رمان مسير عشق قسمت 1

* عاشقانه و هيجاني *

 

 

فصل اول

 

كليدم رو از توي كيفم در اوردم وبا خستگي در خونه رو باز كردم.بوي قرمه سبزيه مامان كل خونه رو برداشته بود.اوممممم...عجب بويي هم داشت. به به...

با صداي بلند گفتم:مامانه گله خودم سلااااام..

مامان با لبخند در حالي كه ميل بافتني ويه كامواي سرمه اي توي دستاش بود به پيشوازم اومد وبا همون لبخند مهربونش گفت:سلام دخترم...خسته نباشي.

سريع كفشامو در اوردم وپريدم يه بوس گنده از لپش كردم كه صداش در اومد.هيچ وقت خوشش نمي اومد كسي لپشو محكم ببوسه...به قول خودش چندشش مي شد..ولي كو گوش شنوا؟

به طرف اتاقم هلم داد وگفت:برو دختر... صدبار گفتم منو اينجوري نبوس...برو لباساتو عوض كن بيا تا ناهار بخوريم.

-اااا... مگه بابا نمياد؟

مامان همونطور كه به سمت سبد كامواهاش مي رفت گفت:نه.زنگ زد گفت تا شب نمياد.اخر با اين كار كردن زيادش خودشو نابود مي كنه.

با خستگي به طرف اتاقم رفتم ودر همون حال گفتم:مامان جان شما كه مي شناسيدش.بابا جونش به هواپيماهاش وشركتش بسته است.پس بيخودي خودتونو حرص نديد...چون بي فايده است.

مامان چيزي نگفت.برگشتم سمتش كه ديدم كنار گاز ايستاده وداره فكر مي كنه.هميشه همينجور بود.

بابام شركت هواپيمايي داشت وخودش هم دو تا هواپيماي شخصي داشت كه هم خودش ازشون استفاده مي كرد وهم اجارشون مي داد.وضعيت ماليمون ميشه گفت خيلي خوب بود ..ولي هميشه كمبود حضور پدر رو توي خونه حس مي كرديم.پدرم مرد اروم وخوبي بود ولي

علاقه ي خيلي زيادي به شغلش داشت وميشه گفت يه جورايي شغلش هووي مامانم بود.حتي مي تونم بگم بابا كارش رو از مامانم بيشتر دوست داشت.ولي مامان عاشق بابام بود وهميشه اين كمبود رو تحمل مي كرد.بابا هم هميشه يا توي شركتش بود ويا پيش هواپيماهاش...خلاصه خيلي كم ميشد توي خونه ديدش...من كه برام عادت شده بود .ولي مامان...خب به هر حال همسرش بود و نياز داشت كه شوهرش در كنارش باشه..ولي با اين حال هميشه سكوت مي كرد و اين وسط فقط من بودم كه هميشه از اين سكوت عذاب اور رنج مي بردم.

سرمو تكون دادم و وارد اتاقم شدم.كيفمو انداختم روي تخت ويكي يكي لباسامو در اوردم.خيلي خسته بودم..اگه ناهار قرمه سبزي نداشتيم همين جوري رو تختم ولو مي شدم.ولي اين شكم گرسنه كه اين چيزا حاليش نميشه.

يه بلوز استين كوتاه سرخ كه يه قلب اكليليه نقره اي روش كشيده شده بود با يه شلوار راحتي سفيد پوشيدم وموهامو شونه زدم واز اتاق اومدم بيرون.به سمت دستشويي رفتم وبا زدن چند مشت اب سرد به صورتم... احساس كردم يه كم از اون حالت خستگي در اومدم.

با لبخند وارد اشپزخونه شدم كه چشمم افتاد به ميز غذا خوري ... قرمه سبزي بهم چشمك مي زد ومي گفت:چرا معطلي ؟ د..بيا منو بخور ديگه..

سريع نشستم پشت ميزو گفتم:مرسي مامانه گلم...دارم از گشنگي تلف مي شم.

مامان مهربون نگام كرد وگفت:خدا نكنه عزيزم...بخور دخترم نوش جانت.

با همين حرف مامانم استارتمو زدمو با سر افتادم رو بشقابه غذام...انقدر تند تند مي خوردم كه تموم بشقابم رو توي 5 دقيقه برق انداختم.ولي مامان مثل هميشه اروم غذا مي خورد وكمي هم توي فكر بود.براي اينكه از تو فكر درش بيارم با لحن شادي گفتم:ماماني مياي عصري بريم خريد؟

با تعجب نگام كرد وگفت:چرا خريد؟تو كه ديروز خريداتو كردي؟چيزي لازم داري؟

-نه..فقط گفتم بريم بيرون بگرديم ..حال وهوامون عوض بشه.

لبخند مهربوني زد وگفت:دخترم بذار يه روز ديگه امروز وفردا كلي كار دارم.

نگاهش كردم وگفتم:چكار داريد؟مگه قراره بازمهموني بگيريم؟

سرشو تكون داد وگفت:نه ...قراره پس فردا دوست بابات با خانواده اش بيان اينجا...

مشكوك نگاهش كردم وگفتم:كدوم دوستش؟اقاي سخاوت؟

با لبخند نگام كردوگفت:نه...تو نمي شناسيشون...قراره از شهرستان بيان..ظاهرا بابات توي اخرين سفرش حميد دوست دوران دانشجويش رو مي بينه وبعد هم دعوتشون مي كنه بيان اينجا...

-يعني اين همه راه از شهرستان فقط براي ديدن بابا ميان؟چه ادماي بي كارينا...

-اينجوري نگو دخترم.خب به هر حال با هم دوست هستند ديگه ...بعد از سالها همديگرو ديدند وحالا هم مي خوان تجديد خاطرات بكنند.

با بيخيالي گفتم:حالا چند نفر هستند؟

مامان نگاه خاصي بهم كرد كه منم مشكوك نگاهش كردم.

گفت: اقا حميد كه دوست باباته و زنش كه فكر مي كنم بايد اسمش سميرا باشه وپسرشون عليرضا...اينطور كه بابات مي گفت ادماي خوبي هستند واز اون خانواده هاي خيلي ثروتمندند.

پوفي كردم واز پشت ميز بلند شدم.اين مامان من ...امروز يه جورايي مشكوك

مي زد.بالاخره معلوم ميشه كه باز چه خواباي رنگي برام ديدند.

بشقابم رو توي سينك شستم وبه بهانه ي درسام رفتم توي اتاقم...

 

ادامه دارد...

 

بابا ساعت 9 شب اومد خونه..چهره اش از خستگي جمع شده بود واخم ملايمي بر پيشاني داشت..

