رمان يك اس ام اس قسمت 8

كارمند ها به رعنا جون سلام كردن و با پسر جوون دست دادن و رفتن سركار خودشون. اما پسر كه تازه چشمش به من افتاده بود همون جور با لبخند جواب سلام رعنا جون و منو كه به تبعيت از رعنا سلام كرده بودم و داد و لبخند زنان اومد جلو.

چشماي شيطوني داشت و يه صورت بامزه، قدبلند و چهارشونه و در كل خيلي خوش تيپ و خوش قيافه بود و چون همش لبخند مي زد ناخودآگاه به سمتش كشيده مي شدي.

همون جور دقيق بهم نگاه كرد و گفت:

_: شما منشي جديد هستيد؟

من: بله.

_: به،به ماشاا... چه خانمي، چه متين؛ چه زيبا، چه باوقار، چه ...

رعنا يه دفعه پقي زد زير خنده. من مات مونده بودم كه چه خبره. اين يارو كيه. رعنا چرا مي خنده. همون جوري گيج نگاهشون ميكردم.

پسر" اه، خانم نيك نام چرا مي خنديد الان خانم چي فكر ميكنن.

رعنا: بابا اول خودتو معرفي كن بعد شروع كن به چاپلوسي. ببين دختره چه گيج شده.

بعد رو به من كرد و گفت: عزيزم ايشون آقاي ماني شهبازي هستن. معاون شركت و البته خواهر زاده ي آقاي رئيس. اين آقا بسيار شاد و سرزنده هستن و با همه شوخي ميكنن براشم فرق نميكنه طرف كي باشه. در ضمن ازشون دوري كن چون سعي ميكنه تورت كنه.

از حرفهاي رعنا بيشتر گيج شده بودم شهبازي اعتراض كرد.

شعبازي: اه خانم نيك نام همين اول كار پته ي آدم و ميريزي روي آب خوب ضايع ميشيم. اصلاً شما كار نداريد اينجا وايستاديد زيرآب منو ميزنيد؟

رعنا بلند مي خنديد. شهبازي به من نگاه كرد و گفت: شما خودتونو معرفي نمي كنيد؟

تازه به خودم اومدم. رعنا دهن باز كرد كه منو معرفي كنه كه شهبازي دستشو بالا آورد و گفت: شما نمي خواد چيزي بگيد بابا مگه شما منشي جديدين؟ خوب بزار خودش حرف بزنه ببينم صداش چه جوريه؟

رعنا دوباره خنديد.

من: من سوگند آريا هستم از امروز اينجا كار ميكنم.

ماني خنديد و دستشو آورد جلو كه دست بده و همون جور گفت: خوشبختم.

يه لحظه مات مونده بودم چي كار كنم كه رعنا به دادم رسيد و زد رو دست شهبازي و گفت: بچه تو هنوز آدم نشدي؟ هزار بار گفتم تو شركت از اين كارا نكن.

ماني: يعني وايسم بيرون شركت به خانم آريا دست بدم.

رعنا:ديوونه تو آدم نمي شي. پاشو برو سر كارت.

بعد همون جور هلش داد كه بره. شهبازي هم سرش و برگردوند و همون جور كه مي رفت چشمكي به من زد و گفت: بعداً مي بينمتون. وقتي كه نيك نام رفت.

رعنا دوباره بلند خنديد. منم مثل بچه خنگا فقط نگاهشون ميكردم و اصلاً سر از كارشون در نمي آوردم. شهبازي كه رفت رعنا برگشت و بهم گفت: اين ماني پسر خوبيه فقط يكم شيطونه. بچه ي راحت و ساده اي هم هست. تو شركت با همه دوسته همه هم دوستش دارن. كاراشو جدي نگير. داشت باهات شوخي ميكرد.

چند روز بعدش فهميدم رعنا راست ميگه واقعاً شهبازي آدم شادي بود. وقتاي استراحت همه دورش جمع ميشدن و از حرفهاش مي مردن از خنده. با همه رابطه ي خوبي داشت. چون من تازه وارد بودم تا كارش تموم ميشد زودي ميومد بالا سر من و چهار تا چيز جالب ميگفت و ميرفت. اولاا سعي ميكردم سنگين باشم و نخندم اما بعد ديدم نه ديگه بس كه خندمو قورت دادم دل درد گرفتم. بعد سه چهار بار كه خودمو كنترول كردم ديدم نمي شه خودمو ول داده بودم و مي خنديدم. اونم براي اينكه من احساس راحتي بيشتري كنم و زياد سخت نگيرم هي ميومد و سر به سرم ميزاشت.

خيلي از مهندساي شركت از قبل از اينكه بيان تو شركت با هم دوست و فاميل بودن. يه سري همكلاسي هاي شهبازي بودن و يه سر يا فاميلاي رئيس و شهبازي. مثلاً همين رعنا دختر خاله ي مامان شهبازي بود خانواده هاشون بهم نزديك بودن و اونا هم صميمي و راحت بودن و چون رعنا ازدواج هم كرده بود يه جورايي مثل خواهر بزرگتر بهش نگاه ميكردن.

اما از حق نگذريم تمام كارمند ها حرفه اي بودن و از جون واسه كارشون مايع ميزاشتن. هيچ كدومشون صرفاٌ به خاطر نسبت فاميلي يا آشنائيت اونجا استخدام نشده بودن بلكه همه علم و توانايي كارو داشتن و خوب كار ميكردن. در ضمن آقاي شهبازي منبع خبرها و شايعات بود. هر اتفاقي كه تو شركت مي افتاد شهبازي ازش خبر داشت و براي اينكه من از اوضاع شركت بي خبر نباشم ميومد و كامل خبرها رو بهم ميداد.

يه وقتي از يكي شنيده بودم كه ميگفت منشي ها منبع خبرها هستن ولي من خودم خبرها رو از يكي ديگه ميگرفتم تو شركت ما بايد ميگفتي آقاي شهبازي منبع خبرهاست.

خلاصه بعد دو هفته ديگه شركت شده بود مثل خونه ي خودم. همه با هم دوست و صميمي بودن.

***

دانشگاه جديد جاي خوبي بود اما نه به خوبي دانشگاه دوره ي ليسانسم. صميميت بچه هاي اونجا بيشتر بود و دانشگاه برامون جذابيت بيشتري داشت. بيشتر روزهاي هفته دانشگاه بوديم و همه مثل يه خانواده ي بزرگ بوديم. همكلاسي هاي دختر و پسر مثل خواهر برادرامون بودن. اما هنوز بعد از يكماه و نيم اون حسي كه بايد و به اين دانشگاه جديد نداشتم. بچه ها خوب بودن اما چون مدت زمان كمتري با هم بوديم، فقط دو روز آخر هفته به خاطر همين اونقدرها كه بايد صميمي نبوديم. البته من با درنا و بيتا صميمي شده بودم اونا دختر هاي خوبي بودن.

