رمان كاش يك زن نبودم قسمت 9
وقتي تهران دانشگاه قبول ميشه خانوادش بهش ميگن يا حق نداري بري دانشگاه يا اگر رفتي خرج خودتو ، خودت بايد در بياري و بايد هر ماه مبلغي هم براي ما بفرستي.سرا هم بخاطر علاقه شديدي كه به درس خوندن داشته قبول ميكنه و مياد تهران .
در دانشگاه تهران در رشته مكانيك مشغول درس خوندن ميشه و توي شركت پدر شقايق به عنوان منشي استخدام ميشه
شقايق كم كم با سرا آشنا ميشه و بهش پيشنهاد در آمد بيشتري ميده و سرا هم از شركت پدر شقايق مياد بيرون.
و از اون به بعد ميشن دوتا دوست خيلي صمميمي
با اون همه زحمتي كه سرا اينجا ميكشيد فوق ليسانس هم قبول شد يادمه وقتي فوق قبول شد شقايق براش چه جشني گرفت .
سرا فقط 25 سالش بود كه با زندگي براي هميشه خداحافظي كرد .
وقتي آمبولانس رفت جمعيت كم كم متلاشي شد و من بهت زده ، ناباورانه به اتفاقات صبح فكر ميكردم و بغضي سنگين در گلوم احساس ميكردم.
وقتي به خودم اومدم ساعتها بود كه روي پله هاي يه خونه نشسته بودم و اينقدر اشك ريخته بودم كه تمام روسري و مانتوم خيس اشك بود .
يكي از خانمهاي همسايه آرام اومد كنارم نشست و يك دستمال كاغذي بهم داد و گفت : كمي آب بخور ، حالتو بهتر ميكنه ، ساعتهاست كه تنها نشستي اينجا و داري گريه ميكني . اون دختره دوستت بود ؟ خدا بيامرزتش.... هرچند نميدونم همچين آدمهايي آمرزيده هستن يا نه ؟ ميگن كراك ميكشيدن همشون ..... دختر نگون بخت ، حتي نميشه جنازه همچين افرتدي هم شست................
تحمل شنيدن حرفهاشو نداشتم به زحمت دستمو به ديوار گرفتم و تلو تلو خوران رفتم به طرف سرنوشت نامعلوم خودم...
نگاهي به ساعت مچيم كردم ، ساعت 3 نصفه شب بود اينقدر بي هدف رفتم تا به يك پارك رسيدم خوشبختانه در دستشويي پار ك باز بود خودمو به اونجا رسوندم صورتمو شستم وقتي توي آيينه خودمو نگاه كردم بغضم دوباره تركيد ، آيا من هم عاقبتي مثل سرا انتظارمو ميكشيد ؟ با يك تصميم بچگانه چه به روز خودم آورده بودم
سوز سردي مي آمد ، اينقدر كه تمام تنم مي لرزيد .
صبح با لگدهاي سنگين مسئول نظافت دستشويي از خواب بيدار شدم كه بلند بلند غر ميزد
معلوم نيست از كدوم جهنم دره اي در رفته اومده تو اين خراب شده ، قيافشو نيگا ، همين شماها هستين كه شوهر هاي مردمو اغفال ميكنين ، يه لبخند و يه ناز و كرشمه ، مياد واسه مرداو از را هبدرشون ميكنين ، بيچاره نصرت خانم چه شوهر رام و سربزيري داشت يه عوضي مثل تو زير پاي شوهرش تشست هر چي شوهر بنده خداش خواست از شر اين جونور ، زالو راحت بشه مگه گذاشت... چه بي آبرو گري كه در نيورد .
تازه شوهر نصرت خانم اهل خدا و پيغمبر و حلال و حرام بود ببين شماها چه ميكنيد با زندگي مردم ... خدا ازتون نگذره ايشالا..
حرفهاي زن نظافت چي عجيب مي رفت تو مخم از طرفي بد جور از خواب پريده بودم و داشتم توي تب مي سوختم و تحمل اينهمه توهينو نداشتم.
