داستان كوتاه (17)
يادگيري
روزي پسري نزد شيوانا آمد و به او گفت كه يكي از افسران امپراتوري مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوي آنها را اذيت مي كند. پسر جوان گفت كه افسر گارد امپراتور مبارزي بسيار جنگاور است و در سراسر سرزمين امپراتوري كسي سريعتر و پرشتابتر از او حركات رزمي را اجرا نمي كند.
به همين خاطر هيچ كس جرات مبارزه با او را ندارد. اين افسر نامش برق آسا است و آنچنان حركات رزمي را به سرعت اجرا مي كند كه حتي قويترين رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او كم مي آورند. من چگونه مي توانم از خودم و حريم خانواده ام در مقابل او دفاع كنم؟!
شيوانا تبسمي كرد و گفت: او را به مبارزه دعوت كن و در نبردي مردانه او را سرجايش بنشان! پسر جوان لبخند تلخي زد و گفت: چه مي گوئيد؟! او برق آسا است و سريعتر از برق ضربات خود را وارد مي سازد. من چگونه مي توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!
شيوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت: او را به مبارزه دعوت كن و در نبردي مردانه سر جايش بنشان! براي تمرين ضربه زني برق آسا هم فردا نزد من آي تا به تو راه سريعتر جنگيدن را بياموزم!
فرداي آن روز پسر جوان لباس تمرين رزم به تن كرد و مقابل شيوانا ايستاد. شيوانا از جا برخاست به آهستگي دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و كمر و پاهايش ژست مردي را گرفت كه قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند.
اما نكته اينجا بود كه شيوانا حركت ضربه زني را با سرعتي فوق العاده كم و تقريبا صفر انجام داد. يك ضربه شيوانا به صورت پسر نزديك يك ساعت طول كشيد. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به اين بازي آهسته شيوانا خيره شد و سپس با بي تفاوتي در گوشه اي نشست.
يك ساعت بعد وقتي نمايش ضربه زني شيوانا به اتمام رسيد. شيوانا از پسر خواست تا با سرعتي بسيار كمتر از او همان ضربه را اجرا كند. پسر با اعتراض فرياد زد كه حريف او سريعترين مبارز سرزمين امپراتور است. آنوقت شيوانا با اين حركات آهسته و لاكپشت وار مي خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!
اما شيوانا با اطمينان به پسر گفت كه اين تنها راه مبارزه است و او چاره اي جز اطاعت را ندارد. پسر به ناچار حركات رزمي را با سرعتي فوق العاده كم اجرا نمود. يك حركت چرخيدن كه در حالت عادي در كسري از ثانيه قابل انجام بود به دستور شيوانا در دو ساعت انجام شد.
روزهاي بعد نيز شيوانا حركات جديد را با همين شكل يعني اجراي حركات چند ثانيه اي در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسيد. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ايستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد.
افسر امپراتور خشمگين بدون هيچ توضيحي دست به شمشير برد و به سوي پسر جوان حمله كرد. اما در مقابل چشمان حيرتزده سربازان و ساكنين دهكده پسر جوان با سرعتي باورنكردني سر و صورت افسر را زير ضربات خود گرفت و در يك چشم به هم زدن برق آسا را بر زمين كوبيد.
همه حيرت كردند و افسر امپراتور ترسان و شرمزده از دهكده گريخت. پسر جوان نزد شيوانا آمد و از او راز سرعت بالاي خود را پرسيد. او به شيوانا گفت: اي استاد بزرگ! من كه تمام حركات را آهسته اجرا كردم چگونه بود كه هنگام رزم واقعي اين قدر سريع عمل كردم؟
شيوانا خنديد و گفت: تك تك اجزاي وجود تو در تمرينات آهسته تمام جزئيات فرم هاي مبارزه را ثبت كردند و با فرصت كافي ريزه كاري هاي تك تك حركات را براي خود تحليل كردند. به اين ترتيب هنگام رزم واقعي بدن تو فارغ از همه چيز دقيقا مي دانست چه حركتي را به چه شكل درستي بايد انجام دهد و به طور خودكار آن حركت را با حداكثر سرعت اجرا كرد.