اما پسرهاي همكلاسي و فقط در حد سلام و عليك مي شناختم. يكي از پسرهاي كلاسمون حس خوشمزگي داشت و سر كلاسها مدام تيكه مي انداخت و به شدت سعي ميكرد با بچه ها صميمي بشه. اصلاً از رفتارش خوشم نمي يومد مخصوصاً اون اوايل.

يه بار بعد كلاس از استاد سؤال داشتم. دور استاد شلوغ بود. صبر كردم تا دور استاد يكم خلوت شه بعد سؤالمو مطرح كردم. قبل از اينكه استاد جوابمو بده يكي استاد و صدا كرد و استاد برگشت ببينه چي كارش دارن. صبر كردم تا كار استاد تموم بشه. اين آقاي مهدوي هم كه حس فضولي زيادي داره بدون اينكه كسي ازش سؤالي بپرسه شروع كرد جواب سؤالمودادن.

اصلاً از اين كارش خوشم نيومد. در ضمن نمي خواستم اول كاري بهش رو بدم. چون اصلاً نمي شناختمش واسه همين فقط برگشتم و يه چپ چپ بهش نگاه كردم كه حساب كار دستش اومد و خودش ساكت شد. بعداً درنا بهم گفت كه اين آقاي مهدوي و دوستاش بهم مي گن « بد اخلاق» مطمئناً به خاطر برخورد همون روزم بود. اصلاً برام اهميتي نداشت كه اونام چي صدام ميكنن.

قصد داشتم فقط روي درس و كارم تمركز كنم. فرصت خاله زنك بازي نداشتم.

تو اين مدتي كه توي شركت بودم رئيس و نديده بودم. مدام مسافرت كاري بود. دستوراي كارمو يا از مهندس شهبازي ميگرفتم يا از خانم نيك نام.

به خاطر يك مسئله ي كاري نياز به كمك داشتم. مهندس شهبازي از شركت بيرون رفته بود و من نمي دونستم كي برميگرده. حس بلند شدن از جامو نداشتم. اما به زور از جام بلند شدم و رفتم دم دفتر خانم نيك نام. در زدم و وارد اتاق شدم. رعنا جون داشت با تلفن حرف ميزد. صبر كردم تلفنش تموم بشه بعد رفتم جلو و مشكلمو گفتم زياد مطمئن نبود اما جوابمو داد و يه سري دستورات كاري بهم داد و بعد گفت: براي اطمينان به مهندس شهبازي زنگ بزنم و دستورات دقيق و از ايشون بگيرم.

از اتاق بيرون اومدم و رفتم سر ميز خودم. بدون اينكه بشينم از همين طرف ميز تلفنو گرفتم و زنگ زدم. چند تا بوق خورد اما كسي جواب نداد. هميشه همين جور بود بايد يه چهار پنچ باري زنگ مي زدي تا مهندس جواب تلفنشو بده.

داشتم زير لب پيش خودم غرغر ميكردم و ميگفتم: اين پسره اصلاً معلوم نيست كجا ميره. حالا رفتي لااقل به تلفن يه نگاهي بنداز شايد يكي آتيش گرفته باشه زنگ زده باشه به تو بياي يه ليوان آب بپاشي روش.

همون جوري غرغر ميكردم و با پرونده اي كه دستم بود خودمو باد ميزدم.

_شما منشي جديد هستيد؟

صدا از پشت سرم ميومد. يه صدا سر حال و قوي و فوق العاده آشنا. صدايي كه هيچ وقت فراموش نمي كنم. قلبم داشت واميستاد. با ترس و ناباوري برگشتم ببينم اين صداي آشنا براي كيه. روموبرگردوندم و يه پسر هم سن مهندس شهبازي جلوم ديدم. خيلي شيك و تر تميز و كت و شلوار پوشيده و ادكلن زده بود قد بلند و خوش استيل، صورت صاف و پوست خوش رنگ با دو چشم قهوه اي باهوش و متعجب. فكر كنم حسابي رنگم پريده بود كه پسر از ديدنم تعجب كرده بود.

يه لحظه خنده ام گرفت چه تصوراتي داشتم. تو يه آن حس كردم صداي مهران و شنيدم اما با ديدن اين مرد جوون جلوي خودم كه هيچ شباهتي با مهران نداشت فهميدم اشتباه كردم.

با گيجي گفتم: شما ... شما كاري داشتيد؟

_: پرسيدم شما منشي جديد هستيد؟

يه دفعه دستم شل شد و پرونده با برگه هاش ريختن زمين. همون جوري مات مونده بودم. خدايا درست ميشنيدم. صدا همون صدا بود. صداي مهران اما اين صدا متعلق به يه آدم ديگه بود كه با چشماي گرد شده از تعجب به من نگاه مي كرد حتماً فكر مي كرد ديوونه ام. لابد قيافه ام خيلي عجيب بود.

با صدايي كه به زور در مي اومد گفتم: بله، شما كي هستيد؟

سريع يه لبخندي زد و گفت: من بابك شايان مدير اين شركتم و شما؟

با شنيدن دوباره ي صداش اشك تو چشمام جمع شد همون جور آروم و مبهوت . با بغض گفتم: من سوگند آريا هستم. از ... از ملاقاتتون خوشبختم.

بدون توجه به اطرافم زل زده بودم به رئيس اصلاً حواسم نبود. به تك تك اجزاي صورتش دقيق شده بودم. چند تا از موهاي مشكيش با سماجت توي صورتش افتاده بود و كنار نمي رفت لب و دهنش خوش فرم و بيني متناسب، صورت جذابي داشت اما اون چيزي نبود كه من دنبالش بودم هر چي بيشتر نگاش ميكردم بيشتر مايوس مي شد اين پسري كه جلوم بود زمين تا آسمون با كسي كه تو ذهنم بود و همه جا دنبالش بودم فرق داشت. يه دفعه با صداي خانم نيك نام به خودم اومدم.

نيك نام: سوگند جون زنگ زدي به مهندس شهبازي؟ اه، سلم جناب رئيس رسيدن به خير خوش اومديد.

رئيس با لبخند رو به خانم نيك نام كرد و گفت: سلام خانم. ممنون. شما خوب هستيد؟

خانم نيك نام به من اشاره كرد و همون جور كه مي خنديد گفت: مي بينم كه بعد دو هفته بالاخره با منشي جديد آشنا شديد.

يه دفعه چشم نيك نام به پرونده و برگه هاي پخش شده افتاد و با تعجب گفت: اينا چرا رو زمين افتاه.

