تسلط بر طبيعت
تسلط بر طبيعت تنها شرط نيك بختي انسان نيست
چنان كه تنها هدف كوشش هاي تمدن هم نيست
اما نمي توان بي ارزش بودن پيشرفت هاي تمدن را از آن نتيجه گرفت
تمدن به مجموعه ي دستاوردها و نهادهايي گفته مي شود كه زندگي ما را از زندگي حيواني پيشينيان دور مي كند
و دو هدف دارد: يكي نگاهباني از انسان در برابر طبيعت و ديگري تنظيم روابط بين انسانها.
زيگموند فرويد
عواطف و هيجان ها
عواطف و هيجانها مجموعه اي گسترده از دريافت هاي حسي ما مي باشد
كه در شرايطي خاص . آن را تجربه مي كنيم و در فرايند رفتاري ما تاثير بسزايي دارند
زيگموند فرويد
خشونت كلامي مخرب تر از خشونت فيزيكي است
«تمدن از آنجا آغاز شد كه انسان به جاي سنگ، كلمه پرتاب كرد.»
فرويدانگار انسان متمدن فهميده بود سنگها بهاندازه كافي دردناك نيستند و ديگر پاسخگوي پرخاشگري او نخواهند بود.
كلمات
متنوعتر از سنگها بودند،
ميشد قبل از پرت كردن، انتخاب كرد كه چقدر دردآور يا ويرانگر باشند.
از سنگها ميشد گريخت اما از كلمات نه.
درد سنگها و كبوديشان فقط تا چند روز باقي ميماندند اما كلمات ميتوانستند تا آخر عمر همراه روز و شب و خواب و بيداري باشند و چنان چسبنده و پنهان در گوشهاي از روانمان زندگي كنند كه دست هيچ رواندرمانگري در هيچ جلسه درماني به آنها نرسد.
كدام سنگ چنين قدرتمند بود؟
ما سنگهايمان را پشت درهاي تمدن جا گذاشتيم،
اما آموختيم كه چگونه آن حجم از خشونت و بيزاري و نفرت را در ابزار دقيقترمان كه كلمات بودند، بگنجانيم.
انسان متمدن امروز در برابر كلمات بيدفاعتر است
چون ديگر سپري در كار نيست.
يادمان باشد
قبل از پرتاب سنگها، به اين فكر كنيم كه هيچ انساني رويينروان نيست!
حرف باد هوا نيست،
حرف آسيب ميزند.
حرف ميكشد و
زنده ميكند
با همين كلمات به قول حميد مصدق :
«ميتواني تو به من زندگاني بخشي، يا بگيري از من آنچه را ميبخشي»
كلمات را بهدقت، بااحتياط و مشفقانه انتخاب كنيم…
خشونت كلامي مخربتر از خشونت فيزيكي است.
خواهي نشوي رسوا...
انسان سالم هيچگاه همرنگي و هماهنگي با ديگران را به قيمت تسليم عقل خود خريداري نمي كند. و باور اين است كه: گر خواهي شوي رسوا و سپس بدبخت ، همرنگ جماعت شو.
دكتر فرهنگ هلاكويي
بازنده اصلي ما هستيم...
گاهي براي برنده شدن؛ دست به كارهايي مي زنيم كه با ارزش هاي دروني ما ناسازگار است در اين موارد بازنده اصلي ما هستيم...
شما به چه چيزي دلبسته ايد ؟
پسربچه اي پرنده زيبايي داشت،او به آن پرنده بسيار دلبسته بود حتي شبها هنگام خواب، قفس پرنده را كنار رختخوابش مي گذاشت و مي خوابيد....اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگي او به پرنده باخبر شدند، از پسرك حسابي كار مي كشيدند...
هر وقت پسرك از كار خسته مي شد و نمي خواست كاري را انجام دهد، او را تهديد مي كردند كه الان پرنده اش را از قفس آزاد خواهند كرد و پسرك با التماس مي گفت: نه، كاري به پرنده ام نداشته باشيد. هر كاري گفتيد انجام مي دهم....