درواقع سرعت اجراي حركات تو به خاطر تمرين آهسته آن بود. هرچه تمرين آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرايط واقعي بيشتر است. در زندگي هم اگر مي خواهي بهترين باشي بايد عجله و شتاب را كنار بگذاري و تمام حركات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوي.
فقط با صبر و حوصله و سرعت پايين است كه مي توان به سريعترين و پيچيده ترين امور زندگي مسلط شد. راز موفقيت آنها كه سريع ترين هستند همين است. تمرين در سرعت پايين. به همين سادگي!
داستان كوتاه (16)
شيوانا و پيرمرد فرتوت
زن و دختر جواني، پيرمردي خسته و افسرده را كشان كشان نزد شيوانا آوردند و درحالي كه با نفرت به پيرمرد خيره شده بودند از شيوانا خواستند تا سوالي را از جانب آنها از پيرمرد بپرسد؟
شيوانا درحالي كه سعي ميكرد خشم و ناراحتي خود را از رفتار زشت دختر و زن با پيرمرد پنهان كند، از زن قضيه را پرسيد.
زن گفت: اين مرد همسر من و پدر اين دختر است. او بسيار زحمتكش است و براي تامين معاش ما به هر كاري دست ميزند. از بس شب و روز كار ميكند دستاني پينه بسته و سر و صورتي زخمي و پشتي خميده و قيافهاي نه چندان دلپسند پيدا كرده است.
وقتي در
بازار همراه ما راه ميرود ما در هيكل و هيبت او هيچ چيزي براي افتخار كردن پيدا
نميكنيم و سعي ميكنيم با فاصله از او حركت كنيم. اي استاد بزرگ از طرف ما از اين
پيرمرد بپرسيد ما به چه چيز او به عنوان پدر و همسر افتخار كنيم و چرا بايد او را
تحمل كنيم؟
شيوانا نفسي عميق كشيد و دوباره از زن و دختر پرسيد: اين مرد اگر شكل و شمايلش چگونه بود شما به او افتخار ميكرديد؟
دخترك با خنده گفت: من دوست دارم پدرم قوي هيكل و خوش تيپ و خوش لباس باشد و سر و صورتي تميز و جذاب داشته باشد و با بهترين لباس و زيباترين اسب و درشكه مرا در بازار همراهي كند.
زن نيز گفت: من هم دوست داشتم همسرم جوان و
سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنيا بخواهم را در
اختيار من قرار دهد. نه مثل اين پيرمرد فرتوت و از كارافتاده فقط به اندازه بخور و
نمير براي ما درآمد بياورد. به راستي اين مرد كدام از اين شرايط را دارد تا مايه
افتخار ما شود؟ اي استاد از او بپرسيد ما به چه چيز او افتخار كنيم؟
شيوانا آهي كشيد و به سوي پيرمرد رفت
و دستي به شانهاش زد و به او گفت: اي پيرمرد خسته و افسرده! اگر من جاي تو بودم
به اين دختر بيادب و مادر گستاخش ميگفتم كه اگر مردي جوان و قوي هيكل و خوش هيبت
و توانگر بودم، ديگر سراغ شما آدمهاي بيادب و زشت طينت نميآمدم و همنشين اشخاصي
ميشدم كه در شان و مرتبه آن موقعيت من بودند.
پيرمرد نگاه سنگينش را از روي زمين بلند كرد و در چشمان شفاف شيوانا خيره شد و با صدايي آكنده از بغض گفت: اگر اين حرف را بزنم دلشان ميشكند و ناراحت ميشوند مرا از گفتن اين جواب معافدار و بگذار با سكوت خودم زخم زبانها را به جان بخرم و شاهد ناراحتي آنها نباشم. پيرمرد اين را گفت و از شيوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حركت كرد.
شيوانا آهي كشيد و رو به زن و دختر كرد و گفت: آنچه بايد به آن افتخار كنيد همين مهر و محبت اين مرد است كه با وجود همه زخم زبانها و دشنامها لب به سكوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشيند.
