داستان كوتاه (123)

ملاقات ما انسانها با خدا


ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه­ اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود.

او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه داخل آن را خواند: اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي ­آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا.

اميلي همان طور كه با دست­هاي لرزان نامه را روي ميز مي­ گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود.

در همين فكرها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: من كه چيزي براي پذيرايي ندارم! پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد.

وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي ­لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟

اميلي جواب داد: آ متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان­ ها را هم براي مهمانم خريده ­ام.

مرد گفت: آ بسيار خوب خانم، متشكرم و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.

همان طور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ آقا، خانم، خواهش مي­ كنم صبر كنيد. وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را درآورد و روي شانه­ هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.

وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي ­خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد.

نامه را برداشت و باز كرد: آ اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم. با عشق، خدا.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۱۳
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]