بعد از شام هر سه جلوي تلويزيون نشسته بوديم وبرنامه ي مزخرفي رو كه نشون مي داد رو نگاه مي كرديم بحث بر سر طلاق وفرزندان طلاق ...هه... خداييش ادم مشكلات مردم رو كه مي بينه مشكلات خودش رو به كل فراموش مي كنه..البته من هيچ مشكلي توي زندگيم نداشتم...ولي بدبختيه من از اون شب شروع شد.

بابا بي مقدمه رو به مامانم گفت:فريبا نمي خواد براي فرداشب تدارك ببيني.

مامان كه سرش توي بافتنيش بود وداشت با دقت مي بافت.. دستش از حركت ايستاد و رو به بابا با تعجب گفت:اخه چرا؟مگه قرار نبود فرداشب دوستت با خانواده اش بيان؟

بابا با كلافگي كه ناشي از خستگيه زيادش بود.. نگاهي به مامان كرد وگفت:قرار بود بيان كه امروز حميد زنگ زد وگفت يه ماموريت خيلي مهم براش پيش اومده وتا 1 ماه ديگه نمي تونند بيان تهران.به همين خاطرهم فرداشب نميان.

بعد هم نفس عميقي كشيد وبه تلويزيون خيره شد.معلوم بود كه خيلي دوست داشته بعد از چند سال دوست ديرينه اش رو ببينه .از طرفي من هم خوشحال بودم.بهتر كه نميان...با اين نگاه مشكوك مامان مطمئن بودم يه كاسي اي زير نيم كاسه اشون هست.با حرف بابا لبخند عميقي روي لبام نشسته بود ...ولي با حرفي كه الان زد اون خنده كه پاك شد هيچ به كل خنديدن هم ازيادم رفت.

بابا:دخترم تو نمي خواي فكري براي آينده ات بكني؟

با تعجب نگاهش كردم.اين حرف بابا يعني اينكه تو نمي خواي شوهر بكني؟منه بدبخت كه فقط 21 سالمه...شوهر رو مي خوام چه كنم؟

وقتي نگاه خيره ي بابا رو روي خودم ديدم سرمو انداختم پايين واروم گفتم:چه فكري باباجون.فعلا كه دارم درس مي خونم..بعد هم كه....

ديگه روم نشد بگم حالا براي شوهر كردن فرصت زياده...

ولي بابا مثل اينكه اون شب مي خواست هر جور شده منه بدبخت رو شوهر بده با لحن قاطعي گفت:ولي اگه ازدواج هم بكني باز هم مي توني به درست ادامه بدي.فكر نكنم ازدواج مانع تحصيلت بشه.

ديگه نمي تونستم بيشتر از اين اونجا بنشينم. از جام بلند شدم وبا گفتن:ولي من شرايط فعليم رو بيشتر دوست دارم...خواستم برم تو اتاقم كه با صداي بابا همون جا ميخكوب شدم.

-حميد وخانواده اش 1 ماه ديگه براي خواستگاري از تو ميان...پسرش عليرضا هم مثل تو درس مي خونه وهم توي شركت باباش رييسه...خانواده ي خوبي هم هستند ومطمئن باش همه جوره عليرضا براي تو مناسبه.

واي خدا بابا چي مي گفت؟عليرضا ديگه كدوم خريه؟من شوهر مي خوام چكار؟

با درموندگي به مامانم نگاه كردم تا اون يه چيزي به بابا بگه ولي مامان تا نگاه منو روي خودش ديد سري تكون داد وباز مشغول بافتن شد.اي خدا حالا منه بي كس وتنها چه كنم؟

-خب چي ميگي؟

با بغض گفتم:مگه چيزي هم مونده كه من بايد بگم؟شما كه خودتون بريديد ودوختيد ...خب بيايد به زور هم تنم كنيد ديگه.

بابا از روي مبل بلند شد وروبه روم ايستاد. با اخم گفت:معلوم هست چي داري مي گي؟دختر من براي خودت ميگم.اينا خانواده ي خيلي خوبين...مطمئن باش لياقتت رو دارند.

سرمو انداختم پايين وبا صداي گرفته اي كه به خاطر بغض توي گلوم بود گفتم:ولي بابا شما شايد خانواده اش روبشناسيد.. ولي نمي دونيد كه پسرشون هم خوب هست يانه...من نمي خوام....به خاطر..

ديگه نزديك بود بغضم بشكنه.. پس خفه شدم.

لحن بابا مهربون شد وگفت:ولي دخترم...عليرضا هم توي همون خانواده بزرگ شده.من بهت اطمينان ميدم كه جوون خوب وسر به راهيه.

اي سربه راهيش دوبله بخوره توي سرش...من ميگم شوهر نمي خوام بابام ميگه طرف جوونه خوبيه....اينو ديگه كجاي دله واموندم بذارم؟

خواستم بگم مگه شما اون رو هم ديديد كه انقدر خوب مي شناسيدش؟ولي اگه زبون باز مي كردم از اون ور هم اشكام گلوله گلوله جاري مي شد پس با يه شب بخير دويدم به سمت اتاقم وخودم رو پرت كردم توش....

بغضم سرباز كرد وقطره قطره اشكام روي گونه ام جاري شد.به عادت هميشه كه وقتي گريه ام مي گرفت

مي رفتم جلوي اينه وبه صورت غمزده ام نگاه مي كردم ..اينبار هم رفتم وروي صندليه جلوي ميزاينه نشستم وبه خودم نگاه كردم...

اخه چرا بابا با من اين كار رو مي كرد؟يعني الان ديگه حكم يه سربار رو براشون داشتم؟يعني توي خونه به اين بزرگي يه وجب جا براي من نيست؟منه بيچاره كه فقط 21 سالمه....حالا حالاها وقت داشتم...پس چرا...

يه دستمال از روي ميزم برداشتم و اشكام رو پاك كردم .باز از توي اينه به خودم خيره شدم...چشماي قهوه اي روشنم به خاطر گريه كمي سرخ شده بود.

موهام هم به رنگ چشمام بود ولي يه درجه تيره تر...ابروهام كموني وكشيده بود ولب و دهان وبيني متناسبي داشتم كه به اجزاي صورتم مي اومد...صورتم گرد بود وپوستم هم گندمي بود.چشمام وموهامو از مامان به ارث برده بودم ورنگ پوستم هم از بابا...

