رمان نوش ناز قسمت 9
قسمت سي و دوم
خاله سورن ايران نيست به خاطر همينم پسر خالش مستقيما تشريف آوردن خونه خالشون كه مادر سورن باشه... الانم داريم ميريم خونه ما سورن يه تعارف الكي زد اما كسري خيلي سريع گفت ممنون باشه ميرم وسيله هام و جمع كنم...
...
...
دارم در و باز مي كنم سورن و كسري هنوز پايينن نيومدن الان به اين نتيجه رسيدم كه اگه اين آقا بياد اينجا من و سورن چطور از هم جدا بخوابيم هم واسه خودش سوال ميشه هم ممكنه به مادر شوهرم بگه...اوف سورن خدا بگم چه كارت نكنه پسره ي آفتابه پيتيه كم عقل...( بي ادب شديا نوشناز خانوم)
اونا هم اومدن بالا به كسري اتاق نشون دادم كه لباسش رو عوض كنه يكي از اتاقا رو آماده كردم براش كسري كه رفت تو اتاق رفتم پيش سورن كه تو آشپزخونه داشت آب ميخورد...
من: شما مهمون دعوت كردين نره به مامانتون بگه ما جدا مي خوابيم؟
سورن: منظور؟
من: منظور نداره كه مي گم كسي نفهمه؟
سورن: يه كلام بگو مي خوام پيش تو بخوابم ديگه چرا لقمه مي چرخوني...
من: من حاضرم پيش پسر خاله دوست داشتنيت بخوابم اما تو... يكم نگاش كردم... اما تو اصلا...( خودمم نفهميدم چه طور اين حرف از دهنم درومد اما ميدونم حرف درستي نزدم) آنچنان زد تو گوشم كه نزديك بود بيفتم خودش دستم و گرفت بعدم ليوان و زد زمين خورد كرد...
كسري اومد بيرون و گفت: وات هپن؟(چي شد)
من: هيچي ليوان شكست... سورن جان مواظب باش نره تو پات(تو ذهنم: چون مي خوام اين تيكه شيشه ها رو بكنمش تو قلبت)
سورن: نه عزيزم تو دستت و بده من.. رو فرشيت و چرا نپوشيدي؟ من چيزي پامه...
بعدم با يه حركت من اومدم رو دوتا دستاش كسرا هم كه انگار داشت فيلم سينمايي تماشا ميكرد يه لبخند گل و گشادي هم زده بود كه نگو... انگار بردنش استاديوم تيتابا!!!
من:سورن بزارتم زمين ...
سورن: نه خوشگلم تا اتاق خواب ميبرمت...
بعدم رو به كسري گفت: كسري جان خونه خودته خوش اومدي اون اتاق واسه خودته هرچي خواستي مي توني بر داري مزاحمت نميشيم خسته اي برو بخواب... گود نايت(شب بخير)
كسري: هَو نايس نايت( شب خوبي داشته باشيد)
من و بزار پايين...
در اتاق و با پاش بست و من و گذاشت پايين...
سورن: بيا اينم از پايين...
بعدم كتش و در آؤرد و در همون حال گفت:
سورن: اين چند شب تو اين اتاق خواب مي خوابيم تا ببينيم كي ميره...
من: ناخونام و فشار دادم تو بازوهاش و گفتم: اين سيلي براي چي بود فكر نكن حرف نزدم يادم رفته ها خيلي دستت هرز ميره هواست و جمع كن اگه نمي توني من جمعش كنم...
سورن گفت: ولي من يادم رفته بود و بعد موهام و از پشت گرفت كشيد كه سرم اومد بالا و بعد با دستاش اون بازوم و گرفت و صورتش و آورد نزديك صورتم فاصله لبام با لباش يه سانت بود
سورن: با حرف زشتي كه زدي حقت بيشتر از اين بود خانمي...
وبعدم لباشو گذاشت رو لبام باهاش پيش نرفتم ولي مانعش مشدم چشام خود به خود بسته شد بعد از حدودا فكر كنم دو ديقيه جلو جلو امد كه باعث شد من برم عقب و بچسبم به ديوار و سورنم بچسبه به من از لبام لباشو كشيد و برد كنار گوشم نفساش و آروم ميداد تو گوشم كه باعث ميشد بيشتر وسوسه بشم و حس خواستنم بيشتر شه... اما گفتم:
من: سورن بسه...ولي كو گوش شنوا جون سورن كم كم تا پايين گردنم پيش رفت حالا هم نفساي من تند شده بود هم سورن... بايد يه كاري مي كردم... شونش و گرفتم كه كشيده شد به سمت بالا فكر كنم فكرد منظورم لب چون دوباره يه لب طولاني نصيبم شد اما بعد كه اوم دوباره پيش بره گفتم:
من: من هنوزم نمي خوام... پس لطفا ادامه نده...
با چشماي خمار و نيمه بازش نگام كرد و بعد گفت:
سورن: خواهش...
من:نه، تو هنوزم من و واسه خودم نمي خواي
سورن : لعنتي... و بعدم كتش و ورداشت و رفت...
بعدم من با يكم استرس و تشويش و ناراحتي شايدم دلشكستگي خوابم برد...
ادامه دارد...
قسمت سي و سوم
سلام صبح بخير...
كسري: سلام صبح شما بخير... خواب اينجا چه جبگري داشتا نفهميدم كي صبح شد...
من:منظورت مزه نيست.؟ مي خواستي بگي چه مزه اي داشت؟
كسري: آره آره همون...
بيا صبحونه بخور...
كسري: مرسي مرسي زخمت كشيدي... واي چه رنگا رنگ...
من: خيلي سادست...
كسري: ساده اما زيبا...
من: مرسي...
كسري: سورن كي رفت؟
من: صبح خيلي زود...
كسري: پس فعلا نمياد بعد از صبحونه بريم جاهاي ديدني رو بهم نشون بدي؟ ميشه از طبيعت و فضاي سبز شروع كنيم؟
من: آره حتما چرا كه نه... خوشحال ميشم هم راهنمات ميشم هم خودمم يه حال و هوايي عوض مي كنم...
*************************
كسري: oh my God، vow ( وااوووو، اُ خداي من) it`s so beautiful) اين خيلي قشنگه...)
من: فكر كنم هيجان زده شديا پسر پارسي حرف بزن تا پارسيت روون شه...
كسري: او ساري (متاسفم) ... نوشيناز اينجا خيلي خيلي حوشكله... اسمش چي هست؟
من: باغ بهشت... اينجا مخصوص مراسم و اينطور چيزاست اما خوب دختر صاحب اينجا دوست منه و ازش خواستم بتونيم يه بازديد يه ساعته داشته باشيم... باباشم وقتي فهميد كه مي خوام به يه ايراني كه از اونور اومده نشون بدم با كمال ميل قبول كرد حالا كه همه جا رو ديدي بيا بريم بشينيم گفتم نسكافه بيارن بخوريم بريم بوستان نبوت و نشونت بدم...
كسري: باشه باش يكم ديگه كنار اين درياچه بمونيم خيلي حوشكله نوشيناز...
من: كسري جان من نوشيناز نستم نوشناز... نوش and after that ناز... جيج يو آندرستند؟ ( فهميدي؟)
كسري: اُ يه... تكرارش مي كنم بشه نوشناز... دري كفتم:؟
من: يه...
اومدم بهش پارسي ياد بدم خودمم قاطي كردم آخه گناه داره قدرت درك واسش سخته... تا اونجايي كه بتونم پارسي ميحرفم اما بايد يه جور حرف بزنم كه بتونه درك كنه... كم كم همه حرفام رو پارسي مي كنمش...
شانس آورديم كسري ديشب ماشين باباي سورن و آورد والا آلان بايد با تاكسي ميرفتيم...
خودم رانندگي مي كردم يهو يه ماشين كه توش پر از پسر بود اومد كنارمون...
ماشين پر از: واييي چه خانمي... آقاتونم آقاست
يكي ديگشون گفت : بچه ها آقاشون تو باغ ما نيست... خانمي هيف تو چه گاگولي گيرته...
دستي رو كشيدم لاستيكا يه جيغي زد و
ازش.ن سرعت گرفتيم...
كسري: what they say? ( اونا چي ميگفتن؟)
من: كسري جان پارسي حرف بزن... هيچي علاف و مزاحم بودن..
كسري: آها...
رفتيم، نبردمش نبوت آخه ديگه دم دماي غروب بود مستقيم رفتيم پاي كوه...
كسري: واي چقدر قشنگ اون سبزه رو نگاه پاي كوه يه باهالي... چي هست اون؟
من: منظظورت اينه كه چه باحاله؟ اون يه خونست كه طوري با چراغ تزئين شده تو نور شب به شكل اسم زهرا كه از اسم هاي حضرت فاطمه هست نمايش داده ميشه... مي دوني كه؟
كسري: آره آره اونجا بودم اما كلي كتاب به زبوت اصلي راجع به ايران دينمون اسلام و خيلي خيلي چيز هاي ديگگه خوندم... راستي فكرش مي كردم كه ديكه كسي نمي گه پارسي اما از لحني تون فهمدم كه هنوزم خيلي ها رو تمدنشون جدي هستن و فراموششين نشده چي هستين...
من: با اينكه تو فعلا مشكل داري اما بازم با اينكه اينجا بزرگ نشدي بايد بايت همين يكمي هم كه بلدي بهت تبريك بگم و ازينكه راجع بع ايزان خوندي خوشحالم... آره من خيلي متعصبم و اصلا نمي تونم بگم كسي به دينم و تمدنم و تاريخ كشورم توهين كنه...
كسري: من هخامنشيان يعني همون پارس ها رو كامل خوندم...
من: مطالعه من راجع بهشون زياد بوده... من عاشق اين قسمت تاريخم، كوروش بزرك و داريوش كساني كه نام ايران و زنده نگه داشتن و باعث شدن الان من و شما به داشتن اين تاريخ و ايراني بودنمون افتخار كنيم...
كسري: عاليه پس من خيلي چيزا مي تونم ازت ياد بگيرم...
من: آره حتما باعث افتخاره... خوب بيا بريم آش بخوريم اينجا آش خيلي مزه ميده بعدم لواشك و آلوچه ...
كسري: ok خوبه بريم...
*****************************************
وقتي رسيديم پايين ماشين و پارك كردم رفتيم داخل ماشين سورن بود پس يعني اومده اوخي بميرم حتما حوصلش سر رفته بچم :)
رفتيم بالا... سورن حموم بود لباسامون و در آورديم چايي ريختم داشتيم چايي ميخورديم...
كسري: مي تونم چهرت و بيارم رو كاغذ؟
من: جدا مي توني...؟
كسري: صبر كن...
رفت و يه تخته شاسي با برگه A4 آورد و با يه مداد نشست رو به رو يكم نگام كرد و پا شد اومد سمتم صورتمو گرفت بيان دو تا دستاش و داشت بهم مي گفت كه چه ور وايسم خم شده بود روم... صورتامون نزديك هم بود نفسامون به هم ميخورد...
يهو صداي سورن و شنيدم...
سورن: سلام خوش گذشت؟
من نمي دونم چرا يهو ترشيدم و پا شدم وايسادم و كسري هم مثل خطا كارا نگاه مي كرد...
سورن: ببخشيد مزاحم شدم.؟
من: نه كسري داشت صورتم و تنظيم مي كرد كه بيارش رو كاغذ... همين... باشه من كي چيزي نگفتم نقاشيتو بكش كسري جان؟ خوبي؟ كجا رفته بودين:؟
كسري: رفته بوديم دَدَر دودور حيلي حوش گذشت حيلي
اي بميري شبنم تقصير شبنمه زنگ زد صداشو گذاشتم رو آيفون موقع رانندگي بودم آخه بعد اونم سربه سرم گذاشت اينم هر چي اون گفت و ضبط كرد ازم پرسيد ددر دودور يعني چي ؟ منم گفتم گردش حالا صاف اومد گذاشت كف دست اين سورن ديوونه...
سورن به من نگاه كرد...
سورن: ددر دودور خوش گذشت خانمي؟
من : اره جات خالي...
سورن: شام از بيرون ميگيرم نمي خواد چيزي درست كني...
كسري: نه نه ما خورديم...
واييييييي خدا سورن الان مياد از وسط نصفم مي كنه حالا خوبه گفتم به سورن نگو دلش نخواد...
كسري: اي واييي نوشيناز گفته بود نگما يادم رفت...
سورن يه چشم غره بهم رفت بعدم گفت شب بخير و رفت تو اتاق... يكم نشستم پيش كسري...
من: كسري جان من ميرم بخوابم تو هم اگه چيزي خواستي صدام كن تعارفم نكن خونه خودته..
كسري: باش ... ممنون... شب بحير حانومي...
برگشتم با تعجب نگاش كردم...
كسري: سورن الان بهم ياد داد ديگه...
خنديدنم و رفتم تو اتاق... سورن دراز كشيده بود دستشم رو چشماش بود نميشد فهميد خواب يا بيدار آخ كه چقدر دوسش دارم... ببخشيد لج كردم عزيزم ، بوس بوس اونم از نوع آبدارش اونم از لباي نازت...(اي بي حيا) لباس برداشتم رفتم حموم يه دوش گرفتم اومدم بيرون و يه كم با فاصله از سورن دراز كشدم برگشتم سمتش هنوز دستش رو چشماش بود آروم نفس مي كشد پس يعني خوابه اين يكي دستش كه سمت من بود دراز بود سرم و گذاشتم رو دستشو آروم آروم رفتم تا اينكه سرم رسيد كنهر سينش آخر دستش... دستمم گذاشتم رو سينش و بعدم يكم خودم و دراز كزدم يه بوس از كنار لبش كردم... اومدم برگزدم كه سورن دستشو ورداشت...
سورن: كجا خانومم... قربونت برم... الهي فدات شم... نمي گي تنها با يكي ميري بيرون دلم ميسوزه دلم آب ميشه..؟ من به تو اعتماد دارم از برگ گلم پاكتري اما دوست داشتم منم ميومدم پس كاش بهم مي گفتي...
اوخي نازي چه مهربون... هنگ كرده بودم نمي دونستم چي بگم... هول شده بودم... قلبم تند ميزد خجالت همه چي با هم بود...
من: ببخشيد گفتم شايد نياي... بابت اينكارمم متاسفم اومدم بلند شم كه دستم و گرفت و كشيدم كه افتادم تو بغلش نوشنازم بسه ديگه بيا امشب پيشم باشي خو؟ باشه...
من: نه نميشه...
سورن: ببين الان فهميدم خودتم مي خواي... پس نزار از در خشونت وارد شم بيا خانومي...
بعد م لباشو گذاشت رو لبام و كم كم لباسم و كه يه پيراهن كوتاه بود دكمه هاشو باز كرد... واي خدا فهميد منم دوسش دارم و مي خوامش...يعني فهميد؟
من: خدايا چه كار كنم... بايد همه چي و بهش بگم آره بهش مي گم بهترين كاره والا اگه كار كنه فكر مي كنه گولش زدم...
ادامه دارد....
رمان نوش ناز قسمت 10
قسمت سي و چهارم
اومد پاينن كم كم داشت پيش ميرفت و خودمم همراهيش مي كرددم فكر كنم واسه اولين و آخرين بار بتونم اينجوري تو بغلش بمونم... دستام و چنگ زده بودم تو موهاشو بيشتر به خودم ميچسبوندمش... كشيدمش بالا نياز داشتم تو چشماش نگاه كنم تو چشاش نگاه كردم بهم لبخند زد لبخندي كه بهم اميداري ميداد اما واسه من بحث ترس نبود كه سورن بهم اميدواري بده من فرق داشتم با همه كسايي كه ازدواج مي كنن... واي سورن چقدر دوست دارم... سورن سرم و گذاشت رو سينش و همينجور كه نوازشم ميداد گفت:
سورن : به چي فكر مي كني خوشگلم؟ خودت پيش مني و اما چشات و فكرت پيش من نيستا چي شده كه مردمك به اون قشنگي ميلرزه؟ اشك واسه چي توش جمع شده؟
من: سورن بزار امشب فقط تو بغلت باشم، باشه؟ كاري نكن...
سورن: نمي خواي بگي چي شده؟/ چرا يهو برگشتي؟
من: سورن چيزي نپرس حرفايي كه بايد بهت بگم و جواب سوالتن اصلا قشنگ نيست...
سورن: نوشنازم هر چي باشه مهم نيست حتما مي خواي بگي دوسم نداري باشه من صبر مي كنم عاشقم شي فقط زود باشه؟
بعدم پا شد كه بره...
من: كجا؟ اومد نشست رو تخت همينجور كه موهام و نوازش ميكرد گفت:
سورن: ميرم بيمارستان تا وقتي كسري اينجاست شبا به بهونه بيمارستان ميرم كه تو راحت باشي بهت نزديك نميشم تا بگي تو هم دوسم داري و نيازامون و عشقمون دو طرفست... اونقدام هوس باز نيستم نوشنازم ارزشت واسه من خيلي بيشتر از يه رابطست...
خدايا چه دركي داره عاشقتم سورن عاشقتم دوست دارم...خيلي زياد... داشت بلند ميشد كه دستشو گرفتم... نگام كرد...
من: من كه بهت گفتم بزار امشب تو بغلت باشم ... خواهش مي كنم...
سورن : باشه خانمي دوباره برگشت رو تخت و بغلم كرد تو بغلش آرامش داشتم.. آرامش؟ چيزي كه خيلي وقت بود بهش نياز داشتم و پيداش نمي كردم... اما خوب از فردا دوباره همه چي مثل اول ميشه...
سورن همينجور كه داشت پشتم و نوازش مي كرد اومد در گوشم و با نفساش شروع به حرف زدن كرد... گفت:
مي دوني نوشنازي من روز اولي كه اومدم خونتون هيچ حسي بهت نداشتم حتي اومدم باهات صحبت كنم كه همه چي و بهم بزنيم جوري كه ديگه حرفي نباشه اما اصراراي تو باعث شد من جري تر شم و پا فشاري كنم نمي دونم چرا اما هميشه سمت كسايي جذب ميشم كه بهم بگن نه و پسم بزنن... يعني بيشتر مزدا و پسرا اينجورين...تو مثل همه دخترا نبودي كه تا بفهمن دكترم خونه و ماشين دارم يا مثلا به خاطر قيافم بيان كنارم... خوشم اومد كه تو دنبال عشق بودي يه احساسي كه تو وجود كمتر كسي پيدا ميشه... اومدي تو خونم كم كم بهت عادت كردم... از همه چيت از ظرافتت از مدل موهات از هر چي كه فكر كني فكر ميكردم فقط يه دونه هست و اونم مخصوص تو... به نظرم تو تك بودي كم كم با همين مقايسه كردنام و اينكه تو بهتريني احساس كردم بهت عادت كردم و تو شدي بتم.، غيرتاي الكي روت نشون ميدادم چون به خودم مي گفتم تو همخونمي بايد حواسم بهت باشه كه بي غيرت نشم مي دونستم اين كارام فقط به خاطر اين نيست كه تو همخونمي و غيرت بازيام و يا يكم اذيت كردنام همش بهونه بود روزي كه با داداش دوستت ديدمت اصلا قبول نكردم دوست دارم روز جشن روزي كه پسر داييم ازت عكس مي گرفت فهميدم نه يه حسي تو دلمه كه داره روز به روزم بيشتر ميشه... نمي خوام بحث و بكشم به چيزي كه فكر كني روت هوس دارم... نه خوب هر مردي رو زنش به مدلاي مختلف هوس داره و يكيشون من...داشتم مي گفتم خودت مي دوني وقتي عشق تو وجود يكي ريشه كنه ديگه نمي تونه از معشوقش دور بمونه و يه هورمونايي تو بدنش ترشح ميشه كه اونو وا ميداره تا با طرفش رابطه داشته باشه... نوشنازم من از حس خواستنم از اينكه مي خوام كنارت باشم ازينكه كنارت به آرامش مي رسم مي فهمم كه عاشقتم مي فهمم كه دوست دارم... من ازت رابطه نمي خوام تا تو هم عاشقم شي... دوست دارم خانمم باشي بانوي اين خونه و بانوي دل من بعدم من و محكم تو بغلش گرفت...
چرا گريه مي كني خانمي؟ حرف بدي زدم... واي نكنه محكم بغلت كردم؟ دردت گرفت؟ بببخشيد خانم طلا...
من:رفتم تو بغلش گفتم نه... سورن.، سورن منم خيلي دوست دارم... دوست دارم كنارت باشم اون حسي كه مي گي عشقي كه ازش حرف ميزني وقتي داشت تو وجود تو شكل مي گرفت تو وجود منم به وجود اومد...من ، منم طالبتم...
سورن: پس، پس چرا زودتر نگفتي؟ چرا هر دفعه پسم زدي؟ چرا تا ميومدم كنارت ازم دوري مي كردي؟
من: چون دلم نمي خواست فكر كني گولت زدم... چون من با همه فرق دارم...
سورن: چه فرقي خانمي... گفتم كه تو همه چيت با بقيه فرق داره اين چه فرقيه كه ازش حرف ميزني ومن متوجه همش شدم جز اين يكي؟ چيه كه به خاطرش تا حالا ساكت بودي...؟
دستم و كشيدم رو لباش... ششش سورن بزار امشب فقط تو بغلت باشم فردا بهت مي گم باشه؟ اين تنها چيزيه كه مي خوام / ؟ باشه؟
سورن: نوشابه خانم داري نگرانم مي كنيا بگو ديگه/؟
من: خودم و بيشتر تو بغلش جا دادم و با لوس بازي گفتم اِ سورن اذيت نكن ديگه مي خوام امشب واسه آخرين بار به آرامش برسم مي دونم كه اگه بهت بگم ديگه جايي ندارم نه تو خونت نه بغلته نه كنارت...
سورن: نوشناز نگران شدم و من دارم مي گم عاشقتم اونوقت تو ميگي آخرين بار؟ يعني چي/ ؟ مي خواي باهام بازي كني؟
من: نه نه سورن هيچي نپرس... باشه؟ به خاطر من اگه دوسم داري؟
سورن: باشه نازگلم بيا تو بغلم ببينم كوچولوي تو بغلي... چقدر تو خواستني هستي...
رفتم بالا تر يكم تو چشماش نگاه كردم و لبام و گذاشتم رو لباش مي دونستم با اين كارام حالشو خراب مي كنم و يه جورايي به قول خود مردا عذاب مي كشن اما خوب نميشد كاري نكنم ديدن اون لبا وسوسه اي بود واسه ...
من: سورن ببين من بي حيام لباسي ندارم يعني تون در آؤرديشون پس تو چرا مومني؟
سورن: سورن دست انداخت بند لباس زيرم و باز كرد و گفت تا تو بقيه رو دراري منم لباسام و در ميارم...
من: يكم خجالت كشيدم امت خوب شوهرمه ديگه... بعدم همون زير پتو كلا لباسامون و در آورديم و رفتم تو بغلش پاهامون و تو همديگه قفل كرديم و سورن با دستاش نوازشم مي كرد وايي وقتي در گوشم نفس مي كشيد و مي گفت دوست دارم يه جوري ميشدم حسم بيشتر ميشد...
اونشب من تا صبح با زمزمه اي سورن به آرامش رسيدم و هيچكدوممنون نخوابيديم و فهميدم چقدر دوسش دارم و وسورن با اينكه حالش خيلي بد بود كاري نكرد...
صبح كه بيدار شدم پتو رفته بود كنار از ديدن خودم و سورن تو اون وضعيت خجالت كشيدم پتو رو انداختم رو مون و يه نگاه به ساعت كردم ساعت 12 بود واي خاك عالم مثلا مهمون دارم...
سورن بيدار شو آقا سورن مگه شما نمي خواي بري بيمارستان... نوشي بخواب امروز نميرم مي خوام امروز و با زندگيم بگذرونم... سورن ساعت 12 ... ظهر شده مثلا ما مهمون داريما بلند شو تا برم حموم بيام تو هم بيدار شو ها... داشتم بلند ميشدم كه يهو دستم و گرفت... و با صداي لوسي گفت:
سورن: منم باهات بيام حموم..؟ من و بشولي/؟
من:نه خير...
سورن: نوشي بيام ديگه...
من: كسري اينجاست زشت ميشه...
سورن: نه نميفهمه... بعدم پا شد دستم و گرفت با هم رفتيم حموم تو حموم ازم پرسيد نمي خوام ار حرفاي ديشب چيزي بهش بگم كه گفتم امشب واسش توضيح ميدم... اونم ديگه چيزي نپرسيد و فقط كلي شيطوني كرد... بعدم اومديم بيرون بعد از لباس پوشيدن رفتم مثلا واسه ناهار چيزي درست كنم كه ديدم كسري همه كارا رو انجام داده كلي هم خجالت زده شدم...
ادامه دارد...
قسمت سي و پنجم
وايي حسابي خوش گذشت سورن تو پيش كسري بمون من دوش بگيرم يكم بخوابم خيلي خسته ام واسه ساعت 7 بيدارم كن شام درست كنم... باشه؟
سورن: باشه عزيزم برو خبالت جمع...
الان تو حمومم امروز ساعت 12 ناهارمون و كه كسري زحمتش و كشيده بود برداشتيم برديم جاده باغ ما... خيلي خوش گذشت خودمون سه تا بوديم واليبال بازي كرديم، خرس وسط، تاب بازي، قايم موشك، دنبال بازي، خلاصه همه چي ديگه خيلي عم خسته شدم الان ساعت 5.30 يه دوش گرفتم كه تميز باشم الانم دارم مي خواب سورن 7 سورن بيدارم مي كنهكه شام درست كنم... واي امشب مي خوام بهش بگم خدا كنه همينجور مهربون باشه و با قضيه كنار بياد...و درك كنه كه من مقصر نبودم... حالا بايد يكمي هم خودم و خوشگل كنم شايد بهتر باشه يكم به خودم برسم فعلا تا بعد...
******************
از خواب پريدم وايييييييي يعني درست مي بينم ساعت 9 شبه ؟ مگه ميشه ؟ قرار شد سورن من و 7 بيدار كنه كه؟ پاشدم خودم و مرتب كردم رفتم بيرون...
من: سورن، سورن كجايي؟ سلام...مگه قرار نشد من و ساعت 7 بيدار كني من شام درست نكردما...
كسري: سلام...
سورن رو مبل لم داده بود داشت با كسري فيلم نگاه مي كرد...
سورن: سلام به روي ماه شسته نشستت... خسته بودي خانمم دلم نيومد سفارش دادم غذا بيارن...
من: تو دلم گفتم آخي نازي چه مهربون... و بعدم چون كسري جوري نشسته بود كه من و نميديد براي سورن كه داشت نگام مي كرد يه بوس فرستادم... اونم پا شد اومد بردم تو اتاق...
سورن: خانمي ديگه اينجوري به من بوس نديا من بوس هوايي دوست ندارم من بوس اينجوردي دوست دارم بعدم لباشو گذاشت رو لبام و خوابوندم رو تخت همينجور روم بود داشتيم لب مي گرفتيم... كه با صداي زنگ جفتمون پريديم سورن خودش و مرتب كرد كيف پولش و برداشت رفت بيرون منم خودم و مرتب كردم و رفتم بيرون ... غذا رو آورده بودن... غذا رو خورديم و بعد من برگه آوردم اسم فاميل بازي كرديم چون واسه كسري نوشتن پارسي سخت بود همه چيا رو به فينگليش مينوشت... و در آخر با بردن من قرار شد كسري و سورن هر كدوم جدا يكيشون من وبه سفره خونه و اون يكي بستني خوردن مهمونم كنه كه حالا خودشون توافق مي كنن چه روزي باشه... ميوه آوردم و خورديم البته من براي همه پوس كندم كلي هم خوشبحالون شدا...
بعدم يه زنگ به شبنم زدم...
شبنم: سلام چه عجب خانم با معرفت خونه كه نيستي گوشيتم كه خاموشه .. نمي گي اين دلم خوشحال ميشه كه مردي؟
من: زبونتو گاز بگير.. من هنوز كلي آرزو دارم؟
شبنم: اِ؟ تا ديروز كه مي گفتي دعا كن بميرم و رااحت شم؟ چي شده حالا نظرت عوش شد؟
من: وايي شبنم اگه بدوني سورن انقدر خوبه؟ انقدر مهربونه؟ مي خوام امشب همه چي و بهش بگم هر دو مون اعتراف كرديم كه همديگه رو دست داريم...
شبنم: جدي شد... مطمئني مي خواي بگي؟
من: آره شبنم واسم دعا كن باورم كنه...
شبنم: هر چي خدا بخواد... خوب چه خبرا اين مهمون خارجيتون چطوره؟ اومده بمونه؟ ميشه من و ببره خارج؟
من: تو هم گير دادي به خارجا؟ نه نميشه... ولي شبنم پسر آقاييه اومده ايران بمونه اينجوريم كه فهميدم هنوز نيومده چندين جا پيشنهاد كار داشته... دوست داشتم آشناتون كنم...
شبنم: مرگ من؟ واي نوشابه من قربون پاهاي بلوريت من قربون شاخاي برندت...من
من: حرفشو قطع كردم گفتم خجالت بكش مگه من حيوونم...
شبنم: واييييييييييي ببخشيد جو زده شدم عزيزم... مرسي... ديدي دوست به تو گنه تو خيلي خوشگلي مي دونستي نوشابه؟
من: نو شابه ؟ اصلا حالا كه اينطورشد پشيمون شدم...
شينم: ببخشيد بنده چيز خورد غلت كردم ... نه نه ببخشيد بنده غلت كردي...
من: نه التماس نكن كه بي فايدست...
شبنم: جدا؟ مي دوني نوشابه الان كه فكر مي كنم ميبينم دوست به درد نخوري هستي هيچ خيلي هم زشت و بد تركيبي حرفام و جدي نگيري اون اوليا رو واسه دلخوشيت گفتم...
من: خيلي بي چشم و رويي تو به خدا شبنم... هيف هيف كه من بي معرفت نيستم واسه فردا صبح يه قرار ميزارم ببرش تهران تنگ واشي فكر نكم تا شبم برگردين خواستي شايانم ببر... مي گم 6 صبح پايين باشه حسابي خودت و تو دلش جا كن البته سر مردم كلاه نزاريا بزار ببينيم شايد اون از تو خوشش نيومد...
شبنم: واه واه واه خيلي هم دلش بخواد بچه پررو...
من: حالا گفتم شايد... من و سورن نميتونيم بياييم چون من هنوز تكليفم مشخص نيست... فكر كنم فردا تنها باشيم بهتره... سعي كن بم دير وقت بيايين هر چند راه جوريه كه همينم ميشه... فقط زنگم بهم نزن...
شبنم:اوووووووووووووووو تو هم انگار مي خواد چه عمليات سري انجام بده...
: من :از سريم سري تره... شبنم كار ندار يسورن اومد رفت حموم الان من برم تا نيومده يكم به خودم برسم...
شبنم: اي خاك و چوكمان... مي خواي برادر سورن و منحرف كني...
من:شبنم من وقت ندارم بعدم گفتم ساعت 6 اينجا باش قطع كردم... رفتم بيرون به كسري هم گفتم 6 شبنم مياد دنبالش تو سبد گردش واسشون همه چي گذاشتم (از شير مرغ تا جون ادميزاد ) و بعدم گذاشتمش تو يخچال به كسري هم نشونش دادم گفتم كه ما نماييم نمي خواد صبح ميره بيدارمون كنه و اينكه 6 پايين باشه بعدم اومدم تو اتاق خودمون در و قفل كردم كليدشم گذاشتم رو ميزم...
از بين لباس خوابام يه پيراهن بندي كه بلنديش تا تقريبا به زور زير باسنم ميرسيد و انتخاب كردم ... داشتم آرايش مي كردم كه سورن آب و بست پس يعني داره مياد بيرون دو لا شدم كه رژم و از نزديكتر تو آينه ببينم كه سورن كه فقط يه شلوارك پاش بود از پشت بغلم كرد و گفت چه خوردني شدي خانمم...
من: با يه لبخند : مرسي عزيزم...
از كنار ميز اومدم اينور و نشستم رو تخت سورنم نشست پيشم... دستشو كشيد رو رون پام... چه پوست صافي داري... رنگش و تا حالا نديدم...
من: سورن تو چرا هر چي كه تو وجود منه و تا حالا نديدي؟
سورن: چون تو تكي خانمم... از نوشابه من فقط يه دونست...
من: تو هم ياد گرفتيا هي نوشابه نوشابه...
سورن افتاد روم و شروع كرد به قلقلك دادنم منم كه قلقلكي كلي آروم خنديدم اخه كسري اينجا بود نميشد بلند بخندم و جيغ بزنم... كل لباسم رفته بود بلا
من: دستم و گذاشتم رو صورتم گفتم : سورن نكن تمام گوشت تنم آب شد... آآآآههه چه كار مي كني ديوونه بعدم زدمش كنار( آخه خانما رو شكمشون خيلي حساسن)...
سورن خوابد كنارم من م گرفت تو بغلش دهنم افتاده بود رو گودي گردنش
خلاصه كلي شيطوني كرديم... اما باز نذاشتم سورن ادامه بده كه باعث شد سورن ناراحت شه و ازم بخواد هر چي زودتر دليل كارام و بگم اما من ميترسيدم دادو بيداد كنه يا يه كاري كنه جلو كسري آبروم بره واسه مين بهش گفتم كسري 6 صبح ميره بزار اون موقع بهت ميگم... كلي عصبي شده بود همش دستش و چنگ ميزد تو موهاش آخرم پا شد يه سيگار از تو كشوش برداشت و رفت پاي پنجره...اولين بار بود ميديدم سيگار مي كشه... رفتم كنارش... سيگار و از رو لباش برداشتم يه كام خودم گرفتم... نگاه خيرشو حس مي كردم اما خوب منم به آرامشي كه با سيگار كشيدن به دست مياد نياز داشتم...
من: ببخشيد... مي دونم... مي دونم خيلي سخته فقط واسه تو مشكل نست برا منم هست سورن تو كه اينهمه تحمل كردي اين چند ساعتم روش...
سورن: تو بگو چند سال براي با تو بودن تحمل كنم برا من خيالي نيست چون ديگه تو رو واسه سك*س نمي خوا مشكل من چيز ديگست... نوشناز، نوشناز تو از من خوشت نمياد؟
من": اين چه حرفيه سورن؟ تو اولين عشق زندگيمي ... مطمئن باش و مطمئنم كه آخري هم هستي... من مشكل دارم مشكل از منه... اگه تاحالا كنارت نموندم به خاطر خودت بود اما اين چند وقت هر روز هر روز حس خاستنم نسبت به تو زياد تر مش ديگه نتونستم دور بودن از تو رو تحمل كنم... مي دونم اين دو شب خيلي اذيتت كردم من وببخش بهت حق ميدم كه بري كنار يكي دگه چون من سرت نمي كنم هيچ گشنه ترتم كردم...
سورن: شششششششششش... اين حرفا رو نزن خانمم... تو فقط مشكلت و بگو كاملا مشخصه كه ميترسي... ببنم نوشناز
با اخم بهم نگاه كرد بازوهام و تو دستاش گرفت و يكمي هم فشار داد:
سورن: قبلا با كسي بودي كه ميترسي؟ چيزي ديدي كه تو اين ترس دخل و تصرف داشته باشه؟
من: سورن خواهش مي كنم بزار كسري بره واست مس گم ديگه راجع بهش نحرف بيا بيا بريم بخوابيم... وعدم رفتيم تو تختمون ...
نيم ساعت بعد صداي نفساي آروم سورن خبر از خواب بودنش ميداد اما من نتونستم بخوابم پا شدم يكم صورتش و تماشا كردم يكم از صورت خوابش با گوشيم فيلم و عكس گرفتم ( نگيد ديوونم چون شابد ديگه من و نبخشه و ديگه نتونم اينجوري كنارش باشم و نگاش كنم...) رفتم كنار پنجره رو يكم جايي كه داشت نشستم و سيگار كشيدم و فكر كردم...
به بعد از اين ماجرا به عواقبش به اينكه بهش بگم يا نه... وقتي به خودم اومدم كه يه ماشين پيچيد تو كوچه اين ماشين شبنمه پس يعني 6 صبح شد واي چه استرسي گرفتم يه پك محكم به سيگار زدم اومدم يه سيگار ديگه بردارم كه تموم شده بود... .واي اتاق پر دود بود من كي اينهمه سيگار كشيدم؟ چرا خاكشو ريختم تو اتاق؟ چرا اينجا انقدر كثيفه؟ سورن مريض نشه... صداي در خونه اومد پس كسري رفت... بايد تا سورن بيدار نشده اينجا ها رو تميز كنم يه نگاه به سرون انداختم كه يه قلط زد و دستش رو دراز كرد رو تخت بعد گفت نوشنازم كجايي خانومي؟ و چشماش و باز كرد... حالا اون داشت من و نگاه مي كرد منم اون و نگاه ميكردم...بلند شد اومد نزديك...
ادامه دارد...
رمان نوش ناز قسمت 11
قسمت سي و ششم
سورن اومد نزديكم چه غلتي كردي...
من: سكوت...
سورن موهام و پيچيد تو دستش يكم كشيد با توام؟ كجايي ؟ تو عالم هپروت؟ چه غلتي كردي؟ اتاق چرا اينجوري شده؟ چشمات چرا مثل آدماي نعشست؟ ها ؟
من: سكوت و گريه...
ديد گريه مي كنم نرم شد...
سورن: چه خبره نوشنازم؟ قيافت چرا اينجوريه؟ زير چشمات چرا سياهه؟ اتاق چرا پر از دوده....
با يه دستش يه بازوم و گرفت تكونم داد...
سورن: با توام كجايي؟ چرا انقدر يخي؟ چي كار كردي با خودت/؟
يه نگا به زمين انداخت،
سورن: تموم سيگاراي اين باكس و كشيدي؟ چرا آخه نوشناز؟ چته؟ د حرف بزن ... نوشناز خوبي؟ داري نگرانم مي كنيا...
بعدم رفت از اتاق بيرون و چند ثانيه بعد با ليوان آب اومد تو اتاق به زور داد بخورم بعدم دستم و گرفت نشوندم رو تخت...
سورن: نوشناز نمي خواي حرف بزني؟
من: سورن من... سورن من نمي تونم زنت باشم اون كسي كه مي خواي باشم...
سورن: واااي خداي من...
بعدم سرش و گرفت بين دستاش...
سورن: يعني تموم اين كارا براي اينه كه تو نگران رابطه با مني؟ آره من و نگاه كن نوشناز، آره/؟
سرم و چرخوندسمت خودش
سورن: خانمم برا چي خودت و اذيت مي كني باور كن برا من خودتي كه مهمي نمي گم كنارم خوابيدنت مهم نيست چرا خيلي مهمه اما هر وقت كه با جون و دل بخواي هر وقت كه از شنيدنش اين بلا رو به روز خودت نياري...
من: مي خوام دليلش و بهت بگم به شرطي كه منطقي باشي... انتظار هيچي ازت ندارم... حتي مي توني طلاقم بدي بهت حق ميدم...
سورن: ششششش.... خانمم حرف نباشه دليلش هر چي كه هست من قبولت دارم حرف طلاق و نزن كه بي تو ميميرم... حالا هم حرفات و ميشنوم شايد با رفتن پيش يه روانپزشك خوب شي شايد دليل ترست يه خاطره بد باشه... اما قبل از شنيدن حرفات برو حموم كه تو رو پژمرده مي بينم از دنيا سير ميشم پاشو خانمي تا تو بياي منم اين دسته گلت و پاك كنم فقط نوشناز بار ديگه ببينم سيگار كشيدي شتمتا...
من: سورن بزار اول حرف بزنم بعد ميرم حموم خوب من دليلم خاطره بد نيست بزار بگم خودم و از عذاب وجدان راحت كنم...
سورن: دِ نَ دِ، اول حموم... همين كه گفتم...
با يه حالت كلافه بلند شدم و رفتم سمت حموم... يه كم خوابيدم تو وان كه پر از آب داغش كرده بودم و يكم گريه كردم... ديشب اصلا نخوابيدم الان خوابم ميومد اما استرس بهم اجازه نمي داد حتي پلك بزنم چه برسه كه چشمام و رو هم بزارم... خدايا كمكم كن بهم همت بده كه بتونم بگم...پاشدم همينجور لخت بدون اينكه خودم و خشك كنم رفتم بيرون سورن رو تخت بود و سرش بين دستاش بود با صداي در حموم سرش و بلند كرد و به من نگاه كرد... يكم با تعجب نگام كرد كم كم تعجبش تبديل شد به اخم و بلند شد اومد سمتم و رفت كمد حولم و آورد پيچيد دورم...
سورن: اين چه كاريه نمي گي سرما مي خوري؟ با تواما؟ چرا ساكت شدي انقدر؟
بعدم يكم موهام و خشك كرد و رفت از تو كمدم لباس برام آورد...
من: مرسي خودم مي پوشم... ممنون گلم...
سورن: آخيش فكر كردم... موش زبونت و خورده و خانمم ديگه زبون نداره... بپوش تا سرما نخوردي...
من: سورن تو خيلي مهربوني بعدم شروع كردم لباسي كه سورن آورده بود و پوشيدن يه دامن كوتاه مشكي بود همون كه مامانم برام خريده بود با يه نيم تنه قرمز... شورت و سوتينم كه نبود منم حوصله نداشتم برم بپوشم...
كل اتاق تميز شده بود حتي اسپري نسيم دريا هم زده بود بوش و دوست دارم آرامش دهندست...
موهام و شونه كردم به دستام كرم زدم و يكم عطر به خودم زدم تو تمام مدت سورن داشت با لبخند به من نگاه مي كرد و من به اين فكر مي كردم كه از كجا شروع كنم...
رفتم نشستم رو تخت سورنم اومد چسبيد بهم و دستم و گرفت تو دستاش...