بلند شدم و با خشم بسيار بطرفش پريدم و يقه شو گرفتم : بس ميكني زنيكه عوضي يا خفت كنم با دستام ؟ شوهرتو بچسب اتيغه ،تا از ما بهترون ندزدنش ،تو چطور بخودت اجازه ميدي هر اراجيفي دم
دهنت اومد به من ببندي ... تو خودت فكر كردي كي هستي ؟اون نصرت خانم شما اگر يكم عرضه داشت و يكم ناز و كرش.مه بلد بود خودش براي شوهرش بريزه كه نميقاپيدنش.... حالا هم خفه ، برو به كارت برس............
زن بيچاره رنگش پريده بود و به لكنت افتاده بود لباسشو مرتب كرد و رفت به نظافتش مشغول شد.
از زور تب داشتم مي سوختم از دسشتويي رفتم بيرون
آفتاب قشنگي طلوع كرده بودو سوز سردي صورتمو نوازش ميكرد. دوباره يك روز جديد شروع شده بود انگار نه انگار كه ديروز چه اتفاق وحشتناكي افتاده بود .. يك روز عاشقانه براي دختر و پسري كه دست در دست هم راه مي رفتن . پيرمردهايي كه لنگ لنگان با عصا پياده روي مي كردند و يك گروه خانمهاي ميانسال كه در يكسوي پارك مشغول ورزش صبحگاهي بودن . و من بيش از قبل احساس تنهايي ميكردم قسمت دهم )
تمام بدنم يخ كرده بود و احساس سرماي شديدي ميكردم .
چند تا خانم كه از كنار من عبور ميكردن متوجه حال نذارم شدن و كمكم كردن تا روي يك نيمكت توي پار ك نشستم .
يكي از اون خانمها با مهربوني دستشو گذاشت روي پيشونيم و گفت : طفلكم ، تو كه تب داري حالت اصلا خوب نيست ، دهنتو باز كن ببينم گلوتم چرك كرده يا نه ؟
ديگري گفت : سوري جون اينجا كه مطبت نيست دست بردار
خانم دكتر چشم غره اي به اون خانم كرد و گفت : عاطفه ، انسانيت حكم ميكنه كه اين بنده خدارو با اين حال نذارش تنها بذاريم؟ در حاليكه ميتونيم كمكش كنيم
بعد رو به من كرد و گفت : خوشگلم ، گلوت عفونت كرده لباساتم كه خيسه ، كجا ميرفتي ؟ بيا من ماشين دارم ميرسونمت خونتون.
كمي من من كردم و گفت : شما لطف داريد ولي داشتم ميرفتم دانشگاه
همراه خانم دكتر كه خانم ميانسال و با كلاسي ميبرد گفت : واي ......قربونت برم مگه دانشگاه حلوا خير ميكنن كه با اين تبت مي خواي بري دانشگاه؟ اينا .. آخرش ميشي يكي مثل اين خانم دكتر ما عوض اينكه الان دور ورش كلي شلوغ باشه و هر روز با نوه و نتيجش بره پارك ، چسبيد به درس خوندنو شوهر نكرد .... حالا صبح به صبح مجبوره عوضه اينكه با شوهر جونش بياد پارك با من بياد ...... دختر بجاي درس خوندن برو سر زندگيت
خانم دكتر با لبخند گفت : عاطفه بس ميكني يا نه .... تو هم كه به هركسي ميرسي مي خواي يا شوهرش بدي يا مي خواي پسرارو زن بدي ....
بعد رو به من كرد و گفت : پشو پشو خوشگلم ميرسونمت خونه ، سر راه هم از داروخانه دواهاتو ميگيريم
گفتم : نه باور كنين حالم خوبه ، خودم ميرم خونه
گفت : چقدر تعارف ميكني دختر . براي ما هيچ زحمتي نيست باور كن .
