رمان دختر زشت قسمت 18

فصل هجدهم

دو هفته گذشت. جاويد كنار در ورودي بالا ايستاده و دائم به كارگرها سفارش مي كرد، مراقب باشند اثاث ها زخمي نشوند.
محترم كه توانسته بودبه كمك بيتا جهزيه خوبي را براي دخترش تهيه كند با ذوق و شوق آنها را از اين طرف به آن طرف مي برد و سعي مي كرد در شيوه چينش آنها از نظرات صنم و بيتا هم كمك بگيرد. صفورا روي صندلي چرخدارش نشسته و گاهي از پيشنهادات خود آنها را بهره مند مي ساخت.
قاسم در حالي كه لباسهايش را مي تكاند و دستهايش را بر يكديگر مي سائيد، رو به جاويد كرد و گفت:
- خب! تموم شد!
جاويد لبخند كمرنگي زد و گفت:
- خسته نباشي!
آنگاه قاسم رو به محترم كرد و پرسيد:
- شميم كجاست؟
محترم شانه هايش را بالا انداخت و جاويد پاسخ داد:
- شميم توي بالكن نشسته!
قاسم به طرف بالكن رفت. كنار شميم نشست و گفت:
- تواينجا چي كار مي كني؟
شميم با بي حوصلگي گفت:
- هيچي! خسته شدم! اومدم هوا بخورم!
قاسم با صداي بلند خنديد و با لحني تمسخر آميز گفت:
- خسته شدي؟ تو كه كاري نكردي!
شميم با حرص دستش را مشت كرد و گفت:
- من كاري نكردم؟ بيشتر كارها رو من خودم انجام دادم.
قاسم دوباره خنديد و گفت:
- خب وظيفه ات بوده!
- پس كار كردم!
- آره.
- خسته ام شدم!
- آره، اما خيلي لوسي!
شميم عصباني شد و گفت:
- قاسم! تنهام بذار!
قاسم در حالي كه او را ترك مي كرد، با لبخندي دندان هاي زردش را نمايش داد و گفت:
- نگفتم لوسي؟!
آن گاه او را تنها گذاشت و رفت. شميم سرش را در ميان دستانش گرفته و غرق در افكارش بود كه صداي جاويد او را به خود آورد:
- خسته نباشي!
سرش را بلند كرد و قامت بلند او را ميان چارچوب در ديد. با ديدن او فورا از جا برخاست و گفت:
- خيلي ممنون، آقا! كاري نكردم!!
جاويد كه به نقطه دوري خيره شده بود، گوي حرف شميم را نشنيده بود. نگاهش را به طرف او چرخاند و گفت:
- مبارك باشه! برات...برات آرزوي خوشبختي مي كنم.
شميم در حاليكه سرش را زير انداخته بود و با انگشتان دستش بازي مي كرد، پاسخ داد:
- خيلي ممنون آقا!
سرش را بلند كرد و جاويد را ديد كه به طرف در برگشته و به داخل ساختمان رفت.
كم كم همه خداحافظي كردند و آماده رفتن شدند. هنگام خداحافظي، بيتا شميم را در آغوش گرفت و اشك از چشمان هر دوي آنها سرازير شد. شميم خم شد و در حاليكه مدام از بيتا تشكر مي كرد، دستهاي او را بوسيد. سپس نزد صفورا رفت و از او هم تشكر كرد. صفورا پيشاني او را بوسيد و بار ديگر آغاز زندگي مشتركش را تبريك گفت.
آنگاه خود را در آغوش مادر انداخت و صداي گريه اش بلندتر شد. محترم كه جلوي ريزش اشكهاي خود را گرفته بود، خنده اي سر داد و گفت:
- اي بابا! شميم جان چرا گريه مي كني مادر؟ خدا عوض بده آقا جاويد رو، اون كاري كرد كه ما زياد از هم دور نشيم. درسته كه از اين به بعد جدا از هم زندگي مي نيم لي خدا رو شكر خونه هامون خيلي نزديكه...هر روز مي تونيم همديگ رو ببينيم و من و تو اين رو هم مثل همه چيزهاي ديگه مديون محبت ايشون هستيم.
شميم خود را از اغوش مادرش بيرون كشيد و به طرف جاويد برگشت. او كنار صنم ايستاده بود و لبخند تلخي بر لب داشت. قبل از اينكه شميم چيزي بگويد، او گفت:


- اين وظيفه ي من و صنم و هر انسان ديگه اي كه براي خوشحال كردن همديگر از هيچ كوششي دريغ نكنيم.
