رمان غزل و آريا قسمت 8

فصل هشتم
شيدا واقعا دلواپس غزل شده بود .سه روز بود كه غزل دانشكده نيامده بود هرچه هم به او تلفم زده بود يك جوري دست به سرش كرده بودند.هر بار يك جوابي داده بودند.هم پدر ومادرش و هم خدمتكارشان:
-خانم قاسمي مي بخشينا غزل حالش خوب نيس خوابيده.
-شيدا جون فدات شم دخترم غزل خونه نيس.رفته بيرون.
-ببخشيد خانوم.من نمي دونم.به من گفتن هي كي تلفن زد بگو نيستند.
-رفته خونه خاله ش.
-با عمه خانوم رفته گردش.
-رفته نيست.خوابيده.اخه اينم شد حرف؟اينم شد جواب؟من دوست غزلم دلواپس حالشم چي شده؟سه روزه سر كلاس نيومده!اخه چه اتفاقي افتاده؟
پدرش سكوت كرده بود و بعد جواب داده بود:
-امروز عصر بياين اينجا شايد شما از خر شيطون پياده ش كردين.
وشيدا رفته بود.خدمتكار او را به اطاق پذيرايي راهنمائي كرده بود.
گفته بود كه اقا و خانم خانه نيستند!
-فقط غزل توي خونه س!اونم در اتاق رو روي خودش بسته و به هيچكس جواب نمي ده!
شيدا منتظر نشسته بود.صداي جر وبحث خدمتكارشان را با غزل مي شنيد.خدمتكارشان صورت مهرباني داشت.مهربان اما پر چين و چروكگ.سن و سالي از او گذشته بود با اين وجود غزل اصلا ملاحضه ي سن و سالش را نمي كرد.با او بيپروا صحبت مي كرد .شيدا متوجه شده بود كه اسمش فاطمه خانم است.فاطمه خانم سعي مي كرد اهسته حرف بزند اما شيدا صدايش را مي شنيد:
-غزل جون دختر گلم زشته!بده!همكلاسيتهخ يه دقه بيا بيرون مادر.
اما غزل با حالتي عصبي داد زد:
-من همكلاسي ندارم.اثلا هيچكس را ندارم.نه پدر نه مادر نه همكلاسي!با هيچكسم كاري ندارم.اصلا برين!همه تون همه تون برين برين.
شيدا حتي يك"گم شين"هم شنيد!اولشم شنيد!مي خواست بلند شود و چارتا كلفت و گنده بار غزل كند و برود مي خواست بلند بلند بگويد:
-دختره ي پر رو!انگار نوبرشو اورده!همكلاسي نداري كه نداري!گور پدر خودتو و همكلاسي تو وهركي با تو كار داره!
اما با ورود فاطمه خانم نا اميد شد.هم از ان حرفها هم از رفتن.سر جايش نشست.
-بشين دخترم ناراحت نشو.ميدونم شنيدي.بشين عزيزم.
چه صداي ارامشبخشي داشت اين زن!اين زن ميان سالي كه هنوز از زيبايي جواني نشانه هايي داشت.چه صداي مهرباني داشت و چه نگاه دوستانه اي!نگاهش به دل مي نشست!ادم با او احساس صميميت مي كرد.با انكه بار اولي بود كه شيدا اور را مي ديد از او خوشش امده بود!انگار او تنها كسي بود كه در اين خانه مي شد دوستش داشت.شيدا از همه چيز اين خانه لجش گرفته بود از بنز اسپورتي كه در زير سايه بان پارك شده بود از سنگهاي مرمر يزدي پله ها از در وديوار از دكوراسيون تماما ايتاليايي خانه از مبلهاي مدل لوئي شانزدهم در اتاق پذيايي از پيانوي بزرگي كه در يك گوشه سالن پذيرايي نشسته بود-مثل ادم چاقي كه توي مبل گنده اي نشسته باشد-به هر جا نگاه مي كرد به نظرش مصنوعي مي مد.حتي فرياد هاي غزل هم انگار مصنوعي بودند!تنها وجود فاطمه خانم بود كه طبيعي بود!
-بشين دخترم ميدونم چه حالي داري!اما چند دقيقه بشين بعد برو.
-چشم خانوم بفرمايين.
-ممنون دختر گلم نمي دوني اينجا چه خبره!تو فقط ظاهرو مي بيني.بجون خودت اين بچه حق داره كه اينجوري شده.اين دختر چه زندگي اي داره.اينا رو به تو ميگم كه دوستشي.شيدا جون تو كمكش كن.
شيدا مانده بود كه چه جوابي بدهد اصلا گيج شده بود!ساكت ماند.منتظر بود ببيند فاطمه خانم از او چه مي خواهد.
-ببين دختر جون اين غزلومن بزرگ كردم.دريست مثه دختر خودم!من دتر خودمو بزرگ كردم با نون زحمتكشي به سامون رسوندم ميدوني حالا چيكاره س؟
-نه.
-توي دانشگاه درس ميده توي امريكا!اگه بدوني چقدر التماس مي كنه برم پيشش اما من موندم.فقط به خاطر غزل!اره دختر جون هيچوقت نيگا به ظاهر ادما نكن طفلكي غزل چند روزه حالش خيلي بده!من مي خوام يه كاري بكنم.اما نمي دونم درسته يا نه!مي ترسم يه كاري دست خودش بده.اين دو سه روز كه شما تلفن مي زدين خيلي فكر كردم.شايد شما بتونين كمكش كنين.مي تونين؟
-والا نميدونم چيكار بايد بكنم!چه كمكي؟
-ببين تازگي چه درديشه؟
-اخه من از كجا...
-حوصله كن من بهت مي گم.
فاطمه خانم انگار كه از قبل حرفهايش را اما ده كرده باشد!با مهرباني به شيدا نزديكتر شد و با صدايي اهشته ادامه داد:
-غزل يه دفتر داره بقول خودش دفتر خاطرات!همه ي حرفاشو اون تو مي نويسه.اون دفتر پيش منه!اخه طفلكي اينجا به هيچكس اطمينان نداره !دفترو گذشته پيش من.شيدا منظور او را فهميد:
-منظورتون اينه كه...
-اره دختر گلم درست فهميدي.من اون دفتر رو بهت مي دم بهت تا بخونب.خدا شاهده كه فقط به خاطر خودش اينكارو مي كنم!طاقت ندارم اين حالشو ببينم راستش مي ترسم مي ترسم يه كاري دست خ.دش بده!
-اخه مگه اتفاقي افتاده؟
-خب ما هم مي خوايم همينو بفهميم!تا اين سن و سال هر جوري بوده كمكش كدم بيشترها هر طوري مي شد خودش به من مي گفت خب منم يه جوري كارها رو راست و ريس مي كردم نازشو مي كشيدم باهاش يكي به دو مي كردم خلاصه هرجوري بود نمي داشتم به اين حال و روز برسه.اما تازگيها نمي فهمم نمي فهمم چش شده!خودشم كه هيچي نمي گه!براي همين نمي دونم چيكار كنم!درد تازه شو نمي دونم!
