رمان يك اس ام اس قسمت 7
آروم از آب بيرون اومديم. قيافه هامون حسابي ديدني شده بود. هر دو خيس از آب بوديم و آب از سرورومون مي چكيد.
من: استاد معيني نمي ترسيد يكي از شاگرداتون شما رو به اين شكل و شمايل ببينه؟
مهران: نه، مگه من آدم نيستم؟ منم آب دوست دارم. بعدشم من مي تونم توبيخشون كنم كه الان نزديك امتحاناست به جاي درس خوندن اينجا چي كار مي كنن؟
من: تو روت خيلي زياده.
با شيطنت بهم خنديد. يكم نشستيم تا خشك بشيم و بعد مهران رفت تا دوتا آبميوه بگيره. رفتم جلوي دريا ايستادم و زل زدم به آبي بي انتها. اون قدر محو دريا و افكارم بودم كه اصلاً متوجه ي اومدن مهران نشدم.
مهران: به چي اينقدر دقيق نگاه ميكني؟
با صداي مهران يه تكوني خوردم و برگشتم بهش لبخند زدم و گفتم: به خاطره ها، به آرزوها، روياها و ...
مهران با گنگي سرشو تكون داد.
من: مي دوني چقدر آرزو داشتم با تو بيام اينجا؟ با تو به دريا نگاه كنم؟ تموم اون شبا و روزايي كه ميومدي اينجا دوست داشتم كنارت باشم، كه بگم هميشه باهاتم كه تنهات نمي زارم كه دريا اونقدر ها هم بد نيست. شايد غم اون بيشتر از ماها باشه. فكر ميكني دريا دوست داره جون آدما رو بگيره؟
مهران: نمي دونم ... منو كه نخواست.
بهش نگاه كردم. تو خاطره هاش غرق بود و چشم دوخته بود به دريا. يه غمي تو صورتش نشسته بود.
من: من كه ازش ممنونم.
مهران با تعجب برگشت و بهم نگاه كرد و همون جور با گيجي گفت: از دريا؟ چرا؟
بهش نزديك شدم و درست تو چشماش نگاه كردم و گفتم: چون تو رو به من داد. چون اجازه داد باشي و من پيدات كنم. چون الان پيش مني.
تو چشماش محبت و غم و شادي با هم بود. چشماي عجيبي داشت همه ي احساسات با هم و كنار هم تو چشماي اون جمع بودن. دستشو دراز كرد و دستمو گرفت. همون جور كه بهم نگاه ميكرد خيلي آروم گفت: قدم بزنيم؟
با لبخند جواب مثبت دادم و دوتايي با هم كنار ساحل قدم زديم. دستم هنوز تو دستش بود. شايد اون روز يكي از قشنگترين روزاي زندگيم بود كه براي هميشه برام موند.
هنوزم با بياد آوردن اون روز تنم گرم ميشه و خون تو رگهام جريان پيدا ميكنه.
كلاسها تعطيل شده بود و همه در تب و تاب آخرين امتحاناي ترم بودن. آخرين امتحانايي كه توي اين دانشگاه داشتيم.ديگه داشت تموم ميشد و تا يك ماه ديگه تمام چهار سال عمري كه توي دانشگاه گذرونديم به خاطره ها پيوست.همه تلاش ميكردن حسابي درس بخونن و اين ترم آخر معدلشونو بالا بيارن.منم به زور مهران يه كله ميخوندم.برام برنامه ريخته بود و مجبورم ميكرد كه از برنامه اش پيروي كنم.اگه كاري رو كه گفته بودم انجام نمي دادم كلي ناراحت ميشد و حسابي دعوام ميكرد و من از ترس دعوا كردنش حسابي درس ميخوندم.وقتهاي بيكاريم.بهم زنگ ميزد و كلي باهام حرف ميزد و منو ميخندوند و بهم انرژي ميداد تا براي ادامه ي درس خوندن آماده بشم.
به لطف مهران براي اولين بار تو تمام زندگيم تمام درسها مو تو فرجه ها خوندم و براي امتحان آماده شدم.روز امتحان رسيد و من مطمئن سر جلسه رفتم.قبل از امتحان مهران بهم پيام داده بود تاآروم شم و گفته بود برات دعا ميكنم.بي نگراني برو سر جلسه. من كنارتم.
هيچ چيز به اندازه ي ديدن مهران سر جلسه امتحان بهم آرامش نمي داد. اين كه بدونم كنارمه و نگرانمه خيلي معركه بود. با يه لبخند شيرين دعوت به آرامشم ميكرد و من با اعتماد به نفس و بي نگراني امتحان رو برگزار مي كردم.
امتحانا يكي يكي برگزار ميشد و من برخلاف ترم هاي قبل شاد و خندان از سر جلسه بيرون ميومدم. لبخند اميد بخش مهران و دعاهاش و برنامه ي فوق العادش جواب داده بود و من از همه ي امتحانا راضي بودم و نمره ها هم نشون مي داد كه تلاش ما بي نتيجه نبود.با تمام وجود از مهران ممنون بودم.عشق و محبت زيادش كه هر لحظه با تمام سلولهام حسش مي كردم زندگيمو رويايي كرده بود. و من به خاطر اين همه شادي از خدا ممنون بودم.
روزهام با بودن مهران شيرين تر شده بود.هر روز چند ساعت با هم حرف ميزديم و اگه دانشگاه بوديم سعي ميكرديم از دور هم كه شده همو ببينيم.دوست نداشتم اون لحظه ها ي خوب هيچ وقت تموم بشه.اما مي دونستم كه وقت زيادي نداريم.وضيعت جسمي مهران خوب نبود.نسبت به بار اولي كه ديده بودمش خيلي لاغرتر شده بود.خون دماغ شدنش هم بيشتر و شديدتر شده بود و سرفه هاي وحشتناكي ميكرد جوري كه حس ميكردم هرآن ممكنه حنجرش پار هبشه.
مهران دوست نداشت من مريضيش رو ببينم.هر بار كه جلوي من خون دماغ ميشد خيلي سريع روشو ازم برميگردوند و سعي ميكرد تنهايي جلوي خونريزي رو بگيره.از اين كارش دلم ميگرفت دوست نداشتم تنهايي زجر بكشه.دوست داشتم كنارش باشم و بهش دلداري بدم و آرومش كنم.بگم خدا بزرگه.اما مي دونستم آدمي تو شرايط اون به هيچ كدوم از اين حرفها اعتقادي نداره.هميشه ميگفت از اين كه عمرم داره تموم ميشه خوشحالم چون ميرم پيش خانوادم.ولي عذاب ميكشم كه تورو ناراحت ميكنم.مي دونم به خاطر من خيلي اذيت شدي و ميشي.حاضر بودم هرچي دارم بدم تا تو يه جوري فراموشم كني. اما نمي دونم چرا نمي شه. خودت نمي خواي و اين تنها دليل عذاب وجدان داشتن منه.