صنم پوزخندي زد و نگاه تحقيرآميزي به سرتاپاي شميم و قاسم انداخت. با اينكه اين نگاه او از چشم شميم دور نمانده بود، لبخندي زد و گفت:
- صنم خانم! آقا جاويد! من و قاسم واقعاً از اين لطف شما ممنون هستيم.
آنگاه نگاهش را به طرف قاسم چرخاند. انتظار داشت او هم چيزي بگويد و تشكري كند اما او هيچ نگفت.
كم كم همه رفتند و آن دو را در خانه ي جديدشان تنها گذاشتند و در پايان هم صنم و جاويد از آنها خداحافظي كردند و رفتند.
روزها و هفته ها مي رفتند و هر چه بيشتر مي گذشت، شميم و قاسم از يكديگر دورتر مي شدند. قاسم شب ها بسيار دير به خانه بازمي گشت و اين از چشم هاي حساس و كنجكاو جاويد دور نمي ماند. هميشه سيگاري بر گوشه ي لب داشت و كمتر پيش مي آمد كه حرفي بزند. يا نبود و يا اگر بود دائم در چرت به سر مي برد!
و جاويد در اين ميان به سختي خود را كنترل مي كرد تا در زندگي آن دو دخالت نكند. تا اينكه بالاخره همان طوري كه انتظارش را مي كشيد بهانه اي به دست آورد تا با آن دو در اين باره صحبت كند.
آن شب مشغول تنظيم آهنگ جديدش بود كه صداي كوبيده شدن در و پس از آن صداي جيغ شميم به گوشش خورد. فوراً از جايش برخاست و خود را به راه پله رساند. تپش قلبش تند شده بود. گوشش را تيز كرد و صداي گريه ي شميم را شنيد. ديگر نبايد سكوت مي كرد. به سرعت از پله ها بالا رفت و در حالي كه با دستش آرام در مي زد، صدا كرد:
- شميم! شميم!
شميم در حالي كه صورتش خيس از اشك بود در را باز كرد و ناتوان روز زمين زانو زد. رنگ جاويد پريده بود. خون خونش را مي خورد و در دل به قاسم ناسزا مي گفت، خم شد و پرسيد:
- شميم! چي شده؟ چرا گريه مي كني؟ حالت خوب نيست؟
شميم كه دستهايش را محكم روي شكم و پهلويش مي فشرد، گريه اش شدت گرفت و گفت:
- زير مشت و لگد له ام كرد و رفت ...
جاويد با عصبانيت گفت:
- رفت؟ اين موقع شب كجا رفت؟ ساعت دوازده شبه!
صنم از پايين پله ها مدام صدا مي زد:
- جاويد! جاويد! كجا رفتي؟
او پاسخ داد:
- اومدم بالا ... صبر كن الان برمي گردم ...
شميم خودش را كنار كشيد و گفت:
- بفرماييد تو، آقا!
جاويد وارد شد و به آشپزخانه رفت. ليوان آبي براي شميم آورد و او را به آرامش دعوت كرد. از او پرسيد:
- چرا كتكت زد؟ مي خواستي مانع رفتنش بشي؟
شميم اشكهايش را پاك كرد و با صداي بغض آلود و لرزان پاسخ داد:
- هر چي كه پول بهم داده بوديد، همه رو به زور ازم گرفت و رفت ... به خدا اگر بدونم با پولها كار ضروري و مهمي داره، حرفي ندارم همه رو بهش بدم، اما وقتي مي دونم مي خواد همه رو خرج خوشگذروني هايش بكنه، سعي مي كنم ازش پنهان كنم ... آخه آقا! من مي خوام پولهامون رو پس انداز كنم. كي مي دونه كه فردا پس فردا چه عاقبتي در انتظارمونه؟ اما اون اينقدر كتكم زد كه ديگه مجبور شدم جاي پولها رو بهش نشون بدم.
آنگاه نگاهش را دور خانه چرخاند و گفت:
- ببينيد! تمام خونه و زندگيمون رو بهم ريخته كه پولها رو پيداكنه ...
- به خاطر اينكه اين موقع شب مي خواد بره بيرون، بهش اعتراضي نكردي؟
- اين كار هر شبشه! چند بار اعتراض كردم اما وقتي ديدم بي فايده است، ديگه چيزي نگفتم.
جاويد دستهاي سرد شده اش را در هم قلاب كرده و راه مي رفت. چطور مي توانست چنين وضعيتي را تحمل كند؟ احساس مي كرد در تمام طول عمرش از هيچ كس به اندازۀ قاسم متنفر نبوده است.
