فريب با يك لبخند!
چشم هايم را كه از روي كتاب برداشتم ساعت ۱۰ شب بود و احساس خستگي و بي حوصلگي مي كردم. با خميازه اي از پشت ميزم بلند شدم و به دوستم زنگ زدم و پرسيدم: شيري يا روباه! چند فصل ديگر مانده تا اين كتاب را تمام كني؟ من و ميلاد طبق معمول چند دقيقه اي خوش و بش كرديم و سپس او پيشنهاد داد تا با هم گشتي بزنيم و يك ليوان آب ميوه نوش جان كنيم.پسر جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: من كه منتظر شنيدن چنين پيشنهادي بودم بلافاصله آماده شدم و به دنبال ميلاد رفتم. در آن شب زيباي بهاري، مزه پراني هاي دوستم توي ماشين گل انداخته بود و با دلقك بازي هاي او لحظات خوشي سپري مي شد اما ناگهان در خيابان كوهسنگي، دختر جواني را مشاهده كرديم كه كنار خيابان ايستاده است و دست تكان مي دهد. دختر جوان به محض اين كه پايم را از روي پدال گاز برداشتم و سرعت خودرو كم شد با لبخندي شيطاني اشاره كرد و گفت: مستقيم!
من كه با ديدن اين دختر خانم و لبخند شيطاني اش جوگير شده بودم بدون آن كه يك لحظه با خودم فكر كنم دختري تنها ساعت حدود 11:30 شب در خيابان خلوت و تاريك چكار مي كند؟ خيلي سريع خودرو را متوقف كردم و گفتم بفرماييد سوار شويد. اما در اين لحظه چند پسر جوان از داخل خودروي سواري پژو كه كنار خيابان توقف كرده بود پياده شدند. آن ها با سر و صدا به سمت ما حمله ور و مرا با ضربه چاقو مجروح كردند. با اين كه درد زيادي تحمل مي كردم ولي تصميم گرفتم كه در برابر مهاجمان بايستم تا مبادا آسيبي به آن دختر تنها برسانند اما در كمتر از چند ثانيه فهميدم چه اشتباه بزرگي كرده ام. چون در كمال ناباوري ديدم آن دختر خانم به صورتم نگاهي انداخت و در حالي كه مي خنديد همراه آن اراذل و اوباش سوار پژو شد و به سرعت از محل فرار كردند.من و ميلاد خيلي وحشت كرده بوديم و به سختي خودمان را به داخل خودرو كشانديم اما تازه متوجه شديم چه كلاه بزرگي سرمان رفته است چرا كه آن افراد حقه باز هنگام درگيري، گوشي تلفن همراه، كيف جيبي حاوي مدارك شناسايي، كارت سوخت و وجوه نقد ما را سرقت كرده بودند.پسر جوان افزود: ميلاد با عصبانيت به من نگاهي كرد و گفت: مگر نگفتم به آن دختر توجهي نكن و راه خودت را ادامه بده، ديدي چه بلايي به سرمان آمد. او بلافاصله با شماره تلفن خودش تماس گرفت و آن دختر خانم گوشي سرقتي را جواب داد و با لحني تمسخرآميز گفت: باي باي، بهتر است زودتر به خانه برگرديد چون خيلي دير شده است!با اين ماجرا حالا مي فهمم وقتي پدرم با نگراني مي گفت براي بيرون رفتن از خانه برنامه ريزي داشته باشيد و در برخورد با افراد غريبه احتياط كنيد منظورش چه بود، شايد خداي ناكرده اين ضربه چاقو به قلبم مي خورد و جان خودم را از دست مي دادم! از شما چه پنهان در خانه ما هميشه سر اين رفت و آمدهاي وقت و بي وقت، جر و بحث بود و من در برابر خانواده ام جبهه مي گرفتم و مي گفتم اين قدر امر و نهي نكنيد اما واقعيت اين است كه احتياط شرط عقل است و آدم عاقل بايد با دانش و آگاهي موقعيت ها را بسنجد و به طور منطقي خود را از خطرات و اين گونه مشكلات دور كند.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..