با اين حرفهاش به دلم آتيش ميزد.بغض ميكردم و اشكم در مي اومد. خيلي دل نازك شده بودم.طاقت عذاب كشيدنش رو نداشتم اما طاقت دوري و بي خبري رو هم نداشتم.حاضر بودم واسه هميشه عذاب بكشم اما يك لحظه ازش بي خبر نباشم. مهران شده بود همه ي دنياي من و خودش اينو نفهميده بود.
بازم هر چند وقت يكبار بهم ميگفت: سوگند هنوزم دير نشده بيا و همه چيز رو فراموش كن فراموش كن كه مهراني بوده.
منم با سماجت و بغضي كه تو گلوم گير كرده بود و داشت خفم ميكرد
مي گفتم: نه، نه، نه. چه طور فراموشت كنم؟ چه طور مهران، استاد معيني و تمام خاطره ها ولحظه هامو فراموش كنم؟ اگه تموم دانشجوهايي كه باهات بودن تونستن خاطره ي استاد معيني رو فراموش كنن منم مي تونم مهران معيني رو فراموش كنم.
دوست داشتم جيغ بكشم و مهران و وادار كنم كه ديگه در مورد اين موضوع حرف نزنه اما چند وقت بعد كه دوباره جلوي من حالش بد ميشد بازم اين بحث مسخره رو پيش ميكشيد.
شبا تو تاريكي اتاقم براش دعا ميكردم. نمي دونستم چه دعايي بايد بكنم.بگم «اي خدا مهرانم رو شفا بده» مي دونستم كه خودش نمي خواد.مدتها بود كه اميد به زندگي درش مرده بود و اميدي به بهبوديش نداشت فقط معجزه مي تونست شفابخش باشه.خودش هميشه به شوخي ميگفت: من كوپنم رو براي يكي ديگه خرج كردم.خدا ديگه بهم كوپن شفا نمي ده.
و بعد خودش با صداي بلند مي خنديد.تنها اميدش رفتن و رسيدن به خانوادش بود.
فقط مي تونستم دعا كنم« خدايا بهش آرامش بده»
دلم مي خواست گريه كنم زار بزنم براي مهران،براي خانوادش، براي جونيش،براي دل خودم.براي خودم كه مي دونستم وارد چه بازي شدم و بازم پيش مي رفتم.مي دونستم آخر اين ماجرا اوني كه همه چيزش و مي بازه منم.من مي مونم و كلي خاطره كه هيچ وقت پاك نميشه.
دانشگاه تموم شد و يه دوره ي خيلي مهم زندگيم به آخر رسيد.دل كندن از دانشگاه و مخصوصاً بچه هايي كه چهار سال هر روز با هم بوديم خيلي سخت بود.براي همين بچه ها تصميم گرفتن براي به ياد ماندني كردن دوره ي دانشگاهمون يه سفر دو روزه با همكلاسي ها بريم و از چند تا از استادام هم دعوت كرده بودن كه همراهمون بيان.مهران هم جزويي از اونها بود.
پدرم كلاً با اردوي دانشجويي راحت نبود و خوشش نمي ياد.دفعه ي اولي كه موضوع رو بهش گفتم خيلي جدي گفت: نه .
و بعد بدون اينكه اجازه بده من چيزي بگم گذاشت و رفت.
يادمه دوروز تموم گريه كردم و به هركس كه مي تونستم متوسل شدم كه بابا رو راضي كنه.اين وسط مهران دلداريم مي داد و ميگفت: خب پدرته.حق داره نگرانت ميشه.ازش ناراحت نباش.
اما من اصلاً دلم نمي خواست اين آخرين لحظات بودن تو جمع دانشجويي رو از دست بدم خلاصه بعد از دو روز اشك و آه . زاري بابا با كلي نارضايتي و اوقات تلخي رضايت داد. اما حتي صبح روز حركتم خون به جيگرم كرد كه«من راضي نيستم تو بري.اما خودت خودسر شدي و مي خواي بري.و اين جوري ماها رو اذيت ميكني.»
با اشكي كه تو چشمام جمع شده بود سوار اتوبوس شدم و كنار مهسا نشستم و مهسا با ديدن حالم دلداريم مي داد و بغلم ميكرد و سعي در آروم كردنم داشت.يه ساعتي بعد همه چيزو فراموش كرده بودم و تو جمع بچه ها شاد مي خنديدم.
چند ساعتي تو راه بوديم تا رسيديم به نور.يكي از بچه ها كه خودش اهل نور بود راهنمامون شد و آدرس داد اتوبوس بچه ها و ماشين استادها همه گوش بفرمان همون پسر كه اسمش اردلان احمدي بود داده بودند و دنبال اون راه افتاده بودن.
بعد از يك ربع رسيديم به يه ويلاي بزرگ كنار جنگل.گويا ويلاي يكي از آشناهاي آقاي احمدي بود و ايشون زحمت كشيده بودن و دو روز ازشون ويلا رو اجاره كردن.
بچه ها يكي يكي با شور وهيجان وسروصدا از اتوبوس پياده مي شدند و با ديدن مناظر اطراف ذوق زده هر كدوم به سمتي مي رفتن.
با اينكه خودم يچه ي جنگل و دريا بودم اما باز هم با ديدن سبزي جنگل به هيجان مي يومدم جو بچه ها هم مزيد بر علت شده بود كه از ته دلم احساس شادي كنم.واقعاً دو روز اشك ريخن به بودن تو يه همچين جايي مي ارزيد.
مهران: خوش ميگذره.
از جام يه متر پريدم هوا و با حالت شوك زده برگشتم ديدم مهران داره بهم مي خنده.
خنديدم و گفتم: خيلي،حيف بود نمي اومدم اينجا.
چشمكي زدم و رفتم وسايلمو از ماشين بيرون بيارم.
ويلا دو طبقه بود و طبقه ي دوم دوتا راه ورودي داشت يه راه از بيرون ساختمون كه پله مي خورد و ميرفت به طبقه ي دوم و يكي از داخلي سالن ويلا.
آقاي لرستاني كه مسئوليت اين لردوي دو روزه رو قبول كرده بود بچه ها رو تقسيم بندي كرد و قرار شد كه خانم ها طبقه ي بالا باشن وآقايون طبقه ي پائين.جلوي ورودي سالن هم يك پرده زده بوديم كه دو تا طبقه كاملاً از هم جدا بشن.
