داستان كوتاه (93)

چون فكر مي كردم تو بيداري من خوابيده بودم


مردي به دربار خان زند مي­ رود و با ناله و فرياد مي­ خواهد تا كريم خان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي ­شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي ­شنود و مي ­پرسد ماجرا چيست؟

پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي­ دهد كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند مي ­رسد. خان از وي مي­ پرسد كه چه شده است اين چنين ناله و فرياد مي ­كني؟

مرد با درشتي مي­ گويد: دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم.

خان مي ­پرسد وقتي اموالت به سرقت مي­ رفت تو كجا بودي؟ مرد مي ­گويد من خوابيده بودم.

خان مي­ گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه پاسخي مي ­دهد آن چنان كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي ­شود و سرمشق آزادي خواهان مي ­شود. مرد مي­ گويد: چون فكر مي­ كردم تو بيداري من خوابيده بودم.

خان بزرگ زند لحظه ­اي سكوت مي­ كند و سپس دستور مي­ دهد خسارتش از خزانه جبران كنند. و در آخر مي ­گويد اين مرد راست مي­ گويد ما بايد بيدار باشيم.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۵۳
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]