگاه متعجب به من و به نگاهم به كيس باز شده انداخت و گفت شما داشتين چي كار مي كردين؟

من: داشتين مي رفتين گفتين كامپيوترتون خرابه اومدم ببينم مشكلش چيه؟

شايان: شما؟ گفتم به يكي بگيد بياد درستش كنه.

من: خوب من درستش كردم. رشته ام كامپيوتره دارم ازشد مي كيرم خيالتون راحت از ديگه كامپيوترتون مشكلي نداره.

مهندس: ممنونم از زحمتتون.

درد سرم كه يكم آروم شد در كيس و كه مهندس از روي زمين برداشته بود و گرفتم و گذاشتم سر جاش بعد ميزو كه بهم ريخته بودم مرتب كردم و از پشتش اومدم اين ور و روبه روي رئيس ايستادم. مهندس شايان داشت به سرم نگاه مي كرد و گفت: خانم آريا سرتون.

من: سرم؟ ... چي؟ چي شده؟

مهندس: سرتون كثيف شده.

من:سرم؟ چرا؟ ...

يه دفعه يه نگاه به دستام كردم و ديدم حسابي خاكي شده و من دستمو به مقنعه ام ماليده بودم پس بايد گند زده باشم به مقنعه ام.

زوركي يه لبخند زدم و گفتم: جناب رئيس اگه با من كاري نداريد من برم.

مهندس شايان: نه خام كاري نيست بفرمائيد.

همون جوري كه تشكر مي كردم چشمم بهش بود و يه وري هم راه ميرفتم كه يهو گرومپي خوردم به صندلي و اگه دستمو به لبه اش نگرفته بودم با مغز مي اومدم زمين.

سريع صاف ايستادم و ديدم مهندس چشماش و بسته و دستاشو آورده بالا انگار از دور مي خواست مانع افتادنم بشه.

براي اينكه بيشتر ضايع نشم سريع يه ببخشيد گفتم و از اتاق دوئيدم بيرون. درو كه بستم يه نفس راحت كشيدم اما حسابي شرمنده شده بودم. با دست ميزدم تو سر خودمو به خودم بدو بيراه مي گفتم و دعوا مي كردم.

_: دختره ي ديونه ي دست و پا چلفتي. راه صافم نمي توني بري. ديدي گند زدي. اون از روز اول فكر ميكرد عقب موندم اينم از الان كه با خودش ميگه دست و پا چلفتي هم هستم. اي خدا سوگند يه كارو درست نمي توني انجام بدي.

همين جور غرغر ميكردم.

_: دست و پا چلفتي هستي ولي چرا خود درگيري داري و خودتو ميزني؟

همين يكيو كم داشتم. مهندس ماني شهبازي جلوم بود. رو ميزم خم شده بود و كله اشو آورده بود جلو و با كنجكاوي نگاه ميكرد.

تندي خودمو عقب كشيدم و گفتم: هيچي همين جوري.

با ترديد نگاهم كرد و گفت: بچه خر ميكني؟ دايي جان ناپلئون چيزي بهت گفته؟

سرمو جلو آوردم و آروم گفتم: اگه بهتون بگم به كسي نمي گيد؟

همچين قيافه ي جدي به خودش گرفت و گفت: مگه من خبر چينم؟ اصلاً كي شنيدي كه من حرفي به كسي زده باشم؟

من: خب هميشه.

همچين جدي ناراحت شد كه يكي نمي دونست فكر ميكرد رازدارتر از اين آدم تو دنيا پيدا نمي شه.

شهبازي: دستتون درد نكنه، ديگه ما شديم فضول و خبر چين. بشكنه اين دست كه نمك نداره. ديدم خيلي ناراحتيد گفتم كمكتون كنم. نمي خوايد بگيد چي شده خوب نگين چرا تهمت مي زنيد به من شريف.

خنده ام گرفته بود اين داشت مي مرد از فضولي ولي ببين چه ژستي هم گرفته برا من.

گفتم: يعني واقعاً نمي خوايد بدونيد چي شده؟

سريع سرشو آورد جلو و گفت: من اگه نفهمم مي ميرم. ترو خدا بگو.

پقي زدم زير خنده. خنده ام كه تموم شد گفتم: ميگم به شرطي كه خدايي واسه دائيتون جاسوس نشيد.

با سر گفت باشه.

_: خب امروز همش خنگ بازي درآوردم و فكر كنم دائيتون فكر ميكنن من يه چيزيم ميشه.

ماني: يعني مشكل داري؟

من: آره.

ماني: يعني دست و پاچلفتي.

من: آره.

ماني:يعني عقب مونده اي .

من: آره. چي؟ نه. يعني چي. اصلاً پاشو برو سر كارت ديگه يك كلمه هم چيزي نمي گم.

ماني: نه ترو خدا غلط كردم. ديگه چيزي نمي گم. اگه الان نفهمم چي شده شب خوابم نمي گيره.

من: نه نمي گم. مي خواي مسخره بازي در بياري.

ماني: اگه بهت رشوه بدم چي.

گوشام تيز شد و چشمم برق زد: رشوه؟ چي ميدي؟

ماني: چه خوششم اومد. برات بستني مي خرم خوبه؟

من: با اينكه به اين نمي گن رشوه ولي خوب ... كاكائويي باشه.

ماني: قبوله. پس معامله انجام شد. حالا زود، تند؛ سريع تعريف كن چي شده.

منم كل ماجرا رو براش تعريف كردم و اونم بعد كلي خنديدن گفت: پس بگو اين قيافه چرا اين ريختي شده. لحظه ي اول كه ديدمت فكركردم از سر ساختمون اومدي كه اين قدر خاكي وكثيف شدي.

دوباره با صدا خنديد. متوجه ي منظورش نشده بودم. يكم فكر كردم، يه جيغ كوتاه كشيدم و دوئيدم تو دستشويي. واي خدا تو آينه چي مي بينم. صورت خاكي و كثيف. مقنعه ي كثيف. لباس كثيف. آخه اينا كي اين جوري شده بودن. تازه اون موقع يادم اومد كه دستامو هنوز نشستم و اون دستاي كثيف و به كل هيكلم ماليدم. اين ماني شهبازي خير نديدم گذاشت گذاشت حسابي كه به سرو شكلم خنديد و كيف كرد بهم گفت. اههههههههه من كي با اين پسره ، پسر خاله شدم كه هي بهش ميگم تو ؟؟؟ بيخيال مگه اون من شما صدا ميكنه؟ نكنه فكر بد كنه؟ نه بابا اون با همه راحته اصلا هم فكر بدي نميكنه. بيخيال بابا.

يه ربعي طول كشيد كه سرو صورت و لباسامو تميز كردم. بيرون كه اومدم ماني نبود. بعد يه ربع ديدم آقا از تو اتاق رئيس بيرون اومدن. حسابي از دستش كفري بودم. جوابشو خيلي كوتاه و رسمي دادم. هر چي گفت « چي شده » به روي خودم نياوردم. خلاصه يكي دو ساعتي باهاش سرسنگين بودم.

سرم تو پرونده ها بود و مشغول كار كه ديدم يه چيزي اومد جلوم. خودمو عقب كشيدم و ديدم يه بستني شكلاتي بزرگ توي جام با يه قاشق جلومه. سرمو بلند كردم ببينم اين از كجا اومده ديدم ماني جلومه و بستني رو با احترام گرفته جلو روم.

ماني: جناب سركار خانم سوگند آريا، اينجانب مهندس ماني شهبازي دو ساعتي مي باشد كه متوجه ي بي محلي شما شده ام. وبسيار ناراحت مي باشم.

اينارو رسمي وكتابي ميگفت. خنده ام گرفته بود. بعد يهو تغير زبان داد و گفت:يكم فكر كردم ببينم چرا اين ريختي شدي كشف كردم سر موضوع كثيف كاري و اينا ناراحتي. گفتم چاره اي نيست جز اينكه بيام منت كشي اونم با بستني رشوه اي. جون من قبولش كن و بي خيال شو. باور كن خيلي دردسر كشيدم براش مجبور شدم كلي منت صاحب بستني فروشي رو بكشم و پول اضافه ترم بدم تا بزاره بستني رو با ظرف خارج كنم. تازه اشم قول دادم به مدت دو هفته هر روز اونجا بستني بخورم. ببين چقدر دردسر كشيدم. حالا مارو عفع بفرماييد لطفاً.

_: چرا بايد عفعت كنه؟

هردومون ترسيديم. برگشتيم ديدم مهندس شايان از دفترش اومده بيرون و كنار ميز ايستاده. نمي دونم چقدر از حرفامونو شنيده ولي تا بناگوش سرخ شده بودم. همش فكر ميكردم نكنه الان برداشت بدي بكنه.

ماني: آقا دائي جان شما دو ثانيه صبر كنيد بزاريد من رأي بخشش بگيرم براتون ميگم چي شده.

بعد رو كرد به من و گفت: چي شد بخشيده شدم يا هنوز بايد مجازات بشم؟

از خجالت نمي تونستم سرمو بيارم بالا. همون جوري گفتم: اصلاً مسئله اي نبود كه نياز به بخشيده شدن باشه.

ماني سرش رو آورد جلو و دم گوشم گفت: از اين دائي ناپلئون ترسيدي؟ بي خيالش. اگه چيزي نبود دو ساعت كم محلي نمي كردي. حالا بستني رو قبول كن و منو راحت كن.

ناچاري بستني رو برداشتم. انگارمهندس شايان تازه چشمش به بستني افتاده باشه.

مهندس شايان: اه اين بستني از كجا اومد؟ منم مي خوام. ماني پس چرا براي من نگرفتي تو كه مي دوني من عاشق بستني شكلاتي ام.

ماني: هستي كه هستي. بابك جون مي خوايد شمام قهر كنيد من رشوه بهتون بستني بدم. همين يكي هم با كلي گانگستر بازي آوردم تا اينجا كه نكنه يه وقت كسي ببينتش. حالا اينجا وايسادي كه چي دختر طفلي بستني كوفتش ميشه بيا بريم تو دفترت.

بعد دستشو كشيد و به زور بردش تو دفتر. دلم براي بابك سوخت. تنهايي از گلوم پائين نمي رفت. بستنيش هم خيلي زياد بود بلند شدم رفتم دو تا كاسه و دو تا قاشق تو سيني گذاشتم و آوردم وبستنيم رو به سه قسمت تقسيم كردم و ريختم توي كاسه ها و يه تيكه هم براي خودم نگه داشتم. رفتم دم دفتر و در زدم و وقتي اجازه گرفتم سيني بدست وارد شدم. بابك و ماني با صداي در سراشون به طرفم چرخيد و وقتي سيني بستني رو تو دستم ديدن ماني رو به مهندس شايان كردو گفت: بيا دلت خنك شد. همچين به بستني زل زدي كه دختره از گلوش پائين نرفت. بيا حالا با خيال راحت بخور. رئيس اينقدر شكمو نوبره.