بابا سينا ومامان فريبا رو خيلي دوست داشتم. ولي چرا اونا از من مي خواستند بدون هيچ عشق وعلاقه اي به عقد يه پسر كه تا به حال نديدمش در بيام؟نه...نبايد ميذاشتم همچين اتفاقي برام بيافته...خير سرم بزرگ شدم و

مي تونم براي خودم تصميم بگيرم.شوهر شلوار وبلوز نيست كه اونا به راحتي بتونند برام انتخاب بكنند...نه من به زور شوهر نمي كنم...به هيچ وجه...عمرااااااااااا.

 

ادامه دارد...

 

صبح توي دانشگاه بهنوش رو ديدم.دوست صميميم بود ودخترخوب وارومي هم بود.چهره ي بانمكي داشت كه وقتي مي خنديد يه چال خوشگل روي گونه اش مي نشست.درست مثل من...ولي چال من عميق تر بود به طوري كه انگار با خنده ام لپم سوراخ ميشد...البته به گفته ي ديگران ..منو به اين باور مي رسوند كه اين چال خيلي بهم مياد...نمي دونم والله...

بعد از سلام واحوال پرسي.. در حالي كه به سمت كلاس مي رفتيم بهنوش گفت:پريناز چيزي شده؟

شونمو انداختم بالا وگفتم:نه...چيزيي نيست.(نيم نگاهي بهش انداختم وگفتم:چطور مگه؟

به روبه رو خيره شد وگفت:اخه صورتت گرفته است .انگارمثل هميشه نيستي.

سرمو تكون دادم واه عميقي كشيدم.گفتم:بعد از كلاس برات ميگم.

مشكوك نگاهم كرد و سري به نشونه ي تاييد حرفم تكون داد.

استاد حرف مي زد ومنم بدون اينكه بفهمم چي داره مي گه فقط بهش خيره شده بودم.انگار به جاي استاد بابام وايساده بود وداشت برام سخنراني مي كرد.همه اش صداي بابا سينا توي گوشم بود كه مي گفت:عليرضا پسر خوبيه...لياقتت رو داره...اونا تا 1 ماه ديگه براي خواستگاريت ميان...

با كلافگي سرمو تكون دادم.به كل اعصابم ريخته بود به هم...اي خدا اين ديگه چه جورش بود؟داشتم اروم زندگيمو مي كردما.عليرضا ديگه كدوم خري بود كه سر راه منه بدبخت قرار گرفت؟...وااااي كه دارم ديوونه ميشم...

سنگينيه نگاهي رو روي خودم حس كردم ووقتي چشم چرخوندم ديدم بهنوش زل زده بهم وداره نگاهم

مي كنه.وقتي نگاهمو متوجه خودش ديد با سر اشاره كرد: چي شده؟منم مثل خودش سرمو انداختم بالا ويعني :هيچي...

با تك سرفه ي استاد صاف نشستم وحواسمودادم به سخنان گوهربارش...حداقل درسم رو دو دستي بچسبم در نره...قرار نيست كه به خاطر يه سرخرتازه از راه رسيده از درس ودانشگاهم بيافتم...

وقتي كلاس تموم شدمن وبهنوش شونه به شونه ي هم از دانشگاه خارج شديم.رو بهش گفتم:بيا سوار شو

..مي رسونمت.

-نه...امروز خونه ي خاله ام دعوتيم...بايد برم اونجا...

-پس سوار شو تا يه مسيري مي رسونمت.

-باشه...پس بريم.

هر دو سوار ماشين من شديم و به ارومي حركت كردم.دوست داشتم باهاش درد ودل كنم.بهنوش كلا دختر ارومي بود وتا خودت نخواي براش چيزي رو توضيح بدي ..اون ازت نمي خواد...اصلا كنجكاو نبود...ولي مي دونستم الان نگرانمه ودوست داره بدونه كه امروزچم شده.

نيم نگاهي بهش كردم.با خونسرديه ذاتيش به روبه رو خيره شده بود وچيزي نمي گفت.

بي مقدمه گفتم:ديشب بابام مي گفت كه مي خواد به زور شوهرم بده.

با تعجب برگشت ونگاهم كرد.گفت:چي ؟شوهرت بده؟اونم به زور؟اخه چرا؟

با كلافگي به خيابون نگاه كردم وگفتم:چراشو بايد بري از خودش بپرسي...به من ميگه بايد با پسر دوستم كه تازه بعد از سالها پيداش كردم ازدواج بكني.

-حالا پسره چه جورادمي هست؟پسر بديه؟

شونمو انداختم بالا وبا اخم گفتم:نمي دونم...اصلا تا حالا نديدمش...(نيم نگاهي به چهره ي متعجبش انداختم وگفتم:باورت ميشه من در حال حاضر فقط از به اصطلاح همسر اينده ام يه اسم مي دونم؟ اونم...عليرضا است...

بهنوش از تعجب چشماش گرد شده بود.خب بنده خدا هم حق داشت.كي اينجوري شوهر مي كنه كه منه بدبخت دارم مي كنم...ولي عمرا اگه من بذارم اين ازدواج سر بگيره...

-اخه اينجوري كه نميشه...مگه الان عهد شاه وزوزكه كه بابات مي خواد اينجوري شوهرت بده؟

با خنده ي عصبي گفتم:نه عهد شاه وزوزك نيست...اين ادما هستند كه هنوز توي همون عهد موندند وبه خودشون زحمت ...

بهنوش وقتي ديد ديگه ادامه ي حرفمو نمي زنم بهم نگاه كرد ..كه ديد نگاهم توي اينه ي ماشينه...

-چي شد پريناز؟چرا يهوساكت شدي؟...

-هيسسسسسس...بهنوش فكر مي كنم يكي داره تعقيبم مي كنه.

بهنوش با تعجب گفت:چي؟

همزمان برگشت وعقب رو نگاه كرد.يه ماشين مدل بالاي مشكي كه شيشه هاش دودي بود داشت تعقيبم

مي كرد.

-از كجا مي دوني داره دنبالت مياد؟سرعتت رو كم كن شايد رد شد.

-نه..مطمئنم.از جلوي دانشگاه دنبالمه..چند بار هم سرعتمو كم كردم ولي رد نشد.

با ترس نگام كرد وگفت:به نظرت دنبال كدوممونه؟من يا تو؟

گنگ نگاهش كردم وگفتم:يعني چي؟

-خب چه مي دونم؟شايد دنبال من باشند.

-اخه واسه ي چي بايد تو رو تعقيب بكنند؟مگه كسي باهات دشمني داره؟

كمي فكر كرد وگفت:نه...هيچ كس... باباي من كه فرش فروشي داره..پليس يا درجه دار نيست كه بخوان دنبالم كنند.اون قدر پولدارهم نيستيم كه بخوان به خاطر پول دنبالم بيان.

با پوزخند نگاهش كردم وگفتم:پس لابد دنبال من هستند.

