داستان كوتاه (70)
اسب بعدي
مرد ثروتمندي در دهكدهاي دور زمينهاي زيادي داشت و تعداد زيادي كارگر را همراه با خانوادهشان روي اين زمينها به كار گرفته بود. و براي اينكه بتواند اين كارگران را وادار به كار كند يك سركارگر خشن و بيرحم را به عنوان نماينده خود انتخاب كرده بود و سركارگر با خشونت و بيرحمي كارگران و خانوادههاي آنها را وادار ميكرد روي زمينهاي مرد ثروتمند به سختي و تمام وقت كار كنند تا محصول بيشتري حاصل شود.
روزي شيوانا از كنار اين دهكده عبور
ميكرد. كارگران وقتي او را ديدند شكايت سركارگر را نزد شيوانا بردند و گفتند:
صاحب مزرعه، اين فرد بيرحم را بالاي سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذاي خود
مجبوريم حرف او را گوش كنيم. چيزي به او بگوييد تا با ما ملايمتر رفتار كند. شيوانا به سراغ سركارگر رفت. او را
ديد كه افسار اسب پيري را در دست گرفته و به سمتي ميرود. شيوانا كنار سركارگر
شروع به راه رفتن كرد و از او پرسيد: اين اسب پير را كجا ميبري؟
سركارگر با بدخلقي جواب داد: اين اسب
هميشه پير نبوده است. مرد ثروتمندي كه مالك همه اين زمينهاست سالها از اين اسب
سواري كشيده و استفادههاي زيادي از او برده است. اكنون چون پير و از كار افتاده
شده ديگر به دردش نميخورد. چون صاحب زمينها به هر چيزي از ديد سوددهي و منفعت
نگاه ميكند بنابراين از اين پس اسب پير چيزي جز ضرر نخواهد داشت. به همين خاطر او
از من خواسته تا اسب را به سلاخي ببرم و گوشت او را بين سگهاي مزرعه تقسيم كنم تا
لااقل به دردي بخورد.
شيوانا لبخندي زد و گفت: اگر صاحب اين مزرعه آدمهاي اطراف خود را فقط از پنجره سوددهي و منفعت نگاه ميكند، پس حتما روزي فراميرسد كه به شخصي چون تو ديگر نيازي نخواهد داشت. آن روز شايد كارگران مزرعه بيشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر كمي با آنها نرمي و ملاطفت به خرج دهي وقتي به روزگار اين اسب بيفتي ميتواني به لطف و كمك آنها اميدوار باشي. هميشه از خود بپرس كه از كجا معلوم اسب بعدي من نباشم! در اين صورت حتماً اخلاقت لطيفتر و جوانمردانهتر خواهد شد.