شوهر گمشده
بوالهوسي و بلندپروازي هاي شوهرم بالاخره دردسرساز شد و زندگي قشنگ مان را زير و رو كرد. جمشيد در كمتر از يك سال، موقعيت شغلي، سرمايه زندگي و عفت و ايمان خود را از دست داد و الان هم معلوم نيست كجاست و چه كار مي كند«مريم» ۲۱ سال سن دارد و با دلي شكسته براي مشاوره به دايره اجتماعي كلانتري شهيد نواب صفوي مشهد مراجعه كرده است. او در حالي كه دختر خردسالش را در آغوش گرفته است با چشماني اشك بار قصه تلخ زندگي خود را اين گونه تعريف مي كند: ۵ سال قبل با پسردايي ام ازدواج كردم و با اين كه سن و سالي نداشتم اما با شوهرم كنار آمدم و با دار و ندارش ساختم تا بتواند روي پاي خودش بايستد. او با كمك پدرم توانست در شركتي بزرگ استخدام شود و اتفاقا موقعيت شغلي خوبي هم به دست آورده بود. ما با تولد دخترم، زندگي شيرين و قشنگي داشتيم و تازه طعم خوشبختي را مي چشيديم كه پاي يك زوج ناباب به خانه مان باز شد و توفان هوي و هوس بناي زندگي و هستي مان را ويران كرد.ماجرا از اين قرار بود كه يك روز به طور اتفاقي جمشيد يكي از دوستان دوران دانشجويي اش را در پارك ديد. او از ديدن دوست قديمي خود خيلي خوشحال شد و با اصرار زياد احمد و همسرش را به خانه مان دعوت كرد. من از همان برخورد اول از حركات و رفتار همسر دوست شوهرم خوشم نيامد و به جمشيد گفتم رفت و آمد با نازنين و احمد به صلاح نيست، اما او از اين حرفم ناراحت شد و جواب داد: چون تو به دانشگاه نرفته اي و اجتماعي نيستي ظرفيت برخورد باافراد غريبه و تحصيلكرده را نداري.زن جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: چند ماه گذشت و ما با احمد و نازنين خانه يكي شده بوديم تا اين كه متوجه تغيير رفتار شوهرم شدم و وقتي او را زير نظر گرفتم فهميدم با همسر دوستش ارتباط مخفيانه برقرار كرده است. من با نگراني به جمشيد گفتم عفت و حيا مرواريدي است كه اگر آن را در لجنزار گناه گم كني پيدا كردنش خيلي سخت است، بيشتر مراقب خودت باش و حداقل به خاطر دخترمان هم كه شده از راه اشتباهي كه رفته اي برگرد. اما شوهرم با تمسخر و لحني تحقيرآميز جواب داد: تو از همان لحظه اول، چشم ديدن احمد و همسرش را نداشتي، چون آدم هاي بدبخت نمي توانند افراد موفق و بهتر از خود را ببينند. با شنيدن اين حرف، دلم شكست ولي به خاطر حفظ آبرو و به احترام پدر و مادرشوهرم كه افراد باشخصيتي هستند، دندان روي جگر گذاشتم و دنبال راه و چاره اي منطقي مي گشتم كه متوجه شدم شريك زندگي ام تحت تاثير عقايد احمد و نازنين، خودرو و تمام پس اندازش را خرج سرمايه گذاري در شركتي هرمي كرده است. با روشن شدن اين واقعيت بلافاصله به خانه پدرشوهرم رفتم و موضوع را به آن ها اطلاع دادم، اما افسوس كه خيلي دير اقدام كردم، چون جمشيد حتي از محل كار خود نيز استعفا داده و بدون اطلاع من همراه دوستش به تهران رفته بود تا مثلا در شركتي استخدام شود. ولي از آن به بعد ديگر هيچ خبري از او نشد و احمد و نازنين نيز در مورد او اظهار بي اطلاعي مي كنند. الان ۵ ماه است كه دارم خون دل مي خورم و با دخترم به خانه پدرشوهرم رفته ايم، اما هيچ ردي از جمشيد پيدا نكرده ام.مريم با صدايي بغض گرفته گفت: از دست اين مرد و كارهايش خسته شده ام و مي خواهم از او جدا بشوم، اما از تمام كساني كه داستان زندگي ام را مي خوانند تمنا مي كنم هر فردي را به حريم خانه خود راه ندهند.