رمان بسيار زيباي سفر زندگي فصل هشتم

- متشكرم فرناز.. تو خيلي خوبي. تو هميشه منو خوب درك كردي. هر جا كه باشي برات ارزوي خوشبختي مي كنم. - منم همين طور. دلم مي خواد ساعتها باهات حرف بزنم ولي مي ترسم مادر سر برسه. نمي خوام حرمت مادر و فرزندي ر زير پا بذارم و تو روش وايستم. - من ديگه مزاحمت نمي شم. - به مادرت سلام برسون. بهش بگو من هميشه به يادتون هستم. - متشكرم فرناز. من شايسته تو نبودم. منو ببخش. - خداحافظ سلمان. موفق باشي. - تو هم همين طور. خدانگهدارت. هر دو گوشي را مي گذارند. فرناز روي مبل نشسته سرش را به عقب تكيه مي دهد و قطره اشكي ارام از گونه اش فرو مي چكئ... عر همان روز فرناز در اتاقش روي تخت نشسته و زانوهايش را در بغل دارد. افسرده و مكدر است و بغض گلويش را مي فشارد. از اتاق پذيرايي داي گفتگو شنيده مي شود. در همين لحظه مادرش در را گشوده و وارد اتاق مي شود. به كنار فرناز مي ايد و با قيافه اخم الود مي گويد: - دختر پاشو بيا بيرون. همه منتظر تو هستن. پاشو اخماتو وا كن. فرناز رويش را برمي گرداند. مادر كنارش روي تخت مي نشيند و با لحن ارومتري مي گويد: - پاشو بيا، ابرو ريزي نكن دخترم، خودت كه اخلاق بابات رو مي دوني. نذار كار به جاهاي باريك بكشه. پاشو بيا اقا دوماد رو ببين، واقعا به اين ميگن مرد! يه پارچه اقا! چيزي كم و كسري نداره. فرناز ديده اشك الودش را به مادرش مي دوزد. نگاهش شماتت بار است. مادر با پشت دست قطره هاي اشك را از روي صورتش پاك مي كند و مي گويد: - اشكاتو پاك كن، خوب نيست تو رو اين ريختي ببينن. دنيا كه به اخر نرسيده. شوهري گيرت اومده كه يه ناخنش به دتا از اين جوونا مي ارزه. پاشو مادرجون، پاشو چند تا چايي وردارد بيار و بيشتر از اين ابروريزي نكن. خانم اميني وقتي سكوت او را مي بيند دستش را مي گيرد و وي را از تخت پايين مي كشد. فرناز همانند مسخ شده ها به دنبال مادر راه افتاده و از اتاق خارج مي شود. مادر او را به طرف اشپزخانه مي برد. خودش فنجانهاي چاي را پر كرده و سيني را به دست فرناز مي دهد. در اتاق پذيرايي مبل ها به وسيله خان عمو اقاي اميني، داماد و مادر و خواهرش اشغال شده است. همگي در حال گفتگو هستند كه فرناز با سيني چاي وارد مي شود و به اهستگي سلام مي كند. خانم اميني هم با چهره اي بشاش خود را به كنار شوهرش مي رساند و مي نشيند. سرها به طرف فرناز برمي گردد. فرناز با حالتي بي روح و سرد به طرف ميهمانان رفته و سيني چاي را به انها تعارف مي كند.