داستان كوتاه (135)

پادشاه پير و امتحان فرزندانش


پادشاه پيري بود كه مي ­خواست يكي از سه پسر خود را براي سلطنت آينده انتخاب كند. روزي سه شاهزاده را صدا كرد و به هر سه نفر مبلغ يكساني پول داد و از آنها خواست كه قبل از عصر همين روز، چيزي بخرند و با آنها يك اتاق را پر كنند.

شاهزاده اول بسيار فكر كرد و با تمام پول برگ نيشكر خريد. اما با اين برگها فقط يك سوم اتاق را پر كرد. شاهزاده دوم با اين پول پوشال ارزنتر خريد. اما با اين پوشال­ها فقط نيمي از اتاق را پر كرد. نزديك بود آسمان تاريك شود. شاهزاده كوچك با دست خالي برگشت.

ديگران بسيار تعجب كردند و از او پرسيدند: تو چه خريده ­اي؟ او گفت در راه يك يتيم را ديدم كه شمع مي­ فروخت. همه پول را به او دادم و فقط چند شمع را خريدم. اما وقتي كه شمع ­ها را روشن كرد، نور آنها همه اتاق را روشن كرد.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۲۱
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]