رمان يك اس ام اس قسمت 3

هر روز برام يه سال بود. همش روز شماري ميكردم تا 30 روز تموم بشه. تو اين سه روزي كه رفته بود 2 تا sms براش فرستادم اما هيچ كدوم بهش نرسيد.

دو روز از رفتنش گذشته بود. هر كاري ميكردم از ذهنم خارج نمي شد. جا خوش كرده بود. چند باري وقتي داشتم داداشمو صدا مي كردم ناخوداگاه گفتم مهران. شانس آوردم كه نفهميد. روز سوم بعدازظهر تو اتاقم نشسته بودم و درس مي خوندم، يكم فكر مي كردم. مشغول بودم كه ديدم برام sms اومده. گفتم حتماً بچه هان استرس امتحان گرفتتشون. رفتم سراغ گوشي. اما وقتي به شماره نگاه كردم نزديك بود سكته كنم. مهران بود. خودش بود. باورم نمي شد. فكرشم نمي كردم sms بده.

 

 

 

 

مهران:" سلام سوگند خوبي؟ من خيلي داغونم اي كاش كه پيشم بودي. دارم از تنهايي دق ميكنم. دارم از قولي كه بهت دادم پشيمون ميشم. ميخوام بميرم. بميرم. آخه اين چه سرنوشتيه كه واسم رقم مي خوره همه چيزو تحمل كردم. هر بلايي كه سرم اومد و تحمل كردم اما تهمت هرگز،هرگز.فقط مي خوام نباشم. دعا كن بتونم خودمو راحت كنم."

يعني چي شده بود؟ مهران چي ميگفت. هم خوشحال بودم هم ناراحت.

_" سلام خوبي عزيزم؟ مهران خواهش ميكنم تو به من قول دادي يعني چي كه ميخواي خودتو بكشي؟چي شده آخه؟ يكم تحمل كن. چند روز ديگه بر مي گردي. لطفاً"

مهران:" من برگشتم."

چي برگشته بود؟كي؟ چرا؟ هنوز نرفته بود،سه روز نمي شد. چي شده كه برگشته اين قدر زود.اونم اين جوري؟ به قول خودش داغون؟

_" كي برگشتي؟ مهران چي شده؟ ميشه بهم بگي؟ قلبم داره مياد توي دهنم. نمي دوني اين چند روز من چي كشيدم. بهم ميگي چي شده؟"

_"مهران مي تونم باهات صحبت كنم؟ ميخوام ببينم چي شده."

_" مهران خواهش ميكنم جواب بده. دوباره گوشيت و دست كاري كردي؟ تو شبكه نيست خواهش مي كنم دارم از نگراني ميميرم. چرا جواب نمي دي؟ مهران يه چيزي بگو."

نمي دونستم چي كار بايد بكنم. مهران جواب نمي داد. گوشيشم تو شبكه نبود. از هيچ راهي نمي تونستم باهاش تماس بگيرم جز sms دادن كاري ازم بر نمي اومد. چند تا sms پشت سر هم فرستادم تا جوابمو داد.

مهران:"آره. من از فرودگاه دارم ميرم خونه رسيدم حتماً ميزنگم."

_" پس من منتظرم. تا خونه چشماتو روي هم بزار تا آرامش پيدا كني.فكرتم خالي كن. كي ميرسي خونه؟"

مهران:"چشمامو ببندم تو مياي رانندگي كني؟"

اصلاً حواسم نبود. فكر ميكردم آژانس گرفته. يادم نبود كه ماشينش تو فرودگاه مونده.

_" واي ببخشيد حواسم نبود پشت رولي شرمنده. منظورم اين بود حواست به رانندگيت باشهok؟دقت كن."

ديگه جوابمو نداد. منتظر بودم كه برسه خونه تا بفهمم داستان چي بوده و چي شده. يه بيست دقيقه بعد sms داد. Sms كه چه عرض كنم. تا ته وجودمو سوزوند. نياز به آرامش و اطمينان داشت.

مهران:" هنوز دوستم داري؟ اصلاً مي خوام بپرسم تو كه يه دختري چرا زود به اين نتيجه رسيدي؟ اونايي كه ادعا ميكردن خواهرم، مادرم،برادرم هستن از 100 تا دشمن بدتر شدن. ديگه نمي تونم به كسي اعتماد كنم.آخه از جون من چي مي خوان."

_" مهران چي شده؟ اونجا چي به سرت آوردن كه تو اين جوري شدي؟ مهران خواهش ميكنم بهم بگو. خواهش ميكنم."

_" مهران جان خواهش ميكنم بهم بگو چي شده. پس كي ميرسي خونه من كه نصف عمر شدم. چه بلايي سرت آوردن؟ اي كاش هيچوقت باهاشون نمي رفتي."

دلم ميخواست ميتونستم برم ايمان و خونوادشو يكي يكي با دستام خفه كنم. مهرانو سپردم دست اونا تا شايد يكم روحيشو عوض كنن. اما اونا چي كار كرده بودن. مهران با اون روحيه خرابش ديگه چيزي ازش نمونده. يعني اونا چه بلايي سرش آورده بودن؟

_" مهران دوست داشتن چيزي نيست كه آدم به نتيجه برسه. يه احساسه. وقتي كه احساس كردي كه طرفت برات مهمه و نمي توني ناراحتيشو ببيني اين كه مي خواي هميشه خوشحال باشه اين كه وقتي گريه ميكنه مي خواي باهاش گريه كني. اين كه برات مهمه كه سلامت باشه. ميفهمي برات ارزش داره و دوسش داري."

مهران جوابمو نمي داد. هم بهم برخورده بود و هم از بي تفوتيش داشتم ديونه ميشدم.

_" اگه از ديوار اين همه خواهش كرده بودم جواب ميداد و شروع به حرف زدن ميكرد. ميشه يه چيزي بگي؟ لااقل من بفهمم كه اونجا هستي؟"

مهران:"دلم ميخواست وقتي بهت گفتم پاهام ميلرزه و نمي خوام به اين مسافرت برم. فقط ميگفتي نرو. وقتي گفتم ازشون متنفرم ميگفتي خب نرو ميگفتي دلم نمي خواد بري اما حيف كسي رو نداشتم كه دلش بخواد بمونم."

_" مهران مي خوام باهات حرف بزنم ميشه؟ بايد يه چيزايي بهت بگم ديگه ازت خواهش نمي كنم چون فكر مي كنم برات ارزش ندارم."