با سروصدا وسايلمونو برديم تو ويلا و توي سه تا اتاق تقسيم شديم .من و مهسا و روجا و مريم و هنگامه و الناز با هم توي يه اتاق جا گرفتيم.
سريع وسايلمونو يه گوشه اي گذاشتيم و اومديم يرون تا يه قدمي تو جنگل بزنيم.دوربين رو برداشته بوديم و تند تند در مدلها و ژست هاي مختلف از خودمون عكس ميگرفتيم.يكم بعد ديدم بقيه ي بچه ها از دختر و پسر گرفته تا استادا از ويلا بيرون اومدن و دسته دسته تقسيم شدن و هر كدوم از يه طرف وارد جنگل شدن.به زور و خواهش قبل رفتنشون نگهشون داشتيم تا چند تا عكس بگيريم.وقتي مي خواستيم با مهران و استاد حميدي و استاد اميري عكس بگيريم مهران اشاره اي بهم كرد كه يعني كنار من وايستا.زيرزيركي بهش خنديدم و وقتي همه جمع شدن دور استادا آروم رفتم و كنار مهران خودمو جا كردم.يه چند نفر اين طرف و اون طرف سه تا استادا ايستادن و چند نفرم خم شدن ونشستن تا عكس بگيريم.پسري كه پشت دوربين بود مدام ميگفت:" بچه ها بخنديد و آماده باشيد الان عكس ميگيرم" اما هر بار يكي از بچه ها مي گفت:نه، نه صبر كن.بعد خودش و مرتب ميكرد.خلاصه يه دو دقيقه طول كشيد تا بتونيم عكس بگيريم.همه آماده چشمون به دوربين بود و لبخند رو لبام بو كه يه حسي مثل جريان الكتريسيته به بدنم وصل شد.
مهران از فرصت استفاده كرده بود و وقتي ديده بود همه چشمشون به دوربينه دستشو انداخته بود دور كمرم و منو به خودش نزديكتر كرده بود.
از خجالت و ترس اينكه يكي ماها رو ببينه صورتم سرخ شده بود. اما از ترس چيزي نگفتم. عكسو كه گرفتيم همه خنديدن و از استادا تشكر كردن منم سريع خودمو كشيدم كنار.تو يه لحظه كه بقيه حواسشون نبود خيلي آروم به مهران گفتم: شيطونيت گرفته؟ دم آخري مي خواي تابلو بشيم اونم جلوي اين همه آدم؟
فقط خنديد و نگاه شيطونشو بهم دوخت.ديگه هيچي نتونستم بگم.مهسا اومد و دستمو كشيد و من و با خودش برد.مهرانم رفت پيش استاداي ديگه.
خلاصه تا ظهر راه رفتيم و عكس گرفتيم.وقتي حسابي گشنمون شد برگشتيم سمت ويلا.ديديم يكي دوتا از پسرها با يكي از استادا رفتن برامون ناهار گرفتن همه با خوشحالي يه هورا براشون كشيديم و رفتيم توي ساختمون و بساط ناهار رو پهن كرديم.
بعد ناهار خانم ها وآقايون هر كدوم رفتن تو طبقه و اتاق خودشون تا يكم استراحت كنن.
نيم ساعتي بود كه تو اتاق بودم.همه خوابيده بودن اما من از زور شيطوني و انرژي زياد خوابم نمي برد.خيلي سعي كرده بودم با اذيت كردن مهسا و ورجا و مريم نگذارم اونام بخوابن اما نشد.تنها دراز كشيده بودم و به سقف نگاه ميكردم كه احساس كردم گوشيم لرزيده.سريع خوابيدم رو گوشي و يه نگاه كردم ديدم مهران پيام داده كه: بيداري؟ من دلم مي خواد تو جنگل قدم بزنم اگه تو هم مياي تا پنج دقيقه ي ديگه كنار اتوبوس مي بينمت.
ذوقي كردم و سريع پاشدم و لباس پوشيدم و يواش يواش از بين بچه ها گذشتم و با كمترين صدايي كه مي تونستم درو باز كردم و اومدم بيرون.تندي از پله ها پائين اومدم و رفتم سمت اتوبوس ديدم مهران يه تيپ اسپرت قشنگ زده و ايستاده كنار اتوبوس. بس كه مرتب و با كت و شلوار ديده بودمش. تيپ جديدش برام تازگي داشت.يه سوتي كشيدم و گفتم: چه ماه شديد استاد.خنديد و گفت:ماهي از خودتون خانم. حالا بيا زودتر بريم توجنگل تا كسي ما دو تا رو با هم نديد.بعد همون جور لبخند زنان دو تايي رفتيم تو جنگل.همون جور كه مي رفتيم جلو باهم حرف مي زديم.
مهران خوشحال بود كه تونسته بود با دانشجوهاش بياد مسافرت دو روزه مي گفت: خيلي وقت بود كه توي يه جمع شاد و صميمي نبوده.
همون جور داشتيم راه ميرفتيم و حرف مي زديم كه يه دفعه ديدم مهران خم شد و شروع كرد به سرفه كردن. با اينكه بار اولي نبود كه سرفه كردنش رو ميديدم اما بازم مثل هميشه ترسيدم. تنها چيزي بود كه نمي تونستم بهش عادت كنم.
آروم پشتشو ماليدم تا سرفه اش كمتر بشه اصلاً نمي دونستم چي كار كنم حتي نمي دونستم كاري كه مي كنم تأثير داره يا نه. با نگراني بهش نگاه كردم كه ديدم در حين سرفه كردن اخم كرده. دستي كه جلوي دهنش بود سريع رفت بالا و جلوي بينيش رو گرفت يه دفعه صاف ايستاد و سرش و بالا گرفت دوباره خون دماغ شده بود. هر بار شديدتر از دفعه ي قبل بود. دست بردم تو جيبم و چند تا دستمالي كه توش بود و درآوردم و گذاشتم رو بيني مهران. بازوش و گرفتم و گفتم: بيا اينجا كنار اين درخت بشين. زودي بند مياد.
با اين كه خودمم به حرفي كه ميزدم ايمان نداشتم. فقط گفتم تا حرفي زده باشم. مهران و بردم سمت يه درخت و نشوندمش. خودم هم جلوش زانو زدم وسرشو بالا گرفتم تا خون ريزيش بند بياد. مهران چشماشو بسته بود.
