داستان كوتاه (45)
اول محو شو بعد كمك كن
مرد پير و جاافتاده اي نزد شيوانا آمد و به او گفت: سن و سالي از من گذشته و تصميم گرفته ام به مردم كمك كنم تا نيكي بيشتري از من باقي بماند. دختر جواني در همسايگي ماست كه پدر و مادرش را از دست داده و مال و اموالي هم ندارد. براي اينكه بي سرپرست نماند و بتواند از زندگي بهره مند شود قصد دارم او را به همسري خود برگزينم. اما اختلاف سني زياد بين من و او مرا نگران ساخته است و از شما مي خواهم با دختر صحبت كنيد و او را راضي كنيد تا من به او كمك كنم؟
شيوانا با چشماني متعحب به مرد پير خيره شد و گفت: تو اگر واقعا مي خواهي به اين دختر بي سرپرست و همينطور بقيه جوانان نيازمند اين دهكده كمك كني، اول سهم خودت را از ماجرا بيرون بكش و بعد كمك كن.
توصيه مي كنم كه با ثروت زيادي كه داري مقدمات ازدواج و تشكيل خانواده و يافتن شغل را براي آن دختر و پسر جواني كه سراغ دارد فراهم كني و با اين كار دو نفر را به سعادت برساني. چيزي كه تو اسم كمك به ديگران روي آن گذاشته اي، كمك و مساعدت به خودت است و تو منفعت خودت را در زرورق كمك به ديگران پنهان كرده اي.
نياز روحي و سني و طبيعي آن دختر جوان به يك همسر جوان هم سن و سال خودش با افكار و روحياتي مشابه خودش است نه با تو كه پير و فرسوده شده اي و ده ها سال از او فاصله داري. از اين به بعد ديگر سراغ من نيا و هر وقت هم خواستي به كسي كمك كني اول سهم خودت را محو و نابود كن و بعد به ديگران كمك كن.