داستان كوتاه (15)
شنيدن صداي دل
باران خوبي باريده بود و مردم دهكده شيوانا به شكرانه نعمت باران و حاصلخيزي مزارع عصر يك روز آفتابي در دشت مقابل مدرسه شيوانا جمع شدند و به شادي پرداختند. تعدادي از شاگردان مدرسه شيوانا هم در كنار او به مردم پراكنده در دشت خيره شده بودند.
در گوشهاي دو زوج جوان كنار درختي نشسته بودند و آهسته با يكديگر صحبت ميكردند. آنقدر آهسته كه فقط خودشان دوتايي صداي خود را ميشنيدند.
در گوشهاي ديگر دو زوج پير روبهروي هم نشسته بودند و در
سكوت به هم خيره شده و مشغول نوشيدن چاي بودند.
در دوردست نيز زن و شوهري ميانسال با صداي بلند با يكديگر گفتوگو مي كردند و حتي بعضي اوقات صدايشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدي ناپسند بود كه موجب آزار اطرافيان ميشد.
يكي از شاگردان از شيوانا
پرسيد: آن دو نفر چرا با وجودي كه فاصله بينشان كم است سر هم داد ميزنند؟
شيوانا پاسخ داد: وقتي دلهاي آدمها از يكديگر دور ميشود آنها
براي اينكه حرف خود را به ديگري ثابت كنند مجبورند عصباني شوند و سر هم داد بزنند.
هر چه دلها از هم دورتر باشد و روابط بين انسانها سردتر باشد ميزان داد و فرياد
آنها روي سر هم بيشتر و بلندتر است.
وقتي دلها نزديك هم باشد فقط با يك پچپچ آهسته هم ميتوان هزاران جمله ناگفته را بيان كرد. درست مانند آن زوج جوان كه كنار درخت با هم نجوا ميكنند. اما وقتي دلها با يكديگر يكي ميشود و هر دو نفر سمت نگاهشان يكي ميشود، همين كه به هم نگاه كنند يك دنيا جمله و عبارت محبتآميز رد و بدل ميشود و هيچكس هم خبردار نميشود. درست مثل آن دو زوج پير كه در سكوت از كنار هم بودن لذت ميبرند.
هر وقت ديديد دو نفر سر هم داد ميزنند بدانيد كه دلهايشان از هم دور شده است و بين خودشان فاصله زيادي ميبينند كه مجبور شدهاند به داد و فرياد متوسل شوند.
داستان كوتاه (14)
مواظب سمت نگاهت باش
در مدرسه شيوانا به شاگردان هنرهاي رزمي نيز آموزش داده ميشد. شيوانا هميشه ميگفت كه در طول عمر حتي اگر مهارت رزمي يك بار براي كمك شخص يا خانوادهاش يا انسانهاي نيازمند به كار گرفته شود پس ارزشي همسنگ جان يك يا چند انسان پيدا ميكند و به همين دليل بايد تا حد استادي به آن مسلط شد.
ولي از سوي ديگر، اگر اين مهارت عامل غرور و خودپسندي شود ميتواند فرد را به تباهي بكشاند و به همين دليل از اين مرحله به بعد ديگر لازم نيست شاگرد آن را ادامه دهد. به همين دليل هر كدام از شاگردان علاوه بر مهارتهاي متداول رزم و دفاع در يك هنر رزمي نيز تا حد استادي ماهر و چيرهدست بودند.
يكي از شاگردان شيوانا پسر آشپز مدرسه بود كه در هنر تيراندازي با كمان بسيار ماهر بود و ميتوانست با چشمان بسته از فاصله دور تير را درست وسط هدف بزند. آوازه مهارت تيراندازي او در تمام دهكدههاي اطراف پيچيده بود و همه جوانان آرزو داشتند روزي مثل او تيرانداز ماهري شوند.
روزي پسر آشپز نزد شيوانا آمد و به او گفت كه تعدادي رزميكار بيادب و غريبه از دياري دور وارد دهكده شدهاند و همه چيز را به هم ريختهاند و او چون به مهارت تيراندازي خود مطمئن بوده و به آن ميباليده است عمدا با آنها درگير شده و نهايتا با وساطت مردم قرار شد فردا در مقابل جمع آنها با هم مسابقه تيراندازي داشته باشند. به اين شرط كه هر كدام پيروز شدند حق داشته باشد يك سطل رنگ روي سر نفر شكستخورده بپاشد.