-باشه اگه شما فكر مي كنين فايده داره من حرفي ندارم
-فقط يه شرط داره دخترم قول بده وقتي دفتر ور خودني حرفاش پيش خودت بمونه به هيچكس نگي.بعدشم دفتر رو به من برگردونيو كمكش كن قول مي دي!
صداي فاطمه خانم پر از خواهش بود.شيدا در برابر ش زني را مي ديد كه مي خواهد به هر قيمتي كه شده به غزل كمك كند.وقتي كه يك خدمتكار براي كمك به غزل اينجور به اب و اتش مي زد درست نبود دوستش بي تفاوت بماند!
شيدا سعي كد با اطمينان به او جواب بدهد:
-قول مي دم.
خودش هم مانده بود كه ايا كاري از دست او بر مي ايد يا نه!
فاطمه خانم تا دم در دنبالش امد:
-ببين دخترم من غزلو دوس دارم.بخاطر اونه كه توي اين خونه موندم.اونم اينجا فقط منو داره.وقتي دفترو بخوني مي فهمي.حالا بخاطر منم شده سعي خودنو بكن.
-چشم مادر سعي مي كنم
شيدا خودش هم نفهميد چرا گفت مادر!نگفت خانم!اما ديگر دير گفته بود.در حالي كه برگشته بود وبه او نگاه مي كرد كه دم در خانه ايستاده و با نگاه اورا دنبال مي كند گفت:
-خب اونم مادر ديگه!
دفتر توي كيفش بود.ي خواست هر چه زودتر انرا بخواند.
وقتي به خانه رسيد در اتاقش را بست و دفتر را باز كرد .خط ظريف و زيباي غزل جلوي چشمش به رقص در امد....
***
تمام لحظه هاي من از انتظار تو پرست
و شوق ديدن او
ان كسي كه مي ايد
كسي كه زندگيم را
بهار خواهد كرد
كسي كه با سحر از راه مي رسد
اما سياهي شب من را
سفيد خواهد كرد
كسي كه دست دلم را بدست بگيرد
و مي برد به بهاران
به عشق بيداري
به روشني به سحر
روي بام روشن صبح
كسي كه منتظرم
تا....
سلام به سفيدي دل تو.سلام به تو كه فقط يك رو داري.سلام دفتر تنهاييم.سلام به تنها دوستم
ميداني كه جز تو كسي را ندارم.اگر خسته ات مي كنم مرا ببخش.راستي براي انكه بي انصافي نكرده باشم بايد بگويم جز تو و فاطمه خانم كسي را
ندارم اما فاطمه خانم معني كينه را نمي فهمد دشمني
را نمي فهمد اين زن يكپارچه مهرباني و عشق است!
گئي حتي دشمنانش را هم دوست مي دارد!حرفهائي
هست كه به او هم نمي وانم بزنم.از نظر او هيچكس
گناهكار نيست.حتي پدرومادر من!از نظر او ادمها
فقط اشتباه مي كنند!خدايا تو چه ادمهائي را افريده اي؟!

يكي مي شود مثل فاطمه خانم من ويكي مي شود مي مي؟ كسي كه حتي حاضر نيست به او مامان بگويم! براي من از اول او مي مي بوده و پدر نادر! واي كه چقدر آرزو داشتم يكبار، ختي يكبار، مامان
خطابش كنم ! چقدر حسرت خورده ام وقتي كه مادرها وپدرخا با فرزندانشان حرف مي زده اند! مرا ببخش از
اينكه قاتي پاتي مي نويسم. آخر دلم پراست! آنقدر پراست كه باور نمي كني! از امروز تصميم گرفتم با تو درد دل كنم. يعني نه اينكه خاطرات بنويسم، نه، مي خواهم تو، هم دفتر شعرم باشي، هم سنگ صبورم. انگار شعرهايم به تنهايي راضي ام نمي كنند! براي من كم است، مي خواهم حرف بزنم. اما با كي؟ فقط فاطمه خانم را دارم! كه او هم هنوز زبان باز نكرده، شروع مي كند به پند و اندرز دادن:
- نه دختر گلم، اينطوريام نيست. تو اشتباه مي كني. به هر حال پدر مادرت هستن.
- نه غزل جون، نه مادر، اونا دوستت دارن. منتها شايد خجالت مي كشن بهت بگن. احترام اونا برتو واجبه!
- نه عزيز دل مادر، وقت نمي كنن، فرصت ندارند. وگرنه من حتم دارم از خدا مي خوان با تو باشن! تو هم بيخودي غصه نخور، يك كمي زيادي حساسي!
باور كن گاهي وقتها از او هم لجم مي گيرد! او كه در حقيقت مادر واقعي منست! او كه مرا بزرگ كرده، او كه با مهربانيهايش تسكينم داده! باور مي كني كه گاهي فكر مي كنم اگر او نبود، من يك بمب دشمني و كينه مي شدم؟!
بعضي وقتها آرزو مي كنم چشمامو ببندم و وقتي باز مي كنم، مادر و پدرم عوض شده باشند. با اينكه خيلي دوستشان دارم اما از دستشان عاصيم! جوري رفتار مي كنند كه انگار اصلاً من نيستم! فقط خودشان مهمند و كارهايشان! مي مي با اينكه سن وسالي ازش گذشته انگار با من رقابت مي كند. هر روز موهايش را به رنگي در مي آورد. گاهي يادم مي رود رنگ اصلي موهايش چيست؟ صورتش هميشه زير يك عالمه كرم وپودر وسايه و رژ لب گم شده، دلم هواي صورت واقعي اش را مي كند. اما اگر لب تر كنم اعصابش مثل هميشه بهم مي ريزد و ساعتها در اتاق تاريكش، استراحت مي كند تا سردرد خيالي اش خوب شود. تازگي ها به من هم اصرار مي كند آرايش كنم. چند روز پيش مهمان داشت. لباس سفيد وبلندي كه از ايتاليا آورده بودم پوشيدم. اما تا چشمش به من افتاد، لب برچيد. ابروهاي نازك و خالكوبي شده اش را بالا انداخت و گفت:
- تو مي خواهي آبروي منو ببري؟
پرسيدم: من؟ آخه چطوري؟
با آن لباس تنگ و كوتاه قرمزش، سري تكان داد و گفت:
- ميگه چطوري؟! ناسلامتي تو بزرگ شدي، دانشجوي هنر هستي، چرا انقدر بي سليقه لباس مي پوشي؟ زير اين سرافون سفيد كه ديگه بلوز نمي پوشن! اونهم با اون پوست مهتابي كه تو داري... موها تو هم مثل راهبه ها پشت سرت بستي، دل آدم مي گيره. موهاي تو خودش فر داره يك كم كتيرا بهش بزن حال بياد، بريز رو شونه هات! يك ريمل و خط چشم هم به اون چشمات بكش، با يه رژ لب زرشكي و رژگونه ي قهوه اي. اگه بد شدي با من!