يكم كه گذشت خونريرزي بند اومد. با دستمالهاي تميز باقي مونده تو جيبم صورتشو پاك كردم. يه دفعه مهران دستمو كه رو صورتش بود و گرفت و آروم چشماشو باز كرد. با نگاهي كه توش ناراحتي موج ميزد بهم زل زد وگفت: سوگند تا كي مي خواي اين كارو بكني؟ خسته نشدي؟ من به جاي تو خسته ام ديگه تحملم تموم شده. خدايا زودتر تمومش كن. ديگه طاقت عذاب كشيدنو ندارم سوگند. هر بار كه اين جوري ميشم مي فهمم كه چه زجري ميكشي. خدايا كاش به حرفم گوش مي دادي. سوگند دلم نمي خواد منو اين جوري ببيني. بيا تمومش كنيم.
بي تفاوت دستمو از تو دستش بيرون كشيدم و دوباره مشغول پاك كردن خونها روي صورتش شدم. هر بار كه اين حرفو ميزد دلم آتيش ميگرفت و بي اختيار بغض ميكردم و اشك تو چشمام جمع مي شد .آروم آروم شروع كردم به زمزمه كردن يه شعري. كه هميشه اين موقع ها يادم ميومد وقتي مهران حرف از جدايي مي زد.
عطش بودن با تو،تو دلم كاشته جوونه
چشم من مرگ دلم رو از تو چشم تو خونده
ترو از من،من و از تو اگه آسمون بگيره
توي دشت خشك سينم عشق پاك نميميره
بيا تا براي غم جايي نباشه
شايد امروز بره فردايي نباشه
بيا تا براي غم جايي نباشه
شايد امروز بره فردايي نباشه
التهاب و تشنه مردن رسم اين دنيا همينه
تا بجنبي جاي قلبت خالي مونده توي سينه
نداره طاقت و تاقي گلي كه نداره گلدون
آخه آرزوي آدم آخ چه آسون ميشه ويرون.
بيا تا براي غم جايي نباشه
شايد امروز بره فردايي نباشه
با بغض رو به مهران گفتم: مهران شايد ديگه فردايي نباشه. خواهش مي كنم.
ديگه اشكم داشت در مي اومد. كنترولي روي اشكام نداشتم. قطره قطره اومده بود روي گونه هام. مهران دستشو دراز كرد و اشكامو يكي يكي پاك كرد و بعد چيزي و گفت كه با تمام وجود مي خواستم از دهنش بشنوم.
مهران: دوستت دارم. مهم نيست كه چقدر سعي كردم جلوش و بگيرم و ازت دور باشم اما نشد. سوگند من جسارت كردم و عاشقت شدم. اعتراف مي كنم از همون روز اولي كه دور ميدون با دوستت ديدمت عاشقت شدم و قتي داشتي دورو برت و نگاه مي كردي و دنبال ماشيني كه قرار بود كادو هاتو بياري مي گشتي. همون موقع كه كادو به دست بي تفاوت از كنارم رد شدي و سوار تاكسي شدي. نمي دوني اون موقع چه حالي داشتم. چقدر خودمو كنترل كردم كه جلو نيام و خودمو نشندم. دوست داشتم همون موقع بيام و بگم سوگندم من مهرانم. دوست داشتم بغلت كنم سفت فشارت بدم شايد زندگي تموم شدم بر مي گشت. شايد خدا به خاطر ما از من مي گذشت. اما نمي تونستم. تو هيچي از من نمي دونستي تو بايد مي فهميدي كه من موندني نيستم. من يه مسافرم كه لياقت با تو بودن و ندارم يعني اصلا" زمانش و ندارم. نبايد تو رو وارد زندگي پر از عذاب خودم مي كردم. همه ي اميدم اين بود كه تو بعد خوندن نامه ام ديگه جوابمو ندي ديگه نخواي حتي صدامو بشنوي اما وقتي زنگ زدي وقتي گفتي مي خواي اميدم بشي وقتي مي خواي كنارم باشي تا با هم بجنگيم انگار دنيا رو بهم دادن اما وقتي يادم اومد كه فقط باعث عذابتم خواستم خودم تموم كنمو اما نشد خواستم به خاطر تو درمان شم اما نشد ديگه راهي براي با تو بودن نبود. اما من مي خواستم تو رو ببينم حتي اگه تو هيچ وقت من و نمي ديدي. مي خواستم كنارت باشم حتي اگه تو هيچ وقت نمي فهميدي. مي خواستم تو موفقيتت سهمي داشته باشم حتي اگه شده به عنوان يه استاد جدي. اما تو، بازم تو سوگند با اين دقتت با اين چشمات و با اين حافطت من و شناختي اونم وقتي كه تمام سعيم و مي كردم كه كنارت باشم اما دور از تو. دفعه ي اول كه تو دانشگاه پشتت به من بود و داشتي واسه انتخاب واحد با دوستات بحث مي كردي شناختمت. از حرف زدنت. از دور شناختمت. تو تنها كسي بودي كه من حتي از فاصله ي هزار متري حتي از پشت بدون اينكه مستقيم ببينمت مي شناختمت. مي تونستم حست كنم. واي اون لحظه اي كه شك زده با نگاه متعجبت ماتت برده بود و حتي نفهميدي چي ازت پرسيدم دوست داشتم بپرم و ماچت كنم بس كه خواستني شده بودي. اونقدر دلتنگت بودم كه هيچي برام مهم نبود نه اينكه تو هنوز من و نميشناختي نه اينكه اينجا دانشگاهه نه اينكه سه تا دوستت دارن باتعجب نگاهم مي كنن. چقدر سخت بود كه راحت از كنارت رد شم و نگاهت و پشت سر خودم حس كنم. بماند كه سر كلاسا چه عذابي مي كشيدم. سوگندم اگه تا الان دووم آوردم فقط و فقط به اميد تو بود به خاطر حضور تو به خاطر با تو بودن.
تنم گرم شده بود صورتم داغ كرده بود. شنيدن اين حرفها از مهران اين همه اعترافات. زبونم بند اومده بود. يه جرقه تو ذهنم اومد، مهران من و ديده بود مدتها قبل، بدون اينكه من بفهمم. و من تمام اين مدت با يه صدا زندگي مي كردم بدون تجسم يه آدم. با دلخوري به مهران نگاه كردم و با ناراحتي گفتم: مهران خيلي بي انصافي خيلي... تو من و ديدي اما من ... خيلي بدي ...
با ناراحتي و يكمم عصبانيت مشتهاي گره كردمو به سينه ي مهران مي كوبيدم تا شايد اين بي انصافي يكم جبران بشه اما وقتي لبخند خوشحال مهران و ديدم عصبانيتم دوبرابر شد به صداي جيغي گفتم: مهران خيلي بي انصافي ... خيلي ... من ... من ...
دنبال يه كلمه ي مناسب براي توصيف اين بي عدالتي مي گشتم كه يهو مهران باهمون لبخندش دستام و كه به سينش مشت مي كوبيدم و گرفت و با يه حركت من و به سمت خودش كشيد و ...