پسر آشپز با غرور و تكبر گفت: من در كل اين سرزمين بينظيرم و حتما در اين مسابقه برنده خواهم شد چون در تيراندازي بهترينم و ميتوانم به راحتي با پاشيدن رنگ، اين بيادبها را مقابل جمع بيآبرو كنم و آنها را وادار سازم كه مقابل من كرنش كنند و بعد از اين ديار بروند.
شيوانا با ناراحتي پاسخ داد: مواظب غرورت باش كه تو را همسطح اين جماعت ياغي نكند! اين افراد بيادب، حتما خبردار شدهاند كه تو در تيراندازي بيرقيب هستي. آنها عمدا مسابقه تيراندازي را پيشنهاد كردند تا سمت نگاه تو را با خودشان يكي نشان دهند و خود را نزد اهالي دهكده همشان و همرديف تو نشان دهند.
اگر در اين مسابقه شركت كني خود را تا حد آنها پايين آوردهاي و اگر بر ايشان پيروز شوي و سطل رنگ را بر سرشان بپاشي، به خاطر اين رفتار زشت، نزد مردم، حتي از آنها هم خوارتر و ذليلتر ميشوي. براي بيرون كردن اين ياغيها از همان ابتدا تو به تنهايي نبايد وارد گود ميشدي. اگر با همين غرور و تكبر بخواهي ادامه دهي ديگر در مدرسه جايي براي تو نيست. پسر آشپز از شرم سرش را پايين انداخت و هيچ نگفت.
روز بعد همه در ميدان دهكده
جمع شدند تا شاهد مسابقه تيراندازي باشند. پسر آشپز وارد ميدان شد. بيمقدمه چند
تير به سمت هدف پرت كرد و همه آنها را درست وسط هدف زد. سپس به سمت مردم برگشت و
تيروكمانش را مقابل آنها شكست و گفت من با وجودي كه تيرهايم به هدف نشستند اما خود
را تيرانداز ماهري نميدانم. چون اين مهارت باعث غرور و خودخواهي من شده است.
سپس بيآنكه به رزميكاران ياغي نگاهي كند ميدان را خالي كرد و به جمع اهالي پيوست. بعد از او شيوانا به همراه شاگردانش به سمت تازهواردان رفت و تيروكمان شكسته را از روي زمين برداشت و آن را به سركرده ياغيها داد و گفت: در اين دهكده هيچ سطل رنگي قرار نيست بر سر كسي پاشيده شود.
اگر ميخواهيد با اين درگيريهاي نمايشي اهالي دهكده را وادار كنيد كه چيزي را ببينند كه شما ميخواهيد، بايد به شما بگويم كه ديدنيهاي شما هرگز براي ما اهالي اين دهكده جذاب و تماشايي نيستند و نخواهند بود. اين تيروكمان شكسته را به يادگاري از ما بگيريد و تا آفتاب غروب نكرده از اين ديار دور شويد.
ميگويند ياغيها كه شاگردان ورزيده مدرسه را مقابل خود ديدند همان روز بدون هيچ جدال و درگيري دهكده را ترك كردند و ديگر برنگشتند. از آن روز به بعد پسر آشپز مدرسه ديگر سراغ تيروكمان خود نرفت. او مشغول يادگيري و استادي در يك مهارت رزمي ديگر شد.
داستان كوتاه (13)
من اگر جاي تو بودم
روزي شيوانا از نزديك مزرعه اي مي گذشت. مرد ميانسالي را ديد كه كنار حوضچه نشسته و غمگين و افسرده به آن خيره شده است. شيوانا كنار مرد نشست و علت افسردگي اش را جويا شد.
مرد گفت: اين زمين را از پدرم به ارث گرفته ام. از جواني آرزو داشتم در اين جا ماهي پرورش دهم. همه چيز آماده است. فقط نيازمند سرمايه اي بودم كه اين حوضچه را لايروبي و تميز كنم و فضاي سربسته مناسبي براي پرورش و نگهداري ماهي ايجاد كنم.
