چشمان گريان
ندانسته و چشم بسته سوار خودروي مردي ناشناس شدم و خيلي راحت، فريب حرف هاي دروغين او را خوردم و روسياه و سرافكنده شدم!
دختر دانشجو در دايره اجتماعي كلانتري شهرك ناجاي مشهد افزود: پدر و مادرم به سختي كار مي كنند تا دخل و خرج خانه جور در بيايد و ما مشكل خاصي نداشته باشيم. ولي از روزي كه من پا به دانشگاه گذاشتم فكر و ذهنم درگير افكاري پوچ شد و به جاي اين كه به فكر درس خواندن باشم مدام با خودم كلنجار مي رفتم كه چرا بايد وضع مالي خانواده ام اين طوري و خانه ما در حاشيه شهر باشد و ... اين سوالات مرا عذاب مي داد و كار به جايي رسيد كه با پدر و مادرم اختلاف پيدا كردم. آن ها در برابر تحقيرها و سرزنش هاي من مي گفتند ما نمي توانيم دزدي كنيم و اوضاع را تغيير دهيم، تو اگر مي تواني درس بخوان و تلاش كن تا براي خودت زندگي خوبي درست كني و خوشبخت شوي!دختر دانشجو، ادامه داد افسوس كه موقعيت و شرايط زندگي مان را درك نمي كردم. ماجرا از اين قرار است كه بالاخره والدينم كوتاه آمدند و حاضر شدند خانه مان را اجاره بدهند و آپارتماني كوچك در جاي ديگري از شهر رهن كنند. پدرم مي گفت: تو و مادرت سري به چند بنگاه بزنيد و ببينيد حدود قيمت ها چه قدر است تا بعد بنشينيم و تصميم گيري كنيم!من كه از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم، از مادرم خواستم تا هر چه سريع تر دست به كار شويم اما او گفت خودت برو و چند جا سر بزن تا بفهمي نمي شود با اين پول ها خانه و آپارتمان در منطقه اي بهتر رهن كرد! با اين برخورد سرد مادر به سر لج افتادم و ديروز بعدازظهر بدون اطلاع خانواده ام از خانه بيرون آمدم و كنار خيابان منتظر تاكسي بودم كه يك خودروي سواري ترمز زد و سوار شدم. در طول مسير از راننده خودرو خواستم تا بعد از چهارراه در مقابل اولين بنگاه توقف كند. در اين لحظه مرد غريبه با چرب زباني باب گفت وگو را باز كرد و پرسيد: قصد داريد خانه بخريد با بفروشيد؟ با لبخندي جواب دادم: هيچ كدام، دنبال خانه مناسبي براي رهن و اجاره مي گردم. راننده خودرو با شنيدن اين حرف ادعا كرد كه بنگاه دار است و چند آپارتمان اجاره اي هم با قيمت هاي مناسب سراغ دارد. او در ادامه گفت اگر مايل هستيد مي توانيد يكي از آپارتمان ها را ببينيد.من بدون در نظر گرفتن عواقب اين اعتماد نا به جا قبول كردم و ما پس از طي چند خيابان پيچ در پيچ به خانه اي رفتيم كه هيچ كس در آن جا نبود. در حالي كه مشغول بازديد منزل بودم ناگهان متوجه شدم مرد ناشناس درهاي خانه را قفل كرده است و چاقوي بزرگي در دست دارد. چند دقيقه بعد جوان ديگري نيز آمد و آ ن ها با توسل به زور و تهديد مرا طعمه هوس هاي شيطاني خود كردند.اين ۲ فرد حيوان صفت مي گفتند اگر در اين باره به كسي حرفي بزني به سرنوشت دختر ديگري كه مثل تو بود و خيلي زبان درازي مي كرد دچار خواهي شد و ديگر خانواده ات جسدت را هم پيدا نخواهند كرد. با شنيدن اين حرف ها از ترس قلبم داشت از كار مي افتاد. آن ها با خودرو مرا تا نزديك منزل مان رساندند و سپس با سرعت فرار كردند. آن قدر حالم خراب بود كه حواسم نبود شماره پلاك خودرو را بردارم. من با چشماني گريان به منزل رفتم ولي به محض آن كه مادرم متوجه حال و روزم شد بلافاصله مرا به بيمارستان رساند.تلاش پليس براي دستگيري متهمان پرونده آغاز شده است.