از اينكه با ترس نگام مي كرد خنده ام گرفته بود.اخه مگه من دختر وزير مزيري ...چيزي بودم كه بخوان دنبالم بكنند ويا بدزدنم؟بي خيال بذار بيان لابد مزاحمند.ولي يه جورايي ته دلم احساس خطر مي كردم ..كه دليلش رو نمي دونستم.

تا يه جايي بهنوش رو رسوندم ووقتي حركت كردم با تعجب ديدم اون ماشين همچنان دنبالمه...پس دنبال من بودند نه بهنوش...خيلي خب ...پس اگه تونستيد حالا دنبالم بيايد....برو كه رفتيم...

پامو با اخرين توان روي گاز فشردم وبا سرعت زياد توي خيابون شروع كردم به رانندگي...خدارو شكر دست فرمونم حرف نداشت.از بين ماشينا سريع رد مي شدم واز توي اينه هم پشت سرمو زير نظر داشتم..عقب افتاده بودند ولي همچنان دنبالم بودند.انقدر با سرعت رانندگي مي كردم كه صداي بوق ماشين هاي اطرافم در اومده بود...

اوه اوه...پليس...با ديدن پليس راهنمايي رانندگي كه سر پيچ چهارراه ايستاده بود..سرعتمو كم كردم ونگاه پيروزمندانه اي به ثانيه شمار چراغ راهنمايي كردم...اي ول همينه...

به محض اينكه چراغ رو رد كردم چراغ قرمز شد واون ماشين سياه با وجود پليس مجبور شد توقف بكنه...با خوشحالي تو ماشين داد زدم:يوهووووو...اي ول به خودم.خدا جون مرسييييييي.

انقدر خوشحال بودم كه انگار توي مسابقه ي اتومبيل راني مدال گرفتم...ولي كنجكاو بودم كه بدونم اون ماشين براي كيه ؟با من چكار داره؟

ولي زود بي خيالش شدم وگفتم:بي خيال بابا...مزاحم بود و رفت پي كارش...ولي همون ماشين وادماش..مسير زندگيه منو تغيير دادند...مسيري كه ....

 

ادامه دارد...

 

فصل دوم

 

با همون ذوق ناشي از حالگيري از اون ماشين مزاحم وارد خونه شدم.با تعجب ديدم بابا اين موقع روز خونه است. كفشام رو در اوردم وبه سمتش رفتم.روي مبل نشسته بود ودر حالي كه انگشت اشاره اش روي لباش بود ...عميقا توي فكر بود.كنارش ايستادم وگفتم:سلام بابا...امروز نرفتيد شركت؟

بابا با شنيدن صدام از فكر بيرون اومد ونگاه خسته اي بهم انداخت.از نگاهش كلافگي مي باريد.با تعجب گفتم:بابا چيزي شده؟چرا انقدر پريشونيد؟

ولي بابا فقط سكوت كرده بود.

به اطراف نگاه كردم خبري از مامان نبود.يه لحظه ترسيدم كه براي مامانم اتفاقي افتاده باشه.سريع رومو كردم سمت بابا وبا ترس گفتم:بابا...مامان كجاست؟اتفاقي كه براش نيافتاده؟تو رو خدا اگه چيزي شده به من هم بگيد.

بابا با همون نگاه خسته اش نيم نگاهي بهم انداخت وگفت:نه دخترم...مادرت حالش خوبه.كمي خريد داشت ..رفته بيرون...

بعد اه عميق و پر از دردي كشيد وبه گوشه اي از سالن خيره شد.

اخه چرا انقدر ناراحت بود؟هيچ وقت بابا رو انقدر پريشون نديده بودم.حتم داشتم اتفاق بدي افتاده كه داره ازم پنهونش

مي كنه.بابا مرد توداري بود وخيلي كم پيش مي اومد از مشكلاتش توي خانواده حرفي به زبون بياره.هميشه يه شعار داشت اون هم اينكه:مشكلات مرد بايد توي دلش باشه واونا رو روي سر خانواده اش نريزه...بايد خودش عرضه داشته باشه وبا مشكلاتش بجنگه نه اينكه خانواده اش رو هم درگير بدبختياش بكنه.

نمي دونم ...من هيچ وقت با اين حرف پدرم موافق نبودم.مگه يه ادم چقدر مي تونه يه مشكل رو تحمل بكنه؟اينجوري بيشتر به خودش اسيب مي رسونه...

بابا هنوز توي فكر بود واخم غليظي هم روي پيشونيش نشسته بود.داشتم به طرف اتاقم مي رفتم كه با صداي بابا ايستادم وبرگشتم سمتش.

-پريناز؟

-بله بابا جون.

با كلافگي دستي بين موهاي جو گندميش كشيد وگفت:دخترم..فكرات رو كردي؟

منظورش چي بود؟وقتي نگاه گنگ منو ديد ادامه داد:منظورم همون موضوع ديشبه كه با هم در موردش حرف زديم.نظرت چيه؟

اي خدا باز شروع كرد.خيلي دلم مي خواست همه ي حرفام رو بدون خجالت بزنم. ولي هيچ جوري نمي تونستم ...يعني برام سخت بود.شايد براي مامان مي تونستم به خوبي دليل بيارم.. ولي اون پدرم بود وبه طور حتم نمي تونستم اونقدر باهاش راحت باشم.

وقتي ديدم منتظر جواب منه.لباي خشك شده از استرسم رو با زبونم تر كردم وگفتم:بابا من همون ديشب جوابم رو به شما گفتم.يادتون رفته؟

-نه ..يادم نرفته.يعني تو نمي خواي روش حتي فكرهم بكني؟

با لحن محكمي گفتم:نه بابا.من علاوه بر اينكه الان دارم درس مي خونم..قصد ازدواج هم ندارم.

بابا با اصرار زياد گفت:اخه دخترم تو اول عليرضا رو ببين.باهاش حرف بزن. اونوقت بگو نمي خواي ازدواج بكني يا يه حداقل دليل منطقي تر بيار...اينجوري كه درست نيست.

پيش خودم فكر كردم.اين هم فكر بدي نيست.اونجوري راحت تر هم مي تونستم ازش ايراد بگيرم واز سر خودم بازش كنم.به هر حال اولاد پيغمبر كه نبود.مي تونست يه ايرادهايي هم داشته باشه.با اين فكره بكر... يه لبخند بزرگ نشست روي لبام كه همزمان چشماي بابام با ديدن لبخند بي موقع ام گرد شد.حتما پيش خودش مي گفت:يا دختره يه جورايي خل شده..يا براي شوهر كردن داره ناز مي كنه.

