رمان كاش يك زن نبودم قسمت 6

قسمت ششم

توي مغزم كلمات و جملات را پشت سر هم ميچيدم تا اگر دوباره سيامك ازم سوالي پرسيد بتونم قانعش كنم دلم براي سيامك مي سوخت ولي چاره اي نداشتم
سكوت عميقي بين ما حكمفرما شده بود سكوتي كه هرچقدر بيشتر كش پيدا ميكرد بر دلشوره من اضافه ميكرد سيامك پشت هم سيگار ميكشيد و معلوم بود خيلي از من دلخوره .
فكر ميكردم سيامك تصميمشو گرفته و منو حتما از ماشينش پياده ميكنه و به همه دروغهام پي ميبره ترجيح دادم بيشتر از اين خودمو خرد نكنم
در ماشينو باز كردم تا پياده بشم رو به سيامك كردم و گفتم :" سيامك جان لازم نيست حرفي بزني من خودم جوابمو ميدونم از همه زحمتهايي كه امروز برام كشيدي ازت ممنونم . تو واقعا، واقعا .......بي نظيري
خواستم پياده بشم كه سيامك مچ دستمو گرفت و با كمي ملايمت گفت :" فقط چند روز مي توني تو آپارتمان من باشي بعد از اون بايد يك فكر اساسي بكني
از خوشحالي نميدونستم بايد چيكار كنم پريدم در آغوش سيامك و از سيامك تشكر كردم و گفتم كه محبتشو هيچوقت فراموش نميكنم.
سيامك لبخند جذابي زد و گفت :" خيلي خوب خودتو لوس نكن ، مي ريم آپارتمان من برو بالا لباسهاتو عوض كن بعد ناهار با هم ميريم بيرون
من با شيطنت دخترانه اي گفتم : چاكر شما هم هستيم .. اطاعت ميشه قربان
آپارتمان سيامك بسيار شيك و تميز بود در منطقه زعفرانيه تهران . معلوم بود كه بينهايت به دكوراسيون و تميزي خونه اش اهميت ميده چيزي كه بيش از همه توجه منو به خودش جلب كرد قاب عكسي بود كه در اتاق خوابش به ديوار زده بود عكس سيامك و همسرش در لباس عروس
دلم هري ريخت پايين ، نكنه سيامك زن داره ؟ اصلا به صلاحم نبود كه به روي خودم بيارم لباسهامو پوشيدم و همراه با سيامك به رستوران رفتيم
وقتي وارد رستوران شديم همه سيامك و ميشناختن و با احترام تمام بهش سلام ميكردن
سيامك بهم گفت كه پدرش از تاجرهاي معروفه كه اكثرا ايران نيست چندين رستوران هم در تهران داره كه سيامك اكثرا نظارت بر رستورانهاي پدرشو و كاراي حساب كتاب رستورانها رو بر عهده داره
سيامك يكبار ازدواج كرده بود و از همسرش جدا شده بود
سيامك 2 خواهر داشت كه در آمريكا زندگي ميكردند
سيامك تر جيح ميداد كه گاهي وقتا تنها باشه بخاطر همين خانه مجردي داشت ولي اكثرابه خانه پدريش مي رفت مخصوصا زمانهايي كه پدرش در سفر بود و مادرش تنها بود
تمام روز با هم در خيابانها ي تهران گشتيم و خريد كرديم .
بودن با سيامك به من احساس قدرت ميداد احساس ميكردم چقدر خوش شانس بودم كه با سيامك آشنا شدم
شب سيامك تا آپارتمانش رسوند و كليد رو به من داد و خودش به منزل مادرش رفت
وقتي مي خواستم پياده بشم سيامك بهم گفت :" مارال ،تو خيلي زيبايي چشمان خيره كننده اي داري امروز به من خيلي خوش گذشت
و من گفتم :" عزيزم تو چشات قشنگ ميبينه . سيامك ميشه يه خواهش كنم ازت
گفت : آره بگو
گفتم :" ميشه هر چه زودتر برام يك كار پيدا كني ؟ دوست دارم دستم توي جيب خودم باشه . من كه نميتونم تا ابد توي آپارتمان تو باشم بايد فكر يه سر پناه براي خودم باشم
سيا مك گفت :" باشه حتما برات يه كار پيدا ميكنم . فكر ميكنم نامزد دوستم سعيد براي مطب جديدش دنبال يه منشي خوش تيپ و خوشگل ميگرده مطمئن باش از حالا استخدامي ، مي خواي فردا باهاش قرار بذارم و همه با هم آشنا بشيم ؟
گفتم :" آره عاليه . سيامك جان ،محبتاتو هيچوقت فراموش نميكنم تو بهترين مرد روي زميني امروز بعد از اون همه بدبختي وسختي دوباره لذت خوشبخت بودنو احساس كردم ، بخاطر همه چيز ازت ممنونم
سيامك لبخندي زد و كليد آپارتمانو به من داد و با هم خداحافظي كرديم.
وقتي تنها وارد آپارتمان شدم احساس استقلال ميكردم احساس ميكردم كه هر كاري دلم ميخواد ميتونم انجام بدم هميشه دوست داشتم .