مهندش شايان كه از ديدن بستني خوشحال شده بود گفت: خب خوردن بستني آشتي كنون يه مزه ي ديگه داره. حيف بود كه اين بستني از دستم در ميرفت.

پيدا بود كه ماني همه چيزو براش تعريف كرده. اين دائي و خواهر زاده هم موجودات جالبي بودن. جونشون واسه هم در مي رفت و آب مي خوردن به هم ميگفتن.

خلاصه بستني ها رو گذاشتم و اومدم بيرون.

 

 

 

دوشنبه بود و كلي كار رو سرم ريخته بود و از صبح سرپا بودم و فرصت نكردم حتي يه استراحت درست و حسابي كنم. چون من كارم بسته به كار رئيسه بعضي وقتها كه مهندس شايان نياز به كمكم داره مجبور ميشم حتي بيشتر از ساعت اداري بمونم و به كارا رسيدگي كنم. اون روزم يكي از همون روزهاي پركار بود. ساعت هشت بود و همه ي كارمندا به جز من و مهندس شايان رفته بودن. كاراي منم تقريباً تموم شده بود. پرونده ها رو مرتب كردم و هر چيزي رو سر جاش گذاشتم و وقتي مطمئن شدم وسايلمو جمع كردم و گذاشتم توي كيفم. از جام بلند شدم و رفتم در اتاق رئيس بايد بهش اطلاع ميدادم كه كارم تموم شده و مي خوام برم.

به رئيس گفتم و خداحافظي كردم و از شركت خارج شدم. چند قدم بيشتر از ساختمون شركت فاصله نگرفته بودم كه يهو يادم اومد موبايلمو برنداشتم. ناچاراً دوباره مسيرو برگشتم تا برم و از شركت موبايلمو بردارم.

خداخدا ميكردم كه مهندس شايان هنوز تو شركت باشه. رسيدم دم شركت و دستگيره رو پائين كشيد اما در باز نشد فكر اينكه مهندس رفته باشه و من كلي راه رو بي خودي برگشتم عصبيم ميكرد. اين بار با نيروي بيشتري دستگيره رو پائين كشيدم و درو محكم هل دادم. يه دفعه در محكم باز شد و متعاقب اون صداي شخصي و از داخل شنيدم. سريع رفتم تو شركت و درو بستم. پشت در مهندس شايان ايستاده بود و با دست صورتشو گرفته بود. در كه محكم باز شده بود با شدت به صورت مهندس خورده بود. مهندس آخي گفت و زانو هاش خم شد و همون جا كنار ديوار نشست.

با نگراني و اضطراب به مهندس نگاه ميكردم. زانو زدم كنارش و گفتم.

_: حالتو خوبه؟ چي شده؟ در خورد به صورتتون؟ طوريتون شده؟ دستتون رو برداريد تا ببينم چي شده.

اونقدر ترسيده بودم كه نكنه بلايي سرش آورده باشم كه اصلا" نمي دونستم دارم چي كار ميكنم. جلو رفتم و سعي كردم دستشو از روي صورتش بردارم. دستش كه كنار رفت ديدم صورتش خوني شده ضربه به بيني اش خورده بود و خون بود كه از بيني اش جاري شده بود.

وقتي مهندس و تو اون حال و صورت خوني ديدم حسابي ترسيدم.

اول يه قدم عقب رفتم. بعد زمان برام به عقب برگشت. خودمو ميديدم كه جلوي مهران نشستم و مهران خون دماغ شده و صورتش پر خونه. زمان و مكان رو از دست داده م. انگار تو عالم ديگه اي بودم. صورتم از اشكي كه بي اختيار از چشمام پائين ميچكيد خيس شد.

دستپاچه يه نگاه به دورو بر كردم و يه جعبه دستمال كاغذي روي ميز ديدم.سريع رفتم دستمال و با جعبه اش آوردم و چند تا از توش بيرون كشيدم. رفتم جلوي بابك و زانو زدم. سرش و به سمت بالا گرفتم و دستمالها رو روي بينيش گذاشتم.

همون جور كه كار ميكردم اشكم مي ريختم. بي اختيار مدام زير لب اسم مهران رو مي گفتم. بعد از يكي، دو دقيقه ديدم خونريزي بند اومده. دستمالهاي كثيف رو پائين گذاشتم و رفتم تندي يه ليوان آب آوردم. چند تا دستمال ديگه آوردم و با آب خيس كردمشون بعد صورت بابك رو آروم آروم تميز كردم و خونها رو پاك كردم.

اصلاً دست خودم نبود. اشك مي ريختم. من تو اون لحظه بابك و نمي ديدم بلكه مهران و ميديدم و به عادت قديم كه مهران خون دماغ ميشد اين كارها رو ميكردم براي بابكم همون كارها رو انجام دادم.

بابك هم مثل يه بچه آروم نشسته بود و اجازه داده بود من تمام كارها رو انجام بدم. با چشماي متعجب به من كه هنوز اشك مي ريختم نگاه مي كرد. نگران شده بود و مضطرب. مي خواست آرومم كنه.

يكم خودشو جلو كشيد و مستقيم بهم نگاه كرد بعد دستامو كه هنوز دستمال توشون بود و از اضطراب ميلرزيد و تو دستش گرفت و گفت: خانم آريا ... خانم آريا ... سوگند .... خوبي آروم باش چيزي نشده. من حالم خوبه فقط خون دماغ شده بودم. سوگند ... سوگند ....

يه دفعه تكوني خوردم و به زمان حال برگشتم. بابك جلوم نشسته بود و دستامو تو دستش گرفته بود و با چشمهاي نگران بهم خيره شده بود و مدام منو به اسم صدا ميكرد.

آروم گفتم: بله؟

بابك: حالتون خوبه؟ انگار صدامو نمي شنيدي.

درسته من صداشو نمي شنيدم من مهران رو ديده بودم كه صدام ميكرد.

يه دفعه به خودم اومدم تندي دستمو ازتو دستش بيرون كشيدم و يه دستي به صورتم كشيدم و اشكامو پاك كردم. كيفمو برداشتم و بدون اينكه به بابك نگاه كنم درو باز كردم و خودمو انداختم بيرون. ده تا پله رو تند تند اومدم پائين كه يه دفعه احساس كردم تمام نيرو و انرژيم خالي شده. مجبوري رو اولين پله نشستم. نمي تونستم راه برم. نمي تونستم خودمو كنترول كنم. سرمو گذاشتم رو زانوم و زدم زير گريه. با صدا ي بلند گريه ميكردم. به هق هق رسيده بودم. نفسم به زور بالا ميومد. مدام صحنه ي خون دماغ شدن و افتادن مهران ميومد جلوي چشمام. مدتها بود بهش فكر نكرده بودم. به مهران بيهوش توي بيمارستان فكر نكرده بودم. به مرگ مهران فكر نكرده بودم. همون جور هق هق ميكردم كه احساس كردم يه دستي اومد رو شونه هام. گيج سرمو بلند كردم و ديدم بابك كنارم نشسته و دستشو گذاشته رو شونه ام و سعي داره آرومم كنه.

بابك: چي شده؟ آخه چي باعث ميشه يه آدم اين جوري گريه كنه؟ فكر نمي كنم كه به خاطر خون دماغ شدن من يا احساس عذاب وجدان اين جوري گريه كرده باشي پس آخه چرا؟ چرا اينقدر بي تابي ميكني؟

نه مي خواستم نه مي تونستم جوابشو بدم. انرژيم تموم شده بود و هيچ كاري نمي تونستم بكنم.

بابك با نگراني گفت: نبايد اينجا بشيني پاشو من ميرسونمت خونه.

سعي كردم از جام بلند شم اما انرژي برام نمونده بود. هر بار كه سعي ميكردم بلند شم زانوهام توان نگهداري وزنمو نداشت و دوباره ميوفتادم سر جام.

بابك نگاهي بهم انداخت. خم شد و زير بغلمو گرفت و كمكم كرد از پله ها پائين برم.

بابك: صداي گريه اتو شنيدم و فهميدم با پله ها اومدي پائين. اونقدر عجله داشتي كه حتي صبر نكردي آسانسور بياد.

رفتيم تو پاركينگ و بابك بردم دم ماشين و درو باز كرد و بعد كمك كرد سوارش شم. هنوز قدرتمو بدست نياورده بودم. سرمو تكيه دادم به صندلي و بي صدا اشك ريختم.

بعد مدتها ياد مهران انگار داغ دلمو تازه كرده بود. نمي تونستم جلوي اشك ريختنم و بگيرم.

بابك انگار با خودش حرف بزنه.

بابك: اصلاً نمي فهمم چرا يه دفعه اونجوري شدي. دختر با چه سرعتي خون هاي صورتمو پاك كردي. عجيبه ولي احساس ميكنم دفعه ي اولت نبود كه اين كارو ميكردي. تو دختر عجيبي هستي. از روز اول كه ديدمت يه جورايي مرموز بودي يه حسي بهم ميگه يه راز بزرگ داري كه به كسي نگفتي.

بعده نيم نگاهي بهم كرد و دوباره با خودش گفت: سوگند تو كي هستي؟ چرا باعث ميشي يه همچين احساسي داشته باشم؟ انگار سالهاست كه ميشناسمت. نگاه غريبي داري. يه وقتايي فكر مي كنم هيچ غمي تو زندگيت نداري اما يه زماني هست كه چشمات خيس ميشه انگار يه غم بزرگ رو با خودت حمل ميكني.

يه نفس عميق كشيد و ديگه هيچي نگفت. يكم بعد آدرس خونه امو پرسيد و منم بهش گفتم. منو رسوند دم خونه: بهم كمك كرد پياده بشم و زير بغلمو گرفت. دم در آپارتمان دو سه بار ازم پرسيد: نياز به دكتر دارم يا نه؟ حالم بهتر؟

و وقتي بهش اطمينان دادم كه حالم خوبه رفت.

وارد خونه شدم از خستگي و بي حالي خودمو روي تخت پرت كردم و چشمامو بستم يادم اومد كه آخرش موبايلمو برنداشتم.

 

صبح با سردرد به زور از خواب بيدار شدم ديرم شده بود زودي دست و صورتمو شستم و يه ليوان شير و يه قرص مسكن خوردم و رفتم شركت.

