داستان كوتاه (139)
دريا باش
روزي شاگرد يه راهب پير هندو از او خواست كه بهش يه درس به يادموندني بده. راهب از شاگردش خواست كيسه نمك رو بياره پيشش، بعد يه مشت از اون نمك رو داخل ليوان نيمه پري ريخت و از او خواست اون آب رو سر بكشه.
شاگرد فقط تونست يه جرعه كوچك از آب داخل ليوان رو بخوره، اونم بزحمت. استاد پرسيد: مزه اش چطور بود؟
شاگرد پاسخ داد: بدجوري شور و تنده، اصلا نميشه خوردش.
پير هندو از شاگردش خواست يه مشت نمك برداره و اونو همراهي كنه. رفتند تا رسيدن كنار درياچه. استاد از او خواست تا نمكها رو داخل درياچه بريزه، بعد يه ليوان آب از درياچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه.
شاگرد براحتي تمام آب داخل ليوان رو سر كشيد. استاد اين بار هم از او مزه آب داخل ليوان رو پرسيد. شاگرد پاسخ داد: كاملا معمولي بود.
پير هندو گفت: رنجها و سختيهائي كه انسان در طول زندگي با آنها روبرو ميشه همچون يه مشت نمكه و اما اين روح و قدرت پذيرش انسانه كه هر چه بزرگتر و وسيعتر بشه، مي تونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتي تحمل كنه، بنابراين سعي كن يه دريا باشي تا يه ليوان آب.
داستان كوتاه (138)
ابليس
مردي كنار بيراهه اي ايستاده بود. ابليس را ديد كه با انواع طنابها به دوش درگذر است. كنجكاو شد و پرسيد: اي ابليس، اين طنابها براي چيست؟
جواب داد: براي اسارت آدميزاد. طنابهاي نازك براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان، طنابهاي كلفت هم براي آناني كه دير وسوسه مي شوند. سپس از كيسه اي طنابهاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت: اينها را هم انسان هاي باايمان كه راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند، پاره كرده اند و اسارت را نپذيرفتند.
مرد گفت طناب من كدام است؟
ابليس گفت: اگر كمكم كني كه اين ريسمان هاي پاره را گره زنم، خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم.
مرد قبول كرد.
ابليس خنده كنان گفت: عجب، با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود انسانهايي چون تو را به بندگي گرفت.
داستان كوتاه (137)
از فرصتها استفاده كنيد
مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد. وقتي پولها را دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد: آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
مرد پاسخ داد: بله قربان من ديدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و او را درجا كشت.
او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
مرد پاسخ داد: نه قربان، من نديدم اما همسرم ديد.
داستان كوتاه (136)
مي تواني او را مادر صدا كني
كودكي
كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسيد. مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد
اما من به اين كوچكي بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد كرد.
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه؟ اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد، فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها نمي دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژهايي را ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم
با شما صحبت كنم؟
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟ فراشته ات دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كني.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد، شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند، چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
فراشته ات از تو
محافظت خواهد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد، من هميشه به اين دليل كه ديگر
نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت
خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در كنار تو
خواهم بود.
كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو؟
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. مي تواني او را مادر صدا كني.
داستان كوتاه (135)
پادشاه پير و امتحان فرزندانش
پادشاه پيري بود كه مي خواست يكي از سه پسر خود را براي سلطنت آينده انتخاب كند. روزي سه شاهزاده را صدا كرد و به هر سه نفر مبلغ يكساني پول داد و از آنها خواست كه قبل از عصر همين روز، چيزي بخرند و با آنها يك اتاق را پر كنند.
شاهزاده اول بسيار فكر كرد و با تمام پول برگ نيشكر خريد. اما با اين برگها فقط يك سوم اتاق را پر كرد. شاهزاده دوم با اين پول پوشال ارزنتر خريد. اما با اين پوشالها فقط نيمي از اتاق را پر كرد. نزديك بود آسمان تاريك شود. شاهزاده كوچك با دست خالي برگشت.
ديگران بسيار تعجب كردند و از او پرسيدند: تو چه خريده اي؟ او گفت در راه يك يتيم را ديدم كه شمع مي فروخت. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خريدم. اما وقتي كه شمع ها را روشن كرد، نور آنها همه اتاق را روشن كرد.
داستان كوتاه (134)
گنجشك و خدا
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند: و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسيام، تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.
سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود، خواب بودي، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.
گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
داستان كوتاه (133)
درس مردانگي در داستان كوروش و پانته آ
در
لغتنامه دهخدا زير عنوان «پانته آ» بر اساس روايت «گزنفون» آمده است كه هنگامي كه
مادها پيروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمي با خود آورده بودند كه بعضي از آنها
را براي پيشكش به كورش بزرگ عرضه مي كردند. در ميان غنائم زني
بود بسيار زيبا و به قولي زيباترين زن شوش به نام پانته آ كه همسرش به نام «آبراداتاس»
براي مأموريتي از جانب شاه خويش رفته بود.