دلگير به اتاقم برگشتم و تا وقتي مهمانهايش نرفتند بيرون نيامدم. طبق معمول، فاطمه خانم آمد سراغم، مي خواست ازم دلجويي كند، بغلم كرد وگفت:
- ناراحت نشو عزيزم، تو همينطوري هم مثل گل مي موني، خوشگل ونازي!
اما ميدوني فردا صبحش چه شد؟ تا چشم مي مي به من افتاد، اخم كرد و گفت: خاك بر سرت غزل، آقا و خانم قاجار، از اون پولداراي حسابي بودن، تنها پسرشون كامبيز هم الان داره امريكا واسه خودش خدايي مي كنه، مي خواستن تورو ببينن تا بلكه براي پسرشون زن بگيرن. اما تو مثل عروس غربتي ها هي ناز كن و برو تو اتاقت غمبرك بزن! مي ترشي، بيخ ريشم مي موني ها!
دلم مي خواست كنارش مي نشستم و مي گفتم: اگر با نشان دادن تن و بدن و صورت نقاشي شده ام مي خواهي برايم شوهر پيدا كني، همان بهتر كه بيخ ريشت بمونم!
اما نشد، نتوانستم بغض راه گلويم را گرفت و بي حرف و ساكت به اتاقم پناه آوردم.
خوب ديگه، انگار صدام مي كنند بايد برم! منو ببخش كه خسته ت كرده م، فعلاً خداحافظ
عطر نگاه مهر
چه خوبست!
مهربان برخيز
گيسوي مهر برافشان
با باد زمزمه كن
شايد
بوي نگاه مهربان تو را باد
اينجا بياورد
من انتظار مي كشم
اي خوب انتظار
سلا دوست سفيدم!
مرا ببخش كه دفعه قبل با عجله تنهات گذاشتم. هنوز شروع نكرده مجبور شدم برم. آخه دوباره مي مي مهمان داشت. نوبت او بود. دوره ي پوكرش را مي گويم. هر چند بقيه شبها هم با اين شب فرقي ندارد اما اين شب يك بدي دارد كه تا موقع شام مجبورم تحملشان كنم! بعد از شام پوكرشان شروع مي شود. مي مي لباسي پوشيده بود كه آدم خجالت مي كشيد نگاهش كند! هم پيش سينه وهم پشت پيراهن باز بود! بخدا آب مي شوم وقتي اينجور لباس پوشيدنش را مي بينم! نادر كه اصلاً عار ندارد، پدرم را مي گويم. او كه بنظرش هر عيبي را با پول مي شود پوشاند! نادر دوره ي مخصوص خودش را دارد، پنجشنبه ها! در دوره ي پوكر مادر بخاطر حفظ ظاهر شركت مي كند. يكي دو ساعت از شام نگذشته هم خميازه هايش شروع مي شود. يك شب پيش خودم فكر كردم او از كجا اينهمه پس انداز كرده؟ مي مي طبق معمول بعد از يكي دوبار دهن دره كردن پدر مي گويد:
- نادرجان مثل اينكه تو خسته اي. مي خواي برو استراحت كن.
وپدر راحت مي شود. مي رود كه تخت بگيرد بخوابد! آخر بنظر او دوستان دوره ي پوكر مامان هم دندان او نيستند، يعني درحد او نيستند:
- حتي يكي شون استعداد اقتصادي نداره! شم اقتصادي ندارند! يكي نيست بگه بابا اينا كين دور خودت جمع كردي؟ اون يكي دكتر نمي دونم چي چي! اين يكي نقاش سبك چي چيسم! هوم آقاي مهندس بفرمائين، استاد بنشينيد، دكتر، مهندس، دكتر، مهندس....
اينجور مواقع نادر اداي مامان را در مي آورد كه به دوستانش تعارف مي كند. هر چند دوستان خود پدر هم تحفه اي نيستن! اونا هم چند تا بساز بفروش و بنگاهي و تازه بدوران رسيده اند! دراصل همه شان يكيند! بي هويت! چه دوستان مامان كه تحصيل كرده ن و مي خوان با پولدارا رفت و اومد كنن وچه دوستاي بابا كه تازه به پول رسيده ن و مي خوان پز مال و منالشون رو بدن! همه شون انگار اصل ندارن! ريشه ندارن! بي هويتي محض! واي منو ببخش. خسته ت كرده م. باور كن برام سخته بگم مامان يا مادر يا پدر! آخه به گفتن مي مي و نادر عادت كرده ام. آره ديشب وفتي مجبور شدم از تو جدا بشم، دو ساعت تمام شكنجه كشيدم!نمي دوني اين دكتر نظري با چه قيافه اي پز كلكسيون پيپش رو مي داد!

مي مي هم انگار توي دنيا فقط پيپ هاي دكتر نظري براش مهمه! عشوه مي اومد و گوش مي داد! باور كن خجالت مي كشم. اما چاره اي نيست بايد بگم. مي مي مثه يه دختر شونزده ساله عشوه مي ياد!
منو ببخش دوست سفيدم. اما رفتار اون باعث مي شه اين فكرها روبكنم. هر چند فاطمه خانم مي گه غيبت بده. تازه:
- ببين دختر گلم، هركسي رو توي يه قبر جداگونه مي ذارن!
بخدا از دست فاطمه خانم هم ذله شده م! گاهي فكر مي كنم ديوانه است! آدم مومن باشه، احتياج هم نداشته باشه، اونوقت وسط اينهمه آدم بي همه چي طاقت بياره؟! اونم كساني كه حيا رو خوردن وادبو قورت داده ن! من كه سر از كارش درنميارم!آخه آخر هرماه حقوقشو مي گيره راه مي افته بطرف خانه ي گلها. كلي ميوه وگل مي خره و مي ره ملاقات سالمندان! من مطمئنم كه حقوقشو به دفتر خانه ي گلها ميده! خودش مي گه:
- آره دختر گلم. اينها هر كدوم يه زماني براي خودشون روزگاري داشتن! نيگا به حالشون نكن! حالا كه مريض وبيچاره اون گوشه افتاده ن! مصيبت بود پيري ونيستي!
دوست سفيدم، گاهي وقتا به اونم شك مي كنم! به همه ي عالم شك مي كنم! اما بعد توي دلم ازش عذرخواهي مي كنم.آخر اين مادر من بخشيدن داره؟ كاش بودي و مي ديدي ديشب چه جوري پيزرلاي پالون مهندس ياور واستاد فرخي مي گذاشت! يه استاد ومهندسي مي گفت، صدتا از دهنش مي ريخت! اونوقت فاطمه خانم همه ي اينارو مي بينه وباز هم ازش دفاع مي كنه، مي خواد ببخشمش! اونوقت همين زن كه براي دوستانش اينجوري سرودست مي شكنه، اصلاً نميدونه من كجا درس ميخونم، يا اصلاً چه رشته اي!