خانواده خواستگار، من جمله خود او با تحسين فرناز را مي نگرد. فرناز وقتي مقابل خواستگار مي ايستد حتي نگاهش هم نمي كند. پس از پخش كردن چاي بي درنگ اتاق را ترك مي كند. با پخش شيريني مشخص مي شود كه توافق حاصل شده است. چند شب بعد سلمان در سوز و سرما و بارش برف در كوچه ها قدم مي زند. پس از مدتي وارد خياباني مي شود كه منزل فرناز در ان قرار دارد. اتوبوس عروس و داماد كه مزين به گل است مقابل در پارك شده است. از داخل حياط منزل صداي هلهلهه شنيده مي شود. نور چراغهاي تزئيني چشم را خيره مي كند. سلمان در پناه نور چراغ برق مي ايستد و يقه اوركتش را بالا مي اورد كه چهره اش شناخته نشود. دقايقي بعد عروس و داماد همراه مدعوين و پدر و مادر عروس از منزل خارج مي شوند. فرناز و همسرش سوار بر اتومبيل شده و در صندلي عقب جاي مي گيرند. ساير مهمانان هم سوار اتومبيل هاي خود مي شوند. پسر جواني پشت رل اتومبيل داماد مي نشيند و اتومبيل لحظاتي بعد از كنار سلمان عبور مي كند. او براي لحظه اي كوتاه چهره محزون عروس را مشاهده مي كند. اتومبيل ها دور مي شوند و سلمان پشت سر انان قدم زنان به راه خود مي رود. برف هم چنان ارام ارام مي بارد. سلمان از خيابانها مي گذرد، سيگار مي كشد و راه مي رود. هنگام عبور از خياباني، اتومبيل با سرعت از كنارش مي گذرد و ابهاي جمع شده در كنار خيابان را روي او مي ريزد. سر تا پاي سلمان خيس مي شود و لباسش گل الود مي گردد. اتومبيل چند متري كه دور مي شود توقف مي كند. سپس دنده عقب مي گيرد و به كنار سلمان مي رسد و مي ايستد. مردي كه كنار راننده نشسته، شيشه را پايين مي كشد و با لحني پوزش خواهانه خطاب به سلمان مي گويد: - اقا جدا ازتون معذرت مي خوام مثل اين كه بدجوري خيس شدين. سلمان در سكوت نگاهش مي كند و هيچ واكنشي نشان نمي دهد. مرد مي افزايد: - اگه جايي مي رين شما رو برسونيم. سلمان هم چنان سكوت مي كند. صورتش بي روحش كه اب از ان مي چكد هيچ عكس العملي ندارد. دو مرد نگاه حيرت زده و پرسشگر به هم رد و بدل مي كنند و با اشاره مرد سخنگو، راننده حركت كرده و از سلمان دور مي شود. راننده شانه هايش را بالا مي اندازد و حيرت زده مي گويد: - اين ديگه كي بود؟ - خيلي عجيبه، انگار تو اين دنيا نبود. - شايدم ديوونه بود. نگاهشو ديدي؟ - بريم بابا گور پدرش به ما چه... سلمان هم چنان راه مي رود. روي پلي مي ايستد كه زيرش رودخانه اي خروشان با ابي كثيف و گل الود در حال گذر است. به نرده ها پل تكيه مي دهد و به سطح اب چشم مي دوزد و به ياد گذشته هاي مي افتد. به ياد نخستين برخوردش با فرناز..... در مغازه اش نشسته بود و كتاب مي خواند كه در باز شد و اقاي اميني همراه با همسر و دخترش وارد شدند. سلمان با ديدن مرد همسايه برخاست، كتاب را كنار گذاشت و به طرف انها رفت و با اميني سلام و احوالپرسي كرد. اميني چيزهايي گفت و سلمان تعدادي روسري روي پيشخوان گذاشت. اميني با او دست داد و به مغازه اش اشاره كرد و خارج شد.