به موقع رسيده بودم. مهندس شايان هنوز نيومده بود. رفتم سر جام نشستم و مشغول كار كردن شدم. يه ربع بعد بابكم اومد. از دور منو ديد و اومد جلو. به احترامش از جا بلند شدم.

بابك: خانم آريا خوب هستيد؟ فكر نمي كردم امروز بيايد. با حال ديشبتون ...

من: سلام آقاي مهندس خوب هستيد؟ الان حالم بهتره. به خاطر كمك و محبت ديشبتون تشكر مي كنم. ديشب يادم رفت كه تشكر كنم بازم ممنونم.

بابك: پاك يادم رفت. عليك سلام. لازم به تشكر نيست خودم مي خواستم كمكتون كنم. خوب خدا رو شكر كه حالتون بهتره. ولي اگه نظرتون عوض شد و خواستيد امروز مرخصي بگيريد من مانعي نمي بينم.

بازم تشكر كردم و گفتم: اگه احساس بيماري كردم حتماً مرخصي ميگيرم. بابك رفت تو دفترش و منم حواسمو دادم به كارم.

حدود ساعت 10:5_11 بود كه يه خانمي اومد. صداي تق تق كفشش منو متوجه ي ورودش كرد. سرمو بلند كردم ببينم كي اومده كه يه خانم سانتي مانتال و شيك جلوي خودم ديدم.

يه خانم خوش تيپ و شيك. يه مانتوي كوتاه و خوش رنگ پوشيده بود با شلوار جين تنگ و يه كفش پاشنه دار بلند كه قدش رو حسابي بلند كرده بود. شال سرشم همين جوري يه وري آزاد انداخته بود، عينك آفتابيشم بالاي سرش گذاشته بود. يه كيف دستي كوچك و خوشگل تو يكي از دستاش و يه موبايلم تو دست ديگه اش بود. يه آرايش غليظم كرده بود كه خيلي خوشگلش كرده بود. اونقدر محو چشمها و آرايشش شده بودم كه اصلاً يادم رفت بايد چي كار كنم.

دختر يه نگاهي به من كرد و با عشوه گفت: شما كي هستيد؟

من كه هم تعجب كرده بودم هم جاخورده بودم هول هولكي گفتم: من؟ هيچكي.

يه خنده اي كرد و با ناز و ادا گفت: خانم هيچكي اينجا چي كار مي كني؟ حتماً يه كاري داري كه اينجايي.

من: آهان بله من منشي ام. اما شما؟

خانم: اه حتماً منشي جديد شماييد. تا حالا نديده بودمتون عجيبه. خب در هر حال من اومدم بابك رو ببينم. شما مي تونيد به كارتون برسيد. كسي پيششه؟

با گيجي گفتم: نه آقاي مهندس تنها هستن. اجازه بديد ...

اما قبل از اينكه بتونم به بابك اطلاع بدم كه يه خانمي اومده ديدنش، ديدم خانمه سرش رو انداخت پائين و همون جور كه داشت ميرفت تو دفتر گفت: نمي خواد خبرش كني.بعدم در رو باز كرد و رفت تو.

قبل از اينكه در بسته شه شنيدم كه دختره داشت مي گفت: بابك اين منشي عتيقه رو از كجا آوردي. مثل منگولاست.

ديگه در بسته شد و بقيه ي حرفاشونو نشنيدم. اما همين قدر كافي بود تا خونمو به جوش بياره. عصبي زير لب غرغر كردم: به من ميگه عتيقه؟ به چه جرأتي. چه از خود راضي. فكركرده اونهمه رنگ بريزه تو صورتش خيلي خاص ميشه؟ دختره ي پر روي افاده اي، آب زيركاه. اه؛لعنتي اعصابمو خورد كرد.

_: كي اعصابتو خورد كرد؟

يه متري از ترس از جام پريدم. قلبم تلپ تلپ ميكرد. دستمو گذاشتم رو قلبمو برگشت ديدم ماني پشتم وايساده و با كنجكاوي نگاه ميكنه.

من: آخه چرا هربار اينجوري مياي؟ آخرش از دستت سنكوپ ميكنم و جوون مرگ ميشم من.

بعد عصبي رو صندليم نشستم. ماني هم يه صندلي كشيد كنار ميزم و گفت: حالا چرا اين قدر اعصابت خورده؟ چي شده.

اگه خودمو خالي نمي كردم و به كسي چيزي نمي گفتم منفجر ميشدم. واسه همين تند تند بدون اينكه بفهمم نمي دونم كي همه چيزو براي ماني تعريف كردم و آخرشم چهار تا بد و بيراه نثار دختره كردم.

وقتي صورت خندون ماني رو ديدم تازه فهميدم كه مثل هميشه كنترولمو از دست دادم و دري وري گفتم. يكم خجالت كشيدم واسه همين گفتم: اين حرفامون بين خودمون ميمونه مگه نه؟ به مهندس شايان كه چيزي نمي گيد؟

نيشش تا بناگوش باز شده بود و با بدجنسي گفت: يعني نگم؟ خب كجاشو نگم. بد وبيراهايي كه به دختره دادي رو نگم؟

من: مهندس من بهتون اعتماد كردم و باهاتون درد و دل كردم. من نمي دونم اين خانم اصلاً كي هستن. اگه نامزد دائيتون باشن خب كارم ساخته است با اين حرفهايي كه پشت سرش زدم.

خنديد و گفت: نترس به كسي چيزي نمي گم. اين دختره هم نامزد بابك نيست هر چند خودش خيلي دوست داره به بابك بچسبه واسه همين دم به دقيقه مي آد شركت ديدنش. ولي خودمونيم شانس آوردي دختره فكر كرده عتيقه اي. الان خيالش راحته. پيش خودش ميگه عمراً بابك به دختر ساده و يكم گيجي، البته ببخشيدها اينا تصورات اونه نه من، چي ميگفتم؟ آهان دختر ساده و گيجي مثل تو توجه كنه. واسه همين هم به تو به چشم يه دشمن نگاه نمي كنه. من كه ميگم شانس آوردي.

من كه حسابي گيج شده بودم گفتم: چه طور؟

ماني براي تفهيم من شمرده شمرده و آروم گفت: خب اگه نسبت بهت احساس خطر ميكرد. همچين موي دماغت ميشد و رو اعصابت ميرفت تا خودت مجبورشي از شركت بري. بابك به حرفاش گوش نمي كنه پس اون سعي ميكنه با عصبي كردنت مجبورت كنه بري. اما انگاري تو رو جدي نگرفته پس خيالت راحته كه اذيتت نمي كنه.

بعد يه فكري كرد و گفت: البته فكر كنم اشتباه كرده.

دوباره گيج و كنجكاو گفتم: چه طور؟

ماني: خب يلدا، يلدا اسم اين دختره است. يلدا فكر ميكنه بابك از دختر هايي تيتيش ماماني كه خودشون و مثل عروسك مي كنن خوشش مياد. اما برعكس بابك سادگي و صداقت و بيشتر دوست داره. بابك خيلي مشكل پسنده اما من نه.

دوباره گفتم: چه طور؟

ماني:خب من ميونم با خانم ها خوبه و راحت باهاشون كنار ميام. كافيه يك ساعت كنارشون بشينم همچين عاشقم ميشن كه بيا و ببين. خب خودتم ميدوني خانم ها متفاوتن و هر كدومشون يه جواهرن خب منم سعي ميكنم جواهراي بيشتري داشته باشم. اما بابك خنگ اين جوري نيست.

من: چه طور؟

ماني: خب بابك با همه خوبه اما با خانم ها صميمي نمي شه معمولاً چون ... خب نظراتش خاصه. ميگه آدم بايد كيس مناسبشو پيدا كنه. يه آدم كه بدونه مي تونه از ته دلش دوستش داشته باشه. كسي كه آدم و فقط به خاطر خودش بخواد نه به خاطر موقعيت و پول و از اين جور چيزا. يه دختر ساده ي بي شيله پيله كسي كه قلبش و حرفش يكي باشه. يه ذره قديميه.

من: چه طور؟

ماني: چه طور و ....... يعني چي من هر چي ميگم تو ميگي چه طور بابا قرص چه طور قورت دادي هيچي ديگه بلد نيستي بگي؟ گذاشتنش رو نوار پخش و مدام ميگه چطور، چطور. ميگم ماني گل ميگه چه طور. ميگم بابك خل ميگه چه طور. با همين يك جمله زير و بم زندگيمون رو درآوردي تو هم. پاشم، پاشم برم سركارم تا تو دوباره يه چه طور ديگه نگفتي و من ننشستم از تموم كاراي كرده و نكرده ام تعريف نكردم. دو دقيقه ي ديگه بمونم پته امو كامل ميريزم رو آب.

بعد همون جور كه زير لب با خودش حرف ميزد بلند شد و رفت بيرون. منم از پشت نگاهش ميكردم و ميخنديدم.

بعداً از رعنا جون شنيدم كه اين دختره يلدا يكي از فاميلهاي بابك و مانيه و ظاهراً همش چسبيده به بابك. بابكم به خاطر اينكه دختره ناراحت نشه بهش چيزي نمي گه اما فكر خاصي در مورد يلدا نداره و فقط يلداست كه خودش رو صاحب بابك مي دونه.

در هر حال اينايي كه من ديدم نمي شه گفت كه بابك بي ميله. هر چي باشه با يلدا خوب رفتار ميكنه كه اونم دم به دقيقه ميومد شركت. از اون روز به بعد كم كم هفته اي دو بار تو شركت پلاس بود. هر دفعه هم با يه عشوه اي به من نگاه مي كرد و همچين باهام حرف ميزد كه اگه پسر بود ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۰۸
نظرات (0)
،

رمان يك اس ام اس قسمت 9

رعنا: اگه نمي خوايش چرا كاري نمي كني؟ چرا به خودش نمي گي. بابك بهت مي گم كه اصلاً خوب نيست كه اين دختره مدام مياد شركت. همين الانشم كلي حرف پشت سرتونه.

بابك: فكر كردي خودم نمي دونم؟ آخه چي كار كنم؟ تا بهش ميگم ديگه نيا شركت همچين ميره رو اعصابم كه ديگه نمي تونم كار كنم. فكر كردي نفهميدم چه جورياست كه همه ي منشي ها يكي يكي استعفا ميدن وميرن؟ تا يه دختري نزديكم ميبينه همچين با حرفها و كاراش رو اعصابش ميره كه دختره خودش در ميره. به خاطر رفت و آمد خانوادگيمونم نمي تونم چيزي بگم.

