رمان يك اس ام اس قسمت 5

همش هم به خاطر حرف مهران بود.بهش قول داده بودم كه درس بخونم و اين تنها كاري بود كه مي تونستم انجام بدم.نگفته بودم كه مهران از دبي دوتا عروسك برام آورده بود.هردوسگ بودن اما يكي دختر بود با روبان و سنجاق روي گوشاش و يك كلاه به دستش و يكي يك سگ گوش كوتاه،پسر تنبل،درازكش كه آدم فكر مي كرد هميشه خوابش مي ياد و در حال چرت زدنه.

مهران خودش براشون اسم انتخاب كرده بود براي پسره مهران گلابي و براي دختره سوگند.گفته بود مي خواستم دختره رو براي نگه دارم اما دلم نيومد جداشون كنم گفتم بهتره كه مهران و سوگند هردو كناره هم و پيش تو باشند.

جاي سوگند هميشه بالاي تختم بود و با اون چشماش زل ميزد به من و مهران گلابي هميشه روي تختم ولو بود و با اون چشماي خمار از خوابش ناي هيچ كاري و نداشت وقتي دلم مي گرفت با مهران گلابي حرف مي زدم و درددل مي كردم.احساساتم بهم ميگفت به حرفام گوش ميده.انگار خود مهران مي دونست كه چقدر تنهام و واسه همين اونو بهم داد تا بتوني راحت حرفاي دلم و بهش بگم.

درسته كه دوستاي زيادي داشتم و هميشه هروقت كه بهم احتياج داشتن سعي كردم كنارشون باشم و دلداريشون بدم.اما معمولاً وقتي به كسي احتياج پيدا مي كنم هيچ كس دورو برم نيست تا به حرفام گوش كنه.

مهران گلابي بهترين همدمم بود.هميشه حاضر و هميشه مشتاق براي شنيدن گلايه هاي هرروزه و بي پايان من از زندگي.

تابستونا رو دوست داشتم اما هميشه كسل مي شدم.با وجود هواي گرم و رطوبت زياد و شرجي بودن اين شهر نفس كشيدن برام سخت مي شد.حتي ميلي به بيرون رفتن از خونه نداشتم.دوست داشتم ساعتها تو اتاقم و روي تختم زير باد مستقيم پنكم دراز بكشم و فقط كتاب بخونم.

البته اونقدرهام بيكار نبودم.مشغول جمع كردن جزوه ها و كتابهاي مختلف براي كنكور ارشد بودم.فقط يك سال از درسم مونده بود و فكر اينكه بعد از تموم شدن درس بايد تو خونه بشينم وردل مامانم و داداشام ديوونم ميكرد.

تاآخر تابستون كلي جزوه و كتاب جمع كرده بودم و فقط يه كوچولو از اونا رو خونده بودم در حد يكي يا دو جزوه.اصولاً تا جوزده نمي شدم درس نمي خوندم.

تابستونم با تمام روزاي بلندش تموم شد و بازم اول مهرو بازم درس و دانشگاه.جالبه كه آدم هميشه حسرت چيزايي رو كه نداره مي خوره.وقتي دانشگاهي و در حال درس خوندن حسرت تابستون و روزاي تعطيل و بيكاري و مي خوري.

وقتي تابستون و تعطيل دلت ميگيره از اين همه بي كاري و بي هدف.دلت هدف مي خواد و يه اميد و هيجان و انگيزه براي زود بيدار شدن توصبح.وقتي تابستونه و هواگرمه دلت سرماي زمستون و مي خواد و برعكس.

البته من هميشه سرما رو بيشتر از گرما دوست داشتم عاشق برف و بارون هستم شايد به خاطر اينكه خودم تو زمستون به دنيا اومدم.

چند روز قبل از شروع ترم با بچه ها رفتيم دانشگاه و انتخاب واحد كرديم هميشه با هم و دسته جمعي انتخاب واحد ميكرديم كه همه مون توي يك گروه و يك ساعت بيوفتيم و باري اين كار بايد زودتر از بقيه اقدام ميكرديم چون همكلاسي هاي ديگمون هم دوست داشتن با دوستاي صميميشون توي يك كلاس باشن.

با مهسا و روجا و مريم توي سالن روي يه پله نشسته بوديم و داشتيم سردرسا بحث مي كرديم كه كدوم درس و چه ساعتي و چه روز بگيريم بهتره تا هم همه ي روزاي هفته مون پر نشه و هم كلاسا پشت هم باشه كه مجبور بشيم كلي بين كلاسا معطل باشيم وم علاف.

من:نه مهسا اين درس و دوشنبه بگيريم بهتره.

مهسا:آخه چرا؟ 3_1 ساعت خيلي بديه من هميشه خوابم ميگيره و هيچي از درس نمي فهمم اين جوري نه مي تونم به درس گوش بدم نه جزوه بنويسم.

براي اينكه بهتر توضيح بدم از جام بلند شدم و جلوي بچه ها وايستادم و سعي كردم مثل يك معلم خوب كه سعي ميكنه يك مسئله ي خيلي راحت تو كله ي چند تا بچه ي خنگ فر كنه توضيح بدم.

من:ببين عزيزم اگه اين درس و دوشنبه 3_1 بگيريم بهتره هم اون ساعت الكي علاف نيستم چون در حال بايد تا 3 كه كلاس بعد بمونيم تو دانشگاه هم اينكه بي خودي به خاطر اين درس آخر هفته پا نميشيم بيايم دانشگاه آخه كي دوست داره آخر هفته 4 ساعت بي خودي بياد دانشگاه اونم اين همه راه رو بعدم...

تا اومدم بقيه رو بگم ديدم اين سه تا اصلاً به من نگاه و توجه نمي كنن زل زدن به پشت سرم و مات نگاه مي كنن و با تعجب و دهن باز مونده بودن.

كفرم دراومد من داشتم واسه اينا گلومو پاره مي كردم تا اينا بفهمن.بعد اصلاً به من نگاهم نمي كنن ولي چرا اينقدر تعجب كرده بودن؟ همه ي اينا توي يك ثانيه تو ذهنم اومد بود عصباني شدم و كفري گفتم:چتونه شما جن ديديد؟ من دارم با شماها حرف مي زنما.هي...به كجا نگاه مي كنيد؟

يه دفعه يه صداي آشنا از پشت سرم گفت:ببخشيد اتاق مهندس اميني كجاست؟ هم ترسيده بودم هم جاخورده بودم. با يه حالت منگي برگشتم پشت سرمو نگاه كردم. يه پسر جوون 27_26 ساله با قد بلند و خوش تيپ با يه كت وشلوار مشكي و خوش دوخت جلوم وايساده بود.بوي ادكلنش آدمو مست ميكرد.دوست داشتي همچين بهش بچسبي تا بوشو به خودت بگيري.