سورن: حالا حرف بزن خانومم... حالا بنده سر تا پا گوش نوكرتم هستم... بعدشم بخواب كه مي دونم تا صبح نخوابيدي... اصلا مي خواي بخواب بعدا بگو چي شده...
من: نه سورن بزار بگم راحت شم...
سورن:بگو ناز گلم...
من: سورن من، من متاسفم كه تا حالا چيزي بهت نگفتم... يعني چون مي دونستم دوسم نداري حرفي نزدم اما حالا مي دونم هم من تو رو دوست دارم هم تو منو... اميدوارم من و ببخشي اما منتظر هر عكس العملي هم هستم فقط درست فكر كن سورن...
سورن: نوشناز نگاه به خونسرديم نكن باور كن من داره من و مي خوره، دارم ديوونه ميشم مقدمه چيني و بزار كنار اصل مطلب و بگو كه فرع دوغه...
من: باشه باشه.... واي دارم ميميرم از استرس...
سورن، سورن من من قبلا رابطه...
فشار دستش رو دستم زياد شد...
من: من قبلا رابطه داشتم( خيلي تند گفتم بعدم يه نفس راحت كشيدم)
اما اما سورن باور كن خودم نمي خواستم...
سرش پايين بود نمي تونستم چهرشو ببينم اما خيلي خيلي خيلي محكم دستم و داشت فشار ميداد احساس مي كردم تموم استخونام خورد شدن...
من: دستم و ول كن سورن... سورن با توام حواست كجاست سورن؟
دستم و ول كرد اما چنان كشيده اي زد تو صورتم كه پرت شدم رو تخت...
سورن: كه تو دختر معصمومي هستي ها؟ حاج آقا صالحي كجايي ببيني كه عروست نقش بازي مي كره همتونو قاق گير آورده بود... خوب مارمولكي هستي گفتي طرفم خره يه مدت ساز مخالف بزنم بعد عاشقش كنم خرم و كه سوار شدم خودم و بزنم به موش مردگي و يه نقشي مثل نقش ديشبت بازي كنم كه آره من بي گناهم؟ آره
سورن با داد: آره؟
از دادش ترسيدم... نه به خدا به خدا اينجوري نيست...
اومد نزديكم مو هام و گرفت كشيد طوري كه كشيده شدم رو تخت و سرم از اونور اومد اينور تخت...
سورن: پس چه جوريه ها؟ مي گم چرا انقدر مهربون شده خانم دست و دلباز شده آغوشش و به روم باز مي كنه؟ نگو خانم نقشه داره هرشب و هر روز من و تشنه تر از روز قبل كنه تا وقتي گفت هرزه ام و خرابم من بگم اشكال نداره خانمي من دستمالي شده اين و اونم قبول دارم... آره؟
بعد با دو تا دستش محكم زد تو سرم...
سورن: خاك تو سرت نوشناز... هيف، هيف اين زندگي ، هيف من واسه تو... هيف اون پدر و مادر با آبرويي كه داري... چقدر ساده بودن اونا... يا نه شايدم اونا مي دونن چكاره اي و قالبت كردن به من آره؟ من و بگو كه ميگشتم تو خودم دنبال ايراد كه چرا نوشنازم ازم دوري مي كنه نگو نوشناز خودش مشكل... هرزه بودي... شغلت اينه/ شما كه پولدار بوديد؟ ها؟
ديگه داشت زياده روي مي كرد خدا تو كه مي دوني من نمي خواستم اينجوري شه... پس كجايي كمكم كن...
من: ولم كن نامرد... اجازه نميدم هر چي مي خواي بگي من هرزه نيستم... هرزه تويي توي كه هر روز با يه نفر بودي تويي كه هرز ميپري يه روز با سفيد يه روز با سبزه يه روز با چاق يه روزش با مانكن فكر كردي نمي دونم آمارش با عكساش ميرسه دستم( عكسايي كه شبنم گرفته بود و گفتم) تو حتي نزاشتي من حرفم تموم شه... گذاشتي؟ آره واقعا كه احمقي... خيلي توهين كردي نميبخشمت برا توهينات و قضاوت عجولانت نمي بخشمت...
سورن: اوه اوه ببين كي كيو نميبخشه؟
اومد جلو دستم و گرفت پيچوند
سورن: مگه تو حق بخشيدن و نبخشيدنم داري...؟ تو الان حق زنده موندنتم با منه مي دوني چيه دلم مي خواد بكشمت آره تو لكه ننگي بايد بميري
بعد دستشو انداخت دور گردنم كه خفم كنه مقاومت نمي كردم فقط نگاش مي كردم و گريه مي كردم يه لبخندم رو لبام بود يه لبخند تلخ يا شايدم لبخند رضايت واسه رفتن از اين دنيا... تو چشماش نگاه مي كردم... كم كم چشمام داشت بسه ميشد فكر كنم ثانيه هاي آخر بود كه دستاش شل شد و بعدم دستاشو ول كرد افتادم رو زمين بيهوش نبودم اما حال باز كردن چشمام و نداشتم با پاش ميزد تو پهلوم(آروم ميزد)
سورن: بلند شو مظلوميتت ديگه واسم رنگي نداره د مگه با تو نيستم مي گم بلند شو اينكارات همش دروغه باورت ندارم...
بعدم رفت از اتاق بيرون با يه پارچ آب برگشت مي دونستم مي خواد رو من بريزه اما توان حركت نداشتم قدرت اينكه بگم نمي تونم و نداشتم...
ادامه دارد...
قسمت سي و هفتم
من: با صداي ضعيف گفتم. آآآه يخ كردم نامرد آب يخ بود...
سورن دستم و گرفت و كشيد بلندم كرد...
سورن: چرا؟ چرا اينكار و كردي؟ چرا از اول بهم نگفتي ها؟ آها حتما مي خواستي يه اسمي تو شناسنامت باشه كه بعدا كه ازم طلاق گرفتي بگب آره اگه دختر نيستم شوهر داشتم آره؟ واي من چقدر خر بودم... خيلي پستي...
يه دونه ديگه زد تو گوشم واقعا حال هيچ كاري نداشتم سست شده بودم...
من: با صداي آرومي گفتم.: من نمي خواستم اينجوري شه تقصير من نبود... باور كن نمي خواستم به زور باهام اينكا رو كردن...
سورن: و واي واي عر عر...
با كف دست محكم زد رو پيشونيم...
سورن:ببين ديگه خرت نميشم...
و بعدم رفت بيرون از اتاق منم كه ناي نشستن نداشتم خوابيدم رو تخت...
يه تقه محكم به در زد كه باعث شد بترسم و تمام محتويات قلبم خالي شه... دوبار اومد تو اتاق اومد رو تخت كنارم نشست شونه هام و گرفت و بلندم كرد طوري كه رفتم تو بغلش و كنار گوشم گفت كور خوندي اگه فكر كردي طلاقت مي دم انقدر نگهت ميدارم تا بپوسي بي لياقت... نمي زارم به آرزون برسي بعدم يه گاز از گوشم گرفت كه جيغم رفت هوا... بعدم ولم كرد دوباره خود به خود دراز شدم... دلم مي خواست بخوابم همه صدا ها اذيتم مي كردن... فقط تونستم بگم خدايا كمكم كن بيام پيشت من آرامش مي خوام اوني كه مي خواستم نشد عشقم دركم نكرد نذاشت حرف بزنم و بعد هيچي نفهميدم...
بچشمام و باز كردم همه چي يادمه مثل يه خواب بود كاش كه خواب بود... كاش بهش نمي گفتم اون كه اصراري به رابطه نداشت... پس من چرا گفتم؟ نه نوشناز تو گفتي كه مديونش نشي كه گولش نزده باشي... بهتره بلند شم واي چقدر سرم سنگينه اين سرم چيه تو دستم؟
سرم و در آوردم واي ساعت 4 بعد ازظهره يعني من اينهمه خوابيدم../؟ با دستمال كاغذي خوني كه از دستم ميومد و پاك كردم و رفتم جلو آينه چقدر لبام باد كرده من اين و چه كار كنم حالا؟ صورتمم دو طرفش كبوده... نچ نچ گوشم و نگاه خون مرده شده...
رفتم بيرون نشسته بود رو مبل داشت سيگار ميكشيد...
من:رفتم رو مبل روبه روييش نشستم...
سورن: جلو من ظاهر نشو نمي خوام ريختت و ببينم برو تو اتاق حقم نداري بياي بيرون، زود...
من: بغض داشتم... به بغض كه هر چيم قورتش مي دادم نميرفت پايين بلاخره بغضم شكست و اشكام سرازير شد...
تو، تو نذاشتي من توضيح بدم نذاشتي من حرف بزنم... مجرميم كه مي خوان ببرن پاي چوبه دار بهش اجازه حرف زدن ميدم فرصت دفاع كردن...
يهو زير سيگاري كه دستش بود و پرت كرد رو ميز اصلي كه همشون ريز ريز شدن و يه تيكه شيشه بزرگ پريد رو دست من ... خون بود كه از دستم ميومد نياز به بخيه داشت چون شيشه سر تيزش تو دستم بود و هنوزم نيفتاده بود... يكم با صدا گريه ميكردم...
من: آيييييييي ماماني... دستم ميسوزه درد مي كنه... بابا جونم...
سورن با داد: خفه صدات و نشنوم...
بعدم پا شد اومد دستم و گرفت تو دستاش و بي معطلي شيشه رو در آورد كه باعث شد جيغم بره هوا...
من: آآآآآآآآآيييييييييييييييي آروم تر ديوونه...
سورن: نوشناز صدات و ببر مي فهمي كه چي ميگم يعني صدات و نشنوم كه هم تو رو مي كشم هم خودم و ....
من: تو كه مهربون بودي حالا چرا پاچه مي گيري؟
همين حرفم عصبيش كرد... يكي زد تو گوشم... موم و كشيد بلندم كرد بردتم تو آشپز خونه...
سورن: تو اين رفتارمم از سرت زياده لياقتت همينه...
دستم وگرفت تو سينك و كلي بتادين ريخت روش كه تا مغز استخونم و وسوزوند...
من: بابا يواشتر بي معرفت اين رسمش نيست تو از من توشيح نخواستي سورن باور كن من اصلا نفهميدم پسره كي من و برد تو اتاق و كي لباسام و در آورد...
يكي زد تو دهنم كه حرفم قطع شد... مزه خون و حس كردم اي دستت بسكنه تو كه وحشي نبودي آخه......
سورن: ببين حرف نزدن نمي خوام بدونم چجوري ك... نمي خوام اصلا يادم بياد يه هرزه زنمه... خفه خفه خفه هيچي نمي خوام بدونم...
بعدم كه با باند دستم و بست ، خونش بند نميومد اما انقدر باند بست كه ديگه خوني پس نميزد نامرد لابد نمي خواد بخيش بزنه خوب اينجوري كه گوشت اضافه در مياره...
سورن: من ميرم بيرون تا نيم ساعت ديگه ميام جايي نميري...
من: نمي گفتيم با اين قيافه جايي نميرفتم...
سورن: آره منم بودم نميرفتم آخه تصادفي شدي كسي رغبت نمي كنه ديگه لباشو بزاره رو اون لبا...
بعدم در و بست منم از حرصم جيغ زدم بهش گفتم پست نامرد ديوونه رواني...
دوباره درو باز كرد...
سورن: چيزي گقتي؟
من: آره گفتم مراقب خودت باش...
سورن: هستم...
بعدم دوباره در و بست...
نترسيم اما حوصله كتك خوردن نداشتم... بهش حق ميدم اما نبايد انقدر زياده روي مي كرد... خدا كنه بهم فرصت حرف زدن بده تا حقيقت و بفهمه بعدم رفتارش بهتر شه و كم كم بفهمه راجع بهم اشتباه كرد و من وببخشه... اما سورن اونروزي كه من وببخشي بايد تمام اين حرفات و جبران كني اونقدام ذليل و خار نيستم اگه واسه اين وحشي بازياتم حرفي نميزنم چون به نظرم حق داري...
ادامه دارد...
قسمت سي و هشتم...
كليد و انداخت تو در پس يعني اومد...
اومد داخل...
سورن: پاشو برو تو اتاق...
من: چرا؟
سورن: چون چ چسبيده به را، بايد واست تو ضيح بدم... ؟ دليلي نميبينم... پاشو برو...
من: نميرم با مزه ... يه يه يه يه
اومد سمتم حمله ور شه كه يه جيغ خفيف كشيدم و گفتم باشه باشه ميرم و دوييدم سمت اتاق...
از لاي در ديدم... قفل ساز آورده چرا؟ حتما قفلامون ديگه امن نيست اون مشماي خريد چيه سر اپن/ ؟ آمپوله...؟ واي واي قفل ساز رفت...
خيلي ريلكس رفتم بيرون...
من: قفلا رو چرا عوض كردي؟ ديگه امن نبود؟
سورن: آره نيست بچه داريم تو اين خونه قفل كودك زدم براش...
من: بچمون كجا بود شوخيت گرفته؟ واسه منم از كليدا زدي؟
سورن: مگه من با تو شوخي دارم؟ نه تو نيازي نداري... يعني تو ديگه حق نداري پات و ازخونه بزاري بيرون... نه دانشگاه نه سوپري محل... نه مهموني ميري نه مهمون دعوت مي كني...
من: كه چي؟ يعني چي اينكارا؟ اصلا بيا طلاقم بده برو يه زن ديگه بگير ...نزاشتي حرف بزنم كه، مهر هرزه بودنم زدي به پيشونيم... اما كور خوندي باهات كنار بيام...
سورن: تلفن و ورداشت و شماره گرفت و در همون حالم گفت ميام خوبشم مياي...
سورن: الو سلام بابا خوبيد شما؟
نمي دونم اونور خط باباي خودش بود يا باباي من نمي فهميدمم چي ميگفت فقط حرفاي سورن و متوجه ميشدم...
سورن: ممنون... مرسي... هميشه جوياي احوال شما هستيم...
سورن: نه چه مشكلي راستش و بخواييد يه ماموريت كاري برام پيش اومده كه مجبورم برم... مي خوام نوشنازم ببرم زنگ زديم براي خدا حافظي...
والا بليط يه سرست شايد يه ماه شايد يه سال...
آره خود نوشنازم راضيه...
نه ديگه اونقدام بي معرفت نيستيم... خواستم امشب بيايم پيشتون براي خداحافظي ...
نه شام نمياييم... فقط به بابا اينا بگيد بيان اونجا كه اونجا ببينيمشون...
ديگه بببخشيد يه دفعه اي شد...
نه نه خوشحال شدم ... شب مبينمتون...خداحافظ...
من: با كي حرف ميزدي؟ مي خواييم بريم مسافرت؟ كجا؟ چرا زودتر نگفتي؟ من وسيله هام و جمع كنم... من بيشتر از يه ماه مسافرت نميمونم از الان برا برگشت بليط بگير...
چيه چرا اونجوري نگام مي كني مگه من منگلم؟ اون چه طرز نگاه كردنه؟
سورن: چايي معطل قند بودي نه/ ؟ خخيييلي سر خوشي به خدا... نكنه فكر كردي زنم و كه تازه فهميدم چه كارست و ميبرم مسافرت؟ لابد جايزه هرزگيته ها/؟ خيلي روت زياده به مولا... نخير خانوم فقط برا اينكه نتوني جايي بري گفتم ميريم مسافرت از اين به بعد شما خونه ميشيني با آقايون و خانم در و ديوار حرف ميزني منم ميرم صفا سيتي منگوله؟
من: چي چي گوله :)؟!!!
سورن: منگوله...
من با خنده: منگوله يعني چي؟
سورن كوسن مبل و پرت كرد كه خورد تو صورتم...
سورن: يعني اين...
من: فكر مي كردم شوهرم امروزيه... اين صفا سيتي منگوله قديمي شده الان ديگه چيزاي جديد جديد اومده... مي خواي بهت ياد بدم؟
سورن: بر شيطون لعنت...
من: بشمور...
سورن: با من كل كل نكن مي زنم نصفت ميكنما...
من: وووووووويييييييييييييييي مامايي ترسيدم... هاپو...
سورن: نوشناز پاشو بر تو اتاقتت حوصلت و ندارم برا شب آماده شو ميريم خونه بابات... اون صورتتم يه جوري درستش كن كسي چيزي نمي فهمه اگه بفهمن اول به ضرر خودته...
من: مي خواي با من مثل شوهراي جنوني و رواني رفتار كني؟ از همينايي كه تو رمانا مي نويسن؟
وايي قربووون شوما خيلي لطف دارين انقدره خوشم مياد من كه تا حالا زندگيم كپي برابر اصل اين رمانا بوده الانم روش...
پا شد ااومد سمتم منم دوييدم سمت اتاق اما اين موي مزاحمم و تو هوا گرفت موي بلندم اينجور موقع ها معايب خودش و نشون ميده ها... يه جيغ زدم ولش كن...
سورن: مگه نمي گم حوصلت و ندارم؟ مگه نمي گم ببر اون زبون بي صاحابت و ؟؟
من: اولا كه وحشي خان موهام و ول كن تموم ريشه موم ضعيف شده... دوما... دوست دارم هر جه بخوا ميشينم هر چي بخوام مي گم... خوش ندارم ديگه تو كارم دخالت كني و واسم تعيين و تكليف كني شير فهم شد؟ افتاد يا بندازم؟
سورن: چي؟ نشنيددم؟ حرفي زدي؟
من: واييييييييييييييييييييي خدا من باز چرت و پرت گفتم اين رم مي كنه شبم مي خواييم بريم مهموني بهتره درستش كنم...
يكم نگاش كردم يهو رفتم پريدم بالا يه ماچ از لپش كردم، لبم درد گرفت اما به رو خودم نيووردم... هيچي سرورم گفتم يه بار ديگه با من بد بحرفي ميزنم فكت و مرخص مي كنم، سورنم كه هنوز از اون ماچي كه از لپش گرفته بودم تو شك بود وفتي به خودش اومد كه من تو اتاق بودم درم قفل كردم...
سورن: تو اين در و باز مي كني كه بلاخره...
من: آره گلم... قربونت...
اينجور كه معلومه قراره بشم زندونيت سورن خان... مممممممممممممممم حالا چكار كنم؟ واي نكنه بخواد گوشيم و بگيره/ ؟ آره صد در صد پس بزار يه زنگ به شبنم بزنم....
شبنم: سلام عروس خانم... چقدر دير زنگ زدي؟ گفتم كه الان بچه هاتونم به دنيا اومدن...
با صداي نفسام گفتم خفه شو شبنم اصلا وقت شوخي نيست ببين سورن اصلا نذاشت واسش توضيح بدم... مي توني يه كار واسم كني؟
شبنمم با صداي نفساش گفت چي كار؟
واي خدا باز اين جو گير شد آخه دختر من نمي تونم حرف بزنم تو چرا اينقدر دلقكي...؟
ببخشيد نوشي به خدا جو زده شدم قصدم مسخره باز نبود...
خو بابا ببين سورن قفل در و عوض كرده به منم گفته ديگه هيچ جا حق ندارم برم به مامان اينا هم گفه مي خواييم بريم مسافرت معلومم ني كي بر گريدم... حالا اينا هيچي فكر كنم مي خواد گوشيمم بگيره كلا مي خواد زندانيم كنه... كلي هم كتك خوردم...
شبنم: ببين ما تو راهيم تا دو ساعت ديگه ميرسيم مياييم خونتون...
من: نه نه سورن قدغا كرده... ببين تو با كسري و شايان برو خونه مامان من ما هم فكر كنم 10 اينا مياييم اونجا به سورنم مي گم من گفتم بياي كه خداحافظي كنيم... اونجا واست بقيه حرفام و مي گم كار نداري ... راستي ميگم داري با من حرف ميزني كسي نفهميد؟
شبنم: نه ديدم اوضاع قرمز- وخيمه به شايان گفتم نگه داره پياده شدم... نوشي مراقب خودت باشا...
من: هستم خيالت تخت،،،،
شبنم: پس تا شب... خدا فظ...
من: راستي اصلا نه زنگ بزن نه اس ام اس بده شايد گوشيم دستش باشه... سي يو (ميبينمت) و بعدم قطع كردم...
خوب حالا جوري به خودم برسم كه گير پاچ كني سورن جون... بعدم كه نمي توني بهم گير بدي آخه صورت كبودم و بهونه مي كنم :) ، اوخي بميرم برات نازي...
ادامه دارد...
رمان نوش ناز قسمت 12
قسمت سي و نه...
سورن: داري اون تو چكار مي كني؟ بيا بيرون...
من: من تازه 45 دقيقست اومدم تو اتاق هنوز آماده نشدم...
سورن: فعلا آماده نشو بيا بيرون كارت دارم...
من: اي شيطون چكار داري؟
سورن: حوصله ددر شكستن ندارم مياي بيرون يا نه؟
من: اوف فكر كرده حالا چه تحفه اي هست من اين جلف بازيار و در ميارم كه يكم از دلخوريت كم كنم وگرنه فكر نكن آوسزونتما... نهايتش اينه كه كلا از زندگي همتون حتي مامان بابام ميرم يه گوشه دنيا تنها زندگي مي كنم ديگه... حالا فعلا تحملت مي كنم...
من: بله چه كارم داري؟
سورن: بيا بشين رو پارچه اي كه پهن كردم...
من: كه چي بشه؟
بيا بشين...
من: بيچاره كم مونده بود از دست من گريه كنه بزنه فرق سرش... دستم گرفت تو دستش بند و باز كرد يه لگن كه كنارش بود و برداشت گذاشت زير دستم دستم و داشت به يه چيايي ضد عفوني ميكرد كه جيغم رفت هوا...
من: واييييييي... ول كن چه كار مي كني...آييي سوختم... اين همون كيسه ايه كه رو اپن بود؟ از داروخونه خريديشون بهشون گفتي مي خوام زنم و زجر كش كنم آره؟ نگاه كن نگاه كن داره دوباره خون مياد...
سورن: نوشناز نوشناز... دختره سرتق و جيغ جيغو ساكت شو بزار كارم و انجام بدم ديگه چيزي نگفتم چون دو تا باند گنده گذاشت بين دندونام گفت اينارو گاز بگير بزار كارم و انجام بدم والا ميزنم نصفت مي كنم...
اين نصفت مي كنم و از ي ياد گرفته؟ خدايا بزن سوسك سياهش كن بندازش لاي انبار كاه تا ديگه من و تهديد به نصف شدن نكنه... واييييييييي ه آمپولي خوردم نگاش كن داري مي خنده بيشعور بزار يه بارم پيش مياد ت اينجوري كيلو كيلو اشك بريزي من بهت بخوندم... واييي اين نخ بخيست اونم سورنه اين آتيشه چيه داره سوزن و روش نگه ميداره چه توچولوهه اوخييي... اي خاك تو سرت نوشناز ديگه بزرگ شدي درست بحرف...
آاآييي باباجونم كجاييي آييييييييي خدا جونم تر و خدا...
سورن: مگه مي فهمي سوزن ميره دستت؟
من: مگه خرم آخه؟ مي فهمم ديگه...
سرشو تكون داد يه چي زير لب گفت و دوباره يه آمپول ديگه خوردم اندفعه ديگه چيزي نفهميدم فكر كنم آمپولش دُزِش بالا بود... آخر سرم بتدين زد و پانسمان كرد... كارش كه تموم شد همون جا ولو شدم و دراز كشيدم... چشمام و بستم...
من: اوخِيش راحت شدم...
سورن: گوش من و كر كردي پاشو جمع كن خودت و چه زودم پهن ميشه وسط خونه پاشو برو آماده شو...
من: سورن من از صبح كلي كتك خوردم هيچي خوراك ي نخوردم فقط يه ليوان آب خوردم... الانم كه كلي خون ديدم باور كن نمي تونم... نمي تونم پاشم بشينم... ميشه يكم برم خوراكي بياري ؟ تو چيزي خوردي
سورن: نوكرتم مگه؟ من بيرون ناهار خوردم...
من: بي معرفت تك خور يعني سگ خور...
اومد سمتم واي ديگه نا ندارم نكنه بخواد بزنتم...
من: سورن نيا نيا خواهش مي كنم الان وقت لجبازي نيست... بعدم چشمام بسته شد...
صداش و شنيدم گفت: حيف كه مريضي جيگر خريدم الان كباب مي زنم بخوري بي جون شدي... لعنتي...
..................
پاشو هي نوشي پاشو برات جيگر كباب كردم...
من: مامان من و زد... كي ؟ سورن ديگه ماماني...
سورن: پاشو نوشناز چرا گريه مي كني؟ اه كلا دردسري داري خواب ميبيني؟
من: مااماني به من ميگه هرزه؟ من هرزه ام مامان؟ آره هستم من كنار سعيد خوابيدم ..خودمو وا دادم ..سعيد مي گفت خوشمزه ام...
با كشيده اي كه خورد در گوشم پا شدم سيخ نشستم...
من: دستم و گذاشتم رو صورتم... چيه چته مگه نميبيني خوابم به قول شبنم مگه وول وولكت ميشه؟ مگه مريضي چرا ميزني؟
سورن: پس اسم معشوقه خانم سعيد بود؟ كه سعيدخوشمزست؟ آره؟
من: نه من خوشمزه ام سعيد به من گفت خوشمزه...
يه دونه با كف دست محكم زد تو كلش گفت خدايا اين زن خل و چل چي بود دادي به من: مصبت و شكر آخه چقدرم پررو...
بعد رو به من گفت : تو يا خيلي پررويي يا خيلي خنگي...
من: خنگ تويي... خيلي درست حرف بزن با من...
سورن: اون صحبت كردنت من و كشته...
من: وسط حرفم پا برهنه ندو... من داشتم خواب ميديدم چكار كنم دست من نيست كه از شانسم بلند بلند خواب ميديدم... بعدم بزار واست بگم ببين من رفته بودم جشن مهناز سعيدم اونجا بود... نگو جشن مهناز پارتيه...
سورن: خوب خوب نمي خوام بگي بقيش و مي دونم...
من: دن د نمي دوني بزار بگم ديگه... اشتباه فكر مي كني...
سورن: تو ازصبح چيزي نخوردي... كلي كتكم كه نوش جان كردي كلي خونم ازت رفته اينهمه انرژي از كجات آوردي ؟ جيگرت و بخور مي خواييم بريم...
من: غير مستقيم گفتي مستقيم خفه شم ديگه...
سورن: يه چيزايي آماده شدي صدام كن بريم تا اون موقع مزاحمم نشو...
من: گم بمير... كي باشي/
سورن: چي گفتي؟
من: همينجور كه 3 تا جيگر و با هم انداخته بودم تو دهنم بهش گفتم: بهت گفتم گم بمير كي باشي؟
سورن: دستت و كه نشستي بعد مي گيري جلو دهنت حرفم ميزني اين هرز بودنت به كنار كثيفم هستي...
بعدم رفت تو اتاق... با اين حرفش دلم و سوزوند بدم سوزوند... نامرد... پست ... ديگه نخوردم پسش زدم رفتم تو اتاق يكم گريه كردم پا شدم دست و صورتم و شستم... چشمام چه باهال شده بودا نمي دونم چرا گريه مي كنم چشام جاي اينكه قرمز شه خمار ميشه...
تا جايي كه جا داشت آرايش كردم... ببخشيدا اما خودم مي گم كپ اين دختر مشكل دارا شده بودم... يه تنيك كه آستين بلند و گشادي هم داشت و كلا مدل عروسكي بود برداشتم و گذاشتم تو كيفم كه اونجه بپوشم... تو ماه اسفند هوا سرد نيست منم مانتوم كه ميشه گفت تقريبا پاييزست و پوشيدم .. رنگش مشكيه خيليم با نمكه... شالمم يه شال تي تي( از اين مدل ساده ها) رنگ سفيد انتخاب كردم... شلوارليمم يخي بود... رفتم در اتاقشو زدم گفتم من آماده ام بريم... بعد رفتم دم در كفش پوشيدم رفتم پايين جلو در پاركينگ وايسادم ترجيح دادم من و با اين آرايش نبينه...
اومد بيرون سوار ماشين شدم... برگشت يه نگاه بهم كرد...
سورن: خانم دفتر نقاشي چيز ديگه نبود بمالي؟
من: براي اينكه رد پاي يه حيووني رو پاك كنم مجبور شدم...
دستش اومد بالا براي زدن اما انداختش پايين و گفت هيف كه داريم ميريم خونه بابات اما بر مي گرديم تو اين خونه...
من: عددي نيستي اگه در مقابلتم سكوت مي كنم چون بهت حق ميدم تو هنوز حرفاي من و نشنيدي... زياد روي كني مطمئن باش از پيشت ميرم برو به بابام همه چي و بگو انقدر پول دارم كه برم يه گوشه دنبا گم و گور شم و با آبروي بابام بازي نكنم هر چند اگه بابامم اصل قضيه رو بدونه من و مقصر نمي دونه و مطمئن باش به خاطر كارايي كه از صبح باهام كردي تيكه تيكت يا يا قيمه قيمت مي كنه... پس حواست و جمع كن... الانم اگه چيزي فهميدن حالا از صورتم يا دستم بگو دنبال بازي مي كرديم من رفتم تو ميز عسلي...
سورن: دست به دروغت شاهكاره...
من: تو دلم گفتم انقدر تيكه بنداز تا خسته شي آقاي تيكه انداز...
سورن: من آقاي تيكه اندازم...
مثل اينكه بلند گفتم... آره حقيقته...
گوشيش زنگ خورد نشد جوابم و بده...
سورن: بله؟
سورن: شما؟
سورن: پريا تويي؟
سورن: قربونت برم. با معرفت دلم برات تنگ شده بود...
سورن: مرسي گلم مرسي... وقتم كه مي دوني هميشه پره... اما واسه تو خاليش مي كنم عزيزم...
سورن: بهت زنگ ميزنم ميگم... همين شمارته ديگه؟
سورن: باشه باشه... قربونتت خداحافظ...
...
حرفي نزدم اما داره جبران مي كنه... چرا بغض كردم خيلي نامردي سورن...
...
......
رفتيم شبنم اينا هم رسيده بودن... از ماشين شبنم كه جلو در پارك بود فهميدم...
سورن زنگ و زد....
ادامه دارد...
قسمت چهلم...
سلام مامان قربونت برم... چه عجب ما تورو ديديم... سورن جان قبول نيست داري دخترم و ازم دور ميكني...
بابا: خانم بزار بشينن حالا گله مي كني ازشون...
مامان: تو كه مادر نيستي بفهمي...
بابا: اما مهر تو سينه من از نوع پدريشه...
بعدم كه با مامان باباي سورن سلام و عليك كرديم شايانم كه با شبنم نيومده بود كسري هم خسته بود خوابيده بود شبنم خستگي از روش مي باريد فكر كنم به خاطر من تا حالا وايساده بهتره معطل نشه...
من: ميرم تو اتاق لباسام و عوض كنم... شبنم تو چرا لباس بيرونت و در نياوردي؟ بيا بريم لباس عوض كنيم...
شبنم: منتظر تو بودم عزيزم...
بعد طوري كه همه بشنون گفت:
شبنم: راستش و بخوايي مي دوني كه تو فقط مي توني موي من و خوب كوتاه كني پس تا نرفتي يه دستي بهش بكش...
من: باشه عزيزم ، پس مامان من و شبنم تو اتاقيم كاري داشتين صدامون كنيد...
مامان: باشه دخترم برو سوالام و از سورن مي پرسم....
من: رو به سورن گفتم: سورنم تو چيزي نمي خواي؟
سورن: نه قربونت برم حواست باشه قيچي دستت ميگيري دستت و نبري...آخه با دست بريده چجوري مي خواي مو كوتاه كني؟
مامان: خدا نكنه... نه دخترم كلاس رفته مي تونه...
من: فهيدم منظورش چي بود يعني اينكه خر خودتي تو دستت بريده واييي حالا شب حتما واسه اينكه تو اتاق چه كار كرديمم باز خواست ميشم...
رفتيم سمت اتاق...
من: خاك تو مخت شبنم اينم بهونه بود تو آوردي؟ من با دست بخيه شده چجوري مو واست كوتاه كنم سورن فهميد دروغ مي گم...
من: چته چرا اونجوري نگاه مي كني؟ شبنم كجايي؟ يوهووو؟ لال مردي؟
شبنم: دست بخيه شده؟ من كه نمي دونستم؟ دستت چرا بخيه شده كو ببينم؟
من: برو تو اتاق نشوت ميدم...
رفتيم نشستيم رو زمين همه چي و از صبح تاحالا از پياز تا خيار واسش تعريف كردم...
اومد تو بغلم بميرم برات عزيزم... نوشناز ديگه باهاش زندگي نكن خيلي وحشيه به خدا ارزش ندار... بيا اصلا خونه ما زندگي گن شايد تا آخر عمر نتوني اونجا پيش ما بموني كه اونم مطمئنم نه مامان نه بابا حرفي ندارن اما تا يه خونه دست و پا كني پيشم بمون ، ها؟
من: نترس منم خودم خيلي حرصش و در ميارم بيچاره نزديك بود از دست كارام دق كنه..اما بهش حق ميدم خودم و ميزارم جاش اگه زن من همچين چيزي بهم مي گفت شايد زندش نميزاشتم...
شبنم: اونم داشت تورو مي كشت حق نداره همچين رفتاري داشته باشه تو چرا انقدر ذليل شدي...
من: نه نه ذليل نشدم چرا الكي آبغوره مي گيري؟ مطمئن باش كاراش و تلافي مي كنم... من فقط الان بهش فرصت ميدم تا آرومتر شه تا اجازه حرف زدن بهم بده... ميگم كه بهشش حق ميدم يكم زياده روي كرده من ذاتش و ميشناسم بي رحم نيست بارها شده من و تو كاري كنيم كه بعدش پشيمون شيم حتما اونم از كتك زدن من پشيمونه تازه اون اگه دوسم نداشت برام جگر آماده نمي كرد...
شبنم: بله جگر غذاي اصليتون بود يه كشيده جانانه هم به عنوان پيش غذغ ميل كردين...
من: خوب من تو خواب برگشتم گفتم سعيد خوشمزه بوده اونم بهش بر مي خوره ديگه... البته خودم شك دارم اين و گفته باشما اما تو خواب بوده ديگه...
شبنم: من كه سر از كاراي تو در نميارم... پس نمي خواد ببرت مسافرت باور كن مي خواد كتكت بزنه براي اينكه كسي نفهمه گفته ميريم مسافرت، ها؟
من: اين ها چيه آخر هر جملت مي گي؟ نه فكر نكنم... تو كه مي دوني خونه ام اگه چيزي شد بهت خبر ميدم...
شبنم: چطوري، ها؟ مي خواي چكار كني؟
من: سورن صد در صد گوشيم و ازم ميگيره... تلفن خونه رو هم كه داشتيم ميومديم ديدم آورد گذاشت تو ماشين... اگه مي توني گوشيت و بهم قرض بده اگه نه يكم پول دارم برا يه گوشي و موبايل بخر يه جوري بهم برسون...
شبنم: نه نه اين چه حرفيه خط من ثابتم هست دستت باشه بهنره الان شارژ باطريم پره اما كاش مي گفتي شارژرم و بيارم...
من: اشكال نداره اون م مياري... ببين شبنم قفلاي خونه عوض شده دعا كن سورن از خونه بره بيرون همين كه رفت مي زنگم قفل ساز بيار بگو خواهرم درارو قفل كرده يادش نيست كليدارو كجا گذاشته...
شبنم: مگه قفلاتون رمز دار نيست؟
من: نه نه قبليا رمز دار بودن اين جديدا انگار امنيتي تره ...
شبنم: اوووووووووووووووو چه جنايي برخورد كرده... فكر كرده تو تروريستي آخه تورو چه به اين كارا...
من: وقت شوخي نيست الان رفتيم پايين رفتارت عادي باشه ها... مثل همه رفتار كن فقط تا فردا يه خط برا خودت بخر بهم خبر بده كه من شمارت و داشته باشم...
شبنم: تا اون موقع كاري داشتي با خط اتاق شايان تماس بگير امشب ميارمش اتاق خودم...
من: سعي كن يه چيايي هم به شايان بگب شايد به كمكش نياز پيدا كنيم...
شبنم: باشه باشه...
من: پاشو بريم ديگه الان شك مي كنن يكم زير چشمات و پاك كن همه ريملت ريخت خوب يه واتر پروف (ضد آب) بخر گدا...
شبنم: آخه اين XXL مژه هام و هم بلند مي كنه هم پر پشت هم خيلي سياهه مدل مژه هام عروسكي ميشه... بهتر از اين پيدا نمي كنم ديگه...
من: منم همين و ميزنم ... مينياتور واتر پروفشم آورده دو تومن گرونتره...
شبنم: جدا؟ چه خوب... باشه حتما...
من: بيرون در اتاق بودم كه يه چي يادم افتاد ... راستي شبنم؟
شبنم: بله؟
من: مي گم با اون پسر سينا حرف نزنم ؟ همون روانشناسه كه اونشب آشنا شديم؟
شبنم : نمي دونم حرف بزني؟
من: حالا نه اگه نياز شد تو بايد جاي من باهاش حرف بزني من كه نمي تونم...
شبنم : باشه...
رفتيم پايين و يكم دور هم گذرونديم... داشتم از گشنگي مي مردم اين سورن ديوونه گفت شام خورديم...
خلاصه شب گذشت و خداحافظي با اشك و آه با پايان رسيد و سورن به همه گفت كه براي استقبال نيان و مقدمون و به همه آلمان اعلام كرد...
...
.....
الان تو ماشينيم حرفي نميزنه اين پريا دوباره بهش زنگ زد دلم مي خواد خفشون كنم هم سورتمه خان و هم اين پريا رو...
سورن/: واسه شبنم همه چي و گفتي/ ؟
من: نه چي و مي خواستم بگم/ ؟ من خودم و پيش دوستام كوچيك نمي كنم... موش و با كلي دردسر كوتاه كردم و بهش گفتم بهش زنگ ميزنم آخه داشت گريه مي كرد...
سورن: راستي خوبه گفتي صبح مي خواستم گوشيت و بگيرم يادم رفت... گوشيت و بده يه مدت دست من باشه تو هر جا خواستي زنگ بزني هماهنگ كن با گوشي من بزنگ...
من: به اداش گفتم هما هنگ كن... ايشششش...
سورن: زهر مار...
من: تو وجودت...
سورن: زبونتم كوتاش مي كنم...
من: Good luck! (يعني موفق باشي... يه جورايي مسخرش كردم خدا جون اخه تو بگو كي مي تونه زبون من و كوتاه كنه... چرا چره يكي مي تونه اونم تويي خدا جونم... (:
سورن: برو بمير...
بعدم با غيط دنده و عوض كرد و سرعتشو برد بالاتر...
رسيديم خونه...
سورن: برو صورتت و بشور من حالم بد ميشه اونجوري كنارت بخوابم...
من: نمي گفتيم ميشستم من مثل تو هپلي و كثيف نيستم... بعدم من كه بر مي گردم تو اتاق خواب خودم كسري هم ديگه نيست...
سورن: هپلي عمته
بعدم كوسن و پرت كرد سمتم...
سورن: تو كه كار خيليا بي ناز و دغدغه خوابيدي ما هم روش... ولي خدايي نوشناز چه جوريا بود همچين تصميمي گرفتي؟ اينهمه شغل تو دنيا هست؟هوم/؟
من: اين داره خيلي توهين مي كنه ها مي خواد حرص من و در بياره بزار يه چيز بگم تا اونجات بسوزه...صدام و صاف كردم گفتم والا سورن جان پيش خودم فكر كردم ديدم...
سورن: چرا حرفت و قطع كردي.؟ ديدي چي بگو.؟
من: نه تو ناراحت ميشي...
سورن: بگو سعي مي كنم ناراحت نشم...
من: دلم خواست..
نزاشت حرفم و كامل كنم چون بدجور با دستش زد تو سرم طوري كه همه جا رو دو تا ميديدم... يه لبخند دق درار بهش زدم و گفتم وقتي اونجوري بد حرف ميزني انتظار همچين جوابيم داشته باشه... ديگه حق نداري توهين كني... به من تجاوز شد ( با داد و گريه) يه احمقي مثل تو يه آشغالي از جنس تو به من تجاوز كرد... من مال اين حرفانبودم مال خراب بودن نيستم... يكي مثل تو يكي از همجنسات كه اونم مثل تو كه كثيفي و واسه خالي كردن خودت با هزار نفري با گرفتن آبروي من خودش و ارضا كرد... مي فهمي چي مي گم؟ نه نمي فهمي چون حتي نخواستي حرفام و بشنوي نمي فهمي چون حتي نمي دوني من تو ثانيه ثانيه اين دو سال چي كشيدم... چجوري گذروندم... گمشو از خونه برو بيرون نمي خوام ريختت و ببينم... قبول مي كنم زندانيت باشم فقط گمشو از اين خونه برو بيرون... هيچ رئيس زنداني نمي مونه پيش اسيرش ... (با جيغ) مگه با تو نيستم برو بيرون...
رمان نوش ناز قسمت 13
قسمت چهل و يكم
آبغوره گيري؟ اين صلاح زنونه ديگه دموده شده مي دونستي؟
من: اين بي صاحابا بي ارداه ميان والا من اصلا دلم نمي خواد جلوي سنگي مثل تو اشك بريزم...
اومد سمتم من خودم و جمع كردم حس مقاومت نداشتم از شونه هام گرفتم يكم نگام كرد بعدم بغلم كرد همينجور مچاله رفتم تو بغلش، نفساش عميق بود انگار آه مي كشيد...
سورن: نظرت چيه امشبو با من بگذروني؟
من: نه سورن نه...
سورن: چرا خانومي دوسش نداري/؟
من: كيو؟ تو رو چرا تو رو دوست دارم اما بزار وقتي پيشت باشم كه بفهمي من هرزه نيستم كه من و از ته قلبت بخواي... باشه.؟
سورن: نه ديگه تا الانم خوش به حالت شده...
