در پارتي هاي شبانه براي اين كه جلوي ديگران كم نياورم و خودي نشان بدهم
هرچه دوستانم تعارف مي كردند مصرف مي كردم و سرم را با غرور بالا مي گرفتم،
اما در مدت كوتاهي شاخ غرورم شكست و نتيجه كارهاي اشتباهم را با گرفتاري
در دام كريستال لعنتي ديدم.بيچاره پدرم وقتي متوجه شد چه بلايي سرم آمده
است از ترس آبرويش مرا تحت نظر پزشك متخصص بستري كرد و با هزينه مادي و
روحي سنگيني كه او متحمل شده بود، توانستم ترك اعتياد كنم. ولي افسوس كه يك
ماه بعد دوباره وسوسه شدم و خودم را گرفتار كردم. پدرم خيلي اصرار داشت تا
براي درمانم كاري كند، اما تلاش او بي فايده بود، چون اعتماد به نفسم را
از دست داده بودم و نمي توانستم تصميم قاطعانه اي براي آينده ام بگيرم.پسر
جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: من آن قدر خانواده ام را
آزار دادم كه آن ها از دستم عاصي شده بودند و روزي كه پدرم متوجه شد طلاهاي
مادرم را سرقت كرده ام، مرا از خانه بيرون كرد و آواره كوچه و خيابان شدم.
متاسفانه هيچ يك از دوستان قديمي ام كه هميشه شريك پول توجيبي ام بودند،
حاضر نشدند حتي يك شب پناهم بدهند و من پس از چند روز با بهانه اي به خانه
خاله ام رفتم و حدود ۴۰ هزار تومان وجه نقد از آن جا سرقت كردم. با اين كار
هزينه خريد كريستال زهرماري براي چهار روز جور شد، ولي دوباره استخوان درد
عجيبي به سراغم آمد و چون پولي در بساط نداشتم تصميم گرفتم دست به سرقت
بزنم. من در كوچه اي تاريك دو خانم تنها را ديدم و آن ها را تعقيب كردم تا
در فرصتي مناسب راه شان را سد كنم اما آن ها به داخل خانه اي رفتند و با
روشن شدن چراغ هاي خانه احتمال مي دادم كه تنها باشند.پسرجوان ادامه داد:
استخوان درد و سرگيجه عجيبي داشتم و اصلا متوجه نبودم چه كار مي كنم. جلو
رفتم و زنگ خانه را به صدا درآوردم و گفتم لطفا به پدرتان بگوييد بيايند
كارشان دارم. در اين لحظه يكي از اين دو خانم جواب داد: اشتباه آمده ايد ما
اين جا تنها زندگي مي كنيم.با شنيدن اين حرف پس از آن كه مطمئن شدم آن ها
تنها هستند خيالم راحت شد و با عجله از ديوار بالا رفتم و به زور واردخانه
شدم. مي خواستم با توسل به زور و تهديد طلا و پول هاي دو خانم جوان را سرقت
كنم كه ناگهان سرم گيج رفت و نقش زمين شدم و آن ها با كمك همسايه ها
دستگيرم كردند.من نادم و پشيمان هستم. اي كاش به حرف پدر و مادرم گوش
مي دادم و با امكاناتي كه آن ها در اختيارم گذاشته بودند به جاي علافي توي
كوچه و خيابان و ولگردي و هوسراني درس مي خواندم و براي خودم كسي مي شدم.