-باشه بابا..من حرفي ندارم.پس جوابم رو 1 ماه ديگه بهتون ميدم.(با پوزخند مسخره اي ادامه دادم:البته وقتي اقا عليرضاتون رو ديدم وباهاش حرف زدم.

ديگه نمي تونستم تحمل بكنم واينو نگم.

بابا هنوز با تعجب داشت نگام مي كرد.

همون موقع مامان كليد انداخت توي در و وارد شد.بهش سلام كردم ورفتم وخريداشو از دستش گرفتم.به بابا نگاه كردم..هنوز روي مبل نشسته بود وباز رفته بود توي فكر..به مامان كمك كردم تا سبزي هايي كه خريده بود رو پاك بكنه.توي اشپزخونه نشسته بوديم وسبزي پاك مي كرديم.در همون حال مامان اروم ازم پرسيد:بابات به تو چيزي نگفت؟

براش حرفايي كه بينمون زده شده بود روگفتم.

-دخترم چرا يه دفعه جوابت تغيير كرد؟

شونهامو به نشونه ي بي تفاوتي انداختم بالا وگفتم:هنوز هم اين قضيه برام مهم نيست.ولي مي خوام وقتي اين اقااااا عليرضا رو ديدم اون موقع نظر نهاييم رو بگم.

مامان مثل هميشه پي گير حرفام نشد وبه تكون دادن سرش اكتفا كرد.اين اخلاقش رو دوست داشتم هيچ وقت چه در سوال كردن وچه درحرف زدن افراط نمي كرد .مگر اينكه موضوعه خيلي مهمي در بين باشه كه نشه به راحتي ازش گذشت.هميشه به راحتي باهاش درد ودل مي كردم واون هم با درايت خاص خودش راهنماييم مي كرد وحالا هم تا اين شاخ شمشاد ...سرخر روعرض مي كنم... نبينم.. نمي تونستم نظري بدم...پس بي خيالش شدم .گفتم :هر چه باداباد...بذار ببينيم چي مي خواد بشه.

-پريناز؟

-سرمو از روي سبزي ها بلند كردم وگفتم:بله؟

مامان از توي اشپزخونه به داخل سالن نظري انداخت وگفت:دخترم بابات در مورد اينكه چرا امروز نرفته شركت بهت چيزي نگفت؟

- نه..ازش پرسيدم ولي جوابي نداد.مي شناسيدش كه... تا خودش نخواد چيزي نميگه.به شما هم نگفته؟

مامان اه كوتاهي كشيد وگفت:نه..صبح كه ازش پرسيدم چرا نميري شركت؟گفت: يه امروز كه حال وحوصله ي شركت رو ندارم تو هي بگو برو.امروز رو مي خوام استراحت بكنم...ديگه هم چيزي نگفت.

سرمو تكون دادم وسكوت كردم.خداييش اين كار بابا خيلي جاي تعجب داشت.اخه اون اگه مريض هم ميشد باز هم شركت وهواپيماهاش رو ول نمي كرد.حالا چي شده بود...خدا مي دونست.

چند بار نك زبونم اومد كه در مورد امروز و اون مزاحما به مامان بگم.. ولي بعد پيش خودم گفتم:ولش كن..چرا بيخودي مامان رو نگران بكنم؟يه مزاحمت بود كه خدا رو شكر حل شد و رفت پي كارش.ديگه كه قرار نيست يه همچين اتفاقي بيافته...

ولي...افتاد.

 

ادامه دارد...

 

خيابونا خلوت بود ومن هم در كمال خونسردي داشتم رانندگي مي كردم. متوجه شدم يه ماشين پشته سرمه وداره برام چراغ ميزنه كه بايستم.وقتي ديدم راننده اش يه خانمه اروم كنار خيابون ترمز كردم. ولي از ماشين پياده نشدم تا ببينم چي مي خواد.اون هم پشت سرم ايستاد وهي چراغ مي زد كه پياده بشم..به چهره اش نميومد كه بخواد برام مزاحمت ايجاد كنه...برعكس زن زيبا ومتيني به نظر مي اومد.

با دودلي از ماشين پياده شدم وبه سمتش رفتم.شيشه ي جلو سمت خودش رو پايين كشيد وبا لبخند گفت:سلام.ببخشيد مزاحمتون شدم.

با تعجب گفتم:خواهش مي كنم.چرا چراغ مي زديد؟مشكلي داريد؟

لبخندش بزرگتر شد وكاغذي به طرفم گرفت .گفت:اره عزيزم. مي خواستم بگيد اين ادرس دقيقا كجاست؟من اينجاها رو دقيق نمي شناسم. ميشه كمكم كنيد؟

راستش خيلي تعجب كردم...يعني اون فقط به خاطر اينكه يه ادرس بهش بگم ماشين منو متوقف كرده بود؟خب اينو كه مي تونست از يه عابر پياده هم بپرسه.

توي دلم گفتم:مردم هم بي كار شدناااا...توي اين سرما منو الافه خودش كرده.

با ترديد ادرس رو ازش گرفتم و نگاهي بهش انداختم. ولي همين كه خواستم نشوني رو بخونم سايه ي دو تا مرد افتاد روي صورتم.

كاغذو گرفتم پايين واز نك كفشاي اون دوتا نگاهمو گرفتم واومدم بالا.. تا رسيدم به صورتاي خشنشون..هيكل هاي خيلي قوي داشتند.با ديدنشون تنم يخ بست.

اينا ديگه كي هستند؟ به اون زني كه توي ماشين بود نگاه كردم كه ديدم ديگه لبخند نداره وجدي داره نگاهم مي كنه.از نگاهش احساس خطر كردم.كاغذو پرت كردم طرفش وتا خواستم برم سمت ماشينم ..اون دوتا هركول از پشت .. دستامو گرفتند تا نتونم فرار كنم.ماشين اون زنه با سرعت از كنارمون رد شد وهمزمان براشون بوق زد.

اي خدا حالا چكار كنم؟به اطرافم نگاه كردم حتي محض دلخوشيم يه پشه هم اون اطراف پر نمي زد.. چه برسه به ادميزاد...فقط يه ماشين مدل بالاي مشكي بود كه حدس مي زدم ماله اون دوتا غول تشن باشه.

قلبم تند تند مي زد وحتي مي تونم بگم ديگه داشت از سينه ام مي زد بيرون.سر ظهر بود ومسلما كسي اين موقع روز با وجود اين سرما از خونش بيرون نمي اومد...منه منگل هم فقط به خاطر كلاسم اومده بودم بيرون وگرنه صبح هم به زور بيدار شده بودم.

