داستان كوتاه (99)

ساحل و صدف

مردي در كنار ساحل دور افتاده ­اي قدم مي­‌زد. مردي را در فاصله دور مي­ بيند كه مدام خم مي­‌شود و چيزي را از روي زمين برمي­‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌كند. نزديكتر مي ­شود، مي ­بيند مردي بومي صدفهايي كه به ساحل مي­ افتد را در آب مي‌اندازد.

صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي ­خواهد بدانم چه مي ­كني؟

اين صدفها را در داخل اقيانوس مي ­اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدفها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از كمبود اكسيژن خواهند مرد.

دوست من! حرف تو را مي ­فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شكلي وجود دارد. تو كه نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني، خيلي زياد هستند و تازه همين يك ساحل نيست. نمي ­بيني كار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي­ كند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: براي اين يكي اوضاع فرق كرد.


جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۱۲:۴۹:۵۷
نظرات (0)
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
آواتار :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
[ ]