احساس كردم چقدر بي كس و بدبختم ، به اون راننده تاكسي ..به پولهايي كه از دست دادم ... به مادرم به پدرم و.........فكر ميكردم
شايد خنده دار باشه ولي از اينكه مجبور نبودم كه ديگه خود واقعيمو و عقايدمو پشت اون چادر پنهان كنم و از اينكه ميتونستم راحت باشم خوشحال بودم هميشه دوست داشتم مثل خيلي از دخترها شال سرم كنم و نصف موهام از پشت سرم معلوم بشه . دوست داشتم موهامو رنگ كنم آرايش كنم مانتوي تنگ بپوشم ووو دوست داشتم ميتونستم آزادانه سيگار بكشم
دوست داشتم در جمعهايي باشم كه همه به زيبايي من غبطه بخورن
همينطور كه هجوم افكار مختلف به مغزم مي اومد پشت هم از سيگارهاي سيامك ميكشيدم و احساس آرامش ميكردم ولي ته دلم دلتنگ پدر و مادرم بخصوص مادرم بودم
در اين دو روز چه ها كه بر من نگذشته بود و ميدونستم كه خانوادم تا حالا همه جارو دنبالم گشتن و تا حالا حتما نا اميد شدن ديگه
با ترس و لرز و ترديد شماره دوستم سپيده رو گرفتم تا يك سر و گوشي آب بدم
سپيده :" الو بفرماييد
مارال :" الو سلام سپيده منم مارال
سپيده :" مارال تويي ؟ كجايي دختر خانوادت همه جارو گشتن تا تو رو پيدا كنن . مادرت بنده خدا اصلا حالش خوب نيست ........مارال آدرستو بده تا پدر و مادرت از نگراني در بيان
از اون طرف خط صداي فريادهاي مادر سپيده رو شنيدم كه با داد وبيداد گوشي رو از سپيده گرفت و با لحن بسيار تندي گفت :" دختره عوضي ديگه حق نداري اينجا زنگ بزني تو بي آبرويي . دختري كه از سر سفره عقد فرار كنه معلومه چه جونوريه ديگه . با كي فرار كردي؟ تو لايق همچون خانواده اي نيستي تو لايق مردني
با اشك و بغض گوشي رو قطع كردم نميتونستم ديگه اين توهينهاي مادر سپيده رو تحمل كنم ولي دلم عجيب براي مادرم شور ميزد .
ولي چاره اي نداشتم و هيچكاري از دستم برنميامد
تا صبح كابوس ديدم خواب ميديدم در چاهي هستم كه از زير اين چاه آتيش بلند ميشد و من فرياد ميزدم و كمك مي خواستم ولي بهراد بالاي چاه ايستاده بود و به من مي خنديد .
صبح با صداي تلفن از خواب بيدار شدم سيامك بود مي خواست تاكيد كنه كه براي ناهار با دوستش سعيد و نامزدش قرار گذاشته از من خواست شيكترين لباسهامو بپوشم و يه كمي به خودم برسم
نزديك ظهر لباسهايي كه سيامك برام خريده بود پوشيدم انگار آرزوهاي كوچيك من داشتن بر آورده ميشدن موهامو از پشت شالم گذاشتم بيرون و چندين بار آرايش ميكردم و پاك ميكردم اينقدر كه از اين كار لذت ميبردم و دوست داشتم چهرمو با آرايشهاي مختلف ببينم
وقتي سيامك اومد دنبالم با ذوق گفت : واي مارال چقدر زيبا وجذاب شدي . چقدر اين لباسها بهت مياد
من با حالت دلبرانه اي گفتم : ممنونم عزيزم ....چشمات قشنگ ميبينه
سعيد دوست سيامك و رها نامزدش آدمهاي خونگرمي بودند و خيلي بنظر زوج خوشبختي مي اومدن . رها دختري كاملا امروزي سروزبون دار خوش تيپ بود و يك قيافه معمولي داشت كه تا منو ديد گفت واي سعيد ببين مارال چقدر خوشگله . سيامك شانس اوردي كه همچين ملكه زيبايي رو تور كرديا
همه با هم خنديديم و با اين حرف رها من احساس نزديكي بيشتري بهش كردم.
ميگفت اگر تو منشي من بشي حتما بيمارام بيشتر هم ميشن چون نصفه شون براي ديدن تو هم كه شده حتما ميان مطب .
و من نميدونستم كه در برابر اين همه اظهار لطف رها چي بايد بگم .
از فرداي اون روز توي مطب دندانپزشكي رها مشغول كار شدم.