فقط تونستم چشمامو ببندم و داغي لبهاش و رو لبهام حس كنم. خدايا اين چه حس لذت بخشي بود. يه حس شيرين همراه با يه ترس و نگراني. نگراني براي از دستدادن مهران براي اينكه ممكنه اين اولين و آخرين بوسه ي ما باشه. با اين فكر ناخوداگاه دستام بالا اومد و رو صورت مهران قرار گرفت دستم و تو موهاش بردم و دلم نمي خواست ازش جدا شم. انگار مهرانم همين فكر و حس و داشت چون اونم با يه حركت كمرمو گرفت و بيشتر به سمت خودش كشيد. نمي دونم چقدر طول كشيد فقط مي دونم كه ديگه نفس كم آورديم . آروم از هم جدا شديم. خجالت مي كشيدم بهش نگاه كنم. سرمو انداخته بودم پايين هنوز تو بغل مهران بودم. مهران آروم چونه امو گرفت و سرمو بالا آورد.
مهران: سوگندم به من نگاه كن.
تو چشماش نگاه كردم. يه نگاه مهربون با كلي محبت و عشق.
مهران بالبخند عميقي تو چشمام زل زده بود.
مهران: سوگندم ازت ممنونم. تو من و به تنها آرزوم رسوندي. ديگه بوسيدن و بغل كردنت برام تبديل شده بود به يه رويا يه آرزو، حتي اگه همين الانم خدا جونم و بخواد با تمام وجود تقديمش مي كنم.
سرش و به سمت آسمون برد و گفت: خدايا بنده ي ناشكري بودم اما الان ميفهمم كه من و يادت نرفته بود، با همه ي لج كردناي من تو لج نكردي و آرزومو براورده كردي. ممنونم خداجون.
صورتم از خوشحالي و خجالت سرخ شده بود.مهران آروم منو جلو كشيد و سرم و گذاشت رو سينه اش و همون جور سرمو ناز كرد. هيچ چيزي نمي خواستم. دوست داشتم تا هميشه تو همين حالت بمونم. جام خوب بود و گرماي محبت و عشق و حس ميكردم.
يه يك ساعتي تو جنگل مونديم و بعد هر كدوم جدا رفتيم سمت ويلا تا كسي نفهمه ما با هم بوديم به ويلا كه رسيدم سريع از پله ها رفتم بالا و پاورچين پاورچين رفتم تو اتاق و لباسمو عوض كردم. سعي ميكردم هيچ گونه صدايي ايجاد نكنم كه بچه ها بيدار نشن. رفتم كنار مهسا دراز كشيدم و چشمام و بستم و به مهران فكر كردم. نيم ساعت بعد حس كردم يكي داره تكونم ميده. خيلي خسته بودم واسه همين توجه نكردم.
اما تكون ها نه تنها قطع نشد بلكه شديدتر هم شد. مجبوري چشمامو باز كردم. تو عالم خواب و بيداري زمان و مكان رو گم كرده بودم .فكر ميكردم خونه ي خودمونم و داداشم داره تكونم ميده.
به زور و با عصبانيت چشمامو باز كردم كه سرش يه داد بكشم اما با ديدن مهسا كه بالا سرم نشسته و تكونم ميده تعجب كردم. متعجب تو جام نشستم و دورو برم و نگاه كردم بعد سي ثانيه يادم اومد كجام.
مهسا: چته تو؟ چقدر مي خوابي؟ زود باش پاشو ببينم پاشو كارت دارم.
چشمامو با دستهام ماليدم تا خواب و از خودم دور كنم. با گيجي به مهسا نگاه كردم و گفتم:تو خوبي؟ چي داري ميگي واسه خودت؟ آخه چي كارم داري؟ من خوابم مي آد.
مهسا: بله ديگه منم همه رو خواب كنم و جيم بزنم و بعد دو ساعت برگردم خسته و كوفته مي شم و دلم نمي خواد از جام پاشم.
من: چي؟ مثلاً بايد بفهمم چي ميگي؟
مهسا: زود باش پاشو ببينم. تو خيلي مشكوكي. نزاشتم روجا و مريم بفهمن. اومدم از خودت بپرسم كجا رفته بودي.
من: مهسا جون قربونت برم الان خسته ام بزار برم صورتمو بشورم بعد حرف ميزنم.
براي راضي كردن مهسا يه ماچي از لپش كردم وسريع پا شدم رفتم صورتمو بشورم. وقتي دوباره اومدم توي اتاق ديدم همه در حال حاضر شدن هستن. با تعجب نگاهشون كردم و گفتم: كجا ميريد؟ چرا لباس پوشيديد؟
مريم: زود باش لباستو بپوش قراره بريم دريا.
خوشحال دوييدم سمت لباسامو زودي حاضر شدم. يكي از بچه ها كه مسئول شده بود همه رو جمع كرد و سوار اتوبوس كرد و مواظب بود كسي جا نمونه. يه ده دقيقه بعدش رسيديم به ساحل و پياده شديم.
ذوق زده تا پامو از اتوبوس بيرون گذاشتم شروع كردم به عكس گرفتن از همه جا و همه كس عكس ميگرفتم. بايد تمام اين لحظات اين سفر رو ثبت مي كردم. بچه ها رو جمع كردم و عكساي دسته جمعي و تكي گرفتيم.
رفتيم كنار آب و گوش ماهي جمع كرديم. يه سري از بچه ها با چوب روي ماسه ها شكلك ميكشيدن و بعضي هام پاهاشون و برده بودن توي آب.
بعد كلي ورجه وورجه رفتم يه گوشه و ايستادمو زل زدم به دريا. بازم آبي دريا جذبم كرده بود جوري كه نمي تونستم چشم ازش بردارم.
_: به چي اين قدر عميق نگاه ميكني.
ديگه عادت كرده بودم با لبخند برگشتم و مهرانو كنار خودم ديدم. با تعجب بهم نگاه كرد و گفت: خانم كوچولوي ما شجاع شده. گفتم الان نيم متر ميپري تو هوا.
من: ديگه حنات رنگي نداره آقا. عادت كردم كه تو بترسونيم واسه همين ديگه نمي ترسم. ابروهاش و بالا انداخت و گفت: جداً؟ مي خواي ثابت كنم كه راست نمي گي؟
مبارزه طلبانه گفتم: مي توني ثابت كن.
يه لبخند شيطاني زد و زوم كرد تو چشمام. يه دفعه داغ شدم. مهران بدون توجه به اطرافش دست دراز كرد و دستمو گرفت. از ترس رنگم پريد. واي اگه يكي ميديد چي ميشد؟ بازار شايعه راه مي افتاد.