من: سورن دستم درد مي كنه باشه يه وقت ديگه
سورن: من با دستت كار ندارم كه هواسم هست بهش... كسي كه شغلش اينه ازن بهونه ها نميگيره ها با كله مياد...
من: آشغال... پست...
از پشت موهامو كشيد بعدم با اون دستش محكم زد تو كمرم كه نفسم بريد...
من: وحشي...
سورن: امشب يه وحشي بهت نشون بدم تا يادت بره اينجوري حرف بزني...
بعدم من بغلم كرد ( از اون مدلايي كه دومادا عروسارو بلند مي كننا، اونجوري بلندم كردو واي خدا جون چقدر اين مدلي دوست دارم كاش تو يه موقعيت ديگه بوديم) من وآروم گذاشت رو تخت يه نگاه به من كه داشتم با ترس سر تا پاشو برانداز مي كردم نگاه كرد و گفت
سورن: چيه چرا اينجوري نگاه ميكني/ ؟ انگار تا حالا نديدي؟
بعدم تيشرت تو خونش و در آورد و اومد نزديك من و لباسم و كلا در آورد... مثل هر رابطه اي ديگه اي رابطه ما هم داشت با نوازش شروع ميشد . تعجبم از اين بود كه چرا باهام بدرفتاري نمي كنه ديگه تو چشماش خشم نبود... چشماش خمار خمار بود مي دونم دليلش اينه كه خيلي حالش خرابه مخصوصا با كاراي چند روز اخير من حتما الان يه جاييش خيلي درد مي كنه...
من: سورن مي دونم حالت بده تو كه هنوز من و نبخشيدي به خاطر من صبر كن خواهش مي كنم عزيزم..
يهو يكي تقريبا محكم زد رو سينم كه نفسم رفت...
من: آآآآآه چه كار مي كني ديوونه ولم كن...
سورن: خفه شو نوشناز خفه شو... مگه اون يكياي ديگه هيمنجوري رفتار نمي كنن؟
من: سورن خواهش مي كنم به خدا به قرآن محمد من خلافي نكردم باور كن مي دونم دوباره عصبي شدي مي دونم وقتي يادت مياد دست خودت نيست اما ازت خواهش مي كنم نزار اولين رابطمون اينجوري شروع شه نزار فكر كنم بهم دوباره تجاوز شده... خواهش مي كنم...
سورن: لعنتي... لعنت به من كه حرف پدر و مادر و گوش دادم... لعنت به من كه عاشق تو شدم... چيه لبخند اومد رو لبات؟ الان ازت متنفرم آره متنفرم... آره هستم...
من: سورن انقدر خودت و اذيت نكن چرا نمي خواي باورم كني؟ بابا من تقصيري نداشتم...
سورن يه بلوز برداشت پوشيد كمربندش و باز كرد خودش و درست كرد بعدم بي اينكه چيزي بگه رفت بيرون... اه لعنت به من... پا شدم با گريه لباسام و پوشيدم يه لقمه نون پنير خوردم چون داشتم ضعف مي كردم، وخوابيدم...اونم چه خوابيدني دم دماي صبح خوابم برد سورنم كه ديگه نيومد...
ساعت 12 ظهره چقدر خوابيدم... اول همه جا رو نگاه كردم سورن نبود ... يه نگاه به گوشي شبنم انداختم چند تا اس ام اس داشتم شبنم بود گفته بود خط جديديشه و اينكه چه كار مي كنم و نگرانمه... بهش زنگ زدم همه چي و تعريف كردم داشتم مي گفتم كليد ساز بيار كه صداي بسته شدن در و شنيدم به شبنم گفتم نمي خواد و گوشي رو قطع كردم انداختم زير تخت... هول هول بلند شدم دم در اتاق با سورن بر خورد كردم قيافش داغونه داغون بود...
من: سلام... ناهار چيزي درست نكردم خواب موندم.... حموم و برات اماده كنم بري؟
سورن: لازم نكرده خودم ميرم...
من: باشه گلم تا تو بياي من يه چيز واسه ناهار درست مي كنم...
واقعا داشتم مي مردم از گشنگي به جز يه لقمه نون و پنيري كه ديشب خوردم و چند تا قرص ويتامين ديگه چيزي نخوردم... فوري ناگتايي كه تو فريزر داشتم و در آوردم و سرخشو ن كردم نون و سسم آماده كردم و ميز و چيدم سورن عاشق ماست بدون ماست غذا نمي خوره ماستم گذاشتم رو ميز كه اومد... ناگتا رو گذاشتم رو ميز و نشستم...
من: ديگه وقت نبود غذا درست كنم...
سورن: تو هيچ وقت غذات درست و حسابي نبده ياازبيرون غذا آوردم يا اينجوري حاضري خورديم....
من: ديگه بي انصافي نكن من خودم غذا هم درست كردم...امروز حالم خوب نبود..
سورن : باشه روزاي ديگتم ميبينيم... راستي من فردا مهمون دارم... اميدوارم آبرو داري كني...
من: من چجوري با اين دست چلاغم آبروداري كنم؟ كي هست حالا؟
سورن: از بيرون غذا ميگيرم تو هم زياد نيا پيشمون دوست دارم با دوستام تنها باشم... فقط براي پذيرايي و اينا ديگه...
من: مگه من كلفتتم؟ يا كلا نميام يا بيام منم پيشتون ميمونم... نگفتيا كيا هستن تو عروسيمون بودن؟
سورن: نه نميشناسيشون... پريا چند وقتي شيراز بود تازه از شيراز اومده... نريمانم هست كه اونم تو عروسيمون نتونسته بود بياد...
كلا زد تو پرم حالم و گرفت پس هنوزم ناراحته مي خواد پريا رو دعوت كنه كه چي؟ زن غريبه بياره تو خونه؟ نه نه من ضعف نشون نمي دم اصلا مهم نيست...
من: ليست تهيه مي كنم كه بدوني چي بخري... واسه شام ميان؟
سورن: آره ديگه...
من: ok خوبه... بعدم ميزو جمع كردم و رفتم تو اتاق مشغول خوندن رماني شدم كه قبلا شبننم بهم داده بود اسمش چيه؟ آها ساغر شبنم ميگفت قشنگه...
يه ساعت بعد سورن اومد تو اتاق داري چه كار مي كني ؟ بييا واسه من چايي بريز...
من: دستم درد مي كنه... خودت بريز يكيم واسه من بريز...
سورن: نوشناز پاشو تا اعصابم خورد نشده...
من: ابروم و دادم بالا و گفتم نچ...
اومد جلو كتابم و گرفت داشت پارش مي كرد كه جيغ زدم نه نه امانته باشه الان ميرزم كه كتاب و انداخت و گفت زود باش بعدم رفت بيرون...
من: احمق يه چايي برات بريزم رواني زور گو.. حق مردم خورد... خيلي زورم اومد خدا جون يه دونه بزن پس كلش ديگه چرا سوسكش نمي كني؟
رفتم آشپزخونه چايي كه آماده بود ريختم از تو آشپزخونه گفتم چايي زعفرئن درست كردم مي خوري؟
سورن: چايي دارچين شنيده بودم اما زعفرون نه...
من: بس كه دهاتي بودي از خونه مامانت اومدي من اينجا رات انداختم...
سورن: روز به روز به اندازه زبونت اضافه ميشه...
من: قربون شوما... خجالتم ندين...
سورن: بريز چاييت هر چي هست بيار ديگه...
جاي زعفرون كلي فلفل ريختم نصفش نيست شد يكمشم رفت ته چايي كه اصلا معلوم نمي كرد فلفل قرمزه انگار زعفرونه بعدم چايي و بردم بيرون... و گذاشتم رو ميز... چايي خودم و برداشتم گفتم من ميرم تو اتاق كتاب بخونم صدام نكن...
سورن: برو زودتر...
من: نوكرت نيستما ياد بگير تشكر كني...
وووييييييي خوردش واي چه چشماش اون مدلي شد يكيش يه وره يكيش يه ور ديگه نكنه سمي چيزي بود نه بابا فلفل قرمز بود...
سورن: چي تو اين بود؟
من: چايي زعفرون و آب جوش ديگه...
سورن: فلفل توش ريختي؟
بعد بلند شد اومد سمت لپم و گرفت پيچوند...
من: آي آي ول كن آي خوب ببخشيد كبود شه فردا شب آبروت و ميبرم و لپ و ول كرد گوش و چسبيد...
آيييييييييييييييييييييييي ييي ول كن سورن مگه تو آدم نيستي...
سورن: اين چه كاري بود ؟ حالا خودت بيا بقيه چايي و بخور ببينم دووم مياري يا نه...
من: من؟ نه جون مادرت من غلط مردم ديگه تكرار نميشه مي خواستم شوخي كنم خو..
سورن: خودت و لوس نكن حنات بي رنگه بي رنگِ...
من: ببشيد...
سورن: برو كتابت و بخون
بعدم يه چي زير لب گفت نفهميدم... اي آقا سورن يه كاري دستت بدم فردا شب كارستون البته نمي خوام آبروت و ببرما اما حسابي به خودم يرسم بعدم با آاي دوستت گرم مي گيرم توهم با پريا جون خوش باش... آفرين نوشابه خانم... برم گوشيم و وردارم برم دستشويي يه چند تا اس ام اس بزنم ببينم شبنم چكار مي كنه... نه ول كن مس ترسم شك كنه برم ليست خريد و بنويسم... رفتم ليست و نوشتم بردم بيرون...
بيا اين ليست خريد اگه ميبيني نمي توني وسيله خوب بگيري خودم بيام...
سورن: نه لازم نيست خودم ميگيرم...
من هر جور راحتي بعدم رفتم كتابم و خوندم شبم كه مثل بچه آدم خوابيدم...
*************
پاشو ساعت 10 صبحه خريدات و انجام دادم همه تو آشپزخونست همه چي اضافه هم خريدم من تا غروب خونه نميام همه كارارو درست انجام بده... خداحافظ...
همين كه صداي بسته شدن در اصلي رو شنيدم مثل جت پريدم پايين كه دستم يكم درد گرفت... به شبنم زنگ زدم گفتم كليد ساز بياره اونم گفت اتفاقا بيرونه نزديكاي خونمونه تا حداقل 30 دقيقه ديگه خودش و ميرسونه... بعدم رفتم حموم و به زور خودم و شستم هر كار كردم زخمم خيس نشه نشد كه نشد يكم ميسوخت دوباره رفتم پانسمانش كردم ... كه زنگ و زدن پس يعني شبنمه چند دقيق بعد بدون اينكه قفلي بشكنن در و باز كردن... كليد سازه از كليدش بهم داد و گفت كه سورن پيش همين واسه تعويض قفلا رفته بود و واسه همين از كليدامون و داشته و بعد از گرفتن پولش رفت... شبنم اومد تو...
من: واي مرسي دختر كارت عالي بود... ببين من شب مهمون دارم كمكم مي كني سورن غذا از بيرون مياره اما ميخوام خودمم تدارك ببينم...
شبنم: تو اجازه بده من برسم سلام كنم همينجور يه بند داري قد قد مي كني باشه كمك
مي كنم بعدم لباساش و در آورد و با من شروع كرد كارايي كه سختم بود مثل جارو كشيدن آماده كردن ضروف لازم و گردگيري و تميز كردن خونه و انجام داد...
خلاصه ساعت شد 3 كه من همه كارام و انجام دادم و ناهارم و با شبنم خورديم ناهار تن ماهي باز كردم... بعدم شبنم وقتي تمام ماجراها رو واسش گفتم رفت... شبنمم با اينكه سنگ تموم بزارم موافق بود اما با اينكه با نريمان گرم بگيرم نه... ميگفت اينجوري سورن شكار ميشه... حالا ببينم چي ميشه خوب حالا برم ببينم چي دارم كه بپوشم....
..........
....................
سورن اومده ساعت نزديكاي 7 مثل اينكه تا يه ساعت ديگه ميرسن من برم آماده شم... يه بلوز طوسي مشكي دارم كه يه طرفش با آستينش مدل گشاده، گشاديش تا روي باسنمه روي باسنم تنگ ميشه آستين بلنده واسه همون دستمه كه زخمه) ... يه آستينشم جذبه جذب و تا روي آرنج روي آرنج به بعد يه حالت طوري داره كه مثل خالكوبي مي مونه و تا خودت نگي كسي نمي فهمه كه خالكوبي نيست... يه شلوارليه مشكي لوله تفنگي هم انتخاب كردم با يه صندل مشكي... لاكامم كه وقتي شبنم بود كلا مشكي زدم... ابرومم كه خودم تميز كردم انقدر برداشتم كه هشتيه هشتي شد ولي نازك شده اونا رو هم با مداد رو همون يه ذرش كشيدم با نمك شده... آرايش چشمامم مشكي نقره ايه... رژگونم هلويي صورتي، رژمم صورتي گلبه اي... زنگ و زدن من برم بيرون كه مهمونا اومدن...
من: سلام خيلي خوش اوومدين و با يه حالت لوند به نريمان دست دادم...
نريمان: سلام عروس خانم چه عجب ما شما رو ديديم... خوبين؟
من: ممنون مچكر من كم سعادت بودم بفرماييد...
نريمان: خواهش مي كنم اين چه حرفيه مرسي...
بعد رفت داخل
پريا به سورن دست داد با هم روبوسي كردن و بعدم به من دست داد اما من ماچش نكردم... پريا هم با تعارف من رفت تو پذيرايي داشتم مي رفتم كه سورن دستم و گرفت
سورن: چرا خودت و اينجوري درست كردي/./.؟
من: عزيزم تو گفتي حفظ آبرو كن... منم حفظ آبرو كردم ديگه مگه نميبيني؟
سورن: نوشناز ببين خودت تنت مي خاره ها...
من: ول كن زشته بزار برم پيش مهمونا...
سورن: برو الان مي توني فرار كني اما شب نه...
بعدم ولم كرد رفتم پيششون كلي گفتيم خنديديم... وسطاي جمع من پرسيدم پريا جون شما مجردي ؟
يه لحظه جمع ساكت شد بعد همه خنديدن...
من: حرف خنده داري زدم؟
نريمان: من و پريا زن و شوهريم...
من: واييييي چه سوتي دادم حالا منم باهاشون مي خنديدم از ته دل مي خنديدم يكمم كه گذشت فهميدم پريا اين حالت باز بودنش و شوخياش با سورن به خاطر اين كه تازه 2 سال اومده ايران و 2 ماه بعد از اينكه با سورن آشنا شده بودن ميرن شيراز و الانم كه بعد از 2 سال هميديگرو ديدن... من و بگو چه فكرايي نكردم آخه تو خيالم همه نسكافه ها رو داغ داغ خالي كردم رو پريا :) !!!!!
خلاصه شبمون با حرف زدن و تعريف از دستپخت من گذشت غذاي بيررون خيلي كم خورده شد همه حتي سورنم از دستپختم تعريف كردن... آخراي جمع نريمان گفت:
نريمان: سورن جمع كن فردا صبح با ما بريم شمال...
سورن: به پريا هم گفتم من مي تونم بيام اما خانومم نه نمي تونه بياد آخه مامانش مريضه اتفاقا بهش گفتم گفت يه وقت ديگه مياد...
پريا: ايشاالله زودتر خوب ميشه تا دفعه بعد با هم بريم حسابي خوش بگذرونيم...
من: ايشاالله... مرسي...
نزديك 12 بود كه رفتن سورن رفت حموم... بهش گفتن 7 صبح پايين منتظرشن...
همه ظرفارو گذاشتم تو ماشين حالم اساسي گرفته شده بود حوصله نداشتم خودم بشورم.. كور خوندي بزارم تنها بري سورن منم ميام مطمئن باش...بعدم رفتم تند تند چند دست لباس و مسواك و خميردندون گذاشتم تو يه كوله بعدم زنگ زدم به 133 گفتم يه ماشين مي خوام واسه صبح از ساعت 6 اينجا باشه بمونه تا يه ساعت بعد ميام پاينن بعد از دادن اسم و فاميل و اينا قطع كردم... صبح ساعت 6 بود سورن بيدار شد و آماده شد من و نمي دونم به چه نيتي اما بوسيد و يه چيز كه نفهميدم گفت و رفت همين كه در بسته شد شلوارلي كه از ديشب تنم بود مانت اينا كه ورداشته بودم تو ساكم بود چادر سرم كردم و كيف پولم و كولم و با موبايلم برداشتم رفتم... در و با حفظش و قفل كردم رفتم پايين تو پاركينگ بودم كه يهو سورن از پشت يكي از ستونا اومد بيرون چنان جيغي زدم كه فكر كنم همه همسايه ها بيدار شدن...
سورن: به به خانم چادري!!! كجا/ ؟ تشريف داشتين؟
من: داشتم ميومدم با تو بيام شمال ديگه گفتم خودم و بهت برسونم...
سورن: پس آژانس دم در واسه تو نست پس چرا اسم و فاميل تو رو داد.؟ مسيرتونم كه گفتين مشخص نيست... كجا مي خواستي بري؟
دستم و گرفت پيچوند كه كولم افتاد...
من: آي آي دستم شكست... شانس آوردم اون دستم كه زخم بود و نپيچوند...
سورن: اينكه دستته مي خوام گردنت و بشكنم... مي گم كجا مي خواستي بري؟ هر جا كه مشتري زياد تر بود؟ آره؟
من: اي گندت بزنه آژانسي خوبه گفتم از ماشين بي صاحابش پياده نشه تا خودم ببيام پايينا...
سورن: د حرف بزن هرزه... تو كه تنت مي خاريد به خودم مي گفتي/؟ بدو گمشو بالا...
به هر زوري بود رفتيم بالا در و كه باز كرد موبايلش زنگ زد اومدم فرار كم كه يهو دستشو انداخت دور دهنم و از پشت محكم گرفتم تلفن و جواب داد گفت شرمنده مشكلي پيش اومده شما بريد... بعدم منو ولم كرد كه اومدم بگم چته رم كردي يه كشيده نصيبم شد بعدم چادرم و از سرم كشيد و همينجور كم كم كه داشت يهم چرت و پرت مي گفت هولم ميداد سمت اتاق خوابموون واي خدا رحم كن اين چرا من و ميبره اونور...
سورن: يه حالي بهت بدم كه ديگه هوس يكي ديگرو نكني... زندت نمي زارم امروز....
ادامه دارد...
رمان نوش ناز قسمت آخر 14
قسمت چهل و دوم...
مي خواي چكار كني؟ بزار توضيح بدم مي خواستم پشت سرت بيام شمال باور كن راست ميگم...
سورن: راست مي گن زن نادرست و تو شيشه ام كه بزاري كارش و ميكنه... من خر و بگو كه داشتم باورت مي كردم... دروغگو... خوب تو كه دلت ميخواد به خودم بگو عزيزم چرا بري خيابون گير يكي بيفتي كه معلوم ني كثيفه تميزه... خودم هستم از پس صد تا حرفه اي تر از تو هم بر ميام... حالا يه بار امتحانش كن شايد خوشت اومد...
من: نه سورن الان عصبي هستي بزار اول با هم صحبت كنيم..
سورن: ببين مثل هر دفعه با حرفات و گريه هات كوتاه نميام... اصلا زنمي مي خوام باهات باشم هيچ قانوني منع نكرده... بهتره تو هم مقاومت نكني و سعي كني نهايت لذت و ببري...
بعدم كه لباسام و هر طور كه بود درآورد من از اين سورن مي ترسيدم اين سورن خيلي عصبي بود واااااي ببين چجوري لباساش و در مياره كم مونده لباساش پاره شن... واييييييييييييييييييييييي يي خدا من خجالت مي كشم اين چرا بي لباس شد پسره بي حيا لباست و بپوش... پتو رو كشيدم رو صورتم گفتم سورن بپوش لباسات و زشته من خجالت مي كشم...
سورن: آخي دختر چشم و گوش بسته مظلوم.... خر خودتي نوشناز اين تو بميري از اون تو بميريا نيست...
بعدم پتو رو زد كنار خودشم كنارم خوابيد اومد كنار گوشم با نفسش خيلي خيلي خيلي عصبي حرف ميزد گفت:
سورن: دوست داري خانومم؟
من: نه سورن خواهش مي كنم...
سورن: صبر كن خانومي بهت خوش مي گذره...
سورن خيلي وحشي شده بود... دست خودش نبود عصبي بود... هر كاري مي كرد...
نه مثل اينكه آقا سورن گوشش استعفا داده بود اي خدا آآآآآي مامااااااان سورن خواهش مي كنم گازم نگير ترو خدا بابا من اگه از اون زنايي كه كار خاك تو سري مي كننم باشم، چطور دلت مياد اونجوري رفتار كني ببين اين يكي يه جاي سالم روش نمونده همش يا قرمزه يا كبود... آآيييييييييي
جوون
من: زهر مار بي ادب من مي گم دردم مياد تو مي گي جووووووووووون...
واي خدارو شكر از ... دست كشيد آآآآآآآآآآآآآي سورن چرا ميزني دستت سنگينه اونقدم محكم ميزني تو پهلوم كه چي بشه...
سورن: صدا ميده خوشم مياد...
يدونه محكم زدم تو گوشش... خيلي محكم دست خودمم درد گرفت...
سورن: دستش و گذاشت رو صورتش و گفت: مگه مريضي چرا ميزني ؟ بزنم نصفت كنم؟
من: صدا ميده خوشم مياد...
سورن: الانم دست از زبون درازي بر نمي داري...
بعدم به كارش ادامه داد
واي سورن مگه من آكروبات بازم ؟ واي نه سورن الان وقت اينكارا نيست...
چه زوريم داره ولم كن ديوونه... .
واي سورن چه كار مي كني ...؟ سورن به خدا دردم مياد سورن خواهش مي كنم
ديگه زدم زير گريه نميدونم چكار كرد كه من شل شدم رو تخت و وا رفتم و بعدم احساس كردم سِرِّ سِرَم...
اين پسره كيه نه اين سورن نيست اينا چيه مياد تو ذهنم اين سعيده آره خدايا سعيده واي داره با پشتم چكار مي ميكنه من چرا قدرت ندارم از خودم دفاع كنم؟ سورن اينجا چكارست؟ واي ديگه تحمل ندارم نميتونم... خداااااااا كجاييي؟
سورن: نوشناز... نوشناز با توام چي شد؟ ببينم مگه تو نگفتي قبلا رابطه داشتي نوشناز با توام چرا از حال رفتي نوشناز چشمات و باز كن...
من: صداش و ميشنيدم... اما خسته تر از اوني بودم كه بخوام جواب بدم دلم مي خواست بخوابم آره من خوابم ميومد.... خيلي خسته بودم خيلي...
..................
.................................................
سورن: نوشناز خواهش مي كنم بيدار شو از صبح تاحالا خوابيا هيچي نبود فقط يكم ضعف كردي... پاشو برات جيگر كباب كردم از اون دفعه ايا خوشمزه تره ها پاشو اين آب ميوت و بخور بعد با هم جيگر بزنيم... نوشناز...
من: واي خدا تموم شد يعني باهام رابطه داشت چرا يادم نمياد؟ يعين اينم بيهوشم كرد بعد هر كاري خواست باهام كرد يعني يه تجاوز ديگه؟ چرا خدا؟ ميشه بگي؟ چرا؟ مگه ما دخترا بندت نبوديم؟ چرا اينا هر كار ميكنن اما يه چيزي ندارن كه بعدا نشون بي آبروييشون باشه اونوقت ما دخترا كه خيلي كنترلمون و شرفمون بيشتر از جنس ايناست اينجوري بهمون ظلم شده؟ خدايا كجايي من نمي خوام چشمام و باز كنم من مي خوام بميرم... من نمي خوام تو دنيايي زندگي كنم كه به حرفت گوش نميدن كه واسه كارنكرده متهمي من نمي خوام موجوديتم تو دنيايي باشه كه آدماش خود بين و پستن... من و بكش...
سورن: اگه بيدار نشي دوباره پارچ آب ميريزم روتا...
من: چشمام و باز كردم نگاش كردم داشت با لبخند بهم نگاه ميكرد... دستش و آورد جلو كمكم كرد بلند شدم و به تخت تكيه دادم آبميوه رو گرفت جلو دهنم از دستش گرفتم خودم كم كم خوردمش...لباسام تنم بود كي وقت كرد لباسام و تنم كنه؟ چرا يادم نيست؟خدايا چقدر گيجم...
دوباره دستش اومد نزديكم اندفعه داشت صورتم و نوازش ميكرد حالم داشت بهم مي خورد كارشو كرده تخليه شده مهربون شده پست فطرت جنست از سعيدم كثيف تره... دستش و زدم كنار...
من: يه حرفي مي زنم ديگه تكرار نمي كنم اميدوارم بفهمي... حالم از تو همه همجنسات از تو و هرچي مرد كثيفه بهم مي خوره مي فهمي چي ميگم؟ ديگه نمي خوامت مي فهمي/ ديگه نمي خوام بمونم پيشت تا شايد بفهمي من مقصر نبودم اصلا ديگه نمي خوام ببينمت... اگه الانم اينجا تو خونه توام باور كن توان اينكه حتي پام و تكون بدم ندارم وگرنه يه دقيق هم تحملت نمي كردم... تو كه كارت و كردي هر هرزه ايم كه بود اجازه ميداد يه بار باهاش باشي يعني رسم شما مردا اينه فقط يه بار... تنوع طلبيد آخه ، يه بار بعدم مثل دستمال كاغذي ميندازين دور... بعد مي گيد چي؟ طرف اونكاره بود اينكاره نبود، اما هيچوقت نمي پرسيد چي شد كه اينجوري شده همشون از خداشونه؟ چند تاشون سورن:؟ يكيشون خودش خواست دو تا شون؟ منم خودم خواستم؟اوناي ديگه چي؟ يا يه آشغالي مثل تو باهاش مثل يه عروسك بازي كرد... چرا فكر كرديد ما زنا احساس نداريم:(؟
سورن: نوشناز چي ميگي من كه كاري باهات نكردم تو از حال رفتي... منم رفتم دكتر زنان كه يكي از همكارام بود و آوردم باور كن كاري باهات نكردم به خدا دروغ نمي گم...
من: تو هم من و بيهوش كردي آره بيهوش شدم من ديدم من خون ديدم تو داشتي كارت و مي كردي....
سورن: نوشناز صبر كن به خدا من بيهوشت نكردم تو ضعيف بودي... ضعف كردي باور كن راست ميگم...
بعد اومد جلو تر دستم و گرفت تو دستش گفت لج نكن ديگه نوشناز خواهش مي كنم...نوشناز مي خوام از رابطت با سعيد بدونم لطفا حرف بزن خواهش مي كنم چي شد كه باهاش دوست شدي؟ چي شد كه باهاش، باهاش خوابيدي؟
من: دستم و ول كن ديدي بازم حرف خودت و ميزني هزار بار گفتم مجبوري بوده من نمي خواستم فهميدي؟ نه نميفهمي تو نمي دوني... برو بيرون از اتاق برو بيرون...
سورن: مگه نمي گي نمي دونم خوب بگو بدونم...
من: الان؟ الان كه هيچي از روح و جسمم نمونده آره/؟ تو روحم و كشتي ...
سورن: ببخشيد من و ببخش اما تو هنوزم واسم توضيح ندادي حرف بزن به خدا حرف نزني ميميرم...
من: واي خدا تحمل اين يكي و نداشتم سورن داره گريه مي كنه؟ سرم و چرخوندم سمت عكسامون كه رو ديوار بود و نگاشون كردم و بعدم شروع كردم...
مهناز من و جشن تولدش دعوت كرد جشن تولدي كه قسم خورد با فرهنگ من جور در مياد و مثل پارتيا نيست گفت چند تا از پسر خاله هاش هستن و زود ميرن... وقتي رفتم اونجا به خاطر نور فلشر و ليزر شو فقط صداهاي تو هم بود كه ميشنيدم بازم خريت كردم رفتم لباس عوض كردم اما شالم سرم بود چون مطمئن بودم صداي پسر هم شنيدم... لباسام پوشيده بود پوشيده ي پوشيده. مي خواستم برگردم آره مي خواستم برگردم اما مهناز گفت بشين يه چيز بخور گرنه ناراحت ميشم گفت اينجا هر كي يه نفر و واسه خودش داره كسي با من كاري نداره بعد بع ساقي جمع كه اسمش سعيد بود گفت واسم يه نوشيدني بياره يه نوشيدني از نوع مثبتش اونم با لبخند قبول كرد منم نشستم و سعي كردم با يكم نوري كه هست ببينم چه جوري ميرقصن همه داشتن تو هم ميلوليدن آره ميلوليدن، تو پيست رقصشون جا واسه نفس كشيدنم نبود.. چند دقيقه بعد سعيد اومد آب پرتقال آورده بود خودشم كنارم نشست منم كم كم همش و خوردم... 10 دقيقه اي نشستم احساس كردم سردرد و سر گيجه دارم... فكر كردم واسه رقص نور و ليزر شوِ واسه همين پا شدم رفتم سمت اتاق كه اماده شم سعيدم دنبالم بود برگشتم بهش گفتم تو كجا اما يهو رفتم تو بغلش يعني تو بغلش غش كردم... وقتي بيدار شدم صبح بود ديگه نميگم چي بهم گذشت... تا 9 شب يا خواب بودم يا غصه مي خوردم... سعيد از ايران رفته بود 9 زنگ زدم محل اقامتش اون گفت كه دختريم و گرفته اما جام خوني نبود گفت پارچه رو ورداشته كه يه وقت نترسم، گفت كه خيلي كارا باهام كرده... مهنازم تا يه مدت بود اما بعدا فهميدم همه كاراش و ناراحتياش با من تظاهر بوده و بس... ديشب وقتي شوهرم كسي كه اسمش تو شناسناممه داشت بهم تجاوز مي كرد همه چي يادم اومد يادم اومد سعيد باهام چه كارايي كرد اما يادم نمياد اون نامرد چه جوري دختريم و گرفت نه يادم نمياد چه جوري آبروم و دادم بهش...
سون: ششششش آروم باش خانمم گريه نكن متاسفم راجع بهت قضاوت كردم واقعا متاسفم... نوشناز ببخشيد اما تقصير خودت بود خودت از اول درست بهم نگفتي خودت از اول با رفتارات و كارت مشكوكم مي كردي حساسم مي كردي... حالام من يه خبري برات دارم يه خبرخوب و قشنگ...
من: سورن خودت و به من نچسبون مطمئن باش راه من و تو از هم جداست خودت جداش كردي... خبر خوش؟ هيچ خبري واسه من خوشتر از اين نيست كه بگن مردي...
سورن: خدا نكنه خانومم... نوشناز بهم فرصت بده خواهش مي كنم راستي فردا بليط داريم برا ي كيش... مي خواستم يه كشور خوب انتخاب كنم اما گذاشتم يه وقتي كه تو بهتر شدي به انتخاب تو بريم...فعلا داخلي بهتره... اما اين خبر خوب نبودا نوشناز وقتي ميخواستم كاري كنم ديدم دختري. اول فكر كردم اشتباه مي كنم اما با يكم فشار كلي ازت خون رفت بعدم غش كردي خانم مولايي كه دكتز زنانه و يكي از همكارامه از مريضامم هست ... خلاصه بهش زنگ زدم بعد از كلي اصرار گفت مياد اومد بالاسرت... نوشنازم تو دختري اون پسر نامرد فقط ترسوندتت همونجور كه خودتم يادت اومد اون فقط از پشت يه كارايي باهات كرده همين...حتي تو الانم دختري... اون خونريزيم يه زخم سطحي كوچيكه... نوشناز ببخشيد باهات بد رفتار كردم... اما باور كن قصدم تجاوز نبود مي خواستم يه كم بترسونمت...
من: در حالي كه به هق هق افتاده بودم گفتم سورن مي خوام تنها باشم برو بيرون...
بلند شد داشت مي رفت بيرون...
من: وايسا
خوش حال شد نيشش تا گوشش باز شد، برگشت...
سورن: جانم خانمم؟
من: جيگرارو كجا ميبري اونارو بزار...
بدجور خورد تو حالش ... اوخي بميرم برات... خدا جون ميبيني چه پوستم كلفته؟
سورن: بيا خانمم بخور
بعدم يه آه كشيد و رفت بيرون ...
نمي دونم ببخشمش يا نه؟ حسم گرفته باهاش كل كل كنم.... پس من دخترم؟ 2 سال تموم زندگيم و زهر كردم كاش مي رفتم دكتر ديگه گريه نمي كنم گريه كردن بي فايدست حكمت خدا بود كه اين بلا سرم بياد تا درسي بشه واسه آيندگان...
آخه باز تو حرف زدي نوشناز؟ آيندگان از كجا قضيه تو رو مي دونن؟ خوب خوب معلومه خودم ميگم ديگه اه اصلا بيخيال خانم وجدان يه باز ديگه اينورا پيدات شه به روح خبيثم كه شوهرته مي گما!!!!
آخر عمري ديوونه ام شدم....
ادامه دارد...
قسمت چهل و سوم و آخر
عشق اول مهربونم سرت و بزار رو شونم
عشق اول مهربونم چتر موهات سايه بونم
عشق اول نازنينم دستت و بزار تو دستام
عشق اول بهترينم بوي تو داره نفسهام
عشق اول، عشق آخر اگه امشب در كنارم تو رو دارم ،تو رو دارم، پس چرا چشم انتظارم
عشق اول، عشق آخر نكنه خوابم دوباره نكنه تنهام بزاري بشه قلبم پاره پاره
....
من: اين صداي آهنگ سورن گذاشته؟ آره ديگه به جز ما دوتا، كسي تو اين خونه نيست كه!!!! اوخي چه آهنگ قشنگيم هست ولي اينكه هزار تا دوست دختر داشته از كجا معلوم من عشق اولش باشم؟ نوشابه جان خنگ شديا خوب عزيزم ميگن دوس دختر اما عاشق همشون كه نميشن از 1000 نفر به 999نفر دل ميبندن اما عاشق يه نفر ميشن... واقعا چه دليل منطقي آوردما!!!!
- از وقتي بهش گفتم از اتاق برو بيرون فكر كنم سه ساعتي گذشته خبري ازش نبود تا الان كه صداي آهنگش اومد... بهش حق مي دم اونرفتارا رو بكنه اما خوب يكم زياده روي كرد يكم دلم ازش شكسته اما نمي دونم چرا وقتي باهام حرف ميزنه همه دلخوريام رفع ميشه يكم سربه سرش بزارم باهاش آشتي مي كنم من بخشيدمش دختر خوبي هستم آخه آدم كسي و كه عاشقشه بايد ببخشه ديگه مگه نه؟ آره... تازه آدم كسي و كه عاشقشه اذيت ني كنه دقشم نميده باهاشم كل كل نمي كنه... من چرا كل كل مي كنم؟ خوب، خوب هوويجوري دور هم باشيم بخنديم... وااااي حس دق دراوردن سورن بدجوري اومده تو وجودم آها آها فهميدم چكار كنم، گوشي و ورداشتم حالا شماره حميد و از كجا بيارم آها يادم اومد تو كيفم شماره موبايلش هست...
- زنگ زدم به حامد بعد از كلي حال و احوال گفتم شام خودش بياد خونمون واسش عكسايي كه گفته بود و آماده كردم آخ جونمي سورن جون عشخم الهي فدات شم حالا من موش و تو گربه،خودم استارتشو زدم... يوهووو چقدر خوشحالم... بزار پاشم برم حموم بيام ، با اين دستم حموم كردن سخته ها...خلاصه حموم كردم.... دو تا عكسم كه پوشيده هستن اما خوب آتليه انداختم و چون مدلش بودم خيلي قشنگ انداخته بود و روش كار شده بود... داشتم مي گفتم از حموم اومدم لباسايي كه مي خواستم بپوشم و اماده كردم و رفتم بيرون ... تا رسيدم تو پذيرايي سورن پا شد وايساد...
من: جايي تشريف ميبيريد؟ بوديم خدمتتون...
سورن: نه ترسيدم...
من: اوخي... ترس نداره كه عمو جان بشين سر جات... راستي سورن برو بليط و كنسل كن من فعلا روحيه خوبي براي مسافرت ندارم... اگه هم برم با دوستام ميرم...
نفسش و سخت داد بيرون و نشست سرشم تكون داد زير لب يه چي گفت كه نفهميديم...
من: راستي سورن من مهمون دارم گلم...
سورن: اِ؟ مي خواي من برم بيرون راحت باشين؟
من: نه فرقي نمي كنه من كه مي خوام شام درست كنم تو هم باش ديگه...
سورن: ديگه چيزي نمونده بگي هر چند دقيقه يه بار مي گي راستي سورن راستي سورن؟
من: نه ديگه عرضي نيست راحت باش
بعدم مشغول شدم هم لازانيا درست كردم هم زرشك پلو با مرغ ژله هم درست كردم اما چون وقت كم بود گذاشتمش تو فريزر 10 دقيق بمونه بعد ميزارمش تو يخچال اصلا هم مشخص نميشه بعدشم حالت عادي ميگيره كه كسي هم شك نكنه :) ...
سورن: شبنم با بقيه دوستات فرق داره ها ببين چقدر تدارك ديدي نمرديم دست پخت درست و حسابي خانممونم ديديم...
من: اولا من هميشه دارم غذا درست مي كنم چشم بصيرت مي خواد كه شما نداري دوما شبنم نميخواد بياد خونمون... يكي از دوستامه ديگه( واي خدا خدا نپرسه كي كه مجبورم بگم اون وقت ديگه هيجانش از بين ميره) آخيش نپرسيد رفت تو اتاق...
-خوب كارا تموم شده بهتره برم آماده شم...حس آرايش كردن ندارم پشيمون شدم كاش زنگ نمي زدما اگه الان دوباره عصبي شه با يه من خامه عسلم نميشه خوردش چه برسه به عسل خالص... خوب لباسام و كه كامل پوشيده انتخاب كردم، موهامم اتو مي كشم باز ميزارمش ولي ساده، آرايشمم مشكيه آخه بلوزم قرمزه نمي تونم هر سايه اي بزنم كه...
************
واي واي زنگ زدن يعني اومد... وايييييييييييييييي خود سورن رفت در و باز كنه منم پشت سر سورن رفتم ، در و كه باز كرد اول يكم حميد و نگاه كرد بعد به خودش اومد و دعوتش كرد داخل و سلام و احوالپرسي كرد... منم حال و احوال كردم بعد از اينكه حامد نشست رفتم تو آشپزخونه.... ووويييييييييييييييي سورنم كه داره پشت سرم مياد..
سورن: حامد دوستت بود يا سرزده اومده؟
من: نه ديگه حامد دوستم بود...
من:نپرسيدي كه بگم...
سورن: از كي تاحالا دوسست شده؟
من:از وقتي كه فهميدم پسر فوق العاده ايه...
سورن: چيش فوقالعادست اونوقت؟
من: يه پام محكم زدم رو پاش كه رنگش كبود شد بيچاره... گفتم: اُ اُ حواست باشه اگه تا ديروز توهينات بي جواب بود به خاطر اينكه هنوز توضيحي نداده بودم اندفعه زياده روي كني مطمئن باش ساكت نمي مونم، وقتي با من حرف ميزني خلي دقت كن كه كلامت اشتباه نباشه... چون اندفعه اگه ناراحت شم خيلي برات بد ميشه تهديدم نميكنم تو زندگي با يه آدمي كه تعادل نداره بايد جدي بود...
سورن: پات و وردار پام له شد... من تعادل ندارم يا كاراي تو باعث ميشه از كوره در برم؟
من: من كاري نكردم تو كلا مريضي به همه چيم شك داري... چه دليي داره ازم بپرسي كه از پسردايت خوشم مياد يا دوسش دارم هر زن ديگه اي بود ناك اوتت كرده بود كه...
سورن: نه كه تو نكردي...
من: برو بيرون مهمون و تنها گذاشتي زشته...
آخيش رفت بيرون...
چايي بردم نشستيم يكم از تايم با حرف زدن گذشت بعدم من كاغذ آوردم اول اسم فاميل بازي كرديم بعدم شاه دزد وزير... بعدش من پا شدم رفتم تو اتاقمون مي خواستم براي حميد عكسام و بيارم كه سورنم دنبالم اومد...
من: چي شده؟
سورن: هيچي فقط كمتر با حميد بگو بخند انقدم واسه جكاش قهقه نزن بهش بال و پر ميدي فكر مي كنه كيه...
من: وا اين چه طرز فكريه تو داري خوب جكش خنده دار بود منم خنديدم...
سورن: فكر نمي كني رنگ قرمز نمي پوشيدي بهتر بود؟
من: واي واي سورن برو بيرون خواهش مي كنم چرا ايراداي بني اسرائيلي مي گيري؟ اون و ول مي كني ميچسبي به يچيز ديگه؟ تر و خدا برو بيرون...
سورن: مي خواي چكار كني چرا مشكوكي؟
من: لباسم و عوض كنم ديگه برو بيرون...
يه لبخند زد گفت قربونت خانمم بعد رفت بيرون...
هه خيال كردي لباسم به اين خوشگلي نه بهم مي چسبه نه بازه... رنگشم نانازه... واااااايي شاعرم شدم چه قافيه اي داشتا... عكسام و برداشتم بردم بيرون...
من: بيا حميد جان اينم دو تا عكس خيلي وقته برات آماده كرده بودم...
حميد عكسا رو گرفت و گفت: وايي مرسي... چقدرم قشنگ شدن...
يه لحظه به سورن نگاه كردم كه سرش سمت تلوزيون بود و دستاش و رو مبل مشت كرده بود... وواي خدا دوباره عصبيش كردم ... چي چي واي خدا؟ آخ جونمي جووووووووون...حرص بخور عزيزم برات خوبه... اوخي نازي..