رعنا: پس مي خواي چي كاركني؟ ببينم نظر خاله اينا چيه راجع به يلدا؟

بابك: مامان اينا اصلاً تو كارا و مسائل خصوصي من دخالت نمي كنن. انتخاب رو گذاشتن به عهده ي خودم. هر چي باشه زندگي و آينده ي منه. اين دختره اگه يكم شعور داشت مي فهميد كه اصلاً از اون تيپ دختر هايي نيست كه من خوشم بياد.

هرچي فكر كردم ديدم به نظر من يلدا همچينم بد نيست. خوشگل و خوش تيپ بود و خانواده ي خوبي هم داشت. از رفتارش با خودم كه مي گذشتم همچين هم بد نبود. با كنجكاوي گفتم: چرا؟ مگه چشه؟ به نظر من كه خوشگله.

بابك درست تو چشمام نگاه كرد و گفت: همه چيز كه خوشگلي نيست. مهم اخلاق آدمه. من يكي و مي خوام كه من و به خاطر خودم بخواد به خاطر شخصيتم نه به خاطر پول و موقعيت خانواده ام. من بايد يه كسي رو پيدا كنم كه دوستش داشته باشم و مطمئن باشم كه اونم منو از ته دلش دوست داره.

كاملاً درك ميكردم. خب منم اين جوري بودم. اما اگه بابك چنين نظري داشت بايد به يلدا همه چيزو ميگفت نبايد اونو سر مي دواند. بايد درست و حسابي باهاش حرف ميزد.

من: من كاملاً باهاتون موافقم. ببخشيد كه فضولي ميكنم اما فكر نمي كنيد بهتره كه اول تكليفتون رو با يلدا خانم روشن كنيد؟ من ميدونم كه ايشون شما رو نامزدش ميدونه چون به منم گفته نامزد شماست در صورتي كه شما تأييد نمي كنيد. به خاطر همين هم در برابر دختر هاي دورو برتون كه بهش احساس خطر ميدن موضع ميگيره و سعي ميكنه كه اونا رو هر طور كه شده ازتون درو كنه تا نكنه ازچنگش بريد. شما بايد بهش توضيح بديد كه چه حسي داريد اينو بهش بدهكاريد. يه جوري حس ميكنم شما زيادم از اينكه يلدا دورو برتون باشه ناراضي نيستيد.

بابك با اعتراض گفت: چه طور مي توني يه همچين حرفي بزني؟ همين الان گفتم كه حسي بهش ندارم.

من: ولي كاراتون يه چيز ديگه رو ميگه. شما به ما گفتيد كه چي مي خوايد نه به يلدا. من كه فكر مي كنم شما يلدا رو گذاشتيد تو آب نمك تا اگه اوني كه مي خوايد رو پيدا نكرديد بريد سراغ يلدا.

بابك معترض گفت: نه اصلاً اين جور نيست. من نمي خوام كسي رو تو آب نمك بزارم. من فقط نمي تونم بهش بگم نمي خوامش چون ... چون خب .... ام ...

من: ديديد دليلي نداريد كه بگيد. اين نشون ميده كه كوتاهي از خودتون بوده نه از يلدا. اون دختري كه من ديدم فكر نمي كنم وقتي بفهمه شما نمي خوايدش بازم دنبالتون بياد و بخواد زوركي باهاتون باشه. اون به غرورش احترام ميزاره.

رعنا كه تا اين لحظه ساكت نشسته بود و به حرفهام گوش مي داد سري تكون داد و گفت: من با سوگند موافقم. تو خودت اجازه دادي كه يلدا تا اينجا ها پيش بره. اون با دخترهايي كه نزديكتن بد رفتار ميكنه انگار كه دوشمنشن كاملاً پيداست كه حرف سوگند درسته و اون تو رو شوهرش ميدونه واسه همين پاچه ي همه ي دخترها رو ميگيره.

بابك با اعتراض گفت: نه با همه اينجور رفتار نمي كنه. اون با تو و سوگند خانم كاري نداره.

من: خب بله چون رعنا شوهر داره و ديگه خطري محسوب نمي شه. در مورد منم؛ كي به يه عتيقه ي منگل توجه ميكنه.

رعنا با دهني باز گفت: چي داري مي گي ؟ عتيقه ي منگل يعني چي؟

يه نگاه به بابك كردم كه ديدم اونم متعجب نگاه ميكنه. دستمو تو هوا تكون دادم و با اعتراض گفتم: واي بي خيال چرا يه جوري رفتار مي كنيد كه انگار بار اولتونه كه اين حرف رو شنيديد، چون باور نمي كنم. خودم وقتي يلدا داشت بهتون ميگفت كه اين منشي عتيقه و منگل رو از كجا آوردي شنيدم. فكرم نمي كنم كه از اين حرف چندان بدتون اومده باشه چون نشنيدم كه اعتراضي بكنيد.

بابك تند تند شروع كرد به حرف زدن كه يه جورايي قضيه رو درست كنه.

بابك: نه اين چه حرفيه. من اصلاً خوشم نيومد كه بهتون گفت عتيقه و منگل بعداً اعتراض كردم و گفتم حق نداره به بقيه توهين كنه.

دوباره همون حس عصبانيت و نارضايتي اون روز و داشتم. سرمو انداختم پائين.

رعنا: اون دختره چه طور جرأت كرده؟ واي كه حسابي كفريم ميكنه. واي ...

بابك خم شد جلو و دستش رو گذاشت رو ميز و اومد طرفم و با ناراحتي گفت: باور كن خودمم ناراحت شدم. اصلاً نمي خوام فكر كني بهت بي احترامي كردم. نمي خوام ناراحت شي.

تو همين لحظه ماني با سروصدا اومد نشست. سرمو بلند كردم كه ماني و ببينم كه ديدم بابك با چشماي ناراحت بهم نگاه ميكنه. رعنا داشت با ماني دعوا ميكرد كه كجا مارو قال گذاشته و رفته. بابك خيلي آروم جوري كه فقط خودم بشنوم گفت: اگه ناراحتت كردم معذرت مي خوام. اصلاً همچين قصدي نداشتم. سرش رو خم كرد يه طرف و يه مدل عجيب نگام كرد و آروم گفت: منو ميبخشي؟

اه وا اين چرا همچين مي كرد؟ منظورش چيه نمي خواد ناراحت بشم؟

نمي دونم چرا ولي يه حس عجيب داشتم دلم يه جوري شده بود كاملاً حس ميكردم كه ناراحته. دوست نداشتم حس بدي داشته باشه همون جور كه تو چشماش خيره شده بودم و داشتم فكرميكردم كه چرا تا حالا متوجه ي سياهي چشماش نشدم. گفتم: مهم نيست.

بابك: چرا مهمه مي خوام كه منو ببخشي و اون حرف رو فراموش كني.

من: باشه، من چيزي نشنيدم.

يه لبخند قشنگ زد و ازم تشكر كرد.به خودم اومدم و ديدم دو دقيقه است دارم زل زل تو چشماش نگاه ميكنم اونم بدون اعتراض و با لبخند نشسته بود و به چشمام نگاه ميكرد.

سريع رومو برگردوندم سمت رعنا و ماني كه داشتن دعوا ميكردن. گويا ماني آخر كار خودش رو كرده و رفته با دختري كه 2 تا ميز جلوتر نشسته حرف زده و شماره اش و گرفته. رعنا هم داشت باهاش دعوا ميكرد كه چرا وقتي ما اونجا بوديم اين كارو كرده بايد بهمون احترام ميزاشت و به خاطر همراه بودن 2 تا خانم آروم مي نشست سر جاش.

ماني: خب اگه الان نمي رفتم سراغ دختره ديگه پيداش نمي كردم.

خلاصه رعنا اعتراض ميكرد و ماني سعي ميكرد با زبون چربش اونو نرم كنه. بالاخره با رسيدن بستني هامون اين دو تا آتش بس دادن. موقع خوردن بستني تا سرمو بلند ميكردم دو تا چشم سياه مي ديدم كه بهم نگاه ميكنن. نمي فهميدم چرا اين جوري نگام ميكنه راستش يه جورايي معذب شده بودم. اين پسره چرا امروز اين جوري مي كرد؟

خلاصه بستني اون روز حسابي چسبيد موقع حساب كردن كه شد رفتم حساب كنم كه گفتن يه آقايي قبلاً حساب كرده با تعجب گفتم: كي؟

ديدم بابك اومده كنارم و گفت: شما بفرمائيد من حساب ميكنم.

من: اما ظاهراً يكي قبلاً حساب كرده.

بابك: جدي؟ كي اين كارو كرده؟

من: نمي دونم انگار يه آقايي بوده.

به فروشنده گفتم كي حساب كرده اونم گفت: همون آقايي كه همراتونه همون اول اومدن حساب كردن. من تعجب كرده بودم و بابك مي خنديد.

بابك: جونور من فكر كردم رفته دختره رو تور كنه نگو دختره بهانه بود كه بياد زودتر حساب كنه.

من با تعجب گفتم: آخه چرا؟ قرار بود من حساب كنم. اصلاً اومديم كه مهمون من باشين.

بابك: درسته كه به اسم تو اومديم ولي خوب نيست تا آقايون هستن خانمها دست تو جيبشون كنن. اينو يادت باشه. ماني هم بستني رو بهانه كرد تا دور هم باشيم.

حسابي گيج شده بودم و سر از كار اين دائي و خواهرزاده درنمي آوردم.

 

 

 

چند وقتي بود كه تو شركت همه همه بود پيش هر كي مي رفتي در مورد قرار داد جديد ميشنيدي. ظاهرا" قرار بود كه يه شهرك ساحلي تو شمال ساخته شه كه يه پروژه ي بزگ و سود آور بود همه در تكاپو بودن كه كار به نحو احسنت پيش بره و نظر مشتري جلب شه كه قرار داد و به ما بدن. همه شبانه روز كار مي كردن و مشغول بودن . يادم نميره روزي كه ماني و بابك خوشحال و سرمست وارد شركت شدن و خبر بستن قرار داد بزرگ و اعلام كردن. صداي سوت و دست بود كه كل شركت و پر كرده بود. همه مي خنديدن و به هم تبريك مي گفتن. تو اين هاگير واگير يه دفعه ماني با صداي بلند شروع كرد به ساكت كردن بچه ها و گفت همه ساكت مي خوام يه چيزي بگم. وقتي همه ساكت شدن يه نگاه به اطراف كرد و يه صندلي ورداشت رفت بالاش ايستاد و بلند رو به همه گفت: بچه ها ممنون از زحمات شبانه روزي همه تون و تبريك به خاطر اين قرار داد بزرگ. با اينكه بستن اين قرار داد يعني كار بيشتر و خستگي و سفرهاي كاري بيشتر اما براي اينكه هم خستگي اين چند وقته از تنتون در بره هم براي گرفتن نيرو و انرژي براي ادامه ي كار بابك همه تون و به مهموني بزرگ تو خونه اشون دعوت ميكنه. همه ي همكارا جمعه شب منزل مهندس شايان دعوتيد.

