داستان كوتاه (80)
همه چيز آنگونه كه مي بينيم نيست
روزي روزگاري دو فرشته كوچك در سفر بودند . يك شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري كنند .
آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد كردند و اجازه ندادند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري كنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريكي منتقل كردند .
آن دو فرشته كوچك همانطور كه مشغول آماده كردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست كرد . فرشته كوچكتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير كردي ؟
فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را كه مي بينيم آنچه نيست كه به نظر مي آيد . فرشته كوچكتر از اين سخن سر در نياورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديكي يك كلبه متعلق به يك زوج كشاورز رسيدند و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري كنند .
زن و مرد كشاورز كه سني از آنها گذشته بود با مهرباني كامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت آنها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .
صبح هنگام فرشته كوچك با صداي گريه مرد و زن كشاورز از خواب بيدار شد و ديد آن دو غرق در گريه هستند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج كه محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده است .
فرشته كوچك برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد ؟ تو به خانواده اول كه همه چيز داشتند كمك كردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير كردي ولي به اين خانواده كه غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند كمك نكردي و اجازه دادي اين گاو بميرد .
فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور كه به نظر مي آيند نيستند. فرشته كوچك فرياد زد : يعني چه ؟ من نمي فهمم .
فرشته بزرگ گفت : هنگامي كه در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم كه در سوراخ آن ديوار گنجي وجود دارد و چون ديدم كه آن مرد به ديگران كمك نمي كند و از آنجه دارد در راه كمك استفاده نمي كند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير كردم تا آنها گنج را پيدا نكنند .
ديشب كه در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن كشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني كردم . چيزها آنطور كه به نظر مي آيند نيستند .
داستان كوتاه (79)
قدرت تصوير ذهني
در يك باشگاه بدنسازي پس از اضافه كردن 5 كيلوگرم به ركورد قبلي ورزشكاري ، از وي خواستند كه ركورد جديدي براي خود ثبت كند . اما او موفق به اين كار نشد .
پس از او خواستند وزنه اي كه 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر است را امتحان كند . اين دفعه او براحتي وزنه را بلند كرد . اين مسئله براي ورزشكار جوان و دوستانش امري كاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود .
چرا كه آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند . او در مرحله اول از عهده بلند كردن وزنه اي برنيامده بود كه در واقع 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر بود و در حركت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود ركوردش به ميزان 5 كيلوگرم شده بود . او در حالي اين وزنه را بلند كرده بود كه خود را قادر به انجام آن مي دانست.
داستان كوتاه (78)
وفاداري
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي كه ديدي كه بود ؟
او گفت : جواني كه هنوز ازدواج نكرده بود و هنوز نمي دانست همسرش كيست و چه شكل و قيافه اي خواهد داشت اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي كرد شرم و حيا پيشه مي كرد و خود را كنار مي كشيد . او وفادار ترين مردي بود كه در تمام عمرم ديده بودم
داستان كوتاه (77)
قلب تو كجاست
رابرت داوينسنز ، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتين زماني كه در يك مسابقه موفق شد مبلغ زيادي پول برنده شود ،
در پايان مراسم زني به سوي او دويد و با تضرّع و التماس از او خواست پولي به او بدهد تا بتواند كودكش را از مرگ نجات دهد ، زن گفت كه او هيچ هزينه اي براي درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او كمك نكند كودكش مي ميرد .
قهرمان گلف درنگ نكرد و بلافاصله تمام پولي را كه برنده شده بود به زن بخشيد . هفته بعد يكي از مقامات رسمي انجمن گلف به او گفت كه اي رابرت ساده لوح خبرهاي جالبي برايت دارم ،
آن زني كه از تو پول خواست اصلاً بچه مريض ندارد حتي ازدواج هم نكرده است او تو را فريب داده دوست من .
رابرت با خوشحالي جواب داد : خدا را شكر پس هيچ بچه اي در حال جان دادن نبوده است . اين كه خيلي عالي است !
داستان كوتاه (76)
ملاقات ما انسانها با خدا
ظهر يك روز سرد زمستاني ، وقتي اميلي به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود . فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ي داخل آن را خواند :
اميلي عزيز ، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا اميلي همان طور كه با دست هاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند ؟
او كه آدم مهمي نبود . در همين فكرها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت : « من ، كه چيزي براي پذيرايي ندارم ! » پس نگاهي به كيف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت .
با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد . وقتي از فروشگاه بيرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند .
در راه برگشت ، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند . مرد فقير به اميلي گفت : خانم ، ما خانه و پولي نداريم . بسيار سردمان است و گرسنه هستيم . آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد ؟ اميلي جواب داد : « متاسفم ، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام . »
مرد گفت : « بسيار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند . همان طور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند ، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد .
به سرعت دنبال آنها دويد : « آقا ، خانم ، خواهش مي كنم صبر كنيد . » وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد ، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت . مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد .
وقتي اميلي به خانه رسيد ، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت .
همان طور كه در را باز مي كرد ، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد . نامه را برداشت و باز كرد : اميلي عزيز ، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم ، با عشق ، خدآ
داستان كوتاه (75)
جرات تلاش كردن
رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند . زماني كه حيوان هنوز بچه است ، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند . حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند .
اندك اندك اين عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد . وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ، كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند . فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .
پاي ما نيز ، همچون فيلها ، اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم ، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم ، غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .
داستان كوتاه (74)
تكرار زمانه
مردي 80 ساله با پسر تحصيل كرده 45 سالهاش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان كلاغي كنار پنجره شان نشست . پدر از فرزندش پرسيد : اين چيه ؟ پسر پاسخ داد : كلاغ . پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه ؟ پسر گفت : بابا من كه همين الان بهتون گفتم : كلاغه .
بعد از مدت كوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد : اين چيه ؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت : كلاغه كلاغ ! پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت . صفحه اي را باز كرد و به پسرش گفت كه آن را بخواند .
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود : امروز پسر كوچكم 3 سال دارد . و روي مبل نشسته است هنگامي كه كلاغي روي پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسيد و من 23 بار به او گفتم كه نامش كلاغ است .
هر بار او را عاشقانه بغل ميكردم و به او جواب مي دادم و به هيچ وجه عصباني نميشدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا ميكردم .
داستان كوتاه (73)
خورشيد و باد
روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد ، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم ، خورشيد هم ادعا مي كرد كه او قدرتمندتر است . گفتند بياييم امتحان كنيم ، خب حالا چه طوري ؟
ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت . باد گفت كه من مي توانم كت آن مرد را از تنش در بياورم ، خورشيد گفت پس شروع كن .
باد وزيد و وزيد ، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد ، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد ، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد . باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت : عجب آدم سرسختي بود ، هر چه تلاش كردم موفق نشدم ، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني .
خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن ، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد . مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست ، ديد از آن باد خبري نيست ، احساس آرامش و امنيت كرد .
با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود . به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد .
باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است .
داستان كوتاه (72)
سقراط
روزي سقراط (حكيم معروف يوناني) ، مردي را ديد كه خيلي ناراحت و متاثر است . علت ناراحتيش را پرسيد ، پاسخ داد : در راه كه مي آمدم يكي از آشنايان را ديدم . سلام كردم ، جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذشت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم.
سقراط گفت : چرا رنجيدي ؟ مرد با تعجب گفت : خب معلوم است ، چنين رفتاري ناراحت كننده است . سقراط پرسيد : اگر در راه كسي را مي ديدي كه به زمين افتاده و از درد و بيماري به خود مي پيچد ، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي ؟
مرد گفت : مسلم است كه هرگز دلخور نمي شدم . آدم كه از بيمار بودن كسي دلخور نمي شود . سقراط پرسيد : به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي كردي ؟مرد جواب داد : احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي كردم طبيب يا دارويي به او برسانم .
سقراط گفت : همه ي اين كارها را به خاطر آن مي كردي كه او را بيمار مي دانستي ، آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود ؟ و آيا كسي كه رفتارش نادرست است ، روانش بيمار نيست ؟ اگر كسي فكر و روانش سالم باشد ، هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود ؟
بيماري فكر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ، نسبت به كسي كه بدي مي كند و غافل است ، دل سوزاند و كمك كرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند .
پس از دست هيچ كس دلخور مشو و كينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان كه هر وقت كسي بدي مي كند ، در آن لحظه بيمار است .
داستان كوتاه (71)
رنگ عشق
دختري بود نابينا كه از خودش تنفر داشت كه از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يكنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد
و چنين شد كه آمد آن روزي كه يك نفر پيدا شد كه حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : بيا و با من عروسي كن ببين كه سالهاي سال منتظرت مانده ام دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : اين چه بخت شومي است كه مرا رها نمي كند ؟
دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسري با او نيست دلداده رو به ديگر سو كرد كه دختر اشكهايش را نبيند و در حالي كه از او دور مي شد گفت پس به من قول بده كه مواظب چشمانم باشي