رمان كاش يك زن نبودم قسمت 5
ساعتها در تنهايي اون جاده گريه كردم . به حال خودمبه كار بچگانه اي كه انجام داده بودم و به خدا كلي گله و شكايت كردم و از خدا كمك خواستمديگه هيچ چيز نداشتم نه پول نه لباس نه شناسنامه
درمانده بودم و نميدونستم بايد چيكار كنم خسته و نالان با قامتي شكسته به را ه افتادم تا به يك آبادي برسم يك ساعت تمام راه رفتم تا به يك رستوران ميان راه رسيدم . توي جيبهامو گشتم تا شايد پولي يا كارت تلفني پيدا كنم ولي فقط يك چيز در جيبم بود شماره تلفن سيامك . همون صندوقدار رستوران كه براي ناهار رفته بودم اونجا ، و اون تنها كسي بود كه توي اين شهر غريب مي شناختم
خودمو به رستوران رسوندم و گفتم : آقا ميشه يك تلفن بزنم
مغازه دار كه حال نذار منو ديد گفت :خانم شما حالتون خوب نيست بذاريد كمكتون كنم . و ميخواست بازوي منو بگيره كه با فرياد اونو پس زدم و گفتم : نه فقط بذاريد يك تماس بگيرم
تلفنو بهم نشون داد در حاليكه خيلي كنجكاو شده بود ببينه چه بر سر من اومده
شماره سيامك و گرفتم سيامك خيلي خوشحال شد ازش خواهش كردم كه بياد دنبالم
بعد از حدود نيم ساعت سيامك خودشو هراسان به رستوران رسوند
گفت :سلام كيانا چت شده چرا اينقدر خاكي و بهم ريخته اي ؟ چرا پيشونيت زخم شده ؟چه اتفاقي برات افتاده ؟مگه جردن نرفتي پس چطوري سر از اينجا در اوردي ؟تصادف كردي؟
در حاليكه تمام بدنم درد ميكرد با بغض گفتم :سيامك من اينجا به غير از تو هيچكس و ندارم تو رو خداكمكم كن
سيامك كمكم كرد تا تونستم خودمو به ماشين برسونم وقتي توي ماشين نشستم سيامك نگاهي به من كرد
گفت : خوب ، برام تعريف كن چه بر سرت اومده
و بغض من تركيد وبلند بلند شروع كردم به گريه كردن
سيامك اشكامو پاك كرد و گفت :خيلي خوب نمي خواد حالا چيزي بگي بعدا برام تعريف كن
ومن با لحن منقطع گفتم : سيامك چمدانم . پولهام و لباسهامو دزديدن
سيامك منو به آرامش دعوت كرد و من همچنان تمام تنم مي لرزيد و گريه ميكردم در تمام طول مسير بين من و سيامك حرفي ردوبدل نشد و من در ماشين به خواب رفتم .
وقتي بيدار شدم دم در يك درمانگاه بوديم به اتفاق به درمانگاه رفتيم و زخم پيشانيمو بخيه زدن و يك سرم بهم وصل كردند و من دوباره به خواب رفتم ، خوابي كه مثل كابوس بود
وقتي چشمامو باز كردم ساعتها گذشته بود و سيامك بالاي سرم بود :كيانا جان حالت بهتر شده؟من خيلي نگرانت شدم اينجا كسي رو داري كه شمارشو بدي به من باهاش تماس بگيرم بياد دنبالت ؟
گفتم :من اسمم و بهت دروغ گفتم اسمم ماراله من اينجا هيچكس و ندارم يعني هيچ كجاي اين كره خاكي هيچكس و ندارم
و پتورو كشيدم روي سرم و زار زار گريه كردم
سيامك خيلي گيج شده بودم انگار با خودش و وجدانش حسابي درگير شده بود . اون باورش نشده بود كه من هيچكس و نداشته باشم هرچي ازم مي پرسيد چه اتفاقي برات افتاده فقط ميگفتم تصادف كردم و همه چيزمو ازم دزدين
از درمانگاه كه بيرون اومديم ملتمسانه بازوي سيامك و گرفتم و گفتم :تو چرا باورت نميشه من تصادف كردم وقتي روي زمين افتادم راننده بجاي كمك چمدان و پولهامو دزديد و رفت
سيامك مكثي كرد و گفت :باشه قبول حالا با هم ميريم پيش پليس نشوني هاي راننده رو ميديم شايد تونستن پيداش كنن
خيلي پرخاشگرانه گفتم :" :نه من چهرش يادم نمياد من باتو هيچ جا نميام اگرم ميخواي اينكارو بكني منو تنها بذار و برو تا با درد خودم بميرم ولي اونوقت مي فهمم تو بويي از انسانيت و مردانگي نبردي كه يه دختر بدبختو تو كوچه مي زاري و ميري