يه هو صداي هوراي بچه ها از همه جا بلند شد و همه دست زدن. بابك بيچاره هم كه انگاري غافلگير شده بود در جواب دست دادن و تشكر همكارا با بهت لبخند مي زد و سر تكون مي داد.

بعد چند دقيقه همه برگشتن سر كار خودشون و بابك و رعنا و ماني هم با هم به سمت دفتر بابك حركت كردن من كه نزديك ميزم ايستاده بودم ميديدم كه بابك با اخم داره يه چيزي به ماني ميگه و رعنا هم با لبخند نگاهشون ميكنه.

بابك: آخه پسر تو كي مي خواي آدم بشي. دفعه ي چندمته كه از اين كارا ميكني؟ هزار بار بهت گفتم قبلش يه هماهنگي با من بكن.

ماني: خوب حالا دايي جان ناپلئون ناراحت فرمودن. حالا كه دعوتشون كردم. چي شده مگه.

بابك كه حرص مي خورد يه هو تو جاش ايستاد و رو به ماني گفت: آخه چي بگم به تو؟ مگه تو نمي دوني كه مامان جمعه مهموني گرفته و كل فاميل و دعوت كرده.

ماني خيلي خونسرد رو به بابك گفت: خوب .

بابك : خوب و زهر مار. من همكارارو كجا ببرم واسه جشن؟ خونه كه غرق مامانه.

ماني: واسه اين داري خودكشان راه مي ندازي؟ خدا بزاره مامان فريماه و كم كه نميزاره تو مهمونيهاش 20 ، 30 نفر اضافه تر مشكلي براش ايجاد نميكنه. مي توني دو تا جشن و با هم بگيري اگه بد ميگم بگو بد ميگي.

رعنا: آره ماني راست ميگه اين جوري خيلي بهتره. مهموني كه آماده است فقط تعداد مهمونا بيشتر ميشه.

بابك كه تو فكر فرو رفته بود آروم گفت: بايد به مامان بگم ببينم موافقه يا نه.

نيش رعنا و ماني تا بنا گوش باز شده بود. خوشحال و شاد بابك و تا دفترش با چشماشون بدرقه كردن. در دفتر كه بسته شد ماني رو به من گفت: تو هم كه مياي؟

من: من ... من ... نمي دونم ..... بيام؟

ماني يه اخمي كرد و گفت: نه پس نيا. دختر مگه تو جزو كارمنداي شركت نيستي؟ پس بايد بياي حتما".

رعنا: يعني چي نميدونم. بايد بياي.

ماني يه فكري كرد و گفت: اصلا" خودم ميام دنبالت به تو اعتباري نيست ميزاري لحظه ي آخر جا ميزني نمياي.

من دهنم باز مونده بود چون دقيقا" قصد داشتم همين كارو بكنم كه بگم ميرم اما نرم. فقط و فقط براي بستن دهن ماني و رعنا. خلاصه ماني به زور آدرس خونه مو گرفت كه جمعه بياد دنبالم.

 

***

ساعت 7:30 بود و من حاضر و آماده منتظر ماني كه بياد دنبالم. قرار شده بود 7:30 اينجا باشه. داشتم فكر ميكردم شايد دير بياد كه صداي زنگ آيفون بلند شد. رفتم گوشي و برداشتم.

من: كيه؟

-: خانم آريا؟

من: بله.

-: از آژانش مزاحم ميشم يه آقايي زنگ زدن آدرس دادن گفتن ماشين مي خواين.

تعجب كردم. من كه زنگ نزده بودم آژانس. شايد اشتباه اومده باشه. اما نه فاميل من و گفت.

من: ببخشيد اون آقا كه زنگ زدن اسمشون و نگفتن؟

-: آقاي شهبازي.

اه اين كه مانيه نكنه اون نتونسته بياد دنبالم زنگ زده آژانس برام خوب پس چرا به خودم زنگ نزد بگه؟

گيج گفتم: صبر كنيد الان ميام پايين.

شالمو رو سرم گذاشتم و كليد خونه رو برداشتم و اومدم پايين. از در بيرون رفتم و با چشم دنبال آژانس مي گشتم اما هيچ ماشين آزانسي نميديدم.

-: وا اين ماشينه كجا رفت؟ 20 ثانيه ام طول نكشيد تا بيام پايين. اين چرا يهو غيب شد؟

داشتم زيز لبي غرغر ميكردم كه صداي يه صوت بلند شنيدم. برگشتم و با كما تعجب ماني و خيلي شيك جلوي خودم ديدم.

-: اوا اين چه خوشتيب شده. يه شلوار لي روشن با يه بلوز سفيد و يه كت اسپرت سفيدم روش پوشيده بود. چه هيكل خوبي داري پسر ايول داري. مات داشتم نگاهش مي كردم كه گفت: چه خوشكل شدي.

به خودم اومدم و گيج يه نگاه به خودم كردم.

من خوشگل شدم؟ من كه كاري نكرده بودم. يكم آرايش كردم. نه كه همش من و مقنعه به سر و سياه پوش با يه رژ كمرنگ ديده حالا اين خط چشم و سايه نصفه ي دودي و رژ گونه و رژ ملايم صورتي خيلي چشمش و گرفته.

من: مرسي. تو اينجا چي كار ميكني؟

ماني: خوب اومدم دنبالت.

من : ام مگه زنگ نزدي آژانس؟ الان يه آقاي ...

با گيجي داشتم توضيح ميدادم كه 2 دقيقه ي قبل يه آقايي زنگ زده گفته آژانسه كه ديدم ماني با نيش باز با لحجه راننده آژانسه گفت: خانم دير كردين رفت.

من: تو بودي؟ اي خدا بگم چي كارت بكنه كه من و دست انداختي. واقعا" كه.

ماني با نيش بسيار گشوده: حالا خانم افتخار ميدن تشريف بيارن؟ من راننده شون بشم؟

بعد با احترام رفت كنار يه آزاراي مشكي و در جلو رو با احترام باز كرد و با دست من و دعوت به نشستن كرد. خنده ام گرفته بود از كاراش. با اون كفشاي پاشنه بلند تق تق كنون و آروم رفتم سمت ماشين و نشستم توش. ماني در و بست و خودشم رفت پشت فرمون نشست و راه افتاد تا برسيم در خونه ي بابك اينا اين ماني كلي چيز ميز خنده دار تعريف كرد كه من روده بر شدم از خنده. اونقدم به خودم فشار مياوردم كه اشكم از زور خنده در نياد كه نكنه اين ريملم برزه پاييش و نرسيده به مهموني مجبور شم برگردم خونه. آخرش ديگه طاقت نياوردم و گفتم: مهندس جون هر كي دوست داريد بس كنيد دارم ميميرم بس كه خنديدم. بابا من براي اين صورت وقت گداشتم كه اين شكلي شه يكم ديگه حرف بزنيد اشكم در مياد و كل آرايشم بهم ميريزه اونوقت نميام مهمونيا.

ماني با يه لبخند بدجنس گفت: به يه شرط بس ميكنم.

من: چه شرطي؟

ماني: بايد قبول كني وگرنه اونقدر مي خندونمت كه آرايشت بهم برزه و از اونجا كه زورم زياده همون شكلي ميبرمت مهموني. اوكي؟

من: خوب آخه چه شرطي؟

ماني: تو بگو باشه بهت ميگم.

من: خوب باشه.

ماني: ديگه به من نگو مهندس و آقاي شهبازي. من اسم دارم اسمم هم ماني. اسم به اين قشنگي و راحتي مثل فرني ميمونه تو دهن ميپيچه خوب اسممو صدا كن.

من: آخه.

ماني: ببين قول دادي آخه و اگه نداره . باشه؟

من كه برام فرقي نمي كرد اما خداييش صدا كردن اسمش راحتتر از فاميليش و مهندس بود. خوب منم مهندس بودم اما همه من و خانم آريا صدا مي كردن.

من: باشه هر جور راحتيد.

ماني: خوبه منم سوكند صدات ميكنم.

بعد يه لبخندي زد و ديگه تا خونه ي بابك آروم نشست.

 

دم يه در بزگ آهني نگه داشت. ماشين و جلوش كه نگه داشت دره خودش باز شد. هي من نگاه كردم ببينم آدم ميبينم كه در و باز كرده باشه. اما دريغ از آدم. بعد من خنگ فهميدم دره از اين خودكاراي خود به خوديه. در كه باز شد دهن منم يه متر باز شدو چشام از كاسه اش داشت ميزد بيرون.

واي خدا اينجا كجاست چه خوشگله. يه راهروي بزرگ ماشين رو كه دو طرفش درخت كاشته شده بودن و انتهاي راهرو يه خونه ي بزرگ تقريبا" چهار برابر خونه ي خودمون. يعني فقط ساختمونش چهار برابر كل خونه ي ما با حياطش بود. چقدرم خوشگل بود جلوي ساختمونم يه ميدونك گرد بود كه وسطش يه فواره ي خوشگل بود كه هي آب ميپاشيد. خلاصه اينكه يه خونه وسط يه باغ بود. منم كه عاشق سبزي و درخت و آب، ياد وطن افتاده بودم . چشمام و بستم و يه نفش عميق كشيدم. چه بويي بوي سبزه ي آب خورده به آدم روح مي داد. ماني ماشين و نگه داشت و اومد در سمت من و باز كرد. كليد ماشينم داد يكي پارك كنه.

ماني: بفرماييد سوگند خانم خوش اومديد.

من كنار ماني راه افتادم برم تو ساختمون. از در كه وارد شديم يه آقايي اومد جلو و پالتو شالمو ازم گرفت.

حالا من روم نميشد جلوي ماني شالمو در بيارم. به زور پالتو و شالمو دادم به آقاهه يعني در واقع آقاهه شالمو يه جورايي كشيد از دستم چون ولش نمي كردم. يه نگاه به خودم كردم. موهامو كه تا آرنجم بود كج آورده بودم رو شونه ي راستم ريخته بودم و با يه گيره جمع كرده بودم كه تو يه خط صاف وايسه و پخش نشه.