خيالش سوئيچ بنز براي تولد هديه دادن، جاي همه چي رو مي گيره! بنزش توي سرش بخوره. براي مامان، منهم مثه فلان لباسشم كه از ايتاليا خريده! فقط بدرد اون ميخورم كه باهام پز بده:
- اين غزل دخترمه. يه هنرمند واقعي. هم به اومانيسم معتقده هم به نمينيسم!
درحالي كه ميدونم اصلاً معني اومانيسم يا فمينيسم را نميدونه! يه چيزي شنيده، حفظ كرده و حالا همونطور كه شنيده، بكار مي بره. باور مي كني كه گاهي وقتها فكر مي كنم اين زن به شوهرشم خيانت مي كنه؟! به اينجا كه مي رسم كله ام داغ مي شه اما بخودم مي گم غير ممكنه:
- نه غيرممكنه! آخه مگه مي شه؟ تازه پدرم چي؟ مگه مي شه اون چشمشو هم بذاره؟!
اما رفتار اون... واي بخدا ديوونه مي شم وقتي فكرشو مي كنم... نه من اشتباه مي كنم، مني كه خودمم نمي شناسم، چه برسه به ديگرون! نمي دونم چرا اينقدر كم حرف ونجوش هستم، با اينكه براي داشتن يك دوست صميمي و يك محبت واقعي پرپر مي زنم، قيافه و حركاتم ناخودآگاه طوري است كه بچه هاي دانشگاه زياد به طرفم نمي آيند.
امروز دوباره دلم خيلي گرفته، از دست خودم عصباني ام! حق داري ندوني، آخه تا بحال چيزي بهت نگفته بودم. تو كلاسمون، يه پسر هست به اسم آريا كه از همون اول ازش خوشم اومد. روزهاي اول، به رفتارش دقت كردم و خيلي لذت مي بردم. نجيب ومحجوب بود. سرش را پايين مي انداخت و مثل اكثر پسرها با چشماي هيز و حريص، دخترها رو نگاه نمي كرد. يك روز كه روي پله هاي دانشكده نشسته بود از پنجره كتابخانه به دقت نگاهش كردم. صورتش مثل نقاشي هاي بيزانس مي مونه، مثل مجسمه هايي كه ميكل آنژ مي تراشيده، يك هيكل پر وعضلاني! موهاي مشكي و چشم وابروي مردونه، چشماش يك كم خماره، همون حالتي كه من در مردها خيلي مي پسندم. صداش هم زيباست، گرم و پرطنين!
امروز بين اون و عادل درگيري لفظي پيش اومد. عادل هم تو كلاس ماست. پراز تكبر و غروره، با پولهاش حسابي جولان مي ده، خودم ديدم كه تو نخ همه ي دختراي دانشگاه هست، از اخلاقش كه مثل اطرفيان خودم، بوي گند عياشي وفساد رو مي ده حالم بهم مي خوره، اما امروز نمي دونم چي باعث شد طرفداري اونو بكنم:
نگاه پر خشم آريا، همون پسري كه بهت گفتم يا نگاه دستپاچه و نگران عادل!؟ درهر حال، همه بچه هاي كلاس دو دسته شدند و منهم خواه ناخواه در دسته ي عادل هستم. شايد هم همه ي اين چيزها يك برخورد بچه گانه باشد كه تا چند روز ديگر هيچكس به يادش نمانده باشد. نميدانم....
باور كنم كه مهر
از راه مي رسد؟
باور كنم بهار
پايان بهمن است؟
باور كنم كه عشق
يك چيز واقعي است؟
مهري وجود دارد و
قلبي است مي طپد؟
سلام عزيزم! سلام سنگ صبورم! سلام دوست خوب سفيدم
اول بگم كه دوست ندارم خداحافظي كنم. همينطور قطع مي كنم، جدا مي شم ازت. من در دو حال از تو جدا مي شم، يه بار وقتي سرم سوت مي كشه و مي خوام ديوونه بشم از ناراحتي، يه بارم وقتي كه مجبورم توي جمع باشم، از پيشت برم. بگذريم.
حالت چطوره؟ تو خوبي؟ منكه مثل هميشه. انگاري خدا براي من خوشي نخواسته! دلمو خوش كرده بودم به دانشگاه، كه اونم چنگي به دلم نزد! انگار همه جا مثل همه! اونجا هم تظاهر و دورنگي! درست مثل مامان وبابا! مي بيني بسكه پدر ومادر صداشون نكرده م، هر بار يه چيزي خطابشون مي كنم! اون چيزائي كه شنيدم ديگران به پدر و مادرشون مي گن: پدر، مادر، بابا، مامان! در هر صورت ببخش. بيرون يه جور ديگه،توي خونه يه جور ديگه! توي خونه هر نوع نوشيدني ميل مي كنن از دست ساز گرفته تا قوطي اي، اينا اسمائيه كه از خودشون شنيدم البته، اما بيرون ابدا! دو روئي و تظاهر مثه مرض همه گير شده انگار! بگذريم مي خواستم برات درد ودل كنم كه هنوز نكرده م. ميدوني دوست خوبم، همه فكر مي كنند من خوشبختم! اما از من بدبخت تر توي دنيا پيدا نمي شه! كاش دختر يه حمال بودم اما شب كه پدرم خسته از سركار مي اومد، بغلم مي كرد، مي بوسيدم و مي گفت:
- بيا بابا جون، بيا اين سيب رو بگير بخور.
آره به جاي پول وسفر خارج وماشين، از توي جيبش يه سيب در مي آورد و ميداد دستم. مي گفت بخور دخترم. اونوقت نگام مي كرد و از خوردنم لذت مي برد. دوستم مي داشت. بعد مي گفت زن، اون شامو بيار كه خيلي خسته م. اونوقت مادرم يه سفره مي انداخت كه توش نون بود و ماست با يه ظرف آبگوشت. اما مي گفت:
- غزل جون، مادر، اون سبزي خوردنو بذار توي سفره.
واي كه چقدر حسرت دارم! چقدر آرزو دارم! وقتي بچه بودم، نداشتن پدر ومادر را حسمي كردم اما نمي تونستم به زبون بيارم. آخه من كه پدر و مادر داشتم، اصلاً همه چيز داشتم! ماشين، راننده شخصي، همه چيز و همه چيز. اما يه چيز نداشتم:
محبت پدر و مادري!من اصلاً بچه ي فاطمه خانمم! اون بود كه منو بزرگ كرد. اونوقتا سرم نمي شد، فقط اينو مي فهميدم كه دلم مي خواد شبانه روز توي خونه ي سرايداري باشم، پهلوي فاطمه خانم و آبجي زهرا! آخ كه چقدر دلم هواي آبجي زهرا رو كرده. وقتي مي مي براي اولين بار شنيد كه گفتم آبجي زهرا، همچين زد در دهنم كه از درد مي خواستم بتركم! چه دست چوبي اي داشت مي مي!

خيلي دردم اومد. اما حالا كه فكر مي كنم از اين دردم نيومد، گريه م براي اين نبود، براي اون بود كه گفت:
- آبجي زهرا يعني چه؟ ديگه نبينم اين اسمو به زبون بياري! دختر كلفت شده آبجي دختر بنده! چشمم روشن!
