رمان دختر زشت قسمت 19

فصل نوزدهم

غزل روز به روز بزرگتر و روز به روز زشت تر مي شد و چنان شبيه بيتا بود كه با او گويي سيبي را از وسط به دو نيم كرده اند و كسي كه از اين موضوع بيشتر بيشترين اظهار ناراحتي را مي كرد، ساره مادر بزرگ ديگر او بود ساره كه خودش بدترين كار ممكن را سال ها پيش در قبال بيتا انجام داده و حالا ثمره اين كار او كسي جز نوه زشت رويش نبود.
آن روز به مناسبت تولد يك سالگي غزل، ميهماني كوچك را در خانه شان ترتيب داده بودند. همه در اين ميهماني حضور داشتند. بيتا، محترم، شميم، ساره، محمد سام، عمو شهاب و زن عمو مريم، فريبا بهترين دوست صننم و برادر فريبا دتر فرهاد جهان، همگي دور هم جمع بودند و فقط جاي صفورا در ميان انها خالي بود كه درست يك هفته پس از به دنيا آمدن غزل و پس از برآورده شدن آرزويش كه همان ديدن نتيجه اش بود از اين دنيا رفت و حالا نبود تا تولد يك سالگي غزلش را شاهد باشد.
شميم پس از جدا شدن از قاسم تا حدودي شادابي گذشته را به دست آورده و كمي شيطنت مي كرد. هر چند تا وقتي كه حرفي از جاويد و زندگي اش با صنم به ميان نيامده بود اما به محض اينك اسم او را از ميان صحبت ها مي شنيد، سكوت مي كرد و چهره اش درهم مي رفت. آن شب در آن مهماني، پيراهني به رنگ صورتي بسيار ملايم بر تن كرده كه صورت مهتابي اش را زيباتر از هميشه نشان مي داد. برق چشمان سياه و شيرين زباني هايش توجه همه را به سوي خود جلب مي كرد اما كسي كه ان شب از ان همه زيبايي او ناراضي بود جاويد بود. كه هنوز او را متعلق به خود مي دانست و نگاه هاي گستاخانه دكتر جهان به شميم اعصاب او را به هم ريخته بود.
غزل در اغوش مادرش گريه مي كرد. صنم كه سردرد امانش را بريده بود، غزل را به شميم داد و گفت:
- شميم! بيا اين بچه رو بگير، ببرش توي اتاق، سعي كن كاري كني كه بخوابه!
شميم غزل را بغل كرد و به اتاق برد. دقايقي بعد همه مشغول صحبت و گفتگو بودند كه در مقابل چشمان دقيق و حساس جاويد به اتاق و نزد شميم رفت.
جاويد از جايش برخاست. خون در رگ هايش منجمد شده بود. نگاه خشمگينش را به در نيمه باز اتاق خيره مانده بود. او فرهاد را خوب مي شناخت و به قول خودش خوب مي دانست كه او چه جانوري است. دلش شور مي زد و بيتا بي خبر از احوال او مدام صدايش مي زد:
- جاويد، صنم سرش درد مي كنه. يه داروي مسكني براش بيار....
و جاويد كه همچنان چمشمش به در ان اتاق خشك شده بود، عقب عقب به طرف اشپزخانه مي رفت. و در همين حال با كلافگي مي گفت:
- بله...اومدم....
شميم بي توجه به حضور فرهاد بالاي سر خود، غزل رو روي دو دست به اين طرف و ان طرف مي برد. دلش مثل سير و سركه مي جوشيد، از پيشنهاد او جا خورده بود. پس از سكوت طولاني كه در برابر پيشنهاد فرهاد كرده بود، سرش را به رف او چرخاند و مردد نگاهش كرد. فرهاد كه سكوت او را ديد گفت:
- به هر حال من فقط مي خواستم كمي با هم اشنا بشيم.
آن گاه پس از مكثي طولاني نگاه موذيانه اش را به او دوخت و گفت:
- ممكن بود اين اشنايي بعد از مدتي به ازدواج بيانجامه.