موهاشو همچين خوش حالت و قشنگ شونه كرده بود و فرم داده بود كه آدم دوست داشت يه دستي به موهاش بكشه.چشم و ابرو و موهاي مشكي وچشماي دقيق با يه حالت خاص توي چشماش كه همين نگاه خاص جذابيت صورتشو بيشتر مي كرد با يه قيافه يي كه وقتي با كل تيپ و هيكل و قيافه كنار هم مي زاشتي خيلي جذاب مي شد و آدمو به سمت خودش مي كشيد.

با اينكه تو لحظه ي اول فكر كردم صداش آشناست اما هر چي به قيافش نگاه كردم هيچ آشنائيتي توش نمي ديدم.اشتباه كردم دفعه ي اولم بود كه اين پسرو مي ديدم.هممون زل زده بوديم به اين پسره و هيچ كدوم جواب نمي داديم اونم كه ديد ما جواب نمي ديم فكر كرد سؤالشو نشنيدم.

من:ببخشيد؟؟؟

پسر:اتاق مهندس اميني؟

با دست به انتهاي سالن اشاره كردم.قد يه ثانيه يا كمتر تو چشمام نگاه كرد.يه جور عجيبي بود. بعد به سمت انتهاي راهرو و اتاق مهندس اميني رفت.

همون جور كه رفتنشو نگاه مي كردم نشستم سرجام بين بچه ها.پاهام سر شده بود.همه مون داشتيم از فضولي مي مرديم كه بفهميم اين پسره كي بوده.از حق نگذريم خوش تيپ و خوش قيافه بود.

مهسا:اين كي بود بچه ها؟

همه ي سرها به علامت نمي دونم تكون خورد.هنوز هيچكي چشمشو از ته سالن برنداشته بود با اينكه پسره رفته بود تو اتاق ولي ما كماكان زل زده بوديم به سالن.

روجا:فكر مي كنيد دانشجو بوده؟

مريم: نه بابا دانشجو چيه؟بهش مي خورد ترم يكي باشه؟

مهسا:شايد درسش تموم شده؟

من:يعني اگر ترم بالائيمون بود ما يادمون نمي يومد؟اين يارو دفعه ي اولشه اومده اينجا نمي بينيد آدرس اتاقا رو از ما پرسيد.

دوباره سرها به نشانه ي آره تكون خورد.برگشتم نگاهشون كردم ديدم تو عالم خودشونن و زل زدن به سالنيكي يه دونه زدم تو سرشون تا به خودشون اومدن.

من:نديد بديد بازي چرا در مي ياريد شما؟ مگه تا حالا پسر نديده بوديد؟

مهسا:چرا ديده بوديم اما اين از همه شون بهتره.نمي دونم يه حس عجيبي ميده.

مريم:آره حسش عجيبه اما كي گفته از همه بهتره؟تو دانشگاه خودمونم كلي پسر خوب داريم.

بعد شروع كردن حرف زدن پشت سر دانشجوها.خلاصه بعد 3 ساعت تونستيم انتخاب واحد كنيم و بريم سر خونه زندگيمون.

مهيشه هفته ي اول شروع ترم كلاسا تق و لقه اما نه براي دانشگاه ما.انگار همه ي بچه ها چه اونايي كه تو همين شهر زندگي مي كنن چه كسايي كه از شهر هاي ديگه ميان و خوابگاهي هستند قسم خوردن سر همه ي كلاسها حاضر باشند و حتي يك دونشونم جا نندازند.البته شايد هم حق داشته باشند.سال دوم كه بوديم مي خواستيم مثلاً نشون بديم كه دانشجو هستيم و بزرگ شديم و ديگه لازم نيست از اولين روز شروع كلاسها بريم سر جلسه تا آخرين روزش.گفتم هفته ي اول كه معمولاً يه سري از بچه ها نمي يان دانشگاه با هم هماهنگ كنيم و يك روزي كه فقط يك كلاس داشتيم هيچ كدوممون نيايم كلاس.استادم ببينه هيچ كسي نيومده كلاسو تعطيل مي كنه و بي خيال ميشه.اما استاد بي خيال نشد.براي تلافي كار ما به همه ي بچه هاي كلاس يه غيبت خوشگل داد و گفت اگه دوباره دست جمعي كلاسو تعطيل كنيد بهتره بريد اين درسو حذف كنيد.

از اون روز به بعد هيچكي جرأت نداره با هماهنگي قبلي نياد سر كلاس چون اين استادا هر كاري از دستشون برمياد.

هفته ي اول و كلاً جلسه ي اول بيشتر وقت كلاس مربوط ميشه به معرفي استاد و دانشجوها و نحوه ي تدريس منابع مورد استفاده و چگونگي امتحان و تقسيم نمره هاي امتحاني و...اما ماها كه سال آخربوديم تقريباً همه ي استادامونو مي شناختيم.استادها هم بعد چهار سال چه به قيافه چه اسم هممون رو مي شناختن.

اما كلاسهاي اختياري معمولاً استادهاي جديدي داشت كه يا مال گروه هاي ديگه بودن يا از دانشگاه هاي ديگه اومده بودن. وسط هفته بود و ساعت دوم كلاسها.يه درس اختياري بود.اختياري كه چه عرض كنم همچين اختياري هم در كار نبود.دانشگاه درسو پيشنهاد مي ده و ما بايد اين درسو بگيريم چون هيچ درسي اختياري ديگه اي غير از اوني كه دانشگاه موظفمون كرده بگيريم وجود نداره.در واقع يه جورايي ميشه گفت «درس اجباري».خلاصه سر كلاس نشسته بوديم و همه داشتن با هم حرف مي زدند. هم همه اي راه افتاده بود تو كلاس.من معمولاً همه ي جزوه ها رو مي نويسم با اين كه سعي مي كنم تند تند بنويسم و به خاطر همين خرچنگ وقورباغه مي نويسم اما بازم جا مي مونم.

مهسا خيلي آروم آروم جزوه مي نويسه اما كم پيش مي ياد كه جا بمونه و معمولاًجزوش از همه مون كاملتره.ساعت قبل هم من سر جزوه نويسي يه چند جايي رو جا مونده بودم و به خاطر همين جزوه ي مهسا رو گرفته بودم كه تا قبل از ورود استاد جديد به كلاس قسمتهايي كه ننوشته بودمو پيدا كنم وبنويسم.انقدر سرم گرم كار خودم بود كه نفهميدم كلاس ساكت شده و يكي دو نفر دارن سلام مي كنن.حتي به سقلمه هاي مهسا كه پهلومو داشت سوراخ مي كرد توجهي نداشتم.اما يه دفعه با شنيدن يه صدايي منجمد شدم.