من كه از فرصت استفاده كرده بودم و خيره خيره به رئيس نگاه ميكردم به خودم اومدم و سريع گفتم: ببخشيد از دستم افتاد.

تندي نشستم تا برگه ها رو جمع كنم. بي اختيار قطره اشكي كه تو چشمام جمع شده بود روي گونه ام چكيد.

خانم نيك نام حرفش با رئيس تموم شد و به سمت اتاقش رفت. رئيس هم يه نگاه به برگه ها كرد و دلش برام سوخت. كنارم نشست و كمك كرد تا برگه ها رو جمع كنم.

بعد از اينكه تموم برگه ها رو جمع كرديم. آقاي شايان برگه هايي رو كه جمع كرده بود سمتم دراز كرد. سعي كردم بهش نگاه نكنم اما وقتي برگه ها رو بهم داد سرمو بلند كردم كه تشكر كنم. شايان با تعجب به صورتم و اشك روگونه ام نگاه كرد و گفت:شما حالتون خوبه؟

سريع از جام بلند شدم و يه دستي به گونه ام كشيدم كه اشكم پاك شه بعد با يه لبخند كج گفتم: بله جناب رئيس ممنون.

بي تفاوت شونه اش و بالا انداخت و رفت سمت اتاقش يهو ياد كارم افتادم تندي گفتم: ببخشيد آقاي رئيس.

رئيس برگشت و بهم نگاه كرد و گفت: بله؟

من: ببخشيد يه سري مدارك هستن كه من نمي دونم بايد باهاشون چي كار كنم. از خانم نيك نام پرسيدم دقيقاً نمي دونستن گفتن زنگ بزنم به آقاي شهبازي اما ايشون ... خب ...

دنبال يه كلمه ي مناسب براي پيچونده شدن مي گشتم اما پيدا نمي كردم.

يه لبخندي زد و گفت: گوشيشو بر نمي داره نه؟

با سر جواب مثبت دادم گفت: بيار تو دفترم ببينم چي كارشون بايد كرد مداركو برداشتم و پشت مهندس وارد دفتر شدم مهندس همون جور كه كتش رو در مي آورد با خنده گفت: اين پسر هميشه همين جوريه. به گوشيش يه نگاه نمي كنه نمي گه يه وقت آدم در حال آتيش گرفتنه و به كمكش احتياج داره.

نمي دونستم غرغرهاي منو شنيده بود يا از خودش داشت ميگفت در هر حال خودمو زدم به نفهمي. بعد از اينكه مداركو ديد دستورات دقيق و داد و مرخصم كرد. رفتم سر جام پشت ميز نشستم و فكر كردم. اصلاً يادم نيست به چي. مدام فكراي مختلف تو ذهنم مي اومد كه بعضي هاش ربطي به هم نداشتن.

همون جور كه فكر ميكردم ديدم مهندس شهبازي داره مياد طرفم. از كاراي اين پسر خنده ام ميگرفت. هر وقت دوست داشت بدون هيچ توضيحي يهو مي ذاشت ميرفت بيرون و هيچ كسم پيداش نمي كرد و هر وقت عشقش كشيد بر مي گشت. اما هميشه كاراي شركت و درست انجام مي داد واسه همين هيچ كي نمي تونست ازش گله كنه.

از دور لبخند منو ديد. داشت از فضولي ميمرد. تا بهم رسيد زودي گفت: به چي مي خنديدي؟

امدم بگم نه نمي خنديدم كه متوجه شد و گفت: انكار بي فايده است از اون دور كه ميومدم ديدمت. تا چشمت بهم افتاد گل از گلت شگفت. خوشحال شدي منو ديدي؟

خندم عميق تر شد و گفتم: البته كه خوشحال شدم شمارو كه اصلاً نمي شه پيدا كرد پس حتماً شانس باهام بوده كه ديدمتون. در ضمن ميشه عاجزانه يه خواهشي ازتون بكنم؟

با لبخند گفت: چه خواهشي؟

من: خواهشاً به اون گوشيتون يه نگاهي بندازيد به خدا انگشتام سر شد از بس روزي هزار بار شماره ي شما رو ميگيرم و جواب نمي ديد.

شهبازي: حالا كه عاجزانه خواهش كردي بهت يه ارفاقي ميكنم و جواب تلفوناتو ميدم. تا من ميرم يه دقيقه از شركت ميرم بيرون هي دم به دقيقه از شركت بهم زنگ ميزنن واسه اينه كه وقتي شماره ي شركتو ميبينم جواب نمي دم. اما چون شماييد يه كاريش مي كنم. آهان فهميدم شماره ي موبايلتو بده به من هر وقت كار مهمي داشتي يه تك زنگ با موبايلت بنداز تا من بفهمم كه تويي.

خنده ام گرفته بود. گفتم: حالا واجبه اين جوري رمزي كار كنيد؟

شهبازي: آره خب اين بچه هاي شركت حسودن تا ميرم بيرون موي دماغم ميشن.

خنديدم و شماره امو بهش دادم . يه تك زنگ بهم زد تا شماره اشو بگيرم.

شهبازي: خب خانم منشي خبراي جديد چيه؟

يه ابروم از تعجب بالا رفت و گفتم: شما خبر نداريد؟ داريد از من مي پرسيد؟

شهبازي: با اينكه هزار تا چشم و گوش دارم اما هنوز وقت نكردم بهشون سر بزنم پس از شما مي پرسم. با دست به اتاق رئيس اشاره كردم.

شهبازي: به به پس اين دائي جان ما بالاخره تشريف فرما شدن؟

بعد صداشو پائين آورد و گفت: بچه امو ديدي؟ چقدر شيرينه؟ مادر به فداش دلم براش يه زره شده بود.

صداشو نازك و زنونه كرده بود و همون جور كه قربون صدقه ي مهندس شايان ميرفت، رفت سمت در اتاقش و داخل شد.

مرده بودم از دستش از خنده. خيلي بانمك بود. مثل داداشم دوستش داشتم. يعني همه همين جوري بهش نگاه ميكردن مثل يه برادر بزرگ تر و دوست داشتني.

بعد از چند روز به صداي مهندس شايان عادت كردم. اوايل وقتي حرف ميزد فكر ميكردم كه بايد مهران و جلوم ببينم. خيلي عجيب بود قبول صداي مهران با يه قيافه ي جديد.

يه روز پشت ميزم نشسته بودم كه در دفتر رئيس باز شد و مهندس شايان با اخماي درهم اومد بيرون. از جام بلند شدم.

مهندس عصبي اومد جلوي ميزم و گفت: خانم آريا به يكي بگيد يه نگاهي به كامپيوترم بكنه ببينه چه مرگشه كه باز اذيت ميكنه.

