رمان نوش ناز قسمت 11
قسمت سي و ششم
سورن اومد نزديكم چه غلتي كردي...
من: سكوت...
سورن موهام و پيچيد تو دستش يكم كشيد با توام؟ كجايي ؟ تو عالم هپروت؟ چه غلتي كردي؟ اتاق چرا اينجوري شده؟ چشمات چرا مثل آدماي نعشست؟ ها ؟
من: سكوت و گريه...
ديد گريه مي كنم نرم شد...
سورن: چه خبره نوشنازم؟ قيافت چرا اينجوريه؟ زير چشمات چرا سياهه؟ اتاق چرا پر از دوده....
با يه دستش يه بازوم و گرفت تكونم داد...
سورن: با توام كجايي؟ چرا انقدر يخي؟ چي كار كردي با خودت/؟
يه نگا به زمين انداخت،
سورن: تموم سيگاراي اين باكس و كشيدي؟ چرا آخه نوشناز؟ چته؟ د حرف بزن ... نوشناز خوبي؟ داري نگرانم مي كنيا...
بعدم رفت از اتاق بيرون و چند ثانيه بعد با ليوان آب اومد تو اتاق به زور داد بخورم بعدم دستم و گرفت نشوندم رو تخت...
سورن: نوشناز نمي خواي حرف بزني؟
من: سورن من... سورن من نمي تونم زنت باشم اون كسي كه مي خواي باشم...
سورن: واااي خداي من...
بعدم سرش و گرفت بين دستاش...
سورن: يعني تموم اين كارا براي اينه كه تو نگران رابطه با مني؟ آره من و نگاه كن نوشناز، آره/؟
سرم و چرخوندسمت خودش
سورن: خانمم برا چي خودت و اذيت مي كني باور كن برا من خودتي كه مهمي نمي گم كنارم خوابيدنت مهم نيست چرا خيلي مهمه اما هر وقت كه با جون و دل بخواي هر وقت كه از شنيدنش اين بلا رو به روز خودت نياري...
من: مي خوام دليلش و بهت بگم به شرطي كه منطقي باشي... انتظار هيچي ازت ندارم... حتي مي توني طلاقم بدي بهت حق ميدم...
سورن: ششششش.... خانمم حرف نباشه دليلش هر چي كه هست من قبولت دارم حرف طلاق و نزن كه بي تو ميميرم... حالا هم حرفات و ميشنوم شايد با رفتن پيش يه روانپزشك خوب شي شايد دليل ترست يه خاطره بد باشه... اما قبل از شنيدن حرفات برو حموم كه تو رو پژمرده مي بينم از دنيا سير ميشم پاشو خانمي تا تو بياي منم اين دسته گلت و پاك كنم فقط نوشناز بار ديگه ببينم سيگار كشيدي شتمتا...
من: سورن بزار اول حرف بزنم بعد ميرم حموم خوب من دليلم خاطره بد نيست بزار بگم خودم و از عذاب وجدان راحت كنم...
سورن: دِ نَ دِ، اول حموم... همين كه گفتم...
با يه حالت كلافه بلند شدم و رفتم سمت حموم... يه كم خوابيدم تو وان كه پر از آب داغش كرده بودم و يكم گريه كردم... ديشب اصلا نخوابيدم الان خوابم ميومد اما استرس بهم اجازه نمي داد حتي پلك بزنم چه برسه كه چشمام و رو هم بزارم... خدايا كمكم كن بهم همت بده كه بتونم بگم...پاشدم همينجور لخت بدون اينكه خودم و خشك كنم رفتم بيرون سورن رو تخت بود و سرش بين دستاش بود با صداي در حموم سرش و بلند كرد و به من نگاه كرد... يكم با تعجب نگام كرد كم كم تعجبش تبديل شد به اخم و بلند شد اومد سمتم و رفت كمد حولم و آورد پيچيد دورم...
سورن: اين چه كاريه نمي گي سرما مي خوري؟ با تواما؟ چرا ساكت شدي انقدر؟
بعدم يكم موهام و خشك كرد و رفت از تو كمدم لباس برام آورد...
من: مرسي خودم مي پوشم... ممنون گلم...
سورن: آخيش فكر كردم... موش زبونت و خورده و خانمم ديگه زبون نداره... بپوش تا سرما نخوردي...