مهران جوابمو نداد. ديگه از خواهش كردن خسته شده بودم. ولي بايد ميدونست كه چرا بهش نگفتم نرو. يه بار وقتي ميخواست بره تهران بهش گفتم دوست ندارم بري. ايكاش نمي رفتي. اما اون جوابي بهم نداد انگار كه اصلاً نشنيده. وقتي آخر حرفاش دوباره گفتم چرا بايد فردا زود بري تهران فقط گفت با وكيلم قرار دارم بايد هفت اونجا باشم.

ديگه بهش نگفتم نره سفر چون فكر مي كردم مثل اون بار يا جوابمو نمي ده يا ميگه به تو چه ربطي داره. من به خودم اين اجازه رو نمي دادم كه ازش بخوام نرهو اما با تمام وجودم فرياد ميزدم مهران تنهام نزار. اما حيف كه نفهميد و نشنيد، هيچ وقت. نه اون شب نه شباي ديگه.

_" مهران اگه اون موقع بهت نگفتم نرو چون فكر مي كردم اين حق رو ندارم كه ازت اين خواهشو بكنم چون فكر ميكردم برات ارزشي ندارم مثل الان."

مهران:" دلم خيلي گرفته. الان ميخوام باهات صحبت كنم ولي اين بغض لعنتي نمي زاره.ميخوام گريه كنم اما اشكام باهام يار نيست. دارم به وجود خدا شك ميكنم. فكر ميكنم وجود نداره. دلم ميخواست الام مادرم پيشم بود. ميرفتم تو آغوشش گريه ميكردم. اينقدر كه بميرم. حتي پدرم نيست كه دست روي سرم بكشه بگه آخه پسر مگه ما مرديم كه تو اين جوري ميكني. ديگه هيچي برام مهم نيست. ميخوام اين بغضو بشكونم حتي بدون مادر."

نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم. داشتم گريه مي كردم .واسه مهران، واسه تنهايش، واسه مشكلاتش واسه ي خودم كه يكي مثل مهران و دوست داشتم، واسه اينكه مطمئن نبودم كه دوستم داره، واسه اين كه نمي تونستم الان كه بهم احتياج داره پيشش باشم و واسه خيلي چيزاي ديگه...

اشكام سيل شده بود و روي گونه هام سر مي خورد نمي تونستم جلوشونو بگيرم. هر چي هم به مهران زنگ ميزدم همون پيغام مسخره كه مشترك در شبكه نيست رو ميداد. يه بار بهش گفتم گوشيش اين پيغامو ميده. بهم گفت خودم كاري ميكنم كه نتونن باهام تماس بگيرن هر كس كارم داره ميتونه sms بده. مثل تو اگه بخوام جوابشو مي دم. مي خواي گوشيمو درست كنم ببيني؟ بعد گوشيش رو قطع كرد. 30 ثانيه بعد بهش زنگ زدم بوق آزاد مي خورد. ديگه اون پيغام نمي يومد اما جواب گوشيمو نمي داد يعني گوشيشو برنمداشت. گوشي كه قطع شد. خودش زنگ زد.گفتم چرا گوشي رو برنداشتي. گفت اگه بر مي داشتم كه ميرفت تو پاچت. دلم مي خواست الان گوشيش درست بود اصلاً مهم نبود كه آخر ماه كه پول تلفنم زياد بياد. باباهه دمار از روزگارم درمياره. فقط ميخواستم باهاش حرف بزنم. همين.

_" مهران ميخوام حرف بزنم ميشه گوشيتو درست كني؟ اگه سر سوزن برات ارزش دارم نگو نه منم باهات گريه ميكنم فقط باهام حرف بزن."

مهران:" اگه ميشه فراموشم كن."

فراموشم كن چه جمله راحتي. اما برام قابل هضم نبود. بعد ها خيلي سعي كردم كه به حرفش گوش كنم. خيلي سعي كردم كه فراموشش كنم اما... هميشه به يادش بودم.سعي ميكردم انكارش كنم سعي ميكردم به خودم بگم همش يه بازي بود اما مهران برام واقعي تر از هر چيزي بود. اما حيف، حيف كه هيچ وقت اينو نفهميد يا نخواست كه بفهمه.

_"نمي شه،نمي شه،نمي تونم. ميدوني اون شب چي به روز من آوردي؟ تا صبح اشك ريختم.صبح چشمام باز نمي شد. فكر نمي كردم برگردي. ولي هر روز يه sms ميزدم برات. فكر نمي كنم هيچ كدومشون بهت رسيده باشه. هيچ وقت واسه كسي اين قدر زار نزده بودم. مهران. لطفاً ميخوام باهات صحبت كنم. الان."

مهران برام زنگ زد. زنگ زد و با هم حرف زديم. صداش خسته بود. خيلي خسته. من از اون بدتر بودم.هنوز صداي ضبط شدش تو گوشيم هست. هر وقت كه دلم خيلي براش تنگ ميشه ميزارم گوش ميكنمعين حرفاي اون روزشو مي نويسم. بهم گفت كه اون اول گفت دوستم داره. حيف كه هيچ وقت نفهميد كه چقدر اين كلمه برام ارزش داشت. حيف كه هيچ وقت نفهميد چقدر در حسرت اين كلمش بودم.هميشه ميگفت كه از كارام بايد بفهمي برام ارزش داري، برام مهمي، كه دوست دارم. اما اون چرا نفهميد؟ چرا نفهميد كه من يه دخترم، يه دختر حتي اگه از عشق كسي مطمئن باشه به اين كه از دهنش بشنوه كه دوسش داره نياز داره. يه زن حتي اگه بدونه شوهرش عاشقشه دلش ميخواد كه هميشه و هر روز بهش بگه كه دوسش داره. اما اون نمي دونست . هيچ وقتم نفهميد كه چقدر به اين كلمش و اطميناني كه اين كلمش بهم ميداد نياز داشتم. به اعتماد بنفسي كه اين كلمه بهم ميداد نياز داشتم. به اين كه بدونم براش مهمم نياز داشتم اما هيچ وقت نفهميد.هيچ وقت.

زنگ زد

_"الو سلام خوبي؟"

مهران:" سلام نه. من همين جوري هستم. خب"

_" اگه نمي خواي بگي چي شده اشكالي نداره"

يه آه كشيد كه دلم آتيش گرفت.

مهران:" چي بگم؟ بگم كه چي شده؟"

_"آره"

مهران:" كه برگشتم؟ خب دلم تنگ شده برگشتم."