سريع دستمو عقب كشيدم اما مهران دستمو محكم گرفته بود و ول نمي كرد. داشتم سكته مي كردم. همون جور با ترس گفتم: مهران دستمو ول كن الان يكي ميبينه.
با بدجنسي خنديد و گفت: خب ببينه. تو كه گفتي نمي ترسي.
من: نمي ترسم ولي ...
ابروهاي مهران بالا رفت و گوشه ي لبش پائين اومد: تا اعتراف نكني ترسيدي ولت نمي كنم.
نمي خواستم كم بيارم واسه همين سعي كردم با بي تفاوتي بگم: نه اصلاً نمي ترس ...
اما تا خواستم جمله ام رو تموم كنم ديدم مهسا و روجا و مريم دارن از پشت مهران سمت ما ميان. رنگ صورتم كه پريده بود بدتر شد.
سريع گفتم: مهران جون ميترسم دستمو ول كن زود خواهش ميكنم.
مهران كه حسابي خندش گرفته بود با خنده اي كه روي صداشم تأثير گذاشته بود گفت: اااااا ... چه زود تغير عقيده دادي.
من: مهران قربونت برم الان ول كن ترو خدا الان مهسا اينا مي رسن بهمون ميبيننمون.
دوباره مهران با خنده بهم نگاه كرد و بعد خيلي آروم دستمو ول كرد. از رو دستپاچگي ناخودآگاه دستامو پشت سرم قايم كردم. ديگه مهران به زور جلو خنده اش رو گرفته بود.
مهران: حالا چرا دستاتو قايم ميكني.
با گيجي چشم از مهسا اينا برداشتم و به مهران نگاه كردم و گفتم: چي؟
با ابرو به دستام اشاره كرد. يه نگاه كردم ديدم دستامو پشتم قايم كردم. خدايا اصلاً نفهميدم كي اين كاروكردم و چرا؟ همون جور گيج گفتم: نمي دونم .... دستامو چرا پشتم قايم كردم؟ ...
مهران ديگه نتونست خودشو كنترول كنه و با صداي بلند خنديد و گفت: وقتي گيج مي شي خيلي بامزه ميشي. مثل دختر بچه هاي ناز و خوردني و يكمي خنگ.
اصلاً نمي دونستم چه عكس العملي نشون بدم. بس كه نگران برداشت دوستام بودم كه حالا ديگه به ما رسيده بودن بودم كه با تعجب به مهران نگاه مي كردن كه با صداي بلند مي خنديد. روجا با اشاره ازم پرسيد چي شده كه من خودمو زدم به نفهمي و جوابشو ندادم. اما مهسا طاقت نياورد. وقتي سلام كردنشون تموم شد سريع گفت: استاد معيني به چي اين جوري مي خنديد؟ راستش اونقدر جالب مي خنديد كه آدم دلش مي خواد همين جوري بخنده. يعني از خنده ي شما خندش ميگيره.
مهران يه نگاهي به من كرد و گفت: خانم آريا يه جوك خيلي بامزه تعريف كردن منم خندم گرفت.
مهسا اين بار به من نگاه كرد و گفت: جدي؟ سوگند تعريف كن ما هم بخنديدم بايد خيلي جالب باشه.
مونده بودم كه چي بگم. هيچ چيز جالبي يادم نمي اومد اونايي هم كه يادم مي اومد عمراً براي مهران تعريف ميكردم كه اين جوري بخنده. از رو ناچاري گفتم: يادم رفته چي تعريف كردم. مهران دوباره با صداي بلند خنديد. اين بار منم از خنديدنش خندم گرفته بود. دو ساعتي تو ساحل مونديم و وقتي هوا تاريك شد همون جا كنار ساحل آتيش روشن كرديم و چند تا از بچه ها رفتن شام گرفتن و همون جا كنار ساحل شام خورديم. حدود ساعت يازده بود كه برگشتيم ويلا و اونقدر خسته بوديم كه تا رسيديم توي اتاق فقط تونستيم لباسامونو عوض كنيم و پنج دقيقه بعد صدا از كسي در نمي اومد.
صبح ساعت 7 شيپور بيدار باش و زدن. همه تند و تند با سرو صدا دست و صورتشونو شستن و همه ي دخترا رفتيم طبقه ي پائين كه بساط صبحونه پهن بود و مهمون آقايون صبحونه خورديم.
بعد صبحانه همه تو حياط جمع شديم همه دسته دسته مشغول كاري شدن. يه سري رفتن تو جنگل يه سري رفتن فوتبال بازي ميكردن. يه سري هم دور هم نشسته بودن و حرف ميزدن. يكي از پسرام بايه توپ واليبال اومد و گفت: خانم ها وآقايون هر كي مي خواد بازي كنه بياد جلو بايد يه تيم تشكيل بديم. به زور بچه ها رو بلند كردم و رفتيم كه واليبال بازي كنيم.
چندتا از پسرهام بلند شدن و مهران و استاد حميدي هم گفتن كه بازي ميكنن.
قرار شد كه دخترها توي يه تيم و آقايون تو تيم بعدي باشن. دسته بندي كرديم و هر كس رفت جاي خودش ايستاد. به جاي تورم يه طناب به دو تا درخت بستم و بازي شروع شد. تيم آقايون قد شون بلند تر و بازيشون بهتر بود اما ماهام كم نمي آورديم بعد 20 دقيقه بازي هنوز امتياز ها برابر بود و هيچ تيمي نمي تونست بيشتر از دو دقيقه امتياز بالارو داشته باشه چون تيم مقابل بلافاصله تو كمتر از دو دقيقه امتياز ميگرفت.
توپ يكي از بچه ها بيرون رفت و تيم آقايون بازي رو بايد شروع ميكردن. مهران رفت كه سرويس و بزنه چشمم به مهران بود مهران توپو كه زد همه ي حواسا رفت سمت توپ يه لحظه نگاه كردم ديدم مهران هنوز سر جاش ايستاده. يه حس عجيبي داشتم. بدون توجه به بازي به مهران نگاه مي كردم . همه ي حواسم به مهران بود كه ديدم حالش عجيبه و انگار گيج ميزنه. نمي تونست روي پاهاش وايسته و تعادلش و حفظ كنه يه دفعه ديدم خون از دماغش مثل رود پائين اومد. اما مهران هيچ تلاشي براي مهارش نكرد. تنم يخ كرده بود و قلبم اومده بود توي دهنم. يه دفعه جلوي چشماي مبهوت من مهران با زانو خورد زمين و نقش زمين شد. فقط تونستم جيغ بكشم و با صداي بلند اسمشو صدا كنم.
من: مهراننننننننننننننننننننن ننننننننن ...