من: سورن تو خيلي مهربوني بعدم شروع كردم لباسي كه سورن آورده بود و پوشيدن يه دامن كوتاه مشكي بود همون كه مامانم برام خريده بود با يه نيم تنه قرمز... شورت و سوتينم كه نبود منم حوصله نداشتم برم بپوشم...
كل اتاق تميز شده بود حتي اسپري نسيم دريا هم زده بود بوش و دوست دارم آرامش دهندست...
موهام و شونه كردم به دستام كرم زدم و يكم عطر به خودم زدم تو تمام مدت سورن داشت با لبخند به من نگاه مي كرد و من به اين فكر مي كردم كه از كجا شروع كنم...
رفتم نشستم رو تخت سورنم اومد چسبيد بهم و دستم و گرفت تو دستاش...
سورن: حالا حرف بزن خانومم... حالا بنده سر تا پا گوش نوكرتم هستم... بعدشم بخواب كه مي دونم تا صبح نخوابيدي... اصلا مي خواي بخواب بعدا بگو چي شده...
من: نه سورن بزار بگم راحت شم...
سورن:بگو ناز گلم...
من: سورن من، من متاسفم كه تا حالا چيزي بهت نگفتم... يعني چون مي دونستم دوسم نداري حرفي نزدم اما حالا مي دونم هم من تو رو دوست دارم هم تو منو... اميدوارم من و ببخشي اما منتظر هر عكس العملي هم هستم فقط درست فكر كن سورن...
سورن: نوشناز نگاه به خونسرديم نكن باور كن من داره من و مي خوره، دارم ديوونه ميشم مقدمه چيني و بزار كنار اصل مطلب و بگو كه فرع دوغه...
من: باشه باشه.... واي دارم ميميرم از استرس...
سورن، سورن من من قبلا رابطه...
فشار دستش رو دستم زياد شد...
من: من قبلا رابطه داشتم( خيلي تند گفتم بعدم يه نفس راحت كشيدم)
اما اما سورن باور كن خودم نمي خواستم...
سرش پايين بود نمي تونستم چهرشو ببينم اما خيلي خيلي خيلي محكم دستم و داشت فشار ميداد احساس مي كردم تموم استخونام خورد شدن...
من: دستم و ول كن سورن... سورن با توام حواست كجاست سورن؟
دستم و ول كرد اما چنان كشيده اي زد تو صورتم كه پرت شدم رو تخت...
سورن: كه تو دختر معصمومي هستي ها؟ حاج آقا صالحي كجايي ببيني كه عروست نقش بازي مي كره همتونو قاق گير آورده بود... خوب مارمولكي هستي گفتي طرفم خره يه مدت ساز مخالف بزنم بعد عاشقش كنم خرم و كه سوار شدم خودم و بزنم به موش مردگي و يه نقشي مثل نقش ديشبت بازي كنم كه آره من بي گناهم؟ آره
سورن با داد: آره؟
از دادش ترسيدم... نه به خدا به خدا اينجوري نيست...
اومد نزديكم مو هام و گرفت كشيد طوري كه كشيده شدم رو تخت و سرم از اونور اومد اينور تخت...
سورن: پس چه جوريه ها؟ مي گم چرا انقدر مهربون شده خانم دست و دلباز شده آغوشش و به روم باز مي كنه؟ نگو خانم نقشه داره هرشب و هر روز من و تشنه تر از روز قبل كنه تا وقتي گفت هرزه ام و خرابم من بگم اشكال نداره خانمي من دستمالي شده اين و اونم قبول دارم... آره؟
بعد با دو تا دستش محكم زد تو سرم...
سورن: خاك تو سرت نوشناز... هيف، هيف اين زندگي ، هيف من واسه تو... هيف اون پدر و مادر با آبرويي كه داري... چقدر ساده بودن اونا... يا نه شايدم اونا مي دونن چكاره اي و قالبت كردن به من آره؟ من و بگو كه ميگشتم تو خودم دنبال ايراد كه چرا نوشنازم ازم دوري مي كنه نگو نوشناز خودش مشكل... هرزه بودي... شغلت اينه/ شما كه پولدار بوديد؟ ها؟
ديگه داشت زياده روي مي كرد خدا تو كه مي دوني من نمي خواستم اينجوري شه... پس كجايي كمكم كن...