يه خنده ي تلخ كردم.

_" براي چي مي خواي خودتو بكشي؟"

مهران:" من؟ من يه همچين حرفي زدم؟"

_"آره"

مهران:" من گفتم مي خوام خودمو بكشم؟ فكر نكنم."

_" نگفتي مي خوام خودمو بكشم گفتي مي خوام بميرم."

خنديد. ولي من داشتم گريه مي كردم. به فين فين افتاده بودم.

مهران:" چيه؟ مريضي؟"

_" نه مريض نيستم."

مهران:" چرا داري سرما مي خوري. مريضي."

_"نيستم. الان نيستم. حالت خوبه؟

مهران:"چند بار سؤال مي كني؟"

_" نمي دونم هميشه همين جوريم. هر وقت كه نمي دونم چي بگم بايد بگم مي گم حالت خوبه؟" خنديد

مهران:" حالت خوبه؟

_"مرسي"

يكم صبركردم بعد يه دفعه گفتم: اون شب چت بود؟.

مهران:" كدوم شب؟"

_" يه مسافر، دم رفتني، اون جوري صحبت ميكنه؟ يا sms ميده؟"

مهران:" خب دلم نمي يومد برم."

_"خب نمي رفتي."

مهران:" خب ديگه اونام اصرار داشتن كه بيام،بريم. از اين طرفم كسي نبود كه بگه نرو."

_" كي بايد بگه نرو،خودت بايد ميگفتي."

مهران:آخان. خب درسته.نبود ديگه."

داشتم گريه ميكردم. بغضم تركيده بود. گفتم: اي كاش نمي رفتي."

مهران:" چي؟"

_" ميگم اي كاش نمي رفتي. تا الان به خاطر حرف كسي اينقدر ناراحت نشده بودم. كه اون شب ناراحت شدم. تا صبح، اصلاً نتونستم بخوابم."

مهران:" من چه حرفي زده بودم؟ كه ناراحت شدي؟"

_" به خاطر خودم كه ناراحت نشده بودم كه"

مهران:"خب چي گفتم بگو."

_" ولش كن. هميشه همين جوري. بايد داروي تقوبت حافظه بخوري. همه چيزو فراموش ميكني."

مهران:" نه فراموش نمي كنم.الان اين قدر چيز تو مغزمه كه يادم نمي ياد چي گفتم."

_" هيچي ولش كن"

مهران:"چرا ولش كن؟"

فكر كرئم گفته چي رو ولش كن واسه همين گفتم: اين كه گفتي رو ولش كن."

مهران:"خب مي دونم ميگم چرا ولش كن."

_" اين كه نمي خواستي بري. اين كه رفتي بهشت زهرا. اينا مهم بود. يعني اينا باعث شد كه تا صبح بيدار بمونم."

مهران:"چرا مگه اولين بار بود من كه هر چهارشنبه مي رفتم كه."

_"بهشت زهرا آره ولي اين كه نمي تونستي بري و ميترسيدي خيلي مهم بود."

مهران:"آره ميترسيدم. البته خب شاكي هم نيستم. چند وقت پيش از دست خدا شاكي شدم البته اين ترس و تو وجودم آورده بوديا يه دلهره رو داشتم كه نرم به خاطر همين مي تونستم نرم."

_"چرا رفتي؟"

مهران:"خب ديگه"

_"چرا؟ اينقدر مهم بودن؟"

مهران:"گور پدرشونم كردن. اينا اين قدر مهم بودن؟ خب به خاطر اينكه خودت گفتي،گفتي برو خوش بگذره."

احساس گناه مي كردم يعني واقعاً به خاطر حرف من رفته بود. من چه مي دونستم اينا اين جورين چه مي دونستم يه بلايي كه نمي دونم چيه سرش ميارن.

_"فكر كردم خوب..."

مهران:"نه ببين خودت گفتي."

_"خب فكر كردم باهاشون راحتي.فكر كردم بهت خوش ميگذره فكر كردم اگه بري حال و هوات عوض ميشه فكر كردم اگه بري بهتر ميشي فكر كردم روحيت عوض ميشه. من چه مي دونستم."

مهران:"منم نمي دونستم."

_"ببخشيد شايد بايد بهت مي گفتم نرو ولي فكر كردم اصلاً مهم نيست كه بهت بگم نرو."

مهران:"چرا؟اول دوست داشتنو مثل اينكه من گفتم."

_"فكر كردم شايد اين قدر مهم نباشم كه بهت بگم نرو."

مهران:"نه بيشتر به خاطر چيز بود..."

_" به خاطر چيز بود؟"

مهران:"همون مادرش خوب،خوب رفت همه ي كارا رو خودش انجام داد،خودش بليط گرفت خب اگه دم فرودگاه بهش ميگفتم نه ديگه..."

_" ديدي فايده نداشت."

مهران:"نه فايده،چرا نداشت.بهانه اي نداشتم كه نرم،اگه به فرض ميگفتي نرو مي تونستم بگم همون موقع يكي زنگ زد، خب زتگ مي زدي ميگفتم يكم صحبت كن بعد ميگفتم چي شده، چي شده، واي واي چه اتفاقي افتاده؟ باشه خودمو مي رسونم."

خندم گرفت چه داستان جالبي،درست كرده بود. ولي اي كاش بهش عمل ميكرديم اما حيف حيف كه در حد يه داستان مونده بود.

_"ببخشيد پس تقصير من شد."

مهران:"كه چي؟ نه بابا.خب ديگه خواستن توانستنه."

مهران:" به نظرت يه چيزي بگم؟"

_"بگو"

مهران:" نه ميترسم ناراحت بشي."

_" بگو ناراحت نمي شم. قول ميدم كه ناراحت نشم."

مهران:" اون موقع كه بهت گفتم فراموش كن چرا فراموش نكردي؟ تو مگه منو ديدي؟"

_"نه"

مهران:"خب نديدي ديگه."

_"فكر نمي كنم اين قدر..."

مهران:" اين قدر چي؟"

_"نمي دونم شايد من با بقيه فرق دارم. شايد هر كس ديگه جاي من بود اين قدر بهش فكر نمي كرد.ولي من نمي تونستم بي تفاوت باشم."

مهران:" من مي دونم فكرت چيه؟"

_"چي؟"

مهران:" من مي دونم فكرت چيه؟"

_"فكرم چيه؟"

مهران:"فكرت اينه كه مثلاً اگه بخواي منو تنها بزاري.مثلاً من كاري دست خودم ميدم."