سيامك انگار كمي نرم شده بود كه گفت :" چرا دلخور ميشي عزيزم من ميخواستم كمكت كرده باشم
نميدونستم بايد به سيامك چي بگم ولي ميدونستم اگر به كلانتري ميرفتم حتما مي فهميدن كه من از خانه فرار كردم و مجبور بودم دوباره برگردم پيش خانوادم ولي با چه رويي .. ولي از طرفي نه پولي داشتم و نه مكاني كه لااقل شب بتونم اونجا بمونم . پشت هم داشتم بد مياوردم ومن هيچ وقت به اين چيزا فكر نكرده بودم
من در فكر بودم كه سيامك دم يك پاساژ شيك پارك كرد و گفت : "چند لحظه اينجا منتظر بمون من يه كار كوچولو اينجا دارم زود برميگردم
ومن به علامت تاييد سرمو با بي حالي تكان دادم
از تمام مردها مي ترسيدم نميدونستم بايد به چه كسي اعتماد كنم و به چه كسي اعتماد نكنم از حرفها و لحن كلامشون بيزار شده بودم وقتي به ياد بهراد مي افتادم و اون راننده تاكسي كه چه بر سر من آوردن بند بند وجودم آتيش مي گرفت
سيامك هم حتما يكي مثل اونهاي ديگه بود
بالاخره تصميم و گرفتم در ماشينو باز كردم كه پياده بشم و سيامك و ترك كنم
هنوز چند قدمي نرفته بودم كه صدايي از پشت سرم گفت :خانمي ببخش انگار خيلي معطلت كردم ولي ارزش اين انتظار و داشت ،ديدم لباسات پاره شده رفتم برات مانتو و روسري و يك ذره خرت وپرت برات خريدم ......
و با لحن شيطنت باري گفت :" مارال خانم هنوزم به نظرت من نامردم ؟بيا جلو ببين ازشون خوشت مياد /
باشك و ترديد چيزهايي كه سيامك برام خريده بودو نگاه كردم فوق العاده شيك و باسليقه انتخاب شده بود به عمرم همچين مانتوي شيك نداشتم ولي غرورم بهم اجازه نميداد قبول كنم حتما سيامك دلش بحال من سوخته بود
گفتم : " نه ممنونم من به اينها احتياجي ندارم لازم نيست شما هم براي من فردين بازي در بيارين
سيامك با دلخوري گفت :" اينها هديه آشنايي من و تو ، چه اشكالي داره ؟همه لباسات پاره شده بود بايد اون لباسهارو ديگه بندازي دور قابل استفاده نيستند
گفتم :" ولي اينها خيلي بايد گرون باشن من نميتونم قبول كنم ، من نميتونم به تو پولي بدم بابتشون
با لبخند گفت :"گفتم هديه است بابت هديه هم كه از كسي پول نميگيرن
با خشم و غضب گفتم :"نه من يا قبول نميكنم يا پولشو بهت ميدم من گدا نيستم كه دلت بخواد برام بسوزه
سيامك ديگه از كل كل كردن با من كلافه شده بود گفت:" من منظور بدي نداشتم قبول برو سر كار پولشونو بهم بده ولي بيا اينهارو بگير كه حسابي از كتو كول افتادم
هديه ها رو قبول كردم ولي در دلم احساس شادي زيادي ميكردم يك تشكر زير لفظي كردم و دوباره سوار ماشين شديم
در بين راه سيامك دوباره پرسيد :" مارال تو واقعا كسي رو نداري ؟
گفتم :" راستشوبخواي خانوادم توي زلزله همشون كشته شدن فقط من موندم
سيامك با لحن بسيار ناراحتي گفت :" واقعا متاسفم نمي خواستم ناراحتت كنم ، پس چرا به دروغ به من گفتي كه خانوادت خارج هستن و تو از خارج اومدي ؟
گفتم :" من تورو خوب نميشناختم و دوست نداشتم اسرار زندگيمو به هر كسي بگم
سيامك پرسيد :" پس اينجا حتما كسي رو داري كه اينجا اومدي ؟
دروغهامو پشت سر هم رديف ميكردم و ميگفتم خيلي زيركانه و ماهرانه احساس ميكردم پا به دنيايي گذاشتم كه براي اينكه بتونم با اطرافيانم كنار بيام مجبورم خود واقعيم نباشم براي اينكه ديگران منو قبول كنن بايد هويت اصليمو پشت دروغهام پنهان كنم و از اينكه ميتونستم با دروغهام سيامكو رام كنم لذت ميبردم ميدونستم كه براي اينكار بايد از حربه هاي زنانه هم كمي استفاده كنم . من كه ديگه چيزي براي باختن نداشتم