اصلاً نمي فهميدم چي كار ميكنم. با جيغ من همه دست از بازي كشيدن و با تعجب به من نگاه كردن. اما من بي توجه به اطراف و اون همه چشمي كه به من نگاه ميكردن. دويدم سمت مهران و سعي كردم برش گردونم. سرش رو پاهام بود و صورتش غرق خون بود همه مات مونده بودن به من انگار هنوز موضوع رو درك نكرده بودن. يه دفعه انگاري متوجه ماجرا شده باشن همه اومدن دورم و شروع كردن به پرسيدن: چي شده؟
_چرا صورت استاد خونيه؟
_: چي شد كه افتاد؟
_: چه اتفاقي براش افتاده؟
به پهناي صورتم اشك مي ريختم و مهران و صدا ميكردم: مهران ... مهران ... چشماتو باز كن. مهران ... پاشو ...
اما فايده نداشت. حال مهران خراب تر از چيزي بود كه فكر ميكردم. با چشماي خيس به بچه ها كه دورم كرده بودن نگاه كردم. دنبال بزرگتري ميگشتم كه كمكم كنه. اون ميون چشمم به استاد احمدي افتاد كه كنار مهران زانو زده بود. با التماس گفتم: استاد ترو خدا. يه كاري كنيد. بايد ببريمش بيمارستان. مهران حالش خوب نيست.
استاد با سر حرفمو تأييد كرد و با كمك چند تا از بچه ها مهران و سوار ماشين كردن. خودمو به استاد رسوندمو گفتم: منم ميام.
استاد كه حال خراب منو ديده بود با نگراني گفت: بهتره شما اينجا بمونيد. حالتون خوب نيست.
با شدت سرمو تكون دادمو گفتم: نه منم بايد بيام. من اينجا نمي مونم. من ميدونم مهران چشه.
هم همه اي بين بچه ها افتاد. همه متعجب از حال و روز من و اينكه چه طوري من از حال استاد معيني خبر دارم و مهمتر از همه چرا من استاد و به اسم كوچيك صدا ميكنم.
مهسا جلو اومد و سعي كرد مانعم بشه اما من بي توجه به اون بازم به استاد حميدي التماس كردم.
استاد كه حال زار منو ديد ديگه مقاومت نكرد و گفت: باشه بيايد. بعد رو به مهسا گفت: شمام بيايد ايشون حالشون خوب نيست..
مهسا با سر چشمي گفت و رفتيم تو ماشين استاد نشستيم. من پشت پيش جسم بي هوش مهران نشستم و مهسا هم صندلي جلو. گويا چند تا از پسرهاي همكلاسي هم تو ماشين استاد اميري نشستن و دنبال ما به سمت بيمارستان حركت كردن.
به بيمارستان كه رسيديم سريع چند تا پرستار خبر كرديم. مهرانو روي تخت گذاشتن و بردنش توي بيمارستان. دكتر كشيك اومد ازمون پرسيد مريضيتون سابقه ي بيماري خاصي ندارن؟
استاد اميري: ما بي اطلاعيم آقاي دكتر. ما ...
من كه تا اون لحظه تو بغل مهسا گريه ميكردم همون جور كه مهسا زير بغلمو گرفته بود تا نيوفتم خودمو به دكتر رسوندم و گفتم: آقاي دكتر مهران سرطان خون داره.
تقريباً همه ي كساني كه با ما به بيمارستان اومده بودن منجمله خود دكتر با چشماي گشاد از تعجب به من نگاه كردن. شايد تو سلامت عقل من شك داشتن.
دكتر مشكوك گفت: شما مطمئنيد خانم.
من: بله مطمئنم.
دكتر: چند وقته اين بيماري رو دارن؟
من: خيلي وقته آقاي دكتر اين اواخر حالش مدام بد ميشد. حسابي ضعيف شده بود و مدام خون دماغ ميشد.
همه با تعجب و گيجي به توضيحات من گوش ميدادن. دكتر سري تكون داد و ازم تشكر كرد و رفت سمت اتاقي كه مهران و توش برده بودن.
من به بازوي مهسا آويزون بودم اما حس ميكردم اونم به خاطر شوكي كه بهش وارد شده توانش و از دست داده، بهم كمك كرد و بردم رو يك صندلي نشوند.
استاد حميدي و بقيه دور من حلقه زده بودن و با تعجب بهم نگاه مي كردن. خوب ميدونستم كه خيلي سؤالا دارن كه مي خواستن من جوابشونو بدم.
استاد حميدي: خانم آريا شما از كجا مي دونيد كه مهران چه مريضي داره؟ شما مطمئن هستيد؟
به زور به استاد نگاه كردم. تو دلم آرزو ميكردم كاش مهران اين بيماري رو نداشت.
من: بله استاد مطمئن هستم. ايشون فكر كنم ... حدود دو سالي ميشه كه بيمارن ...
استاد اميري: اصلاً امروز چه اتفاقي افتاد؟
من: وقتي داشتيم واليبال بازي ميكرديم كه ديدم مهران حالش خوب نيست. بعد از اينكه سرويس و زد خون دماغ شد و بعد بيهوش افتاد رو زمين.
استاد حميدي: خانم آريا، ببخشيد ولي ميتونم بپرسم شما اينا رو يعني در مورد بيماري مهران از كجا مي دونيد؟
سرم درد ميكرد. كاش سؤال كردنو تموم ميكردن. كاش ميزاشتن به حال خودم باشم و براي مهران گريه كنم. با دست سرمو فشار دادم تا از دردش كم كنم.
من: من ... من از قبل مهرانو مي شناختم ... از يك سال پيش. قبل از اينكه استاد دانشگاهمون بشه. خودش ... خودش موضوع بيماريش رو بهم گفت. فكر كنم خيلي پيشرفت كرده ... من ....
ديگه نمي تونستم ادامه بدم. ظاهراً قيافم كاملاً از حال خرابم خبر مي داد چون ديگه كسي چيزي ازم نپرسيد و از دورم پراكنده شدن.
مهسا: سوگند ... تو راست ميگفتي؟ ... اون ... استاد ... همون مهرانه؟ استاد معيني مهرانه سوگند؟ چرا بهم نگفتي؟ چند وقته كه مي دوني؟
من: گفتنش چه فايده اي داشت؟ تو باور نمي كردي ...
بغض گلومو گرفته بود. مهسا با چشماي خيس بهم نگاه كرد و بعد محكم بغلم كرد و سرمو رو سينه اش فشارداد. چقدر به آرامش احتياج داشتم. چقدر دلم مي خواست در باز ميشد و مهران سر حال و سر پا مي يومد جلوم. بهم مي خنديد و ميگفت: من خوبم. چرا ترسيدي؟
اما حس بدي داشتم. خيلي بد. انگار يكي بهم ميگفت چه خيالات دست نيافتني. يكي بهم ميگفت: بايد بترسم. بايد .... چقدر خسته بودم ... چقدر داغون بودم ... دلم مي خواست چشمام و ببندم و ببينم همه چي يخ خواب بوده .