خندم گرفته بود. چه فكر مسخره اي ميكرد. ديونه هنوز نفهميده بود دوسش دارم. فكر ميكرد دارم ترحم ميكنم بهش.احمق. حرصم گرفته بود. با لبخند بهش گفتم

_"يعني اين قدر بچه اي؟"

مهران:"خب صبر كن. نه. بچه كه بهش نمي گن. يا اينكه بخواي به يكي كمك كني خب..."

_" به كي كمك كنم؟"

مهران:" نه مثلاً مي خواي بهم كمك كني به يك دليلي تصورت فقط همينه. پشت تلفن يا با sms يا با صحبت مي خواي مثلاً منو به زندگي اميدوار كني. زندگي كنم.آره."

ديگه داشتم بلند بلند ميخنديدم.واقعاً كه.اگه تمام حرفاشم راست بود بايد ميفهميد،بايد ميفهميد كه اگه دلم مي خواد زنده باشه و زندگي كنه.اگه دلم ميخواد به زندگي اميدوار بشه به خاطر علاقه ايه كه بهش دارم.زنده بودن ولذت بردن از زندگي آرزويي بود كه براش داشتم.از ته قلبم."

مهران:"الان تو داري ميخندي يا داري گريه ميكني؟"

_"فرقي نداره"

مهران:"آخه ياد يه فيلمي افتادم."

_" ميگه خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است راست ميگن."

مهران:" ديدي فيلمرو پسره ميخنده بعد ميگه نه دارم گريه ميكنم."

_" تا حالا برات پيش نيومده يكي اين جوري براي كسي مهم بشه؟"

مهران:" ام....نه."

_" خب من اوليشم."

مهران:" اوليشي؟"

_"آره خيلي خنگ بازيه؟"

مهران:"يه چيز بگم؟"

_"بگو"

مهران:" اين حرفو يه نفر بهم گفته بود."

_"كه چي؟"

مهران:" همين حرفو."

_"كه خيلي خنگ بازيه؟"

مهران:"نه"

_" كه يه نفر اين جوري مهم بشه؟"

مهران:"آره"

_"نمي خواي بگي كي؟"

مهران:"چرا؟"

_"كي؟"

مهران:"همون كسي كه به خاطرش پا شدم اومدم"

_"به خاطر كي اومدي؟"

مهران:"خب خودت اولين بار اين حرفو زدي ديگه."

خنديدم و گفتم: خب چرا اينقدر ميپيچونيش."

مهران:" مي پيچونم؟"

_"آره"

مهران:"خب خودت گفتي.خوشت مي يومد كه همه رو بزاري سركار."

_" ديگه خوشم نمياد."

مهران:"ديگه خوشت نمي ياد؟ چرا؟"

_" درس عبرت شده برام. دست بالاي دست زياده."

زد زير خنده و گفت" هنوز به درجه استادي نرسيدي."

_"آره"

يه دفعه دو تايي با هم و ناخودآگاه آه كشيديم.

مهران:" تو چرا آه مي كشي؟"

_"چيه من نمي تونم از زندگي شاكي باشم؟ تو چرا آه مي كشي."

مهران:"خب آه كشيدن واسه ما به قول معروف ديگه عادت شده مثل نفس كشيدن."

_" گفتم بهت ميخوام خواهرت باشم گفتي نمي خوام.گفتي نه خواهر مي خوام نه مادر مي خوام، نه برادر و نه پدر."

مهران:"خب"

_" الان مي خوام دوستت بشم. مي خوام بهت كمك كنم. نه نمي خوام بهت كمك كنم ميخوام تو به من كمك كني."

مهران:"چه كمكي از دست من برمياد؟فقط كمكي كه از دستم برمياد واسه تو انجام بدم ميدوني چيه؟"

_" چيه؟"

مهران:"خب به خاطر اين كه فهميدم تو اين مدت خيلي داغون شدي. ناخواسته يا خواسته اتفاقاتي پيش اومده كه الان فكرتم مشغول شده. واسه كسي ناراحت ميشي،نگران ميشي. مي تونم همه ي اين چيزا رو از سرت رفع كنم."

_"نه"

مهران:"چي؟"

_" نه"

مهران:"مگه قرار نيست كه بهت كمك كنم."

_" نه ببين..."

مهران:" تو مگه،غير از من ناراحتي داشتي؟ نداشتي كه."

_"چرا داشتم"

مهران:"اونايي كه تو گفتي تو همه ي زندگي هاست."

_"نه تو مي توني... نمي دونم. شايد تو بيشتر بتوني به من كمك كني."

مهران:"گفتم كه كمك من اينه ديگه..."

_"نه. اصلاً نمي خوام بهم كمك كني."

مهران:"چرا مي خوام كمك كنم."

_" نمي خوام"

داشت لج مي كرد باهام. جملشو با يه لجاجت بچه گانه مي گفت هر چي هم مي گفتم نمي خوام دوباره مي گفت: مي خوام كمك كنم. مثل اين بچه ها كه بهشون ميگي نمي خواد تو تميز كردن اتاق كمكم كني. اما اون با اصرار ميگه مي خوام كمك كنم. حالا كمكي هم نمي تونه بكنه ها فقط بيشتر اتاقو بهم ميريزه.مهران درست مثل اون بچه شده بود.

خندم گرفت. زدم زير خنده. اونم نتونست جلوي خودشو بگيره.شروع كرد به خنديدن. اي كاش مي فهميد كه چقدر خنده هاشو دوست دارم. اي كاش مي فهميد كه خنده هاش چقدر بهم آرامش مي داد. اي كاش..."

مهران: "پس تو بهم كمك كن."

_"چي كاركنم؟ از سرت رفع شم؟"

آروم شد. بعد با يه حالتي گفت: نه.

يه دفعه گفت: رفتي ديدي اون آهنگي رو كه بهت گفتم.

يادم اومد. منظورش رو فهميدم. اون شبي كه داشت ميرفت. بهم گفت يه خواننده هست كه شبيه منه. اگر خواستي قيافه ي منو تجسم كني برو فلان آهنگو ببين. خوانندش شبيه منه. اون شب نديدم. اما فرداش ديدم. قيافش جالب بود البته همچين تميز و مرتب ابروهاشو ورداشته بود كه من در تمام طول اهنگ فقط محو ابروهاش شده بودم. يه چيز ديگه فهميدم. يارو قدش 70/1 و 75/1 بود اما مهران گفته بود كه قدش 80/1 ،85/1 ميشه.