پا شدم رفتم تو آشپزخونه ميز و كه از قبل چيده بودم غذاهام و كشيدم... پيركس لازانيا رو چون تازه از فر دراورده بودم خيلي داغ بود دستم يكم سوخت اما به روي خودم نياوردم و نذاشتم كسي شك كنه...صداشون كردم ...اومدن شامشون و خوردن و حميدم كلي از دستپختم تعريفكرد و اعتماد به نفسم رفت بالا اما سورن اول تا آخر غذا سرش پايين بود و اخم داشت... چه غلطي كردما بيجنبست چقد اين سورن...
خلاصه ساعت 11.30 بود كه حميد قصد رفتن كرد و رفت... سورنم يكم من و نگاه كرد... گفت :
سورن: واسه دق دادن من از راه خوبي استفاده نكردي...بعدم تلفن و وصل كرد رفت تو يكي از اتاقا كه تختش يه نفرست...
اي بابا اين كه قصدم و فهميد... حالام كه قهر كرد رفت تو اون اتاقا حتما حالا من بايد برم منت آقا و بكشم كه چي آيم سو سارري هاني( من خيلي متاسفم عسل) من كه بميرم نميرم منت كشي... رفتم يه نگاه به گوشي شبنم انداختم كه خاموش شده بود بيخيال صبح بهش زنگ ميزنم... بعدم رفتم صورتم و شستم لباسام و عوض كردم و خوابيدم....
نص شب بود احساس كردم يكي بالا سرمه خواستم غلط بزنم كه اصلا حسش نبود آخه من وقتي از خواب بيدار ميشم تا نيم ساعت مست مستم نمي تونم حتي تكون بخورم اما يكم تكون خوردم چون روم اينور بود نمي تونستم اونور و كخ مي دونستمم سورنه ببينم يه تكون خوردم كه صداي باز شدن در اتاق و شنيدم برگشتم ديدم سورن رفت بيرون پس اينجا بود يه دست به لباسام كشيدم نه همه چي سر جاش بود پس اينجا چي مي خواست؟ ونه هام و به نشونه ندونستن دادم بالا و خوابيدم...
صبح ساعت 8 بيدار شدم سورن نبود به شبنم زنگ زدم كه گفت تا 8.30 خونمونه... واقعا كه دختر بيكاريه...منم يكم به خونه و خدم رسيدم... بايد امروز حتما برم خريد عيد مثلا دو روز ديگه سال تحويله ها...ميريم يه عيد جديد يه سال جديد مي خوام زندگي مشترك جديدم و تو سال جديد شروع كنم اميدوارم سورنم تو اين راه كمكم كنه و باهام همگام باشه...
ساعت نه بود كه شبنم اومد...
من: سلام خانمي خوش اومدي...
شبنم: وووووووووووووووووووووي با مني؟
من: وا قيافت و چرا اونجوري كردي لوس مگه چي گفتم حال چرا مثلا قيافت از كسي كه ذوق مرگ شده تبديل شدي به كسي كه غصه داره؟
شبنم: از خدا كه پنهون نيست خواهر از تو چه پنهون من آرزوم بود شوهرم بهم بگه خانمي اما تو جاش گفتي هههههههههههههههههههههي كجايي شوهر كه سوختم در فراغت...
من: واقعا كه مغز نداري... دختره آويزوون هي شوهر شوهر... برو بشين... نمي زاره از را برسه همون دم در شروع مي كنه...
شبنم: خواهش مي كنم قابل نداشت... چه خبرا خوبي؟
من: سلامتي آره خوبم بزار چايي بيارم واست تعريف كنم...
شبنم: من نسكافه مي خورم...
من: باشه... نسكافه آوردم و همه چي و واسش تعريف كردم و در آخر يه دونه زد تو كلّم...
وا مگه مريضي چرا ميزني؟
شبنم: به خدا اگه يه بار ديگه با غيرتش بازي كني من مي دونم و تو بميرم خيلي مرده كه با اين كارا باز دوست داره و نصف شب مياد بالا سرت چقدر سختي كشيدي برادر دركت مي كنم من خودم يه عمري شوهر بودم...
من: باز قاطي كردي ول كن شبنم .خوب الان كه مي خوام ببخشمش... ديگه بايد يه زندگي عادي داشته باشيم راستي شبنم من چهرشنبه سوري جايي نرفتم امسال اصلا ياد چهرشنبه سوري نبودم... با مامان اينام حرف نزدم فقط سورن باهاشون حرف زدهحتما از دستم دخورن... راستي آماده شم با هم بريم خريد فكر نكنم سورن بره واسه خريد عيد ما بريم وسيله بخريم مياي باهام..؟
شبنم:منم جايي نرفتم... زنگ مي زني از دلشون در مياري.... آره اما اندفعه كرايه مي گيرم نميشه كه همش مفت مفت ماشينم در خدمتت باشه...
من: خيلي خوب بابا توام...
شبنم: مي گم حالا كه زندگيت داره درست ميشه بيا يه كم خدا رو شكر كنيم و دعا كنيم باشه دوستم؟
من: باشه
شبنم: پس هر چي من گفتم بگو الهي آمين وسط دعام نپريا اعتراضيم داشتم آخرش بگو اگه وسط دعام پريدي يعني سورن و دوست نداري...
من: اين چه طرز حرف زدنه ني ني توچولو... باشه خوب با اينكه مي دونم مي خواي اذيت كني چيزي نمي گم... شرو كن...
شبنم: اهم اهم... خدايا بابت همه نعماتت همه اتفاقات كه مي دونم حكمتي درش هست تشكر مي كنم... خدايا همه مريضان اسلام را شفا بده
من و شبنم: الهي آمين...
شبنم: خدايا همه دختر پسراي دم بخت را به هم برسان
من تو دلم: حيف كه قول دادم وسط دعات چيزي نگم...
من و شبنم: الهي آمين...
شبنم: خدايا همه زندانيان بي گناه را آزاد بگردان...
من و شبنم : الهي آمين
شبنم: خدايا براي دختران دم بخت كه ديده نمي شوند و خيلي دختران خوبي هستند خاستگار پيدا بگردان...
من و شبنم : الهي آمين...
شبنم: خدايا به شهدا عمر با عزت عطا بگردان!!!!
به اينجا كه رسيد خواستم بگم الهي آمين يكم فكر كردم مغزم ارور داد يعني چي ؟ شهدا؟ عمر با عزت؟ يه نگاه به شبنم كردم كه ته چهرش داشت بهم مي خنديد... يه دونه زدم تو كلش گفتم واقعا كه من و بگو تا حالا به خاطر تو لال بودم بي معرفت...
شبنم: به جون نوشابه خواستم يكم بخنديم حالا برو لباسات و عوض كن بريم بيرون...
من: پا شدم يه زنگ به موبايل سورن زدم ازش پرسيدم كي مياد و اينكه گفتم زنگ زدم بگم مي خوام برم با شبنم يه كم خريد كنيم تا چند انيه ساكت بود فكر كنم بيچاره از رفتارم هنگ كرده بود سيستم مغزش بالا نميومد... بعد از چند ثانيه گفت تو كشو دومي تو اتاقم پول هست وردار... مراقب خودتم باش... اينا همه رو با يه حالت بهت گفت بيچاره...
خلاصه من با شبنم رفتم بيرون ازساعت 11 تا 4 بعد از ظهر تو خيابون بوديم دم عيدي خيلي شلوغه واقعا سر درد گرفتم... خريدامم اينا بود: آجيل... شيريني ... شكلات .... ميوه...ساتن براي چيدن سفره 7سينم وسيله هاي 7 سين ماهي عيد... مرغ ماهي گوشت و... لباس زياد داشتم اما باز يه مانتو و شلوار خريدم.... واسه سورنم به سليقه خودم به تي شرت خريدم با يه كيف و كمر بند... واسه عيديش همينا خوبه ديگه؟ اره خوبه...
اومدم خونه اول خريدايي كه واسه سورن بود و قايم كردم چون دم دماي اومدنش بود... بعدم لباس خونه پوشيدم و مشغول جابه جايي شدم... وسطاي كارم بودم كه سورنم اومد خيلي عادي به هم سلام داديم... اونم لباساش و عوض كرد اومد تو آشپزخونه...
سورن: كاري نيست كمك نمي خواي؟
من: كار كه زياد هست اما تو تازه از سركار اومدي اگه خسته اي تعارف نكن...
سورن: نه خسته نيستم...
من: باشه مرغ و ماهيا كه پاك شده بود گوشتم دادم و اسم خورد كردن همه رو شستم آبشم رفته بيا كمكم كن بسته بنديشون كنيم...
بعد از بسته بندي به ترتيب همه كارا رو انجام داديم بين كار با هم شوخي هم مي كرديم و خيلي عادي برخورد مي كرديم انگار نه انگار كه تا حالا اين خونه ميدون جنگ بود...
خوب من كه تاززه عروس بود مثلا خونم نياز به شست و شوي آنچناني نداشت با يه گردگيري و يه جاروي اساسي و يه تغيير دكور همه چي عالي شد... حالا سفره 7 سينم و فردا ميندازم تازه فردا بيست و نهمه... سورنم ازم پرسيد چيزي مي خوام يا نه... كه گفتم لباس زياد دارم و يه كم خريدم... بعدم بهم گفت شب بخير و رفت تو اتاق خوابش...يعني راستش و بخواييد خودم يه جور برخورد كردم كه امشبه هم دور باشيم ديگه...
....
....
صبح كه بيدار شدم سورنم نرفته بود سر كار 7 سينم و چيدم خيلي با نمك شده بود سورنم كلي عكس ازش گرفت... كلي هم از سليقم تعريف كرد منم كلي ذوق مرگ شدم...
ازش خواستم به مامانم اينا زنگ بزنه باهاشون كلي حرف زدم و دلخوريا رو رفع كردم و گفتم كه سوم فروردين بر مي گرديم دليلشم گفتم چون من و سورن نمي تونيم دور از وطنمون باشيم ديگه از دست سورن و كاراش دروغگوي حرفه اي شدم البته خودمم مقصر بودم...
بخيه دستمم كه سورن كشيد يكم جاش مونده كه رفت برام يه كرم خريد مي گه يه ماهه خوب ميشه...
بعد از ظهرم كه رفت ديدن يكياز دوستاش كه من نميشناسمش راستشم بخواييد يكم حساس شدم... اما من بايد به شوهرم اعتماد داشته باشم بي اعتماديه كه باعث ميشه طرف مقابل فكر خيانت و تو ذهنش پرورش بده...
************************************************** ******************
واي سورن بزار بخوابم...
سورن: پاشو نوشناز مگه نگفتي نيم ساعت مونده به سال تحويل بيدارت كنم در اصل نبايد مي خوابيدي اما تو از 9 شب خوابيدي پاشو آب ميريزم روتا...
از اونجايي كه خاطره زياد دارم كه بنده رو با آب بيدار كردم پا شدم نشستم كه سورنم من و تو بغلش جا داد و گفت قربون خانم خوابالوم پاشو بعد از سال تحويل مي خوابي دوباره...
خلاصه با كلي ناز كردن بيدار شدم و آماده شدم به سورن گفتم بره كنار 7 سين تا منم بيام كادوش و آماده كردم بردم كنار سفره گذاشتم... و نشستم كنارش ٔرآن و باز كردم خوندم بعدم دعاي تحويل سال و خوندم البته نه عربيش و بلكه پارسيش چون من دارم تو ايران زندگي مي كنم نه عربستان... و به زبون خودم با خدام حرف ميزنم حتي تو نماز خوندنم...
ساعت دو و چهل و پنج دقيق و پنجاه ثانيه بود كه بمب سال تحويل تركيد و من و سورن همديگه رو بوسيديم و فرا رسيدن سال و بهار نود و بهم هم تباهي كرديم و كنار قرآن خدا با نام خدا زندگي مشتركمون و شروع كرديم...
************************************************** ********************
امروز يك سال و 11 روز از آغاز زندگيه من و سورن مي گذره...ما با هم و كنار هم خوشبختيم زندگي قشنگي داريم...زندگي ما هم مثل همه زندگيا پستي و بلندي داره... دعوامون ميشه اما نه من و نه سورن تحمل يه دقيقه بي خبري و قهر از همديگه و نداره واسه همين بدون اينكه چيزي به روي هم بياريم با هم صحبت مي كنيم... من به دليل اينكه يه ترم نرفتم دانشگاه و به رشتم علاقه ندارم كلاس كنكور ثبت نام كردم و تو اين يه سال در كنار سورن و كمكاش خيلي تلاش كردم و منتظرم براي كنكور...
راستي شبنم هنوز جفت روحش و پيدا نكرده اما يه خاستگار خوب داره... همه چي خيلي خوبه زندگيه همه يه رنگ و بوي تازه گرفته فقط باباي سورن يكم حالش بد كه هميشه مي گه بعد از رفتن من غصه نخوريد و به زندگيتون ادامه بديد چون مردن حقه يه روز سراغ همه مياد... حرفاي پدر شوهرم همه درسته اما من واسه سورنم خيلي ناراختم بعضي وقتا مثل يه مرغ عشق عاشق ميره تو لك خيلي مراقب عزيز دلم هستم مي دونم باباش همين روزا از پيشمون ميره و اميدوارم بتونه با اين قضيه كنار بياد راستي يادم رفت بگم... من ، خوب به قول شبنم نوشابه كوچولو حالا ديگه داره مامان ميشه اما هنوز نمي دونم پسره يا دخمل... آخه تازه 2 ماهمه...
حكايتي تلخ و شيرين برگرفته از حقيقت به قلم شيوا اسفندي
پايان
رمان مسير عشق قسمت 1
* عاشقانه و هيجاني *
فصل اول
كليدم رو از توي كيفم در اوردم وبا خستگي در خونه رو باز كردم.بوي قرمه سبزيه مامان كل خونه رو برداشته بود.اوممممم...عجب بويي هم داشت. به به...
با صداي بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..
مامان با لبخند در حالي كه ميل بافتني ويه كامواي سرمه اي توي دستاش بود به پيشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم...خسته نباشي.
سريع كفشامو در اوردم وپريدم يه بوس گنده از لپش كردم كه صداش در اومد.هيچ وقت خوشش نمي اومد كسي لپشو محكم ببوسه...به قول خودش چندشش مي شد..ولي كو گوش شنوا؟
به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر... صدبار گفتم منو اينجوري نبوس...برو لباساتو عوض كن بيا تا ناهار بخوريم.
-اااا... مگه بابا نمياد؟
مامان همونطور كه به سمت سبد كامواهاش مي رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمياد.اخر با اين كار كردن زيادش خودشو نابود مي كنه.
با خستگي به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما كه مي شناسيدش.بابا جونش به هواپيماهاش وشركتش بسته است.پس بيخودي خودتونو حرص نديد...چون بي فايده است.
مامان چيزي نگفت.برگشتم سمتش كه ديدم كنار گاز ايستاده وداره فكر مي كنه.هميشه همينجور بود.
بابام شركت هواپيمايي داشت وخودش هم دو تا هواپيماي شخصي داشت كه هم خودش ازشون استفاده مي كرد وهم اجارشون مي داد.وضعيت ماليمون ميشه گفت خيلي خوب بود ..ولي هميشه كمبود حضور پدر رو توي خونه حس مي كرديم.پدرم مرد اروم وخوبي بود ولي
علاقه ي خيلي زيادي به شغلش داشت وميشه گفت يه جورايي شغلش هووي مامانم بود.حتي مي تونم بگم بابا كارش رو از مامانم بيشتر دوست داشت.ولي مامان عاشق بابام بود وهميشه اين كمبود رو تحمل مي كرد.بابا هم هميشه يا توي شركتش بود ويا پيش هواپيماهاش...خلاصه خيلي كم ميشد توي خونه ديدش...من كه برام عادت شده بود .ولي مامان...خب به هر حال همسرش بود و نياز داشت كه شوهرش در كنارش باشه..ولي با اين حال هميشه سكوت مي كرد و اين وسط فقط من بودم كه هميشه از اين سكوت عذاب اور رنج مي بردم.
سرمو تكون دادم و وارد اتاقم شدم.كيفمو انداختم روي تخت ويكي يكي لباسامو در اوردم.خيلي خسته بودم..اگه ناهار قرمه سبزي نداشتيم همين جوري رو تختم ولو مي شدم.ولي اين شكم گرسنه كه اين چيزا حاليش نميشه.
يه بلوز استين كوتاه سرخ كه يه قلب اكليليه نقره اي روش كشيده شده بود با يه شلوار راحتي سفيد پوشيدم وموهامو شونه زدم واز اتاق اومدم بيرون.به سمت دستشويي رفتم وبا زدن چند مشت اب سرد به صورتم... احساس كردم يه كم از اون حالت خستگي در اومدم.
با لبخند وارد اشپزخونه شدم كه چشمم افتاد به ميز غذا خوري ... قرمه سبزي بهم چشمك مي زد ومي گفت:چرا معطلي ؟ د..بيا منو بخور ديگه..
سريع نشستم پشت ميزو گفتم:مرسي مامانه گلم...دارم از گشنگي تلف مي شم.
مامان مهربون نگام كرد وگفت:خدا نكنه عزيزم...بخور دخترم نوش جانت.
با همين حرف مامانم استارتمو زدمو با سر افتادم رو بشقابه غذام...انقدر تند تند مي خوردم كه تموم بشقابم رو توي 5 دقيقه برق انداختم.ولي مامان مثل هميشه اروم غذا مي خورد وكمي هم توي فكر بود.براي اينكه از تو فكر درش بيارم با لحن شادي گفتم:ماماني مياي عصري بريم خريد؟
با تعجب نگام كرد وگفت:چرا خريد؟تو كه ديروز خريداتو كردي؟چيزي لازم داري؟
-نه..فقط گفتم بريم بيرون بگرديم ..حال وهوامون عوض بشه.
لبخند مهربوني زد وگفت:دخترم بذار يه روز ديگه امروز وفردا كلي كار دارم.
نگاهش كردم وگفتم:چكار داريد؟مگه قراره بازمهموني بگيريم؟
سرشو تكون داد وگفت:نه ...قراره پس فردا دوست بابات با خانواده اش بيان اينجا...
مشكوك نگاهش كردم وگفتم:كدوم دوستش؟اقاي سخاوت؟
با لبخند نگام كردوگفت:نه...تو نمي شناسيشون...قراره از شهرستان بيان..ظاهرا بابات توي اخرين سفرش حميد دوست دوران دانشجويش رو مي بينه وبعد هم دعوتشون مي كنه بيان اينجا...
-يعني اين همه راه از شهرستان فقط براي ديدن بابا ميان؟چه ادماي بي كارينا...
-اينجوري نگو دخترم.خب به هر حال با هم دوست هستند ديگه ...بعد از سالها همديگرو ديدند وحالا هم مي خوان تجديد خاطرات بكنند.
با بيخيالي گفتم:حالا چند نفر هستند؟
مامان نگاه خاصي بهم كرد كه منم مشكوك نگاهش كردم.
گفت: اقا حميد كه دوست باباته و زنش كه فكر مي كنم بايد اسمش سميرا باشه وپسرشون عليرضا...اينطور كه بابات مي گفت ادماي خوبي هستند واز اون خانواده هاي خيلي ثروتمندند.
پوفي كردم واز پشت ميز بلند شدم.اين مامان من ...امروز يه جورايي مشكوك
مي زد.بالاخره معلوم ميشه كه باز چه خواباي رنگي برام ديدند.
بشقابم رو توي سينك شستم وبه بهانه ي درسام رفتم توي اتاقم...
ادامه دارد...
بابا ساعت 9 شب اومد خونه..چهره اش از خستگي جمع شده بود واخم ملايمي بر پيشاني داشت..
بعد از شام هر سه جلوي تلويزيون نشسته بوديم وبرنامه ي مزخرفي رو كه نشون مي داد رو نگاه مي كرديم بحث بر سر طلاق وفرزندان طلاق ...هه... خداييش ادم مشكلات مردم رو كه مي بينه مشكلات خودش رو به كل فراموش مي كنه..البته من هيچ مشكلي توي زندگيم نداشتم...ولي بدبختيه من از اون شب شروع شد.
بابا بي مقدمه رو به مامانم گفت:فريبا نمي خواد براي فرداشب تدارك ببيني.
مامان كه سرش توي بافتنيش بود وداشت با دقت مي بافت.. دستش از حركت ايستاد و رو به بابا با تعجب گفت:اخه چرا؟مگه قرار نبود فرداشب دوستت با خانواده اش بيان؟
بابا با كلافگي كه ناشي از خستگيه زيادش بود.. نگاهي به مامان كرد وگفت:قرار بود بيان كه امروز حميد زنگ زد وگفت يه ماموريت خيلي مهم براش پيش اومده وتا 1 ماه ديگه نمي تونند بيان تهران.به همين خاطرهم فرداشب نميان.
بعد هم نفس عميقي كشيد وبه تلويزيون خيره شد.معلوم بود كه خيلي دوست داشته بعد از چند سال دوست ديرينه اش رو ببينه .از طرفي من هم خوشحال بودم.بهتر كه نميان...با اين نگاه مشكوك مامان مطمئن بودم يه كاسي اي زير نيم كاسه اشون هست.با حرف بابا لبخند عميقي روي لبام نشسته بود ...ولي با حرفي كه الان زد اون خنده كه پاك شد هيچ به كل خنديدن هم ازيادم رفت.
بابا:دخترم تو نمي خواي فكري براي آينده ات بكني؟
با تعجب نگاهش كردم.اين حرف بابا يعني اينكه تو نمي خواي شوهر بكني؟منه بدبخت كه فقط 21 سالمه...شوهر رو مي خوام چه كنم؟
وقتي نگاه خيره ي بابا رو روي خودم ديدم سرمو انداختم پايين واروم گفتم:چه فكري باباجون.فعلا كه دارم درس مي خونم..بعد هم كه....
ديگه روم نشد بگم حالا براي شوهر كردن فرصت زياده...
ولي بابا مثل اينكه اون شب مي خواست هر جور شده منه بدبخت رو شوهر بده با لحن قاطعي گفت:ولي اگه ازدواج هم بكني باز هم مي توني به درست ادامه بدي.فكر نكنم ازدواج مانع تحصيلت بشه.
ديگه نمي تونستم بيشتر از اين اونجا بنشينم. از جام بلند شدم وبا گفتن:ولي من شرايط فعليم رو بيشتر دوست دارم...خواستم برم تو اتاقم كه با صداي بابا همون جا ميخكوب شدم.
-حميد وخانواده اش 1 ماه ديگه براي خواستگاري از تو ميان...پسرش عليرضا هم مثل تو درس مي خونه وهم توي شركت باباش رييسه...خانواده ي خوبي هم هستند ومطمئن باش همه جوره عليرضا براي تو مناسبه.
واي خدا بابا چي مي گفت؟عليرضا ديگه كدوم خريه؟من شوهر مي خوام چكار؟
با درموندگي به مامانم نگاه كردم تا اون يه چيزي به بابا بگه ولي مامان تا نگاه منو روي خودش ديد سري تكون داد وباز مشغول بافتن شد.اي خدا حالا منه بي كس وتنها چه كنم؟
-خب چي ميگي؟
با بغض گفتم:مگه چيزي هم مونده كه من بايد بگم؟شما كه خودتون بريديد ودوختيد ...خب بيايد به زور هم تنم كنيد ديگه.
بابا از روي مبل بلند شد وروبه روم ايستاد. با اخم گفت:معلوم هست چي داري مي گي؟دختر من براي خودت ميگم.اينا خانواده ي خيلي خوبين...مطمئن باش لياقتت رو دارند.
سرمو انداختم پايين وبا صداي گرفته اي كه به خاطر بغض توي گلوم بود گفتم:ولي بابا شما شايد خانواده اش روبشناسيد.. ولي نمي دونيد كه پسرشون هم خوب هست يانه...من نمي خوام....به خاطر..
ديگه نزديك بود بغضم بشكنه.. پس خفه شدم.
لحن بابا مهربون شد وگفت:ولي دخترم...عليرضا هم توي همون خانواده بزرگ شده.من بهت اطمينان ميدم كه جوون خوب وسر به راهيه.
اي سربه راهيش دوبله بخوره توي سرش...من ميگم شوهر نمي خوام بابام ميگه طرف جوونه خوبيه....اينو ديگه كجاي دله واموندم بذارم؟
خواستم بگم مگه شما اون رو هم ديديد كه انقدر خوب مي شناسيدش؟ولي اگه زبون باز مي كردم از اون ور هم اشكام گلوله گلوله جاري مي شد پس با يه شب بخير دويدم به سمت اتاقم وخودم رو پرت كردم توش....
بغضم سرباز كرد وقطره قطره اشكام روي گونه ام جاري شد.به عادت هميشه كه وقتي گريه ام مي گرفت
مي رفتم جلوي اينه وبه صورت غمزده ام نگاه مي كردم ..اينبار هم رفتم وروي صندليه جلوي ميزاينه نشستم وبه خودم نگاه كردم...
اخه چرا بابا با من اين كار رو مي كرد؟يعني الان ديگه حكم يه سربار رو براشون داشتم؟يعني توي خونه به اين بزرگي يه وجب جا براي من نيست؟منه بيچاره كه فقط 21 سالمه....حالا حالاها وقت داشتم...پس چرا...
يه دستمال از روي ميزم برداشتم و اشكام رو پاك كردم .باز از توي اينه به خودم خيره شدم...چشماي قهوه اي روشنم به خاطر گريه كمي سرخ شده بود.
موهام هم به رنگ چشمام بود ولي يه درجه تيره تر...ابروهام كموني وكشيده بود ولب و دهان وبيني متناسبي داشتم كه به اجزاي صورتم مي اومد...صورتم گرد بود وپوستم هم گندمي بود.چشمام وموهامو از مامان به ارث برده بودم ورنگ پوستم هم از بابا...
بابا سينا ومامان فريبا رو خيلي دوست داشتم. ولي چرا اونا از من مي خواستند بدون هيچ عشق وعلاقه اي به عقد يه پسر كه تا به حال نديدمش در بيام؟نه...نبايد ميذاشتم همچين اتفاقي برام بيافته...خير سرم بزرگ شدم و
مي تونم براي خودم تصميم بگيرم.شوهر شلوار وبلوز نيست كه اونا به راحتي بتونند برام انتخاب بكنند...نه من به زور شوهر نمي كنم...به هيچ وجه...عمرااااااااااا.
ادامه دارد...
صبح توي دانشگاه بهنوش رو ديدم.دوست صميميم بود ودخترخوب وارومي هم بود.چهره ي بانمكي داشت كه وقتي مي خنديد يه چال خوشگل روي گونه اش مي نشست.درست مثل من...ولي چال من عميق تر بود به طوري كه انگار با خنده ام لپم سوراخ ميشد...البته به گفته ي ديگران ..منو به اين باور مي رسوند كه اين چال خيلي بهم مياد...نمي دونم والله...
بعد از سلام واحوال پرسي.. در حالي كه به سمت كلاس مي رفتيم بهنوش گفت:پريناز چيزي شده؟
شونمو انداختم بالا وگفتم:نه...چيزيي نيست.(نيم نگاهي بهش انداختم وگفتم:چطور مگه؟
به روبه رو خيره شد وگفت:اخه صورتت گرفته است .انگارمثل هميشه نيستي.
سرمو تكون دادم واه عميقي كشيدم.گفتم:بعد از كلاس برات ميگم.
مشكوك نگاهم كرد و سري به نشونه ي تاييد حرفم تكون داد.
استاد حرف مي زد ومنم بدون اينكه بفهمم چي داره مي گه فقط بهش خيره شده بودم.انگار به جاي استاد بابام وايساده بود وداشت برام سخنراني مي كرد.همه اش صداي بابا سينا توي گوشم بود كه مي گفت:عليرضا پسر خوبيه...لياقتت رو داره...اونا تا 1 ماه ديگه براي خواستگاريت ميان...
با كلافگي سرمو تكون دادم.به كل اعصابم ريخته بود به هم...اي خدا اين ديگه چه جورش بود؟داشتم اروم زندگيمو مي كردما.عليرضا ديگه كدوم خري بود كه سر راه منه بدبخت قرار گرفت؟...وااااي كه دارم ديوونه ميشم...
سنگينيه نگاهي رو روي خودم حس كردم ووقتي چشم چرخوندم ديدم بهنوش زل زده بهم وداره نگاهم
مي كنه.وقتي نگاهمو متوجه خودش ديد با سر اشاره كرد: چي شده؟منم مثل خودش سرمو انداختم بالا ويعني :هيچي...
با تك سرفه ي استاد صاف نشستم وحواسمودادم به سخنان گوهربارش...حداقل درسم رو دو دستي بچسبم در نره...قرار نيست كه به خاطر يه سرخرتازه از راه رسيده از درس ودانشگاهم بيافتم...
وقتي كلاس تموم شدمن وبهنوش شونه به شونه ي هم از دانشگاه خارج شديم.رو بهش گفتم:بيا سوار شو
..مي رسونمت.
-نه...امروز خونه ي خاله ام دعوتيم...بايد برم اونجا...
-پس سوار شو تا يه مسيري مي رسونمت.
-باشه...پس بريم.
هر دو سوار ماشين من شديم و به ارومي حركت كردم.دوست داشتم باهاش درد ودل كنم.بهنوش كلا دختر ارومي بود وتا خودت نخواي براش چيزي رو توضيح بدي ..اون ازت نمي خواد...اصلا كنجكاو نبود...ولي مي دونستم الان نگرانمه ودوست داره بدونه كه امروزچم شده.
نيم نگاهي بهش كردم.با خونسرديه ذاتيش به روبه رو خيره شده بود وچيزي نمي گفت.
بي مقدمه گفتم:ديشب بابام مي گفت كه مي خواد به زور شوهرم بده.
با تعجب برگشت ونگاهم كرد.گفت:چي ؟شوهرت بده؟اونم به زور؟اخه چرا؟
با كلافگي به خيابون نگاه كردم وگفتم:چراشو بايد بري از خودش بپرسي...به من ميگه بايد با پسر دوستم كه تازه بعد از سالها پيداش كردم ازدواج بكني.
-حالا پسره چه جورادمي هست؟پسر بديه؟
شونمو انداختم بالا وبا اخم گفتم:نمي دونم...اصلا تا حالا نديدمش...(نيم نگاهي به چهره ي متعجبش انداختم وگفتم:باورت ميشه من در حال حاضر فقط از به اصطلاح همسر اينده ام يه اسم مي دونم؟ اونم...عليرضا است...
بهنوش از تعجب چشماش گرد شده بود.خب بنده خدا هم حق داشت.كي اينجوري شوهر مي كنه كه منه بدبخت دارم مي كنم...ولي عمرا اگه من بذارم اين ازدواج سر بگيره...
-اخه اينجوري كه نميشه...مگه الان عهد شاه وزوزكه كه بابات مي خواد اينجوري شوهرت بده؟
با خنده ي عصبي گفتم:نه عهد شاه وزوزك نيست...اين ادما هستند كه هنوز توي همون عهد موندند وبه خودشون زحمت ...
بهنوش وقتي ديد ديگه ادامه ي حرفمو نمي زنم بهم نگاه كرد ..كه ديد نگاهم توي اينه ي ماشينه...
-چي شد پريناز؟چرا يهوساكت شدي؟...
-هيسسسسسس...بهنوش فكر مي كنم يكي داره تعقيبم مي كنه.
بهنوش با تعجب گفت:چي؟
همزمان برگشت وعقب رو نگاه كرد.يه ماشين مدل بالاي مشكي كه شيشه هاش دودي بود داشت تعقيبم
مي كرد.
-از كجا مي دوني داره دنبالت مياد؟سرعتت رو كم كن شايد رد شد.
-نه..مطمئنم.از جلوي دانشگاه دنبالمه..چند بار هم سرعتمو كم كردم ولي رد نشد.
با ترس نگام كرد وگفت:به نظرت دنبال كدوممونه؟من يا تو؟
گنگ نگاهش كردم وگفتم:يعني چي؟
-خب چه مي دونم؟شايد دنبال من باشند.
-اخه واسه ي چي بايد تو رو تعقيب بكنند؟مگه كسي باهات دشمني داره؟
كمي فكر كرد وگفت:نه...هيچ كس... باباي من كه فرش فروشي داره..پليس يا درجه دار نيست كه بخوان دنبالم كنند.اون قدر پولدارهم نيستيم كه بخوان به خاطر پول دنبالم بيان.
با پوزخند نگاهش كردم وگفتم:پس لابد دنبال من هستند.
از اينكه با ترس نگام مي كرد خنده ام گرفته بود.اخه مگه من دختر وزير مزيري ...چيزي بودم كه بخوان دنبالم بكنند ويا بدزدنم؟بي خيال بذار بيان لابد مزاحمند.ولي يه جورايي ته دلم احساس خطر مي كردم ..كه دليلش رو نمي دونستم.
تا يه جايي بهنوش رو رسوندم ووقتي حركت كردم با تعجب ديدم اون ماشين همچنان دنبالمه...پس دنبال من بودند نه بهنوش...خيلي خب ...پس اگه تونستيد حالا دنبالم بيايد....برو كه رفتيم...
پامو با اخرين توان روي گاز فشردم وبا سرعت زياد توي خيابون شروع كردم به رانندگي...خدارو شكر دست فرمونم حرف نداشت.از بين ماشينا سريع رد مي شدم واز توي اينه هم پشت سرمو زير نظر داشتم..عقب افتاده بودند ولي همچنان دنبالم بودند.انقدر با سرعت رانندگي مي كردم كه صداي بوق ماشين هاي اطرافم در اومده بود...
اوه اوه...پليس...با ديدن پليس راهنمايي رانندگي كه سر پيچ چهارراه ايستاده بود..سرعتمو كم كردم ونگاه پيروزمندانه اي به ثانيه شمار چراغ راهنمايي كردم...اي ول همينه...
به محض اينكه چراغ رو رد كردم چراغ قرمز شد واون ماشين سياه با وجود پليس مجبور شد توقف بكنه...با خوشحالي تو ماشين داد زدم:يوهووووو...اي ول به خودم.خدا جون مرسييييييي.
انقدر خوشحال بودم كه انگار توي مسابقه ي اتومبيل راني مدال گرفتم...ولي كنجكاو بودم كه بدونم اون ماشين براي كيه ؟با من چكار داره؟
ولي زود بي خيالش شدم وگفتم:بي خيال بابا...مزاحم بود و رفت پي كارش...ولي همون ماشين وادماش..مسير زندگيه منو تغيير دادند...مسيري كه ....
ادامه دارد...
فصل دوم
با همون ذوق ناشي از حالگيري از اون ماشين مزاحم وارد خونه شدم.با تعجب ديدم بابا اين موقع روز خونه است. كفشام رو در اوردم وبه سمتش رفتم.روي مبل نشسته بود ودر حالي كه انگشت اشاره اش روي لباش بود ...عميقا توي فكر بود.كنارش ايستادم وگفتم:سلام بابا...امروز نرفتيد شركت؟
بابا با شنيدن صدام از فكر بيرون اومد ونگاه خسته اي بهم انداخت.از نگاهش كلافگي مي باريد.با تعجب گفتم:بابا چيزي شده؟چرا انقدر پريشونيد؟
ولي بابا فقط سكوت كرده بود.
به اطراف نگاه كردم خبري از مامان نبود.يه لحظه ترسيدم كه براي مامانم اتفاقي افتاده باشه.سريع رومو كردم سمت بابا وبا ترس گفتم:بابا...مامان كجاست؟اتفاقي كه براش نيافتاده؟تو رو خدا اگه چيزي شده به من هم بگيد.
بابا با همون نگاه خسته اش نيم نگاهي بهم انداخت وگفت:نه دخترم...مادرت حالش خوبه.كمي خريد داشت ..رفته بيرون...
بعد اه عميق و پر از دردي كشيد وبه گوشه اي از سالن خيره شد.
اخه چرا انقدر ناراحت بود؟هيچ وقت بابا رو انقدر پريشون نديده بودم.حتم داشتم اتفاق بدي افتاده كه داره ازم پنهونش
مي كنه.بابا مرد توداري بود وخيلي كم پيش مي اومد از مشكلاتش توي خانواده حرفي به زبون بياره.هميشه يه شعار داشت اون هم اينكه:مشكلات مرد بايد توي دلش باشه واونا رو روي سر خانواده اش نريزه...بايد خودش عرضه داشته باشه وبا مشكلاتش بجنگه نه اينكه خانواده اش رو هم درگير بدبختياش بكنه.
نمي دونم ...من هيچ وقت با اين حرف پدرم موافق نبودم.مگه يه ادم چقدر مي تونه يه مشكل رو تحمل بكنه؟اينجوري بيشتر به خودش اسيب مي رسونه...
بابا هنوز توي فكر بود واخم غليظي هم روي پيشونيش نشسته بود.داشتم به طرف اتاقم مي رفتم كه با صداي بابا ايستادم وبرگشتم سمتش.
-پريناز؟
-بله بابا جون.
با كلافگي دستي بين موهاي جو گندميش كشيد وگفت:دخترم..فكرات رو كردي؟
منظورش چي بود؟وقتي نگاه گنگ منو ديد ادامه داد:منظورم همون موضوع ديشبه كه با هم در موردش حرف زديم.نظرت چيه؟
اي خدا باز شروع كرد.خيلي دلم مي خواست همه ي حرفام رو بدون خجالت بزنم. ولي هيچ جوري نمي تونستم ...يعني برام سخت بود.شايد براي مامان مي تونستم به خوبي دليل بيارم.. ولي اون پدرم بود وبه طور حتم نمي تونستم اونقدر باهاش راحت باشم.
وقتي ديدم منتظر جواب منه.لباي خشك شده از استرسم رو با زبونم تر كردم وگفتم:بابا من همون ديشب جوابم رو به شما گفتم.يادتون رفته؟
-نه ..يادم نرفته.يعني تو نمي خواي روش حتي فكرهم بكني؟
با لحن محكمي گفتم:نه بابا.من علاوه بر اينكه الان دارم درس مي خونم..قصد ازدواج هم ندارم.
بابا با اصرار زياد گفت:اخه دخترم تو اول عليرضا رو ببين.باهاش حرف بزن. اونوقت بگو نمي خواي ازدواج بكني يا يه حداقل دليل منطقي تر بيار...اينجوري كه درست نيست.
پيش خودم فكر كردم.اين هم فكر بدي نيست.اونجوري راحت تر هم مي تونستم ازش ايراد بگيرم واز سر خودم بازش كنم.به هر حال اولاد پيغمبر كه نبود.مي تونست يه ايرادهايي هم داشته باشه.با اين فكره بكر... يه لبخند بزرگ نشست روي لبام كه همزمان چشماي بابام با ديدن لبخند بي موقع ام گرد شد.حتما پيش خودش مي گفت:يا دختره يه جورايي خل شده..يا براي شوهر كردن داره ناز مي كنه.
-باشه بابا..من حرفي ندارم.پس جوابم رو 1 ماه ديگه بهتون ميدم.(با پوزخند مسخره اي ادامه دادم:البته وقتي اقا عليرضاتون رو ديدم وباهاش حرف زدم.
ديگه نمي تونستم تحمل بكنم واينو نگم.
بابا هنوز با تعجب داشت نگام مي كرد.
همون موقع مامان كليد انداخت توي در و وارد شد.بهش سلام كردم ورفتم وخريداشو از دستش گرفتم.به بابا نگاه كردم..هنوز روي مبل نشسته بود وباز رفته بود توي فكر..به مامان كمك كردم تا سبزي هايي كه خريده بود رو پاك بكنه.توي اشپزخونه نشسته بوديم وسبزي پاك مي كرديم.در همون حال مامان اروم ازم پرسيد:بابات به تو چيزي نگفت؟
براش حرفايي كه بينمون زده شده بود روگفتم.
-دخترم چرا يه دفعه جوابت تغيير كرد؟
شونهامو به نشونه ي بي تفاوتي انداختم بالا وگفتم:هنوز هم اين قضيه برام مهم نيست.ولي مي خوام وقتي اين اقااااا عليرضا رو ديدم اون موقع نظر نهاييم رو بگم.
مامان مثل هميشه پي گير حرفام نشد وبه تكون دادن سرش اكتفا كرد.اين اخلاقش رو دوست داشتم هيچ وقت چه در سوال كردن وچه درحرف زدن افراط نمي كرد .مگر اينكه موضوعه خيلي مهمي در بين باشه كه نشه به راحتي ازش گذشت.هميشه به راحتي باهاش درد ودل مي كردم واون هم با درايت خاص خودش راهنماييم مي كرد وحالا هم تا اين شاخ شمشاد ...سرخر روعرض مي كنم... نبينم.. نمي تونستم نظري بدم...پس بي خيالش شدم .گفتم :هر چه باداباد...بذار ببينيم چي مي خواد بشه.
-پريناز؟
-سرمو از روي سبزي ها بلند كردم وگفتم:بله؟
مامان از توي اشپزخونه به داخل سالن نظري انداخت وگفت:دخترم بابات در مورد اينكه چرا امروز نرفته شركت بهت چيزي نگفت؟
- نه..ازش پرسيدم ولي جوابي نداد.مي شناسيدش كه... تا خودش نخواد چيزي نميگه.به شما هم نگفته؟
مامان اه كوتاهي كشيد وگفت:نه..صبح كه ازش پرسيدم چرا نميري شركت؟گفت: يه امروز كه حال وحوصله ي شركت رو ندارم تو هي بگو برو.امروز رو مي خوام استراحت بكنم...ديگه هم چيزي نگفت.
سرمو تكون دادم وسكوت كردم.خداييش اين كار بابا خيلي جاي تعجب داشت.اخه اون اگه مريض هم ميشد باز هم شركت وهواپيماهاش رو ول نمي كرد.حالا چي شده بود...خدا مي دونست.
