رمان نوش ناز قسمت 9
قسمت سي و دوم
خاله سورن ايران نيست به خاطر همينم پسر خالش مستقيما تشريف آوردن خونه خالشون كه مادر سورن باشه... الانم داريم ميريم خونه ما سورن يه تعارف الكي زد اما كسري خيلي سريع گفت ممنون باشه ميرم وسيله هام و جمع كنم...
...
...
دارم در و باز مي كنم سورن و كسري هنوز پايينن نيومدن الان به اين نتيجه رسيدم كه اگه اين آقا بياد اينجا من و سورن چطور از هم جدا بخوابيم هم واسه خودش سوال ميشه هم ممكنه به مادر شوهرم بگه...اوف سورن خدا بگم چه كارت نكنه پسره ي آفتابه پيتيه كم عقل...( بي ادب شديا نوشناز خانوم)
اونا هم اومدن بالا به كسري اتاق نشون دادم كه لباسش رو عوض كنه يكي از اتاقا رو آماده كردم براش كسري كه رفت تو اتاق رفتم پيش سورن كه تو آشپزخونه داشت آب ميخورد...
من: شما مهمون دعوت كردين نره به مامانتون بگه ما جدا مي خوابيم؟
سورن: منظور؟
من: منظور نداره كه مي گم كسي نفهمه؟
سورن: يه كلام بگو مي خوام پيش تو بخوابم ديگه چرا لقمه مي چرخوني...
من: من حاضرم پيش پسر خاله دوست داشتنيت بخوابم اما تو... يكم نگاش كردم... اما تو اصلا...( خودمم نفهميدم چه طور اين حرف از دهنم درومد اما ميدونم حرف درستي نزدم) آنچنان زد تو گوشم كه نزديك بود بيفتم خودش دستم و گرفت بعدم ليوان و زد زمين خورد كرد...
كسري اومد بيرون و گفت: وات هپن؟(چي شد)
من: هيچي ليوان شكست... سورن جان مواظب باش نره تو پات(تو ذهنم: چون مي خوام اين تيكه شيشه ها رو بكنمش تو قلبت)
سورن: نه عزيزم تو دستت و بده من.. رو فرشيت و چرا نپوشيدي؟ من چيزي پامه...
بعدم با يه حركت من اومدم رو دوتا دستاش كسرا هم كه انگار داشت فيلم سينمايي تماشا ميكرد يه لبخند گل و گشادي هم زده بود كه نگو... انگار بردنش استاديوم تيتابا!!!
من:سورن بزارتم زمين ...
سورن: نه خوشگلم تا اتاق خواب ميبرمت...
بعدم رو به كسري گفت: كسري جان خونه خودته خوش اومدي اون اتاق واسه خودته هرچي خواستي مي توني بر داري مزاحمت نميشيم خسته اي برو بخواب... گود نايت(شب بخير)
كسري: هَو نايس نايت( شب خوبي داشته باشيد)
من و بزار پايين...
در اتاق و با پاش بست و من و گذاشت پايين...
سورن: بيا اينم از پايين...
بعدم كتش و در آؤرد و در همون حال گفت:
سورن: اين چند شب تو اين اتاق خواب مي خوابيم تا ببينيم كي ميره...
من: ناخونام و فشار دادم تو بازوهاش و گفتم: اين سيلي براي چي بود فكر نكن حرف نزدم يادم رفته ها خيلي دستت هرز ميره هواست و جمع كن اگه نمي توني من جمعش كنم...
سورن گفت: ولي من يادم رفته بود و بعد موهام و از پشت گرفت كشيد كه سرم اومد بالا و بعد با دستاش اون بازوم و گرفت و صورتش و آورد نزديك صورتم فاصله لبام با لباش يه سانت بود
سورن: با حرف زشتي كه زدي حقت بيشتر از اين بود خانمي...
وبعدم لباشو گذاشت رو لبام باهاش پيش نرفتم ولي مانعش مشدم چشام خود به خود بسته شد بعد از حدودا فكر كنم دو ديقيه جلو جلو امد كه باعث شد من برم عقب و بچسبم به ديوار و سورنم بچسبه به من از لبام لباشو كشيد و برد كنار گوشم نفساش و آروم ميداد تو گوشم كه باعث ميشد بيشتر وسوسه بشم و حس خواستنم بيشتر شه... اما گفتم:
من: سورن بسه...ولي كو گوش شنوا جون سورن كم كم تا پايين گردنم پيش رفت حالا هم نفساي من تند شده بود هم سورن... بايد يه كاري مي كردم... شونش و گرفتم كه كشيده شد به سمت بالا فكر كنم فكرد منظورم لب چون دوباره يه لب طولاني نصيبم شد اما بعد كه اوم دوباره پيش بره گفتم:
من: من هنوزم نمي خوام... پس لطفا ادامه نده...
با چشماي خمار و نيمه بازش نگام كرد و بعد گفت:
سورن: خواهش...
من:نه، تو هنوزم من و واسه خودم نمي خواي
سورن : لعنتي... و بعدم كتش و ورداشت و رفت...
بعدم من با يكم استرس و تشويش و ناراحتي شايدم دلشكستگي خوابم برد...