شميم بيش از پيش جا خورد. سرش را بلند كرد و چشما گرد شده اش را به او دوخت. لبهايش را به سختي تكان داد و گفت:
- مثل اين كه شما موقعيت من رو نمي دونيد!
فرهاد بي توجه به حرف او گفت:
- مي دونيد چيه...من به دخترهايي كه ناز مي كنند علاقه خاصي دارم!
شميم با عصبانيت گفت:
- من ناز نمي نم، آقا! مثل اينكه نشنيديد چي گفتم...گفتم موقعيت من خاصه....
- فكر نمي كنيد زيادي من رو احمق فرض كرديد؟
شميم سعي كرد آرام باشد. خود را جمع و جور كرد و در حالي كه چشمانش را آرام روي هم مي فشرد، گفت:
- آقاي جهان،من قصد جسارت نداشتم.
- پس اين رو بدونيد كه من تا روي كسي شناخت كامل نداشته باشم پيشنهاد نمي دم. من همه چيز رو در مورد شما مي دونم، با اين حال ازتون خوشم اومده، اين از نظر شما مشكلي داره؟
آن گاه او كه خوب مي دانست چطور مي تواند دخترهاي ساده اي همچون شميم را جذب خود كند، لحنش را آرام تر كرد و ادامه داد:
- فكر نمي كنم از موقعيت شما خواستگاري كرده باشم براي من مهم نيست كه شما دختر يك خدمتكار و يا هر كس ديگه اي مي خواهيد باشيد...حتي...اينكه قبلا ازدواج رديد هم اصلا برام مهم نيست...براي من فقط خود شما مهم هستيد خانم!
او كه شميم را ساكت و ارام ديد، اجازه يافت تا حرفش را ادامه دهد:
- من خيلي وقته كه بهتون فكر مي كنم. اما راستش...راستش قبل از اين فرصت مناسبي پيدا نكرده بودم تا باهاتو صحبت كنم. هر بار كه شما رو در مهماني اي مي ديدم به دنبال فرصت مي گشتم تا با هم حرف بزني. خوشبختانه امروز اين سعادت را پيدا كردم!
سپس در حاليكه از اتاق خارج مي شد، به شميم كه همچنان مات و مبهوت او را نگاه مي كرد، گفت:
- روي پيشنهادم فكر كنيد....ضرري نداره! دوست دارم اول مدتي با هم اشنا بشيم تا بعد! در ضمن من فردا به آلمان مي رم. دو ماه ديگه كه برميگردم از تون جواب مي خوام... فكر مي كنم دو ماه فرصت خوبي براي فكر كردن و تصميم گرفتن باشه!
شميم حيرت زده او را ه از اتاق بيرون مي رفت مي نگريست و احساس مي كرد كه خواب مي بيند ناباورانه داشت پلك هايش را برهم مي زد كه يكدفعه جاويد را مقابل چشمان خود ديد. دستهايش را در جيب هاي شلوارش فرو برده خيره به او نگاه مي كرد. شميم كه از اين حالت او جا خورده بود با لحني آكنده ازترديد پرسيد:
- چيزي شده آقا؟
جاويد ه سعي مي كرد خود را كنترل كند و فرياد نزند با عصبانيت گفت:
- اينجا چي كار مي كني؟
شميم سرش را زير انداخت و با اشاره چشم به غزل گفت:
- بچه رو مي خوابونم آقا!
جاويد كمي صدايش را آهسته تر كرد و گفت:
-آقا فرهاد هم بچه مي خوابوندند؟!

شميم كه نمي توانست علت اين همه ناراحتي جاويد را بفهمد، با تعجب گفت:
- چطور مگه؟
جاويد بي توجه به سوال شميم پرسيد:
- چي مي گفت؟!
شميم با يادآوري حرفهاي فرهاد رنگش سرخ شده و با دستپاچگي گفت:
- هي...هيچي آقا!
- اينطور كه تو دستپاچه شدي، معلومه مطالب مهمي گفته شده!
شميم كه جاويد را عصبي ديد از گفتن حقيقت سرباز زد و گفت:
- آقا باور كنيد، اومد اينجا تلفن زد و رفت!