نگاهش را به چهرۀ معصوم و آرام شميم دوخت. چهره اي كه روزي شيطنت و شور و شوق از آن مي باريد و حالا اين چنين آرام و ساكت شده بود. و اين جاويد بود كه روزي هزار با خود را لعنت مي كرد، چرا زودتر به او نگفت كه چقدر دوستش دارد.
مقابل او نشست و منتظر شد باز هم برايش درددل كند. شميم كه گويي تازه مشكلاتش را يك به يك به ياد مي آورد، در ميان گريه گفت:
- نمي گذاره برم اون خونه، مادرم رو ببينم. دايم به من مي گه تو لوسي بايد آدمت كنم. آخه من نمي دونم چه كار كردم كه به من مي گه لوس ... به خدا دلم براي صفورا خانوم، بيتا خانوم و مامانم يه ذره شده. اونها هم هر بار زنگ زدند كه بيان اينجا قاسم يه جوري دست به سرشون كرده.
جاويد سرش را تكان داد و گفت:
- آره! مي دونم، مامان گفته بود.
كمي فكر كرد و سپس از شميم پرسيد:
- قاسم كي برمي گرده؟
- نمي دونم!
جاويد با عصبانيت گفت:
- پس تو چي از شوهرت مي دوني؟
شميم پوزخندي زد و گفت:
- دستهاي سنگيني داره! فقط همين رو ازش مي دونم!
جاويد گفت:
- يادته يك بار بهت گفتم، يه دفعه خودت رو دست كم گرفتي سعي كن ديگه هيچ وقت خودت رو اينقدر پايين نبيني؟
شميم سرش را به علامت تأييد پايين آورد. جاويد ادامه داد:
- پس چرا حرفم رو گوش نكردي؟ باز هم خودت رو دست كم گرفتي، باز هم خودت رو كوچك كردي، آخه چرا؟ چرا مي گذاري اون كتكت بزنه؟ اون حتي حق نداره به تو توهين كنه، مگه اون كيه؟ چرا ازش مي ترسي؟ چرا اين همه وقت كوچكترين شكايتي از رفتارهاي اون به ما نكردي؟ اگر امشب من صداي جيغ تو رو نمي شنيدم چي، باز هم به اين سكوت حقيران هات ادامه مي دادي؟ تو نبايد بدوني شوهرت اين موقع شب كجا مي ره و كي برمي گرده؟ مگه تو زندگيت رو دوست نداري؟ فكر نكن اگر سكوت كني زندگيت رو حفظ كردي. بعضي وقتها اين خاموشي تو، شوهرت و زندگيت رو از دستت بيرون مياره. اگر دوستانش دوستهاي خوبي نباشند چي؟ اگر معتاد بشه، اگر به هزار جور كوفت و مرض دچار بشه چي؟ آخه آدم وقتي مشكلي داره با چهار تا بزرگتر در ميون مي گذاره، مشورت مي كنه ... گاهي وقتها آدم فكر مي كنه با شكوتش آبروداري مي كنه در حالي كه خبر نداره با اين كارش باعث به وجود آمدن آبرورزيزي هاي بزرگتري مي شه.
شميم آرام و بي صدا اشك مي ريخت و جاويد اينقدر عصبي بود كه ديگر نمي توانست صداي خود را كنترل كرده و بلند حرف نزند.
شميم ملتمسانه به او گفت:
- آقا! شما را به خدا راجع به چيزهايي كه بهتون گفتم حرفي به قاسم نزنيد.
جاويد با عصبانيت از جايش برخاست و گفت:
- شميم! من الان چي به تو گفتم؟ گفتم ازش نترس ...
- ولي آخه ...
- ولي نداره ... من اون كاري رو كه صلاح بدونم انجام ميدم.
آنگاه لحنش را آرامتر كرده و گفت:
- نگران نباش كاري نمي كنم كه زندگيت رو به خطر بياندازم.
سپس او را ترك كرد و از آنجا رفت، اما تا صبح خواب به چشمانش نيامد. همۀ حواسش به اين بود كه ببيند قاسم كي به خانه برمي گردد. فكر مشكلات شميم ذهنش را مشغول ساخته و سخت در فكر بود كه با صداي باز شدن در توجهش را جلب كرد. فوراً بلند شد، با عجله به طرف حياط رفت و مقابل قاسم ايستاد و با او صحبت كرد.
شب بعد حدود ساعت هشت بود كه قاسم به خانه آمد. شميم از اينكه او اينهمه زودتر از شبهاي گذشته به خانه برگشته خوشحال بود. لبخند كمرنگي بر لب آورد و به او سلام كرد. قاسم كه گويي از اين رو به آن رو شده بود، سلام او را پاسخ داد و گفت:
- اگر دوست داري آماده شو برو به خونۀ بيتا خانوم مادرت رو ببين.