من: ولم كن نامرد... اجازه نميدم هر چي مي خواي بگي من هرزه نيستم... هرزه تويي توي كه هر روز با يه نفر بودي تويي كه هرز ميپري يه روز با سفيد يه روز با سبزه يه روز با چاق يه روزش با مانكن فكر كردي نمي دونم آمارش با عكساش ميرسه دستم( عكسايي كه شبنم گرفته بود و گفتم) تو حتي نزاشتي من حرفم تموم شه... گذاشتي؟ آره واقعا كه احمقي... خيلي توهين كردي نميبخشمت برا توهينات و قضاوت عجولانت نمي بخشمت...
سورن: اوه اوه ببين كي كيو نميبخشه؟
اومد جلو دستم و گرفت پيچوند
سورن: مگه تو حق بخشيدن و نبخشيدنم داري...؟ تو الان حق زنده موندنتم با منه مي دوني چيه دلم مي خواد بكشمت آره تو لكه ننگي بايد بميري
بعد دستشو انداخت دور گردنم كه خفم كنه مقاومت نمي كردم فقط نگاش مي كردم و گريه مي كردم يه لبخندم رو لبام بود يه لبخند تلخ يا شايدم لبخند رضايت واسه رفتن از اين دنيا... تو چشماش نگاه مي كردم... كم كم چشمام داشت بسه ميشد فكر كنم ثانيه هاي آخر بود كه دستاش شل شد و بعدم دستاشو ول كرد افتادم رو زمين بيهوش نبودم اما حال باز كردن چشمام و نداشتم با پاش ميزد تو پهلوم(آروم ميزد)
سورن: بلند شو مظلوميتت ديگه واسم رنگي نداره د مگه با تو نيستم مي گم بلند شو اينكارات همش دروغه باورت ندارم...
بعدم رفت از اتاق بيرون با يه پارچ آب برگشت مي دونستم مي خواد رو من بريزه اما توان حركت نداشتم قدرت اينكه بگم نمي تونم و نداشتم...
ادامه دارد...
قسمت سي و هفتم
من: با صداي ضعيف گفتم. آآآه يخ كردم نامرد آب يخ بود...
سورن دستم و گرفت و كشيد بلندم كرد...
سورن: چرا؟ چرا اينكار و كردي؟ چرا از اول بهم نگفتي ها؟ آها حتما مي خواستي يه اسمي تو شناسنامت باشه كه بعدا كه ازم طلاق گرفتي بگب آره اگه دختر نيستم شوهر داشتم آره؟ واي من چقدر خر بودم... خيلي پستي...
يه دونه ديگه زد تو گوشم واقعا حال هيچ كاري نداشتم سست شده بودم...
من: با صداي آرومي گفتم.: من نمي خواستم اينجوري شه تقصير من نبود... باور كن نمي خواستم به زور باهام اينكا رو كردن...
سورن: و واي واي عر عر...
با كف دست محكم زد رو پيشونيم...
سورن:ببين ديگه خرت نميشم...
و بعدم رفت بيرون از اتاق منم كه ناي نشستن نداشتم خوابيدم رو تخت...
يه تقه محكم به در زد كه باعث شد بترسم و تمام محتويات قلبم خالي شه... دوبار اومد تو اتاق اومد رو تخت كنارم نشست شونه هام و گرفت و بلندم كرد طوري كه رفتم تو بغلش و كنار گوشم گفت كور خوندي اگه فكر كردي طلاقت مي دم انقدر نگهت ميدارم تا بپوسي بي لياقت... نمي زارم به آرزون برسي بعدم يه گاز از گوشم گرفت كه جيغم رفت هوا... بعدم ولم كرد دوباره خود به خود دراز شدم... دلم مي خواست بخوابم همه صدا ها اذيتم مي كردن... فقط تونستم بگم خدايا كمكم كن بيام پيشت من آرامش مي خوام اوني كه مي خواستم نشد عشقم دركم نكرد نذاشت حرف بزنم و بعد هيچي نفهميدم...
بچشمام و باز كردم همه چي يادمه مثل يه خواب بود كاش كه خواب بود... كاش بهش نمي گفتم اون كه اصراري به رابطه نداشت... پس من چرا گفتم؟ نه نوشناز تو گفتي كه مديونش نشي كه گولش نزده باشي... بهتره بلند شم واي چقدر سرم سنگينه اين سرم چيه تو دستم؟
سرم و در آوردم واي ساعت 4 بعد ازظهره يعني من اينهمه خوابيدم../؟ با دستمال كاغذي خوني كه از دستم ميومد و پاك كردم و رفتم جلو آينه چقدر لبام باد كرده من اين و چه كار كنم حالا؟ صورتمم دو طرفش كبوده... نچ نچ گوشم و نگاه خون مرده شده...