يه پيراهن كوتاه مشكي تا دو انگشت بالاي زانو پوشيده بودم كه از دو طرف با كش جمع ميشد و رو لباس خط چين هاي ريز مي انداخت. يه جوراب شلواري پوشيده بودم كه پاهام لخت نباشه لباس آستين حلقه اي بود و روش يه كت كوتاه داشت.

خلاصه تا جايي كه ميتونستم حجاب اسلامي رو رعايت كرده بودم. حالا نه كه خيلي مومن باشم نه. ولي اينجا با حضور همكارا حسابي معذب بودم.

خلاصه دوتايي وارد شديم و از همون دم در ماني يكي يكي با همه سلام عليك مي كرد و منم كه همراهش بودم به بقيه معرفي ميكرد.

ماني: خانم آريا از همكاراي شركت.

من كه تو پررويي لنگه نداشتم ديگه كم كم داشتم خجالت ميكشيدم. حالا خوب بود كفش پاشنه بلندامو پوشيده بودم و گرنه اگه اسپرت و بي پاشنه بود كه همه ميگفتن ماني با بچه اش اومده. نه كه من قد كوتاه باشم ماني زيادي بلند بود. در اين حالت يه سر و گردن بلند تر بود. آروم آروم با كفشا راه مي رفتم از ترس اينكه نكنه كله پا شم و با مخ بيام زمين آخه به اين كفشا عادت نداشتم.

ماني كه ديد من مثل مورچه راه ميرم يه نگاه كرد و گفت: خاله سوسكه كمك نمي خواي؟

من: نه ممنون خودم ميام.

ماني: مي دونم خودت مياي. مي خوام تو رو به مامانم و مامان بزرگم آشنا كنم اما اين جوري كه تو مياي فكر كنم فردا هم بهشون نرسيم.

من: خوب ماني هولم نكن مي خورم زمين آبروت ميره ها.

ماني: خوب خاله سوسكه آروم بيا. فقط سالم بيا.

بالاخره رسيديم پيش خانواده ماني و من دوتا خانم و جلوم ديدم كه از شباهتشون پيدا بود كه با هم نسبت دارن. مامان ماني يه زن چهل پنجاه ساله ي خوش پوش بود و مامان بابكم دست كمي نداشت شصت هفتاد ساله بود به گمانم اما يكي ميديد فكر مي كرد اين دو تا خانم كم كم ده سال جون تر از سن واقعيشون باشن . هر دو خيلي مهربون و خنده رو بودن. يه حس خوبي به آدم مي دادن كه نگو.

خلاصه به مامانا معرفي شدم و بعد چند تا تعارف تيكه پاره كردن يه با اجازه اي گفتيم و رفتيم سمت يه ميز كه بشينيم.

ماني: بيا بريم اونجا پيش رعنا اينا بشينيم. نميدونم اين بابك كجاست كه پيداش نيست.

با ماني سمت ميزي كه رعنا با يه پسر و يه دختر جوون نشسته بوديم رفتيم. رعنا با ديدن من لبخندي زد و از جاش بلند شد و بغلم كرد.

رعنا: واي عزيزم چه خوشگل شدي. خوش اومدي. بيا كه مي خوام تو رو به بچه ها معرفي كنم.

دست من و گرفت و به دختر و پسري كه كنارش بودن اشاره كرد و گفت: اين آقا خوش تيپه شوهر بنده پيمان. اين خانم خوشگل هم خواهر ماني، مهناز. خدارو شكر اصلاً به ماني نرفته و خيلي ماهه.

با لبخند اعلام خوشبختي كردم و با تعارف رعنا كنارشون نشستم.

ماني: چه طوري پيمان؟ تو كه هنوز زنده اي. گفتم تا حالا اين رعناي گودزيلا خوردتت.

رعنا محكم زد پس كله ي ماني. ماني هم آخي گفت و با دستش كله اش و گرفت.

ماني: چته رم كردي دوباره.

رعنا: درست صحبت كن ماني وگرنه من مي دونم و تو.

ماني: خوب همين كارا رو ميكني كه بهت ميگم گودزيلا ديگه.

رعنا خيز برداشت كه دوباره بزنه پس كله ي ماني كه ماني از جاش پريد و در رفت. بعدم يكي صداش كرد و رفت ببينه چي كارش دارن. ما ديگه مرده بوديم از خنده.

صداي آهنگ و موزيك كل ساختمون و برداشته بود كلي دختر و پسر جوونم وسط سالن مشغول رقص بودن. يه پسره اومد و دست مهناز و گرفت و بردش وسط.

رعنا رو به من گفت: سوگند جون تو نمي رقصي؟

واي همين يك كارم مونده بود كه با اين كفشا بيام مثل غازم برقصم. لبخندي زدم و گفتم: نه عزيزم شما بفرما ممنون.

رعنا هم وقتي بعد كلي اصرار ديد من برقص نيستم دست پيمان و گرفت و رفتن وسط.

داشتم رقص مهمونا رو نگاه مي كردم كه يه صدايي از پشتم سلام كرد.

-: سلام خوش اومدين.

برگشتم و با ديدن بابك خشكم زد.

نفس كم آورده بودم. خيلي خوشتيپ شده بود. يه شلوار لي تيره با يه پيراهن مردونه ي سرمه اي آستيناشم تا كرده بود تا آرنج بر عكس ماني كروات نزده بود و دوتا دكمه ي بالاي پيراهنش باز بود. عضلات برجسته ي بازو و سينه اش از رو لباسم پيدا بود.

 

همين جور مات داشتم نگاهش مي كردم. اونم مات خيره شده بود به من كه يه دفعه صداي ماني ما رو به خودمون آورد. نفسم برگشت و ريه هام بالاخره هوا پيدا كردن.

ماني: اه بابك تو اينجايي يه ساعت دنبالت مي گردم. سوگند و آوردم به زور.

يه ابروي بابك با شنيدن اسمم از دهن ماني بالا رفت.

ماني: اگه نمي رفتم دنبالش مي خواست جيم بزنه. واي اينجا چقدر گزمه پختم.

ماني كتش و در آورد و گذاشت پشت صندلي.بابك اخم كرده بود. ماني رو به من گفت: بيا بريم برقصيم.

تا خواستم مخالفت كنم ديدم دستم كشيده شد و من تقريبا" پرت شدم وسط جمعيت. ياد اين تام و جري افتادم كه يه هو دست تام كشيده ميشه و دو متر ميره جلو اما بدنش سر جاشه بعد با سرعت نور بدنش پرت ميشه ميرسه به دستش. منم همون شكلي بودم.

به زور خودم و رو اون كفشا نگه داشتم و با ماني رقصيدم. ماني با آهنگ مي خوند و خيلي هم قشنگ مي رقصيد من ضايع هم بيشتر درجا مي زدم و دستمو تكون ميدادم. يه لحظه چشمم افتاد به كنارم ديدم بابك داره با يلدا ميرقصه اما حواسش به يلدا نيست. يلدا هم نامردي نمي كرد همچين دست انداخته بود دور گردن و كمر بابك و با هر حركتش خودش و مي چسبوند به بابك كه من جاي بابك ميخ رقص و حركات ماري يلدا شدم.

يه دور كه رقصيديم به ماني گفتم بسه من ميرم بشينم. تا خواست مخالفت كنه يكي صداش زد و ماني هم ديگه چيزي نگفت.

منم خوشحال و شاد و خندون رفتم رو صندليم نشستم. پام درد گرفته بود نه كه عادت به اين كفشا نداشتم اذيتم مي كرد. داشتم با دست زانوهامو ماساژ مي دادم كه حس كردم يكي كنارم نشسته. سرمو بلند كردم ببينم كيه كه ديدم بابك اومده نشسته كنارم و با اخم زل زل نگام ميكنه.

اونقدر هول شدم كه نگو هم از اخمش هم از جذبه ي نگاهش. دستپاچه و بي اختيار از جام بلند شدم و گفتم: سلام مهندس شايان.

اخمش عميق تر شد. اين چرا امروز انقده بد اخم شده؟

بابك: عليك سلام. خوش اومدين. چرا ايستادين؟

من: همين جوري ... بشينم؟

واي خدا من چقدر خنگ شدم نمي دونم اينا چه دري وريه كه من ميگم. اما انگار خنگ بازي من تاثير داشت بابك اخمش كم شد و يه نيمچه لبخند زد. از جاش بلند شد و جلوم ايستاد و گفت: حالا كه وايسادين افتخار يه دور رقص و بهم مي دين؟

من عين گيجا: من .... رقص ... چرا؟؟؟

اي دختر چرا هم شد سوال؟ براي اينكه دور هم باشيم خوب. خدا جون قربونت باز اين بد اخم نشه.

بابك يه ابروش و داد بالا و گفت: براي اينكه برقصيم.

بعد با يه لبخند گفت: براي مجلس گرم كني.

وا ... بابك داره شوخي ميكنه؟ گوشام درست شنيده؟ چشام درست ديده؟ نكنه يكي ديگه باشه خودش و جاي بابك جا زده باشه . آخه نه كه بابك معمولا" جديه و اوني كه شوخي ميكنه مانيه اصلا" باورم نميشد كه بابكم بتونه شوخي كنه.

بابك كه ديد من مبهوتم خودش دستم و گرفت و بردم وسط منم مثل يه بره دنبالش رفتم. راستش انقدر بابك چشمم و گرفته بود با اون تيپش كه نگو. علاوه بر اون از شوخي كردنش تعجب كرده بودم كه اصلا" نمي دونستم دارم چي كار مي كنم.

يه آن به خودم اومدم ديدم بابك دستهاش و انداخته دور كمرم و دستهاي منم گذاشته رو شونه اش و آروم آروم من و خودش و به چپ و راست تكون ميده.

وا اين چرا همچين ميكنه چرا پس نميرقصيم؟

يه نگاه به دور و برم كردم ديدم همه جا پره از دختر پسرايي كه زوج شدن و دارن همين مدلي ميرقصن. رعنا و پيمان هم بودن. ماني هم دست يه دختره رو گرفته بود داشت ميرقصيد. تازه دوزاري قابلمه ي من افتاد كه داريم تانگو مي رقصيم.

واه چه غلطا از كي تا حالا من با مهندس بابك شايان اين جوري صميمي شدم كه بيام تو بغلش اين مدلي برقصم؟

يه لحظه سختم شد. خجالت كشيدم خواستم خودم و از بين دستاي بابك عقب بكشم و برم سر جام بشينم اما تا يه تكون خوردم انگاري بابك فهميد مي خوام چي كار بكنم كه دستش و دور كمرم محكم تر كرد و آروم دم گوشم گفت: كجا رقصمون هنوز تموم نشده. خسته شدي؟

ديدم بهترين راه براي خلاصي از دستش اينه كه تاييد كنم خسته شدم واسه همينم گفتم: آره خسته شدم.