-همش تقصير فاطمه خانومه. البته خانوم شمام مقصرين كه اين بچه رو همش مي فرستين پيش فاطمه خانوم!
- آخه چيكار كنم نادر جان؟ كار دارم، نمي رم.
واي چه روزاي خوبي بود. اگه آبجي زهرا نبود، كي توي درسام كمكم مي كرد؟ اما حيف كه اونم رفت. اونروزا نمي فهميدم خارج يعني چه! آمريكا كجاست! فقط مي ديدم فاطمه خانم هم خوشحاله، هم ناراحت. نمي فهميدم چرا وبعد هم آبجي زهرا رفت. حالا استاد دانشگاهه، اونم توي آمريكا. اما ما چي؟ پدر ومادر من چي؟ بگذريم، دوست سفيدم.
تا يادم مي آد گولم زده ن! يه چيزي برام خريدن و دست به سرم كرده ن! تا بچه بودم، با اسباب بازي، حالا كه بزرگ شدم با ماشين و لباس و كامپيوتر! اما آخه ماشين مادر مي شه؟! كامپيوتر جاي محبت پدري رو مي گيره؟!

٭٭٭به انتظار بگو باش
وقت رفتن نيست!
به انتظار بگو
دست مي كشم از تو
ولي زمان ديدن مهتاب، مهر، نوراميد
زمان ديدن گلبرگهاي عاطفه
گلواره هاي مهر
به انتظار بگو
دست مي كشم از تو!
ولي زمان...
سلام دفتر گلم! دفتر خوبم!
امروز مثه فاطمه خانوم صدات كرده م. هميشه بهم مي گه دختر گلم، دختر خوبم، غزل جونم! واي كه اگه اون نبود، چيكار مي كردم؟! خودمم نميدونم! مامان دوباره رفته امريكا،براي پوست كشي پيش بهترين جراحهاي پلاستيك! دفعه قبل كلي از پولاشو بالا كشيدن. اما به قول خودش صورتشو خراب كردند:
- طرف وارد نبود. بيخود اسم پروفسور رو يدك مي كشيد! پوست صورت ماهمو كشيد، اما برد پشت گوشام. اصلاً همچين چروكي ام نداشت صورتم! از اون به بعد ديگه مجبور شدم موهامو بذارم روي گوشام! دستش بشكنه! چه زجري كشيدم! قربون دكتراي خودمونه دكتر ايرانيه تو لوس آنجلس، دكتر مفاخري، همچين عمل مي كنه كه آدم اصلاً نمي فهمه! نه جاي بخيه، نه دوره ي نقاهت!
اين دفعه معلوم نيست چطوري برمي گرده! فاطمه خانومو با خودش برده به بهانه ي اينكه:
- تو كه همراهم نمياي نادر. من تنها اونجا چيكار كنم؟ كي ساكمو بياره، كي كمكم كنه؟ حالا باز اين بنده ي خدا مي ياد، هم كمك حال منه، هم يه سري به دخترش مي زنه. تازه بعد از عمل براي دوره ي نقاهتم توي هتل، يكي رو مي خوام ازم پرستاري كنه!
از حق نگذريم فاطمه خانوم هم دلش پر مي كشيد براي ديدن دخترش زهرا. فقط غصه ي منو داشت:
- تو چيكار مي كني دختر گلم؟ غزل جون تنهائي چيكار ميكني؟
چي بايد مي گفتم؟ بايد مي گفتم نرين؟ گفتم:
- شما برين، فكر من نباشين. بس نيست هجده سال؟ بذارين چند روز هم روپاي خودم باشم! آخه تا كي شما بايد پاسوز من بشين؟!
- واي خدا مرگم بده! كي گفته من پاسوز تو شده م؟ من خودم دوست دارم پيشت باشم، از خدامه.
ميدونستم كه دوستم داره و راست مي گه. اما بيشتر براي اين پيش من مونده كه مي دونه تنهام. نه پدر دارم، نه مادر! يك شب كه درد ودل مي كرد، وسط حرفاش از ذهنش در رفت:
- ايشالا وقتي دست دختر گلمو گذاشتم تو دست اون مردي كه بهش مطمئن باشن، با خيال راحت مي رم پيش زهرا. بعد هم يه سفر مكه و انشاالله ديگه سفر آخرت، هر وقت خدا بخواد. اصل اونه كه خيالم از بابت تو راحت بشه!
بهش گفته بودم كه:
- اين چه حرفائيه فاطمه خانوم؟!
اما ميدونستم حرف دلشه. راستي چرا فاطمه خانومو مادر صدا نمي كنم؟
مادر واقعي من اونه! كاش زودتر برگردند. فاطمه خانوم كه طفلكي رفتن و اومدنش دست خودش نيست! تا مامان نخواد برنمي گردن! اونم تا آمريكا دلشو نزنه بر نمي گرده! بگذريم بايد صبر كنم و دعا كنم كه خدا به دل مي مي بندازه كه زودتر برگردن. دلم تنگ شده براي فاطمه خانوم، بگذريم....
كلاسمون بد نيست، بچه ها هم بد نيستن.
من بلد نستم بگو و بخند وصميمي باشم. بلد نيستم دوست داشته باشم و محبت كنم!خوب از كجا بايد ياد مي گرفتم؟ اينه كه هميشه تنهام، فقط عادل هي دورد برم مي پلكه! اونهم به خاطر اينه كه مي دونه پولدارم وگرنه به خاطر خودم نيست. اون دنبال همه ي دخترها موس موس مي كنه بلكه بتونه چند وقتي سرش را گرم كنه! منهم با اينكه مي دانم منظورش چيه، باهاش صحبت مي كنم، فقط به خاطر اونكه به آريا لج كرده باشم! شيدا هم دختر خوبيه اما اونم از دست لوس بازي ها واداهاي من، خسته شده، طفلك نمي دونه كه با چه دختري دوست شده! يك دختر تنها وبي كس كه هيچوقت رنگ محبت رو نديده! آريا ومرتضي وبهار هم ديگه واقعا با من دشمن شده اند! دايم بهم طعنه مي زنند و مي خندند. بغض گلويم را مي گيرد، تنها كاري كه از دستم برمي آيد كم محلي به آنهاست. به جهنم! آنها هم متلك بگويند و به من بخندند، برايم مهم نيست!
اصلاً هيچكس برايم مهم نيست، بود ونبود هيشكي برام مهم نيست، اصلاً با تو هم دلم نمي خواد حرف بزنم. برعكس هميشه از تو هم خداحافظي مي كنم.
خداحافظ

راستي عشق چه رنگي دارد؟
سرخ سرخ است و
يا
آبي آبي؟ آبي؟
اين چه رازي است نهان
درگره خوردن انديشه
گره خوردن دل؟
برق يك تيغ نگاه
برگلوگاه نگاهي ديگر!
راستي عشق چه رنگي دارد؟
عشق آيا خوب است؟
عشق آيا زيباست؟
سلام دوست سفيدم!