چند بار نك زبونم اومد كه در مورد امروز و اون مزاحما به مامان بگم.. ولي بعد پيش خودم گفتم:ولش كن..چرا بيخودي مامان رو نگران بكنم؟يه مزاحمت بود كه خدا رو شكر حل شد و رفت پي كارش.ديگه كه قرار نيست يه همچين اتفاقي بيافته...
ولي...افتاد.
ادامه دارد...
خيابونا خلوت بود ومن هم در كمال خونسردي داشتم رانندگي مي كردم. متوجه شدم يه ماشين پشته سرمه وداره برام چراغ ميزنه كه بايستم.وقتي ديدم راننده اش يه خانمه اروم كنار خيابون ترمز كردم. ولي از ماشين پياده نشدم تا ببينم چي مي خواد.اون هم پشت سرم ايستاد وهي چراغ مي زد كه پياده بشم..به چهره اش نميومد كه بخواد برام مزاحمت ايجاد كنه...برعكس زن زيبا ومتيني به نظر مي اومد.
با دودلي از ماشين پياده شدم وبه سمتش رفتم.شيشه ي جلو سمت خودش رو پايين كشيد وبا لبخند گفت:سلام.ببخشيد مزاحمتون شدم.
با تعجب گفتم:خواهش مي كنم.چرا چراغ مي زديد؟مشكلي داريد؟
لبخندش بزرگتر شد وكاغذي به طرفم گرفت .گفت:اره عزيزم. مي خواستم بگيد اين ادرس دقيقا كجاست؟من اينجاها رو دقيق نمي شناسم. ميشه كمكم كنيد؟
راستش خيلي تعجب كردم...يعني اون فقط به خاطر اينكه يه ادرس بهش بگم ماشين منو متوقف كرده بود؟خب اينو كه مي تونست از يه عابر پياده هم بپرسه.
توي دلم گفتم:مردم هم بي كار شدناااا...توي اين سرما منو الافه خودش كرده.
با ترديد ادرس رو ازش گرفتم و نگاهي بهش انداختم. ولي همين كه خواستم نشوني رو بخونم سايه ي دو تا مرد افتاد روي صورتم.
كاغذو گرفتم پايين واز نك كفشاي اون دوتا نگاهمو گرفتم واومدم بالا.. تا رسيدم به صورتاي خشنشون..هيكل هاي خيلي قوي داشتند.با ديدنشون تنم يخ بست.
اينا ديگه كي هستند؟ به اون زني كه توي ماشين بود نگاه كردم كه ديدم ديگه لبخند نداره وجدي داره نگاهم مي كنه.از نگاهش احساس خطر كردم.كاغذو پرت كردم طرفش وتا خواستم برم سمت ماشينم ..اون دوتا هركول از پشت .. دستامو گرفتند تا نتونم فرار كنم.ماشين اون زنه با سرعت از كنارمون رد شد وهمزمان براشون بوق زد.
اي خدا حالا چكار كنم؟به اطرافم نگاه كردم حتي محض دلخوشيم يه پشه هم اون اطراف پر نمي زد.. چه برسه به ادميزاد...فقط يه ماشين مدل بالاي مشكي بود كه حدس مي زدم ماله اون دوتا غول تشن باشه.
قلبم تند تند مي زد وحتي مي تونم بگم ديگه داشت از سينه ام مي زد بيرون.سر ظهر بود ومسلما كسي اين موقع روز با وجود اين سرما از خونش بيرون نمي اومد...منه منگل هم فقط به خاطر كلاسم اومده بودم بيرون وگرنه صبح هم به زور بيدار شده بودم.
خواستم جيغ بزنم كه يكيشون با دستش محكم جلوي دهانم رو گرفت...صدا تو گلوم موند.اشكم در اومده بود..خب هر بدبختي هم جاي من بود با ديدنه اون دوتا فيل قبض روح مي شد.منم مگه چيم از بقيه كمتر بود؟
داشتند به زور منو به سمت اون ماشين مشكي مي بردند. با همه ي توانم مقاومت مي كردم.صدام كه د
ر نمي اومد ولي توي دلم از خدا طلب كمك مي كردم.
يكي از اونا وقتي مقاومتم رو ديد كنار گوشم با اون صداي نخراشيده اش گفت:ببين جوجه..بهتره با زبون خوش خودت بياي توي ماشين ..وگرنه همچين مي زنمت كه فقط جنازه ات بمونه واون موقع خودمون
مي بريمت.گرفتي؟
با اين حرفش از ترس چشمام گرد شد و به هق هق افتادم.ولي با وجود دست كثيف اون عوضي كه جلوي دهانم رو گرفته بود صدام در نمي اومد. ....ولي ...يه فكري ناگهاني به سرم زد.سعي كردم تمركز كنم ولي توي اون موقعيت تمركز كيلو چند بود؟
وقتي اون يكي ولم كرد تا در ماشين رو باز بكنه ..من هم همه ي زورو توانم رو توي پاهام جمع كردم ومحكم كوبيدم زير شكم اوني كه دستامو گرفته بود...اون هم بدون فوت وقت خم شد واز درد ناله كرد.من هم دو تا پا داشتم 10 تا ديگه هم قرضي گرفتم ودويدم سمت ماشينم.
صداي اون يكي رو مي شنيدم كه فحش هاي ركيكي مي داد ومي خواست وايسم...ولي من عمرااااا اگه وايسم.
سريع پريدم توي ماشين وقفل هاي مركزي رو فعال كردم.اون يارو هم محكم مي كوبيد به شيشه وناسزا
مي گفت.به درك.. انقدر فحش بده تا جونت از حلقت بزنه بيرون...اشغااااال...
با سرعت توي خيابونا رانندگي مي كردم واز اون طرف هم تموم تنم از ترس مي لرزيد وگلوله گلوله اشكام روي صورتم جاري بود.قلبم هنوز با سرعت نور توي سينه ام مي زد ودستام هم به خاطر اضطراب شديدي كه داشتم مي لرزيد ونمي تونستم به خوبي رانندگي بكنم .تا يه مسيري تعقيبم مي كردند ولي با سرعتي كه من رانندگي مي كردم توي پيچ يكي ازچهارراهها گمم كردند.
هر طوري بود خودم رو رسوندم جلوي در خونه وسريع رفتم سمت در وبا دستاي لرزان زنگ رو زدم.
صداي مامان توي گوشي پيچيد:كيه؟
با هق هق گفتم:باز كن...منم مامان.. تو رو خدا دررو باز كن.
صداي تيك در به گوشم رسيد ومن هم خودمو پرت كردم توي خونه وبا بدبختي كفشام رو از پام در اوردم.سرمو كه بلند كردم ديدم مامانم با چشماي گرد شده از تعجب داره نگاهم مي كنه.
حتما از سرو وضعم پي به اشفتگيه درونم برده بود.اروم اومد سمتم وبا بغض گفت:چي شده دخترم؟عزيزم چرا رنگت پريده؟چرا داري گريه مي كني؟
انگار همين چند تا جمله كافي بود تا من هم مثل بچه ها بزنم زير گريه وخودمو پرت كنم توي اغوشه گرم وامن مادرم.زار مي زدم وسرمو تكون مي دادم.
مامان كمكم كرد تا روي مبل بنشينم خودش هم نشست كنارم وسرمو توي بغلش گرفت ونوازشم كرد.
گفت:پرينازه مادر...اخه چي شده؟من كه نصف عمر شدم.اخه چرا انقدر پريشوني؟
اروم روي سرمو بوسيد وگفت:اروم باش دخترم.اروم باش وبگو چي شده؟
با هق هق سرمو از اغوشش جدا كردم وگفتم:مامان...امروز ..امروز...
مامانم برخلافه هميشه بي صبرانه گفت:امروز چي پريناز؟بگو دخترم.تو رو خدا انقدر گريه نكن.
از جاش بلند شد وبه اشپزخونه رفت .وقتي برگشت توي دستاش يه ليوان شربت قند بود.داد دستم ومن هم يه نفس سركشيدم.بعد از خوردنش احساس بهتري داشتم وديگه از اون ضعف جسميم خبري نبود ..ولي هنوز اروم اروم اشكم مي اومد.نمي تونستم كنترلشون كنم.
به صورت مامان نگاه كردم .منتظر چشم به من دوخته بود. با صداي گرفته اي كه به خاطر گريه كمي
خش دار شده بود گفتم:مامان..امروز كه از دانشگاه مي اومدم.......
همه چيز رو براش تعريف كردم.توي چشماش اشك جمع شده بود.بعد از اينكه حرفام تموم شد بغلم كرد وگفت:اروم باش عزيزم.الان به پدرت زنگ مي زنم تا بياد ببينيم چكار بايد بكنيم.همه چي درست ميشه دخترم.ديگه گريه نكن.
ولي من مي ترسيدم.حتي جرات نداشتم تا جلوي در خونه برم چه برسه پامو اونورترهم بذارم.واي حالا دانشگاه رو چكار كنم؟
مامان با بابا تماس گرفت وفقط بهش گفت حال من خوب نيست و زود بياد خونه.بابا هم بعد ازنيم ساعت خودش رو رسوند وسراسيمه وارد خونه شد.من توي سالن روي مبل دراز كشيده بودم كه با ديدن پدرم از جام بلند شدم وسلام كردم.
بابا با تعجب داشت نگاهم مي كرد.بعد عصباني رو به مامان گفت:فريبا...پريناز كه حالش خوبه.پس چرا ...
مامان حرف بابا رو قطع كرد وگفت:سينا بنشين تا برات بگم موضوع چيه.
بابا مشكوك نگاهش كرد ونشست روي مبل كنار من ومامان هم اونطرفتر روبه روي بابا نشست وهمه ي ماجراي اون روز رو تعريف كرد.
هر چي مامان جلوتر مي رفت.. چشماي بابا از تعجب بازتر مي شد.اخرش هم با ترس نگاهي به من انداخت وگفت:دخترم...اونا چند نفر بودند؟
با بغض گفتم:نمي دونم.. شيشه هاي ماشين دودي بود.من فقط يه زن ودو تا مرد رو ديدم. توي ماشين رو نديدم كه بفهمم چند نفر بودند.
بابا سرشو توي دستاش گرفت وچندبار تكون داد.تند تند نفس مي كشيد.معلوم بود حسابي عصبانيه.مرتب زير لب زمزمه مي كرد:نبايد اينطوري مي شد.نبايد...
مامان گفت:سينا تو مي شناسيشون؟
بابا در همون حالت سرشو به نشونه ي مثبت تكون داد.من ومامان با تعجب به هم نگاه كرديم.پس بابا
مي شناختشون؟اخه اونا كي بودند؟با بابا چكار داشتند؟
همه ي اين سوال ها رو مامان پرسيد ..ولي بابا به يكيش هم جواب درستي نداد ومرتب مي گفت:پريناز بايد از اينجا بره...بايد از تهران بره...نبايد اينجا باشه...نبايد...
ادامه دارد...
بابا با كلافگي سرشو بلند كرد ودر حالي كه صورتش از خشم سرخ شده بود.. رو به من گفت:پريناز تو بايد از تهران بري.مي فهمي دختر؟
زبونم نمي چرخيد كه بگم اخه چرا؟مگه اونا كين؟
مامان ..جور منو كشيد وگفت:سينا معلوم هست چي داري ميگي؟اخه پريناز كجا بره؟
بابا اينبار با صداي بلند گفت:فريبا چرا نمي فهمي؟امروز مي خواستند پريناز رو بدزدند.حتي امكانش...
ديگه حرفشو ادامه نداد وسرشو انداخت پايين وبه شلوارش خيره شد.مامان اشكش در اومده بود.رفتم كنارش نشستم وبغلش كردم.
به بابا گفتم:بابا مي تونيم به پليس اطلاع بديم.
بابا پوزخندي زد وگفت:پليس؟هه...اونا از هيچي وهيچ كسي نمي ترسند..اونا...(توي چشمام خيره شد وگفت:اونا دل نترسي دارند دختر. اينو بفهم..حتي مي تونند تو رو به راحتي بكشند ومطمئن باش ككشون هم نمي گزه.
با ترس اب دهانم رو قورت دادم وگفتم:منو بكشند؟اخه چرا؟
بابا كه ديد بدجور ترسيدم ..لحنش رو مهربون كرد وگفت:نه دخترم..اونا تو رو نمي كشند..اونا هدف ديگه اي دارند.
باصداي ناله مانندي گفتم:مگه اونا كي هستند؟شما از كجا انقدر خوب مي شناسيدشون؟
بابا دستي به پيشونيش كشيد وبا اخم گفت:نمي تونم بهت چيزي بگم...فقط اينو بدون كه تو نبايد اينجا باشي...اينكه تو توي تهران باشي يه ريسكه بزرگه. چون مطمئن باش جونت در خطره.
مامان از اغوشم جدا شد و اشكاشو پاك كرد وگفت:سينا ...اخه مگه ميشه؟دخترمو تك وتنها كجا بفرستمش؟بين اين همه گرگ.. دختره جوونم...
با هق هق گريه اش ديگه نتونست ادامه ي حرفش و بزنه.من هم گريه ام گرفته بود.دوري از خانواده ام
ديوونه ام مي كرد.نمي تونستم يه روز مامانم رو نبينم.من دختري متكي به خانواده ام نبودم.. ولي هيچ وقت هم به دور از اونها زندگي نكرده بودم.حتي وقتي براي دانشگاه ..مشهد قبول شدم ..بابام با هزار دوندگي واينور واونور زدن.. برام انتقالي گرفت واومدم تهران ...البته اين وسط كمك هاي اقاي سخاوت دوستش هم بي نتيجه نبود اون هم خيلي كمكمون كرد.
ياد دانشگاهم افتادم وگفتم:پس دانشگاه رو چكار بكنم؟
بابا نگاه گنگي به من كرد وگفت:دختر... تو اين هاگير واگير به فكر درس ودانشگاهي؟تو الان فقط بايد به فكر جونت باشي نه چيزه ديگه.
از اين حرفش حرصم گرفت .گفتم:اصلا منو مي خوايد كجا بفرستيد؟مگه غير از تهران جاي ديگه اي هم هست كه من برم؟
سرشو تكون داد وگفت:اره هست...تو ميري خونه ي خواهرم سيمين...مدتي اونجا مي موني تا ببينيم خدا چي مي خواد.بعد كه اب ها از اسياب افتاد.. بر مي گردي پيشمون.
با گريه گفتم:اخه بابا من بدون شما توي اصفهان چكار كنم؟(به مامان خيره شدم وگفتم:مامان شما يه چيزي بگو.
بابا با عصبانيت از جاش بلند شد وگفت:دختر مگه ديوونه شدي؟تو ديگه 21 سالته...خيرسرت بزرگ
شدي .نبايد به ما وابسته باشي.من كه نگفتم براي هميشه برو اصفهان...فقط براي مدتي...همين.
سرم پايين بود وگريه مي كردم.مامان هم اروم پشتمو نوازش مي كرد وازم مي خواست اروم باشم.رو به بابا كه با عصبانيت طول سالن رو متر مي كرد گفتم:باشه من ميرم اصفهان...اون هم به خاطر اينكه به شما ثابت كنم من دختري نيستم كه وابسته به خانواده اش باشه.من شما ومامان رو از جونم هم بيشتر دوست دارم.من ميرم ...ولي يه شرط داره.
بابا با تعجب سرجاش وايساد وگفت:شرط؟چه شرطي؟
-من نمي تونم از درسم بگذرم.بايد برام موقتا انتقالي بگيريد تا توي اصفهان درس بخونم.اون هم به صورت مهمان...
بابا خواست درخواستم رو رد بكنه كه مامان دخالت كرد وگفت:خب راست ميگه ديگه سينا...پريناز كه
نمي تونه همه اش توي خونه بمونه...اينجوري از درسش هم عقب نمي افته.
بابا ساكت بود وداشت فكر مي كرد.موبايلش رو از توي جيبش در اورد وبا دكتر سخاوت تماس گرفت وباهاش مشورت كرد.سخاوت يكي از دوستان خانوادگيمون بود كه هيچ بچه اي نداشت. يعني بچه دار نمي شدند وبا اينكه 20 سال ميشد با زنش زندگي مي كرد ولي همچنان عاشقانه دوستش داشت وبه قول خودش با وجود ثريا(همسرش)كمبودي توي زندگيشون احساس نمي كرد.
پارتيش توي دانشگاه خيلي كلفت بود ومي تونست به راحتي با يه اشاره كارم رو رديف بكنه.هميشه از
پارتي بازي واين حرفا بدم مي اومد .براي انتقاليم از مشهدهم هيچ پارتي بازي نشده بود وفقط جاموبا يه دانشجو عوض كردم واومدم تهران. ولي الان بايد به لطف پارتي كارم جفت وجور مي شد.
بابا تماسش رو قطع كرد ورو به من گفت:حل شد...سخاوت گفت از فردا كاراتو رديف مي كنه.تو هم هر وقت كاراهاي دانشگاهت رديف شد ميري اصفهان.پس بهتره هر چه زودتر خودتو اماده بكني.من هم يه بليط برات مي گيرم.فكر مي كنم تا هفته ي ديگه نتيجه اش معلوم بشه.(با لبخند ملايمي گفت:سخاوت كارشو خوب بلده.پس اطمينان داشته باش.
با اينكه دوري از خانواده ام برام خيلي سخت بود.. ولي به اين هم راضي بودم كه لااقل اونجا با وجود درس ودانشگاه سرم يه جورايي گرمه ومي تونم اينجوري جاي خالي خانواده ام رو تحمل بكنم.
واينطوري شد كه مسير زندگيم تغيير كرد.و من در راهي قدم گذاشتم كه خودم هم نمي دونستم اخرش مي خواد چي بشه...ولي توكلم به خدا بود واميد داشتم هر چي كه اون بخواد همون ميشه وما فقط مسير رو تعيين
مي كنيم...و اين خداونده كه هدايتمون مي كنه...
ادامه دارد...
فصل سوم
جلوي خونه ي عمه ايستاده بودم وبه خونه هاي اطراف نگاه مي كردم.خونه هايي با سبك سنتي كه خيلي هم زيبا بودند.
خونه ي عمه هم به همين سبك ساخته شده بود ومن عاشق اون شيشه هاي رنگي پنجره ودرهاي خونه اش بودم.
يادم افتاد كه توي فرودگاه چقدر در اغوش مادرم گريه كردم.اشك توي چشم هاي بابا سينا جمع شده بود وبا غصه نگاهم
مي كرد.با مهربوني منو از بغل مامان بيرون اورد .
محكم بغلم كرد وكنار گوشم گفت:دخترگلم...خواهش مي كنم گريه نكن.بهت قول ميدم خيلي زود برمي گردي پيشمون.(منو از اغوش گرم وامنش جدا كرد و وقتي نگاهم به صورتش افتاد از تعجب چشمام گرد شد.
بابا داشت گريه مي كرد؟من تا به الان كه به اين سن رسيده بودم براي يك بار هم نشده بود كه گريه ي بابا رو ببينم.ولي حالا...
با ديدن اشكاش گريه ي من هم شديدتر شد.كساني كه از كنارمون رد مي شدند بعضي ها با تعجب وبعضي ها هم با دلسوزي نگاهمون مي كردند.مامان هم اروم اشك مي ريخت وپشتم رو نوازش مي كرد.
بابا توي چشمام خيره شد وگفت:پريناز سعي كن دختر مقاومي باشي.نذار سختي ها ومشكلات بهت غلبه كنه.باهاشون بجنگ وبه هيچ وجه خودتو نباز...باشه دخترم؟
اروم اشكامو با پشت دست پاك كردم وزمزمه كردم:باشه بابا...بهتون قول مي دم.بهم اعتماد كنيد.
پيشونيم رو بوسيد وگفت:بهت اعتماد دارم دخترم.سپردمت دست خدا...خدا خودش نگهدارت باشه عزيزم.
با اين حرف بابا احساس ارامش كردم و ناخداگاه لبخند زدم.
مامان هم گونه ام رو بوسيد وگفت:دخترم مواظب خودت باش.من از جانب سيمين مطمئنم ومي دونم كه توي خونه اش احساس راحتي مي كني...ولي با اين حال هر وقت به چيزي نياز داشتي بهمون خبر بده.باشه عزيزم؟
گونه ي مامان رو يه بوسه ي گنده ومحكم كردم و با لبخند گفتم:باشه مامان خوبه خودم.
مامان به صورتش حالت چندش داده بود وبا اخم ملايمي چپ چپ نگاهم مي كرد... كه با اين كارش خنده ام گرفت.
با ياد لبخند مامان وبابا لبخند بزرگي روي لبام نشست وسرمو تكون دادم.ياد بهنوش افتادم كه وقتي موضوع رو بهش گفتم چقدر گريه كرده بود وبرام ارزوي موفقيت كرده بود.دكتر سخاوت توي اين مدت خيلي كمكم كرد وميشه گفت.. هر شب با بابا در تماس بود وكارهاي دانشگاهم رو جفت وجور مي كرد.
وقتي بهم گفت مشكلم حل شده وتا چند روز ديگه مي تونم توي اصفهان به صورت مهمان درس بخونم از خوشحالي بالا وپايين مي پريدم ومامان رو مي بوسيدم.اينجوري حداقل اونجا حوصله ام سر نمي رفت واز درسم هم عقب نمي افتادم.
سرمو تكون دادم واز توي فكر در اومدم.با لبخند زنگ در رو زدم.. كه چند دقيقه بعد در باز شد وعمه توي درگاهه در ظاهر شد.
با لبخند بزرگي گفتم:سلام عمه جون.
چون از قبل مي دونست كه من ميام ..تعجب نكرد. ولي با خوشحالي منو بغل كرد وگونه هامو بوسيد:سلام عزيزم...خوش اومدي.
منو از بغلش جدا كرد وبا ذوق گفت:نمي دوني چقدر خوشحالم كردي.(از جلوي در كنار رفت وگفت:بيا تو عمه به قربونت بره.بيا.
لبخند زدم وگفتم:خدا نكنه عمه جون.
با ذوق وارد خونه شدم.حياط رو ابپاشي كرده بود وبوي نم بينيم رو نوازش مي كرد.باغچه ي بزرگش كه حالا توي زمستون برگ درختاش خشك شده بود وبي روح جلوه مي كرد ولي مي شد جوونه هاي تازه زده شده ي روي درختا رو ديد.چون نزديك عيد بود وبا اومدن فصل بهار باغچه ي عمه ديدني بود.اون طرف تر درست وسط حياط يه حوض مستطيلي شكل بود كه عمه هر سال براي عيد توش ماهي هاي سرخ ورنگي خوشگلي مي ريخت وهر وقت من مي اومدم اينجا فقط تا 1 ساعت كنارش مي نشستم وبه ماهي ها كه با شيطوني اينطرف واونطرف مي رفتند خيره مي شدم.
چند تا نفس عميق كشيدم واون بوي نا رو به سينه ام كشيدم.
رمان مسير عشق قسمت 2
در كلاس باز شد و ...اوه اوه...اينو ببييييييين.
پسري با چشماي خاكستري وبا موهاي قهوه ايه خيلي تيره كه ديگه رنگش به مشكي مي زد ولب ودهان وبيني
متناسب ومردونه وپوستي گندمي با قدي بلند وچهارشونه كه هيكلي رو فرم ورزيده اي هم داشت ..توي درگاه
در كلاس ايستاده بود وبدون اينكه حتي به بچه هاي كلاس نگاهي بكنه توي چشماي استاد خيره شده بود وداشت
خيلي جدي نگاهش مي كرد.اصلا حس پشيموني از دير اومدنش به كلاس...توي چشماش نبود..
با صداي گيرا ..ولي سردي گفت:ببخشيد استاد..مي تونم بنشينم؟!
اوه..چه پررو.نخير گوشه ي كلاس وايسا يه پاتم بالا...اين چه وضع اومدنه؟!
ولي برخلاف تصور من... استاد سري تكون داد وگفت:بفرماييد اقاي آريا فرد!
اون هم همين كه اومد در رو ببنده با صداي (بمپ) سرجاش خشك شد و در رو كاملا باز كرد.ازكسي كه پشت
در بود همه ي كلاس به جز من از خنده منفجر شدند.
يه پسر قد بلند كه هم قد اين يكي بود با چشماي قهوه اي وموهاي مشكي جلوي در ايستاده بود وداشت با ناله
دماغشو مي ماليد كه ظاهرا به شدت با در برخورد كرده بود.
رو به آريافرد گفت:اي كه الهي درد 3 ماهه بگيري پسر.زدي دماغه نازنينمو قوزي كردي.(همون طور كه اروم
اروم دماغش رو مي ماليد.. با تهديد نگاهش كرد وگفت:اگه دماغم ناكار شده باشه.. اونوقت من...
با صداي تك سرفه ي استاد سيخ وايساد ودستش رو از روي دماغش برداشت وباحالت خبردار ايستاد.
از كاراش من هم همراه بچه ها خنده ام گرفته بود.از چشماش شيطنت مي باريد.هم جذاب بود وهم شيطون...البته
به جذابيت اون يكي منظورم... آريافرد نمي رسيد.خداييش تيكه اي بود واسه ي خودش.
صداي خشك وجديه استاد توي كلاس پيچيد:به به اقاي سهيلي...شما نذر داري كه هميشه با اقاي آريا فرد دير به
كلاس ميايد؟اين چه وقت اومدنه؟
اون پسر كه فهميدم اسمش سهيلي.. بدون اينكه جواب استاد رو بده گفت:استاد بنشينيم يا بريم با وليمون بيايم؟
بچه ها خنديدند كه استاد هم لبخند ماتي زد وسرش رو تكون داد.با دست به ما اشاره كرد وگفت:بفرماييد.
سهيلي با لبخند در رو بست وهمراه دوستش آريافرد به سمت بچه ها اومدند وروي صندلي هايي كه اونطرف
كلاس بود نشستند.
ديگه نگاهشون نكردم چون هم نمي خواستم زياد تابلو كار بكنم وهم اينكه از چشماي اون پسر خوشگله زيادي
غرور مي باريد ومن هم با آداماي مغرور كاري نداشتم.ولي قيافه ورفتارش ...ااااااا بيخيال پريناز..بچسب به درست.
استاد خواست بحث رو شروع بكنه كه نگاهش به من افتاد.چشماش رو ريز كرد ورو به من گفت:شما دانشجوي جديد هستيد؟
همه ي سرها با اين حرف استاد چرخيد سمت من...من هم با لبخند ريلكسي به يك به يكشون نگاه كردم و رو به
استاد گفتم:بله استاد...مهمانم.
سهيلي با لبخند گفت:مهمون ناخونده؟
خنديدم ولي نگاهش نكردم تا استاد ازم سوال بكنه.استاد سري تكون داد ودفتر روي ميزش رو باز كرد.بعد از
مكث طولاني گفت:اسمتون چيه؟
-پريناز ستايش.
سرشو تكون داد وديگه چيزي نگفت.حداقل يه خوش امدي مي گفتي دلمون خوش باشه.عجب استاد خوش اخلاقيه...اييشش.
ناخداگاه نيم نگاهي به اونطرفي ها انداختم ..كه در كمال تعجب ديدم آريا فرد با چشماي مغرورش و يه پوزخند
روي لباش داره به من نگاه مي كنه.خدايي اين شكلي هم كلي جذاب بودا.. ولي من بهش اخم كردم وبا غيض
رومو ازش گرفتم.زيرچشمي نگاهش كردم كه ديدم با تعجب نگاهم مي كنه وچشماش هم گرد شده.
واااا...اين چشه؟توي اين كلاس انگار هر كدوم يه چيزيشون مي شه ها.
كلاس تموم شد وبا ستاره از كلاس اومديم بيرون...
توي حياط بوديم كه ستاره گفت:در مورد همه ي بچه ها واستادا برات گفتم .. ولي اين آريافرد وسهيلي رو از قلم انداختم.بذار امار اين دوتا رو هم برات بگم.
من كه خيلي كنجكاو شده بودم بدونم اين دوتا چه جور ادمايي هستند.. دو جفت گوش ديگه هم قرض كردم وبه حرف هاي ستاره گوش مي دادم.
-نيما سهيلي.. ملقب به خيارشور.خيلي با نمكه حالا كم كم باهاش اشنا ميشي.بچه هاي كلاس خيلي دوستش
دارند.وضعيت ماليشون هم خوبه و اصليتشون تهرانيه... ولي اصفهان زندگي مي كنند.
اون يكي هم كه اصل كاريه ..ماني آريافرد... ملقب به كوه يخي..كلا چه پسر وچه دختر وچه استاد براش فرقي
نمي كنه واصلا محلشون هم نمي ذاره.
وضعيت ماليشون هم بيسته ..خيلي مايه دارند.ماشينش هم شاسي بلنده كه اگه ببيني كف مي كني.
توي كلاس ودانشگاه هم كلي خاطرخواه داره.ولي به هيچ كدومشون رو نميده.خدا فقط بهش خوشگلي داده ولي ازنظر خوش اخلاقي صفره.
فقط با تنها كسي كه توي اين دانشگاه گرم مي گيره وخوبه نيما سهيلي..البته اينطور كه شنيدم از دوستان
خانوادگي هستند وميشه گفت دوتاشون با هم خيلي صميمي اند.
برام جالبتر شده بود.يه پسر خشك وجدي وسرد..چطور مي تونه با يه پسر شوخ وشاد وسرزنده صميمي باشه؟
خيلي باحاله...ميشه گفت امكان نداره.
-پريناز تو ماشين نداري؟
سرمو تكون دادم وگفتم:فعلا نه..ولي بابام قراره امروز به حسابم پول واريز كنه تا بعداظهر برم يكي بخرم.
ستاره سوت كشداري كشيد و زد پشتم.
گفت:به به..داشتن پدر مايه تيله دار هم از اين حسنا داره هااااااا.
خنديدم ويكي محكم زدم روي بازوش كه خيلي هم دردش گرفت.
دستش رو مشت كرد تا جوابم رو بده كه من هم فرار كردم وهمين كه برگشتم تا جلوم رو ببينم.محكم كه چه عرض كنم...به شدت خوردم به يكي وهر دوتامون پخش زمين كه نه... درست روي هم افتاديم.منتها من رو بودم طرف زير...
ادامه دارد...
شكه شده بودم وهيچ عكس العملي هم نمي تونستم از خودم نشون بدم.وقتي سرمو بلند كردم تا ببينم روي كدوم
بدبختي افتادم...ديدم اوه اوه...اين كه..اين كه...
همين طور با ترس توي چشماش خيره شده بودم واونم... واي واي... با چه اخمي زل زده بود بهم.
با صداي خنده ي بلند ستاره به خودم اومدم وبه تندي از روش بلند شدم.من هم ناخداگاه اخم كرده بودم.سرمو
انداختم پايين ومشغول تكوندن كيفم شدم.امروز چقدر تصادف مي كردما..اون از ستاره اين هم از اين كوه يخ.
آريافرد يا همون ماني از روي زمين بلند شد ومشغول تكون دادن شلوار وبلوزش شد.
اوه اوه ..چه خاكي هم روش نشسته بود...سرفه ام گرفت.
نيما هم كنارش ايستاده بود ودستشو جلوي دهانش گرفته بود و ريز ريز مي خنديد.
وقتي خوب خودشو تكوند.. رو به من كه همچنان اخم مهمون پيشونيم بود..
با خشم داد زد:خانم مگه كوري.منه به اين گندگي رو نمي بيني جلوت وايسادم؟
اوه اوه چه توپشم پره...
منم مثل خودش داد زدم:اولا.. مودب باش اقاي به ظاهر محترم.دوما.. من متوجه شما نشدم وگرنه شما انقدر گنده
هستيد كه قابل ديدن باشيد.
وبا تمسخر به قد وهيكل خوشگلش نگاه كردم.
حسابي عصباني بود واينو از صورت سرخ شده از خشمش مي تونستم بفهمم.
يه قدم اومد جلو كه نيما از پشت سر گرفتش.
ولي اون همون طور عصباني داد زد:برو خدا رو شكر كن دختري وگرنه بدجور حالتو مي گرفتم.
اي خدا اين چقدر پررو بودددددد.تو مي خواي حال منو بگيري...اگه مردشي بيا بگيرررر...بچه پررو.
منم به طرفش نيمخيز شدم كه ستاره از پشت كمرمو گرفت.
ستاره گفت:پريناز ول كن بيا بريم. اين چند نفري هم كه رد مي شن دارن بد نگاهتون مي كنندا.
من كه كارد مي زدي عمرا خونم در مي اومد داد زدم:به درك بذار ببينند.
رو به ماني گفتم:فكر كردي چون مردي هر كار دلت خواست مي توني بكني؟تو مي خواي حاله منو بگيري؟
با پوزخند مسخره اي گفتم:اگه مردشي بيا بگير...
ستاره كمرم رو فشار داد.
حالا نمي دونم اين وضعيت كجاش خنده داشت كه نيما داشت پشت ماني بي صدا مي خنديد.
هر دوتامون رو به روي هم گارد گرفته بوديم ومطمئنا اگه به محض اينكه دستاي نيما وستاره از دور كمرامون
ول مي شد ...حسابي از خجالت هم در مي اومديم.
ماني با خشم غير قابل تصوري غريد:مطمئن باش حسابت رو مي رسم و اين حرفت رو بي جواب نميذارم.حالا
مي بيني...
لبخند تمسخراميزي زدم و خودم رو كشيدم عقب ودست به سينه وبا اعتماد به نفس گفتم:بله.مي بينيم اقاي آريا
فرد... اعلاء...هه.
نيما بلند زد زير خنده كه با دادي كه ماني سرش زد خنديدن به كل از يادش رفت.
-خفه شو نيماااااا.
فكر كنم بدبخت خفه شد.با تعجب به ماني زل زده بود ودهانش هم باز مونده بود.لابد بي سابقه بوده كه دوستش
رو اينجوري واينقدر خشمگين ببينه.
ولي من دل نترسي داشتم واز اين بچه مايه دار هم نمي ترسيدم...مگه قرار بود بخورتم كه بايد ازش حساب
مي بردم.عمرااااااااا.
هنوز با خشم به هم نگاه مي كرديم كه ستاره دستمو گرفت ودنبال خودش كشيد.برگشتم وبه رو به روم نگاه
كردم. ولي توي دلم مرتب فحش وحرف هاي خوب خوب نثار روح ماني مي كردم.پسره ي ....پسره ي...اي
خدا من اخه به اين چي بگمممممم؟
بيرون دانشگاه بوديم كه ستاره رو به من گفت:پريناز چت شد يهو؟
با حرص گفتم:مگه نديدي پسره ي از خود متشكر وپررو به من چي گفت؟
با ادا گفتم:حيف كه دختري وگرنه حالتو مي گرفتم..هه..اگه جوابش رو نمي دادم روش زياد مي شد.
-ولي اون هميشه همين طوره درسته با كسي دعوا نمي كنه وكاري هم به كسي نداره.. ولي خب روي خوشي هم
نشون كسي نميده.
نگاهش كردم وگفتم:ولي من امروز روز اولم بود وبه هرصورت فقط مدتي رو اينجا هستم.اون حق نداشت به من
بي احترامي بكنه.
ستاره شونه اي انداخت بالا وگفت:نمي دونم والله...ولي خيلي عصباني بود.كار دستت نده.
با حرص گفتم:غلط كرده كار دست من بده.اگه كاري ازش سر بزنه بدجور حالشو مي گيرم.
ستاره خنديد وديگه چيزي نگفت.
با صداي بوق بلند ماشيني كه از كنارمون رد شد نگاهم رو بهش دوختم ورو به ستاره كه بي خيال بود گفتم:اين ديگه كي بود؟
-نشناختي؟ماشين ماني بود ديگه...
خنده ي عصبي كردم وگفتم:اااااااا...بچه مايه داره بي درد...مرض داره اينجوري بوق مي زنه؟
ستاره نگاه شيطوني بهم كرد وگفت:مرض كه چه عرض كنم...ولي از حرص تو اين كار رو كرد.يعني مي خواي
بگي نفهميدي؟
سرمو تكون دادم و درسكوت به خيابون نگاه كردم.
تاكسي گرفتم واز ستاره خداحافظي كردم وبر گشتم خونه ي عمه.
بوي بهار رو مي تونستم احساس كنم.تا يك هفته ي ديگه عيد مي اومد وعمه هم چند تا كارگر اورده بود تا
كارهاي خونه رو براي استقبال از بهار انجام بدهند.
وقتي كارشون تموم شد ورفتند... شب بعد ازشام با عمه كنار هم نشسته بوديم وحرف مي زديم.
-پريناز جان امروز رفتي ماشين ببيني؟
اه كشيدم وگفتم:نه عمه ...مامان گفت بابا گفته فردا اول وقت پول تو حسابمه .فردا صبح كلاس ندارم ميرم ويه ماشين انتخاب مي كنم.
-مدل خاصي مد نظرت هست؟
-نه...قرار شده با ستاره برم.عصر بهش زنگ زدم كه گفت باهام مياد.ظاهرا عموش نمايشگاه ماشين داره و
مي تونه كمكم بكنه.
-پس امروز دوست هم پيدا كردي؟
مثل بچه هاي كلاس اولي كه از پيدا كردن دوست توي روز اول مدرسه خوشحالند.. با ذوق رو به عمه گفتم:اره عمه جون..دختر خيلي خوبيه.شاد وشيطون.
لبخند مهربوني زد وگفت:خوشحالم عزيزم.وجود يه دوست توي همچين شرايطي.. مي تونه برات خيلي خوب باشه.
با لبخند گفتم:اميدوارم همين طور كه شما ميگيد باشه عمه جون.
با يه شب بخيرگونه ي عمه رو بوسيدم و به اتاقم رفتم و بعد از پوشيدن لباس خوابم روي تخت دراز كشيدم.
امروز مامان بهم زنگ زده بود وچقدر پشت تلفن از دوريم غصه مي خورد ..ولي من بهش اطمينان دادم كه حالم
خوبه و از اينجا ودانشگاه خيلي راضي هستم.
مامان گفت كه بابا امروز وقت نكرده بره بانك تا به حسابم پول بريزه وفردا اول وقت اين كار رو مي كنه.
من هم با ستاره تماس گرفته بودم وگفته بودم كه با هم بريم اون هم گفته بود عموش نمايشگاه ماشين داره وقرار
شد فردا صبح يه سر به نمايشگاه عموش بزنيم تا من يه ماشين جمع وجور وخوب انتخاب بكنم.
همون روز توي دانشگاه شماره هامونو به هم داده بوديم تا بيرون از دانشگاه هم باهم در تماس باشيم.
ستاره تو يه خانواده ي ميشه گفت با وضع ماليه خوبي زندگي مي كرد كه يه خواهر كوچك تر از خودش هم به اسم سارا
داشت.
پدرش سرهنگه ومادرش هم خانه دار...البته اينا رو از خودش شنيده بودم ومنم فقط گفته بودم كه پدرم شركت
هواپيمايي داره و مامانم هم خانه داره...ولي هنوز نگفته بودم كه چرا توي دانشگاه اصفهان مهمان شدم واون هم
خداروشكر چيزي نپرسيده بود.
با ياد ماني باز حرصي شدم.زير لب توي تاريكيه اتاقم زمزمه كردم:اقا ماني ...اگر پاتو كج بذاري وبخواي اذيتم بكني مطمئن باش بد مي بيني...هه ماني آريا فرد ...هه.
با اين فكر چشمامو بستم وبه خواب رفتم.
ادامه دارد...
فصل چهارم
واااي چه ماشيناي خوشگلييييييييي.
رو به ستاره كه داشت با عموش حرف مي زد ..گفتم:ستاره به نظرت كدوماش خوبه؟
ستاره نگاهي به ماشين ها كرد وگفت:من كه ميگم همه اش خوشگله..ولي اون سراتو البالوييه خيلي باحاله هاااا نه؟
قيمتش به اندازه ي پولت هم هست.
نگاهي به ماشيني كه بهم نشون داده بود انداختم.
رفتم نزديكش ايستادم وخوب نگاهش كردم.نه بابااااا خيلييييييي خوب بود.
دستي رو سقفش كشيدم وبا لبخند رو به ستاره گفتم:همين خوبه.عاليه.
عموش مرد خوبي بود ...وكلي هم بهمون تخفيف داد كه اينو هم مديون ستاره بودم.
با اينكه پول كافي داشتم ولي عموش وقتي فهميد دوست ستاره هستم خودش بدون اينكه ما بهش بگيم قيمت
ماشين رو با تخفيفش حساب كرد.
قرار شد براي سند زدنش وكارهاي مربوطه اش فردا يه سر به نمايشگاه بزنم.
با خوشحالي دو تا جعبه ي شيريني خريدم كه يكيش رو دادم به ستاره به خاطر زحمتي كه كشيده بود ويكيش
رو هم با خودم بردم خونه...تا خبر خريدن ماشينم رو به عمه هم بدم.
از صبح هوا گرفته بود نزديك ظهر بارون شديدي شروع به باريدن كرد.عصر كلاس داشتم ولي انقدر اين
بارون پرطراوت وباحال بود كه وسط راه از تاكسي پياده شدم وبقيه ي راه رو زير بارون قدم زدم.
نزديك دانشگاه بودم.. خيابون ها خيس از اب بارون بود.
سرمو گرفتم بالا تا قطره هاي ريز بارون به روي صورتم بنشينه ولي...
همين كه صورتمو گرفتم بالا يه ماشين با سرعت زياد از كنارم رد شد وهرچي اب توي چاله ي كنار خيابون بود پاشيده شد رو سر و صورتم...
شكه شده بودم..براي چند ثانيه كاملاهنگ كردم.چيييييييي شد؟اين ديگه چي بودددددد؟
وقتي به خودم اومدم و متوجه موقعيتم شدم برگشتم وبا خشم به ماشيني كه باعث اين عمل زشت شده بود نگاه
كردم.
درست 5 يا 6 متر از من با فاصله ايستاده بود.
ماشينش يه سوزوكي ويتاراي مشكي بود.
