داستان كوتاه (71)
رنگ عشق
دختري بود نابينا كه از خودش تنفر داشت كه از تمام دنيا تنفر داشت و فقط يكنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنين گفته بود اگر روزي قادر به ديدن باشم حتي اگر فقط براي يك لحظه بتوانم دنيا را ببينم عروس حجله گاه تو خواهم شد
و چنين شد كه آمد آن روزي كه يك نفر پيدا شد كه حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد و دختر آسمان را ديد و زمين را رودخانه ها و درختها را آدميان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به ديدنش آمد و ياد آورد وعده ديرينش شد : بيا و با من عروسي كن ببين كه سالهاي سال منتظرت مانده ام دختر برخود بلرزيد و به زمزمه با خود گفت : اين چه بخت شومي است كه مرا رها نمي كند ؟
دلداده اش هم نابينا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسري با او نيست دلداده رو به ديگر سو كرد كه دختر اشكهايش را نبيند و در حالي كه از او دور مي شد گفت پس به من قول بده كه مواظب چشمانم باشي