اينو گفت و همون جور عصباني رفت سمت در و از شركت خارج شد. با چشم تا جايي كه مي شد نگاهش كردم بعد از جام بلند شدم و همون جور كه با خودم زير لبي حرف ميزدم رفتم تو دفترش سراغ كامپيوترش ببينم چشه.

_: اين مردام معلوم نيست چشونه. يعني اينقدر اعصاب خوردي واسه ي يه كامپيوتر بود؟ چه ميدونم. شايدم كار مهمي باهاش داشت ديد كار نمي كنه اعصابش خورد شد.

يه نگاه به كامپيوتر كردم يه سري مشكل داشت كه تونستم درستش كنم بعد در كيس و برداشتم و يه نگاه به داخلش كردم. ببينم فنش درسته؟ آخه هي هنگ مي كرد و از فن يه صداي ناجوري ميومد. توش پر گرد و خاك بود واسه همين كامپيوتر خوب كار نمي كرد. فن بدبخت به زور تكون مي خورد. معمولاً با يه جارو برقي توشو تميز ميكردم ولي اونجا جارو نداشتيم. از روي ميز چند تا دستمال برداشتم و مشغول تميز كردن شدم يه يه ساعتي از رفتن آقاي مهندس گذشته بود. سرگرم كار خودم بود و با كله رفته بودم تو كيس. اصلاً نفهميدم كي در باز شد و مهندس شايان وارد اتاق شد. فقط وقتي به خودم اومدم كه صداش و شنيدم كه مي گفت: چي كار داريد ميكنيد؟

چون تو سكوت و تنهايي كار ميكردم يهو از حضورش جا خوردم و ترسيدم. اومدم صاف وايسم كه سرم محكم خورد به در كيس كه بعد از بازكردنش گذاشته بودم بالاي كيس. سرم خورده بود به تيزي لبه اش و اونقدر شديد بود كه احساس كردم سرم سوراخ شده و در كيسم با صداي مهيبي افتاد رو زمين. دستمو گرفته بودم روي سرم و مي ماليدم تا از دردش كم بشه و آروم آخ و واخ ميكردم.

مهندس شايانم كه اصلاً فكرشم نمي كرد اين قدر بترسم با شرمندگي نگاهم ميكرد.

مهندس: خانم آريا حالتون خوبه؟ فكر نمي كردم اين قدر بترسيد. ببخشيد اصلاً نمي خواستم بترسونمتون. فكر كردم متوجه ي ورودم شديد.

همون جور با آه و ناله گفتم: نه، خواهش ميكنم من بايد حواسمو بيشتر جمع ميكردم.

مهندس يه نگاه متعجب به من و به نگاهم به كيس باز شده انداخت و گفت شما داشتين چي كار مي كردين؟

من: داشتين مي رفتين گفتين كامپيوترتون خرابه اومدم ببينم مشكلش چيه؟

شايان: شما؟ گفتم به يكي بگيد بياد درستش كنه.

من: خوب من درستش كردم. رشته ام كامپيوتره دارم ازشد مي كيرم خيالتون راحت از ديگه كامپيوترتون مشكلي نداره.

مهندس: ممنونم از زحمتتون.

درد سرم كه يكم آروم شد در كيس و كه مهندس از روي زمين برداشته بود و گرفتم و گذاشتم سر جاش بعد ميزو كه بهم ريخته بودم مرتب كردم و از پشتش اومدم اين ور و روبه روي رئيس ايستادم. مهندس شايان داشت به سرم نگاه مي كرد و گفت: خانم آريا سرتون.

من: سرم؟ ... چي؟ چي شده؟

مهندس: سرتون كثيف شده.

من:سرم؟ چرا؟ ...

يه دفعه يه نگاه به دستام كردم و ديدم حسابي خاكي شده و من دستمو به مقنعه ام ماليده بودم پس بايد گند زده باشم به مقنعه ام.

زوركي يه لبخند زدم و گفتم: جناب رئيس اگه با من كاري نداريد من برم.

مهندس شايان: نه خام كاري نيست بفرمائيد.

همون جوري كه تشكر مي كردم چشمم بهش بود و يه وري هم راه ميرفتم كه يهو گرومپي خوردم به صندلي و اگه دستمو به لبه اش نگرفته بودم با مغز مي اومدم زمين.

سريع صاف ايستادم و ديدم مهندس چشماش و بسته و دستاشو آورده بالا انگار از دور مي خواست مانع افتادنم بشه.

براي اينكه بيشتر ضايع نشم سريع يه ببخشيد گفتم و از اتاق دوئيدم بيرون. درو كه بستم يه نفس راحت كشيدم اما حسابي شرمنده شده بودم. با دست ميزدم تو سر خودمو به خودم بدو بيراه مي گفتم و دعوا مي كردم.

_: دختره ي ديونه ي دست و پا چلفتي. راه صافم نمي توني بري. ديدي گند زدي. اون از روز اول فكر ميكرد عقب موندم اينم از الان كه با خودش ميگه دست و پا چلفتي هم هستم. اي خدا سوگند يه كارو درست نمي توني انجام بدي.

همين جور غرغر ميكردم.

_: دست و پا چلفتي هستي ولي چرا خود درگيري داري و خودتو ميزني؟

همين يكيو كم داشتم. مهندس ماني شهبازي جلوم بود. رو ميزم خم شده بود و كله اشو آورده بود جلو و با كنجكاوي نگاه ميكرد.

تندي خودمو عقب كشيدم و گفتم: هيچي همين جوري.

با ترديد نگاهم كرد و گفت: بچه خر ميكني؟ دايي جان ناپلئون چيزي بهت گفته؟

سرمو جلو آوردم و آروم گفتم: اگه بهتون بگم به كسي نمي گيد؟

همچين قيافه ي جدي به خودش گرفت و گفت: مگه من خبر چينم؟ اصلاً كي شنيدي كه من حرفي به كسي زده باشم؟

من: خب هميشه.

همچين جدي ناراحت شد كه يكي نمي دونست فكر ميكرد رازدارتر از اين آدم تو دنيا پيدا نمي شه.

شهبازي: دستتون درد نكنه، ديگه ما شديم فضول و خبر چين. بشكنه اين دست كه نمك نداره. ديدم خيلي ناراحتيد گفتم كمكتون كنم. نمي خوايد بگيد چي شده خوب نگين چرا تهمت مي زنيد به من شريف.

خنده ام گرفته بود اين داشت مي مرد از فضولي ولي ببين چه ژستي هم گرفته برا من.

گفتم: يعني واقعاً نمي خوايد بدونيد چي شده؟

سريع سرشو آورد جلو و گفت: من اگه نفهمم مي ميرم. ترو خدا بگو.

پقي زدم زير خنده. خنده ام كه تموم شد گفتم: ميگم به شرطي كه خدايي واسه دائيتون جاسوس نشيد.

