داستان كوتاه (136)
مي تواني او را مادر صدا كني
كودكي
كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسيد. مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد
اما من به اين كوچكي بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از بين تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد كرد.
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه؟ اما اينجا در بهشت من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد، فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها نمي دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژهايي را ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم
با شما صحبت كنم؟
اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت؟ فراشته ات دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد خواهد داد كه چگونه دعا كني.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد، شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند، چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
فراشته ات از تو
محافظت خواهد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد، من هميشه به اين دليل كه ديگر
نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت
خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من هميشه در كنار تو
خواهم بود.
كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سئوال ديگر از خدا پرسيد: خدايا اگر من بايد همين حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو؟
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. مي تواني او را مادر صدا كني.