به اتفاق سوار ماشين خانم دكتر شديم و به راه افتاديم
از توي آينه به من نگاه كرد و گفت : گفتي خونتون كجاست ؟
يك مكث طولاني كردم و ناخودآگاه آدرس خونه سيامك و دادم
عاطفه خانم گفت : ا ... چه جالب خونه سوري هم چند كوچه بالاتره . .... كوچه ايمان پلاك 20 بلدي؟
گفتم : نه ....آخه ميدونيد ما تازه اومديم اين محله
خانم دكتر دم يك داروخانه ترمز كرد و رفت چند دارو گرفت .. وقتي برگشت داروهارو به سمتم دراز كرد و گفت : بيا عزيزم ، اين كپسولهارو هر 8 ساعت بخور استامينوفن هم همينطور
گفتم : واي ......... خانم دكتر واقعا شما امروز به من خيلي لطف كرديد . كاش همه مثل شما بودن
از گفتن اين حرفم پشيمون شدم ولي حرفي بود كه ديگه زده بودم
خانم دكتر و عاطفه خانم نگاهي به هم كردن
عاطفه خانم گفت : اسمت چيه عزيزم :
گفتم : شهره
اسمم و تكرار كرد و گفت : هم اسم دختر من هستي الان 15 ساله نديدمش .. كانادا زندگي ميكنه
شهره جون منظورت از اون حرفت چي بود؟ ما ميتونيم بهت كمك كنيم؟
از ته دلم آهي كشيدم و گفتم : شايد يه زماني كسي ميتونست بهم كمك كنه ....اما اما ... حالا ديگه هيچكس نميتونه به من كمك كنه
ديگه به خونه سيامك رسيده بوديم گفتم : من محبتتونو هيچوقت فراموش نميكنم .
چند تا خونه بالتر از خونه سيامك پياده شدم و با خانم دكتر و عاطفه خانم خداحافظي كردم .
اين خونه براي من پر از خاطرات شيرين بود سيامك با تمام مهربونيهاش و با تمام مردانگي كه در حق من كرده بود هيچوقت نميتونستم فراموشش كنم
اگر سيامك دركنارم بود و بخاطر اون سوء تفاهم منمو اونطوري رها نميكرد هيچوقت الان حال و روزم اين نبود ولي اينو خوب ميدونستم كه من لياقت سيامك و عشق پاكشو نداشتم .
در اين افكار غرق بودم كه در آپارتمان سيامك باز شد و خانمي زيبا از خونه بيرون اومد در حاليكه داشت توي كيفشو ميگشت ، انگار چيزي گم كرده بود .
زنگ آيفونو زد و گفت : سيامك جان من موبايلمو بالا جا گذاشتم لطف كن برام بيارش عزيزم .
قلبم فرو ريخت ، يعني سيامك ازدواج كرده بود ؟ خيلي كنجكاو شدم و دوست داشتم بدونم واقعا اين خانم كيه كه اينقدر صميمانه با سيامك صحبت ميكنه ؟
رفتم به طرف اون خانم و گفتم : سلام خانم شما مال اين ساختمونيد/
گفت : بله فرمايشي داشتيد /؟
كمي من من كردم وگفتم : راستش به من گفتن طبقه دوم اين ساخنتمونو براي اجاره گذاشتن ............
تعجب كرد و گفت : نه ، طبقه دوم كه من و همسرم زندگي ميكنيم ، قصد اجاره هم نداريم ، مطمينيد آدرسو درست اومديد ؟
با عجله نگاهي به پلاك كردم و گفتم : اااا...... اينجا پلاك 93 هست ؟ شرمنده خانم مزاحمتون شدم انگار آدرسو اشتباه اومدم .
در حاليكه هنوز بهت زده به من خيره شده بود به سرعت از كنارش دور شدم.
بغضي در گلوم سنگيني ميكرد به اون دختر حسادت ميكردم و آرزوم در اون لحظه اين بود كه بجاي اون دختر من همسر سيامك بودم ولي اين حقيقتو بايد قبول ميكردم كه من نميتونستم خوشبختش كنم
خواستم از دور بياستم و سيامك و ببينم ولي حتي جرات اينو نداشتم كه بخوام از دور ببينمش .
به يك فروشگاه رفتم وآب معدني خريدم و قرصهايي كه خانم دكتر برام تجويز كرده بودنو خوردم .
توي اين فكر بودم كه كجا ميتونم چند ساعت راحت بخوابم تا حالم كي بهتر بشه كه به فكر آرايشگاه شقايق افتادم چون كليد آرايشگاه را داشتم .
