داستان كوتاه (36)

چه كسي بايد بيدار باشد


مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند . سربازان مانع ورودش مي شوند . خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست ؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند . مرد به حضور خان زند مي رسد . خان از وي مي پرسد كه چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي كني ؟ مرد با درشتي مي گويد دزد ، همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم .

خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي ؟ مرد مي گويد من خوابيده بودم . خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند ؟ مرد در اين لحظه پاسخي مي دهد آن چنان كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود .

مرد مي گويد : چون فكر مي كردم تو بيداري من خوابيده بودم !!! خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند . و در آخر مي گويد اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۳:۴۰:۰۶
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]