رفتم بيرون نشسته بود رو مبل داشت سيگار ميكشيد...
من:رفتم رو مبل روبه روييش نشستم...
سورن: جلو من ظاهر نشو نمي خوام ريختت و ببينم برو تو اتاق حقم نداري بياي بيرون، زود...
من: بغض داشتم... به بغض كه هر چيم قورتش مي دادم نميرفت پايين بلاخره بغضم شكست و اشكام سرازير شد...
تو، تو نذاشتي من توضيح بدم نذاشتي من حرف بزنم... مجرميم كه مي خوان ببرن پاي چوبه دار بهش اجازه حرف زدن ميدم فرصت دفاع كردن...
يهو زير سيگاري كه دستش بود و پرت كرد رو ميز اصلي كه همشون ريز ريز شدن و يه تيكه شيشه بزرگ پريد رو دست من ... خون بود كه از دستم ميومد نياز به بخيه داشت چون شيشه سر تيزش تو دستم بود و هنوزم نيفتاده بود... يكم با صدا گريه ميكردم...
من: آيييييييي ماماني... دستم ميسوزه درد مي كنه... بابا جونم...
سورن با داد: خفه صدات و نشنوم...
بعدم پا شد اومد دستم و گرفت تو دستاش و بي معطلي شيشه رو در آورد كه باعث شد جيغم بره هوا...
من: آآآآآآآآآيييييييييييييييي آروم تر ديوونه...
سورن: نوشناز صدات و ببر مي فهمي كه چي ميگم يعني صدات و نشنوم كه هم تو رو مي كشم هم خودم و ....
من: تو كه مهربون بودي حالا چرا پاچه مي گيري؟
همين حرفم عصبيش كرد... يكي زد تو گوشم... موم و كشيد بلندم كرد بردتم تو آشپز خونه...
سورن: تو اين رفتارمم از سرت زياده لياقتت همينه...
دستم وگرفت تو سينك و كلي بتادين ريخت روش كه تا مغز استخونم و وسوزوند...
من: بابا يواشتر بي معرفت اين رسمش نيست تو از من توشيح نخواستي سورن باور كن من اصلا نفهميدم پسره كي من و برد تو اتاق و كي لباسام و در آورد...
يكي زد تو دهنم كه حرفم قطع شد... مزه خون و حس كردم اي دستت بسكنه تو كه وحشي نبودي آخه......
سورن: ببين حرف نزدن نمي خوام بدونم چجوري ك... نمي خوام اصلا يادم بياد يه هرزه زنمه... خفه خفه خفه هيچي نمي خوام بدونم...
بعدم كه با باند دستم و بست ، خونش بند نميومد اما انقدر باند بست كه ديگه خوني پس نميزد نامرد لابد نمي خواد بخيش بزنه خوب اينجوري كه گوشت اضافه در مياره...
سورن: من ميرم بيرون تا نيم ساعت ديگه ميام جايي نميري...
من: نمي گفتيم با اين قيافه جايي نميرفتم...
سورن: آره منم بودم نميرفتم آخه تصادفي شدي كسي رغبت نمي كنه ديگه لباشو بزاره رو اون لبا...
بعدم در و بست منم از حرصم جيغ زدم بهش گفتم پست نامرد ديوونه رواني...
دوباره درو باز كرد...
سورن: چيزي گقتي؟
من: آره گفتم مراقب خودت باش...
سورن: هستم...
بعدم دوباره در و بست...
نترسيم اما حوصله كتك خوردن نداشتم... بهش حق ميدم اما نبايد انقدر زياده روي مي كرد... خدا كنه بهم فرصت حرف زدن بده تا حقيقت و بفهمه بعدم رفتارش بهتر شه و كم كم بفهمه راجع بهم اشتباه كرد و من وببخشه... اما سورن اونروزي كه من وببخشي بايد تمام اين حرفات و جبران كني اونقدام ذليل و خار نيستم اگه واسه اين وحشي بازياتم حرفي نميزنم چون به نظرم حق داري...
ادامه دارد...
قسمت سي و هشتم...