سوار تاكسي شدم و خودمو به آرايشگاه رسوندم و با عجله پله هارو يكي بعد از ديگري طي كردم همين كه خواستم كليد بندازم و در و باز كنم تازه متوجه شدم كه در آرايشگاه پلمپ شده و يك كاغذ زده بودن كه (اين مكان به علت تخلف تا اطلاع ثانوي تعطيل ميباشد )
مستاصل و درمانده شده بودم نميدونستم بايد كجا برم روي زمين پشت در آرايشگاه نشستم چندتا روزنامه انداختم و دراز كشيدم و به خواب رفتم.
وقتي از خواب بيدار شدم ساعت 2 بعد از ظهر بود و به شدت احساس گرسنگي ميكردم.
از سر جام بلند شدم كمي خودمو مرتب كردم و آينه رو از توي كيفم در آوردم و كمي آرايش كردم و از پله ها پايين رفتم تا به يك رستوران برم و ناهار بخورم .
توي افكار خودم غرق بودم و مي خواستم از يك سمت خيابون به سمت ديگه برم كه متوجه شدم چند ماشين ائل از كنارم با ملايمت رد ميشن بعد پاشونو ميزارن روي ترمز و براي من مي ايستن.
تصميم گرفتم اتو زدن رو هم تجربه كنم.
و آرام و با تمانينه از كنار ماشينهايي كه برام ايستاده بودن عبور كردم و سوار شيكترين ماشيني شدم كه برام ايستاده بود.
كمي احساس ترس ميكردم و تا سوار شدم بدون اينكه به راننده نگاه كنم گفتم : زودتر از اينجا برو
و راننده هم پاشو گذاشت روي گاز و بدون معطلي رفت.
كمي كه دور شديم نگاهي به راننده انداختم.
بدون اغراق اندازه پدر من سنش بود چاق بود و كمي هم جلوي موهاش كم پشت بود ولي كت شلوار كتان شيكي پوشيده بود و كراوت زده بود.و بوي ادكلنش تمام فضاي ماشينو پر كرده بود.
نيم نگاهي به من انداخت ولي عميق و موشكافانه لبخنده مسخره اي زد و گفت : شما واقعا به من افتخار داديد كه از بين اونهمه طرفدارتون كه براتون ايستاده بودن من حقيرو انتخاب كرديد ، از آشنايتون خوشوقتم ، من كوروش هستم
و دستشو به طرف من دراز كرد و دستاي منو به گرمي و محكم فشرد.
و ادامه داد: اسم شما چيه ؟ بانوي جذاب و زيبا
از طرز كلامش خندم گرفته بود و توي دلم ميگفتم ( اي مارال بيچاره همه رو برق ميگيره منو چراغ نفتي .. نيگا چه عتيقه اي به تورم خورده )
لبخندي زدم و گفتم : افسون ، من اسمم افسون هست
گفت : واقعا هم اسم برازنده اي داريد چون آدمو واقعا افسون ميكنيد. كجا تشريف ميبرديد افسون خانم آيا مقصد مشخصي داشتيد؟
گفتم : نه ، داشتم قدم ميزدم
گفت : عاليه ، پس من ميتونم نهار در خدمتتتون باشم ؟
من كه از بي حالي و ضعف ديگه داشتم پس مي افتادم گفتم : باشه ، مشكلي نيست ، ولي من مي خواستم برم بعد از قدم زدن خريد
گفت : مساله اي نيست . بازهم در خدمتتون هستم . ولي بهتره اول بريم به يك رستوران و نهار بخوريم
و بعد شروع كرد از خودش تعريف كردن و تمام طول راه حرف زد و جوك گفت.
با خودم ميگفتم : سر پيري چه روحيه اي داره
دستان منو توي دستاش گرفته بود و گاهي كه ديگه از حد ميگذروند دستش و روي پاهام ميذاشت
احساس چندش آوري داشتم و دوست داشتم يك تو د هني محكم بهش بزنم و پياده بشم ولي تمام طول راه به اين فكر ميكردم كه چطور ميتونم حال اين پير پاتال هوس رانو بگيرم كه ديگه از اين غلطا نكنه ؟
پاكت سيگاري روي داشبرد بود سيگاري از پاكت برداشتم و با ولع شروع كردم به كشيدن .