با سر گفت باشه.

_: خب امروز همش خنگ بازي درآوردم و فكر كنم دائيتون فكر ميكنن من يه چيزيم ميشه.

ماني: يعني مشكل داري؟

من: آره.

ماني: يعني دست و پاچلفتي.

من: آره.

ماني:يعني عقب مونده اي .

من: آره. چي؟ نه. يعني چي. اصلاً پاشو برو سر كارت ديگه يك كلمه هم چيزي نمي گم.

ماني: نه ترو خدا غلط كردم. ديگه چيزي نمي گم. اگه الان نفهمم چي شده شب خوابم نمي گيره.

من: نه نمي گم. مي خواي مسخره بازي در بياري.

ماني: اگه بهت رشوه بدم چي.

گوشام تيز شد و چشمم برق زد: رشوه؟ چي ميدي؟

ماني: چه خوششم اومد. برات بستني مي خرم خوبه؟

من: با اينكه به اين نمي گن رشوه ولي خوب ... كاكائويي باشه.

ماني: قبوله. پس معامله انجام شد. حالا زود، تند؛ سريع تعريف كن چي شده.

منم كل ماجرا رو براش تعريف كردم و اونم بعد كلي خنديدن گفت: پس بگو اين قيافه چرا اين ريختي شده. لحظه ي اول كه ديدمت فكركردم از سر ساختمون اومدي كه اين قدر خاكي وكثيف شدي.

دوباره با صدا خنديد. متوجه ي منظورش نشده بودم. يكم فكر كردم، يه جيغ كوتاه كشيدم و دوئيدم تو دستشويي. واي خدا تو آينه چي مي بينم. صورت خاكي و كثيف. مقنعه ي كثيف. لباس كثيف. آخه اينا كي اين جوري شده بودن. تازه اون موقع يادم اومد كه دستامو هنوز نشستم و اون دستاي كثيف و به كل هيكلم ماليدم. اين ماني شهبازي خير نديدم گذاشت گذاشت حسابي كه به سرو شكلم خنديد و كيف كرد بهم گفت. اههههههههه من كي با اين پسره ، پسر خاله شدم كه هي بهش ميگم تو ؟؟؟ بيخيال مگه اون من شما صدا ميكنه؟ نكنه فكر بد كنه؟ نه بابا اون با همه راحته اصلا هم فكر بدي نميكنه. بيخيال بابا.

يه ربعي طول كشيد كه سرو صورت و لباسامو تميز كردم. بيرون كه اومدم ماني نبود. بعد يه ربع ديدم آقا از تو اتاق رئيس بيرون اومدن. حسابي از دستش كفري بودم. جوابشو خيلي كوتاه و رسمي دادم. هر چي گفت « چي شده » به روي خودم نياوردم. خلاصه يكي دو ساعتي باهاش سرسنگين بودم.

سرم تو پرونده ها بود و مشغول كار كه ديدم يه چيزي اومد جلوم. خودمو عقب كشيدم و ديدم يه بستني شكلاتي بزرگ توي جام با يه قاشق جلومه. سرمو بلند كردم ببينم اين از كجا اومده ديدم ماني جلومه و بستني رو با احترام گرفته جلو روم.

ماني: جناب سركار خانم سوگند آريا، اينجانب مهندس ماني شهبازي دو ساعتي مي باشد كه متوجه ي بي محلي شما شده ام. وبسيار ناراحت مي باشم.

اينارو رسمي وكتابي ميگفت. خنده ام گرفته بود. بعد يهو تغير زبان داد و گفت:يكم فكر كردم ببينم چرا اين ريختي شدي كشف كردم سر موضوع كثيف كاري و اينا ناراحتي. گفتم چاره اي نيست جز اينكه بيام منت كشي اونم با بستني رشوه اي. جون من قبولش كن و بي خيال شو. باور كن خيلي دردسر كشيدم براش مجبور شدم كلي منت صاحب بستني فروشي رو بكشم و پول اضافه ترم بدم تا بزاره بستني رو با ظرف خارج كنم. تازه اشم قول دادم به مدت دو هفته هر روز اونجا بستني بخورم. ببين چقدر دردسر كشيدم. حالا مارو عفع بفرماييد لطفاً.

_: چرا بايد عفعت كنه؟

هردومون ترسيديم. برگشتيم ديدم مهندس شايان از دفترش اومده بيرون و كنار ميز ايستاده. نمي دونم چقدر از حرفامونو شنيده ولي تا بناگوش سرخ شده بودم. همش فكر ميكردم نكنه الان برداشت بدي بكنه.

ماني: آقا دائي جان شما دو ثانيه صبر كنيد بزاريد من رأي بخشش بگيرم براتون ميگم چي شده.

بعد رو كرد به من و گفت: چي شد بخشيده شدم يا هنوز بايد مجازات بشم؟

از خجالت نمي تونستم سرمو بيارم بالا. همون جوري گفتم: اصلاً مسئله اي نبود كه نياز به بخشيده شدن باشه.

ماني سرش رو آورد جلو و دم گوشم گفت: از اين دائي ناپلئون ترسيدي؟ بي خيالش. اگه چيزي نبود دو ساعت كم محلي نمي كردي. حالا بستني رو قبول كن و منو راحت كن.

ناچاري بستني رو برداشتم. انگارمهندس شايان تازه چشمش به بستني افتاده باشه.

مهندس شايان: اه اين بستني از كجا اومد؟ منم مي خوام. ماني پس چرا براي من نگرفتي تو كه مي دوني من عاشق بستني شكلاتي ام.

ماني: هستي كه هستي. بابك جون مي خوايد شمام قهر كنيد من رشوه بهتون بستني بدم. همين يكي هم با كلي گانگستر بازي آوردم تا اينجا كه نكنه يه وقت كسي ببينتش. حالا اينجا وايسادي كه چي دختر طفلي بستني كوفتش ميشه بيا بريم تو دفترت.

بعد دستشو كشيد و به زور بردش تو دفتر. دلم براي بابك سوخت. تنهايي از گلوم پائين نمي رفت. بستنيش هم خيلي زياد بود بلند شدم رفتم دو تا كاسه و دو تا قاشق تو سيني گذاشتم و آوردم وبستنيم رو به سه قسمت تقسيم كردم و ريختم توي كاسه ها و يه تيكه هم براي خودم نگه داشتم. رفتم دم دفتر و در زدم و وقتي اجازه گرفتم سيني بدست وارد شدم. بابك و ماني با صداي در سراشون به طرفم چرخيد و وقتي سيني بستني رو تو دستم ديدن ماني رو به مهندس شايان كردو گفت: بيا دلت خنك شد. همچين به بستني زل زدي كه دختره از گلوش پائين نرفت. بيا حالا با خيال راحت بخور. رئيس اينقدر شكمو نوبره.