زمان به سرعت ميگذشت اينقدر غرق در ظاهر و علايقم شده بودم كه كمتر احساس دلتنگي براي خانوادم ميكردم .بعد از گذشت يكماه اصلا قابل تشخيص نبودم كه همون مارال ساده اي بودم كه با يك روسري 1500 توماني و يك مانتوي 5000 توماني از شهر ستان به تهران اومده بودم و از نظر ظاهر هم خيلي عوض شده بودم
براي كارآموزي توي يك آرايشگاه مشغول شدم و عصرها به مطب رها ميرفتم و اكثرا بعد از مطب با سيامك ميرفتيم يه گشتي ميزديم يا با دوستهاي جديدم مشغول بودم
سيامك از اينكه من هر روز خودمو به يك ريخت و قيافه در مياوردم ناراحت بود ولي به روي خودش نمياورد
ولي من مثل يك تشنه اي بودم كه انگار خيال سير شدن هم نداشت .
سعي ميكردم با حرفام با بيان احساسات الكي دل سيامكو بدست بيارم سيامك تشنه محيت بود و عشق رو ميشد در نگاه سيامك ديد
رابطه من و سيامك هر روز بهتر ميشد سيامك به من گفته بود كه از همسرش نوشين جدا شده چون با هم تفاهم اخلاقي نداشتن و نوشين از نظر سيامك يك بيمار رواني بود .
سيامك از لحاظ مالي پشتوانه بينهايت خوبي براي من بود بطوري كه بعد از گذشت يكماه يك سيم كارت و گوشي موبال بسيار گرون برام خريد و هر دفعه براي لباس و لوازم آرايش مي خريد چون فهميده بود من به تنوع در تيپك بسيار علاقه دارم و اونم دوست داشت هميشه با ظاهري جديد جلوي دوستاش ظاهر بشم .
در آرايشگاه با خانمهاي مختلفي آشنا شدم ولي هميشه گرايش به افرادي پيدا ميكردم كه با همه فرق داشته باشن .هم خوش پوش تر باشن هم يه جورايي مثل خودم باشن.
با سار و شقايق در آرايشگاه اشنا شدم از اون دختر پولدارهاي غرب تهران بودن كه خانه مجردي داشتن. ممن از اينكه احساس ميكردم دوستاي به اين باحالي و شاد وشيطوني دارم خوشحال بودم و كم كم سعي ميكردم من هم خيلي از رفتارها و تكه كلامهاي اونهارو تقليد كنم اغلب آرايشگاه رو دودر ميكرديم و ميرفتيم استخر و سينما و فالگير و......
يك روز در مطب رها مشغول به كارم بودم كه احساس كردم اصلا حالم خوب نيست سرم گيج ميرفت و دايما حالم بهم مي خورد .
رها متوجه اين شد كه من حالم خوب نيست با سيامك تماس گرفت تا بياد دنبالم .
رها گفت :" مارال جان زنگ زدم به دوستم شادي كه پزشكه سفارشتو كردم الان كه سيامك اومد باهم بريد اونجا. منم از احوال خودت با خبر كن حتما با من تماس بگير عزيزم
سيامك بعد از نيم ساعت هراسان اومد
سيامك :" واي عزيزم چي شده ؟من صبح كه خواستم برسونمت آرايشگاه احساس كردم حالت خوب نيست بايد استراحت ميكردي .
رها آدرس شادي رو به سيامك داد و به اتفاق به درمانگاهي كه دوست رها اونجا كار ميكرد
شادي كمي منو معاينه كرد و بهم يك سرم وصل كردن و ازم آزمايش خون گرفتنو سفارش كرد كه زود جواب آزمايش و بدن
سيامك مدام قربون صدقم مي رفت و موهامو نوازش ميكرد .
بعد از يكساعت شادي اومد تو اتاق و خواست كه با سيامك صحبت كنه
سيامك پيشوني منو بوسيد و از اتاق خارج شد ولي برگشتن سيامك خيلي طول كشيد سرمم ديگه تموم شده بود ولي خبري از سيامك نبود
از يكي از پرستارها پرسيدم :ببخشيد اين آقايي كه با من امده بودن اينجارو شما نديدي؟
پرستار كمي فكر كرد و گفت : همون آقايي كه پيراهن خاكستري تنشون بود ؟چرا .... ايشون با خانم دكتر صحبت كردن كردن . نميدونم خانم دكتر چي بهشون گفتن كه خيلي ناراحت شدن و رفتن
با تعجب پرسيدم : رفتن ؟من منتظرشم كه باهم بريم خونه .. ميشه دكتر موسوي رو ببينم
با سر علامت مثبت داد و من رفتم اتاق شادي تا ببينم چه اتفاقي افتاده
پرسيدم : سيامك كجا رفته ؟ چي شده شادي جون ؟ مگه من چمه كه به سيامك گفتين ناراحت شده؟
شادي لبخندي زد و جواب آزمايش و بطرفم دراز كرد و گفت : مباركه داري مادر ميشي. فكر كنم شوهرت از بچه زياد خوشش نمياد چون وقتي شنيد اينگار بهش شوك وارد شده . ولي خوشگل خانم حتما بچتم مثل خودت خوشگل ميشها
دنيا روي سرم خراب شده بود بيچاره سيامك . تنها مردي بود كه مثل يك برادر بامن برخورد كرد و اينقدر قابل اعتماد بود .. حالا بايد اين قضيه رو چطوري جمع و جور ميكردم ....

ادامه دارد ...


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۵:۰۴:۳۷
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]