مادر و دختر روسري ها را زير و رو مي كردند. سلمان زير چشمي دختر جوان را مي نگريست. چشمان دختر او را مسحور كرده بود. حالش دگرگون شد و رفتار ناشيانه اي از او سر زد كه موجب خنده دختر گشت. ان ها روسري مورد نظر را انتخاب كرده و پس از دادن پول خارج شدند. سلمان كه هم چنان با نگاه حسرت بار و مشتاق خود انها را بدرقه مي كرد، با خروج انها دستش را روي قلبش گذاشت، چشمانش را فرو بست و اه كشيد. چند روز بعد سلمان همراه مادرش به خانه اميني رفتند. مادر سلمان يك قواره پارچه و يك جعبه شيريني و يك انگشتر طلا به طرف مادر فرناز گرفت. خانم و اقاي اميني خيلي زودتر از ان چه انتظار مي رفت به خواتسگاري سلمان پاسخ مثبت دادند. خانم اميني جعبه شيريني را گشود و به انها شيريني تعارف كرد. سپس مادر سلمان انگشتر را به انگشت فرناز كرد و همگي كف زدند و مبارك باد گفتند.... سلمان به خود مي ايد و از پل عبور مي كند و به طرف خانه به راه مي افتد. مادر سلمان كنار بخاري دراز كشيده و چشمانش را بسته كه سلمان وارد اتاق مي شود. موهايش خيس و اشفته است. بدون اينكه مادر را بيدار كند يكسره به اتاقش مي رود. هم چنان كه دست در جيب دارد روي لبه تخت مي نشيند و به نقطه اي خيره مي ماند. دلش مي خواهد با صداي بلند گريه كند اما اين كار را نمي كند. چهره فرناز از پشت شيشه اتومبيل داماد در مقابل ديدگانش جان مي گيرد. اوركتش را مي كند و روي تخت مي اندازد . بي اندازه اندوهگين است. صورتش را لاي دستهايش پنهان مي سازد و دقايقي در همان حال مي ماند. ناگهان با عكس العمل سريع از جا برمي خيزد و مشتي به ديوار مي كوبد. به كتابهايش كه روي تاقچه چيده شده هجوم مي اورد و همه انها را روي زمين مي ريزد. به طرف ميز كار مي رود. پوشه ها را مي گشايد و تمام صفحات نوشته ها را پاره مي كند و با خشم به طاراف پرتاب مي كند. ميز تحريرش را به هم مي زند و فرياد زنان با خود حرف مي زند: - لعنتي ها بريد گم شين، نمي خوام بنويسم، نمي خوام نويسنده بشم. شماها ديگه برام مردين. ديگه اين زندگي رو نمي خوام، نمي خوام.... روي زمين زانو مي زند و هق هق كنان همان جا ولو مي شود. مادرش كه در اثر سر و صداها از خواب بيدار شده سراسيمه در را مي گشايد و در استانه ان چشمش به سلمان و اتاق درهم ريخته مي افتد. در همان نقطه ايستاده و در سكوت به سلمان نگاه مي كند و به ارامي اشك مي ريزد. سلمان حتي وجود او را هم احساس نمي كند. چشمش به يكي از صفحات دفتر مي افتد كه سالم و دست نخورده كنارش افتاده است. ان را برمي دارد و مچاله مي كند و به گوشه اي مي اندازد. زانوهايش را در بغل گرفته، سرش را روي ان مي گذارد و به تلخي مي گريد. مادر كه ديگر قادر به ديدن چنين صحنه اي نيست در را مي بندد و او را تنها مي گذارد. مادر پس از ترك سلمان كنجي مي نشيند و براي اندوه بي پايان پسرش اشك مي ريزد. از روزي كه فرناز را از سلمان گرفته بودند او حني يك لبخند هم بر لبان سلمان نديده بود. اين جدايي حسرت بار بزرگترين ضربه را به جسم و جان او وارد اورده بود و مادر نمي دانست كه چه تدبيري بينديشد تا پسرش را از غم و اندوه برهاند. مادر تا پاسي از شب گذشته بيدار مي ماند و نيمه شب ارام و پاورچين به سمت اتاق سلمان مي رود و در را