منو ببخش كه باهت خداحافظي كردم. دوباره سلام!
اول فكر مي كردم خودش است، خود خودش! همان كه يك عمر منتظرش بوده ام. همان دوستي كه مي تواند تا ابديت همراهم باشد. اما حيف، يعني نه اينكه حيف باشد، اشتباه مي كردم. اصلاً ولش كن. بذار از كارام بگم. تازگيها بنظرم رسيده بود كه بايد يه نفرو پيدا كنم كه شعرهامو براش بخونم و اون برايم عيبها شو بگه. به هر دري زدم هيچ شاعري حاضر نشد حتي به من جواب بدهد. يعني اصلاً با هيچكدامشان نتوانستم تماس بگيرم! از روي كتابهاي شعر به ناشرها زنگ زدم اما هيچ ناشري كمك نكرد. يعني مي گفتند شماره بدهيد تا بدهيم به استاد. اگر خواستند، با شما تماس مي گيرند اما انگار هيچكدام نخواستند! تا اينكه تصادف به كمك آمد. يكي از بچه هاي انجمن شعر از استاد سپهر گفت. مي گفت به بچه هائي كه استعداد نوشتن دارند، كمك مي كند. نعمتي بود اما....
اما باورت مي شد پدر اوبود؟! اين استاد سپهر پدرآريا بود! همان همكلاسي ام. باور مي كني؟ در خانه اشان بودم كه بهم برخورديم. آن روز، داشتم مي رفتم كه در راهرو بهم برخورديم. واي! نمي دوني دلم چه جوري مي طپيد، طوري كه مي ترسيدم صداش به گوش پدر ومادر آريا هم برسد. اونم مات مونده بود. براي يك لحظه باور كردم كه از من متنفر نيست. اما با كنايه اي كه موقع خداحافظي زد، فهميدم اشتباه كرده ام. حس كردم صورتم از خجالت سرخ شده، هر جوري بود جلوي گريه ام را گرفتم وبه سردي خداحافظي كردم. خدايا! چرا انقدر بدبختم؟ من عاشق پدر ومادرآريا هستم. پدرش، استاد سپهر تقريبا هم سن وسال نادره، اما با يك دنيا مهرباني و فهم ودرك! با مهرباني غلط هايم را گوشزد مي كند و به شعرهايم گوش مي دهد و تشويقم مي كند. مثل يك پدر واقعي! مادرش هم زن ماهي است. آرايش نمي كند، اما زيباست. زن فوق العاده مهربان و خونگرمي است. هر بار برايم چاي مي آورد، صورتم را مي بوسد واحوالم را مي پرسد. پس چرا پسرشان آنقدر مغروره و متكبره؟
خداحافظ دوست خوب سفيدم
!

شايد تعجب كني كه چرا بدون شعر شروع كردم وتازه چرا خداحافظي، آنهم بدون سلام؟ منكه هميشه از خداحافظي بدم مي اومد! حق داري. اصلاً همه حق دارند. عالم وآدم حق دارند. ميدوني چند وقته با تو حرف نزدم؟ چهار ماهه! مامان برگشت. فاطمه خانم هم برگشت. زندگي من شد همون كثافتي كه بود. اصلاً هيچ وقت هيچ فرقي نمي كنه. يعني قرار نيست بكنه! من احمق را بگو كه اميد بستم به........
خاك برسرم كنند كه هنوز ساده ام! هنوز فكر ميكنم خوبي هست! عشق هست! آدميت هست! اما نيست! باور كن نيست! ديگه خسته شدم. آره خسته ي خسته! ديگه بسمه. ديگه قدرت تحمل شكست را ندارم. همه فكر مي كنن من خوشبختم، هيچي كم ندارم. اصلاً همين باعث شده كه با من يه جور ديگه رفتار كنن. مثه، مثه... مثه يه لباس توي ويترين! نه لباسي كه مي شه پوشيدش... لباسي كه فقط بايد نگاش كرد! خاك برسرم با اين مثال زدنم! اما واقعيت همينه! هميشه يه ديوار شيشه اي بين من وديگران بوده. يه ديوار كه نمي شه خرابش كرد. ديوار داشتن، پولدار بودن! چقدر تلاش كردم خردش كنم اما نشد! فقط كساني مي تونن بيان اينور ديوار كه مثل خودم پولدارن! مثه اون پسره ي عوضي كه باورش شده بهش علاقه دارم! تا حالا باهات زياد از اون حرفي نزدم. ميدونم، قابل نبود كه ازش حرف بزنم. بذار راستشو بگم. بخاطر همون همكلاسيم، همون آريا، با عادل حف زدم! گرم گرفتم. چه كارها كه نكردم، دست خودم نبود، مي خواستم تحريكش كنم اما كارو بدتر كردم! انگار قراره من هميشه كارها رو خراب كنم! اصلاً بمب بخوره توي اين دل احمق من! كارد بخوره توي اين قلب كه نمي فهمه چه كسي رو بايد دوست داشت وچه كسي رو نبايد! پدر اينجوري، اما پسر اينجوري! باور كن تا حالا چند دفعه مي خواستم بزنم توي گوشش. بعدشم پشيمون شده م از اينكه نزدم! اما خوب كه فكر مي كنم مي بينم اون تقصيري نداشته! مقصر خود منم! شايد اصلاً اون به هيچكس علاقه نداشته باشه! شايدم از بهار خوشش بياد. هموني كه بيشتر وقتا باهاشه. اصلاً از لج اونا رفتم توي باند سرخا. بچه هاي پرسپوليسي رو مي گم. وگرنه منو چه به پرسپوليس واستقلالي! از لج اون رفتم! اون كه با اون رفيق بي مزه ش رفدار آبي بودند، تو نمي شناسي ش. اسمش مرتضاست، رفيق آرياست. اون و بهار، دوتائي شون باهاشن. منكه از هرسه تاشون لجم مي گيره. اصلاً نمي خوام سر به تن هيچكومشون باشه. اما نه اون دوتا كه تقصيري ندارن. همه ي تقصيرها به گردن آرياست. نميدونم! شاديم نباشه!