 

_:سلام من معيني هستم.استاد اين درستون.با اينكه درستون اختياريه اما خيلي مهمه.اميدوارم كه همه سركلاسها به صورت منظم و كامل شركت كنند و استفاده ي كافي رو از كلاس ببرن.خوب...اسمها رو بر طبق ليستي كه آموزش به من داده مي خونم تا با قيافه و اسامي آشنا بشم."

سرمو بلند كرده بودم و زل زده بودم به استاد معيني.صدا خيلي آشنا بود اما قيافه...

استاد معيني همون پسري بود كه تو سالن ازمون آدرس گرفته بود وما مثل خنگا رفتار كرده بوديم.واي چه گند عظيمي.كاش يكم معقولانه تر عمل كرده بوديم.

يه آن به خودم اومدم ديدم سقلمه ي مهسا ديگه از پهلو گذشته و رسيده به دل و رودم.همچين درد گرفته بود كه نگو.با عصبانيت برگشتم يه چشم غره بهش رفتم مي خواستم يه چيزي بهش بگم كه ديدم،با چشم داره بهم اشاره مي كنه و زير لبي ميگه:بگو بله..بگو بله..اسم توروخونده...

يه نگاه به دورو برم كردم و ديدم همه دارن به من نگاه مي كنن و منتظرن.تازه دوزاريم افتاده بود.يه نگاه به استاد كردم ديدم خيلي آروم داره بهم نگاه ميكنه و منتظره.

توجام صاف نشستم و دستمو بردم بالا يعني «بله».

استاد همون جور كه بهم نگاه مي كرد با يه لبخند محو گفت:خانم سوگند آريا؟

_:بله استاد.

يه ثانيه ديگه بهم نگاه كرد و بعد رفت سرغ اسم بعدي. منم برگشتم به مهسا گفتم: چي ميشد زودتر بهم ميگفتي تا آبروم نره؟

مهسا:بابا رو توبرم آرنجم درد گرفت بس كه كوبيدم بهت.

روجا:بسه ديگه. ساكت استاد داره نگاهمون ميكنه.

آروم نشستن سر كلاس خيلي سخته مخصوصاً كه بايد ساكت بشيني و توكل كلاس فقط يك نفر حرف بزنه. معمولاً خونه ي پرش يك ساعت اول شروع كلاس آدم بتونه خودش و نگه داره و به زورم كه شده به حرفهاي استاد گوش كنه اما از يك ساعت كه گذشت ديگه اين فكر آدم به همه جا كشيده مي شه به غير از درس و كلاس.

من معمولاً سريع خوابم ميگيره. سرم سنگين ميشه و چشام قيلي ويلي ميره و پلكام هي ميوفته روي هم و سرم خم ميشه. اين هميشه يه مصيبت عظيمه. واسه همين سعي ميكنم سر كلاسا هميشه عينك طبيمو بزارم رو چشمام كه حالت خواب آلودگي چشمام كمتر پيدا باشه.

كلاسهاي استاد معين هم مستثنا نبودن. يك ساعت اول كه گذشت ديگه حواسم به درس نبود همش داشتم چرت مي زدم. خب بعد 3 ماه تعطيلي و صبح تا شب تو خونه خوابيدن خيلي سخت بود كه بتونم 4 ساعت كامل تو كلاس بشينم و به درس گوش بدم.

قبل اين كلاسم يه كلاس ديگه بود كه مجبور شدم 2 ساعت تموم سركلاس بشينم. استادش از 8 صبح كه كلاس شروع مي شد شروع ميكرد به درس دادن تا 9:55ً به طور كامل و يكريز درس مي داد و ماهام بايد تند تند جزوه مي نوشتيم.

ديگه مخم هنگ كرده بود و نمي كشيد.عينكمو چشمم گذاشتم و سعي كردم زيادي تابلو نباشم.اصلاً حواسم نبود همه ي تمركزمو گذاشته بودم رو اينكه كسي نفهمه دارم چرت مي زنم. بدبختي اينكه من چه 2 دقيقه چه 2 ساعت چشمامو ميبستم فرقي نمي كرد. سريع خوابم مي گرفت و حتي بيشتر وقتها خوابم مي ديدم. ساعت از 11 گذشته بود حدوداً يا 11:9،ً11:8 بود كه استاد گفت: براي امروز درس كافيه. چون جلسه ي اوله بعد از تابستونه بهتون ارفاق مي كنم و كلاسو زود تعطيل مي كنم.

مي بينم كه خيلي هاتون خوابتون گرفته و بيشتر از اين نمي تونيد به درس توجه كنيد.

من كه با حرف استاد تازه هوشيار شده بودم سعي كردم صاف بشينم و زل بزنم به استاد كه يعني همه ي حواسم به درس بود. اما با نگاهي كه استاد معيني بهم كرد اونقدر خجالت كشيدم كه حد نداره. يه نگاه سرزنش كننده و گله گزار بود. با تأسف سرشو تكون داد و رو به بچه ها گفت: از جلسه ي بعد هر كسي نمي تونه سر كلاس بشينه به خودش زحمت نده بياد تو كلاس.

بعد هم وسايلشو جمع كرد و از كلاس خارج شد. همه نفس راحتي كشيدن و شروع كردن به حرف زدن باهم و نظر دادن.

مهسا:اوف... راحت شدم. واي خدا كي فكر مي كرد يه همچين استاد جووني اينقدر جذبه داشته باشه. از دختر و پسر هيچكدوم جرأت نمي كردن حتي نفس بكشن چه برسه به اينكه حرف بزنن.

مريم:اين استاده چه با سواد بود با چه هيجاني درس مي داد انگار عاشق اين درسه.

مريم معمولاً زياد حرف نمي زنه اما هر چند وقت يكدفعه كه حرف مي زنه اگه از روي عقل بگه به نكته ي مهمي اشاره مي كنه.

حق با مريم بود. اون يك ساعتي كه داشتيم به درس گوش ميكردم فهميدم كه بار علميش بالاست سعي مي كرد همه چيزو ساده و روان و در عين حال دقيق و كامل بگه تا همين جا سر كلاس كل درسو بفهميم.

استاد معيني شده بود سوژه ي كل دانشكده. در واقع هر كسي كه باهاش درس داشت و اونايي هم كه درس نداشتن و فقط ديده بودنش در موردش صحبت مي كردن. يك استاد جوون و فوق ليسانس با معدل A.

معمولاً به استادهاي فوق ليسانس خيلي سخت كلاس واسه تدريس مي دن. اما اين استاد فرق مي كرد. معدلش A بود و شاگرد اول. ظاهراً از دانشگاه سراسري فارغ التحصيل شده بود و همون جا مي خواستن واسه دكتري بهش سهميه بدن اما خودش نخواست كه بخونه. هيچ كس اطلاعات درستي ازش نداشت.

