داستان كوتاه (33)

فرصت بهتر


دانه اولي گفت : من مي خواهم رشد كنم . من مي خواهم ريشه هايم را هر چه عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش كنم .

من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم .

من مي خواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم . و بدين ترتيب دانه روئيد . 

دانه دومي گفت : من مي ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو كنم ، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد .

اگر از ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم ، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند  . چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را كند ؟

تازه ، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد . نه ، همان بهتر كه منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود . و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كندوكاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يك چشم برهم زدن قورتش داد .

جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۳:۴۰:۰۱
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]