حس كردم عضله هاش منقبض شدن و دستش كه دور كمرم بود مشت شده. سرمو بلند كردم به صورتش نگاه كنم ديدم با اخم داره نگاهم ميكنه آروم گفت: چطور با ماني كه ميرقصي خسته نميشي؟ يعني من انقدر خسته كنندم برات؟

من مات: مهندس شايان اين چه حرفيه ؟ ماني ...

بابك: مهندس شايان؟ چرا من مهندس شايانم اما ماني همون ماني؟ مگه من اسم ندارم سوگند؟ مگه بابك چشه ؟

اي خدا به دادم برس اين پسره چرا همچين مي كرد. منم كه كلا" امشب از دنيا غافل بودم. خدايي يكي من و نميشناخت فكر مي كرد سكته ايم كه با دهن باز مدام زل مي زنم به بابك. اما نمي دونم وقتي اين حرفا رو مي زد چرا گرم ميشدم. انگار خوشم ميومد. حتي ديگه از اين كه دارم اين جوري مي رقصم هم خجالت نميكشيدم.

بابك: من آدم حسودي نيستم اونم حسودي به ماني كه خيلي دوسش دارم. اما نمي دونم چرا وقتي ميبينم اون با تو اينقدر راحته و نزديك و من انقدر ازت دورم كفري ميشم. ميتوني منم به اسم كوچيك صدا كني؟ مي تونم سوگند صدات كنم؟

همچين اين حرفا رو ميزد كه دلم نميومد بگم نه ولي آخه چطور ميشد؟ اون رئيس بود و من كارمندش.

من: آخه شما رئيسمين اين اصلا" درست نيست.

بابك چشماش و بست و يه نفس كشيد و آروم چشماش و باز كرد و تو چشمام نگاه كرد و گفت: باشه تو شركت مهندس شايام صدام كن اما پامون و كه از شركت بيرون گذاشتيم من ميشم بابك باشه؟

تو چشماش نگاه مي كردم و به صدايي كه به همه ي وجودم رخنه ميكرد گوش ميدادم. دوست داشتم ميشد و اون هيچ وقت حرف زدن و تموم نميكرد و من ميتونستم هميشه و هميشه به صداش گوش بدم.

فقط تونسته ام يه كله تكون بدم كه يعني باشه. يهو اخماي عميق بابك باز شد و جاش و به يه لبخد خيلي قشنگ داد. داشتم زل زل بهش نگاه ميكردم.

آخه چرا من نميتونم به اين آدم نه بگم؟ چرا نميتونم در برابر صداش مقاومت كنم؟

بابك حلقه ي دستاش و دورم تنگ تر كرد و من و بيشتر به سمت خودش كشوند. نمي خواستم انقدر نزديكش باشم امشب به اندازه ي كافي سه كرده بودم همش مثل مه و ماتا بهش نگاه ميكردم. سرم و آوردم پايين كه به چشماش كه ميخنديد نگاه نكنم، چشمم افتاد تو يقه ي بازش. ايول عضله. چي ساخته. همين جور ميخ سر و سينه ي بابك شده بودم كه آهنگ تموم شد.

خدا جون شكرت به موقع بود حسابي. براي فرار از دست بابك و اين حس كنه اي كه تو وجودم بود و اصلا" نمي دونستم چيه سريع با آخرين سرعت رفتم سر جام نشستم. تا اومدم تو جام جا به جا بشم ديدم كه بابكم اومده كنارم نشسته.

اه اين كي اومد من تند تند اومدم اين چه جوري به من رسيد؟ چه حرفي ميزنم منا معلومه كه اين بابك با اين لنگاي درازش ده قدم من و با دو قدم طي ميكنه. قدش يه چند سانت ناقابل بلند تر از ماني بود اما زياد پيدا نبود.

خدا رو شكر اومد كنارمو بدون حرف به رقص مهموناي وسط سالن نگاه كرد.

داشتم به رقص مهمونا نگاه مي كردم كه يلدا از بين جمعيت اومد و يه نگاه تحقير آميز به من انداخت و با عشوه و ناز دست بابك گرفت كشيد و گفت: بابك جون عزيزم چرا نشستي بيا بريم برقصيم با هم.

بابك: نه تو برو من خسته ام مي خوام يكم بشينم.

يلدا: اه بابك خودت و لوس نكن پاشو ديگه.

هي اين يلدا با تمام زورش دست بابك و مي كشيد اما دريغ از اينكه بابك يه ميليمتر از جاش تكون بخوره. يلدا كه ديد زورش به بابك نمي رسه صداش و يكم پايين آورد اما نه اونقدري كه من نشنوم. با يه نگاه بد به من اشاره كرد و رو به بابك گفت: به خاطر اين منشيه عتيقه نمي خواي بياي؟

بابك عصباني يه چشم غره به يلدا رفت و با حرص به يلدا گفت: يلدا بسه ديگه گفتم نمي خوام برقصم تو هم ادامه اش نده و برو.

اونقدر بابك محكم اين حرف و زد كه من جاي يلدا خودمو جمع و جور كردم. يلدا هم كه ناراحت شد بود يه چشم غره به من رفت و راش و گشيد رفت وسط جمعيت.

منم از ترسم آروم سر جام نشسته بودم و هيچي نميگفتم.

يه دور ديگه ي رقص تموم شد و يه آهنگ ديگه زدن كه همه دوباره به ورجه وورجه افتادن. موزيكش خيلي قشنگ بود محو آهنگ شده بودم. هم زمان با خوندن خواننده بابكم زير لبي شروع به زمزمه ي آهنگ با همون ريتم خواننده كرد. خيلي قشنگ ميخوند.

 

هم پرسه ي خاطراتم

من مثل قديم پابه پاتم

هواتو داره باز اين دل تنها

اين لحظه ها خالي از منه

مي پرسي چرا عاري از منه

نداره ارزشي بي تو اين دنيااااااااااااااا

چشماي تو همه رويام

نباشي پيش من بي تو تنهام

نزار از دست بره توي غم اين مااااااااااااااااااا

مي توني كه بگيري دستاي عاشقمو تا بگذره از چشام رد غمو

دوباره بيااااااااااااااا

مي توني كه بتابي، رو تن اين شب سرد ، رد بشيم از اين پاييز خسته و زرد

تا اوج بهارررررررررر

با من بمون تا هميشه

نزار ويرون بشم مثل شيشه

تمام قصه رو به دلت بسپار

بر گرد از اين غم ممتد،

نذار بگن عاشقش ديگه جا زد،

نذار بشه خاطره آخرين ديداررررررررررر

مي توني كه بگيري دستاي عاشقم و تا بگذره از چشام رد غمو

دوباره بيااااااااااااااااا

مي توني كه بتابي، رو تن اين شب سرد، رد بشيم از اين پاييز خسته و زرد

تا اوج بهاررررررررررررررررر

مي توني كه بتابي، رو تن اين شب سرد، رد بشيم از اين پاييز خسته و سرد

بريم تا اوج بهاررررررررررررررررر

 

آهنگش با آدم حرف مي زد. نمي دونم كي اشكام در اومد نمي دونم از كي به صورت بابك نگاه مي كردم. اما اون لحظه بابك و نمي ديدم صداي مهران و ميشنيدم كه اين آهنگ و زمزمه ميكنه. مثل يه پيغام بود يه دل نوشته. نمي دونم چقدر گريه كردم. بابك روش به سمت سالن بود و متوجه ي من نبود. نفس كم آوردم ريه هام اكسيژن مي خواست براي پيدا كردن اكسيژن چند تا نفس عميق و صدا دار كشيدم كه بابك و متوجه من كرد. تا برگشت من و با اون حال ديد دست پاچه شد و تندي نزديكم شد و با نگراني گفت: سوگند، سوگند چي شده؟ نفس بكش، نفس بكش، يه دفعه چي شد تو كه خوب بودي؟

بابك زير بغلم و گرفت و بلندم كرد و همون جوري كه من و از سالن بيرون مي برد آروم گفت: بيا بريم بيرون تو هواي تازه شايد بهتر نفس بكشي. اينجا هواش خفه است.

نرسيده به در سالن بوديم كه ماني خودش و به ما رسوند. با نگراني رو به بابك كرد و گفت: بابك چي شده؟ سوگند چته؟ حالت خوب نيست؟

چشمش افتاد به صورت اشكي من.

ماني: بابك اين دختره چرا گريه ميكنه؟ باز تو چيزي گفتي؟ كاري كردي؟

بابك: نه بابا من كاري نكردم داشتم آهنگ مي خوندم كه ديدم زل زده بهم و گريه ميكنه.

از سالن بيرون اومديم و بابك من برد سمت ميز و صندلي كه رو تراس بود نشوند و خودشم كنارم نشست و رو به ماني گفت: ماني برو براش يه ليوان آب بيار.

ماني هم تندي رفت كه آب بياره.

بابك: سوگند چي تو رو انقدر ناراحت كرده ؟ كاش به من ميگفتي. كاش دليل غم تو نگاهتو بهم ميگفتي. كاش سر سوزن بهم اعتماد داشتي كه باهام درددل كني.

بابك كلافه بود و تند تند حرف ميزد و دست تو موهاش ميكشيد. اومد نزديكم و با دست پشتم و ماساژ داد تا نفس كشيدنم بهتر بشه.

من كه تو عالم خودم بودم اصلا" بابك و نمي ديدم. تو خاطرات و روياهام غرق بودم زمان و مكان و يادم رفته بود. وقتي بابك اون حرفا رو زد بهش نگاه كردم اما بابك و نديدم جلوم مهران نشسته بود كه با چشماي نگران ازم سوال ميپرسيد و مي خواست علت ناراحتيمو بدونه. دلم براش تنگ شده بود به تعداد تمام شبايي كه تنهايي اشك ريخته بودم به تعداد تمام روزايي كه بي اون سر كرده بودم به تعداد تمام دلتنگيام و حرفهاي نگفته كه تو خودم دفن كرده بودم دلتنگش بودم. طاقتم تموم شده بود اين دوري و نمي خواستم. نمي خواستم تنها بمونم . نمي خواستم حرفامو قورت بدم.