خيلي سنگين مي يومد سر كلاس و درس مي داد و سنگين مي رفت تو دفترش مي نشست. هيچ كس حرف و حديثي پشت سرش نشنيده بود.

يه استاد داشتيم به اسم استاد حميدي. استاد خوبي بود. هر درسي كه خالي ميشد و استاد نداشت چه تخصصش بود يا نبود مي دادن به اين استاد. معمولاً خوش تيپ و تر وتميز بود. سي و چند ساله بود. بچه ها ميگفتن يه زن خيلي خانم و خوشگل داره. هميشه خيلي به خودش مي رسيد. يه جورايي خوشتيپ ترين استاد دانشگاه بود. بوي عطرش خيلي خوب بود. همه دوست داشتيم بدونيم از چه عطري استفاده مي كنه.

يه سه هفته اي از شروع ترم مي گذشت با بچه ها توي حياط نشسته بوديم كه ديديم استاد معيني و استاد حميدي با هم دارن قدم مي زنن و حرف زنان مي رن سمت ساختمان گروه.

مهسا:چه با هم مچ شدن. البته حق هم دارن. تقريباً جوان ترين استاداي گروهمون هستند. بايد باهم دوست بشن.

من: آره با هم جورن. اما فكر كنم استاد حميدي رقيب پيدا كرده. از حق نگذريم. مهندس معيني هم جوون تره و هم خوش قيافه تره. هيچ سوء پيشينه اي هم نداره.

روجا: آره گفتي سوء پيشينه يادم افتاد يه چيزي براتون تعريف كنم. ريحانه رو كه مي شناسيد؟ همه با سر تأييد كرديم.

مريم: نه! ريحانه كيه؟

من: اَه... مريم تو هم كه هميشه از همه چيز عقبي. ريحانه همون دختره ترم بالائيس ديگه.

[وقتي ما سال اول بوديم ريحانه سال آخر بود. يه دختر چشم و ابرو مشكي. از نظر قيافه دختر زيبايي بود. اما از نظر رفتاري چندان تعريفي نداشت. از بچه هاي ترم بالايي شنيده بوديم كه ريحانه وقتي ترم آخر بود با استاد حميدي دوست شده بود و سروسري با هم داشتند.

حتي گفته بودند ريحانه به استاد حميدي فشار مي آره تا استاد زنشو طلاق بده و با اون ازدواج كنه. اما چون زن استاد يك زن زيبا و كامل بود ظاهراً استاد بهانه اي براي جدايي از اون نداشت. البته ريحانه هم بيكار ننشسته بود گفته بودند كه اون هم با يه پسر جوون و پولدار دوسته و ترجيح مي ده كه با اون ازدواج كنه. اما اگه اون نشد استاد حميدي مورد مناسبي براي ازدواج بود. در هر حال هميشه از اين حرفها بود وما فقط اونها رو از بچه هاي ترم بالايي شنيده بوديم. درسته كه از قيافه ي استاد پيدا بود كه وقتي جوون بود شيطون بوده اما ما توي دانشگاه چيزي ازش نديده بوديم.

ما حداقل ترمي يك درس با اون داشتيم اما هيچ حركت ناجوري از اين استاد نديده بوديم. تنها چيز بدي كه وجود داشت همين شايعاتي بود كه در اين مورد مي گفتند.

مريم: آهان يادم اومد.حالا ريحانه چي شده؟

روجا: خسته نباشيد بعد يك ساعت تازه يادت اومد؟ داشتم مي گفتم. بچه ها ميگن يكشنبه ريحانه اومده بود دانشگاه. مهنا اولين نفري بود كه اونو ديده. از همون در دانشگاه sms ميزنه به هركسي كه ميشناخته و ميگه ريحانه نامي وارد دانشگاه شده. همه ي بچه هام خبر و پخش ميكنن. ريحانه كه وارد دانشگاه ميشه هر جاميره چند تا چشم دنبالشن.

من: واقعاً؟ اه... چه حيف شد خيلي دلم مي خواست منم ببينمش.

روجا: آره حيف شد. اما مي دونيد نكته ي جالبش چيه؟

مهسا: نه چيه؟...

روجا نگاهي به اطرافش كرد و سرش و جلو اورد ما هم براي اينكه صداشو بهتر بشنويم خم شديم جلو.

روجا صداشو پائين آورد وآروم گفت: جالبش اينجاست كه با اينكه يكشنبه روز كاريه مهندس حميدي بود اما هيچ كس از صبح اون و نديده. ريحانه هم عصباني دربه در دنبالش مي گشت.

من: واي يعني استاد كلاساشو كنسل كرده؟ پس شايعه ها درسته چون استاد حميدي آدمي نيست كه بي خودي سر كلاس نياد. واي... اي كاش منم بودمو صحنه رو مي ديدم.

مهسا: حتماًخيلي هيجان انگيز بود. منم بودم فرار مي كردم. اگه اينجا بود و ريحانه رو مي ديد خيلي ضايع مي شد.

يكم پشت سر استاد و ريحانه حرف زديم و بعد رفتيم سر كلاس. دانشگاه با اينكه همه ي انرژي آدم و ميگيره. اما به آدم انرژي هم ميده اينكه يه هدفي داري. در ضمن بودن پيش دوستام خيلي عاليه. هر روز توي يه جمع صميمي و هم سن با اينكه كلي حرف مي زنيم اما بازم وقت كم مي ياريم. هيچ جا براي فراموش كردن زمان بهتر از جمع دوستان نيست.

استاد معيني روش خاص خودشو براي تدريس داشت.دو جلسه درس مي داد وجلسه ي بعد يك امتحان از قسمتهاي تدريس شده مي گرفت. به نظر كار خوبي بود چون هيچ مدلي نمي شد بچه ها رو مجبور كرد كه درسو در طول ترم بخونن.

امتحاناش هم هميشه يه شيوه ي خاص داشت سري اول سؤالات تستي بود و سري دوم سؤالات تشريحي .

استاد معيني برام مثل يه معما بود. به نظر صداشو خودش آشنا بود اما هر چي فكر مي كردم يادم نمي يومد كه كجا ديدمش همين موضوع گيجم مي كرد. با اينكه كل ساعت كلاسشو درس مي داد اما بازم وقت كم مي آورد و مجبور بود كلاسهاي فوق العاده بگذاره.

سعي مي كرد از دانشجوها كار بكشه تا مطمئن باشه درسي رو كه داده به طور كامل درك شده. براي همين هم به طور مداوم به بچه ها پروژه مي داد و امتحان مي گرفت. سعي مي كرد همه رو براي كنكور ارشد آماده كنه.