ادامه دارد...
قسمت سي و سوم
سلام صبح بخير...
كسري: سلام صبح شما بخير... خواب اينجا چه جبگري داشتا نفهميدم كي صبح شد...
من:منظورت مزه نيست.؟ مي خواستي بگي چه مزه اي داشت؟
كسري: آره آره همون...
بيا صبحونه بخور...
كسري: مرسي مرسي زخمت كشيدي... واي چه رنگا رنگ...
من: خيلي سادست...
كسري: ساده اما زيبا...
من: مرسي...
كسري: سورن كي رفت؟
من: صبح خيلي زود...
كسري: پس فعلا نمياد بعد از صبحونه بريم جاهاي ديدني رو بهم نشون بدي؟ ميشه از طبيعت و فضاي سبز شروع كنيم؟
من: آره حتما چرا كه نه... خوشحال ميشم هم راهنمات ميشم هم خودمم يه حال و هوايي عوض مي كنم...
*************************
كسري: oh my God، vow ( وااوووو، اُ خداي من) it`s so beautiful) اين خيلي قشنگه...)
من: فكر كنم هيجان زده شديا پسر پارسي حرف بزن تا پارسيت روون شه...
كسري: او ساري (متاسفم) ... نوشيناز اينجا خيلي خيلي حوشكله... اسمش چي هست؟
من: باغ بهشت... اينجا مخصوص مراسم و اينطور چيزاست اما خوب دختر صاحب اينجا دوست منه و ازش خواستم بتونيم يه بازديد يه ساعته داشته باشيم... باباشم وقتي فهميد كه مي خوام به يه ايراني كه از اونور اومده نشون بدم با كمال ميل قبول كرد حالا كه همه جا رو ديدي بيا بريم بشينيم گفتم نسكافه بيارن بخوريم بريم بوستان نبوت و نشونت بدم...
كسري: باشه باش يكم ديگه كنار اين درياچه بمونيم خيلي حوشكله نوشيناز...
من: كسري جان من نوشيناز نستم نوشناز... نوش and after that ناز... جيج يو آندرستند؟ ( فهميدي؟)
كسري: اُ يه... تكرارش مي كنم بشه نوشناز... دري كفتم:؟
من: يه...
اومدم بهش پارسي ياد بدم خودمم قاطي كردم آخه گناه داره قدرت درك واسش سخته... تا اونجايي كه بتونم پارسي ميحرفم اما بايد يه جور حرف بزنم كه بتونه درك كنه... كم كم همه حرفام رو پارسي مي كنمش...
شانس آورديم كسري ديشب ماشين باباي سورن و آورد والا آلان بايد با تاكسي ميرفتيم...
خودم رانندگي مي كردم يهو يه ماشين كه توش پر از پسر بود اومد كنارمون...
ماشين پر از: واييي چه خانمي... آقاتونم آقاست
يكي ديگشون گفت : بچه ها آقاشون تو باغ ما نيست... خانمي هيف تو چه گاگولي گيرته...
دستي رو كشيدم لاستيكا يه جيغي زد و
ازش.ن سرعت گرفتيم...
كسري: what they say? ( اونا چي ميگفتن؟)
من: كسري جان پارسي حرف بزن... هيچي علاف و مزاحم بودن..
كسري: آها...
رفتيم، نبردمش نبوت آخه ديگه دم دماي غروب بود مستقيم رفتيم پاي كوه...
كسري: واي چقدر قشنگ اون سبزه رو نگاه پاي كوه يه باهالي... چي هست اون؟
من: منظظورت اينه كه چه باحاله؟ اون يه خونست كه طوري با چراغ تزئين شده تو نور شب به شكل اسم زهرا كه از اسم هاي حضرت فاطمه هست نمايش داده ميشه... مي دوني كه؟
كسري: آره آره اونجا بودم اما كلي كتاب به زبوت اصلي راجع به ايران دينمون اسلام و خيلي خيلي چيز هاي ديگگه خوندم... راستي فكرش مي كردم كه ديكه كسي نمي گه پارسي اما از لحني تون فهمدم كه هنوزم خيلي ها رو تمدنشون جدي هستن و فراموششين نشده چي هستين...
من: با اينكه تو فعلا مشكل داري اما بازم با اينكه اينجا بزرگ نشدي بايد بايت همين يكمي هم كه بلدي بهت تبريك بگم و ازينكه راجع بع ايزان خوندي خوشحالم... آره من خيلي متعصبم و اصلا نمي تونم بگم كسي به دينم و تمدنم و تاريخ كشورم توهين كنه...
كسري: من هخامنشيان يعني همون پارس ها رو كامل خوندم...
من: مطالعه من راجع بهشون زياد بوده... من عاشق اين قسمت تاريخم، كوروش بزرك و داريوش كساني كه نام ايران و زنده نگه داشتن و باعث شدن الان من و شما به داشتن اين تاريخ و ايراني بودنمون افتخار كنيم...
كسري: عاليه پس من خيلي چيزا مي تونم ازت ياد بگيرم...