شيطان بزك كرده!
وقتي پا به آن خانه لعنتي گذاشتم با صحنه اي روبه رو شدم كه تمام فكر و ذهنم را به خودش مشغول كرد. دست و پايم مي لرزيد و مي خواستم چشم هايم را ببندم و بيرون بيايم اما نتوانستم و دوباره به آن زن جوان كه مثل شيطاني خودش را بزك كرده بود نگاه انداختم. كاش آن روز پايم مي شكست و اصلا به سر كار نرفته بودم. پسر جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: پدرم سال ها قبل فوت كرده است و مادرم به سختي مرا بزرگ كرد و به اين جا رساند تا عصاي دستش باشم ولي افسوس، به مشكلي برخورده ام كه نمي دانم چه طور از آن نجات يابم.ماجرا از اين قرار است كه من شغل خدمات ساختماني دارم و حدود ۴ ماه قبل، يك روز با دريافت سفارش كار، به يك منزل مسكوني رفتم ولي خانمي جوان با وضعيت و پوشش زننده و نامناسب در خانه را گشود و مرا به داخل منزل دعوت كرد. از ديدن اين صحنه تعجب كرده بودم و براي يك لحظه تصميم گرفتم بدون آن كه چيزي بگويم برگردم اما با وسوسه شيطان، اسير هواي نفس شدم و نتوانستم تصميم درستي بگيرم.زن جوان كه تنها هم بود لبخندهاي مرموزي داشت و مستقيم به چشم هايم نگاه مي كرد. من با حواس پرتي بلافاصله كارهاي خانه را انجام دادم و بيرون آمدم ولي روز بعد آن خانم جوان به گوشي تلفن همراهم زنگ زد و با چرت و پرت هايش دوباره مرا به آن خانه كشاند. پسر جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: به اين ترتيب بود كه رابطه شومي بين من و سپيده برقرار شد.او كه ۵ سال از من بزرگ تر است و تجربه يك ازدواج نافرجام با مردي معتاد و بيكار در زندگي اش را دارد به من گفت: با وجود وضعيت اقتصادي خوب به دنبال مردي كه اهل كار و معرفت باشد بوده كه مرا پسند كرده است.متاسفانه با شنيدن اين حرف ها خام شدم و با طمع به ثروت سپيده، در روياهايم زندگي بي دردسري را مي ديدم كه در آن همراه مادرم زندگي مرفه و راحتي داشته باشم. در واقع با اين تصورات اشتباه فريب خوردم و بدون اطلاع مادرم و يا مشورت با فردي با سپيده ازدواج موقت كردم اما پس از مدت كوتاهي فهميدم چه كلاه بزرگي سرم رفته است چون اين زن ۲۸ ساله به شيشه اعتياد دارد و مشروبات الكلي مصرف مي كند. خيلي زود از كرده خودم پشيمان شدم و تصميم گرفتم اين زن جوان را فراموش كنم اما حسابي گير افتاده ام، چون سپيده باردار است و نمي دانم چه خاكي بر سرم بريزم.جوان ۲۳ ساله در پايان گفت: هركس دنبال هوي و هوس برود در همين دنيا به بلا و دردسر گرفتار مي شود و نتيجه كار خود را مي بيند.باتلاق فساد!