مي گفت:مهم نيست كه شما قصد داريد براي ارشد بخونيد يا نه در هر حال همه تون اون امتحان رو مي ديد.اين امتحان مي تونه به عنوان محكي باشه براي شما كه بدونيد توي اين چهار سال كه درس خونديد چي ياد گرفتيد و چي حاليتونه.

سه شنبه بود وهمه تو دانشگاه دور هم جمع شده بوديم.8 صبح كلاس داشتيم و بعد از 1:45ً استاد ولمون كرده بود. درسا هم سنگين بودن هم زياد. از طرفي استرس كنكور هم بود. تكليفمون معلوم نبود. نمي دونستي بايد درساي سخت ترمتو بخوني يا بايد درسايي كه تو كنكور مياد و بخوني. آدم حسابي گيج مي شد.

استاد معيني كلاس فوق العاده گذاشته بود.معمولاً ساعت كلاس و روزش رو تعيين مي كرد. اما شماره ي كلاس رو نه. مي يومد ببينه كدوم كلاس خاليه تا ازش استفاده كنه.

همه ي بچه ها دم ساختمان جمع شده بودن و منتظر استاد كه بياد و بگه كدوم كلاس بايد بريم. يكي از بچه ها از دور استاد و ديد و به بقيه خبر داد.

 

 

_: بچه ها استاد اومد.

همه خودشونو جمع وجور كردن مرتب وايسادن تا استاد بهمون رسيد. همه يكي يكي سلام ميكردن و استادم با حوصله جواب سلام همه رو مي داد.

به نظر رابطه ي خوبي با بچه ها داشت. همه دوسش داشتن و هيچ كس جرأت نمي كرد پشت سرش بد بگه. با اينكه تو درس سختگير و حساس بود هيچ كس گله اي نداشت.

استاد: خب بچه ها كسي نرفته دنبال كلاس؟

يكي از پسرهاي كلاس كه سرزبون دار تر از بقيه بود گفت: استاد ما جسارت نمي كنيم تو كار شما دخالت كنيم. اما همين جوري گذري از كنار كلاسها رد مي شديم ديديم همه جا پره و همه كلاس داشتن.

استاد: يعني هيچ كلاسي خالي نبود.

_:چرا استاد يه جا خالي بود منتها آزمايشگاه بود. به نظر تنها جاي خالي تو طبقه بود. ديگه جاهاي ديگه رو نگشتيم.

استاد: باشه، خوبه بريم تو همون آزمايشگاه. يكم هم حال و هواي كلاس از شكل رسمي در مي آد و اونقدر ها كسل كننده نيست.

بعد با يه لبخند شيطنت آميز گفت: قابل توجه اون دانشجوهايي كه سر كلاس دائم چرت ميزنن بعد يه نگاه گذري به جمع ما چهار نفر كرد و به آقاي اكبري هموني كه آزمايشگاهو بلد بود گفت: لطفاً نشونمون بديد.

به خاطر حرف استاد كلي خجالت كشيدم. نمي دونستم مي فهميد كه خوابم ميگيره يا نه. اما هيچ وقت به روي خودش نياورده بود. من خوش خيالو بگو فكر مي كردم با وجود عينك كسي متوجه ي چشماي چپ شده از خواب من نمي شه.

سعي كردم خودمو پشت بچه ها قايم كنم و وقتي وارد آزمايشگاه شديم روي اولين صندلي خالي كنار دوستام نشستم.

آزمايشگاه پر بود از وسايل شيشه اي و دستگاه هاي مختلف و محلولها و ترازو ها با اندازه و دقت هاي مختلف. وسط آزمايشگاه يه ميز بزرگ بود. ميز كه چه عرض كنم بيشتر شكل يه سكوي سراميكي يا كاشي كاري شده بود كه به صورت U انگليسي بود.

در واقع يه مربع كه يه ضلع نداشت و روبروش يه تخته بود. همه ي صندلي ها هم دور تادور اين مربع توخالي چيده شده بود. وسط ميزها يعني وسط مربع خالي يه صندلي بود كه پيدا بود براي نشستن استاد يا مسئول آزمايشگاه بود.

همه دور تا دور ميز نشستيم و استادم صندليش و كشيد عقب و روش نشست. يه نگاهي به تخته كرد و بعد خطاب به آقاي اكبري گفت: خوب آقاي اكبري حالا كه زحمت پيدا كردن جارو كشيديد لطفاً زحمت اوردن ماژيك و هم بكشيد بريد آموزش يه ماژيك بگيريد بياريد تا درس رو شروع كنيم.

آقاي اكبري هم يه چشمي گفت و از جاش بلند شد تا بره دنبال ماژيك.

جلسه ي قبل كه كلاس داشتيم استاد امتحان گرفته بود و قرار بود جلسه ي بعد هم امتحان بگيره. بچه ها هم شروع كرده بودن با استاد در مورد امتحان صحبت كردن.

استاد از بچه ها پرسيد امتحان جلسه ي قبل چه طور بود و همه ميگفتن: استاد خيلي عالي بود. ما راضي بوديم.امتحان راحتي بود.

جالب اينجا بود كه به نظر من خيلي هم سخت بود و من فكر مي كردم جوابهاي ناجوري به سؤالات دادم. برگشتم يه نگاه به مهسا كردم ديدم اونم با من موافقه. بهش گفتم:

من: كجاي امتحان آسون بود؟ من كه خراب كردم. پس اين سؤالايي كه اينا ميگن كجا بود كه ما نديديم؟

مهسا: آره منم افتضاح نوشتم. به نظر منم سخت بود.

هر دو با تعجب و لبخند داشتيم با هم پچ پچ مي كرديم چون يا ما امتحان و حسابي خراب كرده بوديم يا بچه ها و به خاطر همين موضوع خندمون گرفته بود.

منو مهسا دقيقاً رو به روي استاد معيني نشسته بوديم و در تير رس نگاه استاد بوديم. استاد حواسش به ما بود. ما كه به خيال خودمون داشتيم يواشكي حرف مي زديم و ميخنديديم يه دفعه با صداي استاد خشك شديم و خندمون رو صورتمون ماسيد.

استاد: مشكلي پيش اومده خانم اريا؟

من: نه ... نه استاد چه مشكلي؟

استاد: پس ميشه بگيد به چي مي خنديد تا ما هم بخنديدم؟

هم خجالت كشيده بودم هم نمي دونستم چي بگم اونم جلوي كل بچه هاي كلاس از دختر و پسر بگم ما گند زديم به امتحانمون واسه همين مي خنديديم؟ نمي گه شما خليد آخه؟

با تته پته و بريده بريده گفتم: راستش استاد ... چيزه ... يعني امتحان جلسه ي قبل ... خوب ...