كليد و انداخت تو در پس يعني اومد...
اومد داخل...
سورن: پاشو برو تو اتاق...
من: چرا؟
سورن: چون چ چسبيده به را، بايد واست تو ضيح بدم... ؟ دليلي نميبينم... پاشو برو...
من: نميرم با مزه ... يه يه يه يه
اومد سمتم حمله ور شه كه يه جيغ خفيف كشيدم و گفتم باشه باشه ميرم و دوييدم سمت اتاق...
از لاي در ديدم... قفل ساز آورده چرا؟ حتما قفلامون ديگه امن نيست اون مشماي خريد چيه سر اپن/ ؟ آمپوله...؟ واي واي قفل ساز رفت...
خيلي ريلكس رفتم بيرون...
من: قفلا رو چرا عوض كردي؟ ديگه امن نبود؟
سورن: آره نيست بچه داريم تو اين خونه قفل كودك زدم براش...
من: بچمون كجا بود شوخيت گرفته؟ واسه منم از كليدا زدي؟
سورن: مگه من با تو شوخي دارم؟ نه تو نيازي نداري... يعني تو ديگه حق نداري پات و ازخونه بزاري بيرون... نه دانشگاه نه سوپري محل... نه مهموني ميري نه مهمون دعوت مي كني...
من: كه چي؟ يعني چي اينكارا؟ اصلا بيا طلاقم بده برو يه زن ديگه بگير ...نزاشتي حرف بزنم كه، مهر هرزه بودنم زدي به پيشونيم... اما كور خوندي باهات كنار بيام...
سورن: تلفن و ورداشت و شماره گرفت و در همون حالم گفت ميام خوبشم مياي...
سورن: الو سلام بابا خوبيد شما؟
نمي دونم اونور خط باباي خودش بود يا باباي من نمي فهميدمم چي ميگفت فقط حرفاي سورن و متوجه ميشدم...
سورن: ممنون... مرسي... هميشه جوياي احوال شما هستيم...
سورن: نه چه مشكلي راستش و بخواييد يه ماموريت كاري برام پيش اومده كه مجبورم برم... مي خوام نوشنازم ببرم زنگ زديم براي خدا حافظي...
والا بليط يه سرست شايد يه ماه شايد يه سال...
آره خود نوشنازم راضيه...
نه ديگه اونقدام بي معرفت نيستيم... خواستم امشب بيايم پيشتون براي خداحافظي ...
نه شام نمياييم... فقط به بابا اينا بگيد بيان اونجا كه اونجا ببينيمشون...
ديگه بببخشيد يه دفعه اي شد...
نه نه خوشحال شدم ... شب مبينمتون...خداحافظ...
من: با كي حرف ميزدي؟ مي خواييم بريم مسافرت؟ كجا؟ چرا زودتر نگفتي؟ من وسيله هام و جمع كنم... من بيشتر از يه ماه مسافرت نميمونم از الان برا برگشت بليط بگير...
چيه چرا اونجوري نگام مي كني مگه من منگلم؟ اون چه طرز نگاه كردنه؟
سورن: چايي معطل قند بودي نه/ ؟ خخيييلي سر خوشي به خدا... نكنه فكر كردي زنم و كه تازه فهميدم چه كارست و ميبرم مسافرت؟ لابد جايزه هرزگيته ها/؟ خيلي روت زياده به مولا... نخير خانوم فقط برا اينكه نتوني جايي بري گفتم ميريم مسافرت از اين به بعد شما خونه ميشيني با آقايون و خانم در و ديوار حرف ميزني منم ميرم صفا سيتي منگوله؟
من: چي چي گوله :)؟!!!
سورن: منگوله...
من با خنده: منگوله يعني چي؟
سورن كوسن مبل و پرت كرد كه خورد تو صورتم...
سورن: يعني اين...
من: فكر مي كردم شوهرم امروزيه... اين صفا سيتي منگوله قديمي شده الان ديگه چيزاي جديد جديد اومده... مي خواي بهت ياد بدم؟
سورن: بر شيطون لعنت...
من: بشمور...
سورن: با من كل كل نكن مي زنم نصفت ميكنما...
من: وووووووويييييييييييييييي مامايي ترسيدم... هاپو...
سورن: نوشناز پاشو بر تو اتاقتت حوصلت و ندارم برا شب آماده شو ميريم خونه بابات... اون صورتتم يه جوري درستش كن كسي چيزي نمي فهمه اگه بفهمن اول به ضرر خودته...