به نظرم خيلي اشنا اومد.
با قدم هايي تند به سمتش رفتم ولي ...
درست چند قدم با ماشين فاصله داشتم كه ماشين گاز وحشتناكي داد و..بازكلي اب به سر وصورتم پاشيده شد.
به سمت دانشگاه رفت وپيچيد.
از زور عصبانيت نفسم بند اومده بود.اون اشغال داشت چه غلطي مي كرد؟اين كدوم بي شعوري بود كه جرات
چنيني كاري رو به خودش داده بودددددد؟
با دستم صورتمو پاك كردم ولي...ناگهان چيزي توي مغزم جرقه زد.
وااااااااي اين ماشينه ماني بوووود ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
اره ...اره... خودش بود .ديروز از كنارمون رد شد...خوده خودش بود.
خشممم دوبرابر شده بود.
پسره ي عوضي چطور جرات كرده بود اين كار رو بكنه؟
با حرص دستمو مشت كردم وتوي هوا تكون دادم.هي مي خواستم چند تا فحش آبدار وپر ملات بهش بدم ولي
باز مي ديدم وسط خيابون نميشه.
ولي باز هم طاقت نياوردم وداد زدم:پدرتو در ميارمممممممممم..حالا مي بيني.داستان من وتو تازه شروع شده.
ماشين ها با ديدن سر ووضعم برام بوق مي زدند ورد مي شدند.
ولي من توي سرم براي اون راننده ي عوضييييييي..ماني اريافرد...نقشه ها مي كشيدم.
زير لب با حرص زمزمه كردم:اگر به زانو درت نياوردم...ديگه اسمم پريناز ستايش نيست.
بچرخ تا بچرخيم...اريافردددددد.......
ادامه دارد...
ديگه از خير كلاس اون روز گذشتم .يه تاكسي گرفتم و بعد از اينكه راننده خوب صندليه ماشينش رو با پلاستيك
كاور كرد... نشستم توي ماشينش و اومدم خونه.
عمه با ديدنم فكر كرد خوردم زمين..بنده خدا خيلي ترسيده بود...ولي وقتي گفتم يه از خدا بي خبره..
روانييييييييي... اين كار رو كرده خيالش راحت شد وگفت:خدا خيرش نده..مردم چقدر بي ملاحظه شدند.
پوزخند زدم وبه سمت حموم رفتم.بعد از حموم حسابي كه كردم حالم جا اومد .
به مامانم زنگ زدم تا حالشون رو بپرسم.ولي مامان همه اش ابراز دلتنگي مي كرد ومي گفت به همين زوديا
براي ديدنم ميان اصفهان.
خوبه همه اش دو روزه اومدم اصفهان ها...
ولي چكار ميشه كرد مادر بود ديگه...مثل همه ي مادرا دلش براي بچه اش تنگ مي شد..خيلي دوستش داشتم
هم اونو هم بابا سينارو...حاضر نبودم حتي يه خار كوچيك به پاشون بره...اونها وعمه تنها كسايي بودند كه
من داشتم.
البته عمو ودايي هم داشتم ولي توي سمنان زندگي مي كردند وفقط ما بوديم كه تهران رو براي زندگي انتخاب كرده بوديم.
عمه هم كه فقط به ياد خاطرات شوهرش محمد... اصفهان مونده بود.
عمه براي شام قرمه سبزي درست كرده بود كه كلي هم بهم مزه داد.
بعد از شام كنار هم نشستيم وميوه خورديم وكمي حرف زديم.
عمه اون روز خيلي خسته شده بود.از طرفي كارهاي خونه براي استقبال از عيد نوروز واز طرف ديگه سني
ازش گذشته بود وچند سالي هم بود كه كمر درد وپادرد شديدي داشت.
از زور خستگي مرتب خميازه مي كشيد.
بوسيدمش وگفتم:عمه جون بهتره بريد استراحت كنيد.امروز خيلي خسته شديد.
لبخند مهربون ولي خسته اي زد وگفت:اخه دخترم تو اينجا تنها مي موني.
از اين همه مهربونيش شرمنده شدم ودوباره گونه اش رو به نرمي بوسيدم .گفتم:نه عمه جون...الهي قربونتون
برم بريد استراحت بكنيد. من هم ميرم توي اتاقم تا به كارهاي دانشگام وجزوه هام برسم.
با همون لبخند از روي مبل بلند شد وبا يه شب بخير دخترم به اتاقش رفت.
من هم ظرفاي ميوه رو جمع كردم وبعد از شستنشون رفتم توي اتاقم.يادم افتاد امروز موبايلم رو خاموش كردم والان حتما ستاره صد بار به گوشيم زنگ زده بود.
شيرجه زدم روي تختم وهمون طور كه روي شكم خوابيده بودم گوشيم رو از روي ميز عسلي كنار تخت
برداشتم وروشنش كردم.
بلهههههه...تقريبا 15 تماس از ستاره داشتم و20 بار هم اس ام اس داده بوده كه همه بي جواب مونده بود.
شماره اش رو گرفتم وهنوز به دومين بوق نرسيده بود كه صداي عصبانيش توي گوشي پيچيد:بلههههه؟!
با خنده گفتم:منم بلاااااااا.
با حرص گفت:بله خودم مي دونم بلايي...اون هم بلاي اسموني كه فقط روي سر منه بدبخت نازل شده.هيچ معلوم هست تو كجايي؟چرا گوشيت خاموشه؟
-خيلي خب بابا بذار منم حرف بزنم .
-اصلا بگو ببينم ...چرا كلاسه امروز رو نيومدي؟!
-ستاره باور كن اومدم ولي جلوي دانشگاه يه عوضي بدجور حالمو گرفت.واسه ي همين كلاس رو از دست
دادم.
مكث كوتاهي كرد وگفت:چرا؟!كي بود؟!چطوري حالتو گرفت؟!
با ياد اريافرد حرصي شدم وگوشي رو توي دستام فشردم.با حرص گفتم:تنها عوضيه دانشگاه كيه كه توي اين دوروز باهام شاخ تو شاخ شده؟!
باز مكث كرد ويه دفعه با هيجان گفت:مانييييييييي؟؟!! نهههههه!!!!
من هم اداشو دراوردم ومثل خودش گفتم:بلههههه...اقا مانييييييي!!
ستاره خنديد وگفت:واااااي پريناز باورم نميشه...حالا چكارت كرده؟
همه چيز رو براش تعريف كردم كه اون هم فكر كنم پشت تلفن از زور خنده غش كرده بود.
در حالي كه بلند بلند مي خنديد.. گفت:واااي..پريناز..راست ميگي؟!..خيلي بامزه بود...باورم نميشه..!!
از خنده اش من هم يه لبخند كوچيك نشسته بود روي لبام.. ولي با حرص گفتم:بله خنده هم داره..واي
نمي دوني ستاره... مردم با ديدن سر وشكلي كه اين شازده برام درست كرده بود چه كار مي كردند...هر كي
كه از كنارم رد مي شد بوق مي زد ودست تكون مي داد...مسخره ها.
-واي پريناز عجب صحنه اي رو از دست داده بودمااااا.
با لحن عصبي گفتم:خيلي بدجنسي...تو هم مي خواستي بهم بخندي؟
هول شد وگفت:نه نه..فقط مي خواستم...مي خواستم بگم...
از اينكه انقدر هول شده بود توي دلم از خنده ريسه رفتم.
ولي سكوت كردم كه گفت:پريناز ناراحت شدي؟!خب ببخشيد دوستي باشه؟!
از لحن مظلومش بلند خنديدم كه گفت:خيلي نامردي پري..داشتي اذيتم مي كردي؟!
-نه ستاره جون..ولي باور كن ازاين كار ماني خيلي حرصم گرفته.
با لحن شيطوني گفت: پس بگو چرا امروز توي كلاس همچين با روزاي ديگه يه كم فرق مي كرد و
مي خنديد.باور كن من گفتم تو راه كه مي اومده دانشگاه... تصادف كرده ويه چيزي خورده توي سرش كه
اينجوري مي كنه.نگو حال تو رو بدجور گرفته بوده.
با عصبانيت گفتم:پس امروز هي مي خنديد وشاد بوده نه؟!
ستاره مكث كرد وگفت:...خنده كه نه ولي لبخند مي زد وبا نيما پچ پچ مي كرد.حتي دختراي كلاس هم با تعجب
نگاش مي كردند.پس قضيه اين بودهههه.
از اينكه به خاطر بلايي كه سرم اورده بود اون عوضي الان خوشحال بود واز كارش هم راضي بوده..انقدر
حرصي شدم كه سريع از ستاره خداحافظي كردم وبا حرص سرمو كوبوندم روي تخت...
اشغاااااااااال...خيلي بي شعوري ماني...خيلي.
حالتو مي گيرم... اگه اشكت رو در نياوردم پريناز نيستمممم.
حالا مي بيني ...اريا فرد...
دنيا همين جور نمي مونه...نه نمي مونه.
ادامه دارد...
صبح ساعت 11 كلاس داشتم.ساعت 9 رفتم نمايشگاه عموي ستاره وبا هم رفتيم محضر و سندماشين به نامم
زده شد وبعد هم با ماشين خوشگل خودم برگشتم خونه.
واي چه كيفي مي داد...
ستاره هم ماشين داشت.. ولي مي گفت اون روز داده بوده تعميرگاه تا اشكالاتش رو برطرف بكنه.
عمه كليد خونه رو بهم داده بود كه در نبودش اگر اومدم خونه پشت در نمونم.
با كليد در رو باز كردم كه ديدم عمه توي حياط داره باغچه رو اب ميده.نزديك بهار بود ودرخت ها جوونه زده بودند.
با ديدن من لبخند مهربوني زد وشير اب رو بست.شلنگ رو گذاشت كنار حوض واومد پيشم.
با خوشحالي بوسيدمش وگفتم:عمه جون بالاخره اوردمش.بيرون پشت دره.
عمه گونه ام رو بوسيد وگفت:مباركت باشه دخترم.ايشاالله به خوشي پشتش بشيني وخدا هميشه حافظ ونگهدارت باشه.
دستمو گرفت وبا هم رفتيم به سمت خونه...وقتي رفتيم تو.. عمه گفت:عزيزم چند لحظه همين جا باش تا من بيام.
با لبخند سرمو تكون دادم كه عمه هم رفت سمت اتاقش..5 دقيقه بعد اومد ويه زنجير هم توي دستش بود.
كنارم روي مبل نشست و زنجير رو گرفت طرفم وگفت:بگيرش عزيزم.
زنجير رو گرفتم كه ديدم يه شي ء مكعبي شكل هم بهش اويزونه.روش نقش ونگارها وكنده كاري هاي خوشگلي داشت.
-دخترم درش رو باز كن.
با تعجب نگاهش كردم.پس درش بازميشد؟!
اروم بازش كردم وبا ديدن قرآن كوچك وزيبايي كه روي جلدش به زيبايي اسم( قران كريم )كنده كاري شده
بود ونقش زيبايي هم روش داشت ذوق زده شدم وبا خوشحالي به عمه نگاه كردم.
اشك توي چشماش جمع شده بود.دستمو گرفت وبا صداي لرزوني گفت:براي اولين بار كه محمد برام ماشين
خريد اينو داد بهم وگفت .. بذار جلوي ماشينت و.. بدون خدا هم هميشه مواظب و نگهدارته.
اشكش رو پاك كرد وزمزمه كرد:تا الان داشتمش..الان هم مي خوام بدمش به تو عزيزم..همون حرفي كه
محمد به من زد من هم به تو ميگم دخترم.اميدوارم هميشه خدا همراه ونگهدارت باشه.
از اين همه مهربونيش اشك به چشمم نشسته بود.اي خدا اين زن چه قلب پاك و مهربوني داشت.
با بغض گفتم:اما عمه جون اين يادگار عمو محمده ...من نمي تونم قبولش بكنم.
يقه ي لباسش رو كمي باز كرد وزنجيري كه به گردنش بود رو اورد بيرون..درست كپي اين يكي كه توي دستام بود..
-عزيزم من يادگار محمد رو دارم.اون خودش هم يكي مثل همين رو داشت و وقتي...فوت شد...من براي اونو
برداشتم تا براي هميشه همراهم داشته باشم.اين هم كادوي من به تو دختر خوشگلم .
گونه اش رو بوسيدم وازش تشكر كردم.با خوشحالي به گردنبندي كه توي دستم بود نگاه كردم..لبامو روش
گذاشتم وبه نرمي بوسيدمش...بوي خوبي مي داد.
-دخترم بايد براي ماشينت قربوني بكني.
-اما من كه نمي دونم كشتارگاه اينجا كجاست.
-دخترم.. به احمد اقا ..همسايمون ميگم كه يكي بگيره وبه نيت سلامتيه خودت و ماشينت قربوني بكنه.باشه؟
سرمو تكون دادم وگفتم:هر جور خودتون صلاح مي دونيد عمه جون.
سوار ماشينم شدم به سمت دانشگاه روندم.زنجيري كه عمه بهم هديه كرده بود رو انداخته بودم دور اينه جلوي
ماشين وبا حركت ماشين تكون مي خورد...جنسش از نقره بود وبه زيبايي زير نورخورشيد مي درخشيد.
سي دي از توكيفم در اوردم وگذاشتم توي پخش...اهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم وبا لبخند گوش دادم.
لينك دانلود اهنگ اميدوارم خوشتون بياد: http://1.newgroups.info/music/4/11%2...Music.org).mp3
*مي دوني جز تو كسي ندارم
*اگه نباشي يه بيقرارم
*جونم،عاشقت هستم
*دل به تو بستم،مي خونم
*عهدي كه با تو بستم
*پاي تو هستم ومي مونم
***
*اگه باشي كنار من چي ميشه
*اگه باشي بي قرار من چي ميشه
*تو بمون،اي گلم
*باشي كنار من چي ميشه
*اگه باشي بي قرار من چي ميشه
...
با تموم شدم اهنگ من هم رسيدم جلوي دانشگاه وپيچيدم توي حياط تا جاي پارك پيدا بكنم كه چشمم افتاد به
ماشين ماني.
اروم مي روند وبه سمت پاركيگ ماشينا مي رفت وفقط هم يه جاي پارك اونجا بود كه اقاي مغرورمي خواستند
ماشين مباركشون رو اون جا پارك بكنند.
يه فكري به سرم زددددد. درسته..همينه... حداقل اينجوري حالش گرفته ميشه و...اين دله من هم يه كم خنك
ميشه.. تا بعد حسابي از خجالتش در بيام.
به سرعت پامو گذاشتم روي گازو فشار دادم.ازش جلو زدم وبا يه تك بوق قبل از اون ...ماشينم رو اونجايي
كه قرار بود ماشين ماني پارك بشه ..پارك كردم.
لبخند شيطنت اميزي روي لبام نشست.ايول ...الان قيافه اش حسابي ديدن داره.
خيلي خونسرد كيفمو از روي صندليه جلو برداشتم واز ماشين اومدم بيرون ودكمه ي اتوماتيك رو زدم.
متوجه شدم كه ماشين ماني درست پشت ماشين من توقف كرده. ولي نمي خواستم باهاش چشم تو چشم بشم.اما
خداييش خيلي دوست داشتم قيافه اش رو ببينم ... به سختي جلوي خودم رو گرفتم.
رومو كردم اونطرف وداشتم مي رفتم سمت در ورودي كه ...
استين مانتوم از پشت به شدت كشيده شد..كه اگه به موقع خودم رو كنترل نكرده بودم بدون شك نقش زمين مي شدم.
با عصبانيت سرمو بلند كردم وبهش زل زدم...
اوه اوه... از گوشاش دود مي زد بيرون واز چشماش هم شعله هاي اتيش مي باريد.
ولي من بي توجه بهش ...به شدت استين مانتوم رو از توي دستش كشيدم بيرون وتقريبا داد زدم:مرتيكه معلوم هست داري چكار مي كني؟!
چشماي خوشگل خاكستريش رو ريز كرد و با عصبانيت داد زد:به من ميگي مرتيكه؟!شما خودت هيچ معلوم هست چه غلطي داري مي كني؟!
با دستش به ماشينم اشاره كرد وگفت:اين لگنت رو ببر يه جاي ديگه پارك كن.
پسره ي پر رو به ماشين من ميگه لگن؟!هه...پرروووو...شيطونه ميگه بزنم چپ وراستش كنمااااااا.
دستمو زدم به كمرم ومثل خودش داد زدم:به تو چه كه من چكار مي كنم؟!به ماشين من ميگي لگن؟!پس لابد
ماشين جنابعالي كالسكه ي سيندرلاست؟!مگه دانشگاه جزو ارثيته كه از الان خودت رو مالكش مي دوني؟!
يه قدم اومد جلو وصورتش رو اورد نزديك صورتم..با خشم توي چشمام زل زد وغريد:يا با زبون خوش ماشينت رو از اينجا مي بري يه جاي ديگه پارك مي كني..يا...
وسط حرفش پريدم وبا حرص گفت:يا چي؟!هان؟!من هر جا كه دلم بخواد ماشينم رو پارك مي كنم..اقاي اريا فرد...اعلاء...!!!!!!!
مي دونستم كه اگه به فاميليش ( اعلاء ) اضافه بكنم خيلي حرصي ميشه ومن هم از قصد اين كلمه رو استفاده مي كردم.
مثل اينكه خيلي خوب هم جواب داد.. چون دستش رو مشت كرد ومحكم كوبوند روي كاپوت ماشينم و
داد زد: خانم فاميليه من اريا فرده ..اعلاء نداره..بار اخرت باشه كه اشتباه ميگي!گرفتي؟!
با پررويي خنديدم وگفتم:ااااااا..راست مي گيد؟ولي اعلا ء كه خيلي بهتون مياد..!!
با حرص دستي بين موهاي خوشگل وخوش حالتش كشيد وچند تا نفس عميق كشيد..به به.. چه حرصي هم
مي خورد.
انگشتشو به تهديد به سمتم گرفت وغريد:كه نمياي برش داري اره؟!..خيلي خب...پس خودت خواستي.
يه ماشين ديگه كه مدل ماشين ماني بود ولي رنگش نقره اي بود...درست پشت ماشين ماني ترمز كرد و
راننده اش هم كه نيما دوستش بود سريع از ماشين پريد پايين...ودويد سمت ماني واز پشت كمرش رو چسبيد.
ماني خودشو كشيد كنار وسرش داد زد:چه غلطي مي كني نيما؟!
نيما با لحن بامزه اي گفت:دارم جلوتو ميگيرم كه يه وقت دختر مردم رو گاز نگيري.پسر چه مرگته تو؟!
تو كه اينجوري نبودي؟!
ماني با حرص نگاهي به من كرد ..توي نگاهش تهديد موج مي زد..بعد به سمت در ورودي رفت.
پسره ي الدنگ معلوم نيست چه مرگش هست...مي خواد حال منو بگيره؟!هه...مگه اينكه توي خواب ببينه.
صداي نيما رو شنيدم كه رو به من گفت:خانم ستايش تو رو خدا ببخشيد اين از اين اخلاقا نداشتا...نمي دونم چرا اين كارارو مي كنه.فكر كنم مامانش زيادي لوسش كرده..
از نيما خوشم مي اومد پسر بامزه وخنده رويي بود.
با لبخند ماتي گفتم:ممنونم..ولي ايشون بايد از كارش پشيمون باشه نه شما...
با شيطنت گفت:پس جنگ جهاني همچنان ادامه داره؟!چون اون عمرااااا از كارش پشيمون بشه.خيلي لجباز و
يه دنده است.
با لبخند سرمو تكون دادم.اما توي دلم گفتم:ولي من حاليش مي كنم كه با كي طرفه.
نيما خنديد ودر حالي كه به سمت در مي رفت ..گفت:پس من برم براي ماني يه سنگر درست كنم..بچه دست تنها از پس شما خانوما بر نمياد.
با تعجب گفتم: خانوما؟
لبخند زد وگفت:حالاااااااااا.
منظورش رو نفهميدم..ولي سري تكون دادم و با يه... ببخشيد كلاسم دير ميشه ...رفتم سمت دانشگاه...
خيلي خوشحال بودم كه حالشو اساسي گرفتم...نمي دونم چرا هر چي اذيتش مي كردم بيشتر ذوق مي كردم.
حالاااااااااا برو خوش باش اقا ماني.
اگه باز قصد تلافي داشته باشه...بايد بدونه كه من هم با كارهاش ساكت نميشينم و نگاهش كنم...بايد منتظر
عكس العمل من نسبت به كارهاش باشه...
ادامه دارد...
فصل پنجم
با خونسردي وارد كلاس شدم .بدون اينكه به كسي نگاه كنم.. رفتم وروي صندلي خودم انتها ي كلاس نشستم.
ستاره هنوز نيومده بود ...من هم دستمو زده بودم زير چونمو به تك تك بچه ها نگاه مي كردم .بعضي ها داشتند با هم حرف
مي زدند و
مي خنديدند وبعضي ها هم بر سر موضوعي بحث مي كردند.
سنگينيه نگاهي رو روي خودم حس كردم وهمين كه سرمو چرخوندم تا ببينم كي داره نگاهم مي كنه ...
نگاه متعجبم با نگاه خونسرد و جدي ماني گره خورد.
واي خداااااا... اينجوري چقدر جذاب مي شدااااااا.
اين بشر انگار همه جور حالتي چه منفي وچه مثبت بهش مي اومد.تازه اخم كه مي كرد جذابتر هم مي شد.
همين طور با نگاه سردش زل زده بود به من...
اين چرا اينجوري به من نگاه مي كنه؟!اي خدا اين چرا درست كنار من نشسته؟! درست صندليه كناريه من كه هميشه خالي
بود رو حالا ماني اشغال كرده بود.
با تعجب ابرومو دادم بالا وبهش پوزخند زدم تا بيشتر حرصش بدم.رومو كردم سمت در كلاس تا ببينم ستاره مياد يا نه...ولي
ازش هيچ خبري نبود.
توي دلم اه كشيدم ونگاهمو دوختم به خودكاري كه توي دستام بود وهمين طور بين انگشتام مي چرخوندمش كه از دستم افتاد
زمين و ورفت كنار صندليه ماني...
همين كه خم شدم تا برش دارم دستم روي خودكار بود كه پاي ماني همزمان روي دستم قرار گرفت.
واي خدا اين بچه پررو چش شده بود؟دستم شكست...اي...اي دستم... البته همه ي اينها رو توي دلم مي گفتم.نمي خواستم اتو
بدم دستش.
اشك به چشمام نشسته بود.با كفشاش كمي به دستم فشار اورد كه اگه دستمو روي دهانم نذاشته بودم بدون شك ازش يه جيغ بنفش خوشگل در مي اومد...
نمي خواستم سرمو بلند كنم تا اون با ديدن چشماي اشكيم منو بكنه سوژه ي خودش...
صداشو شنيدم كه اروم و زمزمه وار گفت:خانم كوچولو...بار اخرت باشه كه سربه سر من ميذاري شنيدي؟توي اين دانشگاه
تا به حال هيچ كس مثل تو نخواسته و نتونسته كه حال منو بگيره...پس مثل بچه ي ادم بشين سرجات وفقط به درست برس و
فكر موش وگربه بازي كردن با من رو هم از اون سر كوچولوت بنداز دور...با حرص خنديد و ادامه داد:چون اگه بخواي با من در بيافتي اخرش تويي كه بازنده ميشي.اينو خوب توي گوشات فرو كن.
چييييييييي؟!اين چي داشت بلغور مي كرد؟!پسره ي از خودراضي به من ميگه بازنده؟!هه.!!!!!!!
حرفاش خيلي برام گرون تموم شد..اون به چه حقي با من اينجوري حرف مي زد؟مگه كي بود...اصلا...اي خداااااااااااا دارم
از دستش ديوونه ميشم.
ديگه به دستم فشار نمي اورد ولي هنوزپاش روي دستم بود.
با عصبانيت در حالي كه صدام لرزش محسوسي هم داشت و سرم هم هنوز پايين بود گفتم:تو هيچ غلطي نمي توني بكني.
اصلا تو به چه حقي با من اينجوري حرف مي زني؟...اشغااااااال...تلافيه همه ي اين كاراتو سرت در ميارم.اصلا مگه من
چكارت كردم؟!چرا با من انقدر لجي؟!!!!!!!
-من با تو لج نيستم .ولي اصلا خوشم نمياد يه دختر بخواد با اين كارهاش جلب توجه بكنه.همتون لوس و از خودراضي
هستيد.فقط به فكر اينيد كه تا مي تونيد براي جلب توجه يه پسرتلاش كنيد واز همه چيزتون بگذريد. حتي ...
ديگه ادامه نداد.
اي واي اين پسر كه عقده اي بود...!!!!!!!حالا چرا بايد عقده هاش رو سر منه بدبخت خالي بكنه؟!منو چه به جلب توجه...حالا كي
خواست جلب توجه كنه؟!
با حرص غريدم:حالتو مي گيرم...ماني اريا فرد...بهت ثابت مي كنم كه من از اوناش نيستم.
با شنيدن حرفاش ديگه اشك توي چشمام نبود..فقط يه حس خاصي داشتم..يه حسي كه بهم مي گفت داستان همين جا تموم
نميشه..بلكه تازه شروع شده و من هم نبايد ميدون رو خالي مي كردم..چون اون داره در مورد تموم دخترهاحرف مي زنه
در صورتي كه همه بد نيستند...اين هم انصاف نيست كه ماني اين برداشت رونسبت به همه ي دخترا داشته باشه...بهش
نشون ميدم.
با ورود استاد پاشو از روي دستم برداشت كه من هم سريع از روي صندليم بلند شدم وايستادم.خدا رو شكر صندلي هاي ما
اخر كلاس بود وبچه ها هم سرشون به بحث وگفتگوشون گرم بود وحواسشون به ما نبود...گرچه ماني انقدر خوب نقش بازي مي كرد كه كسي متوجه نشه...مرتيكه ي عقده اي...
نتونستم نسبت به حرفاش ساكت بمونم...در حالي كه كنارم ايستاده بود... زير لب و با حرص گفتم:اقاي آريا فرد...روزي
مي رسه كه از اين حرفت پشيمون ميشي...نيم نگاهي بهش كردم كه خونسرد به استاد خيره شده بود..ادامه دادم:اگر هم اشكت
رودر نياوردم وهم به زانو ننشوندمت...همين جا بهت قول ميدم پريناز ستايش نيستم...اينو بهت قول ميدم.
زيرچشمي با پوزخند نگاهم كرد وچيزي نگفت.
ولي من داشتم براش...اون هم از نوع درست وحسابيش...
ادامه دارد...
كلاس تموم شده بود و كلاس بعدي هم تا نيم ساعت ديگه شروع مي شد.
اون روز ستاره نيومد دانشگاه...راستش نگرانش شده بودم با خودم گفتم:رفتم خونه اولين كاري كه مي كنم اينه
كه باهاش تماس بگيرم ودليل نيومدنش رو بپرسم.
توي اين مدته نيم ساعت كه به شروع كلاس بعدي مونده بود...رفتم بوفه و يه ابميوه خوردم.
وقتي وارد كلاس شدم ديدم اينبار ماني اونطرف كلاس وبا فاصله ي دورتري از من نشسته.
هه..پس اقا مي خواستند التيماتومشون رو بدن و برن.....ولي كور خوندي.دارم برات.
روي صندليم نشستم و وقتي داشتم جزوه ام رو از كلاسورم در مياوردم يه فكري به س
رمان مسير عشق قسمت 3
با تعجب گفتم:اره.اين چش شده؟؟؟؟!!!!!!!
ستاره كه از تعجب چشماش گرد شده بود گفت:اگه تو فهميدي من هم فهميدم اين چشه.اصلا امكان نداره ماني
يهويي اينجوري متحول بشه.
پوزخندي زدم ودر حالي كه دستشو مي كشيدم تا از كلاس بريم بيرون گفتم:فعلا كه اين شازده ي
بداخلاق..تونسته يه شبه متحول بشه وحالا هم داره اون روي خوشش رو نشون ميده.
ستاره يهو دستم رو كشيد سمت خودش كه اين كارش باعث شد سرجام وايسم.
با تعجب نگاهش كردم وگفتم:تو ديگه چته؟!دستمو كندي.
ولي ستاره همچنان توي فكر بود.
در همون حال زمزمه كرد:به نظرت كاسه اي زير نيم كاسه اش نيست؟!فكر مي كنم داره نقش بازي مي كنه!!
گنگ نگاهش كردم وگفتم:منظورت مانيه؟!
-اره...!!!!!!
شونه ام رو انداختم بالا وگفتم:نمي دونم...من كه زياد نمي شناسمش.ولي واسه ي چي بايد نقش بازي بكنه؟!
ستاره نيم نگاهي به من انداخت وسرش رو به نشانه نمي دونم تكون داد.
-بي خيال.. بيا بريم بوفه يه چيزي بخوريم.موافقي؟
خنديد وگفت:نيكي وپرسش؟
**************
داشتم كيك وابميوه ام رو مي خوردم كه ياد نيما افتادم...امروز نيومده بود دانشگاه.
-ستاره چرا اقاتون امروز نيومده دانشگاه؟!!
با لبخند گفت:نيما رو ميگي؟!كار داشت...براي جشن نامزديمون داره چيزهايي كه لازم داريم رو تهيه
مي كنه..اين شد كه امروز نتونست بياد.
-پس تو چرا باهاش نرفتي؟!
-خريداش ربطي به من نداشت.من فقط براي خريد حلقه ولباس باهاش ميرم كه اونم گذاشتيم براي فردا كه
كلاس نداريم.
- مگه جمعه هم جايي بازه؟!
سرشو تكون داد وگفت:اره...مي خوايم بريم پيش يكي از اشناهاي نيما..لازم نيست زياد بگرديم.
بعد از مكث كوتاهي بي مقدمه گفتم:ستاره ...پدرت سرهنگه؟!!!!!!!
نگاهم كرد وبا تعجب گفت:اره..چطور مگه؟؟!!
خواستم بهش بگم موضوع از چه قراره قضيه ي ادم ربا ها رو بگم ...ولي نمي دونم چرا سكوت كردم وفقط
سرمو تكون دادم.
ستاره اروم زد توي پهلوم وگفت:پري خانم..روبه روت رو درياب.
با تعجب گفتم:چي؟!!
زير لب گفت:اااا..دختر چقدر خنگي؟!به روبه روت نگاه كن خودت مي فهمي.
با اين حرفش ناخداگاه سرمو چرخوندم و به روبه روم نگاه كردم...
دقيقا رو به روي ما ماني روي صندلي نشسته بود ودر حالي كه جزوه ام رو نگاه مي كرد...اخماش هم حسابي
توي هم بود.
با ديدنش باز قلبم شروع كرد تند تند زدن..
به سختي نگاهمو ازش گرفتم ورو به ستاره كه با خونسردي داشت كيكش رو مي خورد ..گفتم:خب كه چي؟!
-هيچي..ببين چه دقيق به جزوه ات نگاه مي كنه..اوه اوه چه اخمي هم كرده.
با شيطنت نگاهم كرد وگفت:ببينم چيزه ديگه اي هم غير از مطالبي كه استاد گفته بود توي جزوه ات نوشتي؟!
بهت زده نگاهش كردم وگفتم:چي داري ميگي؟منظورت چيه؟
خنديد وگفت:اخه تو رو خدا نگاهش كن چطوري با اخم داره جزوه ات رو مي خونه؟!ادم شك مي كنه حتما يه
چيزي اون تو ديده كه با مزاجش سازگار نيست.
ستاره راست مي گفت...ماني با حالت جذابي روي صندلي نشسته بود و با اخم ونگاهي دقيق جزوه ام رو
مي خوند.
همين طور بهش زل زده بودم كه سرشو بلند كرد ونگاهش با نگاه من گره خورد.
يه دفعه اخماش باز شد وبه جاش يه لبخند فوق العاده جذاب نشست روي لباش...
همزمان از زور تعجب ابروهاي من هم خود به خود رفت بالا..
اخه اين چش شده بود؟؟!!نكنه يه چيزي خورده توي سرش؟!!
انقدر نگاهم كرد كه از رو رفتم وسرمو انداختم پايين.
با قوطيه ابميوه ام ور مي رفتم و توي فكر بودم كه باصداي جذابش به خودم اومدم.
-پريناز خانم؟!!!!!!!!!!!
بلههههههههه؟؟؟!!!!! اين كي پسرخاله شد من نفهميدم؟؟!!پريناز خانم؟!!!!!!!!!
به ستاره نگاه كردم كه ديدم كنارم نيست...اين دختر كجا رفت؟!الان كه اينجا بود؟!
ماني متوجه تعجبم شد و گفت: بهتره دنبال خانم سماوات نگرديد...ايشون تا ديدند من دارم ميام سمتتون از كنار
شما بلند شدند ورفتند.
با تعجب گفتم:رفت؟!اخه واسه چي؟!چرا چيزي به من نگفت؟!
با همون لبخند جذابش سرشو تكون داد كه يعني من نمي دونم.
بدون رودربايستي نشست كنارم ...كه من هم ناخداگاه خودم رو جمع وجور كردم.
جزوه ام رو گذاشت روي پاهاش ودستش رو هم گذاشت روش و به رو به رو خيره شد.در همون حال
گفت:پريناز خانم...جزوه تون تا اخر ساعتي كه دانشگاه هستيد دستم بمونه اشكالي كه نداره؟!
سرمو بلند كردم ونگاهش كردم كه اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت من وزل زد توي چشمام...
با لحن بي تفاوتي گفتم:نه...اشكالي نداره.
بعد هم نگاهم رو ازش گرفتم وبه روبه رو خيره شدم.
يه لحظه پيش خودم گفتم:نكنه مي خواد بهم نزديك بشه تا تلافيه كارام رو اينجوري سرم در بياره؟!!
زير چشمي مشكوك نگاهش كردم..ديگه نگاهش روم نبود وبه جزوه ام نگاه مي كرد ودقيق مي خوندش.
حالتش كاملا خونسرد بود...يعني الان توي سرش چي مي گذره؟!
صداش رو شنيدم كه بي مقدمه گفت:چرا اينجا مهمان شدي؟!خيلي دوست دارم دليلش رو بدونم.
خيلي تعجب كرده بودم.اين چرا انقدر زود خودموني شده بود؟!!!!
نكنه مي خواد منو با اين كاراش ديوونه بكنه؟!...
توي دلم گفتم:بي خود كرده.مگه من با اين چيزا ديوونه ميشم؟!!!!!اصلا هر كار كه دلش مي خواد بكنه...من
نبايد بذارم با اين كارهاش منو خام خودش بكنه.از الان نسبت بهش كاملا بي تفاوت ميشم. اره..اين درسته.
بدون اينكه نگاهش بكنم گفتم:چرا مي خوايد بدونيد؟!
از قصد تو خطابش نمي كردم تا بفهمه زيادي داره ميره جلو...
ولي اون اصلا به روي مباركش هم نياورد وهمچنان در حالي كه بهم زل زده بود با همون لبخند خوشگلش
گفت:خب فكر كن برام مهمه كه بدونم.
با تعجب گفتم:مهم؟!چرا بايد براتون مهم باشه؟!دليلش چيه؟!!!!
با حالت بامزه اي شونه اش رو انداخت بالا ونگاهش شيطون شد و گفت:مگه بايد دليلي داشته باشه؟!!!!
اي خدا ديگه داشتم غش مي كردم.اخه اين بشراين همه اخلاقاي خوشگل ومتفاوتش رو كجا قايم كرده بود كه تا
الان فقط اخم وتخمش نصيب منه بدبخت شده بود؟!!!!!!
هنوز با شيطنت نگاهم مي كرد كه از دور ستاره رو ديدم داره مياد سمتم.خداروشكر نجاتم داد...
از جام بلند شدم ورو به ماني گفتم:ببخشيد من بايد برم..
هنوز نگاهم مي كرد...دوست نداشتم اينطوري بهم زل بزنه...
از جلوش رد شدم... ولي صداي زمزمه وارش كه اروم وزير لبي بود رو شنيدم.
-باز دوباره داري فرار مي كني؟!!
يه لحظه سرجام ايستادم ولي زود خودم رو جمع وجور كردم وتقريبا به سمت ستاره دويدم.
گيج شده بودم...هنگ كرده بودم...قلبم داشت از جاش كنده مي شد.
دستم رو گذاشته بودم روش ومرتب نفس عميق مي كشيدم.
اخه منظورش از اين كارها چي بود؟!!!!...
چرا ديگه باهام لج نمي كرد؟!!!!...چرااااا؟؟!!!!!!
ادامه دارد...
با اخم رو به ستاره گفتم:تو معلوم هست يهو كجا غيبت زد؟!
با شيطنت نگاهم كرد و گفت:چيه؟باز گازت گرفت؟!!!!
چپ چپ نگاهش كردم كه گفت:اخه من مينشستم اونجا چكار؟تو كه تو حال خودت بودي وچند بار هم صدات
كردم ولي تو اصلا جوابمو ندادي بعد ..ماني هم وقتي داشت مي اومد سمتت همچين به من نگاه كرد باور كن
احساس اضافي بودن بهم دست داد..با نگاهش مي گفت كه پاشم برم .من هم ديدم هر چي صدات مي كنم جوابم
رو نميدي و ماني هم اونجوري داره نگاهم مي كنه به همين خاطر ..فرار رو بر قرار ترجيح دادم پري خانم.
سكوت كرده بودم...چرا ماني مي خواسته با من تنها باشه؟چرا اين رفتارها رو مي كرد؟چرا بهم گفت باز
داري فرار مي كني؟منظورش چي بود.
با صداي بلنده ستاره به خودم اومدم.
-هوووووووي پري...صدامو مي شنوي؟چرا تو هي دم به دقيقه ميري توحالتstand by؟
با اين حرف ستاره زدم زير خنده واروم زدم به بازوش..اون هم خنديد وگفت:چته تو دختر؟چرا اينجوري
مي كني؟
خنده ام تبديل به لبخند شد وگفتم:چيزي نيست..ولي شايد يه روز همه چيز رو برات گفتم..شايد.
ستاره با تعجب گفت:چي رو بگي؟اتفاقي افتاده؟!!!!!
با لبخند تلخي گفتم:اتفاق كه خيلي وقته افتاده...وگرنه من اينجوري توي اين شهرغريب به دور از خانواده ام وبا دلتنگي...
با بغضي كه توي گلوم نشسته بود نتونستم بقيه ي حرفمو بزنم.اشك توي چشمام جمع شده بود وتصوير
صورت ستاره جلوي چشمام محو بود.
اروم با نوك انگشتام چشمامو فشار دادم تا نم اشكي كه توي چشمام نشسته بود رو پاك كنم.
ستاره دستش رو گذاشت روي شونه ام وبا لحني اروم و دلداري دهنده گفت:پري جون اخه چي شده؟چرا داري گريه مي كني؟خب به من بگو...باور كن هر كاري از دستم بر بياد برات انجام ميدم.
به زور يه لبخند كوچيك نشوندم روي لبام وگفتم:باشه...بريم بنشينيم تا برات بگم..تا چند دقيقه ي ديگه كلاس شروع ميشه.
همه چيز رو براش گفتم ولي قضيه ي احساسي كه به ماني پيدا كرده بودم رو سانسورش كردم واز اون چيزي
به زبون نياوردم.
چون هنوز خودم هم گيج بودم ونمي تونستم قبولش بكنم...چه برسه به اينكه بخوام براي ستاره هم بگم.
ستاره بعد از شنيدن حرفام..با مهربوني دستم رو گرفت توي دستش وگفت:پري ... مي خواي به پدرم موضوع
رو بگم؟به هر حال اون پليسه و توي اداره شون اشنا زياد داره كه بتونند كمكت كنند.
به روش لبخند زدم.چقدر با محبت وخوب بود..با اينكه مدت زيادي نبود باهاش دوست شده بودم ولي احساس مي كردم مثل خواهرم دوستش دارم وسالهاست كه مي شناسمش.
-نه ستاره...پدرم سفارش كرده خودش حواسش به همه چيز هست.
-ولي اخه..مگه نميگي يه ماشين مشكوك ديروز تعقيبت كرده؟پس بايد خيلي مواظب باشي.
سرمو تكون دادم وبا يه ..باشه...از روي صندلي بلند شدم.
-بهتره بريم..كلاس الان شروع ميشه.
ستاره هم از روي صندلي بلند شد ودنبالم اومد.
-ستاره ازت ممنونم ...هم به خاطر پيشنهاد كمكت وهم اينكه دوست خوبي هستي وبه فكرمي.
اروم گونه ام رو بوسيد و گفت:عزيزم..اين حرفا چيه؟ما با هم دوستيم..پس دوستي به چه در مي خوره؟ولي پريناز بهم قول بده هر وقت به كمك نياز داشتي حتما بهم بگي باشه؟قول ميدي؟
نگاهش كردم كه منتظر چشم به من دوخته بود:باشه..قول ميدم.ازت ممنونم.
با لبخند سرشو تكون داد وهر دو وارد كلاس شديم.
ناخداگاه نگاهم چرخيد به همون سمتي كه ماني هميشه مي نشست.همونجاي هميشگيش نشسته بود ودستاشو
توي هم قلاب كرده بود وگذاشته بود روي پيشونيش وچشماش هم بسته بود...انگار عميقا توي فكر بود..
با ستاره روي صندلي هامون نشستيم و منتظر شديم تا استاد بياد.
نيم نگاهي به ماني كردم كه هنوز با همون حالت روي صندليش نشسته بود وذره اي هم تغيير نكرده بود..يعني
داره به چي فكر مي كنه؟
حالت صورتش كلافه بود و چند بار هم نفس عميق كشيد...به ارومي چشماش رو باز كرد كه من هم سريع
نگاهم رو ازش گرفتم.