جاويد نگاهي به تلفن انداخت، نفس عميقي كشيد و گفت:
- اون آدم درستي نيست، شميم! من اون رو خوب مي شناسم. مدتها به خونه اونها مي رفتم و براي خواهرش تدريس موسيقي مي كردم از كثافت كاري هايش بي خبر نيستم. باور كن وقتي كه ديشب فهميدم صنم براي اين مهموني دعوتشون كرده نزديك بود از عصبانيت منفجر بشم. نمي دونم چه اصراري داره كه توي همه مهموني هامون اين خواهر و برادر رو دعوت كنه.
شميم بار ديگر حرفهاي فرهاد را در ذهن خود تداعي كرد. خيلي در مورد او كنجكاو شده بود. دلش مي خواست از جاويد بپرسد مگر او چگونه است؟ اما بعد با خود گفت: من كه به او جواب مثبت نخواهم داد پس دليلي نداره درباره اش كنجكاوي كنم. سرش را بلند كرد و در چشمان جاويد خيره شد و با خود انديشيد:« نه! هرگز به جز او ننمي توانم شخص ديگري را دوست داشته باشم...»
جاويد غزل را كه همچنان گريه مي كرد از دست او گرفت و گفت:
- تو دستت خسته شد برو پيش مهمونا....
شميم تشكر كرد و او را با غزلش در اتاق تنها گذاشت. وقتي كه نزد بقيه رفت، صنم از او پرسيد:
- غزل خوابيد؟
شميم پاسخ داد:
- نه صنم خانم! هنوز داشت گريه مي كرد، آقا جاويد ازم گرفتش...
صنم متعجب گفت:
- ا...چه عجب آقا جاويد قبول كردند بچه داري كنند.
ساره گفت:
- همه مردها اولش از اين جور كارها فرار كنند اما بعدا كم كم مي بينند، مجبورند كه كمك كنند.
بيتا گفت:
- من مطمئنم جاويد اينقدر صنم رو دوست داره كه چه اول و چه آخر هميشه حواش هست اون خسته نشه!
صنم كه از شدت سردرد، سخت و بي حوصله حرف مي زد، گفت:
- نه بيتا خانم، اون هيچ وقت حاضر نمي شه غزل رو نگه داره، به خدا دفعه اولشه!
شميم حسابي گيج شده بود. نمي توانست انچه كه از اين حرفها به قلبش الهام مي شود را باور كند. به هيچ وجه نمي توانست وجدان خود را آسوده خاطر سازد. چطور مي توانست درباره مردي كه همسر و كودكي يك ساله دارد چنين حدسي بزند؟ از درون داغ شده و صورتش گل انداخته بود. از جايش برخاست و به اشپزخانه رفت، دقايقي بعد بيتا را مقابل خود ديد در حاليكه بسيار نگرا به نظر مي رسيد به او گفت:
- شميم! يك ليوان آب قند درست كن، صنم حالش خوب نيست!
- آب قند؟! آب قند واسه چي، خانوم جان؟ مگه چي شدند؟
- نمي دونم. يكدفعه دستش رو گذاشت رو سرش و چند بار گفت« آي سرم... آي سرم.» بعد هم از حال رفت.
شميم با عجله آب قندي درست كرده و همراه بيتا از اشپزخانه بيرون رفت.
مدت زيادي بود كه صنم از سردردهاي شديدش شكايت مي كرد. اما خودش تصور مي كرد كه علت اينهمه سردرد فقط بچه داري و بي خوابي و صداي گريه هاي بلند غزل است.
به همين دليل به اصرار مادرش براي مراجعه به پزشك اهميت نمي داد. اما آن شب شدت دردش بيش از هميشه بود و احساس مي كرد گاهي ديدش تار مي شود. شميم و بيتا در خانه مانده، غزل را نگه داشته بودند و محمد سام و ساره و به همراه جاويد در سالن انتظار قدم مي زدند. صنم را بستري كردند و دكتر گفت كه بايد آزمايشاتي از او به عمل آورند. هنوز جواب آزمايشات به دست نيامده بود كه صنم از دنيا رفت. بعدا معلوم شد چيزي كه او را به اين سرعت از پاي درآورده يك تومور مغزي بد خيم بوده است.
