داستان كوتاه (47)
چند دقيقه شادي
روزي در پارك شهر زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي كردند . زن رو به مرد كرد و گفت : پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي رود ، پسر من است . مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي . و در ادامه گفت : او هم پسر من است . و به كودكي كه تاب بازي مي كرد اشاره كرد .
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : تامي وقت رفتن است . تامي كه دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت : بابا جان فقط پنج دقيقه . باشد ؟ مرد سرش را تكان داد و قبول كرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند .
دقايقي گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد : تامي ، دير مي شود . برويم . ولي تامي باز خواهش كرد : پنج دقيقه . اين دفعه قول مي دهم . مرد لبخندي زد و باز قبول كرد . زن رو به مرد كرد و گفت : شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي كنيد پسرتان با اين كارها لوس شود ؟
مرد جواب داد : دو سال پيش يك راننده ي مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواري زير گرفت و كشت . من هيچ گاه براي سام وقت كافي نگذاشته بودم . ولي حال تصميم گرفته ام اين اشتباه رو در مورد تامي تكرار نكنم .
تامي فكر مي كند پنج دقيقه بيشتر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من پنج دقيقه وقت مي دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم . پنج دقيقه اي كه ديگر هرگز نمي توانم بودن در كنار سامِ از دست رفته ام را تجربه كنم .