مهندش شايان كه از ديدن بستني خوشحال شده بود گفت: خب خوردن بستني آشتي كنون يه مزه ي ديگه داره. حيف بود كه اين بستني از دستم در ميرفت.

پيدا بود كه ماني همه چيزو براش تعريف كرده. اين دائي و خواهر زاده هم موجودات جالبي بودن. جونشون واسه هم در مي رفت و آب مي خوردن به هم ميگفتن.

خلاصه بستني ها رو گذاشتم و اومدم بيرون.

 

 

 

دوشنبه بود و كلي كار رو سرم ريخته بود و از صبح سرپا بودم و فرصت نكردم حتي يه استراحت درست و حسابي كنم. چون من كارم بسته به كار رئيسه بعضي وقتها كه مهندس شايان نياز به كمكم داره مجبور ميشم حتي بيشتر از ساعت اداري بمونم و به كارا رسيدگي كنم. اون روزم يكي از همون روزهاي پركار بود. ساعت هشت بود و همه ي كارمندا به جز من و مهندس شايان رفته بودن. كاراي منم تقريباً تموم شده بود. پرونده ها رو مرتب كردم و هر چيزي رو سر جاش گذاشتم و وقتي مطمئن شدم وسايلمو جمع كردم و گذاشتم توي كيفم. از جام بلند شدم و رفتم در اتاق رئيس بايد بهش اطلاع ميدادم كه كارم تموم شده و مي خوام برم.

به رئيس گفتم و خداحافظي كردم و از شركت خارج شدم. چند قدم بيشتر از ساختمون شركت فاصله نگرفته بودم كه يهو يادم اومد موبايلمو برنداشتم. ناچاراً دوباره مسيرو برگشتم تا برم و از شركت موبايلمو بردارم.

خداخدا ميكردم كه مهندس شايان هنوز تو شركت باشه. رسيدم دم شركت و دستگيره رو پائين كشيد اما در باز نشد فكر اينكه مهندس رفته باشه و من كلي راه رو بي خودي برگشتم عصبيم ميكرد. اين بار با نيروي بيشتري دستگيره رو پائين كشيدم و درو محكم هل دادم. يه دفعه در محكم باز شد و متعاقب اون صداي شخصي و از داخل شنيدم. سريع رفتم تو شركت و درو بستم. پشت در مهندس شايان ايستاده بود و با دست صورتشو گرفته بود. در كه محكم باز شده بود با شدت به صورت مهندس خورده بود. مهندس آخي گفت و زانو هاش خم شد و همون جا كنار ديوار نشست.

با نگراني و اضطراب به مهندس نگاه ميكردم. زانو زدم كنارش و گفتم.

_: حالتو خوبه؟ چي شده؟ در خورد به صورتتون؟ طوريتون شده؟ دستتون رو برداريد تا ببينم چي شده.

اونقدر ترسيده بودم كه نكنه بلايي سرش آورده باشم كه اصلا" نمي دونستم دارم چي كار ميكنم. جلو رفتم و سعي كردم دستشو از روي صورتش بردارم. دستش كه كنار رفت ديدم صورتش خوني شده ضربه به بيني اش خورده بود و خون بود كه از بيني اش جاري شده بود.

وقتي مهندس و تو اون حال و صورت خوني ديدم حسابي ترسيدم.

اول يه قدم عقب رفتم. بعد زمان برام به عقب برگشت. خودمو ميديدم كه جلوي مهران نشستم و مهران خون دماغ شده و صورتش پر خونه. زمان و مكان رو از دست داده م. انگار تو عالم ديگه اي بودم. صورتم از اشكي كه بي اختيار از چشمام پائين ميچكيد خيس شد.

دستپاچه يه نگاه به دورو بر كردم و يه جعبه دستمال كاغذي روي ميز ديدم.سريع رفتم دستمال و با جعبه اش آوردم و چند تا از توش بيرون كشيدم. رفتم جلوي بابك و زانو زدم. سرش و به سمت بالا گرفتم و دستمالها رو روي بينيش گذاشتم.

همون جور كه كار ميكردم اشكم مي ريختم. بي اختيار مدام زير لب اسم مهران رو مي گفتم. بعد از يكي، دو دقيقه ديدم خونريزي بند اومده. دستمالهاي كثيف رو پائين گذاشتم و رفتم تندي يه ليوان آب آوردم. چند تا دستمال ديگه آوردم و با آب خيس كردمشون بعد صورت بابك رو آروم آروم تميز كردم و خونها رو پاك كردم.

اصلاً دست خودم نبود. اشك مي ريختم. من تو اون لحظه بابك و نمي ديدم بلكه مهران و ميديدم و به عادت قديم كه مهران خون دماغ ميشد اين كارها رو ميكردم براي بابكم همون كارها رو انجام دادم.

بابك هم مثل يه بچه آروم نشسته بود و اجازه داده بود من تمام كارها رو انجام بدم. با چشماي متعجب به من كه هنوز اشك مي ريختم نگاه مي كرد. نگران شده بود و مضطرب. مي خواست آرومم كنه.

يكم خودشو جلو كشيد و مستقيم بهم نگاه كرد بعد دستامو كه هنوز دستمال توشون بود و از اضطراب ميلرزيد و تو دستش گرفت و گفت: خانم آريا ... خانم آريا ... سوگند .... خوبي آروم باش چيزي نشده. من حالم خوبه فقط خون دماغ شده بودم. سوگند ... سوگند ....

يه دفعه تكوني خوردم و به زمان حال برگشتم. بابك جلوم نشسته بود و دستامو تو دستش گرفته بود و با چشمهاي نگران بهم خيره شده بود و مدام منو به اسم صدا ميكرد.

آروم گفتم: بله؟

بابك: حالتون خوبه؟ انگار صدامو نمي شنيدي.

درسته من صداشو نمي شنيدم من مهران رو ديده بودم كه صدام ميكرد.

يه دفعه به خودم اومدم تندي دستمو ازتو دستش بيرون كشيدم و يه دستي به صورتم كشيدم و اشكامو پاك كردم. كيفمو برداشتم و بدون اينكه به بابك نگاه كنم درو باز كردم و خودمو انداختم بيرون. ده تا پله رو تند تند اومدم پائين كه يه دفعه احساس كردم تمام نيرو و انرژيم خالي شده. مجبوري رو اولين پله نشستم. نمي تونستم راه برم. نمي تونستم خودمو كنترول كنم. سرمو گذاشتم رو زانوم و زدم زير گريه. با صدا ي بلند گريه ميكردم. به هق هق رسيده بودم. نفسم به زور بالا ميومد. مدام صحنه ي خون دماغ شدن و افتادن مهران ميومد جلوي چشمام. مدتها بود بهش فكر نكرده بودم. به مهران بيهوش توي بيمارستان فكر نكرده بودم. به مرگ مهران فكر نكرده بودم. همون جور هق هق ميكردم كه احساس كردم يه دستي اومد رو شونه هام. گيج سرمو بلند كردم و ديدم بابك كنارم نشسته و دستشو گذاشته رو شونه ام و سعي داره آرومم كنه.