مي گشايد و وارد مي شود. چراغ اتاق هنوز روشن است و سلمان روي زمين كنار كاغذ پاره هاه به خواب رفته است. مادر به وي نزديك مي شود پتو را از روي تخت برمي دارد و روي او مي اندازد. دقايقي به چهره محزونش خيره مي ماند سپس نگاهي به اطراف مي اندازد. در حالي كه روي نوك پنچه پا راه مي رود به سوي تاقچه رفته و كتابها را مرتب مي كند. كاغذ ها را از وسط اتاق جمع كرده و انها را در گوشه اي روي هم انباشته مي سازد. تمام اين كارها را با دقت وبدون توليد سر و دا انجام مي دهد. گاه گاهي به طرف سلمان برمي كردد تا از خواب بودن او مطمئن شود. وقتي اندكي كار تميز و مرتب كردن تمام مي شود قاب عكس فرناز را كه روي زمين افتاده برمي دارد. چراغ را خاموش كرده و از اتاق خارج مي شود و به اتاق ديگري مي رود. چند روز بعد سلمان وقتي مغازه را قفل مي كند و كركره اش را مي كشد، اميني و خان عمو را مي بيند كه مقابل مغازه خود ايستاده اند. وانت باري جلوي مغازه توقف كرده و چند كارگر مشغول تخليه قالبها از درون ان و حمل ان به مغازه اميني هستند. سلمان از كنار اميني مي گذرد. به او سلام كرده و به سرعت رد مي شود. اميني در حالي كه پاسخ سلامش را مي دهد به خان عمو نشان مي دهد. خان عمو با حالت مخصوصي سلمان را كه در حال دور شدن است نگاه مي كند. سلمان در مسير حركتش از يك نوشت افزار فروشي مقداري كاغذ و دفتر مي خرد تا نوشتن را از سر بگيرد. او از همان شب اغاز به نوشتن مي كند. در يك روز بهاري كه هوا خوب و افتابي است، مادر سلمان در حياط كنار حوض، لباسها را ابكشي كرده و انها را روي بند مي اندازد. پس از اتمام كار به سوي اتاق مي رود. پس از ورود، زنبيلش را برمي دارد. چادرش را سر مي كند و از اتاق خارج مي شود. وارد حياط شده و از ان مي گذرد. در كوچه را مي گشايد و بيرون مي ايد و در را پشت سر خود مي بندد. در كوچه به حركت خود ادامه مي دهد. با يكي دو زن همسايه سلام و احوالپرسي كرده و رد مي شود. ساعتي بعد مادر با زنبيلي پر از ميوه و سبزي در راه بازگشت به منزل است. در مسير به يكي از همسايه ها برخورد كرده و گفت و گو كنان به جانب خانه حركت مي كند. در مقابل خانه مادر سلمان از زن جدا مي شود. با كليدي كه همراه دارد در را مي گشايد. از حياط گذشته و به درون اتاق مي ايد. چادرش را به چوب لباسي اويزان مي كند و زنبيل را به اشپزخانه مي برد. سيني را كف اشپزخانه مي گذارد و سبزيها را درون ان مي نهد. مشغول پاك كردن سبزي است كه سلمان وارد مي شود. - سلام مادر. - سلام. خسته نباشي. - رفته بودي خريد؟ - اره يه مقدار ميوه و سبزي گرفتم. - چرا صدام نكردي خودم برم واست خريد كنم؟ - ديدم مشغول نوشتن هستي نخواستم مزاحمت بشم. سلمان ليواني از روي كابينت برداشت. ان را زير شير گرفته و دو ليوان پياپي اب مي نوشد. سپس كنار مادرش مي نشيند. - شما گاهي وقتا باهام تعارف مي كني. ادم كه نبايد با پسرش رو درواسي داشته باشه. از اين به بعد هر كاري داشتي فورا بهم بگو، حتي اگه مشغول نوشتن باشم. مادر تبسم كنان مي گويد: - باشه چشم. سلمان خميازه پر سر و دايي مي كشد. مادر نگاهش مي كند و مي خندد. - حسابي خسته هستي. - اره ولي مهم نيست. - تو حسابي خودت رو درگير كار كردي. من هيچ وقت نديدم به خودت برسي. سابق بر اين ورزش مي كردي با برو بچه هاي محل فوتبال بازي مي كردي. عضو باشگاه بودي. واسه خودت يكي دو تا دوست صميمي داشتي. اما حالا با همه دوست و رفيقات بهم زدي و با هيچ كس معاشرت نمي كني. - مادرجون اگه بخوام دنبال اين چيزا برم پس كي مي تونم بنويسم؟ دوستام نوشته هام هستن. گردش و تفريح منو از هدفم دور مي كنه. - خب بالاخره تو هم بايد يه مهموني بري يه هوايي بخوري، اينجوري كه نمي شه در ضمن بايد سر سامان هم بگيري. مادر مكثي كرده و سپس مي افزايد: - الان كه داشتم برمي گشتم خونه شهلا خانم رو ديدم. مي دوني كه كي رو مي گم؟ سلمان با خون سردي سري تكان مي دهد: - بله. - كلي با هم حرف زديم. بيشترش راجع به تو بود. مي گفت يه دختر خوب و نجيب تو فاميلاش سراغ داره. مي گم بد نيست يه روز بريم دختره رو ببينيم. شايد خدا بخواد و .... سلمان با بي حوصلگي دستش را در هوا تكان مي دهد. - ول كن مادر، زن چيه! عروس كدومه! شما كه شرايط منو خوب مي دوني. - خب بالاخره كه چي؟ مگه مي خواي تا اخر عمر زن نگيري؟ من كه عمر نوح ندارم. بالاخره يكي رو مي خواي كه تر و خشكت كنه - ديگه نمي خوام به موجودي به نام زن فكر كنم. خودم به اندازه كافي بدبختي دارم. - نمي دونم چي بگم مادر. تو انقدر خودت رو تو كارت غرق كردي كه ديگه هيچ چيزي برات مهم نيست. سلمان بلند مي شود و مي گويد: - غصه نخور مادر بالاخره همه چي درست مي شه. من هرگز مايوس نمي شم. ادم بايد هميشه اميدوار باشه. خوب من مي رم كه به كارم برسم. - برو پسرم برو. سلمان خارج مي شود. مادر به پاك كردن سبزي ادامه مي دهد. يك روز سلمان عصر پشت پيشخوان كتاب فروشي روي صندلي كنار نعمت نشسته است. سيگاري گوشه لب نهاده و اتش مي زند. نعمت استكان چاي را به اطراف او مي كشد.

- چايي تو بخور اينقدر سيگار نكش. سلمان لبخند مي زند و مي گويد: - قربونت برم اقا نعمت. ما كه داريم از دنيا مي كشيم اين سيگار كه قابل نيست. نعمت به قفسه هاي كتاب مي نگرد و جواب مي دهد: - اين روزا همه گرفتارن. اين كه ناراحتي نداره. - همه گرفتارن و من از همه گرفتارتر. هيچ وقت تو زندگيم شانس نياوردم. از هيچ چيز و هيچ كس خيري نديدم. - حالا مگه چي شده؟ امروز خيلي ايه ياس مي خوني؟ سلمان به تلخي هني مي كند و زهر خندي مي زند: - هر كي جاي من بود تا حالا هفت دفعه جون كنده بود. ما از پوست كلفتي روي كرگدن رو سفيد كرديم. در همين لحظه دختر جواني وارد كتاب فروشي مي شود. ابتدا نگاهي به قفسه ها مي اندازد و سپس به جانب نعمت پيش مي ايد. - سلام اقا. - سلام خانم بفرمايين. - ببخشيد. دوزخ اثر دانته رو دارين؟ نعمت مدتي فكر كرده و به ذهن خود فشار مي اورد و مي گويد: - اهان منظورتون كتاب كمدي الهيه؟ نه خير اين كتاب مدتهاست كه تجديد چاپ نشده. يعني گير نمي ياد. - پس نايابه. خيلي جاها دنبالش گشتم اما پيدايش نكردم. - كتاباي ديگه ام هست. بدم خدمتتون؟ - نه اقا متشكرم. خداحافظ. دختر بدون اينكه نگاهي به ساير كتابها بيندازد خارج مي شود. سلمان ناخود آگاه مي خندد. نعمت متعجبانه مي پرسد: - چي شد يه دفعه گل از گلت شكفت؟ سلمان خنده كنان ادامه مي دهد: - دارم به كار اين بنده خدا مي خندم. دوزخ همين جاست اونوقت مردم دارن تو كتاباي دانته دنبالش مي گردن. جدا مسخره است. - تو زيادي سخت مي گيري جوون. - داري مثل پيرمرداي جهان ديده موعظه مي كني؟ مگه دروغ مي گم؟ جهنم رو مي خواي ببيني؟ خب بفرما، اين بنده حقير شب و روز با تموم گوشت و پوستم دارم جهنم رو لمس مي كنم. ديگه بدتر از اين چي مي خواي؟ حتما بايد اتيشو با چشمات ببيني؟ سلمان چايش را هورتي سر كشيد و نعمت پرسيد: - خنك بود؟ - اره خنكِ خنك. گاهي وقتا ادم توش مي سوزه و جزغاله مي شه گاهي هم از خنكي و بي مزگيش حالش به هم مي خوره. نعمت حيرت زده براندازش مي كند و مي گويد: - چايي رو گفتم پسر. حواست كجاست؟ سلمان لبخندي مي زند و سيگار ديگري روشن مي كند. نعمت با تاسف سر تكان مي دهد و مي گويد: - از بس شبا نشستي تو اون اتاق دود زده و هي خوندي و نوشتي حسابي زده به كله ات. راستي كار كتابت به كجا كشيد؟ سلمان نفس عميقي مي كشد. - دِ لامب درد منم همينه ديگه. در جامعه مترقي و ادب شناس ايران زمين كسي اين بنده حقير سراپا تقصير رو به بازي نمي گيره. همه مي گن برو عمو كشكت رو بساب. نويسندگي به تو نيومده. انگار نويسنده ها بايد علاوه بر هيبت ادمي يه چيز مافوق بشري تو ظاهرشون داشته باشن كه به وسيله اون به اشتهار برسن. نعمت با دست دودها را كه به طرف صورتش امده كنار مي زند و با لحني اميخته به شوخي مي گويد: - خيلي كنجكاو شدم نوشته هاتو بخونم ببينم اخه تو چي مي نويسي كه مورد پسند هيچ تنابنده اي نيست! سلمان با صداي بلند اه مي كشد و جواب مي دهد: - بدبختي اينجاست كه اين بندگان ادب دوست و داعيه داران بيرق به دست! حتي حاضر نيستن نوشته هام رو بخونن بعد بگن مزخرفه. نديده و نچشيده مي گن نمكش كمه. - پس ناموفق ناموفقي. - بع...له! چه جورم. سلمان با قوطي كبريتش بازي مي كند و نعمت به فكر فرو مي رود. سپس گويي چيزي به ذهنش رسيده است مي گويد: - يه نفر هست كه برام كتاب مي ياره، در ال ويزيتوره. تو تمامي مراكز پخش همكاري داره. مي گم بد نيست اين دفعه ديدمش مشكلت رو باهاش درميون بذارم شايد بتونه گره از كارت باز كنه. - اي بابا دلت خوشه! تمام ناشرين كوچك و بزرگ اب پاكي رو ريختن دستم . اونوقت مي خواي از يه ويزيتور انتظار مساعدت داشته باشي؟ - امتحانش كه ضرر نداره. اگرم بگه نه كه چيزي ازت كم نمي شه. - نه پسر خوب بهتره فراموشش كني. از حالا مي دونم جوابش چيه. از بس نه شنيدم شبا تو خواب هم دچار كابوس مي شم. اين نه ها مثل عقرب جراره بهم حمله ور مي شن و نيشم مي زنن. - من نمي دونم فكر نويسنده شدن از كي در مغزت جرقه زد. سالهاست كه مي شناسمت. از اون موقعي كه دبيرستان مي رفتي و ازم نوشت افزار مي خريدي. اگه از اون وقتا دنبال يه كار بهتر راه مي افتادي حالا واسه خودت سري تو سرا دراورده بودي. اخه اينم شد كار؟ كاري كه توش سود نباشه به چه دردي مي خوره؟ سلمان تبسم مي كند و در جوابش مي گويد: - شاعر مي گه هر كسي را بهر كاري ساختن. منم هيچ هنري به جز نوشتن ندارم. نويسندگي همه عشق منه، همه زندگيمه. گاهي وقتا يه چيزايي تو گلوم سنگ مي شه و اون تو گير مي كنه، اون وقته كه حس مي كنم به جاي حرف زدن نياز به نوشتن دارم. به خاطر اينكه يه روز نويسنده موفقي بشم خيلي چيزهامو از دست دادم. اين عشق چنان در من قوت داشت كه حتي به خاطرش همسر اينده ام رو از دست دادم. احساس مي كنم اگه ننويسم مي ميرم. نوشتن برام حكم اكسيژن رو داره كه اگه نباشه خفه مي شم. نعمت دستي به شانه سلمان مي زند و به شوخي مي گويد: - اگر بنويسي خواننده ها رو خفه مي كني! سلمان برمي خيزد و دست در جيبش مي كند. - ازم مي پرسن اگه ننويسي چطور مي شه؟ مثل اينه كه از ادم بپرسن اگه نفس نكشي چي مي شه؟ من مي نويسم تا تو نوشته هام گم بشم. غرق بشم و از دنيا برم. اونوقت شايد بعد از مرگم به استعدادم پي ببرند. يه دسته گل به احترام رو گورم بذارن. از جيب اسكناسها را بيرون مي اورد و انها را به طرف نعمت مي گيرد. - خب رفيق شفيق وقت حساب كتاب رسيده. شرمندتم ولي علي الحساب اين پيشت باشه تا بعد. نعمت به سرم تعارف دست او را پس مي زند. - بذار جيبت، فعلا تو بيشتر از من بهش نياز داري. - نه جون تو نمي شه. مي ترسم اينم خرج بشه و بيشتر شرمنده ات بشم. - گفتم كه بذار جيبت. من كه باهات تعارف ندارم باشه هر وقت روبراه شدي با هم حساب مي كنيم. - بگير بذار تو دخلت تا پشيمون نشدم. اگه تعارف كني ديگه پيشت نمي يام. نعمت پولها را گرفته و روي ميز مي گذارد. - حالا كه اصرار مي كني باشه. ولي از من به نيحت، برو دو دستي بچسب به كار و كاسبيت كه خدا روزي رسونه. سلمان لبخند زنان به ان سوي پيشخوان مي رود. - خب ما ديگه رفتيم. نعمت برمي خيزد و با او همراه مي شود. دم در كه مي رسند نعمت مي گويد: - كتابي چيزي لاز نداري؟ اگه مي خواي ب يتعارف ور دار و ببر و به فكر پولشم نباش ما قبولت داريم. - يه مدتيه مطالعه رو گذاشتم كنار. نوشتن بهم مجال هيچ كاري رو نمي ده. در هر حال ازت ممنونم كه به فكرم هستي. يه روزي جبران مي كنم. - خواهش مي كنم. اين حرفا چيه. - راستي گفتي اون يارو رو كي مي بيني؟ - كدوم يارو؟ - همون ويزيتوره. نعمت لبخندي مي زند. - اهان يعقوبي رو مي گي؟ خب.... وقت معيني نداره. ممكنه فردا بياد ممكنه يه هفته ديگه. ولي بالاخره پيدايش مي شه چون كه بايد بياد و پولش رو وصول كنه. - راجع به من باهاش حرف مي زني؟ - تغيير عقيده دادي؟ - مي گم شايد بشه بهش اميدوار بود. از اين ستون به اون سون فرجه. - باشه من هر كاري از دستم بربياد كوتاهي نمي كنم. سلمان دستم را به گرمي مي فشارد و با خوشحالي مي گويد: - قربون تو برم خيلي اقايي. - خدا كنه بتونم برات كاري كنم. چند روز ديگه يه سري بهم بزن تا بهت بگم نتيجه چي شد. اصلا چطوره زنگ بزني، شماره مو داري؟ - اره دارم. - پس بهم تلفن كن. - فدات بشم. دربست نوكرتم به خداو خب خداحافظ - خداحافظ. سلمان خارج مي شود و نعمت با نگاه از پشت شيشه دور شدنش را مي نگرد. همان شب سلمان دست نوشته هايش را مرتب كرده و لاي روزنامه مي پيچد و ان را كنار مي گذارد. مقداري از كاغذ باطله هايش را دور مي ريزد و بعضي از نوشته هاي به درد نخورش را پاره مي كند. سپس ساعتي را به طمالعه مي گذراند و وقتي خواب بر وي غلبه مي يابد چراغ را خاموش كرده و به بستر مي رود. چند روز بعد سلمان از تلفن عمومي شماره كتاب فروشي رو مي گيرد تا با نعمت صحبت كند. - الو؟ - سلام نعمت جون. - سلمان تويي؟ سلام پسر، چطوري؟ - قروبن تو. چه خبرا؟ - خبراي خوب! - چطور؟ - اول بگو ببينم كجا هستي؟ - نزديك خونه هستم دارم مي رم ناهار. - وقت داري يه سر بياي اينجا؟ - همين حالا. - اگه حالا بياي خيلي بهتره. - چه خبر شده نعمت جون؟ - فعلا چيزي نپرس. وقتي اومدي مفصلا باهات گپ مي زنم. - از اون بابا خبري شده؟ - اره خودشون الان اينجا هستند. - جدا؟ چه حسن تصادفي؟ خب چه كردي؟ - بايد بياي حضوري صحبت كنيم. زود راه بيفت. - چشم با كله مي يام. - بهتره نوشته هات رو هم با خودت بياري. - به روي چشم. - فقط عجله كن. - بازم چشم. خداحافظ. سلمان گوشي را مي گذارد. با عجله خارج شده و به جانب خانه حركت مي كند. گاهي مي دود و گاه از سرعت خود مي كاهد. به خانه كه مي رسد شتابان وارد اتاق مي شود. مادرش كنار ميز سماور دراز كشيده و متكايي زير سر دارد. به مجرد وارد شدن سلمان بلند شده و به حالت نشسته قرار مي گيرد. - اومدي پسرم؟ - سلام مادر. - سلام. خسته نباشي. سلمان به طرف اتاقش مي رود. مادر لباس خود را مرتب كرده و مي ايستد. مي خواهد به اشپزخانه برود كه سلمان با تعجيل از اتاقش بيرون مي ايد. - چي شده سلمان داري مي ري بيرون؟ - اره مادر جون. - كي برمي گردي. - با خداست. - ولي نهار چي؟ غذا نمي خوري؟ - وقتي برگشتم يه چيزي مي خورم. مي بخشي مادر عجله دارم. خداحافظ. با همان شتاب از در خارج مي شود و مادر را در بهت و حيرت به جا مي گذارد. سلمان در خيابان براي يك اتومبيل مسافركش دست بلند كرده و پس از گفتن مسير سوار مي شود. در تمام طول راه هيجان زده است و اضطراب دارد. وقتي از اتومبيل پياده مي شود حالت پرواز دارد. داخل كتاب فروشي شده و به طرف نعمت و مرد جواني كه كنار او نشسته مي رود. نعمت با ديدن او خوشحال و مسرور برمي خيزد و مي گويد: - به به سلمان خان هم تشريف مي اورد. - سلام اقا نعمت. سلمان خطاب به شخ ثالث مي گويد: - سلام جناب. مرد با متانت پاسخ مي دهد: - سلام. روزتون بخير. سلمان دستي را كه به طرفش دراز شده را مي فشارد. - روز شما هم بخير. نعمت خطاب به مرد جوان مي گويد: - معرفي مي كنم ايشون اقاي بشارتي هستن، ايشون هم اقاي يعقوبي. يعقوبي دست سلمان را تكان مي دهد و مي گويد: - حال سركار چطوره؟ از اشنايي تون خوشوقتم. - متشكرم بنده هم همين طور. سلمان كنار يعقوبي روي صندلي مي نشيند . نعمت هم چهارپايه اي برداشته و كنار انها مي نشيند. سلمان از يعقوبي مي پرسد: - مصدع اوقات شريف كه نشدم؟ - اختيار داريد بنده در خدمت شما هستم. از دو ساعت پيش تا حالا ذكر خير شما بود. نعمت رشته كلام را در دست مي گيرد و مي گويد: - داشتم خدمت اقاي يعقوبي عرض مي كردم كه شما چه قدر مشتاق هنر و هنر دوست هستين. سلمان با فروتني پاسخ مي دهد: - اين نظر لطف شماست بنده كه قابل نيستم. نعمت گره اي به ابرو مي اندازد و مي گويد: - اختيار داري سلمان خان داري شكسته نفسي مي كني. خلاصه من مساله شما رو با اقاي يعقوبي مطرح كردم و ايشون هم لطف كردن و وقتشونو در اختيار ما گذاشتن كه حضوري مذاكراتي با هم داشته باشين. سلمان به يعقوبي لبخند مي زند و مي گويد: - ايشون بزرگواري فرمودن. يعقوبي خطاب به سلمان مي گويد: - جناب بشارتي من ذاتاً اهل حاشيه روي نيستم و دلم مي خواد زود برم...



جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۱:۵۸
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]