داستان كوتاه (41)
شايد براي امروز
شيوانا
همراه شاگردان از جادهاي كنار رودخانه عبور ميكردند. به خاطر باران شديد چند روز
قبل، جريان آب رودخانه بسيار شديد بود و كمترين بياحتياطي ميتوانست باعث لغريدن
عابران و افتادن آنها داخل آب شود.
در حين قدم زدن يكي از شاگردان جديد شيوانا كه تازه به مدرسه آمده بود گفت: من قبلا نزد استاد بزرگي در دهكدهاي دوردست درس ميگرفتم. او ميگفت ما آدمها هر كدام ماموريتي داريم و دليل اين كه تا الان زندهايم اين است كه هنوز آن ماموريتي را كه به خاطرش اجازه حيات يافتهايم، انجام ندادهايم.
شيوانا با لبخند گفت: آن استاد به شما نگفت چگونه بفهميم ماموريت ما در زندگي چيست؟ شاگرد جديد پاسخ داد: استاد گفت وقتش كه برسد خودمان ميفهميم و بعد از آن ديگر بودنمان در اين دنيا ضرورتي ندارد و از آن به بعد است كه ديگر زندگي ما را نميخواهد.
چند دقيقه در سكوت گذشت. در اين هنگام يكي از عابران كه كودكي نحيف بود بيش از حد به لبه رودخانه نزديك شد و به خاطر ليز بودن زمين سرخورد و داخل آب خروشان رودخانه افتاد. و با زحمت خودش را به سنگي بزرگ وسط آب چسباند. اما جريان آب بسيار شديد بود و آن كودك نميتوانست زياد طاقت بياورد.
مادر كودك شروع به فرياد كرد و از عابران كمك خواست اما به خاطر جريان شديد رودخانه هيچ كس جرات نميكرد به آن كودك كمك كند. شاگرد تازه وارد با صدايي لرزان گفت: هيچ فايدهاي ندارد، زمان مرگ اين كودك فرارسيده و از هيچ كس كاري ساخته نيست.
در اين لحظه شيوانا بلافاصله طنابي را از داخل كوله پشتي درآورد و به كمر خود بست و سر ديگر طناب را به دست شاگردان داد تا او را نگه دارند و خودش با عجله به داخل آب رودخانه شيرجه زد و شناكنان خود را به كودك رساند و طناب را به كمر او بست.
با زحمت زياد شاگردان توانستند شيوانا و كودك را از آب نجات دهند. وقتي هردو سالم و سلامت به ساحل رودخانه رسيدند. شاگرد تازه وارد با تعجب از شيوانا پرسيد: شما با اين سن و سال چرا جان خود را به خطر انداختيد؟ با اين سيلاب وحشتناك هر لحظه امكان داشت جان خود را از دست بدهيد؟
شيوانا تبسمي كرد و گفت: گفتم شايد ماموريتي كه به خاطر آن تا الان زنده ماندهام نجات همين كودك باشد. براي همين درنگ نكردم و سر وقت ماموريتي كه به خاطرش اين همه زندگي كردهام رفتم. اما الان كه نجات يافتيم فهميدم كه...پدر، اين لحظه شيوانا ساكت شد و به سطح رودخانه خيره ماند.
شاگرد تازه وارد با كنجكاوي پرسيد: چه چيزي را فهميديد؟
شيوانا با لبخند گفت: فهميدم كه ماموريت من بايد چيز ديگري همين دوروبرها باشد. به تو هم پيشنهاد ميكنم به جاي جست و جوي ذهني ماموريت زندگيات، در همين الانهاي زندگي خودت به دنبال انجام يك كار به دردبخور باشي. در اين صورت وقتي عمرت به پايان ميرسد ميفهمي كه هزاران ماموريت ارزشمند را به انجام رساندهاي و كاينات هربار به تو يك فرصت جديد براي ماموريت بعدي داده است.