«فريبا» زن جواني است كه توسط ماموران كلانتري امام رضا(ع) مشهد در لانه فساد دستگير شده است. او در بيان داستان تلخ زندگي اش گفت: اهل يكي از روستاهاي اطراف مشهد هستم و در سن ۷ سالگي بر اثر حادثه سقوط به داخل چاه، دستم شكست. پدر و مادرم به جاي اين كه مرا نزد پزشك ببرند از يك پيرمرد شكسته بند محلي كمك خواستند اما با اين اشتباه، استخوان هاي دستم كج جوش خورد و هميشه درد داشتم. متاسفانه والدينم اشتباه بزرگ ديگري نيز مرتكب شدند و به پيشنهاد عمويم كه به موادمخدر آلوده بود به من ترياك خوراندند تا مسكن دردهايم باشد. به اين ترتيب بود كه از ۱۲ سالگي به دام موادمخدر افتادم.زن جوان افزود: در سن ۱۵ سالگي به اصرار خانواده ام با يكي از دوستان عمويم كه ۱۵ سال تفاوت سني داشتيم ازدواج كردم اما چون هر ۲ به موادمخدر معتاد بوديم نتوانستيم صاحب فرزندي بشويم و پس از گذشت ۵ سال طلاق گرفتم اما مادرم كه پس از مرگ پدر در برابر خرج و مخارج زندگي ناتوان شده بود مدام سرزنشم مي كرد و مي گفت نبايد طلاق مي گرفتي و...! تحمل اين شرايط با توجه به هزينه اي كه اعتياد روي دستم گذاشته بود برايم غيرممكن شد به همين دليل وسايلم را جمع كردم و به مشهد آمدم. من با معرفي يكي از آشنايان در يك مهمانپذير مشغول كار شدم ولي يك روز كه به ديدن عمه ام رفته بودم داخل اتوبوس شركت واحد، با خانمي غريبه آشنا شدم و كمي برايش درددل كردم. اين پيرزن با اصرار و تعارف زياد مرا براي صرف شام به خانه اش دعوت كرد. از آن روز به بعد هر وقت دلم مي گرفت به ديدار پيرزن و ۲ زن جوان كه خواهرزاده هايش بودند مي رفتم و غافل از آن بودم كه پا به چه جهنمي گذاشته ام چرا كه دوستي با اين افراد ناباب و همچنين اعتياد به مواد مخدر باعث شد تا با صاحبكارم تسويه حساب كنم و به خانه پيرزن بروم.من ۲ سال در اين لانه فساد، با ذلت و خواري تن به كارهاي زشت و پليدي داده ام ولي هنوز هم نمي دانم مقصر اين همه بدبختي و فلاكت كيست؟ فقط با اطمينان مي توانم بگويم مواد مخدر نه تنها دواي دردم نبود بلكه خودش درد بزرگي روي جانم گذاشت و عامل بدبختي ام شد.كاش پدر و مادرم بعد از حادثه اي كه در كودكي برايم اتفاق افتاد مرا نزد پزشك برده بودند. كاش آن ها به حرف عمويم گوش نمي كردند و...!درخور يادآوري است با تلاش كارشناسان اجتماعي كلانتري امام رضا(ع) مشهد اقدامات حمايتي لازم از اين زن جوان به عمل آمده است!مرد غريبه
من به خانواده ام خيلي وابسته بودم و تحمل دوري آن ها را نداشتم اما از لحظه اي كه پا به خانه شوهر گذاشتم پدرم گفت: تو ديگر بچه نيستي و بايد روي پاي خودت بايستي. او شرط گذاشت كه فقط روزهاي تعطيل حق دارم همراه همسرم به ديدن شان بروم. زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري طبرسي جنوبي مشهد افزود: با اين كه با پسر خاله ام ازدواج كرده ام و او مرد بسيار مهربان و بامحبتي است اما چون از صبح زود تا شب سر كار است و وقتي به خانه مي رسد خسته و كوفته مي باشد، من اسير چهارديواري خانه شدم و دلم داشت از تنهايي مي تركيد. روزهاي اول زندگي ام، خودم را با چند جوجه كوچك سرگرم كردم اما اين پرنده ها هم در آپارتمان دلگير ما طاقت نياوردند و يكي بعد از ديگري تلف شدند.