اين آرزو را از همان ايام جواني داشتم و الان بيش از ده سال است كه هنوز چنين سرمايه اي نصيبم نشده است .بچه هايم در فقر و دستتنگي بزرگ مي شوند و آرزوي من براي رسيدن به سرمايه لازم براي آماده سازي اين حوض بزرگ هر روز كمرنگتر و محالتر مي شود. اي كاش خالق هستي همراه اين حوض بزرگ به من سرمايه اي هم مي داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نياز خانواده ام را بيرون بكشم.
شيوانا نگاهي به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگي كوچكي را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: چرا از آنجا شروع نمي كني. هم كوچك و قابل نگهداري است و هم مي تواند دستگرمي خوبي براي شروع كار باشد.
مرد ميانسال نگاهي نااميدانه به شيوانا انداخت و گفت: من مي خواستم با اين حوض بزرگ شروع كنم تا به يكباره به ثروت عظيمي برسم و شما آن حوضچه كوچك سنگي را به من پيشنهاد مي كنيد. آن را كه همان ده سال پيش خودم به تنهايي مي توانستم راه بيندازم.
شيوانا سري تكان داد و گفت: من اگر جاي تو بودم به جاي دست روي دست
گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه كوچك آرزوي بزرگم را تمرين مي كردم تا
كمرنگ نشود و از يادم نرود. مرد ميانسال آهي كشيد و نظر شيوانا را پذيرفت و به سوي
حوضچه كوچك رفت تا خودش را سرگرم كند.
چند ماه بعد به شيوانا خبر دادند كه مردي با يك گاري پر از خرچنگ خوراكي نزديك مدرسه ايستاده و مي گويد همه اينها را به رايگان براي مدرسه هديه آورده است و مي خواهد شيوانا را ببيند.
شيوانا نزد مرد رفت و ديد او همان مرد ميانسالي است كه آرزوي پرورش ماهي را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جوياي حالش شد. مرد ميانسال گفت: شما گفتيد كه اگر جاي من بوديد اول از حوضچه سنگي شروع مي كرديد. من هم تصميم گرفتم چنين كنم.
وقتي به سراغ حوضچه سنگي رفتم متوجه شدم كه آبي كه حوضچه را پر مي كند از چشمه اي زيرزميني و متفاوت مي آيد و املاح آن براي پرورش ماهي اصلاً مناسب نيست اما براي پرورش ميگو عالي است. به همين دليل بلافاصله همان حوضچه كوچك را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زيادي رسيدم. اي كاش همان ده سال پيش همين كار را مي كردم و اين قدر به خود و خانواده ام سختي نمي دادم.
شيوانا تبسمي كرد و گفت: حال مي خواهي چه كني؟ مرد گفت: ثروت حاصل
از اين حوضچه سنگي و پرورش ميگو تمام خانواده مرا كفايت مي كند. مي خواهم از اين
به بعد در راحتي و آسايش به پرورش ميگو در حوضچه سنگي كوچك بپردازم.
شيوانا تبسمي كرد و گفت: من اگر جاي تو بودم با سرمايه اي كه اكنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ مي رفتم و در آن پرورش ماهي را هم شروع مي كردم. مردم اين دهكده و دهكده هاي اطراف به ماهي نياز دارند و حوض بزرگ تو مي تواند بسياري را از گرسنگي نجات دهد.
داستان كوتاه (12)
زيبايي شرط نيست
يكي از شاگردان شيوانا غمگين و افسرده كنار جويبار نشسته بود و با چوب به سطح آب مي زد. شيوانا كنارش نشست و احوالش را پرسيد.
پسر جوان گفت: به دختري علاقه مند شده ام كه صاحب جمال است و معصوم و باشرم. اما همان طوري كه مي بينيد من بهره اي از زيبايي نبرده ام و پسران زيادي در اين دهكده هستند كه از من زيباترند. به همين خاطر خوب مي دانم كه هرگز جرات نخواهم كرد عشقم را به او ابراز كنم و بايد به خاطر زيبا نبودن او را فراموش كنم.