بابك: چي شده؟ آخه چي باعث ميشه يه آدم اين جوري گريه كنه؟ فكر نمي كنم كه به خاطر خون دماغ شدن من يا احساس عذاب وجدان اين جوري گريه كرده باشي پس آخه چرا؟ چرا اينقدر بي تابي ميكني؟

نه مي خواستم نه مي تونستم جوابشو بدم. انرژيم تموم شده بود و هيچ كاري نمي تونستم بكنم.

بابك با نگراني گفت: نبايد اينجا بشيني پاشو من ميرسونمت خونه.

سعي كردم از جام بلند شم اما انرژي برام نمونده بود. هر بار كه سعي ميكردم بلند شم زانوهام توان نگهداري وزنمو نداشت و دوباره ميوفتادم سر جام.

بابك نگاهي بهم انداخت. خم شد و زير بغلمو گرفت و كمكم كرد از پله ها پائين برم.

بابك: صداي گريه اتو شنيدم و فهميدم با پله ها اومدي پائين. اونقدر عجله داشتي كه حتي صبر نكردي آسانسور بياد.

رفتيم تو پاركينگ و بابك بردم دم ماشين و درو باز كرد و بعد كمك كرد سوارش شم. هنوز قدرتمو بدست نياورده بودم. سرمو تكيه دادم به صندلي و بي صدا اشك ريختم.

بعد مدتها ياد مهران انگار داغ دلمو تازه كرده بود. نمي تونستم جلوي اشك ريختنم و بگيرم.

بابك انگار با خودش حرف بزنه.

بابك: اصلاً نمي فهمم چرا يه دفعه اونجوري شدي. دختر با چه سرعتي خون هاي صورتمو پاك كردي. عجيبه ولي احساس ميكنم دفعه ي اولت نبود كه اين كارو ميكردي. تو دختر عجيبي هستي. از روز اول كه ديدمت يه جورايي مرموز بودي يه حسي بهم ميگه يه راز بزرگ داري كه به كسي نگفتي.

بعده نيم نگاهي بهم كرد و دوباره با خودش گفت: سوگند تو كي هستي؟ چرا باعث ميشي يه همچين احساسي داشته باشم؟ انگار سالهاست كه ميشناسمت. نگاه غريبي داري. يه وقتايي فكر مي كنم هيچ غمي تو زندگيت نداري اما يه زماني هست كه چشمات خيس ميشه انگار يه غم بزرگ رو با خودت حمل ميكني.

يه نفس عميق كشيد و ديگه هيچي نگفت. يكم بعد آدرس خونه امو پرسيد و منم بهش گفتم. منو رسوند دم خونه: بهم كمك كرد پياده بشم و زير بغلمو گرفت. دم در آپارتمان دو سه بار ازم پرسيد: نياز به دكتر دارم يا نه؟ حالم بهتر؟

و وقتي بهش اطمينان دادم كه حالم خوبه رفت.

وارد خونه شدم از خستگي و بي حالي خودمو روي تخت پرت كردم و چشمامو بستم يادم اومد كه آخرش موبايلمو برنداشتم.

 

صبح با سردرد به زور از خواب بيدار شدم ديرم شده بود زودي دست و صورتمو شستم و يه ليوان شير و يه قرص مسكن خوردم و رفتم شركت.

به موقع رسيده بودم. مهندس شايان هنوز نيومده بود. رفتم سر جام نشستم و مشغول كار كردن شدم. يه ربع بعد بابكم اومد. از دور منو ديد و اومد جلو. به احترامش از جا بلند شدم.

بابك: خانم آريا خوب هستيد؟ فكر نمي كردم امروز بيايد. با حال ديشبتون ...

من: سلام آقاي مهندس خوب هستيد؟ الان حالم بهتره. به خاطر كمك و محبت ديشبتون تشكر مي كنم. ديشب يادم رفت كه تشكر كنم بازم ممنونم.

بابك: پاك يادم رفت. عليك سلام. لازم به تشكر نيست خودم مي خواستم كمكتون كنم. خوب خدا رو شكر كه حالتون بهتره. ولي اگه نظرتون عوض شد و خواستيد امروز مرخصي بگيريد من مانعي نمي بينم.

بازم تشكر كردم و گفتم: اگه احساس بيماري كردم حتماً مرخصي ميگيرم. بابك رفت تو دفترش و منم حواسمو دادم به كارم.

حدود ساعت 10:5_11 بود كه يه خانمي اومد. صداي تق تق كفشش منو متوجه ي ورودش كرد. سرمو بلند كردم ببينم كي اومده كه يه خانم سانتي مانتال و شيك جلوي خودم ديدم.

يه خانم خوش تيپ و شيك. يه مانتوي كوتاه و خوش رنگ پوشيده بود با شلوار جين تنگ و يه كفش پاشنه دار بلند كه قدش رو حسابي بلند كرده بود. شال سرشم همين جوري يه وري آزاد انداخته بود، عينك آفتابيشم بالاي سرش گذاشته بود. يه كيف دستي كوچك و خوشگل تو يكي از دستاش و يه موبايلم تو دست ديگه اش بود. يه آرايش غليظم كرده بود كه خيلي خوشگلش كرده بود. اونقدر محو چشمها و آرايشش شده بودم كه اصلاً يادم رفت بايد چي كار كنم.

دختر يه نگاهي به من كرد و با عشوه گفت: شما كي هستيد؟

من كه هم تعجب كرده بودم هم جاخورده بودم هول هولكي گفتم: من؟ هيچكي.

يه خنده اي كرد و با ناز و ادا گفت: خانم هيچكي اينجا چي كار مي كني؟ حتماً يه كاري داري كه اينجايي.

من: آهان بله من منشي ام. اما شما؟

خانم: اه حتماً منشي جديد شماييد. تا حالا نديده بودمتون عجيبه. خب در هر حال من اومدم بابك رو ببينم. شما مي تونيد به كارتون برسيد. كسي پيششه؟

با گيجي گفتم: نه آقاي مهندس تنها هستن. اجازه بديد ...

اما قبل از اينكه بتونم به بابك اطلاع بدم كه يه خانمي اومده ديدنش، ديدم خانمه سرش رو انداخت پائين و همون جور كه داشت ميرفت تو دفتر گفت: نمي خواد خبرش كني.بعدم در رو باز كرد و رفت تو.