استاد كه منتظر بود من حرفمو كامل كنم با بي صبري گفت: خوب ...

دلمو زدم به دريا و مستقيم به استاد نگاه كردم و گفتم: خوب ما خراب كرديم.

بعد كه ديدم ابروهاي استاد از تعجب بالا رفت براي تصيح حرفم گفتم: يعني خوب به نظر ما امتحان سختي بود. (( با دست خودم و مهسا رو نشون دادم.)) اما با توجه به اينكه تقريباً اكثريت كلاس ميگه امتحان آسوني بود پس حتماً ما امتحانمون خراب شده كه يه همچين احساسي داريم.

از خجالت جرأت نمي كردم غير از استاد به كس ديگه اي نگاه كنم. چون با تموم شدن حرفم بچه ها شروع كرده بودن به پچ پچ كردن. واسه همين هم تغير حالت صورت استاد و كاملاً درك كردم. تو چشماش خنده بود و گوشه ي لبش جمع شده بود. پيدا بود كه داره جلوي خودشو ميگيره كه نخنده.

استاد يه سرفه كرد و روشو برگردوند طرف يكي از دخترها كه ازش سؤال كرده بود. منم يه نفس راحت كشيدم.

چون استاد معيني جوون بود نمي خواست به بچه ها رو بده. همين جوري هم نميشه از پس دانشجوها براومد چه برسه به اينكه ليلي به لالاشون بذاره. به خاطر همين سعي ميكرد جلوي بچه ها مخصوصاً دختر ها نخنده. حقم داشت. بچه ها مي خواستن در مورد امتحان جلسه ي بعد يه چيزايي بدونن و سعي مي كردن با سؤال كردن زياد از زير زبون استاد حرف بكشن هر كسي يه سؤال مي كرد.

_: استاد امتحان سخته؟

+: اگه مثل اين دفعه سؤال بديد خيلي خوبه؟

*: استاد نمره ي اين امتحانا چقدر تأثير داره تو نمره ي پايان ترم؟

استاد با يه لبخند به بچه ها نگاه مي كرد. انگار كيف ميكرد كه ميديد بچه ها سعي ميكنن ازش حرف بكشن. جوري نگاه مي كرد كه انگار منظره ي هيجان انگيزي جلوشه.

مهسا محو استاد شده بود. يكم صداشو نازك كرد و با عشوه اي كه هميشه تو صداش بود گفت: استاد نميشه سؤالات رو يكم ساده تر بگيريد؟ آخه خيلي سخته.

داشتم از دست مهسا حرص مي خوردم. زير لبي گفتم: مهسا نمي بيني استاد چه جوري مي خنده؟ عمراً به حرف ماها گوش كنه. مطمئنن كار خودشو ميكنه. اين جوري فقط خودمونو ضايع مي كنيم. نمي خواد چيزي بگي.

اما مهسا اصلاً به من توجهي نمي كرد.ظاهراً اصلاً صداي منو نمي شنيد. دوباره مهسا اومد خودشو لوس كنه واسه همين گفت: استاد نميشه همه ي سؤالا تستي باشه؟

مي خواستم مهسا رو ساكت كنم تا كمتر خودشو ضايع كنه واسه همين با پام كوبيدم به ساق پاش. فكر كنم يكم محكم كوبيدم چون بي هوا يه آخي گفت كه خدا رو شكر تو سروصداهاي بچه ها گم شد و كسي غير از من نشنيد. بعد با دست پاشو گرفت و به من چشم غره رفت. سرمو بلند كردم كه ببينم كسي متوجه شده يا نه. تا سرمو بلند كردم استاد و ديدم كه از رو به رو متوجه ي ماهاست از روي لبخندي كه زوركي سعي ميكرد جلوشو بگيره فهميدم كه همه چيزو ديده. واي خدا از خجالت سرخ شدم. از طرفي هم كاري كه كرده بودم و قيافه ي استاد اونقدر خنده دار بود كه نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم. برگشتم به مهسا نگاه كردم اونم استاد و ديده بود.

ديگه نمي تونستم خودمو كنترول كنم. سرمو گذاشتم روي ميز و از خنده اي كه سعي ميكردم بي صدا باشه كبود شده بودم. مهسا هم دسته كمي از من نداشت. هر وقت خندش شروع ميشد ديگه تمومي نداشت. همچين مي خنديد كه تمام تنش تكون مي خورد. هر وقت اين حالتي مي شد ما ميگفتيم مهسا رفته رو ويبره. اين ويبره ي مهسام مزيد بر علت شده بود كه خندم بيشتر بشه. فقط يه لحظه سرمو بلند كردم ديدم استاد چشمش به ماست و اونم نمي تونه جلوي خندش رو بگيره. از طرفي يكي از بچه ها ازش سؤال پرسيده بود و منتظر جواب بود اما استاد به جاي جواب دادن كبود شده بود.

يه دفعه شروع كرد به خنديدن و براي توجيح خندش فقط گفت: بچه ها من از اينجا پاهاتونو مي بينم ...

بچه ها از اين حرف استاد خيلي تعجب كردند اما از اونجايي كه استاد چشمش به ما بود و من و مهسا هم سرمون رو ميز بود و داشتيم مي خنديديم، شصتمون خبردار شد كه هر چي هست مربوط به ماست و ما يه كاري كرديم. اصلاً يادم نيست بقيه ي كلاس چه جوري گذشت چون هر وقت سرمو بلند مي كردم تا چشمم به استاد يا مهسا مي افتاد ناخودآگاه خندم مي گرفت و براي جلوگيري از خنديدن دوباره اصلاً جرأت نكردم تا آخر كلاس سرمو از رو ميز بلند كنم. در طول كلاس زل زده بودم به برگه ي جلوي روم.

بعد كلاس همه ي بچه ها دور من و مهسا جمع شدند تا ببينن موضوع به طور كامل چي بوده.

منم كه اصلاً حوصله ي توضيح دادن نداشتم.از طرفي هم بس كه خندم رو قورت داده بودم دل درد گرفته بودم. سريع وسايلمو جمع كردم تا از كلاس برم بيرون گذاشتم مهسا داستانو براي بچه ها ي كنجكاو تعريف كنه.

از كلاس كه بيرون اومدم چشم تو چشم استاد شدم ناخودآگاه گفتم: ببخشيد.

استاد با يه لبخند شيطنت آميز گفت: واسه چي؟ براي اينكه ززدي پاي دوستتو ناكار كردي ؟؟؟ يا واسه اينكه من پاهاتون رو ديدم؟؟؟ خب حيف بود يه همچين صحنه اي رو از دست بدم.