_"آره. ديدمش."

مهران: "خب قيافمو تصور كردي؟"

خواستم شوخي كنم: پسره قدش كوتاه بود."

مهران: "خب قدش كوتاه بود. قيافشو گفتم، نگفتم تيپش."

_"آره آخه همش داشت ناله ميكرد آهنگش غمگين بود. واسه همين زياد قيافش معلوم نبود و توجه نكردم."

مهران: "فقط به قدش توجه كردي."

_"چرا به ابروهاشم كه چقدر خوشگل برداشته بود..."

مهران: "ابروهاشو برداشته بود اون جوريه. ابروهاي من كه برنداشتم خوشگل تره."

_"آره خب"

مهران:"خب ديگه. خب داشتي ميگفتي..."

داشتم ميخنديدم .دوباره خودش گفت:"چي كار بايد بكنم كه كمكت كنم؟"

_"نمي دونم. ميشه وقتي از زندگي سير شدم منو به زندگي اميدوار كني؟ چون از اون آدمايي هستم كه خيلي تلقينيم."

مهران خنيديد و گفت: واي پس بدتر از مني. آره؟"

_"شايد."

دوباره آه كشيد. شايد آه كشيدن گاه و بيگاهمو از اون ياد گرفتم. نمي دونم. اما الان وقتي از ته دل آه ميكشم انگار سبك ميشم. انگار غصه هام كمتر ميشه. نمي دونم شايد مهرانم آه ميكشيد تا شايد يكم از درد دلش كم بشه.

_"بدتر از خودت نديده بودي."

مهران:"نه"

_"حالا ميبيني."

مهران:"سعي ميكنم نبينم. مي شنوم."

_"ميشنوم. خوبه."

مهران: چرا نبايد به زندگي اميدوار باشي شما؟ هان؟"

_"خب ديگه."

يه دفعه داداشم اومد پشت در اتاق و درزد. گفتم گوشي. بعد رفتم با كلي قربون صدقه رفتن دكش كردم بره كلي عزيزم، قربونت برم گفتم تا خر شد بره بيرون.وقتي گوشي رو برداشتم گفتم:الو،الو،ببخشيد.

مهران:"يه جوري باهاش برخورد ميكني كه انگار بچه ست."

_"خب بچه هست ديگه. مگه فكر كردي چند سالشه؟"

مهران:"واسه خودش مرديه ديگه."

_"كلاس پنجمه."

مهران:"داداشته؟"

_"آره،پس پسر همسايه ست اوده دم اتاقم؟"

مهران:" ميگم اين جوري صحبت كردنا مال بچه ي يك ساله ، دو سالست نه پنجم."

_"نه با اينم بايد اين جوري صحبت كني وگرنه آروم نميشه."

مهران:"خب، مي فرموديد."

_"خب چي ميگفتم."

مهران:"ببين، اين تماسي كه گرفتم فقط به خاطر اين بود كه خودت خواستي."

_"آره فهميدم."

مهران:"گفتم قبل از اينكه برم مسافرت."

_"خب"

مهران:"صدامو بشنوي نگي مهران چقدر بي معرفت بود."

يه چيزي مثل پتك خورد تو سرم. يعني مي خواست دوباره بره مسافرت؟ يعني بازم؟ اين دفعه كجا؟ چرا اومده بود كه بخواد بره؟ باورم نمي شد. با يه حالت ناباورانه و ناراحت و گرفته گفتم: تو مي خواي بري مسافرت؟

مهران:آره"

_"كجا؟"

مهران:"همون جا"

_"همون جا كجاست؟"

مهران:"مسافرت مگه تا حالا نرفتي مسافرت؟"

_"چرا ولي كجا؟"

يه دفعه به خودم اومدم. احساس كردم نبايد ازش سؤال كنم. من زيادي داشتم تو كاراش دخالت ميكردم. اون وظيفه نداشت كه به من بگه كه اصلاً ميخواد بره مسافرت چه برسه به اين كه بگه كجا. واسه همين گفتم "ببخشيد كه سؤال كردم. به من ربطي نداره.

مهران:"چرا؟به تو ربطي نداره نمي گم بهت ديگه."

يه جوري گفت كه انگار از اينكه گفتم به من ربطي نداره ناراحت شده منم بهش گفتم

_" همينه كه نمي گي كجا.يعني به من ربطي نداره.

مهران:"ميگم ربطي نداره كه نمي گم بهت. تو نزاشتي بگم ديگه."

_"يعني مي خواي بگي؟"

مهران: "نگم؟"

_"ميشه بگي؟"

با يه حالت كه از ته دلم ميومد بهش گفتم ميشه بگي؟ فكر مي كنم كاملاً فهميد كه چقدر دلم ميخواد بدونم واسه همين خنديد.

مهران:"بگم بهت؟"

_"آره اگه ميشه؟"

مهران:"همون جا."

_"همون جا كجاست؟ مي خواي برگردي؟ مي خواي برگردي پيش اونا؟"

مهران:"اونا؟ پيش اونا؟"

كلافه شده بودم داشت منو ميپيچوند با يه حالت گريه اي گفتم: پس كجا مي خواي بري."

مهران:"مي خوام برم پيش خونواده ام. خودت گفتي بگو."

گيج شده بودم. با يه حالت خنگي گفتم:"كجا مي خواي بري؟

مهران:" مي خوام برم پيش خونوادم.

_"خونوادت كجان؟"

سؤالم همچين بهش برخورد كه با يه حالت تحكم گفت: خونوادم كجان؟ يعني تو واقعاً نمي دوني خونوادم كجان؟"

ساكت شدم. ميدونستم كه اونا كجان.اما اونا كه مرده بودن. منظورش چي بود يعني مي خواست بميره؟ چون اين تنها راهي بود كه مي تونست بره پيش خونوادش. گفتم:"يعني چي اين حرف؟

مهران:"ببينم واقعاً نمي دوني خونوادم كجان؟"

با يه حالت تمسخر گفتم:اطراف شهر؟"

مهران:"خب اطراف شهر كه هستن. خب."

_"يعني چي كه اين حرف كه داري ميزني؟"

مهران:"ام.. نمي دونم."

_"يعني چي تو غير از اين قضيه به چيز ديگه اي فكر نمي كني؟"

مهران:"چرا فكر نبايد بكنم؟ببين خودت خواستي بگم."