صداي شيون هاي ساره فضاي قبرستان را پر كرده بود و محمد سام چنان شوكه شده بود كه نتوانستحتي قطره اي اشك براي تنها دختر از دست رفته اش بريزد بيتا غزل كوچكش را نگاه مي كرد و اشك مي ريخت و محترم مان عذاداران خرما پخش مي كرد و زير لب ناسزا به روزگار مي گفت.
جاويد لباس مشكي بر تن كرده و مات و مبهوت بالاي سر خاك مرطوب او ايستاده بود.
شميم هم كمي ان طرف تر غزل را در اغوش گرفته و آرام مي گريست.
عمو شهاب ناتوان بر عصايش تكيه داده و هنوز نمي توانست مرگ ناگهاني تنها نوه اش را باور كند و زن عمو مريم كه خود حالي بهتر از بقيه نداشت سعي مي كرد ساره را آرام كند. روزهاي گرم تابستان گذشتند و جاي خود را به شبهاي بلند پاييزي سپردند و ان كه تمام روز و شبش را با غزل مي گذراند كسي جز شميم نبود.
جاويد كوشيد آنچه در زندگي گذشتشه اش اتفاق افتاده را رفته رفته هضم كرده و افكار بهم ريخته خويش را نظم بخشد. خاطرات شيرينش با صنم انقدر پر رنگ نبودند كه فراموش كردنشان كار دشواري باشد. اين اواخر انقدر زندگي شان سرد و كسل كننده شده بود كه شايد اگر پاي غزل در ميان نبود خيلي پيش تر از اين از يكديگر جدا مي شدند. اما اكنون دست تقدير در جايگاه يك قاضي حاذق نشسته و آن دو را جدا ساخته بود.
زندگي اش حال و هواي گذشته را پيدا كرده بود. محترم و بيتا همچون پروانه دورش مي گشتند و شميم....مثل گذشته ها برايش بلبل زباني مي كرد. همه چيز مثل گذشته بود با اين تفاوت كه صفورا در ان خانه جاي خود را به غزل كوچك جاويد داده و اكنون در كنارشان نبود. غزل بيش از هر كس ديگري به شميم وابسته شده و اكثر اوقات در آغوش گرم و مهربان او آرام مي گرفت. جاويد هم بيش از گذته به او توه مي كرد و مي كوشيد جاي خالي صنم را برايش پر كند. بيشتر اوقات فراغتش را با غزل مي گذراند. او را در آغوش مي گرفت و مي بوسيد و تا جايي كه مي توانست با او بازي مي كرد. بعضي وقت ها شميم هم به جمعشان مي پيوست و بازي شان سه نفره مي شد. گاهي ميان بازي نگاه جاويد خيره به او مي ماند. به او كه پا به پاي غزل شيطنت مي كرد و گاهي صداي بلند خنده اش در فضا مي پيچيد. خنده هايي كه از نظر جاويد زيباترين و دلنشين ترين خنده هاي دنيا بودند. چنان محو زيبايي هاي او مي شد كه قوانين بازي را از ياد برده و ناچار بازنده اعلام مي شد و اين صداي شميم بود كه او را به خود مي آورد.
- ما برديم...ما برديم....
چقدر او را دوست داشت. بيشتر از گذشته، بيشتر از هميشه.... گاهي كه نگاهشان در هم گره مي خورد و شميم با شيطنت نگاهش را مي دزديد، دلش مي خواست فرياد بزند و به او بگويد كه چقدر عاشقش بوده و هست. شميم هم هنوز عاشقش بود اما همچنان اجازه فكر كردن درباره ي او را به خود نمي داد و مي كوشيد همچون گذشته احساسات خود را كنترل كند.


ولي جاويد زياد به او فكر مي كرد. گاهي با خود مي انديشيد كه خوشد و شميم آنچه كه سختي و ناراحتي در اين مدت كشيده اند همه به خاطر تعلل او در بيان احساساتش نسبت به شميم بوده است.