از خجالت سرخ شده بودم از طرفي دهنمم يه متر باز مونده بود (( يعني اين همون استاد معيني عصا قورت داده است كه داره باهام شوخي مي كنه؟؟؟ ) نمي دونستم چي بگم واسه همين دوباره گفتم: ببخشيد.

استاد دقيق بهم نگاه كرد و گفت: اشكالي نداره. خودتو اذيت نكن.

بعد راشو كج كرد و از سالن خارج شد.

منم تا ميتونستم به خودم بد و بيراه گفتم كه چرا نتونستم جلوي خودمو بگيرم و خودمو ضايع كردم.

 

معمولاً سر كلاسها بچه ها موبايلشونو خاموش نمي كنن ميزارن رو حالت سكوت و ويبره كه اگه تلفن شون زنگ خورد بفهمن و از كلاس برن بيرون و جواب بدن.

معمولاً هم مشكلي پيش نمي ياد.تقريباً همه همين كارو ميكنن.استاد معيني زياد خوشش نمي يومد كسي سر كلاسش از جاش بلند شه و بره بيرون.

هميشه ميگفت:حواسم پرت ميشه و رشته ي كلام از دستم در ميره.

سر يه جلسه يكي از بچه هاي كلاس كه موبايلش رو ويبره بود گوشيشو دستش ميگيره و از كلاس ميره بيرون كه جواب بده.كلاس،كلاس استاد معيني بود.

هميشه بچه ها گوشيشون و ميزاشتن توي جيبشون تا استاد نبينه و به هواي دستشويي رفتن ميرفتن بيرون از كلاس و براي اينكه تابلو نشه ميزاشتن كامل از كلاس برن بيرون و يه چند قدم دور از كلاس به موبايلشون جواب ميدادن.

اما اون جلسه اون دختر موبايلشو تو دستش گرفته بود و هنوز كاملاً از كلاس بيرون نرفته گوشيشو جواب داد و مشغول حرف زدن شد.استاد معيني هم در حين درس دادن بود و داشت روي تخته يه نكاتي رو مي نوشت، وقتي اين دختر از جاش بلند شد حواس استادم پرت اون شد و از لحظه اي كه دختره از جاش بلند شد تا لحظه اي كه از كلاس خارج بشه چشم استاد بهش بود.

اون دختر هنوز به طور كامل از كلاس خارج نشده بود كه تلفنشو جواب داد.همه ي بچه ها دهنشون از اين كار و دل و جرأت اون دختره باز مونده بود.

همه يه نگاه به دختره مي كردن ويه نگاه به استاد.نارضايتي از چهره ي استاد پيدا بود.استاد معيني از اينكه اون دختر همكلاسيم وسط حرف استاد از جاش بلند شد و مي خواست كلاسو ترك كنه به اندازه ي كافي عصباني بود وقتي كه ديد دختره داره با تلفن حرف مي زنه خونش به جوش اومد.

پشت سر دختره رفت ودرو باز كرد وبا عصبانيت گفت:خانم بفرمائيد توي كلاس.

دختره چشماش از تعجب گشاد شده بود و اونقدر از كار استاد شوك زده بود كه نمي تونست تكون بخوره.استاد با عصبانيت زياد دوباره تكرار كرد:تلفن تون رو قطع كنيد بفرمائيد سر كلاس.

بعد استاد درو باز گذاشت و تكيه داد به در تا دختره كه خيلي ترسيده بود بياد توي كلاس.بعد استاد با چشماش اونو تعقيب كرد تا سر جاش نشست.استاد چشماشو بست ويه نفس بلند كشيد تا عصبانيتش كمتر بشه.بعد با صدايي كه عصبانيت درش ديده مي شدگفت:از اين به بعد حق نداريد سر كلاس من با تلفن روشن بيايد.اگه تلفني زنگ بزنه يا كسي از جاش بلند شه بره بيرون تا تلفنشو جواب بده،بهتره ديگه تو كلاس برنگرده و از همون طرف بره درسشو حذف كنه.

همه ي بچه ها حسابي ترسيده بودن.هيچ كس استادو تا به حال اونقدر عصباني نديده بود.هيچ كس هم جرأت حرف زدن نداشت.

از اون روز به بعد هيچ احدالناسي جرأت نداشت جلوي استاد معيني به گوشيش حتي نگاه كنه چه برسه به اينكه دستش بگيره.

 

 

 

لينك نقد كتاب يك اس ام اس

 

 

 

 

 

استاد معيني خيلي جذبه داشت.با اينكه جوون بود و به خاطر همين بايد حرف زدن باهاش خيلي راحت تر از استاد هاي ديگه بود اما به خاطر جديتي كه استاد داشت هيچ كس از دختر و پسر جرأت نداشت تنهايي باهاش حرف بزنه.

هميشه هر كس با استاد كار داشت سعي ميكرد كم كم يه نفرو با خودش ببره تا تنها نباشه.

مهسا با پروژه اي كه استاد معيني بهش داده بود مشكل داشت و از صبح كه اومده بود دانشگاه يكريز غر زده بود و گله كرده بود.ديگه حسابيروي اعصاب بود.

من:واي مهسا كشتي منو آخه تو مشكلت چيه دختر؟

مهسا:نمي فهمم.اصلاً نمي دونم ايني كه استاد بهم گفته يعني چي اصلاً نمي دونم چي كار بايد بكنم.

من: خب چرا از صبح نشستي وردل منو غر مي زني. برو از استاد بپرس چكار بايد بكني.

مهسا به نشانه ي نه دستاشو تو هوا تكان داد و با ترس گفت: نه، نه، نه مگه خل شدم. هنوز جوونم از جونم سير نشدم. من اصلاً جرأت ندارم برم پيش استاد معيني.

باكلافگي گفتم: آخه چرا؟ مگه استاد مي خوردت؟

مهسا: نه منو ميكشه.

با عصبانيت گفتم: ديوونه اي؟ آخه كي تا به حال به خاطر سؤال پرسيدن كسي رو كشته كه استاد معيني دومين نفرش باشه؟

مهسا: خب نمي دونم شايد اولين نفرش باشه. در هر صورت من ميترسم تنهايي برم پيشش. سوگند جونم ميشه تو هم بياي؟

من: من؟ من بيام بگم چي؟ آخه من كه كاري ندارم.

مهسا قد پنج دقيقه رو مخم راه رفت و حرف زد تا راضيم كرد باهم بريم پيش استاد. تا گفتم: باشه بريم .

سريع از جاش پاشد ودستمو كشيد و يه جورايي كشون كشون منو برد دم اتاق استاد معيني.

دم دفتر استاد كه رسيديم تازه فهميدم مي خوام چي كار كنم يه آن به خاطر تعريفهاي مهسا از استاد ترسيدم. آخه واقعاً اين موضوع به من هيچ ربطي نداشت و من نخود آش شده بودم. اما تا اومدم به خودم بجنبم مهسا در اتاق رو زده بود.