مي خواستم خفش كنم. داشتم منفجر مي شدم. با يه صداي يكم بلندتر اما عصباني و محكم گفتم: يعني چي؟

چرا تا يه چيزي ميشه ميگي مي خوام برم پيش خونوادم؟ فكر كردي چيزي درست ميشه؟

مهران:"ام... بمونم اينجا كه چي بشه؟"

_" نه بري اونجا كه چي بشه؟"

مهران:" چي بشه؟ ببين اون كسايي كه ادعا مي كردن واسه من، خب، يعني واقعاً..."

_"ببخشيد اون كسايي كه ادعا ميكردن كه واسشون مهمي يعني تو براشون مهمي، ببخشيد نمي خوام توهين كرده باشم ولي فكر نمي كردم براشون اون قدر ها هم مهم باشي. اون جور كه باهات رفتار ميكردن."

مهران يه پوزخند زد و گفت: هه نمي دوني ديگه چي كار كردن ."

_"آره تو هم كه نمي گي."

خنديد و گفت: ميگم بهت. يه كاري بكن."

_"چي؟"

مهران:"ميام اونجا. اونجا كه نه. از همين جا كل چيزايي كه اتفاق افتاده خوب برات مينويسم."

_"برام مي نويسي؟"

مهران:"آره"

_"خب"

مهران:"مي نويسم كه خودتم حق مي دي.خب"

_"چه جوري مي نويسي يعني sms ميكني برام؟"

مهران:"نه"

_"پس چي؟"

مهران:"برات مينويسم ديگه."

_"چه جوري؟"

مهران:"نامه، نامه مينويسم برات."

_"مي خواي برام نامه بنويسي؟"

مهران:" نه ديگه يه چيزايي تو نامه مينويسم بعدشم كه ديگه بايد سعي كني، سعي كني همه چيزو فراموش كني. فكرتم آزاد باشه."

_"ببين..."

مهران:"چشماتو مي بندي خوب، مي خوابي..."

ديگه كنترلمو از دست دادم، مي خواستم سرش داد بكشم، فرياد بزنم: آهان مي خوابم، بيدار ميشم، بعد ميگم هيچي نشده، من هيچي نمي دونم،اصلاً هيچ كسي برام مهم نيست، اصلاً اتفاقي نيوفتاده، زنده باشه، مرده باشه، اصلاً هيچي نيست...."

من داشتم منفجر مي شدم اما اون خيلي آروم وسط حرفام ميگفت:آره، اهوم، آفرين. بعدشم گفت: اصلاٌ مي تونم با تو خيلي راحت صحبت كنم خيلي زود مي فهمي.

ديگه حسابي عصباني شده بودم.به عبارت ساده تر قاط زده بودم. بلند داد زدم: نه من خيلي خنگم، هيچي نمي فهمم.

من خودم حرص مي خوردم. هر لحظه هم بيشتر مي شد. اخه مهران اون سمت خط داشت مي خنديد و مي گفت هر كس ديگه اي بود بايد كلي براش توضيح مي دادم.

منم با لجاجت گفتم: من هيچي نفهميدم. مي خوام خنگ باشم.

آروم شد و يه جورايي مثل يه آدم منطقي كه مي خواد يه چيز ساده رو تو كله پوك يه بچه نفهم بچپونه گفت: چرا بايد خنگ باشي؟"

اما من با اصرا گفتم: نه مي خوام خنگ باشم.

مهران:خنگي؟ خب من برات توضيح مي دم. مي نويسم برات.

نه اين جوري نمي شد. بايد ياد حرفاش ميوفتاد بايد ياد كارهايي ميفتاد كه مي خواست انجام بده

_"مهران مگه تو نرفته بودي بچه ها رو نديده بودي؟ مگه نمي خواستي براشون خونه بسازي بهشون كمك كني؟ پس چي شد؟ اگه خودتو بكشي كه نميشه."

مهران:گمونم همه ي كارها رو كردم. پولشون حاضره، دولت خودش همه كارها رو ميكنه."

_"چرا؟ آخه چرا مي خواي اين كارو بكني؟"

مهران:" ولش كن چون مي خواستي بدوني بهت گفتم. راستي من برات سوغاتي آوردم."

_"چي؟ چي آوردي؟"

مهران:"سوغاتي برات عروسك گرفتم."

اصلاً باورم نمي شد. من ازش سوغاتي نخواسته بودم. مگه اون چند وقت بود كه منو ميشناخت؟ چه دليلي داشت برام سوغاتي بگيره. از همه مهمتر اون دو روز بيشتر دبي نبود. كي وقت كرد بره بازار كه برام سوغاتي بياره. چيزي كه برام اهميت داشت اين بود كه به يادم بود اونم جايي كه اصلاً فكرشو نمي كردم.

مهران:" با ماشين مي فرستم برات.فقط بايد بري ترمينال بگيريش."

_"من ترمينال نميرم."

مهران:"چرا؟ خب ميارم دم دانشگاه. مي دم با آژانس برات بيارن."

_" من سوغاتي نمي خوام. يعني اين جوري نمي خوام. چرا خودت بهم نمي دي؟ هركي خريدش ًخودشم بايد بهم بده."

مهران:" من برات نمي يارم. من مي خوام امشب برم ويلامون، اونجا نمي يام. اما با ماشين مي فرستمش به يكي از دوستام ميگم بره ترمينال بگيرتش بعد با آژانس برات بفرسته ميگم سر ظهر بعد از امتحانت بيارش اونجايي كه هميشه ماشين ميگيري براي دانشگاه. باشه؟"

_"مهران، نمي خوام. مي خوام اگه قراره كادويي ازت بگيرم خودت بهم بديش."

مهران:" سوگند خواهش ميكنم. نمي خوام بيام ببينمت. برام سختش نكن. ديگه به كسي اعتماد ندارم بعد از اون ماجرا ديگه نمي خوام كسي رو ببينم."

_"مهران لااقل بهم بگو. اونجا چي شده؟ چه اتفاقي افتاده كه تو اين جوري شدي؟ چه بلايي سرت آوردن؟"

مهران:"خيلي دوست داري بدوني؟"

_"آره مي خوام بدونم."

مهران:"باشه بهت ميگم."

يه آه عميق كشيد. يكم فكر كرد. بعد شروع كرد به تعريف كردن.

