داستان كوتاه (94)
هزينه عشقشبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد. مادر درحال آشپزي بود. دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.
پسركوچولو با خط بچه گانه نوشته بود: صورتحساب: ۱ـ تميز كردن باغچه 500 تومان ۲- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان ۳- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان ۴- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان ۵- نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان. جمع بدهي شما به من 3000 توان.
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت: ۱- بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي، هيچ ۲- بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم، هيچ ۳- بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرگ شوي، هيچ ۴- بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازي هايت، هيچ و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.
وقتي پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند، چشمانش پر از اشك شد و درحالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت: قبلا بطور كامل پرداخت شده است.