داشتم با ستاره حرف مي زدم كه با صداي يكي از پسراي كلاس نگاهم چرخيد سمتش...درست كنار صندلي
من وايساده بود.
-ببخشيد خانم ستايش...مي تونم جزوه تون رو چند لحظه قرض بگيرم؟!!!!!!
حالا چي شده امروز همه از من جزوه مي خوان؟!مگه فقط من توي كلاس جزوه دارم؟!خب برو از يكي ديگه بگير!!!!!
لبخند زير پوستي زدم وگفتم:ولي اقاي محمدي من جزوه ام رو دادم به يكي از بچه ها..
بچه پررو پرسيد:به كي داديد؟!!!!
اخه به تو چه؟به هر كي دوست داشتم.
كمي اخم كردم كه حساب كار دستش بياد...
اسمش سامان محمدي بود.پسري با قيافه ي ميشه گفت معمولي ولي چشماش خيلي جذاب بود ابي و شفاف...
خوش تيپ بود ولي به نظرم هيچ جوري به پاي ماني نمي رسيد.
چند بار ديده بودم توي كلاس بهم زل مي زنه ولي به روي خودم نمي اوردم...من تازه وارد بودم واين نگاه ها
رو ميذاشتم پاي اينكه من اينجا يه دانشجوي جديدم..
با همون اخم كوچيكي كه روي پيشونيم بود گفتم:من دليلي نمي بينم بخوام به شما بگم كه جزوه ام رو به كي دادم!!!!!
بدون كه خم به ابروش بياره لبخند بزرگي زد و گفت:اشكالي نداره نمي خواد بگين...ولي قول بديد هر وقت
جزوه تون رو پس گرفتيد بدينش به من..چون خيلي لازمش دادم!!!!
اي خدا توي اين كلاس چقدر بچه پررو ريخته ...اين يكي ديگه روي هر چي پررو و بي حيا رو سفيد كرده
بود.
به بچه ها نگاه كردم كه بعضي هاشون سرگرم صحبت كردن با هم بودند وبعضي هاشون هم نگاهشون روي
من و محمدي بود..داشتم از شرم اب مي شدم..
نگاهم كه به ماني افتاد ديگه رسما زهرترك شدم...همچين با اخم وتخم به منه بيچاره نگاه مي كرد كه يه لحظه
كپ كردم.
اين چش شده؟چرا اينجوري به من نگاه مي كنه؟!به جان خودم اگه من ارث وميراثت رو خورده باشم...برو
خره يكي ديگه رو بچسب خب..
اون با حرص نگاهم مي كرد.. ولي من رنگ نگاهم رو تغيير دادم وبا بي تفاوتي نگاهش كردم.
بعد هم خيلي ريلكس رومو ازش گرفتم وبه محمدي نگاه كردم كه عين مترسكه سر جاليز كنار من ايستاده بود
وچشم به من دوخته بود.
اين چرا نميره رد كارش؟!اهان يه سوال پرسيد.. حالا منتظر جوابشه...اره همين بود.
خب چي پرسيد؟!...؟!فكر كنم گفت جزوه ام رو كه پس گرفتم بدم بهش..اره..همين رو گفت.
بيخود كرده..مگه شهر هرته...!!!!!!!!!!
با همون نگاه بي تفاوتم زل زدم توي چشماش كه حالا ريز شده بود و منو نگاه مي كرد.
-اقاي محمدي ..شما بهتره بريد از يكي ديگه جزوه بگيريد...چون اوني كه جزوه ام رو گرفته معلوم نيست كي
بهم پسش بده..بعد هم خودم لازمش دادم..اميدوارم متوجه منظورم شده باشيد.
يعني اگه خنگ باشي نفهميده باشي كه نمي خوام جزوه ام رو بهت بدم...ولي مثل اينكه همه ي تخته هاش جفت
وجور بود چون لبخندش محو شد وبا گفتن:بسيار خب..من ديگه اصراري ندارم... رفت و نشست روي صندليه
خودش...
نه تو رو خدا.. بيا اصرار هم بكن؟!هه...واقعا كه...!!
از گوشه ي چشم به ماني نگاه كردم كه انگشتاي دستش رو كرده بود توي موهاش و سرش رو گرفته بود پايين
...هنوز توي فكر بود...اين بشر چقدر فكر مي كنه..مغزش معيوب نشد؟!!
با ورود استاد ادامه ي درس از سر گرفته شد ومن هم سعي كردم همه ي تمركزم رو بدم به حرفاي استاد...
بعد از اينكه كلاس تموم شد با ستاره اومديم توي حياط ...
-پريناز...بيا مي رسونمت.
-نه ستاره...با تاكسي برم راحت ترم...ولي از شنبه ماشين ميارم...اينجوري كه نميشه.
-باشه..پس مواظب خودت باش.
با لبخند گفتم:باشه...تو هم مواظب خودت باش. راستي به اقاتون هم سلام برسون...
خنديد وگفت:چشم..فعلا باي.
سرمو تكون دادم واون هم سوار ماشينش شد و با يه تك بوق از كنارم رد شد ورفت.
از در دانشگاه خارج شدم وتا يه مسيري رو پياده رفتم..هوا بوي بهار مي داد و مردم اصفهان هم در تكاپوي
خريد براي سال نو بودند.
اين هفته ي اخر بود كه مي اومدم دانشگاه...بعد از اون معلوم نبود كه باز هم اينجا مي مونم يا نه...تصميم با
بابا سينا بود.
راستي يادم باشه يه باطري واسه ي موبايلم بخرم...خوب شد يادم افتاد.
همين طور داشتم كنار خيابون قدم مي زدم كه يه دفعه يه ماشين به سرعت كنارم زد رو ترمز.. با ترس جيغ
كشيدم و پريدم عقب...
رومو كردم سمت راننده تا يه چند تا فحش تپل مپل نثار روح خجسته اش بكنم... با ديدن ماني كه لبخند روي
لباش بود...دهانم همونطور باز موند وفقط مثل منگولا زل زدم بهش..
با شنيدن صداي بلند بوق ماشينش از جام پريدم وبه خودم اومدم...
بچه پررووووو... همين طور داشت بهم ميخنديد..منو مسخره مي كني؟!..
با حرص رفتم كنار پنجره ي ماشينش وسرش داد زدم:ديوونه شدي؟!مي خواي سكته ام بدي؟!اين چه وضع ترمز كردنه؟!!!!
ولي اون همچنان خونسرد با همون لبخند خوشگلش زل زده بود به من...
رو اب بخندي موزمار...شيطونه ميگه ...ميگه...چي مي گفت؟..حالا يه چيزي گفت كه الان يادم نيست.
واسه من لبخند دختر كش مي زنه؟!هه...
صداش رو شنيدم كه گفت:پريناز خانم بيايد سوار شيد... مي رسونمتون.
چپ چپ نگاهش كردم وگفتم:هر چي فكر مي كنم يادم نمياد راننده شخصي استخدام كرده باشم.
لبخندش محو شد.. ولي اخم هم نكرد ..فقط گفت:من هم نگفتم راننده ي شما هستم...فقط مي خواستم توي
مسيري كه مي رسونمتون ..جزوه تون رو هم بدم..همين.
دستم رو دراز كردم توي ماشين و گفتم:خب همين الان جزوه رو بديد..لازم نيست منو برسونيد.
به دستم كه جلوش دراز شده بود نگاه كرد وگفت:چه دستاي خوشگلي داري..ولي من جزوه ات رو بهت
نمي دم..مگه اينكه بذاري برسونمت.
خداييش ايندفعه ديگه واقعاااااا هنگ كردم...اين چي گفت؟؟!!!! دستاي من خوشگله؟؟!!!!اين از كي انقدر
احساس پسرخاله اي مي كنه؟!!!!!!!..
هم از حرفش خوشم اومده بود وهم به شدت حرصي شده بودم...خب خل بودم ديگه...وگرنه بايد فقط يكي از
اين حسا رو مي داشتم ...ولي من هر دوتاش رو داشتم...دست خودم هم نبود.
نگاهش بين دستم وصورتم در رفت وامد بود واون لبخند هم دوباره برگشته بود روي لباش...
سريع دستم رو كشيدم عقب..خواستم بي خيال جزوه بشم وبگم شنبه مي گيرم.. ولي ديدم به شدت به جزوه ام
نياز دارم...
با لحن ارومي گفتم:اقاي اريا فرد..خواهش مي كنم جزوه ام رو بديد...باور كنيدلازمش دارم.
با شيطنت ابروشو انداخت بالا وگفت:نچ...نميشه.مگه اينكه بذاري برسونمت.
عجب گيري كرديماااااا...اين چرا حرف حساب تو گوشش نميره؟!من اگه نخوام تو منو برسوني بايد كي رو
ببينم؟!
-چرا داريد اذيت مي كنيد...خب همين جا جزوه ام رو بديد ديگه...چرا بايد حتما سوار ماشينتون بشم؟!
باز مغرور شد وگفت:چون من ميگم..پس سوار شو...
واي كه چقدر پرروووو بود..هيچ جوري هم از رو نمي رفت.
-پريناز... سوار نميشي؟!
جانمممممممم؟؟!! باز صد رحمت تا همين چند دقيقه پيش يه خانم مي چسبوند تنگش..ديگه اينو هم سانسورش
كرد؟
با اخم گفتم:اولا خانم ستايش...دوما.. نه سوار نميشم...پس جزوه ام رو بديد.
با همون شيطنت پاشو روي گاز فشار داد وگفت:خيله خب...پس شنبه برات ميارم دانشگاه...با لبخند شيطوني
ادامه داد:در ضمن پريناز...نه خانم ستايش...من اينجوري راحت ترم.
نمي دونستم هدفش از اين كارا چيه!چرا يهو رنگ عوض كرد؟!يعني نقشه اي داره؟!
از اين بچه پررو هر چي بگي بر مياد...
با حرص نگاهم رو چرخوندم سمت چپ كه با ديدن همون ماشين مشكي مشكوك...قلبم ايستاد...اينا كه هنوز
اينجان؟!يعني دست از سرم بر نداشتند؟!
اين يكي شيشه اش دودي نبود ومي تونستم ادماي توشو ببينم..دو تا مرد كه با اينكه نشسته بودند ولي از شونه
هاي پهن وقويشون مي شد فهميد كه هركولين واسه خودشون..
با دينشون كه به من خيره شده بودند...دست وپاهام شروع كرد به لرزيدن وتو لحظه ي اخر كه ماني اومد
گازش رو بگيره وبره..
در جلو رو باز كردم وپريدم تو ماشين و رو به ماني با ترس گفتم:برو..تو رو خدا سريع برو...زود باش.
اولش با تعجب نگاهم كرد وچشماش از زور تعجب گرد شده بود. ولي وقتي اضطراب زياد منو ديد...به شدت
پاشو روي گاز فشرد وماشين از جاش كنده شد...
ادامه دارد...
فصل ششم
ماني با سرعت رانندگي مي كرد وخدايش هم دست فرمونش حرف نداشت.
برگشتم تا به پشت سرم نگاه كنم ببينم هنوز دنبالمونند يا نه...
صداي ماني رو شنيدم كه گفت:داره چراغ مي زنه..مثل اينكه مي خواد نگهدارم.
با ترس برگشتم سمتش وگفتم:نه نه..يه وقت نگه نداريدااااااا...تو رو خدا يه كاري كنيد گممون كنند..
خونسرد به روبه روش نگاه مي كرد و كاملا مسلط رانندگي مي كرد..انگار نه انگار كه دارند تعقيبمون مي كنند.
با همون حالت بي تفاوتي كه از روز اول نسبت به من داشت بدون اينكه نگاهم بكنه گفت:چرا دنبالت هستن؟تو كي هستي؟!!!!!!!
به تو چه؟!يعني چي كه من كي هستم؟!نكنه فكر كرده من خلافكارم؟!!!!
چپ چپ نگاهش كردم وگفتم:منظورتون از اين حرف چي بود؟!!
فرمون رو سريع پيچوند به سمت چپ و ميدون رو دور زد...سرعت ماشين خيلي زياد بود...مي ترسيدم پليس
ببينتمون و ماني جريمه بشه.حالا اونش مهم نبود... اگر مي پرسيدند من توي ماشين ماني چه كار مي كنم وچه
نسبتي باهاش دارم..اونوقت نمي دونستم چي بايد بگم؟!!!!!ولي از طرفي هم نمي تونستم بهش بگم اروم
برو..چون اونا حتما بهمون مي رسيدند.
نفس عميقي كشيد و گفت:اينا كي هستن؟!!!!!!!!!با تو چكار دارند؟!!!!!!!
به تو چه؟!مگه تو فضولي؟!
با حرص گفتم:شما به ايناش كاري نداشته باش..اين يه موضوع كاملا شخصيه...
با تمسخر نگاهش كردم و با پوزخندي كه روي لبام بود گفتم: فقط اگر مي تونيد گمشون كن..همين.
با غروري كه هميشه توي چشماش بود نگاهم كرد و گفت:خيله خب...پس بشين و تماشا كن.
فرمون رو چرخوند و پيچيد تو يه كوچه كه بزرگ و پهن بود..
انتهاي كوچه پيچيد دست راست و به همين صورت چند تا كوچه رو رد كرد تا رسيديم به خيابون اصلي...
انقدر تند رانندگي مي كرد ومسلط از پيچ ها رد مي شد كه من هم محكم چسبيده بودم به صندلي و با ترس جلو
رو نگاه مي كردم..اخه سرعتش خيلي زياد بود.
يه كم كه مسير رو طي كرديم برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم..نه..اخيش خداروشكر ديگه پيداشون نبود...
-لطفا اروم برو..ديگه پشت سرمون نيستند.ممكنه پليس جريمه ات بكنه.
پوزخندي زد وسرش رو تكون داد و حرفي نزد...سرعت ماشين كمتر شده بود.
اين چرا يهو رنگ عوض كرد؟تا قبل از اينكه سوار ماشينش بشم التماسم مي كرد سوار بشم تا منو برسونه..تازه
ديگه از كلمه ي خانم هم استفاده نمي كرد وخودموني رفتار مي كرد..
حالا چي شد؟پوزخند مي زنه؟منو مسخره مي كنه؟!!!!!!!!!
من هم سكوت كردم و به بيرون زل زدم...از بس از دست كارهاش حرصي شده بودم بدون اينكه متوجه باشم
داشتم با دسته ي كيفم كشتي مي گرفتم.
ياد جزوه ام افتادم..يهو برگشتم سمتش كه اون هم با تعجب نگاهم كرد....!!
با اخم گفتم:اقاي اريا فرد لطفا جزوه ام رو بديد!!!!!!!!!
يه دفعه اخماش باز شد وهمون لبخند جذاب مهمون لباش شد...
وااااااااا... اين چرا اينجوري مي كنه؟كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه دو شخصيتيه...شايد هم باشه.ولي اخه چرا؟!!!!!!!!
نگاهش كردم .با لبخند كمرنگي كه روي لباش بود به روبه رو خيره شده بود واروم رانندگي مي كرد.
نه بابا.. بهش نمي خورد كه مريض باشه..خيلي ريلكس واروم بود..
-اقاي اريا فرد..گفتم لطفا جزوه ي منو بديد.
خنديد و گفت:هنوز كه نرسيديم؟هر وقت شما رو جلوي خونه ي عمه تون پياده كردم اونوقت بهتون ميدم..باشه؟!!!!!!!!
اين چيييييييي گفت؟!!!!خونه ي عمه ام؟!!!!!!!اين از كجا مي دونه كه من اونجا زندگي مي كنم؟!!!!!!
از پنجره به اطرافم نگاه كردم ..
واي خدا ...اين كه مسير خونه ي عمه است...!!من كه هنوز بهش ادرس ندادم ..پس از كجا ادرس رو بلده؟!!!!!!!!!
مشكوك نگاهش كردم .
گفتم:شما از كجا مي دونيد من پيش عمه ام زندگي مي كنم؟!اصلا شما از كجا ادرس خونه ي ما رو بلديد؟!
احساس كردم رنگش پريد..با چشماي گرد شده از تعجب نگاهم كرد وگفت:چي؟!!!!من ..من كي گفتم ادرستون رو بلدم؟!!!!
-شما نگفتيد كه ادرس رو بلديد ...ولي اين مسيري رو كه داريد ميريد ..درست ادرس خونه ي عمه ي منه.
احساس كردم با دستاش فرمون رو محكم فشار داد...
با صدايي كه با كمي دقت مي شد لرزش رو توش تشخيص داد گفت:نه..اشتباه نكنيد...من ادرستون رو بلد
نيستم..فقط شانسي سر از اينجا در اورديم..!!!!!!!
نيم نگاهي به من كرد وگفت:مگه داريم درست مي ريم؟!!!!
هنوز نگاهم بهش مشكوك بود...دلايلش قانع كننده نبود.
سرمو تكون دادم وگفتم:بله..اين خيابونشونه...شما از كجا مي دونستيد من پيش عمه ام زندگي مي كنم؟!!
با كلافگي دستي بين موهاش كشيد واز پنجره ي كناريش به بيرون نگاه كرد...صداي نفس هاي عميقي كه
مي كشيد رو به خوبي مي شنيدم..چرا انقدر كلافه بود؟!!!!!!
روشو بر گردوند سمت من وبا حرص فرمون رو فشار داد:خب..خب..نيما از ستاره خانم شنيده بود..من هم از نيما شنيدم..واسه ي همين..وگرنه ...دليل ديگه اي نداشت.
يعني داشت راست مي گفت؟!!ولي ستاره به من گفته بود كه به كسي چيزي نميگه؟!!يعني به نيما گفته؟!!نيما
چرا بايد به ماني بگه؟!!
اي خدا چقدر سوال تو ذهنمه...اخرش ديوونه نشم خيليه...
وقتي بهش فكر مي كردم مي ديدم دليلي نداره بهش شك كنم.چون اون يه غريبه است واز من وزندگيه من چيزي
نمي دونه!!شايد هم راست ميگه و همه ي اينا شانسي باشه...نمي دونم...نمي دونم.بهتره ديگه بهش فكر نكنم.
-ميشه ادرستون رو بديد؟تا كي بايد طول اين خيابون رو طي كنم؟!!!!!!
به بيرون نگاه كردم..كوچه ي عمه رو رد كرده بوديم...
لبخند كمرنگي زدم و گفتم:اي واي ببخشيد...ازش رد شديم.ميشه برگرديد؟!!!!!!!!
نگاه خاصي بهم كرد وهمون لبخند دختركشش نشست روي لباش وگفت:چرا نشه؟...من در خدمتم خانم!!
باز من به اين خنديدم پررو شداااا...برو در خدمت عمه ات باش..ايشششش.بچه پررووو.
ادرس رو بهش دادم و اون هم سر كوچه نگه داشت...
-خب حالا ميشه جزوه ي منو بديد؟
خنديد و كيفش رو از روي صندلي عقب ماشين برداشت و درش رو باز كرد.
جزوه ام رو اورد بيرون و گرفتش سمت من...
همين كه دستمو دراز كردم تا بگيرمش كشيدش سمت خودش...
با تعجب نگاهش كردم..كه ديدم با شيطنت و لبخند به من نگاه مي كنه....
اي خدا باز اين متحول شد...چي ميشه هميشه اخم بكني؟!من به همون هم راضيم به خدا اينقدر به خودت زحمت
نده خب....
از نگاهش احساس شرم بهم دست داد...گرمم شده بود و باز قلبم توي سينه ام بيتابي مي كرد.
سعي كردم توي چشماش نگاه نكنم...نگاهمو دوختم به جزوه ام كه گرفته بود توي بغلش...
با صداي ارومي كه از هيجان كمي لرزش داشت گفتم:اقاي اريا فرد...پس چرا جزوه ام رو نمي ديد؟خواهش
مي كنم اذيت نكنيد.
صداي شيطونش رو شنيدم كه گفت:من خدايي نكرده قصد اذيت كردنت رو ندارم ...فقط...ميشه نگاهم كني؟!!
هان؟!!!!!!...نخير نميشه؟!واااااا...!!
هنوز نگاهم به جزوه ام بود...
دستمو دراز كردم و گوشه ي جزوه رو گرفتم واروم كشيدمش سمت خودم... ولي اون محكم چسبيده بودش
و ولش نمي كرد .
-خواهش مي كنم اين كار رو نكنيد...يه كاري نكنيد كه اگر دفعه ي ديگه هم ازم جزوه يا كمك
خواستيد..درخواستتون رو رد بكنم..خواهش مي كنم ولش كنيد.
بعد از مكث كوتاهي گفت:نچ...نميشه.گفتم بهم نگاه كن.
اي وااااي كه منو اخرش دق ميدي.اخه مي ترسم نگاهت كنم اونوقت پررو بشي.هرچند همين جوريش هم پررو هستي.
دوست نداشتم به حرفش گوش كنم..يعني چي كه هي رنگ عوض مي كرد و از من توقع هاي بيجا داشت؟!مگه
اون به جز يه هم كلاسي چيز ديگه اي هم براي من بود؟!
با صداي خيلي اروم و گيرايي گفت:پريناز؟!!!!!!!
با شنيدن اسمم از دهانش اون هم با اين لحن دلنشين... ناخداگاه چشمام چرخيد روي صورتش و نگاهم توي
چشماش قفل شد.
لبخند زيبايي روي لباش بود وچشماش برق خاصي داشت...
هنوز مات چشماش و اون لحن جذابش بودم كه گرميه دستاش رو روي دستم حس كردم.هنوز گوشه ي جزوه توي
دستام بود و اون هم دستش رو گذاشته بود روي دستم.
ناخداگاه لرزيدم...فكر كنم بهم برق وصل كردن..نه از برق هم لرزشش بيشتر بود..شايد شك..
ولي هرچي كه بود..هم يه حس دلنشيني رو در من به وجود اورده بود وهم احساس مي كردم بايد هر چه زودتر
از كنارش فرار كنم..نمي دونم چرا ...ولي ...
احساس كردم دستش روي دستم حركت كرد و اروم نوازشش كرد...ديگه بيشتر از اين نبايد اونجا مي موندم...
نه ...بايد برم..
با تمام توانم جزوه رو از توي بغلش كشيدم بيرون وبا يه خداحافظ در ماشين رو باز كردم وپريدم
بيرون...ولي وقتي داشتم در رو مي بستم شنيدم كه اروم گفت:باشه...اينبار هم فرار كن...ولي...!!!!
ديگه ادامه اش رو نشنيدم چون با تمام توانم دويدم سمت خونه ي عمه و با دستاي لرزونم كليد رو از توي كيفم
در اوردم وتوي قفل چرخوندم...
وقتي خواستم برم داخل نيم نگاهي به سركوچه انداختم...
هنوز ماشينش اونجا بود واون هم درحالي كه يه دستش روي لباش بود ودست ديگه اش هم به فرمون بود...
به من نگاه مي كرد..ولي ديگه لبخند نمي زد...به جاش يه اخم ملايم روي پيشونيش بود..درست مثل روز اولي
كه ديده بودمش...
ادامه دارد...
وارد حياط شدم و در رو پشت سرم بستم وبهش تكيه دادم.
قلبم توي سينه ام بيتابي مي كرد.
ناخداگاه همون دستمو كه لمس كرده بود اوردم بالا و بهش نگاه كردم...
دستموكشيدم روش..درست همون جايي كه ماني لمسش كرده بود...هنوز گرماي دستش رو به خوبي حس
مي كردم...
جزوه ام رو گرفتم جلوي صورتم وبه بينيم نزديكش كردم ويه نفس عميق كشيدم...
جزوه ام بوي عطرش رو مي داد...خيلي خوش بو بود...
-دخترم چرا اينجا وايسادي؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
با ترس پريدم هوا و دستمو گذاشتم رو قفسه ي سينه ام ...جزوه ام از دستم افتاد كه سريع خم شدم تا جمعش كنم..
خدا رو شكر برگه ها پخش و پلا نشده بودند...
واي عمه زهرتركم كردي كه...چرا اينجوري مياي..اخ قلبم.واي..
-وا..پريناز چت شد؟!چرا رنگت پريده؟!بيا تو چرا دم در وايسادي؟!
دستمو گذاشتم روي گونه ام و كمي ماساژش دادم تا از رنگ پريدگي در بياد...
نفس عميق كشيدم وبه سمت عمه رفتم.با لبخند گونه اش رو بوسيدم و گفتمم:سلام عمه جون...خسته نباشيد.چه خبر؟!
مرموز نگاهم كرد وخنديد. گفت:سلامت باشي عزيزم...خبركه زياده..بيا تو خودت مي فهمي.
نگاه مشكوكي بهش انداختم كه خنديد و گفت:چرا اينجوري نگاهم مي كني دختر؟!!بيا برو تو ..برو..!!
دستش رو گذاشت پشت كمرم و هولم داد به سمت در ...خنده ام گرفته بود...يعني خبرا تو خونه است؟!!
وارد خونه شدم ..چشمام از زور تعجب و هيجان گرد شد...!!!!!!!!!!!!
دويدم سمتشون و با ذوق گفتم:بابا...مامان...الهي قربونتون برم..!!!!
مامان زودتر خودش رو بهم رسوند و محكم بغلم كرد...
با گريه گفت:الهي فدات بشم مادر...چقدر لاغر شدي.دلم برات تنگ شده بود...عزيز دل مادر.
هم خنده ام گرفته بود وهم بغض داشتم...حالا خوبه همه اش چند روز ازشون دور بودما..يعني تو اين چند روز
كلي لاغر شده بودم؟!!!!!! وااااااا!!!!!!!!!
از گريه ي مامان من هم بغض كرده بودم...
-الهي قربونت بشم..ماماني دله من هم براتون تنگ شده بود...خيلي زياد...
از ديدنشون خيلي خوشحال بودم..دلم واسه ي هر دوتاشون تنگ شده بود.
از اغوشش اومدم بيرون و محكم گونه اش رو بوسيدم.
چشماش از اشك خيس بود..به زور لبخند زد و اروم زد به بازوم و گفت:دختر تو هنوز ياد نگرفتي منو اينجوري نبوسي؟!
واي خدا چقدر دلم واسه ي شنيدن اين جمله اش تنگ شده بود...اشكم روي صورتم اروم اروم چكيد و نگاهم به
بابا افتاد.
اون هم اشك توي چشماش جمع شده بود ولي گريه نمي كرد...مردونه وايساده بود و به من و مامان نگاه مي كرد
ولبخند روي لباش بود...
دويدم سمتش و در اغوشش فرو رفتم...از اينكه الان پيشم بودند احساس امنيت مي كردم...بابا منو به سينه اش
فشرد واروم زمزمه كرد:دخترم...حالت خوبه؟توي اين مدت اذيت نشدي؟!!
از اغوشش اومدم بيرون وبا پشت دست اشكام رو پاك كردم و گفتم:ممنون بابايي...حالم خوبه خيالتون راحت.
شونه هامو توي دستاش گرفت و به چشمام خيره شد:دخترم...اين چند روز كه اينجا بودي اتفاقي كه برات نيافتاد؟!
متوجه چيز مشكوكي نشدي؟!
توي دلم گفتم:اوه...بابا كجاي كاري؟!!هر چي... چيز مشكوكه اينجا ريخته..به نظرم همه يه جورايي مشكوك
مي زنند.
ولي چون اونا تازه از راه رسيده بودند وخستگي رو مي شد از چشما و صورتشون خوند... با لبخند ظاهري
گفتم:بابا بهتره بعدا در موردش حرف بزنيم.شما الان خسته ايد شب در موردش حرف مي زنيم باشه؟
از چشماش مي خوندم كه راضي نشده ...ولي اروم سرشو تكون داد و گفت:باشه...پس شب مفصلا بايد باهات حرف بزنم
دخترم..يه چيزايي هست كه حتما بايد بدوني..باشه؟
لبخند زدم وگفتم:باشه بابا...هر چي شما بگي.
اون روزناهار به هممون مزه داد...در كنار خانواده ام بودم واز وجودشون لذت مي بردم...حس ارامشي كه توي
اين چند روز ازم دور شده بود..حالا با تمام وجود حسش مي كردم وخوشحال بودم.
بعد از ناهار پدر ومادرم رفتند تا كمي استراحت بكنند.
من هم رفتم توي اتاقم ...به جزوه ام كه روي تخت افتاده بود نگاه كردم.
عجب جزوه ي پر دردسري بودااااا...به خاطرش امروز چه كارا كه نكردم...
پيش خودم گفتم:چرا اجازه دادم ماني دستمو لمس بكنه؟!چرا يه كشيده ي جانانه نخوابوندم توي صورت مثل
ماهش..؟!!چرا در برابر ماني كم ميارم؟!چرا نمي تونستم نگاهش رو روي خودم تحمل بكنم؟!
چرااااااااا؟؟؟؟؟
ولي جوابي براي سوالام نداشتم...يا اگر هم داشتم دوست نداشتم به زبون بيارم.
روي تختم دراز كشيدم و جزوه ام رو برداشتم...صفحه ي اول رو اوردم و...
با چيزي كه ديدم چشمام چهارتاشد...بله.. بله...؟؟!!!!!!!!! اين ديگه چيه؟؟؟؟؟!!!!!!
**
{تا دشت پرستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته ي مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پاي
تا دشت يادها
پرواز كن
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من...}
**
صدبار اين شعر رو خوندم...
منظورش چيه؟!!واي نكنه...يعني از اين كارش منظور داره؟!!
جزوه رو پرت كردم روي تختم و دستام رو گذاشتم روي صورتم...
چرا اينجوري شد؟چراااااااا؟؟!!!!
ادامه دارد...
اخه منظورش از اين كارها چيه؟!!!!!چرا هي مثل افتاب پرست رنگ عوض مي كنه؟!!!!!!!
به جزوه ام كه كنارم روي تخت افتاده بود نگاه كردم..برش داشتم و باز به اون شعر خيره شدم...انگشت اشاره ام
رو به ارومي روش كشيدم و زيرلب زمزمه كردم:ماني.. چي از جونم مي خواي؟!چرا نمي تونم بشناسمت؟!تو
كي هستي؟!!!!
با خودم تكرار كردم:اون كيه؟!..چرا يه دفعه وارد زندگيم شد؟!واقعا چرا؟!!
روي تختم نشستم وبه اتفاقاتي كه تا به الان بينمون افتاده بود فكر كردم...
به اخماش..به نفرت توي چشماش ...به حرف هايي كه در مورد دخترا مي زد...به لج و لجبازي هاش...
ذهنم رفت به اون روزي كه جونمو نجات داد و توي بغلش بودم...واقعا اون لحظه يه ارامش خاصي رو توي
وجودم حس كردم...
به رفتاراخيرش فكر كردم كه 180 درجه با اون ماني كه براي اولين بار ديدمش فرق مي كرد..!!
.به اينكه چرا يهو افتابي و خندون مي شد ويهو ابري ورعد وبرقي...!!
به اين فكر كردم كه اون چطور فهميده بود من پيش عمه ام زندگي مي كنم؟!!گفت از نيما شنيده كه نيما هم از ستاره
شنيده...بايد باور كنم؟!
ادرس رو بلد بود...حاضرم قسم بخورم كه ادرس رو مي دونست..وگرنه حواسم بود كه سر يه پيچ دقيقا فرمون
رو چرخوند به سمت همون خيابوني كه خونه ي عمه ام توش بود...
موقع رانندگي خيلي تسلط داشت...دقيق بود...خونسرد بود وبا اين خونسرديش طرف مقابل رو مغلوب
مي كرد...با چشماش منو جادو مي كرد...
اون نمي تونسته همين جوري ادرس رو بلد باشه..شايد از مداركم توي دانشگاه فهميده...ولي نه اين هم نميشه كه
هر كي دلش خواست به مدارك دانشجوها دسترسي داشته باشه...
شايد پارتي داره...ولي چرا بايد بخواد ادرسم رو بدونه؟!!دليلش براي اين كار چيه؟!!
بايد امشب به ستاره زنگ بزنم وبپرسم كه اون به نيما چيزي گفته؟!!
اصلا چرا امشب؟!همين الان بهش زنگ مي زنم..اره...بايد هر چه زودتر سر از كارش در بيارم...
اي واي امروز يادم رفت براي گوشيم باطري بخرم...يادم افتاد شماره اش رو توي دفترچه ي تلفن جيبيم نوشتم...
سريع رفتم طرف كيفم وبازش كردم...توي دفترچه دنبال اسمش گشتم تا اينكه پيداش كردم...خودشه..
رفتم توي حال و گوشي تلفن رو برداشتم وشماره ي ستاره رو گرفتم.
بعد از چند تا بوق كه خورد..ستاره با لحن جدي جواب داد:بله بفرماييد.
-الو..سلام...ستاره منم پريناز...
با تعجب گفت:اااا..سلام.پري تويي؟!شماره رو نشناختم خوبي؟!
-مرسي گلم.تو خوبي؟چه خبر؟
مكث كوتاهي كرد وگفت:هيچي ..خبري نيست.امروز نيما همه ي كارا رو تنهايي كرده بود..شب سال نو نامزديمه..مياي تهران؟!!
لبخند ماتي زدم وگفتم:معلوم نيست ستاره جون...امروز خانواده ام اومدند اينجا.نمي دونم كه ميتونم بيام يا
نه...ولي اگر هم نتونستم بيام شرمنده...ايشاالله مباركت باشه عزيزم.
-اين حرفا چيه پري جون...شرمندگي نداره .دركت مي كنم.
صدامو صاف كردم وگفتم:ستاره يه سوالي ازت داشتم.
-بپرس..چه سوالي؟!!
مكث كردم...مي ترسيدم اون جوابي رو كه مي خوام بهم نده...
-ستاره..تو...به نيما گفتي كه من خونه ي عمه ام زندگي مي كنم؟!!!!
صداي ستاره مثل پتك توي سرم خورد:نه پريناز...تو گفتي به كسي نگو من هم نگفتم ...حتي به نيما هم چيزي نگفتم چون دليلي نداشت كه بخوام بگم...چيزي شده پري؟!!!! الو..الو پري...
گوشي از دستم افتاد زمين...ماني..ماني دروغ گفته بود؟؟؟؟!!!!!!!
اون كيه؟!چرا...واي خدا دارم ديوونه ميشم...خودت كمكم كن..اخه اينجا چه خبره؟!
صداي ضعيف ستاره از توي گوشي كه روي زمين افتاده بود به گوشم مي رسيد...
با دستاي لرزون برش داشتم وصدامو صاف كردم وگفتم:الو..ستاره.. تو مطمئني كه... به نيما يا ماني چيزي نگفتي؟!
صدا نگرانش به گوشم خورد:پري تو چت شده؟!چرا بغض كردي؟!اره به خدا من چيزي بهشون نگفتم..مگه چي شده؟!!!!
اشكام رو پاك كردم وگفتم:چيزي نيست...الان نمي تونم حرف بزنم..شنبه مي بينمت..فعلا!!!!
سريع تلفن رو گذاشتم سر جاش وبه طرف اتاقم دويدم...خودمو پرت كردم روي تختم وهمزمان اشكام خود به
خود از چشمام روي گونه هام جاري شد.
نمي دونم چرا گريه ام گرفته بود...هيچ دليلي نداشت كه گريه بكنم.. ولي اشكام بي اراده از چشمام مي چكيد
ومن هم هيچ كنترلي روشون نداشتم.
مرتب صداي ستاره توي سرم مي پيچيد:به خدا من چيزي بهشون نگفتم...تو گفتي نگو من هم نگفتم...نگفتم..نگفتم!!!!!!
پس ماني از كجا مي دونست!؟اون كيه!!كيه؟!
اين سوال بزرگي بود كه من جوابي براش نداشتم...
واقعا ماني اريا فرد كي بود؟!!چرا نمي تونم بشناسمش...از جون من چي مي خواد؟!!
اي خدا خودت كمكم كن...كمكم كن.
ادامه دارد...
چشمامو باز كردم واروم روي تخت نشستم.من كي خوابم برد؟!
كش و قوسي به بدنم دادم و از تخت اومدم پايين و به سمت ميز ارايش رفتم وموهامو شونه زدم وبالاي سرم با
گيره بستم...
از توي اينه به چشمام خيره شدم...باز دوباره به ياد ماني افتادم..
سرمو تكون دادم و زير لب زمزمه كردم:نه...نبايد بذارم اون بيشتر از اين ذهن و فكرم رو به خودش مشغول
بكنه...نمي خوام خودم رو درگير ماني بكنم...خودم به اندازه ي كافي مشكلات تو زندگيم دارم ديگه نمي خوام
اونو هم بهش اضافه بكنم.
ولي نمي تونستم..اون ناخواسته وارد قلبم شده بود وبه هيچ وجه هم نمي تونستم از قلبم بيرونش كنم...اين دست من نبود..
با كلافگي از اتاقم اومدم بيرون..هوا تاريك شده بود.
بابا و مامان و عمه توي پذيرايي نشسته بودند و حرف مي زدند...
-سلام...
با صداي من ديگه حرفشون رو ادامه ندادند وبه من نگاه كردند.
روي لب همشون لبخند بود...من هم بالبخند رفتم وكنار مامان نشستم.سرمو گذاشتم روي شونه اش و اون هم با
مهربوني موهامو نوازش كرد...
صداي پدرم رو شنيدم كه گفت:پريناز تو اين مدت متوجه مورد مشكوكي نشدي؟!!
با غم نگاهش كردم...اخه چي بگم؟!تو اين مدت من متوجه تنها چيزي كه نشدم مورد غيرمشكوك بوده...اين
وسط همه يه جورايي مشكوك مي زنند...يكيش ماني...
با ياد ماني اه كشيدم و سرم رو انداختم پايين.
-چرا بابا...يه ماشين مشكي الان دوروزه كه منو تعقيب مي كنه...ولي هر دفعه شانس باهام يار بوده و يه
جوري از دستش فرار كردم.
نمي دونم چرا زبونم توي دهانم نمي چرخيد كه اسم ماني رو هم بيارم...
بابا چشماش رو ريز كرد و گفت:ادماي توشو هم ديدي؟!منظورم اينه كه مي توني بگي قيافه هاشون چه جوري
بود؟!مشخصاتشون رو مي توني بگي؟!
سرمو تكون دادم وگفتم:اره..اين يكي ماشين شيشه هاش دودي نبود..دو تا ادم گردن كلفت لنگه ي همونايي كه
توي تهران بودند...يكيشون موهاي صاف و پري داشت..اره..انگار همين
جوري بود درست تو خاطرم نيست...ولي اون يكي..اومممم..موهاش كوتا
رمان مسير عشق قسمت 4
وقتي خوب خنديد و اشكاش رو كه به خاطر خنده توي چشماش جمع شده بود رو پاك كرد با صداي خندوني
گفت:دخترم..اونا كه ادم ربا نبودند...!!!!
من و مامان هم زمان گفتيم:چييييييي؟؟؟؟؟!!!!!
بابا با لبخند سرشو تكون داد وگفت:اونا ادم ربا نيستند...من اونا رو براي محافظت از تو فرستادم دخترم.
-چي؟!يعني اون دوتا گردن كلفت محافظاي من هستند؟!
پس بگو چرا امروز چراغ مي زد تا ماني نگه داره...چون محافظم بودند نه...هه منو باش چقدر ترسيدم.اوه اوه
چه اكشن بازي هم در اورده بوديم.پس همه اش بيخودي بود؟!!
-بابا پس چرا زودتر به من نگفتيد؟
-دخترم ديروز زنگ زدم. ولي ظاهرا خطهاي تلفن قطع بود و تلفن تو هم خاموش بود..نگران شده بوديم..اين
شد كه ما اومديم اينجا تا برات بگم موضوع چيه.
-پس اين دو روز بيخودي نگران بودم؟!
بابا اروم سرشو تكون داد وبا لبخند مهربوني گفت:اره دخترم...با سرگرد همتي مشورت كردم واون گفت
مي تونم برات محافظ بذارم ..ولي به صورت نامحسوس ..كه اگر خدايي نكرده اون ادما پيداشون شد و خواستند اذيتت بكنند ما بتونيم بفهميم .چون با وجود محافظ خودشون رو نشون نميدن و يا اگر هم بدن اون موقع وضعيت بدتر ميشه.اين كار بهتر بود...
-بابا.. سرگرد همتي كيه؟!!من تا به حال اسمش رو نشنيدم.
خنديد وگفت:سرگرد همتي شوهر خواهر حميد ه...حميد بهم معرفيش كرد .توي تهران زندگي مي كنه و به
راحتي مي تونه بهمون كمك بكنه.
اااااا پس شوهر عمه ي عليرضا خان هستند!!...راستي انگار ديگه بابا ازش حرفي نمي زنه..خدايش تو اين
موقعيت فقط اونو كم دارم.
-بابا شما نمي خواي به من بگي اونا كي هستند؟!چرا مي خوان منو بدزدند؟!
بابا نيم نگاهي به من كرد وسرش رو انداخت پايين و گفت:چرا دخترم..ميگم ..فعلا كمي صبر كن..باشه؟در
ضمن اونا نمي خوان بدزدنت..اونا با من هم مشكل دارند..اونا هدفشون يه چيز ديگه است!!!!
كاملا گيج شده بودم...از حرفاي بابا چيزي سر در نمي اوردم.
يه دفعه ياد يه موضوعي افتادم...
-بابا دفعه ي اول ماشينشون يه ون مشكي بود ولي... امروز يه ماشين مدل بالا ي مشكي بود..به نظرتون اين
مشكوك نيست؟!!
بابا كمي فكر كرد و بعد رو به من گفت:چرا..اونايي كه من استخدام كردم همون ماشين مدل بالاست ولي.. اون
ون مشكي...نمي دونم..
نگاهم كرد وگفت:دخترم بيشتر مواظب خودت باش..به هر كسي اعتماد نكن...اينو بهم قول ميدي؟!
با اين حرف بابا يخ زدم..رنگم پريد..به هر كسي اعتماد نكنم؟!!!!