 

 

مهران:"از اينجا كه حركت كرديم صبح رسيديم دبي. حدود ساعت 10 بود كه رفتيم بازار يعني تقريباً از فرودگاه يه راست رفتيم بازار.همون روز برات سوغاتي ها رو خريدم. بعد رفتيم خونه ي ايمان اينا.اونا همش ميرفتن بيرون.اما من ترجيح مي دادم كه توي خونه بمونم.تنهايي راحت تر بودم.تا اين كه يه بعدازظهر وقتي همه داشتن مي رفتن بيرون خواهر كوچيكه الهه رو ميگم گفت من نمي يام مي خوام بمونم خونه چه مي دونم مي خوام فلان سريال و نگاه كنم.اونام يكم اصرار كردن اما ديدن كه نه واقعاً مي خواد بمونه خونه.اونام گفتن باشه.

_"يعني تو با اون موندين تو خونه؟نتها؟"

مهران:"آره بابا. دفعه ي اول كه نبود يعني قبلاً وقتي اونجا بودم يه دفعه ايمان اينا با كل خونوادش اومدن شمال خونه ي من. يه هفته موندن.اين الهه امتحان داشت.بعد از يه هفته اومد.اونام مي خواستن برگردن تهران.گفتن الهه يه هفته بمونه خونه ي من بعد از يه هفته كه حال و هواش عوض شد بياد تهران.من گفتم:بله. الهه خانم تنها تو خونه ي من؟ گفتم:بفرمائيد اين كليد خونه.اينم ايخچال پر.هر چي مي خوايد هست تو خونه من شما ميام تهران.بهشون برخورد گفت اگه تو راحت نيستي ما الهه رو نمي زاريم اينجا مجبوري گفتم باشه بمونه منم مي مونم پيشش.اما صبح به صبح مي رفتم بيرون و شبم به بهانه ي اين كه شركت كار دارم يا شركت مي خوابيدم يا خونه ي دوستام.هر روز بهش سر مي زدم كه اگه كاري داره يا خريدي چيزي مي خواد انجام بدم براش.

خلاصه مي خوام بگم كه اينا از اين حرفا ندارن.

اون روزم بعد از اينكه ايمان اينا رفتن بيرون من رفتم تو اتاقم كه بخوابم. چشماموهم گذاشته بودم كه ديدم الهه اومد تو اتاقم. نميدونستم باري چي اومده بود گفتم شايد باهام كار داره. باهام كار داشت اما چه كاري.اومده بود و چرت و پرت ميگفت.چيزايي مي گفت كه حامو بهم مي زد. فقط بهش گفتم: الهه خجالت بكش. تو خواهر ايماني مثل خواهر خود من مي موني.يعني چي اين حرفا.اما اون اصرار داشت.

يه دفعه زد زير خنده.گفت سوگند مي يدوني به من چي ميگه. ديونه ميگه دست منو بگيرو فشار بده. يعني چي؟ مگه مرده من دست شو بگيرم و فشار بدم. برگشته ميگه من دوست دارم بيا باهم باشيم.هر چي بهش گفتم خجالت بكش از رو نرفت منم خوب جوابشو دادم.همچين زدم تو صورتش كه يه متر باد كرد.بعدم گفتم: از اتاقم گم شو بيرون رومو كردم اون ورو خوابيدم. عصري كه ايمان و مامانشو خواهراش اومدن دختره ي... رفته همه چيزو برعكس تعريف كرده.تو اين مدت كه من خواب بودم. رفته يه تيغ برداشته دستشو يكم زخمي كرده كه مثلاً من به اون پيشتهاد ناجور دادم و اونم گفته اگه به من دست بزني من خودمو ميكشم و از اين حرفا. البته قبلش تهديدم كرده بود.گفته بود كه يا به حرفم گوش ميكني و عمل ميكني يا من آبروتو مي برم. مامانش اينام كه اومدن حرفشو باور كردن.

ايمان بهم گفت: نامرد خجالت نمي كشي تو مثل برادرم بودي.اين جوري دست مزدمو دادي؟

مامانشم اومد زد تو صورتمو گفت: گمشو برو بيرون.

خواهراشم هر كدوم يه چيزي بهم گفتن و خلاصه حسابي بهم حمله كردن.

خيلي ناراحت شدم.اشكم داشت در مي يومد.نه به خاطر كاراشون به خاطر اينكه يه وقتي فكر ميكردم اينا مثل خونواده منن،از خودم بدم اومد.

تنها كاري كه تونستم انجام بدم اين بود كه وسايلمو جمع كنم و برم دفتر هواپيمايي و با اولين پرواز برگردم ايران. داستان اين بود سوگند خانم. حالا راحت شدي؟"

نمي دونستم چي بگم يعني واقغاً حرفي براي گفتن نداشتم.از الهه بدم ميومد.از ايمان و مامانش بدم ميومد.از هر كسي كه زود قضاوت ميكردم بدم ميومد.اما خب اونا حق داشتن در يه همچين مواردي هيچ وقت حقو به پسر نمي دن مخصوصاً اگه دختر خود آدم تو قضيه باشه اونا حق داشتن كه حرف الهه رو باور كنن. اما الهه چرا يه همچين كاري كرد. چرا خواست مهرانو خورد كنه؟مگه مهران چي كارش كرده بود.مي دونم مهران به خواستش عمل نكرده بود يه جورايي ضايعش كرده بود و روشو كم كرد.خندم گرفته بود.

كاري كه مهران كرده بود برام جالب بود.كم پسري پيدا مي شد كه تو يه همچين وضعيتي قرار بگيره و دست رد به سينه ي دختره بزنه.الان تو اين جامعه كه پسرا يعني بيشتر پسرا از رابطه بر قرار كردن با دخترا فقط يه هدف دارن خيلي عجيب بود كه يه پسر به يه دختر همچين جوابي بده. من فكر ميكردم كه همه ي پسرا دله و هيزن اما انگار استثنا هم وجود داره.

داشتم بلند بلند مي خنديدم كه مهران گفت:سوگند چته؟ چرا مي خندي؟

_"يكم به اينايي كه گفتي فكر كن آخه پسره ي ببو، تو توي خونه ي خالي با يه دختر كه دخترم راضي،همه چيز جور،كسي هم نبود يقه ات رو بگيره بگه چرا اين كارو كردي عوض اينكه يه بلايي سر دختره بياري برگشتي واسه اينكه بلايي سرش نياري زدي تو صورتش؟ آخه آدم حسابي كدوم پسري يه همچينكاري رو مي كرد كه تو كردي. خب دختره رو جريش كردي.اونم اومد تلافي كنه.واسه همين خندم گرفته. دختره نمي دونست كه تو ببويي وگرنه از تو يه همچين چيزي رو نمي خواست."