چون وصف زيبايي پانته
آ را به كورش گفتند، كورش درست ندانست كه زني شوهردار را از همسرش بازستاند و حتي
هنگامي كه توصيف زيبايي زن از حد گذشت و به كورش پيشنهاد كردند كه حداقل فقط يك
بار زن را ببيند، از ترس اينكه به او دل ببازد، نپذيرفت. پس او را تا باز آمدن
همسرش به يكي از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما آراسپ خود عاشق پانته آ گشت و
خواست از او كام بگيرد، بناچار پانته آ از كورش كمك خواست.
كوروش آراسپ را سرزنش
كرد و چون آراسپ مرد نجيبي بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف كوروش به دنبال
آبراداتاس رفت تا او را به سوي ايران فرا بخواند. هنگامي كه آبرداتاس به ايران آمد
و از موضوع باخبر شد، به پاس جوانمردي كوروش برخود لازم ديد كه در لشكر او خدمت
كند.
مي گويند
هنگامي كه آبراداتاس به سمت ميدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در
حالي كه اشك از چشمانش سرازير بود گفت: سوگند به عشقي كه ميان من و توست، كوروش به
واسطه جوانمردي كه حق ما كرد اكنون حق دارد كه ما را حق شناس ببيند. زماني كه اسير
او و از آن او شدم، او نخواست كه مرا برده خود بداند و نيز نخواست كه مرا با شرايط
شرم آوري آزاد كند بلكه مرا براي تو كه نديده بود حفظ كرد. مثل اينكه من زن برادر
او باشم.
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره كشته شد و پانته آ بر سر جنازه او رفت و شيون آغاز كرد. كوروش به نديمان پانته آ سفارش كرد تا مراقب باشند كه خود را نكشد، اما پانته آ در يك لحظه از غفلت نديمان استفاده كرد و با خنجري كه به همراه داشت، سينه خود را دريد و در كنار جسد همسر به خاك افتاد و نديمه نيز از ترس كوروش و غفلتي كه كرده بود، خود را كشت. هنگامي كه خبر به گوش كوروش رسيد، بر سر جنازه ها آمد.
داستان كوتاه (132)
اميد
چهار شمع به آرامي مي سوختند. محيط آنقدر ساكت بود كه مي شد صداي صحبت آنها را شنيد. اولين شمع گفت: من صلح هستم، هيچكس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد، فكر مي كنم كه به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود كه شعله آن كم و بعد خاموش شد.
شمع دوم گفت: من ايمان هستم، واقعا انگار كسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم كه بيشتر از اين روشن بمانم. حرف شمع ايمان كه تمام شد، نسيم ملايمي وزيد و آن را خاموش كرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه كفت: من عشق هستم، توانايي آن را ندارم كه روشن بمانم، چون مردم مرا به كناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آها حتي فراموش كرده اند كه به نزديكترين كسان خود محبت كنند و عشق بورزند. پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد.
كودكي وارد اتاق شد و ديد كه سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: شما كه مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟
چهارمين شمع گفت: نگران نباشد، تا وقتي من روشن هستم، به كمك هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن كنيم. من اميد هستم. چشمان كودك درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن كرد.
بنابراين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ كنيم.
داستان كوتاه (131)
حكايت زن و فيلسوف
همسر يكي از حكيمان و فرزانگان با او به جدال پرداخت. زن ناسزا ميگفت. اما فيلسوف سكوت اختيار كرده بود و زن همزمان با جدال با شوهر، به شستن لباس مشغول بود و فيلسوف مشغول مطالعه بود.
ناگهان خشم زن بالا گرفت و آبهاي چركين را كه در تشت لباسشوئي بود بر سر او ريخت و كتاب و لباس و سر و صورت فيلسوف را خيس كرد.
حكيم سر از كتاب برداشت و خطاب به زن گفت: تا به حال مثل ابر، رعد و برق ميكردي اكنون باران باراندي.
داستان كوتاه (130)
مزاح پيامبر و حضرت علي(ع)
روزي حضرت رسول صلّي الله عليه و آله با اميرالمؤمنين عليه السّلام نشسته بودند و با يكديگر خرما مي خوردند. هر خرما كه آن حضرت ميخورد به دور از چشم حضرت امير عليه السّلام دانه آن را نزد او ميگذارد.
وقتي خرماها تمام شد، هستههاي او بيشتر شده بود و در نزد آن حضرت هيچ هستهاي نبود. پس پيامبر صلّي الله عليه و آله به شوخي فرمود: هركس هسته خرماي بيشتري نزد او جمع شده باشد پرخور است.
حضرت امير عليه السّلام در جواب گفت: هر كه خرما را با هسته خورده باشد پرخور است.
منبع: هزار و يك حكايت اعلم الدوله ثقفي، نقل از هزار و يك حكايت تاريخي، ج 1، ص 101