داستان كوتاه (92)
شادي در تنهايي نيستناصرخسرو قبادياني بسوي باختر ايران روان بود. شبي ميهمان شباني شد در روستاي كوچكي در نزديكي سنندج. نيمه هاي شب صداي فرياد و ناله شنيد، برخاست و از خانه بيرون آمد. صداي فرياد و ناله هاي دلخراش و سوزناك از بالاي كوه به گوش مي رسيد.
مبهوت فريادها و ناله ها بود كه شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت: اين صداها از آن مرديست كه همسر و فرزند خويش را از دست داده. اين مرد پس از چندي جستجو در غاري بر فراز كوه ماندگار شد. هر از گاهي شبها ناله هايش را مي شنويم. چون در بين ما نيست همين فريادها به ما مي گويد كه هنوز زنده است و از اين روي خوشحال مي شويم كه نفس مي كشد.
ناصرخسرو گفت: مي خواهم
به پيش آن مرد روم. مرد گفت بگذار مشعلي بياورم و او را از شيار كوه بالا برد. ناصرخسرو در آستانه غاري
ژرف و در
زير نور مهتاب
مردي را ديد كه بر تخته سنگي نشسته و با دو دست خويش صورتش را پنهان نموده بود
.
مرد به آن دو گفت: از جان من چه مي خواهيد؟ بگذاريد با درد خود بسوزم و بسازم.
ناصرخسرو گفت: من
عاشقم، اين عشق مرا به سفري طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقي همراه من شو. چون در
سفر گمشده خويش را بازيابي. ديدن آدمهاي جديد و زندگي هاي گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غير
اينصورت اين
غار و اين
كوهستان پيشاپيش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود. چون پگاه خورشيد آسمان را روشن كند براه خواهم افتاد، اگر خواستي به
خانه شبان بيا
تا با هم رويم.
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسري ديگر و دو كودك به ديار خويش بازگشت در حالي كه لبخندي دلنشين بر لب داشت.
انديشمند يگانه سرزمينمان آرد بزرگ مي گويد: سنگيني يادهاي سياه را با تنهايي دو چندان مي كني. به ميان آدميان رو و در شادماني آنها سهيم شو. لبخند آدميان انديشه هاي سياه را كمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. شوريدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خويش يافتند همانجا كاشانه ايي بسازند و چون دلتنگ شوند به ديار آغازين خويش باز گردند.