تا اينكه يك روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختي و كسالت گفت، خسته ام و خوابم مي آيد...
برادرش گفت:
الان پرنده ات را از قفس رها مي كنم...
پسرك آرام و محكم گفت:
خودم ديشب آزادش كردم!!!!! با آزادي او خودم هم آزاد شدم...
اين حكايت همه ما است...
تنها فرق ما، در نوع پرنده اي است كه به آن دلبسته ايم،پرنده بسياري پولشان، بعضي قدرتشان، برخي موقعيتشان، زيبايي، عنوان آكادميك و مدركشان است...
خلاصه هر كسي خود را به چيزي بسته است...!
فردي كه يك راند ديگر مبارزه ميكند، هيچ وقت شكست نمي خورد
يك راند ديگر مبارزه كن
وقتي پاهايت چنان خستهاند
كه بهزور راه ميروي،
يك راند ديگر مبارزه كن،
وقتي بازوهايت چنان خستهاند
كه قدرت گاردگرفتن نداري،
يك راند ديگر مبارزه كن،
وقتي كه خون از دماغت جاري است و چشمانت سياهي ميرود
و چنان خستهاي كه آرزوي مي كني حريف با مشتي محكم به دهانت كار را تمام ميكند،
يك راند ديگر مبارزه كن.
و بهياد داشته باش!
فردي كه يك راند ديگر مبارزه ميكند
هرگز شكست نميخورد.
مواظب تلقين هاي زندگي خود باشيد
اين داستان كوتاه رو حتما بخونيد
روزى زنبور و مار با هم بحثشون شد.
مار ميگفت: ادما از ترسِ ظاهر ترسناك من ميميرند؛ نه بخاطر نيش زدنم!
اما زنبور قبول نمى كرد.
مار هم براي اثبات حرفش، به چوپانى كه زير درختى خوابيده بود؛ نزديك شد و رو به زنبور گفت:
من چوپان رو نيش مى زنم ومخفى ميشم ؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمايى كن!
مار چوپان را نيش زد و زنبور شروع كرد به پرواز بالاى سر چوپان.
چوپان از خواب پريد و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مكيدن جاى نيش و تخليه زهر كرد.
مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد.
سپس دوباره مشغول استراحت شد كه مار و زنبور نقشه ديگه اى كشيدند:
اينبار زنبور نيش زد و مار خودنمايى كرد!
چوپان از خواب پريد
و همين كه مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت!
او بخاطر وحشت از مار، ديگر زهر را تخليه نكرد وضمادى هم استفاده نكرد...
چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!
خيلى ازبيمارى ها و مشكلات هم همين جورين؛ و ادما فقط بخاطر ترس از آنها، نابود ميشوند. پس همه چى بر مى گرده به برداشت ما از زندگى و شرايطى كه توشيم. واسه همين بهتره ديدگاه مون و به همه چى خوب كنيم.
"مواظب تلقين هاي زندگي خود باشيد...!"
هر چيزي برايش رسم و رسومي دارد
⭕️ روباه گفت:
كاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي.
اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش تر احساس شادي و خوش بختي مي كنم.
ساعت چهار كه شد دلم بنا مي كند شور زدن و نگران شدن.
آن وقت است كه قدر خوشبختي را مي فهمم!
امّا اگر تو وقت و بي وقت بيايي من از كجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده كنم؟!
هر چيزي براي خودش رسم و رسومي دارد.
زمين بهشت مي شود اگر مردم بفهمند...
زمين بهشت مي شود روزيكه مردم بفهمند:
هيچ چيز عيب نيست، جز قضاوت و مسخره كردن ديگران
هيچ چيز گناه نيست، جز ضايع كردن حق مردم...
هيچ چيز ثواب نيست، جز خدمت به ديگران...
هيچ كس اسطوره نيست، الا در مهربانى و انسانيت...
هيچ چيز جاودانه نمي ماند، جز عشق...
هيچ چيز ماندگار نيست، جز خوبى...