داشت باورم مي شد، باور ميكني كه اون، اون آرياي مغرور داشت منو بو مي كشيد؟ طوري نفس مي كشيد كه انگار مي خواست همه ي هوائي كه بوي منو مي ده تنفس كنه! مي فهميدم. من يه زنم! هر چي باشم، آخرش زنم! مي فهمم. پهلوي هم ايستاده بوديم، وقتي سرپيچ از پشت افتادم روي اون، آرزو مي كردم توي بغلش بيفتم. اما اونم پشتش به من بود. وقتي برگشت وكنارم ايستاد، از چشماش معصوميت مي باريد. مي خواستم يهو بغلش كنم! توي دلم فشارش بدم وداد بزنم عاشقشم! مي خوامش! مي پرستمش! اما يكهو نفهميدم چطور شد! يهو شد همون آرياي هميشگي! هموني كه يه جوري از كنار من رد مي شه كه انگار مواظبه يه وقت از وجود كثافت من نجس نشه! آره بخدا باور نمي كني! همينطوري از كنارم رد مي شه! انگار مي گه پيف! انگار ازمن متنفره! اونوقت به همه ي بچه ها، باور مي كني با همه ي همه ي بچه ها خوبه! مهربونه! دوستشون داره! يا چشمهاي خودم ديدم. حتي با مستخدمهاي دانشگاه هم مهربونه. صلاً عالم وآدم دوست داره غيرمن! از من يكي متنفره! منم ازش متنفرم! تو نميدوني چه مادر ماهي داره! خانوم! يكپارچه خانوم! پدرش هم يكپارچه آقا! اصلاً فضاي خونه شون پر از مهر و عاطفه س، پر از محبته! وقتي آدم اونجا نفس مي كشه احساس آرامش مي كنه. اوناهم مثل فاطمه خانم هستن. بوي اونو ميدن. تو نميدوني چه خونه اي دارن! يه آرامشكده س! چشماشون مهربونه. نگاهشون، كاراشون، اما آريا، واي خدايا، چقدر از اون بدم مياد! چقدر دوستش دارم! نه، اون مثل پدر ومادرش نيست! غرور داره اونو مي كشه! تا قبل از اردو بود ونبودش براي من فرقي نمي كرد. يعني.... يعني نه اينكه فرقي نكنه اما اونروز تحقيرم كرد! خردم كرد! من با نگاه بهش محبت كردم. دلم مي خواست باهاش آشتي كنم، ولي اون از صبح تا شب با رفتارش، با نگاش مسخره م كرد، خردم كرد. نه دوست من ديگه بسه. بايد يك جوري تمومش كرد. زندگيمو مي گم، ديگه بسمه! ديگه هيچ اميدي ندارم. بذار مي مي و نادر براي خودشون چراكنن و به فكر خودشون خوش باشن! بذار هر كسي هر كاري دلش مي خواد بكنه. اما من ديگه بسمه. ديگه بسمه! ديگه با تو هم حرف نمي زنم، نمي خوام حرف بزنم! حتي مي خوام توي گوش تو هم بزنم! خط خطي ت كنم! پاره ت كنم! سرت داد بزنم! از تو هم خسته شدم، از همه چيز وهمه كس!

شيدا داشت شاخ درمي آورد. باورش نمي شد كه زندگي غزل يك چنين زندگي اي باشد! دختري به ظاهر شاد وشنگ، پولدار وزيبا وخوش پوش اينقدر بدبخت باشد! نمي دانست چكار كند! بايد كاري مي كرد. هرچه زودتر!
- فاطمه خانم شما مي گين چيكار كنيم؟
شيدا فهميده بود كه هر كاري بخواهد بكند، بايد به كمك فاطمه خانوم باشد. اين بود كه به سراغ او آمده بود. جواب فاطمه خانم باعث شد بيشتر احساس تنهائي بكند. خودش به تنهايي بايد با غزل كلنجار مي رفت!
- دختر جان اگه كاري از دست من برمي اومد كه حالا اين دختر گل توي قفس پرپر نمي زد! نتونستم خانم! نتونستم دختر جان!
- باشه، پس بايد منم تلاشمو بكنم. راستي فاطمه خانوم كسي خونه هست؟
- نه دختر گلم. هيچكس خونه نيست. سهراب خان پسر عمه ي غزل اينجا بود كه رفت. يعني يك دو ساعتي تنها نشست و ديد فايده اي نداره، پاشد رفت. خود مونيم و خودمون!
- خب چه بهتر! پس با اجازه تون من ميرم دم اتاقش.
- دست خدا بهمراهت دخترم. منم همين دور وبرام. كاري داشتي صدام كن. برو عزيزم. الهي پيرشي دخترم.
شيدا آخرين دعاي فاطمه خانم را با خودش زمزمه كرد:
- الهي پيرشي؟! دعاشونم فرق ميكنه! اصلاً همه چيز قديميا با ما فرق داره. اما با اون چيكار كنم حالا؟ با اين دختره ي لجباز....
وناگهان ذهنش باز شد! انگار جرقه اي در مغزش زده شد! كلمه لجباز برايش راهگشا شد.
- بايد لجباز بود. مثل خودش! آره براي شكستن سنگ، بايد سنگ بود. اگر نرم برخورد كنم، بيشتر مي تازه! بايد اول از اطاق بكشونمش بيرون.آره....
- از اينجا برو!
شيدا با خودش گفت:
- اينم جواب سلاممون! عيب نداره.
با خشونت در را كوبيد:
- هي! چه خبره؟ اين چه بساطيه راه انداختي؟ اين ادا اطوار چيه درآوردي؟ چند روزه اين پيرزن بيچاره رو عذاب مي دي؟ بسش نيست؟ از دست عالم وآدم مي كشه، حالا تو هم گذاشتي رو دنده ي لج؟
جوابش سكوت بود. انديشيد:
- انگار روي خوب جائي دست گذاشتم!
- ادامه داد:
- ببين خانوم خانوما، فاطمه خانوم دفتر تو داد به من، همه شو خوندم. همه چي رو مي دونم. اينكه اينهمه ادا اطوار نداره!
غزل انگار از جايش بلند شده بود، با آنكه دراطاق بسته بود، به نظر مي آمد غزل به در نزديك شده. صدا بلندتر شده بود. نگذاشت شيدا حرفش را ادامه بدهد:
- به اجازه ي كي داده؟ اون حق نداشته! آخه به چه حقي....
- صبر كن. پياده شو با هم بريم. حالا ديگه اونم بدشد؟ حتماً اونم مثه پدر و مادرته، نه؟ خجالت نكش، بگو.
جوابي داده نشد. شيدا فهميد درست عمل مي كند. ادامه داد:
- پس چرا ساكت شدي؟
جوابي نيامد.
- واقعاً كه؟! آدم از بعضي ها انتظار نداره! پسره ي عوضي قيافه گرفته كه گرفته! داخل آدم! اون اصلاً آدمه كه تو حرفشو بزني؟
ميدانست كه علاقه غزل نمي گذارد كه او بي تفاوت بماند. بايد روغن داغش را بيشتر مي كرد با لحني عصباني ادامه داد:
- من اصلاً فكرشو نمي كردم تو اونو داخل آدم بدوني! وقتي همه ي پسراي دانشكده دور وبرت موس موس مي كنند، تو نبايد به اون محل بذاري! تازه، تو يه نفرو داري كه برات جون ميده، اونم كسي كه چشم خيلي از دخترا رو گرفته، من كه موندم! آدم يه نفر مثل عادل داشته باشه، اونوقت اين يارو رو آدم حساب بكنه! آخه شلغم كي ميوه بو؟! اينم شنيده خبرائيه! اشتباه شنيده! فكر مي كنه بخاطر باباش بايد حلوا حلواش كنن، بذارنش روسرشون! بوي كباب شنيده اما غافله كه خر داغ مي كنن! ذاخل آدم؟! بقول يكي ازبچه ها باباش يه مزخرفاتي مي نويسه كه يعني شعر! غافل كه (معر) مي فرمان حضرت استادف نه شعر!