كوروش زير چشمي نگاهي به من كرد و گفت : شما هم خيلي شيطونيد هم خيلي جذاب .و... من عاشق خانمهاي شيطونم . افسون خانم جسارت نباشه شما چند سالتونه؟
با گستاخي گفتم : فكر ميكنم هم سن و سال دختر شما بايد باشم . شايد هم چند سال كوچيكتر
كوروش از اين حرف من كمي جا خورد ولي به روي خودش نيورد و بلند بلند شروع كرد به خنديدن.
حين خنده گفت : نه ، من راجع به شما اشتباه نكردم خيلي شيطونيد و حاضر جواب .. ببخشيد سوالم احمقانه بود چون خانمها هيچوقت دوست ندارن سنشونو بگن ولي عزيزم . اون چيزي كه براي يك مرد مهمه و هر زني رو ميتونه جذب خودش كنه سن و سال و قيافش نيست پولشه عزيزم .. پولش
همونطور كه شما اول جذب زيبايي و قيمت ماشين من شديد و بعد تازه متوجه سن وسال من
تازه هر چي سن مرد بالاتر بره پخته تر و با تجربه تر ميشه و چي بهتر از اين براي شما خانمها..؟
يك هيچ به نفع من افسون خانم
سعي كردم اهانتشو به روي خودم نيوردم سكوت سنگيني بين ما حكمفرما شد و من از عصبانيت پشت هم سيگار ميكشيدم و توي دلم مي گفتم : بخند خيكي .... شب دراز هست و قلندر بيدار
بعد از چند دقيقه كوروش نگاهي به من كرد و گفت : دلخور شدي ؟ ببخشيد من يه ذره ركم ديگه ... حالا به رستوران كه رسيديم حسابي از دلت درميارم
لبخندي زدمو گفتم : نه عزيزم اصلا ، من عادت ندارم از حرفاي ديگران ناراحت بشم شما اينقدر منطقي صحبت ميكنيد كه آدم چاره اي جز سكوت در برابر حرفاتون نداره ... من از رك بودن شما خيلي خوشم اومد.
لبخندي زد و دستهاي منو بوسيد و چشمكي به من زد.
در حاليكه كه من دوست داشتم دو دستي خفه اش كنم.
به رستوران كه رسيديم دستهاي كوروش و محكم گرفتم و پياده شديم و به اتفاق به يك رستوان بسيار شيك رفتيم .
چندين مدل غذا و دسر سفلرش داد و ميز مفصلي برامون چيدن.
با لبخند گفتم :كوروش جان ، اينهمه غذا براي 2 نفر خيلي زياده.
گفت : نه عزيزم . دوست دارم امروزو جشن بگيرم كه با همچين فرشته اي آشنا شدم ..
لبخندي زدم و شروع كرديم به غذا خوردن .
چند دقيقه بعد موبايل كوروش زنگ زد .
--- الو سلا م عزيزم . حالت چطوره ؟ كجايي ؟ واي ببخش عزيزم ... الان يك جلسه مهم توي شركت هستم حتي نرسيدم نهار بخورم ... شب حتما بهت سر ميزنم .
نه نه دلخور نشو باشه . باي
از طرز صحبت كوروش فهيدم آن طرف خط يك زن بود .
ولي كوروش خيلي خونسردانه گفت : بچه خواهرم بود . خيلي دوست داشتنيه.
لبخندي زدم و غذا خوردنمو ادامه دادم.
وقتي غذام تموم شد گفتم : كوروش جان از غذا مممنونم.
گل از گلش شكفت و گفت : عزيزم خوشحالم كه از غذا خوشت اومد.
با لحن جدي گفتم : من گفتم خوشم اومد ؟ فقط ادب حكم ميكرد كه ازت تشكر كنم همين ، مگرنه من نه باقالي پلو دوست دارم و نه چلو كباب برگ .... فقط چون ديدم ممكنه بهت بر بخوره و اگر نخورم ناراحت بشي ، غذاهارو خوردم.