خواستم جيغ بزنم كه يكيشون با دستش محكم جلوي دهانم رو گرفت...صدا تو گلوم موند.اشكم در اومده بود..خب هر بدبختي هم جاي من بود با ديدنه اون دوتا فيل قبض روح مي شد.منم مگه چيم از بقيه كمتر بود؟

داشتند به زور منو به سمت اون ماشين مشكي مي بردند. با همه ي توانم مقاومت مي كردم.صدام كه د

ر نمي اومد ولي توي دلم از خدا طلب كمك مي كردم.

يكي از اونا وقتي مقاومتم رو ديد كنار گوشم با اون صداي نخراشيده اش گفت:ببين جوجه..بهتره با زبون خوش خودت بياي توي ماشين ..وگرنه همچين مي زنمت كه فقط جنازه ات بمونه واون موقع خودمون

مي بريمت.گرفتي؟

با اين حرفش از ترس چشمام گرد شد و به هق هق افتادم.ولي با وجود دست كثيف اون عوضي كه جلوي دهانم رو گرفته بود صدام در نمي اومد. ....ولي ...يه فكري ناگهاني به سرم زد.سعي كردم تمركز كنم ولي توي اون موقعيت تمركز كيلو چند بود؟

وقتي اون يكي ولم كرد تا در ماشين رو باز بكنه ..من هم همه ي زورو توانم رو توي پاهام جمع كردم ومحكم كوبيدم زير شكم اوني كه دستامو گرفته بود...اون هم بدون فوت وقت خم شد واز درد ناله كرد.من هم دو تا پا داشتم 10 تا ديگه هم قرضي گرفتم ودويدم سمت ماشينم.

صداي اون يكي رو مي شنيدم كه فحش هاي ركيكي مي داد ومي خواست وايسم...ولي من عمرااااا اگه وايسم.

سريع پريدم توي ماشين وقفل هاي مركزي رو فعال كردم.اون يارو هم محكم مي كوبيد به شيشه وناسزا

مي گفت.به درك.. انقدر فحش بده تا جونت از حلقت بزنه بيرون...اشغااااال...

با سرعت توي خيابونا رانندگي مي كردم واز اون طرف هم تموم تنم از ترس مي لرزيد وگلوله گلوله اشكام روي صورتم جاري بود.قلبم هنوز با سرعت نور توي سينه ام مي زد ودستام هم به خاطر اضطراب شديدي كه داشتم مي لرزيد ونمي تونستم به خوبي رانندگي بكنم .تا يه مسيري تعقيبم مي كردند ولي با سرعتي كه من رانندگي مي كردم توي پيچ يكي ازچهارراهها گمم كردند.

هر طوري بود خودم رو رسوندم جلوي در خونه وسريع رفتم سمت در وبا دستاي لرزان زنگ رو زدم.

صداي مامان توي گوشي پيچيد:كيه؟

با هق هق گفتم:باز كن...منم مامان.. تو رو خدا دررو باز كن.

صداي تيك در به گوشم رسيد ومن هم خودمو پرت كردم توي خونه وبا بدبختي كفشام رو از پام در اوردم.سرمو كه بلند كردم ديدم مامانم با چشماي گرد شده از تعجب داره نگاهم مي كنه.

حتما از سرو وضعم پي به اشفتگيه درونم برده بود.اروم اومد سمتم وبا بغض گفت:چي شده دخترم؟عزيزم چرا رنگت پريده؟چرا داري گريه مي كني؟

انگار همين چند تا جمله كافي بود تا من هم مثل بچه ها بزنم زير گريه وخودمو پرت كنم توي اغوشه گرم وامن مادرم.زار مي زدم وسرمو تكون مي دادم.

مامان كمكم كرد تا روي مبل بنشينم خودش هم نشست كنارم وسرمو توي بغلش گرفت ونوازشم كرد.

گفت:پرينازه مادر...اخه چي شده؟من كه نصف عمر شدم.اخه چرا انقدر پريشوني؟

اروم روي سرمو بوسيد وگفت:اروم باش دخترم.اروم باش وبگو چي شده؟

با هق هق سرمو از اغوشش جدا كردم وگفتم:مامان...امروز ..امروز...

مامانم برخلافه هميشه بي صبرانه گفت:امروز چي پريناز؟بگو دخترم.تو رو خدا انقدر گريه نكن.

از جاش بلند شد وبه اشپزخونه رفت .وقتي برگشت توي دستاش يه ليوان شربت قند بود.داد دستم ومن هم يه نفس سركشيدم.بعد از خوردنش احساس بهتري داشتم وديگه از اون ضعف جسميم خبري نبود ..ولي هنوز اروم اروم اشكم مي اومد.نمي تونستم كنترلشون كنم.

به صورت مامان نگاه كردم .منتظر چشم به من دوخته بود. با صداي گرفته اي كه به خاطر گريه كمي

خش دار شده بود گفتم:مامان..امروز كه از دانشگاه مي اومدم.......

همه چيز رو براش تعريف كردم.توي چشماش اشك جمع شده بود.بعد از اينكه حرفام تموم شد بغلم كرد وگفت:اروم باش عزيزم.الان به پدرت زنگ مي زنم تا بياد ببينيم چكار بايد بكنيم.همه چي درست ميشه دخترم.ديگه گريه نكن.

ولي من مي ترسيدم.حتي جرات نداشتم تا جلوي در خونه برم چه برسه پامو اونورترهم بذارم.واي حالا دانشگاه رو چكار كنم؟

مامان با بابا تماس گرفت وفقط بهش گفت حال من خوب نيست و زود بياد خونه.بابا هم بعد ازنيم ساعت خودش رو رسوند وسراسيمه وارد خونه شد.من توي سالن روي مبل دراز كشيده بودم كه با ديدن پدرم از جام بلند شدم وسلام كردم.

بابا با تعجب داشت نگاهم مي كرد.بعد عصباني رو به مامان گفت:فريبا...پريناز كه حالش خوبه.پس چرا ...

مامان حرف بابا رو قطع كرد وگفت:سينا بنشين تا برات بگم موضوع چيه.

بابا مشكوك نگاهش كرد ونشست روي مبل كنار من ومامان هم اونطرفتر روبه روي بابا نشست وهمه ي ماجراي اون روز رو تعريف كرد.

هر چي مامان جلوتر مي رفت.. چشماي بابا از تعجب بازتر مي شد.اخرش هم با ترس نگاهي به من انداخت وگفت:دخترم...اونا چند نفر بودند؟

با بغض گفتم:نمي دونم.. شيشه هاي ماشين دودي بود.من فقط يه زن ودو تا مرد رو ديدم. توي ماشين رو نديدم كه بفهمم چند نفر بودند.