يعني..ماني هم...نه نه... اون اينجوري نيست...ماني ادم خوبيه..اينو قلبم بهم ميگه..اون نمي تونه..نه ..
سرمو تكون دادم وبه بابا چشم دوختم..منتظر به من نگاه مي كرد.
با صداي لرزوني گفتم:باشه بابا..قول ميدم.
ولي هنوز توي فكر بودم ..به ماني فكر مي كردم...كه با حرف بابا به خودم اومدم...
نگاه خاصي بهم كرد وگفت:راستي فردا شب خونه شون دعوتمون كرده...
هان؟كي؟!!!!
-كي بابا؟!!
-حميد رو ميگم ديگه...مگه بهت نگفتم ؟!توي يكي از شهرستان هاي اصفهان زندگي ميكنند...فردا ظهر
حركت مي كنيم و تا عصر هم مي رسيم.
گنگ نگاهش كردم وگفتم:نه..شما نگفته بودي...چند ساعت راهه؟!
كمي فكر كرد و گفت:يه 2 يا 3 ساعتي هست..زياد دور نيست..
-مگه شما دوستتون رو هم ديديد؟!
بابا به مامان نيم نگاهي انداخت وبا لبخند گفت:اره..ديروز خودش تنها اومد و با هم حرف زديم.البته قبلا باهاش
تلفني حرف زده بودم.من هم باهاش در اين مورد مشورت كردم كه اون هم شوهر خواهرش رو بهم معرفي
كرد وبا هم رفتيم پيش سرگرد همتي..و مابقيه ماجرا...راستي...
نگاهش كردم كه مرموز خنديد وگفت:فرداعليرضا هم هست..مي توني ببينيش و اونوقت بهتر تصميم بگيري.
اي واي خدا بابا كه هنوز دست بردار نيست...
خودم رو زدم به اون راه وگفتم:خب من براي شنبه يه امتحان مهم دارم..نمي تونم بيام..تازه حوصله ي مهموني
هم ندارم.
نگاه بابا ديگه خندون نبود .جدي نگاهم كرد وگفت:پريناز با من بحث نكن..امتحان شنبه ات رو هم بهانه
نكن..همين كه گفتم تو فردا با ما مياي..فهميدي؟تازه..خواهرم رو هم دعوت كرده..اون هم با ما مياد..
عمه با لبخند گفت:سينا جان من كجا پاشم بيام؟شما اصل كاري هستيد من واسه چي بيام؟
بابا به روش لبخند زد وگفت:نه خواهر..حميد گفت دوست داره كه تو هم باشي...
عمه ديگه چيزي نگفت.. ولي من گفتم:اخه بابا...من كه گفتم قصد ازدواج ندارم.اصلا من اين عليرضا رو
نمي شناسم كه بخوام...
سكوت كردم وسرم رو انداختم پايين...بغض بدي نشسته بود توي گلوم ونمي ذاشت درست حرف بزنم.
بابا حرف اخر رو زد وگفت:پريناز تو مي دوني كه من يه حرف رو چند بار تكرار نمي كنم..همين كه گفتم ما
فردا ظهر حركت مي كنيم ..پس اماده باش...تو بايد با عليرضا حرف بزني و...
نفسش رو با حرص فوت كرد بيرون وبا كلافگي از جاش بلند شد ورفت توي حياط...
من هم خودم رو انداختم توي بغل مامان و گريه كردم..
-اروم باش دخترم...چرا خودتو اذيت مي كني؟حالا تو عليرضا رو ببين شايد پسنديديش عزيزم...شايد همون
كسي بود كه تومي خواي..باشه عزيزم؟
نمي تونستم حرف بزنم...حتي سرمو هم تكون ندادم...
من عليرضا رو هيچ جوري نمي تونستم به عنوان همسرم قبول بكنم..چون..چون قلب من متعلق به يكي ديگه
بود...اره به خودم كه نمي تونستم دروغ بگم..
قلب من مال ماني..همون پسر سرد وخشك ومغروري كه منو شيفته ي خودش كرده...
غرورش رو دوست دارم..حتي اون اخم جذابي كه اكثر اوقات مهمون پيشوني و ابروهاشه رو دوست دارم...
اين قلب مال ماني... نه عليرضا..نمي تونم..
خدايا چكار كنم؟...يعني ماني هم منو دوست داره؟پس چرا اينكارا رو مي كنه؟
من ماني رو خوب نمي شناسم..حتي از اينكه ادرسمو مي دونست هم نسبت بهش شك دارم...
درسته بهش شك دارم ولي عشقم قوي تره ونمي ذاره به اين موضوع فكر كنم و درست تصميم بگيرم.
حرفاش ورفتارش همه جوره مشكوكه...ولي دست خودم نيست..مي خوامش..دوستش دارم...غرورش
زيباست و من عاشقشم...
بايد چكار كنم؟!!!!...نمي دونم..نمي دونم.
ادامه دارد...
-پريناز پس كجايي دخترم؟بيا ديگه بابات منتظره.
از توي اتاق داد زدم:اومدم مامان..يه كم ديگه صبر كنيد.
شال ابي ام رو روي سرم مرتب كردم و به خودم توي اينه نگاه كردم.
نارضايتي ازچشمام و صورتم كاملا معلوم بود.اصلا دوست نداشتم با عليرضا رو به رو بشم.
اي خدا چي ميشه الان كه داريم مي ريم اونجا اين عليرضا خان خونه نباشه؟!...
كيف ابي و سفيدم رو كه با مانتو و شالم ست بود رو برداشتم واز اتاق اومدم بيرون...
توي حياط..عمه ومامان حاضر و اماده ايستاده بودند و معلوم بود منتظر من هستند.
روي لباشون يه لبخند مهربون بود... ولي من حتي نمي تونستم يه پوزخند بزنم چه برسه به لبخند...
قرار بود با ماشين من بريم..بابا رانندگي مي كرد..مامان جلو نشست ومن وعمه هم روي صندلي عقب نشستيم...
توي مسير همه سكوت كرده بودند وفقط صداي اهنگي كه توي پخش مي خوند..فضاي ماشين رو پر كرده بود...
با شنيدنش ياد ماني افتادم...يعني الان داره چكار مي كنه؟!!!!...
لينك اهنگ اميدوارم ازش خوشتون بياد: http://dl10.tehranmusic157.com/t/Sal...%20Tanhayi.mp3
*تو هستي همه عشق من
تموم بود ونبود من
به ياد خاطره هامون
بيا و قلبم رو نشكن
بيا كه من توي تنهايي
ندارم امروز و فردايي
تا تو نيايي پيش من
نمي خوام ديگه دنيايي
ولم نكن توي تنهايي...ولم نكن توي تنهايي...*
اهنگش خيلي خوشگل بود..توي اون لحظه كاملا با احساس من مي خوند...خيلي دلم مي خواست الان تنها بودم و
مي تونستم به راحتي بزنم زير گريه...
دلم براش بي تابي مي كرد...ماني...با اوردن اسمش قلبم مي خواست از جاش كنده بشه...
*بيا كه بي تو دلم خونه
كم داره تو رو اين خونه
بيا كه خورده قسم قلبم
كه ديگه قدرتو مي دونه
تو رفتي وهمه احساسم
شكسته شد توي تنهايي
كجايي ببيني پشت سرم
مي زنن بي تو چه حرفايي
بيا كه غرور قلب من
شكسته شد توي تنهايي
تا تو نيايي پيش من
نمي خوام ديگه دنيايي
ولم نكن توي تنهايي...ولم نكن توي تنهايي...*
قطره اشكي رو كه مي خواست روي گونه ام بچكه و منو رسوا بكنه... سريع پاكش كردم وسرم رو چسبوندم به
شيشه ي پنجره ي ماشين...
با بغض به بيرون خيره شده بودم و توي دلم اسم ماني رو صدا مي زدم...
صداي بابا به گوشم خورد:ديگه رسيديم...
قلبم تند تند مي زد...دوست نداشتم عليرضا رو ببينم..اون نمي تونست جاي ماني رو توي قلبم بگيره.به هيچ
وجه..اصلا امكانش وجود نداشت.
-ااااا اين عليرضا نبود؟!!!!...پس كجا داره ميره؟!!!!
با صداي پر از تعجب بابا ناخداگاه سرم رو بلند كردم وبه پشت سرم نگاه كردم...يه ماشين مدل بالاي
مشكي..راننده اش رو نمي تونستم ببينم...فاصله اش هي دور ودورتر مي شد...
به بابا نگاه كردم كه ديدم از توي اينه به من خيره شده...
با بي تفاوتي تكيه دادم به پشتي... ولي در دل خدارو هزاران بار شكرمي كردم كه الان عليرضا خونه
نيست...چه زود دعام مستجاب شداااااا.
بابا جلوي يه در بزرگ كه رنگش قهوه اي سوخته بود نگه داشت...همزمان هر چهار تا در باز شد وهممون از
ماشين پياده شديم.
از بيرونش معلوم بود خونه ي بزرگيه...بابا به سمت در رفت وزنگ رو فشرد..ايفن تصويري بود .چند لحظه
بعد صداي يه مرد توي ايفن پيچيد:بفرماييد خواهش مي كنم...
در با صداي تيكي باز شد و ...رفتيم تو...
از ديدن حياط خونه...دهانم باز موند...وااااااااي خدا اينجا چقدر خوشگلههههه....!!!!!!!
حياط كه نه باغ بود..اصلا يه تيكه از بهشت بود كه روي زمين قرارش داده بودند...دور تا دور حياط درختاي
بلند و بيد مجنون بود ... گلهاي رنگارنگ وخيلي خوشگلي دور تادور باغ رو پوشش داده بود...
سرمو چرخوندم...يه استخر خيلي بزرگ گوشه ي حياط بود كه انگار اب توش نبود...
اوه اوه..من چقدر از بابا اينا عقب افتادم...دويدم سمتشون و وقتي بهشون رسيدم نفس نفس مي زدم...
مامان رو به من گفت:دختر چته؟چرا ميدوي؟!نكن زشته...
با اعتراض گفتم:ااااا مامان زشت چيه؟!مگه دويدن عيبه؟!
مامان با لبخند چشم غره رفت وگفت:بسه...يه امروز رو خانم وسنگين باش..باشه؟!
-وااااااا مامان مگه من روزاي ديگه خانم نبودم كه اينو ميگي؟!اصلا مگه اينا كين؟!..فوق فوقش ادمن ديگه
نه؟!!
مامان اروم زد رو دستشو گفت:اين حرفا چيه دختر؟!!!!خب معلومه كه ادمن...
ديگه رسيده بوديم به در وروديشون ونتونستم جواب مامانم رو بدم...
در باز شد ويه اقايي كه لباس خدمتكارا تنش بود...جلومون ظاهر شد...
-سلام خوش امديد ..لطفا از اين طرف خواهش مي كنم...
به به چه لفظ قلم...نوكراشون چه باحالن...
اون افتاده بود جلو ما هم پشت سرش ...تا اينكه يه زن ومرد شيك پوش وجذاب كه البته به سن مامان وبابام
بودند اومدند جلو ومرد اول با بابا دست داد وروبوسي كرد وبعد به ما خوش امد گفت.
اون خانم هم با ناز با هر سه تامون دست داد و روبوسي كرد..
ولي هوا رو مي بوسيد نه گونه ي مارو...اخه هوا هم بوسيدن داره؟!!!!..اهان لابد مي ترسه رژش پاك بشه...
بعد از اينكه هواي كنار گونه ام رو بوسيد سرشو برد عقب وبا لبخند خوشگلي به من خيره شد...من هم از شرم
سرمو انداختم پايين..خوب مي دونستم چرا داره اينجوري نگاهم مي كنه..نگاهش خريدارانه بود واين منو معذب
مي كرد...
دستشو گذاشت پشت كمرم ورو به هر سه تامون گفت:بفرماييد خواهش مي كنم..چرا اينجا ايستاديد..
بابا همراه دوستش كه همون اقا حميد بود ...مردونه دست انداخته بودند دور شونه ي هم و دوستانه
مي خنديدند..رفتند سمت پذيراييشون...
روي مبلاي خوشگل و گرون قيمتشون نشستيم و بابا با اقا حميد مشغول صحبت شد..
به اطرافم نگاه كردم..پر بود از دكوري ها ومجسمه هاي عتيقه و زيبا...تابلو هاي بي نظيري به ديوار زده بودند
كه چشم هر بيننده اي رو به خودش خيره مي كرد...
نه باباااااا خرپول بودند...
زبونم رو گاز گرفتم..وا پريناز اين چه طرز حرف زدنه؟
..خيلي خب بابا ببخشيد..همچين زيادي مايه دارن..خوب شد؟
اره اين بهتره...
خودم هم با خودم درگير بودما..
-بفرماييد خانم.
هان؟!!با من بود؟!!
به رو به روم نگاه كردم..يكي از خدمتكاراي خانم خم شده بود و ظرف ميوه روگرفته بود جلوم...
با لبخند تشكر كردم وچيزي برنداشتم...
ميوه مي خوام چه كار؟!...خدا كنه اين چند ساعت تموم بشه زودترپاشيم بريم...
چاي تعارف كردند برداشتم..اين يكي رو بايد مي خوردم چون گلوم حسابي خشك شده بود...
سميرا خانم با مامان و عمه گرم گفت و گو بود ومن هم داشتم مگس هاي فرضي رو مي پروندم...
با حرفي كه بابا زد گوشام تيز شد...
-حميد جان عليرضا خونه نيست؟!
يه دفعه سميرا خانم كه داشت با مامان حرف مي زد ساكت شد وبه شوهرش زل زد...از نگاهش نگراني
مي باريد...
اقا حميد لبخند ظاهري زد وگفت:نه..توي شركت براش يه كاري پيش اومد..مجبور شد سريع بره..
اخه بخشي از كارهاي شركت رو اون انجام ميده...البته عذرخواهي كرد و گفت اگر بتونه زود خودش رو
مي رسونه...
كاملا معلوم بود كه به زور داره حرف مي زنه واون لبخندش دلخوش كنكه...واقعي نيست.
بابا هم لبخند زد وگفت:باشه..حالا حالاها وقت بسياره..ايشاالله يه وقت ديگه قسمت باشه ببينيمش...
سنگينيه نگاهي رو روي خودم حس كردم و وقتي سرمو چرخوندم ديدم..سميرا خانم با افسوس به من خيره شده..
وااا اين ديگه چش بود؟!!چرا اينجوري نگام مي كنه؟!!
به روش لبخند زدم..اون هم لبخند غمگيني زد وسرشو برگردوند...اينا يه چيزيشون مي شدااااا.
راستي فاميليشون چيه؟!!!!..چرا تا به الان در موردش از بابا چيزي نپرسيدم؟!!!!..
خب معلومه چون برام مهم نبود كه بپرسم..اصلا به من چه فاميليشون چيه...هر چي مي خواد باشه!!!!!!!
باز حرفها از سر گرفته شد و باز اين وسط فقط من تك وتنها افتاده بودم يه گوشه...
البته خودم رو جوري نشون مي دادم كه انگار دارم به حرف مامان و سميرا خانم وعمه گوش مي دم ولي خدايش
اينجوري نبود...تموم ذهنم رو ماني به خودش اختصاص داده بود ويه كوچولو موچولو هم به عليرضا فكر
مي كردم كه چرا با اينكه مي دونسته ما ميايم باز هم رفته شركت؟!!!!چرا پدر ومادرش به زور در موردش حرف مي زنند؟
اي خدا حالا بايد بگم... اين عليرضا كيه؟!!!!!!!...به به ...كم بود جن و پري يكي هم از دريچه مي پريد...!!
ماني كم بود..اين يكي هم بهش اضافه شد...اينا چرا انقدر مشكوكن؟!!!!
ادامه دارد...
فصل هفتم
به زور براي شام نگهمون داشتند...ديگه حسابي كفري شده بودم..مگه قرار نبود دعوتشون فقط براي عصرونه
باشه؟
خدا خدا مي كردم يه دفعه سر و كله ي عليرضا پيدا نشه كه اون موقع ديگه راه فراري نداشتم...
سميرا خانم رو به من گفت:عزيزم مثل اينكه حوصله ات سر رفته..ببخش تو رو خدا ... برو تو حياط و
اطراف رو نگاه كن..اينجا كه حوصله ات سر ميره دخترم.
اي كه الهي خدا هر چي مي خواي دو دستي بهت بده...از اول همينو مي گفتي.مردم از بس مگس وپشه پر
دادم...
با لبخند گفتم:مرسي سميرا خانم...اشكالي نداره؟
اخم بامزه اي كرد وبا لبخند گفت:وااااا دختر اين حرفا چيه؟برو هر چقدر مي خواي اين اطراف رو ببين..كي
بهتر از تو عزيزم...تو رو خدا اينجا احساس غريبگي نكن..باشه؟
به خاطر مهربوني ومهمون نوازيش يه دونه از اون لبخند خوشگلايي كه روي گونه ام چال مي انداخت زدم
وتشكر كردم...
به مامان نگاه كردم ... با لبخند رضايت بخشي به من چشم دوخته بود.
از جام بلند شدم وبا يه ببخشيد رفتم توي حياط...
اول يه چند تا نفس عميق كشيدم...اخيش....چه هوايي...
چون نزديك بهار بود درختا شاداب بودند و كاملا معلوم بود با اينكه هنوز زمستونه اينجا نميذارند به درختاشون
بد بگذره وحسابي بهشون رسيده بودند.
رفتم سمت درختا وگل ها ...از هر گونه... از گل هاي رنگارنگ وزيبا توي باغچشون كاشته شده بود.
دستمو كشيدم روشون وبا نوك انگشتام گلبرگاي نرم ولطيفشون رو لمس كردم....خيلي زيبا بودند ..خيلي...
زير درخت بيدمجنون ميز وصندلي گذاشته بودند...با ذوق رفتم وروي يكي از صندلي ها نشستم..
واي خيلي با حال بود..شاخه هاي بيد بالاي سرت باشه وتو هم زيرش نشسته باشي و كلي هم لذت ببري...به به...
عين بچه ها ذوق مي كردم...يعني اگر هر كي هم جاي من بود واونجا رو مي ديد بدون شك همينجوري
ذوق مرگ مي شد...
دستمو زدم زير چونم و به اطرافم نگاه كردم...
چشمم افتاد به استخري كه گوشه ي حياط بود...ازروي صندلي بلند شدم ورفتم به طرفش و كنارش ايستادم...
عمقش خيلي بود وتوش اب بود...منتها نيم متر از لبه ي استخر از اب خالي بود ومن هم از اون دور خيال
مي كردم استخرخاليه...
از نزديك نقش و نگارهاي توش بيشتر معلوم بود...هوا نيمه تاريك بود و نمي شد خوب ديد ولي سايه ي مبهمي ازشون پيدا بود..
همه چيز اين خونه زيبا بود...رفتم ولبه ي استخر ايستادم و نشستم كنارش...
شالم كمي رفته بود عقب كه دستمو اوردم بالا تا درستش بكنم. وقتي درستش كردم و دستمو اوردم پايين قفل
دستبندم گير كرد به ريشه ي شالم و قفلش باز شد..
اومدم از ريشه جداش كنم ...هيچ جوري نمي شد...محكم كشيدمش كه دستبند از ريشه جدا شد ولي به خاطر
اينكه به شدت كشيده بودمش از دستم ول شد وافتاد لب استخر...
اي خدا چه گرفتاري شدمااااااااا...
اومدم برش دارم كه اي دل غافل....ليز خورد وافتاد تو استخر...
هول شدم ونيمخيز شدم به طرفش كه وسط راه بگيرمش.. كه خودم هم با سر افتادم تو اب....
اب سرد بود ومن هم كه غافلگير شده بودم نمي دونستم بايد چكار كنم...
از تاريكي وحشت داشتم و عمق استخر هم زياد بود وهي منو مي كشيد توي خودش...دست و پاهام از زور ترس
و وحشت يخ زده بود و از همه مهمتر اب استخر هم سرد بود واينا دست به دست هم داده بودند كه من نتونم عكس العملي از خودم نشون بدم..
اصلا انگار شنا كردن از يادم رفته بود...
با تمام توانم خودم رو به سمت بالا كشيدم وبراي يه لحظه سرم از اب اومد بيرون كه يه جيغ كشيدم وكمك
خواستم..ولي باز رفتم زير اب...نفس كم اورده بودم...
احساس خفگي مي كردم...
خدايا كمكم كن...دارم خفه ميشم...خداااااااااا...
از ترس نيمه بيهوش بودم....كه يه دفعه احساس كردم يكي دستشو حلقه كرد دور كمرم ومنو كشيد سمت
خودش...
اي خداجون شكرت...كمك رسوندي؟!!...خب قربونت برم زودتر مي رسوندي تا منم انقدر اب نوش جان
نمي كردم ديگه...!!
اون ناجي كه نمي دونستم كيه...منو كشيد تو بغلش وكشيدم بالا...هر دو همزمان سرامون رو از اب اورديم
بيرون..به شدت به سرفه افتادم...ولي هنوز نيمه بي هوش بودم وهيچ كاري نمي تونستم بكن جز يه كار...
اون هم اينكه خودم رو بسپرم دست ناجيم و بهش تكيه كنم....
متوجه شدم منو از استخر كشيد بيرون وخوابوند كنار استخر...
-اقا چي شده؟!!...يا جده ي سادات...
-ساكت باش عمو علي...بذار ببينم چكار مي تونم بكنم....خانم..خانم...صدامو مي شنويد..خانم..
چند بار محكم زد توي صورتم...من همه ي اينا رو متوجه مي شدم ولي تمام بدنم يخ زده بود ونمي تونستم از
خودم عكس العمل نشون بدم...فقط مي لرزيدم..
-عليرضا خان..اقا چكار كنم؟!!....دختر مردم نميره...يا ابوالفضل...
-عمو علي برو يه پتو از تو خونه بيار...زودباش...زود....
-چشم اقا...الان ميارم...يا خدا خودت كمكش كن...
باز زد تو صورتم و گفت:خانم...با شمام...چشماتون رو باز كنيد...صدامو مي شنويد؟!
صداتو مي شنوم..ولي نمي تونم جوابتو بدم....
به زور لبامو تكون دادم...ولي صدايي از توش بيرون نيومد...باز سعي كردم:س..رد...مه....
-چي؟!!...خب الان پتو مياره...سردته؟!!...مي توني حرف بزني؟!!
ديگه چيزي نگفتم...انگار انرژيمو از دست داده بودم...
اب زياد سرد نبود ...ولي اينو مي دونستم كه بيشتر سرماي بدنم به خاطر ترس و اضطرابه...
متوجه شدم كه دست انداخت دور بازوهام ومنو كشيد تو بغلش...
اين كيه؟!...يعني اين عليرضاست؟!!اره ديگه..اون مرده بهش گفت عليرضاخان...پس خودشه؟!!....صداش برام
اشناست...يعني كيه؟!!!!
با اينكه اون هم خيس شده بود ولي اغوشش گرم بود...سرمو گذاشت رو شونه هاش و كمرمو به خودش فشار داد...
-الان بهتري؟!..چرا انقدر مي لرزي؟!اروم باش....مي توني تكون بخوري؟!..د اخه يه چيزي بگو...نمردي كه....
ااااااا اينم كه بچه پررو بود.پ نه پ مي خواستي بميرم؟!!!!چقدر سوال مي پرسه...!!!!!!!
ولي صداش چقدر اشناست....يعني كيه؟!!ذهنم كار نمي كنه...
چشمام نيمه بازبود...
يه دفعه منو از اغوشش كشيد بيرون و خوابوند روي زمين...
چند لحظه بعد صداي همون مرد اومد:بفرما اقا...اين هم پتو...
- ممنون...بابا اينا هم ..چيزي فهميدند؟!
-نه اقا ...نخواستم نگرانشون كنم...
-خوبه...برو به زينت بگو يه ليوان شير گرم اماده بكنه...زودباش.
-چشم اقا...
حالا مي تونستم چشمامو بيشتر باز بكنم...گرماي پتو رو روي خودم حس كردم و بعد هم احساس كردم از روي
زمين كنده شدم...وباز همون اغوش گرم...
چشمامو بسته بودم..به زور بازشون كردم.
احساس بي حالي مي كردم..
تو بغلش بودم واون هم منو روي دستاش بلند كرده بود...
به زحمت كمي سرمو چرخوندم كه اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت منو نگاهمون در هم گره
خورد...چشمام كامل باز شد...اين...
ادامه دارد...
همين طور بهش زل زده بودم كه گفت:چيه؟!...شناختي؟!!
به خودم اومدم و با اخم رومو ازش برگردوندم.نه اينكه تحفه اي ..حالا انگار كي هست...هنوز همون حس بي حالي توي تنم
بود...
يه لحظه نگاه عسليش اومد جلوي چشمم...خدايش خوشگل بود...
خواستم دوباره نگاهش كنم.. ولي پيش خودم گفتم: ممكنه فكراي بد بكنه...همين جوري هم داره مسخره ام
مي كنه.
-مي توني راه بري؟!...بذارمت زمين؟!
اوهو حالا انگار داره كوه جابه جا مي كنه...
بهم برخورده بود با غيض گفتم:بله لطفا بذارينم زمين...خودم مي تونم راه برم..
ولي مي دونستم نمي تونم...لجباز بودم والان هم اون رگ لجاجتم بدجور زده بود بيرون...
منو اروم گذاشت روي زمين ...پاهام كمي مي لرزيد ولي نبايد جلوي اين بچه پولدار كم مياوردم...تمام توانم رو جمع كردم تو پاهام و ايستادم...هنوز دستم تو دستش بود...
محكم دستمو كشيدم كه با تعجب نگاهم كرد وابروهاشو انداخت بالا وگفت:چته؟!!...نخوردمت كه...!!!!
با اخم گفتم: من اينجوري راحت ترم...
دست به سينه ايستاد وبا لبخند گفت:بله...كاملا حق با شماست...ببخشيد باعث ناراحتيتون شدم...اب تني خوب بود؟!!!!
با نگاه گنگم زل زدم توي چشماش كه با شيطنت به من خيره شده بود.
وقتي نگاهم رو متوجه خودش ديد گفت:چرا اينجوري نگاهم مي كني؟!!مگه همين چند دقيقه پيش ابتني
نمي كردي؟!ببخشيد من فكر كردم داريد غرق مي شيد اين بود كه منم از جونم مايه گذاشتم و اومدم نجاتتون دادم...!!!!
با شيطنت ابروهاشو انداخت بالا واروم خنديد...
بچه پررو ... شيطونه ميگه همچين بزنش كه نفهمه از من خورده يا ازدرخت پشت سرشاااااااااا...
بدون اينكه لبخند بزنم جدي نگاهش كردم وگفتم:اگر قصدتون از بيان اينها اينه كه من از شما تشكر بكنم بايد بگم
اگر مي خواستم هم همچين كاري نمي كردم...
بلند خنديد وگفت:نه باباااااااااا روت هم كه خيلي زياده...خب اونوقت ميشه بگي دليلت چيه و چرا ازم تشكر
نمي كني؟
پوزخند زدم وگفتم:چون اين جمله روي زبونم نمي چرخه... اصلا دوست ندارم ...دليلش هم به خودم مربوط
ميشه.من همين جوري راحتم...شما هم اگه ناراحتي اون ديگه مشكل خودتونه...
-پس اصلا دوست نداري يه تشكر ساده از من بكني درسته؟!!
پتو رو محكم به دورم پيچيدم...حالم خيلي بهتر شده بود ولي به خاطر سرماي هوا هنوز مي لرزيدم...
با چشماي شيطنت اميز تو چشمام زل زد وگفت:مي دوني الان كه شبه وهوا هم سرد شده چقدر اب تني مزه ميده؟!!...دوست داري امتحان بكني؟!!
اين داشت چي مي گفت؟!!!!خل شده؟!!!!پسره ي پررو چه زودي هم احساس پسرخالگي بهش دست داده...
با حرص نگاهمو ازش گرفتم وبه سمت در ويلا رفتم كه يه لحظه احساس كردم روي هوام...
يه جيغ كشيدم...با ترس بهش نگاه كردم منو روي دستاش بلند كرده بود و داشت مي رفت سمت استخر...
جيغ زدم:داري چه غلطي مي كني؟ولم كن لعنتي...با توام.. ميگم ولم كن...
بلند خنديد و گفت:ولت كه مي كنم..ولي اينجا نه...تو اب استخر...
داد زدم:چييييييييي؟؟؟؟؟؟ تو غلط مي كني...منو بذار زمين..
با لبخند و جديت به روبه روش نگاه مي كرد:مثلا اگه نذارم مي خواي چكار بكني؟!!
از ترس و سرما به شدت مي لرزيدم...فكر كنم رنگم هم حسابي پريده بود...چراغ هاي باغ روشن بود.. ولي
نمي دونم چرا بابا ومامانم هنوز متوجه غيبت من نشدند؟ يعني انقدر سرشون گرم حرف زدنه كه منو به كل
فراموش كردند؟حالا من با اين ديوونه چكار بكنم؟!!!!!!!
با التماس گفتم:تورو خدا ولم كن...
زل زد بهم ...لبخندش كمي محو شد ويه لحظه حس پشيموني رو توي چشماش ديدم...مطمئن بودم از رنگ پريده
ام ترسيده...
ولي با خنده گفت:زود باش ازم تشكر كن تا ولت كنم.
تو دلم گفتم :عمرااااااااااا...
ولي از اونجايي كه الان موقعيتش نبود تا از اين كلمه استفاده بكنم سريع گفتم:باشه باشه..ازت ممنونم كه منو نجات دادي خوب شد؟حالا ولم كن...
لب استخر ايستاد وبهم نگاه كرد...نگاه من هم به استخر بود كه تو شب به حد زيادي خوف انگيز شده بود...
منو كمي از خودش جدا كرد كه جيغ من هم رفت هوا...
-ااااا چرا جيغ ميكشي؟گوشمو كر كردي...
-مي خواي چكار كني؟!!!!...
باز شيطون نگاهم كرد وگفت:هيچي...مگه تو از اب مي ترسي؟!!
نگاهش كردم وگفتم:معلومه كه نه...اون فقط يه اتفاق بود...دستبندم افتاد تو اب ...
-اهان..اونوقت تو هم پشت سرش شيرجه زدي تو اب اره؟...
مرموز نگاهم كرد وگفت:دلت نمي خواد بري بياريش؟!...انگار خيلي دوستش داشتي كه به خاطرش اونجوري
افتاده بودي تا اب...اره؟
-نه نه..اصلا ديگه نمي خوامش...ولم كن ديگه..من كه ازت هم تشكر كردم....
يه كم نگاهم كرد وبعد اروم منو گذاشت زمين..
همين كه پام به زمين رسيد...فرار كردم سمت در كه صداي خنده ي بلندش رو پشت سرم شنيدم...
صداي قدم هاش از پشت سرم مي اومد...
با اينكه از سرما مي لرزيدم ولي نمي خواستم گير اون ديوونه بيافتم...پسره ي احمق يه مثقال عقل وشعورهم
نداره...
از پشت دستمو كشيد كه باعث شد سر جام بايستادم...
-وايسا ببينم كجا در ميري؟...اينجوري پدر ومادرت كه سكته مي كنند...
دستمو با غيض كشيدم وگفتم:ولم كن بيشعور...خودم مي دونم بايد چكار بكنم.
دست به سينه ايستاد وبا لبخند كجي كه روي لباش بود نگاهم كرد.
-اوه ببخشيد...بفرماييد خواهش مي كنم.
زير لب يه احمق نثارش كردم و دويدم به سمت ويلا...
مطمئن بودم فردا حتما مريض ميشم...همين الانش هم تنم داغ بود...
اين ديگه كي بود...پسره ي پررو اصلا ادب نداشت...عليرضا اينه؟...اصلا فكر نمي كردم اخلاقش اينجوري
باشه.
وارد ويلا شدم واروم در رو بستم...صداي حرف زدنشون از توي پذيرايي مي اومد...
كمرم رو چسبوندم به در وچشمام رو بستم...
چند تا نفس عميق كشيدم تا اروم بشم.. نفس نفس مي زدم...چهره ي عليرضا جلوي چشمام بود...
چشماش عسلي بود وموهاش قهوه اي تيره و كوتاه بود...پوست سفيد وقد بلند وچهارشونه...ازش يه پسرجذاب ساخته بود.
فقط نمي دونم چرا صداش برام اشنا بود...يعني كجا ديدمش؟!...اصلا يادم نمي اومد...ولي مي دونستم يه جا
ديدمش وصداش برام خيلي اشناست...
جذاب بود ولي به پاي ماني من نمي رسيد...ماني من يه چيز ديگه بود...چشماي خاكستريش رو با دنيايي از
عسل اين مرتيكه عوض نمي كردم...
حالم كمي جا اومده بود...پتو رو به دور خودم محكم كردم و رفتم تو پذيرايي..با ورود من همه سكوت كردند..
با چشماي گرد شده از تعجب نگاهم مي كردند...مامان زودتر از بقيه به خودش اومد وگفت:وااااا پريناز چت شده؟دخترم چرا اينجوري شدي؟!!!!!!!
لبخند نصفه نيمه اي زدم وگفتم:چيزي نيست مامان...پام ليز خورد و افتادم توي استخر...
از جاش بلند شد واومد سمتم وبا نگراني گفت:واي خدا مرگم بده..دخترم چيزيت كه نشد؟!!
-نه مامان...م...
-نترسيد... چيزيشون نشده...!!!!
با صداي عليرضا همه ي نگاه ها به سمتش چرخيد ...از توي چشمهاي پدر ومادرش به خوبي نگراني معلوم
بود..ولي اخه چرا؟!!!!
عليرضا رو به مامان با تواضع سلام كرد ودر كمال ادب به سمت بابا رفت وباهاش دست داد وخوش امد گفت.
انقدر خوب وخوش برخورد مي كرد كه من همين طور هاج و واج وايساده بودم ونگاهش مي كردم...انگار نه
انگار كه اين همون بچه پرروي توي حياطه...
وقتي خوش وبشش تموم شد رو به خدمتكار گفت:زينت ..براي خانم شيرگرم اوردي؟!
خدمتكار كه يه زن ميان سال بود سريع جواب داد:همين الان ميارم اقا...
و رفت توي اشپزخونه...
سميرا خانم به طرفم اومد ودستمو گرفت وگفت:عزيزم بيا بريم بالا...لباساتو عوض كن ..اينجوري مريض ميشي
دخترم..
لبخند زدم وتشكر كردم...
بعد از اينكه لباسام رو عوض كردم اومدم پايين وبا خوردن شير گرمي كه همون خدمتكارشون...زينت...اورده
بود احساس كردم حالم بهتره..ولي تنم داغ بود...فكر كنم امشب شديدا تب بكنم...
نگاهم به عليرضا افتاد كه با چه جديت وژست خاصي روي مبل نشسته بود وبه حرفاي بابام گوش مي كرد
وباهاش وارد بحث شده بود...
اصلا انگار اوني كه توي حياط منو اونجوري اذيت مي كرد ايني كه الان روبه روم نشسته بود ونگاه جديش
متوجه حرفاي بابا وپدرش بود ...نبود.
جذاب بود ...ولي هيچ جوري به دل من نمي نشست..همه اش چهره ي ماني جلوي چشمام بود غرورش برام زيبا
بود.خيلي دوستش داشتم...اون عشقم بود..به غير از اون نمي تونستم به هيچ كس ديگه فكر بكنم.
بابا با اقا حميد حرف مي زد كه عليرضا سرشو چرخوند به سمت من و وقتي نگاه منو روي خودش ديد مرموز
خنديد و اروم ابروش رو انداخت بالا...كه من هم با اخم غليظي سرمو چرخوندم ...
نه باباااااا اين هنوز پررو بود..
منتها جلوي بزرگترا نشون نمي داد...اين ديگه كي بود؟!!!!
ادامه دارد...
سر ميز شام بوديم كه سنگيني نگاه عليرضا رو روي خودم حس كردم.
سرمو بلند كردم كه ديدم بي پروا زل زده به من...
وقتي نگاه منو روي خودش ديد.. با چشماش اطراف رو از نظر گذروند...همه مشغول غذا خوردن بودند
وكسي حواسش به ما نبود..
نگاهش رو به من دوخت و با شيطنت بهم چشمك زد...
چشمام از تعجب گرد شد...اين بشر چقدر پرروووو بود..به چه حقي به من چشمك زد؟!
با خشم ونفرت بهش زل زدم...با غيض قاشق رو توي دستم فشردم و زير لب يه بي شعور نثارش كردم...
ولي اون بي توجه مشغول غذا خوردن شد.
بعد از شام همه رفتيم توي پذيرايي كه عليرضا هم بي رودروايسي درست اومد روي مبل كنار من نشست.
پدر ومادرش از اين حركتش تعجب كرده بودند ...ولي پدر و مادرمن وعمه جون با رضايت لبخند بر لب
داشتند.
از كارهاي عليرضا حسابي حرصم گرفته بود...انگار يه ذره شرم وحيا توي هيكل اين ادم نمي شد پيدا
كرد...اين ديگه كي بود؟اي باباااااااا...
خيلي ريلكس پاي راستش رو انداخت روي پاي چپش و يه دستش رو گذاشت روي دسته ي مبل واون يكي
دستش رو هم گذاشت زير چونه اش وبه من نگاه كرد...
از جوي كه به وجود اومده بود معذب بودم..سرمو انداخته بودم پايين وبا انگشتام بازي مي كردم...
بعد از اينكه وارد ويلا شده بود لباساش رو عوض كرده بود...يه شلوار جين ابي تيره و يه بلوز يقه اسكي
مردونه ي سفيد كه خيلي به هيكلش مي اومد...
با لحن جدي كه مي شد رگه هايي از خنده هم توش ديد گفت:پريناز خانم...دستبندتون رو خيلي دوست داشتيد؟!
با بي خيالي شونه ام رو انداختم بالا وگفتم: دوستش كه داشتم...ولي مهم نيست..ديگه نمي تونم به دستش بيارم.
سكوت كرده بود.سرمو چرخوندم ديدم باز داره با شيطنت نگاهم مي كنه...
دستش رو اورد جلو...با تعجب نگاهش كردم...دستش مشت شده بود...جلوم نگه داشت و اروم بازش كرد.
زل زدم به دستش...اين...اين كه دستبند من بود...دست اين چكار مي كرد؟!!
با تعجب نگاهش كردم و گفتم:اين پيش شما چكار مي كنه؟مگه نيافتاد توي استخر؟!!
لبخند جذابي زد وگفت:بله..توي استخر افتاده بود.ولي من رفتم از تو اب درش اوردم!!!!!!!
از تعجب چشمام گرد شد.
-چي؟؟؟؟؟!! توي اين تاريكي رفتي دستبندم رو از تو اب اوردي؟اخه چطوري؟!
ابروشو انداخت بالا وگفت:خب ديگه...به من ميگن عليرضا خان ..نه برگ چغندر...امكاناتش كه باشه
..ميشه..كار نشد نداره خانم.
اومدم دستبند رو از توي دستش بردارم كه دستش رو مشت كرد وكشيد سمت خودش...
نگاهش كردم..نگاهش هنوز شيطون بود..
-اااا دستبند رو بديد..چرا اينجوري مي كنيد؟!
با بي تفاوتي روي مبل جابه جا شد وگفت:نچ...نميشه..
با تعجب گفتم:اخه چرا؟!...دستبند من به چه درد شما مي خوره؟!
-شايد به درد خورد..
تو چشمام نگاه كرد وگفت:دستبندتو مي خواي؟!
مشكوك نگاهش كردم كه از نگاهم خنديد و گفت:نترس...چرا اينجوري به من نگاه مي كني؟!
دستمو دراز كردم به سمتش و گفتم:لطفا دستبند رو بديد...به اطراف اشاره كردم وگفتم:پيش بزرگترا زشته...اين
كارا يعني چي؟!
با شيطنت به دستم زل زد وگفت:چه دستاي خوشگلي داري...ولي من دستبندت رو بهت نمي دم...نگران
بزرگترا هم نباش.
با بهت نگاهش كردم...صداش تو گوشم پيچيد...(چه دستاي خوشگلي داري) اي خدا ماني هم درست همين جمله
رو بهم گفته بود...صداي اين هم برام خيلي اشناست...
دستم خود به خود افتاد رو پاهام...هنوز بهت زده بودم...
دستش رو جلوي صورتم تكون داد وگفت:پريناز...هنوز تو باغي؟!!
ناخداگاه گفتم:ماني...تو...تو..!!!!!!!
چشماش گرد شد وبا تعجب گفت:چي؟!ماني كيه؟!...اصلا معلوم هست چي داري ميگي؟!!
به خودم اومدم...اخمام رفت تو هم...من چم شده بود؟!اي خدا چرا اسم ماني رو پيش اين اوردم؟!
صداش ديگه شوخ نبود...جدي بود ولحن سردي هم داشت:پريناز...حالت خوبه؟!!
باز بهت زده نگاهش كردم...چرا يه دفعه لحنش عوض شد؟!اين كه داشت دلقك بازي در مياورد پس چي شد؟!
نگاهش به بابا اينا بود وديگه نگاهم نمي كرد...يه اخم اشنا هم روي پيشونيش بود...
به نيم رخش نگاه كردم...جذاب بود ولي جذابيتش در من اثري نداشت...عشق من فقط ماني بود...همون پسر
چشم خاكستري...نه اين پسر چشم عسلي كه كنارم نشسته بود.
عليرضا ديگه تا اخر شب با هام حرف نزد وموقع رفتنمون هم با لحن خشك ورسمي باهام خداحافظي كرد...
توي ماشين بوديم و بابا رانندگي مي كرد...ولي حواس من اونجا نبود...
افكارم پريشون شده بود...به رفتار ماني فكر مي كردم كه برام قابل درك نبود...به رفتار امشب عليرضا فكر
مي كردم كه در عرض 1 دقيقه 180 درجه رفتارش و