استاد از داخل اتاقش گفت: بفرمائيد. مهسا هم درو باز كرد و اول خودش رفت تو و بعد منو كشيد تو اتاق.

استاد پشت ميزش نشسته بود و وقتي ما وارد شديم سرش رو از روي برگه هاي جلوش برداشت و به ما نگاه كرد. هر دو تا سلام كرديم و استاد با لبخند جواب سلاممونو داد و بعد گفت:ب فرمائيد با من كاري داشتيد؟

مهسا: بله استاد. راستش در مورد پروژه ام مي خواستم كمكم كنيد. اصلاً نمي فهممش.

استاد با لبخند گفت: كدوم قسمتشو نمي فهميد؟

مهسا برگه هاشو از توي كيفش در اورد و داد دست استاد. استاد معيني هم همون جور كه برگه ها رو از مهسا مي گرفت گفت: خب شماها بنشينيد تا من ببينم مشكل از كجاست؟ بفرمائيد.

يه نگاه به دورو برم كردم. يه صندلي جلوي ميز استاد بود كه چسبيده بود به ميز ، مهسا براي اينكه به استاد نزديكتر باشه و روي برگه ها مسلط باشه اونجا نشست. يه صندلي هم روبروي ميز استاد بود كه چسبيده بود به ديوار من رفتم روي اون نشستم. داشتم با كنجكاوي به دفتر نگاه مي كردم. اتاق چندان بزرگي نبود اما ظاهراً وسايل لازم و داشت. يه كتابخونه كه توش پر بود از كتابهاي درسي و علمي. يه ميز و صندلي براي استاد كه روش كامپيوتر و وسايل جانبيش بودن ،يه فايل براي ورقه ها و مدارك. يه جا لباسي براي لباسها كه يه كت و يه پالتو روش آويزون بود. چند تا صندلي براي نشستن مراجعه كننده ها.

داشتم به دورو بر اتاق نگاه مي كردم كه ديدم استاد متوجه منه. يه لبخندي بهم زد و گفت: حوصله تون سر رفته؟ خيلي آروم نشستيد. بفرمائيد شكلات بر داريد تعارف نكنيد.

به يه ظرف پر از شكلات روي ميز اشاره كرد و با اصرا مجبورمون كرد كه يكي يه دونه شكلات ورداريم. استاد مشغول توضيح دادن مشكل مهسا بود و سعي ميكرد موضوع رو ساده بيان كنه تا مهسا كاملاً دركش كنه.

منم تو عالم خودم بودم كه يه دفعه ديدم از يه جايي يه صداي آهنگ مياد. همه مون با تعجب بهم نگاه كرديم تا ببينيم اين صدا از كجا مياد. يه دفعه رنگ و روم سفيد شد و دستم شروع كرد به لرزيدن. تازه فهميده بودم اين صدا، صداي زنگ گوشي منه كه به كل يادم رفته بود. بس كه مهسا هولم كرده بود يادم رفته بود گوشيمو خاموش كنم. ياد عصبانيت اون روز استاد تو كلاس افتادم. با دست لرزون زيپ كيفمو باز كردم و گوشيمو درآوردم و با منگي فقط بهش زل زدم كه با صداي استاد به خودم اومدم.ب ا لبخند داشت بهم نگاه مي كردو ميگفت: نمي خواي جواب بدي؟ گوشيت داره متركه بس كه زنگ خورد.

با گيجي و ترس به خودم اومدم و دكمه ي وصل موبايلو فشار دادم و طبق عادت گفتم:الو سلام .

اما صدا نيومد.

دوباره گفتم:الو..الو...

ديدم صدا نمي ياد تلفنو قطع كردم. يه نگاه به استاد كردم ببينم چقدر عصبانيه اما با تعجب ديدم نه نتها عصباني نيست بلكه يه لبخند هم رو لبشه و داره به برگه هاي توي دستش نگاه ميكنه.

رو صورت استاد زوم كرده بودم كه دوباره گوشيم زنگ خورد. براي اينكه زودتر خفش كنم سريع برش داشتم و گفتم:الو...سلام.

اما يخ كردم از چيزي كه شنيدم يخ كردم.

+:دوباره رفت رو منشي تلفني.

واي خدا ... اين صدا ... اين جمله ... مگه يادم ميره ...

هيچ صدايي نمي شنيدم حتي نفهميده بودم اين صدا رو از تو گوشي شنيدم يانه. به خودم اومدم ديدم گوشي دستمه و روجا پشته خطه و هي الو الو ميكنه. با منگي جوابشو دادم. اصلاً نفهميدم چي گفت و من چي حواب دادم.

حال عجيبي داشتم مطمئن بودم كه اون صدا و اون جمله ي آشنا رو شنيده بودم اما كي؟ كي مي تونست اون حرفو زده باشه؟ بغض كرده بودم. براي اينكه آروم شم چشمامو بستم.

صدايي كه مي شنيدم همون صدا بود. همون صدايي كه خيلي منتظر شنيدنش بودم. هموني كه حاضر بودم هرچي دارمو بدم تا يه بار ديگه بشنومش.

جرأت نمي كردم چشمامو باز كنم مي ترسيدم وقتي چشممو باز كنم ببينم صدا رفته. خيلي آروم چشماموباز كردم.

اولين چيزي كه جلوم بود استاد معيني بود. به دهنش خيره شده بودم. بعد از يكماه و نيم تازه فهميده بودم كه چرا هر وقت استاد حرف ميزد به نظرم اينقدر آشنا بود.

اشتباه نمي كردم. اين صدا صداي مهران بود. خودش بود. چند دقيقه اي طول كشيد تا صدا و قيافه رو از هم جدا كنم. اما حاضر بودم قسم بخورم كه صداي مهران بود كه داشت براي مهسا توضيح ميداد. بغض گلومو فشار ميداد و داشتم خفه ميشدم. تو چشمام اشك جمع شده بود و با همون چشما زل زده بودم به استاد. انگار دفعه ي اول بود كه استاد و مي ديدم.

استاد بعد از كلي توضيح به مهسا گفت: خب حالا فهميدي چي شد؟

مهسا با لبخند: بله استاد خيلي ممنون كه راهنمائيم كردين.

استاد خنديد: خواهش ميكنم وظيفه امه بازم اگه مشكلي داشتي بهم بگو.

مهسا: چشم استاد.

استاد: خوبه.

سرشو بلند كرد و ديد دارم نگاهش ميكنم. يه دفعه چشم تو چشم شديم. نگاهش عجيب بود انگار توش نگراني بود.

استاد: خانم آريا حالتون خوبه؟

يه دفعه به خودم اومدم

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۲
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]