منگ بودم و نگران حال مهران. مدام يه آهنگ تو سرم مي پيچيد.
(( شايد امروز بره فردايي نباشه ))
نمي خواستم بهش فكر كنم.
نه ... مهران خوب ميشه. بازم تو چشمام نگاه ميكنه و به اين همه نگرانيم مي خنده. نه من بهش احتياج دارم اون نمي تونه تنهام بزاره. نه .... نه ....
نميدونم چه مدت گذشته. اونقدر گريه كردم تا همون جا روي صندلي بيمارستان خوابم برد. چه كابوسايي ديدم. چشمامو كه باز كردم. ديدم ممسا كنارم نشسته. يه لبخند كمرنگ بهم زد و گفت: بيدارشدي عزيزم؟ سه ساعته كه خوابي. فكر كنم بيهوش بودي.
سعي كردم بخندم اما نشد.
من: مهسا چي شده؟ مهران چه طوره؟
مهسا: زياد حالش خوب نيست. استاد حميدي يه تماس گرفت و دو ساعت بعد به آقايي اومد كه انگار وكيل مهران بود. مدارك پزشكيش رو آورد. سوگند فكر كنم ...
به دهنش زل زده بودم و سعي ميكردم حرفاشو بفهمم اما چيزي درك نمي كردم.
مهسا: سوگند فكر كنم حال مهران اصلاً خوب نيست. راستش ... دكترا گفتن رفته تو كما و علائم حياتيش هم ....
نه .... نه ... نمي خواستم بشنوم. دستامو گذاشتم رو گوشام تا چيزي نشنوم. يعني عمر خوشي من اين قدر كوتاه بود. خدايا چرا؟ چرا؟
« بيا تا براي غم جايي نباشه
شايد امروز بره فردايي نباشه»
خدايا...مهرانمو ازم نگير. مي دونم بزرگي. مي دونم براي هر كاري كه ميكني دليل داري. خدايا الان خيلي زوده ... الان نبرش.
با زاري به مهسا نگاه كردم و گفتم: مهران خوب ميشه. اون طوريش نمي شه. اون هنوزوقت داره. خيلي وقت داره. دكترا گفتن سه سال. هنوز يه سالش مونده. اون خوب ميشه. بايد خوب بشه.
مثل ديوونه ها واسه خودم حرف ميزدم و دليل مي آوردم. اشكاي مهسا سرازير شده بود. محكم بغلم كرد و منو به خودش فشار داد.
مهسا: آروم باش سوگند جون. عزيزم آروم باش. هر چي خدا بخواد همون ميشه.
باورم نمي شد. مهران، مهران من، اون كه تا ديروز حالش خوب بود و سرپا. الان چرا به اين حال افتاد؟ چرا همه ازش قطع اميد كردن. يعني زندگي اين قدر كوتاهه؟ واقعاً اين كه ميگن زندگي به مويي بسته است راست ميگن.
شب هر چي استاد حميدي اصرار كرد كه برگردم ويلا قبول نكردم. با اصرار و زور گفتم: مي مونم من پيش مهران مي مونم. مهسا هم به خاطر من موند. استاد حميدي و وكيل مهران هم بودن.
دكتر گفته بود: فكر نمي كنم تا صبح دووم بياره. نمي دونم چه جوري اين همه مدت دردو تحمل كرده بود اما انگار ديگه طاقت درد كشيدن نداره.
با شنيدن اين حرف حس كردم روح از بدنم جدا شده. چشمام تار شد و ديگه چيزي نفهميدم. چشمامو كه باز كردم روي تخت بيمارستان بودم و تو دستم سرم بود. مهسا كنارم ايستاده بود و نگران نگاهم ميكرد. من اينجا چي كار ميكردم؟ من بايد كنار مهران مي بودم. خدايا نه،نه چه جوري بايد تحمل كنم. با ياد آوري مهران غم عالم تو دلم نشست ياد اين اواخر افتادم. خدايا چه طور توجه نكرده بودم. مهران حسابي لاغر و رنگ پريده شده بود اما همش ميگفت حالش خوبه. چرا زودتر نفهميدم كه چه عذابي ميكشه.
من: مهسا مهران خوشحاله. مي دونم خوشحاله كه داره ميره پيش خانوادش. حتماً خيلي منتظرش بودن. مي دونم كه دلش براي همه اشون تنگ شده. حتماً شاده كه بعد مدتها تو آغوش خانواده اش جا ميگيره. مادرش بالاخره پسرشو ميبينه. مهران همينو مي خواست. دوست داشت زودتر بره. واسه همين طاقت نياورد يكسال ديگه صبر كنه.
بالاخره با خدا لج كرد و زودتر رفت. به چيزي كه مي خواست رسيد. حالا من موندم و عروسكهاش و مهر مشهدش و يه عالمه خاطره.
ياد آهنگي افتادم كه گاهي براش مي خوندم.
« اگه حتي بين ما فاصه يك نفسه، نفس منو بگير.
براي يكي شدن،اگه مرگ من بسه،نفس منو بگير.
اي تو هم سقف عزيز،اي تو هم گريه ي من
گريه هم فاصله بود،گريه آخرما
آخر بازي عشق ختم اين قافله بود.
ترس گر گرفتن عشق،در تنور هر نفس
غم نه اما كم كه نيست،هم شب تازه ي تو.
تركش خودتير عشق،سنگ سنگر هم كه نيست
خوبه ديروز و هنوز طرحي از من برصليب روي تن پوشت بدوز
وقت عرياني عشق با همين طرح حقير در حريق تن بسوز
پلك تو فاصله ي،دست كاغذوغزل من وعاشقانه بود
رفتي از پيله ي خاك،اي كليد قفل شعر خواب شاعرانه بود.
« اگه حتي بين ما فاصه يك نفسه، نفس منو بگير.
براي يكي شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگير.
از ته جام سكوت تا بلنداي صدات
يار ما بودي عزيز در تمام طول راه
با من عاشق ترين هم صدا بودي عزيز
هر سه رو گردان شدن از من و همراه ما
باور بي ياوري روز انكار نفر روز ميلاد تو بود
مرگ اين خوش باوري خوب ديروزو هنوز
« اگه حتي بين ما فاصه يك نفسه، نفس منو بگير.
براي يكي شدن،اگه مرگ من بسه، نفس منو بگير.»
مهران تا صبح دووم نياورد.
رفت.