من: مي خواي با من مثل شوهراي جنوني و رواني رفتار كني؟ از همينايي كه تو رمانا مي نويسن؟
وايي قربووون شوما خيلي لطف دارين انقدره خوشم مياد من كه تا حالا زندگيم كپي برابر اصل اين رمانا بوده الانم روش...
پا شد ااومد سمتم منم دوييدم سمت اتاق اما اين موي مزاحمم و تو هوا گرفت موي بلندم اينجور موقع ها معايب خودش و نشون ميده ها... يه جيغ زدم ولش كن...
سورن: مگه نمي گم حوصلت و ندارم؟ مگه نمي گم ببر اون زبون بي صاحابت و ؟؟
من: اولا كه وحشي خان موهام و ول كن تموم ريشه موم ضعيف شده... دوما... دوست دارم هر جه بخوا ميشينم هر چي بخوام مي گم... خوش ندارم ديگه تو كارم دخالت كني و واسم تعيين و تكليف كني شير فهم شد؟ افتاد يا بندازم؟
سورن: چي؟ نشنيددم؟ حرفي زدي؟
من: واييييييييييييييييييييي خدا من باز چرت و پرت گفتم اين رم مي كنه شبم مي خواييم بريم مهموني بهتره درستش كنم...
يكم نگاش كردم يهو رفتم پريدم بالا يه ماچ از لپش كردم، لبم درد گرفت اما به رو خودم نيووردم... هيچي سرورم گفتم يه بار ديگه با من بد بحرفي ميزنم فكت و مرخص مي كنم، سورنم كه هنوز از اون ماچي كه از لپش گرفته بودم تو شك بود وفتي به خودش اومد كه من تو اتاق بودم درم قفل كردم...
سورن: تو اين در و باز مي كني كه بلاخره...
من: آره گلم... قربونت...
اينجور كه معلومه قراره بشم زندونيت سورن خان... مممممممممممممممم حالا چكار كنم؟ واي نكنه بخواد گوشيم و بگيره/ ؟ آره صد در صد پس بزار يه زنگ به شبنم بزنم....
شبنم: سلام عروس خانم... چقدر دير زنگ زدي؟ گفتم كه الان بچه هاتونم به دنيا اومدن...
با صداي نفسام گفتم خفه شو شبنم اصلا وقت شوخي نيست ببين سورن اصلا نذاشت واسش توضيح بدم... مي توني يه كار واسم كني؟
شبنمم با صداي نفساش گفت چي كار؟
واي خدا باز اين جو گير شد آخه دختر من نمي تونم حرف بزنم تو چرا اينقدر دلقكي...؟
ببخشيد نوشي به خدا جو زده شدم قصدم مسخره باز نبود...
خو بابا ببين سورن قفل در و عوض كرده به منم گفته ديگه هيچ جا حق ندارم برم به مامان اينا هم گفه مي خواييم بريم مسافرت معلومم ني كي بر گريدم... حالا اينا هيچي فكر كنم مي خواد گوشيمم بگيره كلا مي خواد زندانيم كنه... كلي هم كتك خوردم...
شبنم: ببين ما تو راهيم تا دو ساعت ديگه ميرسيم مياييم خونتون...
من: نه نه سورن قدغا كرده... ببين تو با كسري و شايان برو خونه مامان من ما هم فكر كنم 10 اينا مياييم اونجا به سورنم مي گم من گفتم بياي كه خداحافظي كنيم... اونجا واست بقيه حرفام و مي گم كار نداري ... راستي ميگم داري با من حرف ميزني كسي نفهميد؟
شبنم: نه ديدم اوضاع قرمز- وخيمه به شايان گفتم نگه داره پياده شدم... نوشي مراقب خودت باشا...
من: هستم خيالت تخت،،،،
شبنم: پس تا شب... خدا فظ...
من: راستي اصلا نه زنگ بزن نه اس ام اس بده شايد گوشيم دستش باشه... سي يو (ميبينمت) و بعدم قطع كردم...
خوب حالا جوري به خودم برسم كه گير پاچ كني سورن جون... بعدم كه نمي توني بهم گير بدي آخه صورت كبودم و بهونه مي كنم :) ، اوخي بميرم برات نازي...
ادامه دارد...