داستان كوتاه (152)

ايمان واقعي


روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه­ اش در غياب او آتش گرفته و كالاهاي گرانبهايش همه سوخته و خاكستر شده ­اند و خسارت هنگفتي به او وارد آمده است.

فكر مي ­كنيد آن مرد چه كرد؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت كرد و يا اشك ريخت؟

او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! مي­خواهي كه اكنون چه كنم؟

مرد تاجر پس از نابودي كسب پررونق خود، تابلويي بر ويرانه­ هاي خانه و مغازه ­اش آويخت كه روي آن نوشته بود: مغازه ­ام سوخت، اما ايمانم نسوخته است، فردا شروع به كار خواهم كرد.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۵۰:۳۲
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]