من: آره حتما باعث افتخاره... خوب بيا بريم آش بخوريم اينجا آش خيلي مزه ميده بعدم لواشك و آلوچه ...
كسري: ok خوبه بريم...
*****************************************
وقتي رسيديم پايين ماشين و پارك كردم رفتيم داخل ماشين سورن بود پس يعني اومده اوخي بميرم حتما حوصلش سر رفته بچم :)
رفتيم بالا... سورن حموم بود لباسامون و در آورديم چايي ريختم داشتيم چايي ميخورديم...
كسري: مي تونم چهرت و بيارم رو كاغذ؟
من: جدا مي توني...؟
كسري: صبر كن...
رفت و يه تخته شاسي با برگه A4 آورد و با يه مداد نشست رو به رو يكم نگام كرد و پا شد اومد سمتم صورتمو گرفت بيان دو تا دستاش و داشت بهم مي گفت كه چه ور وايسم خم شده بود روم... صورتامون نزديك هم بود نفسامون به هم ميخورد...
يهو صداي سورن و شنيدم...
سورن: سلام خوش گذشت؟
من نمي دونم چرا يهو ترشيدم و پا شدم وايسادم و كسري هم مثل خطا كارا نگاه مي كرد...
سورن: ببخشيد مزاحم شدم.؟
من: نه كسري داشت صورتم و تنظيم مي كرد كه بيارش رو كاغذ... همين... باشه من كي چيزي نگفتم نقاشيتو بكش كسري جان؟ خوبي؟ كجا رفته بودين:؟
كسري: رفته بوديم دَدَر دودور حيلي حوش گذشت حيلي
اي بميري شبنم تقصير شبنمه زنگ زد صداشو گذاشتم رو آيفون موقع رانندگي بودم آخه بعد اونم سربه سرم گذاشت اينم هر چي اون گفت و ضبط كرد ازم پرسيد ددر دودور يعني چي ؟ منم گفتم گردش حالا صاف اومد گذاشت كف دست اين سورن ديوونه...
سورن به من نگاه كرد...
سورن: ددر دودور خوش گذشت خانمي؟
من : اره جات خالي...
سورن: شام از بيرون ميگيرم نمي خواد چيزي درست كني...
كسري: نه نه ما خورديم...
واييييييي خدا سورن الان مياد از وسط نصفم مي كنه حالا خوبه گفتم به سورن نگو دلش نخواد...
كسري: اي واييي نوشيناز گفته بود نگما يادم رفت...
سورن يه چشم غره بهم رفت بعدم گفت شب بخير و رفت تو اتاق... يكم نشستم پيش كسري...
من: كسري جان من ميرم بخوابم تو هم اگه چيزي خواستي صدام كن تعارفم نكن خونه خودته..
كسري: باش ... ممنون... شب بحير حانومي...
برگشتم با تعجب نگاش كردم...
كسري: سورن الان بهم ياد داد ديگه...
خنديدنم و رفتم تو اتاق... سورن دراز كشيده بود دستشم رو چشماش بود نميشد فهميد خواب يا بيدار آخ كه چقدر دوسش دارم... ببخشيد لج كردم عزيزم ، بوس بوس اونم از نوع آبدارش اونم از لباي نازت...(اي بي حيا) لباس برداشتم رفتم حموم يه دوش گرفتم اومدم بيرون و يه كم با فاصله از سورن دراز كشدم برگشتم سمتش هنوز دستش رو چشماش بود آروم نفس مي كشد پس يعني خوابه اين يكي دستش كه سمت من بود دراز بود سرم و گذاشتم رو دستشو آروم آروم رفتم تا اينكه سرم رسيد كنهر سينش آخر دستش... دستمم گذاشتم رو سينش و بعدم يكم خودم و دراز كزدم يه بوس از كنار لبش كردم... اومدم برگزدم كه سورن دستشو ورداشت...
سورن: كجا خانومم... قربونت برم... الهي فدات شم... نمي گي تنها با يكي ميري بيرون دلم ميسوزه دلم آب ميشه..؟ من به تو اعتماد دارم از برگ گلم پاكتري اما دوست داشتم منم ميومدم پس كاش بهم مي گفتي...
اوخي نازي چه مهربون... هنگ كرده بودم نمي دونستم چي بگم... هول شده بودم... قلبم تند ميزد خجالت همه چي با هم بود...
من: ببخشيد گفتم شايد نياي... بابت اينكارمم متاسفم اومدم بلند شم كه دستم و گرفت و كشيدم كه افتادم تو بغلش نوشنازم بسه ديگه بيا امشب پيشم باشي خو؟ باشه...
من: نه نميشه...
سورن: ببين الان فهميدم خودتم مي خواي... پس نزار از در خشونت وارد شم بيا خانومي...
بعد م لباشو گذاشت رو لبام و كم كم لباسم و كه يه پيراهن كوتاه بود دكمه هاشو باز كرد... واي خدا فهميد منم دوسش دارم و مي خوامش...يعني فهميد؟
من: خدايا چه كار كنم... بايد همه چي و بهش بگم آره بهش مي گم بهترين كاره والا اگه كار كنه فكر مي كنه گولش زدم...
ادامه دارد....