۳ ماه گذشت و در اين شرايط تمام وقتم را يا به كارهاي خانه مي پرداختم و يا پاي پنجره ايستاده بودم و با حسرت به افرادي كه در كوچه و خيابان قدم مي زدند نگاه مي كردم تا اين كه يك روز زنگ در خانه به صدا درآمد و خانم جواني كه همسايه هستيم با سلام و احوالپرسي گفت: ببخشيد قرقره نخ سياه داري؟من با لبخندي او را به داخل خانه دعوت كردم و به اين ترتيب بود كه با مليحه آشنا شدم. او توانست اوقات تنهايي مرا پر كند و ما تمام رازهاي زندگي خود را براي هم تعريف كرديم و متاسفانه در مدت كوتاهي فهميدم او با وجود داشتن يك فرزند با مرد غريبه اي ارتباط مخفيانه دارد.از اين موضوع خيلي ناراحت شدم و تصميم گرفتم كمكش كنم ولي افسوس كه نه تنها نتوانستم او را از اين راه خطا برگردانم بلكه چند بار كه با مليحه بيرون رفتم و شاهد ديدار او با مرد ناشناس در يك فضاي سبز بودم شرم و حيا را زير پا گذاشتم و كم كم خودم نيز درگير اين رابطه ها شدم تا جايي كه از طريق مليحه با پسري جوان به طور تلفني ارتباط برقرار كردم؛ در اولين قرار ملاقات با اين پسر گرگ صفت، او مرا سوار خودرو كرد و پس از رفتن به بيرون شهر با توسل به زور گوشي تلفن همراه و طلاهايم را گرفت و تهديدم كرد كه اگر حرفي در اين باره بزنم همه چيز را به شوهرم خواهد گفت. اگرچه پس از اين ماجرا، من موضوع را براي شوهرم تعريف كردم و ما اعلام شكايت كرده ايم، اما اي كاش مليحه را به خانه ام راه نداده بودم چون هم نشيني با اين رفيق بد مرا بيچاره كرد!حسين سليمان پور مقدم مدرس روان شناسي درباره اين ماجرا معتقد است: متاسفانه يكي از مشكلات واقعي خانواده ها درگيري هاي شغلي بيش از حد مردها بيرون از خانه است. وي افزود: اگرچه مسائل اقتصادي، همچنين وام ها و اقساط مختلف توجيه خوبي براي اين رفتار آقايان است اما خانمي كه با يك مرد ازدواج كرده نيز انسان است، احساس دارد، از تنهايي رنج مي برد و در واقع ازدواج كرده تا يك پشتوانه عاطفي داشته باشد اگر مردهاي عزيز به نيازهاي عاطفي و رواني همسران خود به درستي و به موقع پاسخ ندهند، بايد منتظر هر اتفاق ناگواري باشند.ازدواج اينترنتي
ارتباط مخفيانه من با پسر مورد علاقه ام باعث شد تا به اين بدبختي بيفتم، حالا مي فهمم چرا پدر و مادرم و حتي خانواده جمشيد با ازدواج ما مخالف بودند!زن جوان در حالي كه نوزاد ۲۰ روزه اي را در آغوش داشت و دختر بچه ۳ ساله اي نيز همراهش بود در دايره اجتماعي كلانتري طبرسي شمالي مشهد افزود: سال آخر دبيرستان از طريق چت روم با پسر جواني آشنا شدم و پس از ۲ هفته ما همديگر را در يك پارك ديديم. جمشيد با حرف هاي عاشقانه مرا شيفته و دلباخته خودش كرد و از آن روز به بعد با موتور سيكلت دنبالم مي آمد و با هم به اين طرف و آن طرف مي رفتيم تا اين كه ديپلم گرفتم و او با خانواده اش به خواستگاري ام آمد، اما از همان لحظه اول، پدر و مادرش اظهار داشتند پسرشان آمادگي تشكيل خانواده ندارد و والدين من نيز مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام كردند ولي ما هر دو غرق در روياها شده بوديم و تصميم گرفتيم براي رسيدن به هم هر كاري كه از دستمان بر مي آيد انجام دهيم و اگر لازم باشد چند سال صبر كنيم. با اين كه قسم خورده بوديم دوستي ما پاك و صادقانه بماند