درخشش سپيد معشوق

درخشش سپيد و خنك معشوق ر سرزمين پروانه ها افسانه اي وجود دارد در مورد پروانه اي پير. يك شب وقتي كه پروانه پير هنوز بسيار جوان بود، با دوستانش پرواز مي كرد. ناگهان سرش را بلند كرد و نوري سپيد و شگفت آور را ديد كه از ميان شاخه هاي درختي آويزان است. در واقع، اين ماه بود. ولي چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ هاي خيابان بودند و هميشه به دور آنها مي گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را نديده بود.

با ديدن اين نور يك پيمان ناگهاني و محكم در او پيدا شد: من هرگز به دور هيچ نور ديگري به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتي پروانه ها از مكان هاي استراحت خود بيرون مي آمدند و به دنبال نور مناسب مي گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال مي گشود. ولي ماه، با اين كه نزديك به نظـر مي رسيد، هميشه در وراي ظرفيت پروانه باقي مي ماند. ولي او هرگز اجازه نمي داد كه ناكامي اش بر او چيره  شود و در واقع، تلاش هاي او هر چند ناموفق چيزي را برايش به ارمغان مي آورد.

براي مدتي دوستان و خانواده و همسايگان و ساكنان سرزمين پروانه ها همگي او را مسخره و سرزنش مي كردند. ولي همگي آنها با سوختن و خاكستر شدن در اطراف نورهاي جزيي و در دسترسي كه انتخاب كرده بودند در مرگ از او پيشي گرفتند.

ولي پروانه پير در زير درخشش سپيد و خنك معشوق در سن بسيار بالا از دنيا رفت.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهريور 1387ساعت 11:27 AM  توسط tomas 
جواد
۱ دى ۱۳۹۹
۰۸:۴۵:۳۴
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]