تصميم گرفته بود صبر كند تا يك سال از فوت صنم بگذرد و اين به خاطر تنها حسي بود كه از اول نسبت به او داشت: «يك احترام ساختگي!»
اما قصد داشت فعلاً فقط همه چيز را براي شميم بگويد تا براي بار دوم ناخواسته او را از دست ندهد.
آن روز شميم، غزل را روي پاهاي خود گذاشته و تكانش مي داد تا خوابش ببرد و در همين حال ويولن جاويد را در دست گرفته و چنان با عشق نگاهش مي كرد كه گويي عكس جاويد را در آن مي بيند، غافل از اينكه جاويد ميان چارچوب در ايستاده و او را تماشا مي كند. با صداي او به خود آمد:
- مي خوام يك چيزهايي بهت نشون بدم كه خيلي از اون جالب ترند!
شميم با دستپاچگي ويولن را به ديوار تكيه داد و گفت:
- سلام! شما كِي برگشتيد؟!
- خيلي وقته!
آنگاه به طرف كمد دوران مجردي اش رفت و در آن را باز كرد. يك كارتن بسيار بزرگ را از داخل آن بيرون كشيد و نزد شميم آورد. درش را باز كرد و آنگاه صدها موشك كاغذي را مقابل چشمان شميم روي زمين ريخت.
شميم حيرت زده موشك ها را نگاه مي كرد و دهانش از تعجب باز مانده بود. جاويد با يادآوري گذشته ها لبخند تلخي زد و گفت:
- اين ها رو ... يادت مي ياد؟
شميم كه تحت تأثير خاطرات گذشته اشك در چشمانش حلقه زده بود، در پاسخ به سوال او سرش را به علامت تأييد پايين آورد و گفت:
- چطور ممكنه؟! من خودم چند بار ديدم كه شما بي تفاوت به گوشه اي پرتشون مي كرديد!
جاويد گفت:
- فقط چهار پنج تاشو! آخه اون موقع هنوز عاشقت نشده بودم ...
شميم يك دفعه سرش را بالا آورد و حيرت زده در چشمان او خيره شد. باورش نمي شد درست شنيده باشد. در خواب و خيالش هم چنين جمله اي را از جاويد نشنيده بود، چه رسد در بيداري!
به سختي بغضش را فرو داد. سرش را زير انداخت. ديگر خجالت مي كشيد او را نگاه كند. جاويد روي زمين نشسته و در حالي كه از ميان افكارش به نقطه اي دور خيره شده بود، با موشك ها بازي مي كرد.
لبخند كمرنگي بر لب نشاند و گفت:
- اين همه داستان هاي عاشقانه خوندي، اين همه فيلم هاي عاشقانه ديدي، چطور نتونستي احساسم رو بفهمي؟ چطور نتونستي احساسم رو از نگاه بخوني؟ من كه مرد بودم از همون روزهاي اول فهميدم چي تو سر تو مي گذره! اما من قبل از تو عاشق شده بودم و تو نفهميدي!
وقتي كه از اصفهان برگشتم و ديدم پاي سفره ي عقد نشستي داشتم از تعجب شاخ درمي آوردم. اينقدر از احساست نسبت به خودم مطمئن بودم كه فكرش رو هم نمي كردم با كس ديگه اي ازدواج كني! وقتي كه از اون به بعد حال و روزم عوض شد، دائم با خودم مي گفتم هر لحظه ممكنه شميم بفهمه دردم چيه! اما باز هم تو نفهميدي!
شميم كه حالا از شدت خجالت صورتش مثل لبو سرخ شده بود، آرام زمزمه كرد:
- اما صنم ...
جاويد حرف او را قطع كرد و گفت:
- عشق صنم، صوءتفاهم بزرگي بود كه مامانم خيلي جدي گرفتش. فكر مي كنم براي اثبات سوءتفاهم پيش اومده اين موشك ها اسناد خوبي باشند!