شيوانا دستي به شانه جوان زد و گفت: اين احساس دلتنگي كه در نگاه و دل و صدايت موج مي زند، اسمش شور و عشق و دلدادگي است. مي بيني كه عشق، بدون توجه به چهره و جمال به قول خودت نه چندان زيبا، قلب تو را تصاحب كرده و اين يعني براي عاشق شدن حتما لازم نيست كه فرد زيبا باشد. براي عاشق بودن و عاشق ماندن هم همين طور.
زيبايي فقط به درد نگاه اول مي خورد تا توجه را به سمت خود جلب كند. وقتي نگاه در نگاه تلاقي كرد و جرقه عشقي ظاهر نشد، آن رخ زيبا ديگر به درد نمي خورد. اما نگاه تو با يك هم نگاهي به شعله عشقي پرشور تبديل شده و اين نشانه خوبي است.
من جاي تو بودم به جاي كلنجار رفتن با خودم و چوب بر آب زدن، گلي مي چيدم و به خواستگاري يار مي رفتم. فقط هميشه به خاطر بسپار كه در مرام عاشقي، زيبايي شرط نيست. عشق با خودش زيبايي را مي آورد و همه چيز را زيبا مي سازد.
داستان كوتاه (11)
آن يك نفر
در يك غروب زمستاني شيوانا از جاده خارج دهكده به سمت روستا روان بود. در كنار جاده مردي را ديد كه زخمي روي زمين افتاده است و كنار او چند نفر در حال تماشا و نظاره ايستاده اند. شيوانا به جمعيت نزديك شد و پرسيد: چرا به اين مرد كمك نمي كنيد؟!
جمعيت گفتند: طبق دستور امپراتور هركس يك فرد زخمي را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسي و آزار قرار مي گيرد. چرا اين دردسر را به جان بخريم. بگذار يك نفر ديگر اين كار را انجام دهد. چرا ما آن يك نفر باشيم؟
شيوانا هيچ نگفت و بلافاصله لباسش را كند و دور مرد زخمي پيچيد و او را به دوش خود افكند و پاي پياده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمي جان سالم به در نبرد و ساعتي بعد جان داد. شيوانا غمگين و افسرده كنار درمانگاه نشسته بود كه مامورين امپراتور سررسيدند و او را به جرم قتل مرد زخمي به زندان بردند.
شيوانا يك ماه در زندان بود تا اينكه مشخص شد بي گناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد. روز بعد از آزادي مجددا شيوانا در جاده يك زخمي ديگر را ديد. بلافاصله بدون اينكه لحظه اي درنگ كند دوباره لباس خود را كند و دور مرد زخمي انداخت و او را كول كرد تا به درمانگاه ببرد.
جمعيتي از تماشاچيان به دنبال او به راه افتادند و هر كدام زخم زباني نثار او كردند. يكي از شاگردان شيوانا از او پرسيد: چرا با وجودي كه هنوز ديروز از زندان زخمي قبل خلاص شده ايد دوباره جان خود را به خطر مي اندازيد؟!
شيوان تبسمي كرد و پاسخ داد: خيلي ساده است! چون احساس مي كنم اين كار درست است و يك نفر بايد چنين كاري را انجام دهد. چرا من آن يك نفر نباشم؟
داستان كوتاه (10)
تمام لذت
شيوانا از روستايي مي گذشت. به دو
كشاورز برخورد مي كند. هر يك از او مي خواهند كه دعايي برايشان داشته باشد.
شيوانا رو به كشاورز اول مي كند و مي گويد: تو خواستار چه هستي؟ مي گويد من مال و منال مي خواهم كه فقر كمرم را خم كرده است. شيوانا مي فرمايد برو كه هستي شنواست و اگر همين خواسته را از درونت بخواهي به آن مي رسي و نيازي به دعاي چون مني نداري.
رو به دهقان دوم مي كند
كه تو چه؟ او مي گويد من خواهان تمام لذت دنيايم! شيوانا مي گويد: هستي صداي تو را
هم شنيد
.