آنچه را مي ديد باور نداشت و احساس مي كرد كه خواب مي بيند. چشمان حيرت زده اش را به او دوخت و ناباورانه گفت:
- برم مادرم رو ببينم؟1
- آره! آماده شو زودتر برو ديگه ... برو دو، سه ساعت ديگه برگرد.
- تو نميايي؟!
- نه! صنم و جاويد، پايين منتظرت هستند.
او كه خوب مي دانست همه خوشحالي امشبش را مديون جاويد است با يادآوري چهرۀ مهربان او و محبتي كه در حقش كرده بود، دلش براي او پر كسيد.
به سرعت آماده شد و نزد آنها رفت. جاويد را ديد كه كنار در خروجي ايستاده و انتظار صنم و او را مي كشد. او كه با ديدن چهرۀ شاد شميم، خوشحال و راضي به نظر مي رسيد سلام او را پاسخ گفت و بدون اينكه به شميم اجازۀ كنجكاوي بدهد چند بار پشت سر هم صنم را صدا زد.
سپس هر سه همراه يكديگر براي صرف شام به خانه بيتا رفتند. وقتي وارد خانه شدند محترم كه بسيار دلتنگ دختر يكدانه اش شده بود با خوشحالي به استقبالشان آمد. دخترش را در آغوش فشرد و برعكس شب عروسي شميم كه به سختي مانع ريزش اشكهاي خود مي شد اين بار نتوانست آنها را مهار كند. اينقدر از دوري دخترش در اين چند ماه دلگير شده بود كه قادر نبود احساسات خود را كنترل كند.
شميم هم دلش نمي آمد از آغوش مادرش جدا شود. جاويد لبخند رضايت مندانه اي بر لب نشانده و آن دو را نظاره مي كرد.
بيتا و صفورا هم جلو آمدند و به آنها خوش آمد گفتند. سپس ساعتي را در كنار يكديگر گذراندند. آن لحظات بهترين لحظاتي بود كه در طول اين چند ماه براي شميم پيش آمدند.
آخر شب بود كه به خانه برگشتند و هنوز دقايقي نگذشته بود كه باز صداي گريۀ شميم و فريادهاي قاسم توجهشان را جلب كرد و اين بار صنم در جريان مشاجرۀ آن دو قرار گرفت.
صنم و جاويد هر دو نگران و تعجب زده يكديگر را نگاه مي كردند و در فكر مانده بودند كه بايد چه عكس العملي نشان دهند.
صداي شميم را شنيدند كه گريه كنان از پشت در آنها را صدا مي زد و با مشت به در مي كوبيد. جاويد هراسان به طرف در دويد. آن را باز كرد و شميم را با گونه اي كبود و ورم كرده و لبهايي خون آلود ديد.
صنم به طرف او آمد و با ديدنش در آن وضعيت به داخل دعوتش كرد. جاويد كه تا آن لحظه مات و مبهوت شميم را نگاه مي كرد ناخودآگاه اشك در چشمانش جمع شد. رگهاي گردنش متورم شده بود. نفهميد چطور خود را به بالاي پله ها رساند و وارده خانۀ آنها شد.
با او دست به يقه شد و آنچه كه ناسزا مي توانست نثارش كرد. از پشت، زيرپوش زرد شده و كهنۀ او را گرفته و با زور به طرف پايين پله ها هدايتش كرد و وقتي به خود آمد كه او را از خانه بيرون انداخته بود.
هنگامي كه وارد ساختمان شد كه شميم گريه كنان داشت براي صنم تعريف مي كرد كه چه ديده است: وقتي كه جلوي در خونه مون رسيدم بويي رو احساس كردم. البته قبلاً زياد حس مي كردم كه قاسم يك چنين بويي مي دهد ولي نه به اين شدت ...
به محض اينكه در رو باز كردم و وارد شدم، قاسم با عصبانيت به طرفم حمله ور شد و سرم فرياد كشيد. تا جايي كه مي توانست فحشم داد. مي گفت چرا اين قدر زود برگشتي مگه نمي خواستي ننه ات رو ببيني! يك دفعه ديدم دو سه زن و مرد غريبه از توي اتاقها بيرون اومدند و جلوي چشم من فرار كردند. به طرف اتاق رفتم و ديدم كه ...
گريه مجالش نداد حرفش را ادامه دهد، جاويد تقريباً مطمئن پرسيد:
- معتاده؟
و شميم سرش را به علامت تأييد تكان داد.