شميم از حرف او لبخند كمرنگي بر لب آورد و گفت:
- من هيچ وقت نخواستم حتي به خودم اجازه بدم كه درباره ي شما فكر كنم. از صبح تا شب هزار بار دست خودم را نيشگون مي گرفتم كه ديگه بهتون فكر نكنم. شايد بارها پيش اومد كه حدسي درباره ي احساس شما نسبت به خودم بزنم اما هيچ وقت نتونستم باور كنم، هيچ وقت ...
آهي كشيد و ادامه داد:
- من لايق شما نيستم. شما بايد با كسي مثل خودتون ازدواج كنيد. آخه چرا با من، با من كه ...
جاويد دستش را مقابل لبهاي او گرفت و گفت:
- هيس! نمي خوام در اين باره حرفي بشنوم. نه الان ... نه هيچ وقت ديگه. من همه چيز رو دربارۀ تو مي دونم، پس لازم نيست برام تكرارشون كني!
آنگاه نگاه عاشقش را بر چشمان معصوم شميم دوخت. آنقدر نگاهش داغ و پرحرارت بود كه شميم از نگاه كردن به چشمهاي او حذر مي كرد. داشت از خجالت آب مي شد. اكثر لحظات سعي مي كرد به جاي او غزل را كه حالا روي پاهايش به خواب رفته بود، نگاه كند!
باورش نمي شد. احساس مي كرد كه خواب مي بيند. نمي توانست باور كند، اين جاويد اوست كه كنار او نشسته و از عشق حرف مي زند. از گذشته ها، از حال، از آينده! گويي حرف هايش تمامي نداشتند. او مي گفت و شميم خالي مي شد. از درد، از غم، از غصه و از هر آنچه تا به آن روز عذابش مي داد.
همچون دو پرنده ي سبكبال احساس مي كردند كه ديگر هيچ غمي در سينه ندارند و سايه ي شوم تقدير پاي خود را از زندگي آنها كنار كشيده است.
جاويد با ذوق و شوق از زندگي اي كه در آينده براي او خواهد ساخت، تعريف مي كرد و او را غرق در روياهاي شيرين مي ساخت. مي گفت:
- باشكوه ترين مراسم عروسي رو برات مي گيرم. پدر يكي از دوست هام يك سالن بزرگ و خيلي قشنگ داره كه مي تونيم جشنمون رو اونجا برگزار كنيم. اركستر دعوت مي كنيم. به دوست هام مي گم بيان و بهتين آهنگ ها رو بنوازند. بهشون مي گم سنگ تموم بگذراند. بهترين جواهرات رو برات مي خرم. هر چي كه دوست داشته باشي. راستي دوست داري لباس عروست چه جوري باشه؟ دلت مي خواد مثل سيندرلا بشي؟ يا به قول خودت مثل تو فيلم ها!
آنگاه با شيطنت او را نگاه كرد و گفت:
- عروس خوشگلي مي شي ها!
اشك در چشمان شميم حلقه زد. نه به خاطر وعده هايي كه جاويد به او مي داد بلكه به خاطر آن همه عشق و مهرباني خالص او كه يك جا به دست آورده بود. چيزي كه روزگاري فقط در روياهايش مي ديد. حاضر بود در اتاقي كوچك و نمور با او زندگي كند اما جاويد را با آن همه عشق و صفا و مهرباني در كنار خود داشته باشد. آنقدر آن لحظات برايشان شيرين و دوست داشتني بود كه گذر زمان را متوجه نمي شدند. صداي گريۀ غزل آنها را به خود آورد. جاويد نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:
- ساعت پنجه، بايد برم استوديو ...
آنگاه در حالي كه از اتاق خارج مي شد، گفت:
- فكر مي كنم بهتر باشه كه فعلاً بقيه چيزي در اين مورد ندونند.
سپس چشمكي به شميم زد و گفت:
- بين خودمون بمونه، تا وقتش برسه ...
و از اتاق خارج شد. شميم كه هنوز در ناباوري سير مي كرد، خيره به موشك ها مانده بود! غزل چهار دست و پا به طرف موشك ها رفت و خنده كنان خود را ميان آنها غوطه ور ساخت و با اداهايش شميم را هم به خنده انداخت.



جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۰
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]