سالها مي گذرد. روزي شيوانا با پيروانش از شهري مي گذشت كه خان آن شهر به استقبال مي آيد كه اي شيواناي بزرگ، دعاي تو كارساز بود، چرا كه من امروز خان اين ديارم و خدم و حشمي دارم چنين و چنان. شيوانا گفت: هستي پيام تو را شنيد كه هستي شنوا و بيناست.
خان مي گويد: اما آن يكي دهقان چه. او در خرابه اي نزديك قبرستان مست و لايعقل به زندگي در حالت دايم الخمري گرفتار است.
شيوانا گفت: او تمام لذتهاي دنيا را مي خواست و اكنون صاحب تمام لذتهاست.
داستان كوتاه (9)
لياقت اشك
زن جواني همراه همسرش كنار ديوار
ايستاده بود و به شدت اشك مي ريخت.
شيوانا از
مقابل آنها عبور كرد. وقتي گريه زن را ديد ايستاد و علت را از او پرسيد.
زن گفت: همسرم جوان است و
گاه گاه با كلامي زشت مرا مي رنجاند!
او مرد لايق و خوبي است و تنها عيبي كه دارد بددهني و زشت كلامي
اوست كه گاهي مرا به گريه وا مي دارد.
شيوانا با تاسف سري تكان داد و خطاب به مرد گفت: هيچ انساني لياقت اشك هاي انسان ديگر را ندارد و اگر انسان لايقي در دنيا پيدا شد او هرگز دلش نمي آيد كه دل ديگري را به درد و اشك او را درآورد.
داستان كوتاه (8)
استاد تقلبي
روزي براي شيوانا خبر آوردند كه در معبدي در ده مجاور، فردي ادعا مي كند كه استاد شيواناست و درس معرفت را او به شيوانا آموخته است.
شيوانا تبسمي كرد و گفت: گرچه اين استاد را نديده ام، اما به او سلام برسانيد و بگوييد خوشحالم به همسايگي ما آمده است، همچنين به استاد بگوييد تعدادي از شاگردان جديدم را برايش مي فرستم تا در محضر او كسب فيض كنند و درس معرفت را مستقيما از استاد بزرگ بگيرند. سپس شيوانا چند تن از شاگردان جديد را به محضر استاد تقلبي فرستاد.
استاد تقلبي چندين ماه هر روز عين حرفهايي كه شيوانا به بقيه
مي گفت به شاگردانش منتقل مي كرد و روز به روز نيز شاگردان ورزيده تر مي شدند.
سرانجام بعد از هفت ماه نوبت به درس عملي راه رفتن روي آب رسيد. اين درس جزو يكي
از مراحل پيشرفتهء درسهاي معرفت شيوانا بود.
در روز امتحان استاد تقلبي و شاگردانش و شيوانا و مريدانش به لب رودخانه آمدند. شيوانا بدون اينكه كلامي بگويد به استاد تقلبي تعظيمي كرد و به سوي رودخانه رفت و همراه مريدانش از روي آب گذشت و آن سوي رود در كرانه ايستاد.
شاگردان استاد تقلبي نيز يكي يكي از استاد رخصت گرفتند و به دنبال مريدان شيوانا روي آب راه رفتند و به آن سوي رودخانه رسيدند و نوبت استاد تقلبي رسيد. او هم پس از آخرين شاگرد وارد رودخانه شد اما بلافاصله در آب فرو رفت و جريان رودخانه او را با خود برد و شاگردان هر چه تلاش كردند نتوانستند استاد تقلبي را نجات دهند.
يكي از مريدان از شيوانا پرسيد: اگر او تقلبي بود پس چرا درسها به درستي منتقل شده بود و شاگردانش توانستند از آب رد شوند؟!
شيوانا پاسخ داد: اصول معرفت مستقل از عارف كار مي كند و اين عارف است كه بايد سعي كند تا خودش را به معرفت برساند و دل به معرفت بسپارد. استاد تقلبي گمان مي كرد جذابيت درسهاي شيوانا در خود شيواناست و همين باعث شكستش شد. حال آنكه به خاطر جذابيت مباحث معرفتي است كه شيوانا دلنشين شده است. استادي كه تفاوت اين دو را نمي فهمد تقلبي است.