با بغض و چشماي گريون رو به مهران گفتم: يعني تو نميدوني؟ تو كه بهتر از همه بايد بدوني. چرا تنهام گذاشتي؟ چرا رفتي؟ چرا روز آخر به خدا گفتي ديگه عمري نمي خوام؟ تو كه هم پرسه ي خاطراتم بودي كجايي كه هوامو داشته باشي؟ همه ي اين روزا و لحظه ها بدون تو و حضور توئه. ديگه تنهاي تنهام ديگه رويايي ندارم ديگه آرزويي نمونده همه ي روزام سرد و پاييزيه هميشه برگريزونه برام.

داغون شدم . چرا رفتي؟ چرا نموندي؟ چرا تحمل نكردي؟ چرا جا زدي و تنهام گذاشتي؟ بهترين خاطره ي عمرم آخرين ديدارمون بود. مي خواستي كاري كني كه هميشه يادت باشم؟ كه بي تو نتونم زندگي كنم؟ به من نگاه كن ديگه چيزي ازم نمونده همش تويي ديگه سوگندي نمونده. چرا اين كارو باهام كردي؟ چرا؟

دستامو مشت كردم و به خيالم به سينه ي مهران ميكوبيدم و مدام ميگفتم چرا؟ چرا؟

وقتي به هق هق افتادمو ديگه جوني براي مشت زدن نداشتم آروم سرمو رو سينه ي مهران گذاشتم و سعي كردم عطر تنش و حس كنم.

بابك متعجب از كاراي من و متاثر از حرفا و حال زار من مات مونده بود و هيچي نميگفت حتي وقتي با مشت به سينه اش مي كوبيدم هم فقط با چشماي ناراحت و نگران بهم نگاه مي كرد. سرمو كه گذاشتم رو سينه اش آروم دستاش و دورم انداخت. موهام و نازكرد و آروم دم گوشم گفت: چه دل پري داري سوگند. كي اين بلا رو سرت آورده؟ آخه كي دلش اومد تنهات بزاره و بره؟

بابك آروم آروم حرف ميزد و سعي ميكرد آرومم كنه. نمي دونم چقدر تو بغلش بودم. صداي ماني و شنيدم كه از بابك مي پرسيد حالم چه طوره؟ بابكم گفت: آروم تر شده.

يه دفعه با يه صداي جيغي هر سه تامون تو جامون خشك شديم. يلدا از پشت ماني به سمتمون ميومد و عصباني و ناراحت داد مي زد و ميگفت: چشمم روشن سرتون اين بيرون گرم منشي جونتونه. من و بگو كه 2 ساعته كل ساختمون و دنبال شما گشتم. بابك خان خجالت بگش من و تو سالن تنها گذاشتي اومدي اين بيرون دنبال عشق و حال اضافيت؟ اين دختره رو بگو كه چه خوب خودش و مزلوم و خنگ نشون داده بود اصلا" فكر نميكردم انقدر زرنگ باشه كه بتونه دو تاتون و تو تور بندازه.

با چيغ چيغاي يلدا يكم به خودم اومدم. تازه فهميدم تو بغل بابكم. از يلدا و عصبانيتش ترسيدم. از اينكه تو بغل بابكم بودم خجالت كشيدم. اومدم خودمو بكشم بيرون از تو بغلش كه بابك كمرمو سفت تر گرفت و من و به سمت خودش كشيد و سرمم با دستش تو سينه اش فرو كرد. صداي قلبش و مي شنيدم كه تند تند ميزد. يعني قلبش به خاطر نگراني براي من تند ميزد يا اونم از جيغاي يلدا ترسيده بود.

بابك يه چشم غره ي اساسي به يلدا رفت كه يلدا صداش در جا ساكت شد. بابك خيلي جدي و سرد گفت: يلدا برو تو سالن لزومي نميبينم تو اينجا باشي. كاراي من و ماني و سوگندم به تو هيچ ربزي نداره. پس تا چيزي نگفتم و كاري نكردم كه از اومدن به مهموني پشيمون بشي بي سر و صدا و حرف اضافه برگرد تو سالن.

آخ كه چقدر دلم خنك شد وقتي بابك اين حرف و زد. انگار با يه سوزن باد يلدا رو خالي كرده باشن. پاشو كوبيد به زمين و با قر روش و برگردوند و به حالت قهر رفت تو سالن.

بابك آروم سرمو از رو سينه اش بلند كرد و گفت: سوگند جان پاشو آب بخور يكم حالت جابياد.

ليوان و به لبام نزديك كرد و كمكم كرد يكم آب بخورم. حالم يكم بهتر شد و آروم شدم. نمي خواستم برگردم توي سالن. از بابك و ماني هم خجالت مي كشيدم كه من و تو اون حال ديدن. دوست داشتم برگردم خونه و تنها باشم. از طرفي هم مطمئن بودم با اين همه گريه حتما" تمام آرايشم ريخته و صورتم افتضاح شده. بابك انگار فكرمو خوند. رو به ماني كرد و گفت: ماني تو برو تو حواست به مامان اينا باشه. منم سوگند و ميرسونم خونه اش. با اين حالش بره خونه و استراحت كنه بهتره.

ماني يه نگاه به من انداخت كه با سر حرفاي بابك و تاييد مي كردم. رو به من گفت : تو حالت خوبه؟ مطمئن؟

من: آره الان خوبم ببخشيد ناراحتتون كردم.

ماني: نه بابا اين چه حرفيه. پس برو خونه و حسابي استراحت كن. تو شركت مي بينمت.

با ماني خدا حافظي كردم و بابك رفت تو سالن و لباسا و كيفمو برام آورد و سوار ماشينش شديم و رسوندم خونه. در تمام طول راه حس مي كردم كه دلش مي خواد يه چيزي بگه و يه سوالي بپرسه اما خودش و كنترل كرده كه نكنه من دباره حالم بد بشه و من چقدر به خاطر اين كارش ممنون بودم چون آخرين كاري كه اون شب دلم مي خواست انجام بدم توضيح در مورد رفتارم بود. دم در خونه با كلي سفارش و نگاه هاي نگران بدرقه ام كرد كه برم تو خونه و بعد خودش رفت. وارد خوه كه شدم فقط لباسام و عوض كردم و تا 2 ساعت يه سره اشك ريختم و نمي دونم كي خوابم برد.

 

از اول صبح كلي ذوق و شوق داشتم و دل تو دلم نبود. مهسا دو روز پيش زنگ زده بود و گفته بود به خاطر يه كاري بايد بياد تهران. مي خواست بره خونه ي دائيش و يه سر بياد منو ببنه اما من گفتم حتماً بايد يك شب پيشم بمونه. اما راضي نميشد. بعد كلي اصرار بالاخره قبول كرد كه تو اين دو روزي كه مياد تهران يه شب بياد خونه ي من و يه شبم بره خونه ي دائيش ...

قراربود صبح جمعه حركت كنه و تا ظهر ميرسيد. بهش گفتم ميام ترمينال. دنبالش اما گفت: تو كه ماشين نداري براي چي بايد بياي ترمينال مي تونم تاكسي بگيرم بيام خونه ات. آدرس دقيق خونه رو بهش دادم و از صبح بلند شدم همه جارو تميز كردم. يه ناهارخوشمزه هم پخته بودم و بعد رفتم دوش گرفتم.

تروتميز و خوشگل مشگل منتظر بودم تا برسه. يه آهنگم گذاشته بودم و حسابي خوش به حالم شده بود. چشمامو بسته بودم و از فضا لذت ميبردم كه زنگ زدن. رفتم آيفون و ورداشتم ديدم مهساست. يه جيغي كشيدم و با ذوق گفتم بياد تو. تندي رفتم درو باز كردم و منتظربودم تا تو پله ها ديدمش. با يه صدا كه از هيجان و ذوق جيغ جيغي شده بود سلام كردم و رفتم جلو و سفت بغلش كردم. دلم حسابي براش تنگ شده بود مهسا هم خوشحال از ديدنم هي فشارم ميداد و ميزد پشتم. بعد دو دقيقه كه حسابي ذوق مرگ شديم دعوتش كردم كه بياد تو.

مهسا وارد شد و يه سوتي زد و گفت: واي چه خونه ي كوچولو موچولو و جمع و جوري داري چقدرم تميز، از تو بعيده اين همه تميزي.

يه چشمكي زدم و گفتم: از تو چه پنهون كه از صبح تا حالا پدرم دراومد تا اينجا رو تميز كردم. ولي خودمونيم ثواب كردي اينجا شده بود بازار شام كلي از وسايلي كه گم كرده بودم و پيدا كردم. هر دو خنديدم. مهسا رو بردم و نشوندمش و وسايلش و بردم توي اتاق گذاشتم يه گوشه و گفتم: اول چايي مي خوري خستگيت در بره يا يه دفعه ناهار رو بيارم.

مهسا: نه ناهار زوده گشنم نيست. چايي بهتره. فقط دستشويي كجاست؟ برم دستامو بشورم و لباسامو عوض كنم.

دستشويي رو نشونش دادم و خودم رفتم چايي ريختم. يه دقيقه بعدش مهسا لباس عوض كرده بود و اومد پيش من. همون جوري كه چايي رو برمي داشت گفت: چه خبر خانم مهندس چي كارا مي كني؟ اوضاع و درس و شركت چه طوره؟

من: واي كه چقدر دلم تنگ شده بود يكي مهندس صدام كنه. نه كه تو شركت همه همديگرو مهندس صدا ميكنن الا منو ديگه عقده اي شده بودم. همه يا بهم ميگن خانم منشي يا خانم آريا. كم كم از فاميليم بدم اومد بس كه مدام شنيدمش.

مهسا: ديوونه.

مهسا: يالا تعريف كن ببينم چي كارا مي كني؟

من: چي رو تعريف ك ادامه نوشته

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۰۶
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ][ ۱۹۴ ][ ۱۹۵ ][ ۱۹۶ ][ ۱۹۷ ][ ۱۹۸ ][ ۱۹۹ ][ ۲۰۰ ][ ۲۰۱ ][ ۲۰۲ ][ ۲۰۳ ][ ۲۰۴ ][ ۲۰۵ ][ ۲۰۶ ][ ۲۰۷ ][ ۲۰۸ ]
خرید بک لینک behtarinbacklink.com - پسورد نود 32 - اوکلی لایسنس رایگان نود 32 -
سایت enfejar
بهترین سایت پیش بینی فوتبال
سایت betball90
انفجار آنلاین
جت بت ۹۰
betorward
وان ایکس بت
جت بت
betforward
river poker
emperor poker
بکس بت
بت تایم 90 وی آی پی
وان ایکس بت
همیار نود 32 - بهترین سئو