داستان كوتاه (32)

عالم فروتن


گويند كه زماني در شهري دو عالم مي زيستند . روزي يكي از دو عالم كه بسيار پرمدعا بود . كاسه گندمي بدست گرفت و بر جمعي وارد شد و گفت:

اين كاسه گندم من هستم ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمي از آن برداشت و گفت
 : و اين دانه گندم هم فلان عالم است . و شروع كرد به تعريف از خود .

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد . فرمود به او بگوئيد  
: آن يك دانه گندم هم خودش است . من هيچ نيستم...

جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۳:۳۹:۵۸
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]