بابا سرشو توي دستاش گرفت وچندبار تكون داد.تند تند نفس مي كشيد.معلوم بود حسابي عصبانيه.مرتب زير لب زمزمه مي كرد:نبايد اينطوري مي شد.نبايد...

مامان گفت:سينا تو مي شناسيشون؟

بابا در همون حالت سرشو به نشونه ي مثبت تكون داد.من ومامان با تعجب به هم نگاه كرديم.پس بابا

مي شناختشون؟اخه اونا كي بودند؟با بابا چكار داشتند؟

همه ي اين سوال ها رو مامان پرسيد ..ولي بابا به يكيش هم جواب درستي نداد ومرتب مي گفت:پريناز بايد از اينجا بره...بايد از تهران بره...نبايد اينجا باشه...نبايد...

 

ادامه دارد...

 

بابا با كلافگي سرشو بلند كرد ودر حالي كه صورتش از خشم سرخ شده بود.. رو به من گفت:پريناز تو بايد از تهران بري.مي فهمي دختر؟

زبونم نمي چرخيد كه بگم اخه چرا؟مگه اونا كين؟

مامان ..جور منو كشيد وگفت:سينا معلوم هست چي داري ميگي؟اخه پريناز كجا بره؟

بابا اينبار با صداي بلند گفت:فريبا چرا نمي فهمي؟امروز مي خواستند پريناز رو بدزدند.حتي امكانش...

ديگه حرفشو ادامه نداد وسرشو انداخت پايين وبه شلوارش خيره شد.مامان اشكش در اومده بود.رفتم كنارش نشستم وبغلش كردم.

به بابا گفتم:بابا مي تونيم به پليس اطلاع بديم.

بابا پوزخندي زد وگفت:پليس؟هه...اونا از هيچي وهيچ كسي نمي ترسند..اونا...(توي چشمام خيره شد وگفت:اونا دل نترسي دارند دختر. اينو بفهم..حتي مي تونند تو رو به راحتي بكشند ومطمئن باش ككشون هم نمي گزه.

با ترس اب دهانم رو قورت دادم وگفتم:منو بكشند؟اخه چرا؟

بابا كه ديد بدجور ترسيدم ..لحنش رو مهربون كرد وگفت:نه دخترم..اونا تو رو نمي كشند..اونا هدف ديگه اي دارند.

باصداي ناله مانندي گفتم:مگه اونا كي هستند؟شما از كجا انقدر خوب مي شناسيدشون؟

بابا دستي به پيشونيش كشيد وبا اخم گفت:نمي تونم بهت چيزي بگم...فقط اينو بدون كه تو نبايد اينجا باشي...اينكه تو توي تهران باشي يه ريسكه بزرگه. چون مطمئن باش جونت در خطره.

مامان از اغوشم جدا شد و اشكاشو پاك كرد وگفت:سينا ...اخه مگه ميشه؟دخترمو تك وتنها كجا بفرستمش؟بين اين همه گرگ.. دختره جوونم...

با هق هق گريه اش ديگه نتونست ادامه ي حرفش و بزنه.من هم گريه ام گرفته بود.دوري از خانواده ام

ديوونه ام مي كرد.نمي تونستم يه روز مامانم رو نبينم.من دختري متكي به خانواده ام نبودم.. ولي هيچ وقت هم به دور از اونها زندگي نكرده بودم.حتي وقتي براي دانشگاه ..مشهد قبول شدم ..بابام با هزار دوندگي واينور واونور زدن.. برام انتقالي گرفت واومدم تهران ...البته اين وسط كمك هاي اقاي سخاوت دوستش هم بي نتيجه نبود اون هم خيلي كمكمون كرد.

ياد دانشگاهم افتادم وگفتم:پس دانشگاه رو چكار بكنم؟

بابا نگاه گنگي به من كرد وگفت:دختر... تو اين هاگير واگير به فكر درس ودانشگاهي؟تو الان فقط بايد به فكر جونت باشي نه چيزه ديگه.

از اين حرفش حرصم گرفت .گفتم:اصلا منو مي خوايد كجا بفرستيد؟مگه غير از تهران جاي ديگه اي هم هست كه من برم؟

سرشو تكون داد وگفت:اره هست...تو ميري خونه ي خواهرم سيمين...مدتي اونجا مي موني تا ببينيم خدا چي مي خواد.بعد كه اب ها از اسياب افتاد.. بر مي گردي پيشمون.

با گريه گفتم:اخه بابا من بدون شما توي اصفهان چكار كنم؟(به مامان خيره شدم وگفتم:مامان شما يه چيزي بگو.

بابا با عصبانيت از جاش بلند شد وگفت:دختر مگه ديوونه شدي؟تو ديگه 21 سالته...خيرسرت بزرگ

شدي .نبايد به ما وابسته باشي.من كه نگفتم براي هميشه برو اصفهان...فقط براي مدتي...همين.

سرم پايين بود وگريه مي كردم.مامان هم اروم پشتمو نوازش مي كرد وازم مي خواست اروم باشم.رو به بابا كه با عصبانيت طول سالن رو متر مي كرد گفتم:باشه من ميرم اصفهان...اون هم به خاطر اينكه به شما ثابت كنم من دختري نيستم كه وابسته به خانواده اش باشه.من شما ومامان رو از جونم هم بيشتر دوست دارم.من ميرم ...ولي يه شرط داره.

بابا با تعجب سرجاش وايساد وگفت:شرط؟چه شرطي؟

-من نمي تونم از درسم بگذرم.بايد برام موقتا انتقالي بگيريد تا توي اصفهان درس بخونم.اون هم به صورت مهمان...

بابا خواست درخواستم رو رد بكنه كه مامان دخالت كرد وگفت:خب راست ميگه ديگه سينا...پريناز كه

نمي تونه همه اش توي خونه بمونه...اينجوري از درسش هم عقب نمي افته.

بابا ساكت بود وداشت فكر مي كرد.موبايلش رو از توي جيبش در اورد وبا دكتر سخاوت تماس گرفت وباهاش مشورت كرد.سخاوت يكي از دوستان خانوادگيمون بود كه هيچ بچه اي نداشت. يعني بچه دار نمي شدند وبا اينكه 20 سال ميشد با زنش زندگي مي كرد ولي همچنان عاشقانه دوستش داشت وبه قول خودش با وجود ثريا(همسرش)كمبودي توي زندگيشون احساس نمي كرد.