- خفه! بي شعور! كي از شعر حرف مي زنه؟! غلط كرده، هم اون گفته، هم تو كه تكرارش مي كني!
شيدا خوشحال بود. كارش به نتيجه رسيده بود! فرياد بلند و عصباني غزل علامت موفقيت بود. بايد نمي گذاشت اين آتش سرد شود:
- بابا تو هم! انگار به ايب شاه گفتم يابو!
- شيدا داري ديوونم مي كني ها! آخه....
وديگر همراه با صداي غزل صداي كليد مي آمد كه درقفل در مي چرخيد. غزل به فرياد از پشت در راضي نبود! مي خواست رو در رو با شيدا بجنگد! موهايش پريشان و رنگ ورويش زرد زرد بود. چشمهايش پف كرده بود و همه ي اينها به عصبانيت او يك حالت توحش مي بخشيد كه آدم را مي ترساند! شيدا انديشيد:
- ديگر پشت در نيست كه مرا بنبيند. بايد قافيه را نبازم!
شيدا ابروها را درهم كشيد. صورتش را هم بايد درهم مي كشيد، با صورتي سرشار از عصبانيت گفت:
- اينا چيه مي گي؟! مزخرفات!
غزل طاقت نياورده بود از آريا بد بشنود! با هردو دست بازوهاي شيدا را گرفت. درحالي كه تكانش مي داد، با دهان كف كرده ادامه داد:
- بله مزخرفاته! اما از نظر كي؟ هان از نظر آدمايي كه هيچي نمي فهمن! در تعجبم چطوري ديپلم گرفته ن و دانشگاه اومدن؟! بايدم اينارو بگن! بيچاره استاد! حقشه!
آرامتر شده بود. آخرهاي حرفش بازوهاي شيدا را ول كرده بود. جمله ي آخرش را با پوزخند گفت:
- واقعاً شيدا خانم چه خوب خودتونو رو كردين! شما بودين كه دم از هنر مي زدين! از شعر وادبيات!
- حالا هم مي زنم. اما گفتم كه... يعني حرف من نبود، حرف يكي از بچه ها بود. منكه شعرهاي استاد را نخوندم.
شيدا مي فهميد كه بايد دست پائين را بگيرد، از اطاق بيرونش كشيده بود، پس موفق شده بود و ديگر موضوع اصلي فراموش شد! ذهن غزل را بجاي قهر و دربستن و آرزوي مردن، فكر اثبات حقانيت استادش پر كرده بود. او بايد ثابت مي كرد استادش خوب شعر مي گويد. نه تنها خوب، كه عالي مي گويد! با عجله به اتاقش دويد وبا يك دفتر بيرون آمد. جنگ گونه اي بود به اضافه ي كارهاي تمريني خودش و اصلاحات استاد. وقتي فاطمه خانم چاي آورد، هر دو روي مبل هاي پذيرائي نشسته بودند و مشغول بحث ادبي بودند. فاطمه خانم هم به روي خودش نياورد. فقط موقع تعارف چاي به شيدا چشمكي زد كه با يك چشمك جواب گرفت.
موفق شده بود! يعني موفق شده بودند! شام را سه تايي خوردند. لبخند مهمان لبهاي غزل شده بود. به هر دوشان لبخند مي زد:
- اما تو هم خيلي كلكي شيدا! فكرشو نمي كردم! فاطمه خانوم هم بعله! آب نيست و گرنه شناگر قابلين!
- قابلي نداره خانوم خانوما!
شيدا جواب داد. ديگر تمام حرفهايش را زده بود. راستش را گفته بود كه چرا جبهه گرفته. مهم نجات غزل از آن حال بود. موفق شده بودند او را آرام كنند. نه تنها غزل كه بقيه هم نمي خواستند اسمي از آريا به ميان بياورند. آنچه كه باعث عكس العمل غزل شده بود، علاقه او به آريا بود! طاقت نياورده بود شيدا از آريا بد بگويد! آنهم نه كم كه بسيار! هر چند غزل وانمود مي كرد كه از توهين به پدر آريا عصباني شده اما يك توافق دروني بين هر سه شان شكل گرفته بود كه فاطمه خانوم با ساده ترين شكل به زبانش آورد. آنهم آخر كار:
- يك نفرو داشتيم از نون خامه اي بدش مي اومد، اگر كسي اسم نون خامه اي رو مي آورد، واويلا بود! اما خوشمزه اين بود كه بعد ازكلي داد وبيداد مي گفت: آخه بي انصاف اين چه كاريه؟ هي مي گي نون خامه اي، نون خامه اي! اسمشو نيار، خودشو بيار! حالا شده حكايت ما وغزل! دخترها با صداي بلند خنديدند. شيدا حرف فاطمه خانوم را ادامه داد:
- راست مي گه فاطمه خانوم. اسمشو نيار، خودشو بيار! واي به حال كسي كه بگه.... بگه...
اداي جبهه گرفتن را درآورد. گوئي از جمله ي غزل مي ترسد و غزل هم براي تكميل نمايش، اداي حمله را درآورد و صورتش را جلو آورد وگفت:
- هان بگو، اگه جرئت داري بگو!
- بله، واي به حال كسي كه بگه....
ازجا بلند شد و درحال فرار گفت:
- آريا... آريا...
غزل دنبالش مي دويد وگفت:
- دعا كن نگيرمت دختر....
فاطمه خانم خوشحال بود. نذر دو دور تسبيح صلوات كرده بود. تسبيحش را كه هميشه بجاي گردنبند به گردن مي انداخت درآورد كه نذرش را ادا كند. به آرزويش رسيده بود. غزل با خودش آشتي كرده بود. آنهم با حرفهائي كه هرسه شان آن شب از دل زده بودند. شيدا مي گفت:
- كي ميدونه توي دل اون پسر چيه؟ بخدا اگر از من بپرسين، اونم همين حالو داره! منتها تظاهر مي كنه! بايد صبر كني! حتماً يه روز كارا درست ميشه، دستشو رو مي كنه!
- منم مطمئنم دختر گلم. شيدا خانم راست مي گه.
- بگين شيدا فاطمه خانوم. نه اصلاً بگين دختر گلم، تا... تا...
با خجالت اضافه كرد:
- منم بگم بله مادر!
- فاطمه خانوم يه عالمه مادره! مادره! مادر من يكي كه هست، تورو نمي دونم!
اين را غزل از ته دل گفت. مادر داشت اما رفتار مادرانه ي فاطمه خانم دل اورا هم برده بود. فاطمه خانم آنقدر بي ريا و دوستانه برخورد مي كرد كه با وجود احساس مادرانه، حس دوستي را هم برمي انگيخت. شيدا گفت:
- خوش بحال دخترشون! فاطمه خانوم انگار هم مادر آدمند، هم دوست آدم!

جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۵۲
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]