انگار آب يخ روش ريخته باشن لبخند به روي لباش خشك شد .
صورت حسابو حساب كرد و باهم سوار ماشين شديم در حاليكه معلوم بود اونم توي ذهنش داره نقشه ميكشه.
گفتم : كوروش جان انگار ناراحت شدي !!!!!!!! ببخش من يه ذره ركم ديگه.
گفت : نه عزيزم ، چيزي كه عوض داره گله نداره .
نوار تكنوي بلندي گذاشت و با موسيقي شروع به خوندن كرد و يك تيك آف آنچناني زد و به راه افتاديم.
گفت : حالا كه از اين غذا خوشت نيومد من حتما بايد از خجالتت در بيام . تو تاحالا دست پخت منو نخوردي . زبون با سس قارچ عالي درست ميكنم ... مطمينم كه از اين يكي خوشت مياد.
گفتم : ا ... چه جالب .. مگه شما آشپزي هم بلدين؟
گفت : آره ، بخاطر اينكه سالها خارج تنها زندگي ميكردم .
لبخندي زد و دوباره گرماي چندش آور دستاشو احساس كردم
ميدونستم كه حرفاش دروغه و طرز نگاهش و حركاتش ميفهميدم كه چي توي فكرشه.
توي ذهنم دنبال يك راه فرار ميگشتم و در عين حال دوست نداشتم همچين شكاري رو راحت رها كنم ديگه مثل چند سال پيش كه تازه به تهران اومده بودم اينقدر ضعيف نبودم كه بزنم زير گريه و التماسش كنم كه نقشه شومشو اجرا نكنه . تنها زندگي كردن هيچ مزيتي كه برام نداشت لااقل اين مزيتو داشت كه به من دل و جرات داده بود .
از كوچه پس كوچه ها به سرعت مي گذشت شور و شوق غير قابل وصفي داشت .
تا اينكه بالاخره به يك خانه ويلايي رسيديم و تر مز كرد .
گفت :خوب اينجا هم كلبه حقير منه . مقدم شما گلباران افسون خانم ببخشيد نميدونستم مگرنه گاوي ..گوسفندي جلوي پاتون ميكشتم..... فقط چند لحظه شما تو ماشين باشيد من ببينم هم وسايل براي حاضر كردن غذا رو دارم يا نه .. اگر نداشتم اول بريم بخريم بعد بيايم خونه.
لبخندي زدم و گفتم : برو عزيزم منتظرتم .
دستمو بوسيد و گفت : ببخشيد ا تنهات ميذارم .
حسابي دست و پاشو گم كرده بود مثل ماهيگيري بود كه مرواريد صيد كرده
توي دلم گفتم : نگاه كن خرس گنده خجالتم نميكشه.
چند دقيقه از رفتنش نگذشته بود كه گفتم مارال بجنب مگرنه فاتحه ات خوندست .
وقتي داشتيم ميرفتيم رستوران كوروش يك دسته اسكناس از داشبرد برداشته بود و گذاشته بود توي جيبش و من متوجه شده بودم چند دسته اسكناس ديگه هم در داشبرد هست.
در داشبردو باز كردم 2 دسته اسكناس 2000 توماني همراه يك تراول 50000 توماني بود با عجله پولهارو برد اشتم و گذاشتم توي كيفم .
خواستم پياده بشم كه چشمم به گوشي موبايلش افتاد.
يك پوزخندي زدم و گفتم : خيكي ، زيادي با موبايلت پوز ميدادي ، دلم نمياد ازت يه يادگاري نداشته باشم .
موبايل هم برداشتم و گذاشتم توي كيفم و از ماشين پياده شدم و آرام در را بستم.
و بعد كيفمو زدم زير بغلم و شروع كردم به دويدن 2 تا كوچه دويدم كه به يك خيابان اصلي رسيدم .
جلوي يك تاكسي رو گرفتم و سوار تاكسي شدم.
تصور قيافه كوروش خيلي برام خنده دار بود .
بيچاره چه صابوني به دلش زده بود .
بي اختيار لبخند زدم و احساس پيروزي كردم و گفتم : تا اون باشه كه حال منو نخواد بگيره.