مهرانم زد زير خنده.گفت:آره من ببوئم اونم از نوع ببو گلابي.راست ميگي هيچ كس كاري رو كه من كردم نمي كرد.الهه مي خواست من مثل اين آدماي جواد تازه به دوران رسيده ي بي عرضه برگردم بگم "اوا عزيزم كجا بودي تا حالا، من منتظرت بودم بيا بغلم عزيزم."

سوگند اگه يك صدم درصد هم شيطون تو جلد من مي رفت الان من اينجا نبودم و الهه هم اون كار رو نمي كرد. اون موقع من به حرفش گوش ميكردم و تو هم به من نمي گفتي ببو. مي دوني مي خوام يعني با خدا حرف زدم بهش گفتم: خدايا جون من و بگير يا پام برسه به ايران از همه ي دخترا انتقام ميگيرم."

اين حرفا رو جدي ميگفت و خط و نشون ميكشيد. يه دفعه ته دلم خالي شد.ازش ترسيدم.يعني واقعاً مي خواست از همه انتقام بگيره؟دلم مي خواست همين جوري بمونه. بهش گفتم: نه مهران تو خوبي. ببو هم نيستي من داشتم شوخي ميكردم.خواهش ميكنم از اين حرفا نزن.داري منو ميترسوني.

ساكت شد. بعد با صداي آرومي گفت: سوگند،ازم ترسيدي؟من كه با تو كاري ندارم. منظورم كه به تو نبود."

_"مي دونم مهران، ولي نمي خوام كه به خاطر كار اشتباه يه دختر ديدت نسبت به همه ي بد بشه.خواهش ميكنم خودت باش.من اون مهرانو دوست دارم. مهران ببو رو"

ساكت شد و چيزي نگفت، يه دفعه مامان صدام كرد و گفت تلفن كارم داره. به مهران گفتم مي رم تلفن رو جواب بدم. تو هم لطفاً گوشيت رو درست كن. گفت: نه،تلفنت كه تموم شد برام sms بده. من زنگ مي زنم برات.گفتم باشه.

رفتم تلفن و جواب دادم يكي از دوستام بود.يه سؤال درسي ازم پرسيده بود جوابشو دادم.يكم وايسادم پيش مامانم آخه داشت باهام حرف مي زد.حرفش كه تموم شد برگشتم تو اتاقم.گوشيمو برداشتم و براي مهران sms زدم.

_"سلام خوبي؟ من اومدم.نه كه من شاگرد اولم با معدل«A» بچه ها ازم اشكال مي پرسن.گوشيتم درست كن لطفاً."

اين sms مو چند بار فرستادم اما نمي رسيد گفتم يه sms ديگه بدم.

_" يكي بود يكي نبود... اون كه بود تو بودي،اون كه تو قلب تو نبود من بودم....

يكي داشت يكي نداشت...اون كه داشت تو بودي،اون كه جز تو كسي رو نداشت من بودم....

يكي خواست يكي نخواست...اون كه خواست تو بودي،اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم...

يكي رفت يكي نرفت...اون كه رفت تو بودي،اون كه به جز تو دنبال هيچكي نرفت من بودم..."

_"سلام مهران،تمنا مي كنم گوشيتو درست كن. Sms هام send نمي شه گوشيت هم كه خارج شبكه است.چي كار كنم؟"

فكر كردم شايد ازم ناراحت باشه كه رفتم واسه همينه كه جوابمو نمي ده.

_"مهران ازم ناراحتي؟ چرا جوابمو نمي دي؟گوشيتو چرا دست كاري كردي؟ ديگه sms هام بهت نمي رسه.مهران..."

_"مهران كجايي؟ sms ام بهت نمي رسه"

هر كدوم از sms هامو چند بار فرستادم. يك ساعت بعد،برام زنگ زد.داشتم سكته مي كردم.كلي نگران شده بودم گفتم نكنه زده به سرش بي خبر يه بلايي سر خودش آورده.از مهران هر كاري بگي بر مي ياد.

_"الو سلام كجا بودي.چرا جواب sms هامو ندادي؟گوشيتو چرا درست نكردي؟"

مهران:"سلام.صبر كن تا بگم.جايي نبودم.گوشيم خاموش شده بود.همين الان يه نگاه بهش كردم.ديدم sms ندادي گفتم حتماً كارت طول كشيد منم وسايلمو جمع كردم راه افتادم برم بابلسر ويلامون.الانم تو راهم.گوشيم خاموش شده بود.چون دو كفه اي هست نفهميدم.گفتم چرا sms ندادي.گوشيمو كه وا كردم ديدم خاموش شده.روشن كردمهفت،هشت تا sms با هم اومد.نصفشم تكراري بود."

_"كلي نگران شدم.چه قدر زود ياد گوشيت افتادي."

يكم با هم حرف زديم.گفت گشنمه وسط راه وايساد تا هم يه چيزي بخوره هم قليون بكشه قرار شد بعد از غذا خوردن بهم زنگ بزنه.داشتم درس ميخوندم كه ديدم sms داده.

مهران:"ميگم تو نبايد منو دوست داشته باشي.ميفهمي من يه آدم ببوئم."

_"خب من ببوها رو دوست دارم.دلشون صاف تر از بقيه است.ادبشون هم بيشتره."

مهران:"آخه من اون ببو نيستم من از نوع گلابيم."

_"بهتر من گلابي دوست دارم.ميوه به اين خوشمزه گي دلتم بخواد گلابي باشي."

مهران:"آخه من بايد چي باشم كه ازم بدت بياد."

مهران:"خوابيدي؟"

اولش فكر ميكردم داره خودشو لوس ميكنه كه من نازشو بكشم.اما sms آخرش بهم برخورد.احساس كردم مي خواد منو از سرش وا كنه.احساس كردم كه دارم زيادي خودمو بهش مي چسبونم.يه احساس بد. خيلي ناراحت شده بودم.براش sms زدم و گفتم:

_"مهران اولاً گوشيتو درست كن.دوماًمجبور نيستي كه براي اينكه از شرم خلاص بشي اين قدر به خودت توهين كني و تبديل به ميوه بشي. اگه مي خواي برم و ديگه خوشت نمي ياد مزاحمت بشم فقط كافي بود بهم بگي.من ديگه زجرت نمي دادم. ولي بدون آقا مهران دلمو شكستي."

انتظار داشتم يه عكس العملي نشون بده اما هيچي.

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۱۵
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]