جاويد كه حال و روز خوبي نداشت، مقابل در ورودي نشسته و سرش را ميان دستانش گرفته بود. صنم تعجب زده از اين همه احساس مسئوليت او، نگاهش مي كرد!
فرداي آن روز محترم با شنيدن اين خبر، گريه كنان به ديدار دخترش آمد و در حالي كه مدام روي دست خود مي زد، از ناراحتي پيش آمده نزد خدا شكايت مي كرد. ايوب مي گفت:
- به خدا قسم ترك مي كنه.
اما بيتا معتقد بود مشكل قاسم فقط اعتياد نيست، كارهاي ديگري كه كرده است حتي اگر اصلاح شدني باشند، قابل بخشش نيستند.
جاويد و بيتا و محمدسام دور هم نشستند و در اين مورد تصميماتي گرفتند. وكيل خوب و حاذقي را به دنبال كارهاي او فرستادند. دو ماه بعد قاسم به دادگاه احضار شد و چندي بعد شميم و قاسم از يكديگر جدا شدند.
جاويد احساس مي كرد بار سنگيني را از روي سينه اش برداشته اند و اين روزها با رفتن قاسم او راحت تر نفس مي كشيد.
اما خبر يك اتفاق تازه باعث شد تا او باز هم مجبور شود بر عشق خود سرپوش گذاشته و سكوت كند.
صنم سه ماهه باردار بود و از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد و جاويد فقط مات و مبهوت او را نگاه مي كرد!
شميم پس از جدايي از قاسم نزد مادرش بازگشته بود و در خانه ي بيتا زندگي مي كرد. آن روز محترم با شادي به طرف او آمد و گفت:
- شميم! شميم! صنم حامله است ...
گويي كه با اين خبر پتكي بر سر او فرود آورد. با اينكه از همان اول تا به آن روز خوب مي دانست، جاويد هيچ تعلقي به او ندارد، نمي توانست اين احساسات دور از منطقش را كنترل كند.
ناخواسته بغضي در گلويش نشست و بي اراده قطراتي بر روي گونه اش روان مي گشت و او نمي دانست كه چطور مي تواند بي تفاوت باشد!
محترم خنديد و گفت:
- وا! چرا گريه مي كني؟ لابد اشك شوقه!
و شميم براي قانع كردن مادرش مجبور شد كه بگويد:
- آره! اشك شوقه!
صفورا اينقدر خوشحال بود كه حال و روزش بهتر از هميشه به نظر مي رسيد. تا آن لحظه و قبل از شنيدن اين خبر روزي هزار بار آرزوي مرگ و رهايي از درد پيري مي كرد اما آن روز از خداوند عمر بيشتري را طلب كرد تا بتواند نتيجه اش را ببيند و دائم زير لب در خيال خود با سهراب حرف مي زد و جاي او را خالي مي كرد.
بيتا هم ناباورانه پسرش را طوري نگاه مي كرد كه گويي تا به حال او را نديده و اكنون از ديدنش سير نمي شود. باورش نمي شد كه پسرش به زودي پدر وخودش مادربزرگ مي شود!
از حالا دلش براي نوه اش ضعف مي رفت و آرزو مي كرد هرچه زودتر از راه برسد تا در آغوشش گرفته و با او بازي كند.
ساره هم بيش از پيش به خانه ي دخترش آمده و تا جايي كه مي توانست از او پذيرايي مي كرد. شش ماه ديگر گذشت و دختر زشت ديگري قدم به دنياي صورت پرستان نهاد و حالا اين صنم بود كه بايد شوخي هاي تلخ مردم را تحمل كرده و لبخند مصنوعي بر لب مي نشاند.
نامش را غزل گذاشتند. بيتا كه با ديدن او گويي خود را در آيينه مي بيند، در آغوش گرفتش، صورتش را نزديك گوش او برد و آهسته گفت:
- اي بي سليقه! مامان و باباي به اين خوشگلي داري، رفتي خودت رو شكل من كردي؟! آخه آدم اينقدر شبيه مادربزرگش مي شه؟!
صفورا نزديك او آمد و گفت:
- وا! بيتا! چي در گوش بچه مي گي؟!
بيتا خنديد و گفت:
- هيچي!
صفورا غزل را از دست بيتا گرفت و در آغوش خود قرارش داد. آنگاه زير لب گفت:
- سهراب! اي كاش بودي و نتيجه ات رو مي ديدي! اي كاش در كنار من بودي و نتيجه ي عملمون كه همواره وجود دختري زشت در نسلمونه رو مي ديدي!



جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۲۸
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]