پارتيش توي دانشگاه خيلي كلفت بود ومي تونست به راحتي با يه اشاره كارم رو رديف بكنه.هميشه از

پارتي بازي واين حرفا بدم مي اومد .براي انتقاليم از مشهدهم هيچ پارتي بازي نشده بود وفقط جاموبا يه دانشجو عوض كردم واومدم تهران. ولي الان بايد به لطف پارتي كارم جفت وجور مي شد.

بابا تماسش رو قطع كرد ورو به من گفت:حل شد...سخاوت گفت از فردا كاراتو رديف مي كنه.تو هم هر وقت كاراهاي دانشگاهت رديف شد ميري اصفهان.پس بهتره هر چه زودتر خودتو اماده بكني.من هم يه بليط برات مي گيرم.فكر مي كنم تا هفته ي ديگه نتيجه اش معلوم بشه.(با لبخند ملايمي گفت:سخاوت كارشو خوب بلده.پس اطمينان داشته باش.

با اينكه دوري از خانواده ام برام خيلي سخت بود.. ولي به اين هم راضي بودم كه لااقل اونجا با وجود درس ودانشگاه سرم يه جورايي گرمه ومي تونم اينجوري جاي خالي خانواده ام رو تحمل بكنم.

واينطوري شد كه مسير زندگيم تغيير كرد.و من در راهي قدم گذاشتم كه خودم هم نمي دونستم اخرش مي خواد چي بشه...ولي توكلم به خدا بود واميد داشتم هر چي كه اون بخواد همون ميشه وما فقط مسير رو تعيين

مي كنيم...و اين خداونده كه هدايتمون مي كنه...

 

ادامه دارد...

 

 

فصل سوم

 

جلوي خونه ي عمه ايستاده بودم وبه خونه هاي اطراف نگاه مي كردم.خونه هايي با سبك سنتي كه خيلي هم زيبا بودند.

خونه ي عمه هم به همين سبك ساخته شده بود ومن عاشق اون شيشه هاي رنگي پنجره ودرهاي خونه اش بودم.

يادم افتاد كه توي فرودگاه چقدر در اغوش مادرم گريه كردم.اشك توي چشم هاي بابا سينا جمع شده بود وبا غصه نگاهم

مي كرد.با مهربوني منو از بغل مامان بيرون اورد .

محكم بغلم كرد وكنار گوشم گفت:دخترگلم...خواهش مي كنم گريه نكن.بهت قول ميدم خيلي زود برمي گردي پيشمون.(منو از اغوش گرم وامنش جدا كرد و وقتي نگاهم به صورتش افتاد از تعجب چشمام گرد شد.

بابا داشت گريه مي كرد؟من تا به الان كه به اين سن رسيده بودم براي يك بار هم نشده بود كه گريه ي بابا رو ببينم.ولي حالا...

با ديدن اشكاش گريه ي من هم شديدتر شد.كساني كه از كنارمون رد مي شدند بعضي ها با تعجب وبعضي ها هم با دلسوزي نگاهمون مي كردند.مامان هم اروم اشك مي ريخت وپشتم رو نوازش مي كرد.

بابا توي چشمام خيره شد وگفت:پريناز سعي كن دختر مقاومي باشي.نذار سختي ها ومشكلات بهت غلبه كنه.باهاشون بجنگ وبه هيچ وجه خودتو نباز...باشه دخترم؟

اروم اشكامو با پشت دست پاك كردم وزمزمه كردم:باشه بابا...بهتون قول مي دم.بهم اعتماد كنيد.

پيشونيم رو بوسيد وگفت:بهت اعتماد دارم دخترم.سپردمت دست خدا...خدا خودش نگهدارت باشه عزيزم.

با اين حرف بابا احساس ارامش كردم و ناخداگاه لبخند زدم.

مامان هم گونه ام رو بوسيد وگفت:دخترم مواظب خودت باش.من از جانب سيمين مطمئنم ومي دونم كه توي خونه اش احساس راحتي مي كني...ولي با اين حال هر وقت به چيزي نياز داشتي بهمون خبر بده.باشه عزيزم؟

گونه ي مامان رو يه بوسه ي گنده ومحكم كردم و با لبخند گفتم:باشه مامان خوبه خودم.

مامان به صورتش حالت چندش داده بود وبا اخم ملايمي چپ چپ نگاهم مي كرد... كه با اين كارش خنده ام گرفت.

با ياد لبخند مامان وبابا لبخند بزرگي روي لبام نشست وسرمو تكون دادم.ياد بهنوش افتادم كه وقتي موضوع رو بهش گفتم چقدر گريه كرده بود وبرام ارزوي موفقيت كرده بود.دكتر سخاوت توي اين مدت خيلي كمكم كرد وميشه گفت.. هر شب با بابا در تماس بود وكارهاي دانشگاهم رو جفت وجور مي كرد.

وقتي بهم گفت مشكلم حل شده وتا چند روز ديگه مي تونم توي اصفهان به صورت مهمان درس بخونم از خوشحالي بالا وپايين مي پريدم ومامان رو مي بوسيدم.اينجوري حداقل اونجا حوصله ام سر نمي رفت واز درسم هم عقب نمي افتادم.

سرمو تكون دادم واز توي فكر در اومدم.با لبخند زنگ در رو زدم.. كه چند دقيقه بعد در باز شد وعمه توي درگاهه در ظاهر شد.

با لبخند بزرگي گفتم:سلام عمه جون.

چون از قبل مي دونست كه من ميام ..تعجب نكرد. ولي با خوشحالي منو بغل كرد وگونه هامو بوسيد:سلام عزيزم...خوش اومدي.

منو از بغلش جدا كرد وبا ذوق گفت:نمي دوني چقدر خوشحالم كردي.(از جلوي در كنار رفت وگفت:بيا تو عمه به قربونت بره.بيا.

لبخند زدم وگفتم:خدا نكنه عمه جون.

با ذوق وارد خونه شدم.حياط رو ابپاشي كرده بود وبوي نم بينيم رو نوازش مي كرد.باغچه ي بزرگش كه حالا توي زمستون برگ درختاش خشك شده بود وبي روح جلوه مي كرد ولي مي شد جوونه هاي تازه زده شده ي روي درختا رو ديد.چون نزديك عيد بود وبا اومدن فصل بهار باغچه ي عمه ديدني بود.اون طرف تر درست وسط حياط يه حوض مستطيلي شكل بود كه عمه هر سال براي عيد توش ماهي هاي سرخ ورنگي خوشگلي مي ريخت وهر وقت من مي اومدم اينجا فقط تا 1 ساعت كنارش مي نشستم وبه ماهي ها كه با شيطوني اينطرف واونطرف مي رفتند خيره مي شدم.

چند تا نفس عميق كشيدم واون بوي نا رو به سينه ام كشيدم.

جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۲:۴۷
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]