تاوان
صداي قلبم را مي شنيدم و با دستاني لرزان گوشي تلفن را در دست گرفته بودم. مرجان با صدايي دلنشين و آرامش بخش، درست مثل چند سال قبل تلفن را جواب داد و من خيلي آرام سلام كردم. او با تعجب پرسيد: ببخشيد شما؟ خيلي احساساتي شده بودم و با صدايي بغض گرفته گفتم: بي معرفت! يعني همه چيز را اين قدر زود فراموش كرده اي؟ در اين لحظه مرجان براي چند ثانيه سكوت كرد و با تعجب پرسيد: فريد! تو شماره تلفن خانه ام را از كجا پيدا كرده اي؟ باور كن منتظر چنين لحظه اي بودم تا فرصتي پيدا كنيم و چند دقيقه اي با هم درددل كنيم. مرد جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: متاسفانه من و مرجان بدون توجه به اين كه هر دوي ما متاهل هستيم و نسبت به همسر و زندگي مان تعهداتي داريم از آن روز به بعد گرفتار هواي نفس شديم و به گناه و معصيت افتاديم. مرجان تا جايي كه مي توانست از شوهرش بدگويي مي كرد و مي گفت: همسرم مردي بي عاطفه، سرد و خودخواه است و فقط در زندگي به دنبال پول مي گردد. با شنيدن اين حرف ها من كه جوگير شده بودم تصميم گرفتم مونس و همدم لحظه هاي تنهايي دختري بشوم كه در دوران دانشجويي عاشق و دلباخته اش بودم.ما بيشتر از يك سال به طور مخفيانه با هم رابطه داشتيم تا اين كه مرجان با همسرش سر ناسازگاري گذاشت و با زيرپا گذاشتن حق تنها دخترش طلاق گرفت. البته من هم با وعده هايي كه به او مي دادم در اين تصميم احمقانه نقش زيادي داشتم، فريد با چشماني اشك بار ادامه داد: طبق نقشه اي كه كشيده بوديم قرار بود من، مرجان را چند سال به طور مخفيانه عقد كنم و او همسر دومم باشد اما اين طور نشد چون مرجان با اين حرف كه از سوي پدرش حمايت مالي مي شود شرط گذاشت كه اگر مي خواهي با هم ازدواج كنيم بايد همسرت را طلاق بدهي.در آن وضعيت من كه غلام حلقه به گوش شيطان شده بودم نمي فهميدم چه كار مي كنم و حدود ۳ ماه مثل ديوانه ها دنبال بهانه اي مي گشتم تا همسر ساده و قانع ام را از زندگي كثيف خودم حذف كنم.شريك زندگي ام با اين كه خيلي صبور بود بالاخره كاسه صبرش لبريز شد و يك روز گفت: چرا واضح نمي گويي كه چه مي خواهي؟ در آن لحظه با بي شرمي تمام جواب دادم؛ مي خواهم با فردي كه در دوران مجردي عاشق و دلبسته اش بودم ازدواج كنم. همسرم كه انتظار شنيدن چنين حرفي نداشت صبح روز بعد به خانه پدرش رفت و خانواده اش با اطلاع از موضوع دست به دامان ريش سفيدهاي فاميل شدند اما نصيحت هاي پدر و مادرم و بزرگ ترهاي فاميل فايده اي نداشت و من با فروش آپارتماني كه به هزار بدبختي خريده بودم مهريه همسرم را دادم و به خواسته هاي پليدي كه داشتم رسيدم.
ولي پس از ازدواج با مرجان فهميدم عجب غلطي كرده ام چون او زني زياده خواه، پرغرور، ولخرج و از نظر روحي بسيار افسرده است و به دليل بيماري كه دارد در روابط زناشويي نيز ناتوان و ضعيف مي باشد. او حتي مرا با شوهر قبلي اش مقايسه مي كند و با الفاظ ركيك و زشت شخصيتم را زير پا گذاشته است. روزهاي بسيار بدي را سپري مي كنم. خانواده و فاميل مرا طرد كرده اند و حالا مي فهمم مرتكب چه حماقت بزرگي شده ام. ديروز برايم خبر آوردند كه همسر قبلي ام با پسر عمه ام ازدواج كرده است. من اعتراف مي كنم كه در درگاه خداوند ناسپاسي كردم و حالا بايد تاوان پس بدهم!