قبل از اينكه در بسته شه شنيدم كه دختره داشت مي گفت: بابك اين منشي عتيقه رو از كجا آوردي. مثل منگولاست.

ديگه در بسته شد و بقيه ي حرفاشونو نشنيدم. اما همين قدر كافي بود تا خونمو به جوش بياره. عصبي زير لب غرغر كردم: به من ميگه عتيقه؟ به چه جرأتي. چه از خود راضي. فكركرده اونهمه رنگ بريزه تو صورتش خيلي خاص ميشه؟ دختره ي پر روي افاده اي، آب زيركاه. اه؛لعنتي اعصابمو خورد كرد.

_: كي اعصابتو خورد كرد؟

يه متري از ترس از جام پريدم. قلبم تلپ تلپ ميكرد. دستمو گذاشتم رو قلبمو برگشت ديدم ماني پشتم وايساده و با كنجكاوي نگاه ميكنه.

من: آخه چرا هربار اينجوري مياي؟ آخرش از دستت سنكوپ ميكنم و جوون مرگ ميشم من.

بعد عصبي رو صندليم نشستم. ماني هم يه صندلي كشيد كنار ميزم و گفت: حالا چرا اين قدر اعصابت خورده؟ چي شده.

اگه خودمو خالي نمي كردم و به كسي چيزي نمي گفتم منفجر ميشدم. واسه همين تند تند بدون اينكه بفهمم نمي دونم كي همه چيزو براي ماني تعريف كردم و آخرشم چهار تا بد و بيراه نثار دختره كردم.

وقتي صورت خندون ماني رو ديدم تازه فهميدم كه مثل هميشه كنترولمو از دست دادم و دري وري گفتم. يكم خجالت كشيدم واسه همين گفتم: اين حرفامون بين خودمون ميمونه مگه نه؟ به مهندس شايان كه چيزي نمي گيد؟

نيشش تا بناگوش باز شده بود و با بدجنسي گفت: يعني نگم؟ خب كجاشو نگم. بد وبيراهايي كه به دختره دادي رو نگم؟

من: مهندس من بهتون اعتماد كردم و باهاتون درد و دل كردم. من نمي دونم اين خانم اصلاً كي هستن. اگه نامزد دائيتون باشن خب كارم ساخته است با اين حرفهايي كه پشت سرش زدم.

خنديد و گفت: نترس به كسي چيزي نمي گم. اين دختره هم نامزد بابك نيست هر چند خودش خيلي دوست داره به بابك بچسبه واسه همين دم به دقيقه مي آد شركت ديدنش. ولي خودمونيم شانس آوردي دختره فكر كرده عتيقه اي. الان خيالش راحته. پيش خودش ميگه عمراً بابك به دختر ساده و يكم گيجي، البته ببخشيدها اينا تصورات اونه نه من، چي ميگفتم؟ آهان دختر ساده و گيجي مثل تو توجه كنه. واسه همين هم به تو به چشم يه دشمن نگاه نمي كنه. من كه ميگم شانس آوردي.

من كه حسابي گيج شده بودم گفتم: چه طور؟

ماني براي تفهيم من شمرده شمرده و آروم گفت: خب اگه نسبت بهت احساس خطر ميكرد. همچين موي دماغت ميشد و رو اعصابت ميرفت تا خودت مجبورشي از شركت بري. بابك به حرفاش گوش نمي كنه پس اون سعي ميكنه با عصبي كردنت مجبورت كنه بري. اما انگاري تو رو جدي نگرفته پس خيالت راحته كه اذيتت نمي كنه.

بعد يه فكري كرد و گفت: البته فكر كنم اشتباه كرده.

دوباره گيج و كنجكاو گفتم: چه طور؟

ماني: خب يلدا، يلدا اسم اين دختره است. يلدا فكر ميكنه بابك از دختر هايي تيتيش ماماني كه خودشون و مثل عروسك مي كنن خوشش مياد. اما برعكس بابك سادگي و صداقت و بيشتر دوست داره. بابك خيلي مشكل پسنده اما من نه.

دوباره گفتم: چه طور؟

ماني:خب من ميونم با خانم ها خوبه و راحت باهاشون كنار ميام. كافيه يك ساعت كنارشون بشينم همچين عاشقم ميشن كه بيا و ببين. خب خودتم ميدوني خانم ها متفاوتن و هر كدومشون يه جواهرن خب منم سعي ميكنم جواهراي بيشتري داشته باشم. اما بابك خنگ اين جوري نيست.

من: چه طور؟

ماني: خب بابك با همه خوبه اما با خانم ها صميمي نمي شه معمولاً چون ... خب نظراتش خاصه. ميگه آدم بايد كيس مناسبشو پيدا كنه. يه آدم كه بدونه مي تونه از ته دلش دوستش داشته باشه. كسي كه آدم و فقط به خاطر خودش بخواد نه به خاطر موقعيت و پول و از اين جور چيزا. يه دختر ساده ي بي شيله پيله كسي كه قلبش و حرفش يكي باشه. يه ذره قديميه.

من: چه طور؟

ماني: چه طور و ....... يعني چي من هر چي ميگم تو ميگي چه طور بابا قرص چه طور قورت دادي هيچي ديگه بلد نيستي بگي؟ گذاشتنش رو نوار پخش و مدام ميگه چطور، چطور. ميگم ماني گل ميگه چه طور. ميگم بابك خل ميگه چه طور. با همين يك جمله زير و بم زندگيمون رو درآوردي تو هم. پاشم، پاشم برم سركارم تا تو دوباره يه چه طور ديگه نگفتي و من ننشستم از تموم كاراي كرده و نكرده ام تعريف نكردم. دو دقيقه ي ديگه بمونم پته امو كامل ميريزم رو آب.

بعد همون جور كه زير لب با خودش حرف ميزد بلند شد و رفت بيرون. منم از پشت نگاهش ميكردم و ميخنديدم.

بعداً از رعنا جون شنيدم كه اين دختره يلدا يكي از فاميلهاي بابك و مانيه و ظاهراً همش چسبيده به بابك. بابكم به خاطر اينكه دختره ناراحت نشه بهش چيزي نمي گه اما فكر خاصي در مورد يلدا نداره و فقط يلداست كه خودش رو صاحب بابك مي دونه.

در هر حال اينايي كه من ديدم نمي شه گفت كه بابك بي ميله. هر چي باشه با يلدا خوب رفتار ميكنه كه اونم دم به دقيقه ميومد شركت. از اون روز به بعد كم كم هفته اي دو بار تو شركت پلاس بود. هر دفعه هم با يه عشوه اي به من نگاه مي كرد و همچين باهام حرف ميزد كه اگه پسر بود

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۰۸
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]