دستان سيامكو در دست گرفتم و ملتمسانه گفتم :" سيامك كمكم كن من از همه مردها بدم ميامد ولي تو جوانمردترين مردي هستي كه من تا حالا ديدم سيامك جان تو تنها كسي هستي كه فكر ميكنم ميتونم حرفامو بهش بزنم و قابل اعتماده
سيامك دستامو به گرمي فشرد و با لبخند مهرباني گفت :"روي من حساب كن نميزارم هيچكس آسيبي به تو برسونه ولي تو هم بايد با من صادق باشي
من يك آپارتمان كوچيك دارم براي خودم كه هر وقت ميخوام تنها باشم يا دلم ميگيره ميرم اونجا تو ميتوني يه مدت اونجا باشي
از اينكه ميديدم سيامك چه دلسوزانه حرفهاي منو باور ميكنه و از اينكه تونسته بودم براي خودم جا و مكان پيدا كنم خيلي خوشحال بودم
سيامك دوباره پرسيد :نگفتي تو تهران فاميل و اشنايي نداري ؟
گفتم :" من اينجا يك عمو دارم ولي عمو و زن عموم خيلي منو اذيت ميكردن اينقدر آزارم دادن كه مجبور شدم از خانه شون فرار كنم
سيامك با شدت ترمز كرد و فرياد زد : فرار ؟تو فرار كردي ؟يعني تو دختر فراري هستي ؟
همه چيز داشت بهم مي ريخت نبايد اينقدر تند ميرفتم از گفته خودم پشيمون شده بودم ولي حرفي بود كه ديگه زده شده بود
در ماشينو به تندي باز كردم و فرياد زدم :"تو داري زود قضاوت ميكني من بهت اجازه نميدم كه اينطوري با من صحبت كني تو فكر كردي من كي هستم ؟كاش پدر و مادرم زنده بودن تا من اينهمه خفت و خواريرو تحمل نميكردم / من از عموي نامردم متنفرم من نمي خوام به خانه اون لعنتي برگردم
سيامك مچ دستمو خيلي محكم گرفت و گفت : تو به من دروغ گفتي بنشين تو ماشين مي رسونمت در خونه عموت هر چي باشه اون فاميلتونه
توي بد مخمصه اي گير كرده بودم ديگه نمي خواستم سرنوشت ديشب شبهاي ديگه هم برام تكرار بشهدوست داشتم مثل دخترهاي ديگه تهروني زندگي كنم احساس كمبود محبت شديدي ميكردم
سيامك با لباس خريدنش و با پيشنهاد آپارتمانش و داشتن ماشين شيك و رستوران بهم ثابت كرده بود كه پامو بد جايي نذاشتم و بايد هر طوري شده حتي از روي ترحم اونو براي خودم حفظ ميكردم چون بهش احتياج داشتم
انگار شرايط جديدم از من يك مارال جديد ساخته بود با شخصيت جديد اون مارال ساده و صادق كه وقتي يك دروغ ميگفت تمام طول شب استغفار ميگفت ديگه مرده بود من اون سادگي رو تو هم.ون اتوبوسي كه باهاش تهران اومدم همراه چادرم جا گذاشته بودم
به سيامك گفتم :" من حرف اخرم رو ميزنم اونوقت خودت تصميم بگير .از وقتي بچه بودم همه به من توجه ميكردن حتي مردهاي فاميل بخاطر زيبايي كه داشتم و زنها در عوض با من لج بودن چون فكر ميكردن من باعث ميشم شوهراشون زل بزنن به من . ولي خانوادم يك تكيه گاه بودن براي من كه هميشه حافظم بودن
تا اينكه اون اتفاق وحشتناك افتاد و زلزله همه رو از من گرفت عموم با روي باز اومد شهرمون و منو با خودش اورد تهران اما زن عموم از من متنفر بود چون ميديد عمو بينهايت به من توجه ميكنه و مرتب منوكتك ميزد و جلوي همه خوارم ميكرد
عموي من ادمه هرزه اي بود كه مست به خونه ميامد ومعتاد بود چند بار من و به زور فرستاد تا براش مواد بيارم و لي از همه بدتر اين بود كه يك روز كه زن عمو و بچه هاش خونه نبودن عمو مست خونه امد درو از پشت قفل كرد و براي نيت پليدش شروع كرد به دويدن دنبال من به هر بدبختي بود من خودمو به اتاقي رسوندم و درو از پشت قفل كردم زندگي برام توي اون چهنم ديگه غير ممكن بود منم وسايلمو جمع كردم و از پنجره پريدم بيرون و فرار كردم
حالا سيامك مي خوام منصفانه قضاوت كني تو بودي به اين خفت تن ميدادي ؟.....
سيامك حيران نگاهم ميكرد و پشت سر هم سيگار ميكشيد ...
ادامه دارد.................