ولي خيلي زود اين رابطه مخفيانه رنگ و بوي ديگري گرفت! حدود ۴ ماه گذشت و در اين مدت من ۲ خواستگار خيلي خوب را رد كردم تا اين كه متوجه شدم چه بلايي به سرم آمده است و باردار شده ام. وقتي موضوع را به جمشيد اطلاع دادم خودش را كنار كشيد، با اعلام شكايت خانواده ام او و پدر و مادرش از ترس آبروي شان خيلي زود دست به كار شدند و ما با هم ازدواج كرديم، زن جوان ادامه داد: بعد از عقد به اصرار جمشيد و مادرش بچه ام را سقط كردم تا كسي از ارتباط گذشته ما مطلع نشود! من و جمشيد زندگي نكبت بار خود را در خانه پدرشوهرم آغاز كرديم و خانواده او كه چشم ديدنم را نداشتند كلفتي خانه شان را بر عهده ام گذاشتند، شوهرم نيز در طول ۶ سال زندگي مشتركمان مرا زير ذره بين گذاشته است و با تهمت هاي ناروا، بدبيني و شك و ترديد اعصابم را به هم ريخته، او كه به شيشه اعتياد دارد دچار توهم شده است و گاهي دنبال مطالبي كه روي آجرهاي ديوار خانه ما در مسير كوچه نوشته شده مي گردد و مي گويد شايد كسي براي تو مطلبي يا شماره تلفني نوشته باشد، من در برابر اين همه تحقير و توهين راهي جز سكوت و تحمل نداشتم ولي شب گذشته ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد. جمشيد در خانه را باز كرد ولي هيچ كس داخل كوچه نبود، او با عصبانيت، به سراغم آمد و گفت: حتما كسي با تو كار داشته است شوهرم با وجود اين كه هنوز ۲۰ روز از زمان زايمان من مي گذرد دست و پايم را بست و با آتش فندك به جانم افتاد تا به قول خودش اعتراف بگيرد، او نيمه هاي شب خوابيد و من با كمك دختر ۳ ساله ام طناب را پاره كردم و از خانه بيرون زدم. آمده ام تا از اين مرد بي رحم شكايت كنم و بگويم كه چوب اشتباهات خودم را مي خورم و غرور، لج بازي و سوء استفاده از اعتماد والدينم در استفاده از اينترنت، اين بلاها را به سرم آورده است! اميدوارم هيچ دختري به سرنوشت من دچار نشود.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
تكرار بدبختي!
از دوران كودكي ام خاطره خوشي ندارم و حتي ياد آن روزها هم مرا آزار مي دهد؛ چون پدرم از كلاس پنجم ابتدايي، اجازه نداد به مدرسه بروم و هر روز بايد با عجله بساط مصرف مواد مخدر را برايش مهيا مي كردم، در غير اين صورت كتك مفصلي مي خوردم و مادرم نيز جرات نداشت حرفي بزند.
زن جوان در حالي كه غبار غم، چهره اش را دلتنگ و افسرده نشان مي داد در دايره جنايي كلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: ۱۷ ساله بودم كه كريستال، جان پدرم را گرفت و او در سن ۴۲ سالگي فوت كرد. با مرگ پدر، حقوق ماهيانه مادرم را به جاي خريد مواد مخدر به درد زندگي مان زديم و خانه ما رونق گرفت. يك سال بعد، پسر يكي از آشنايان پدربزرگم كه ادعا مي كرد دانشجو است به خواستگاري ام آمد و ما بدون انجام تحقيقات جواب مثبت داديم و من با هادي نامزد شدم اما در مدت كوتاهي فهميدم او جواني بيكار است و دانشجو نيست!
از اين كه هادي دروغ گفته بود خيلي ناراحت شدم اما با نصيحت هاي مادرم، موضوع را جدي نگرفتم. چند ماه گذشت و ما روزهاي خوبي را پشت سر گذاشتيم ولي افسوس كه گويا روي پيشاني ام، خط بدبختي كشيده اند چون درست زماني كه از احساس خوشبختي سرشار شده بودم و تازه معني زندگي را مي فهميدم حادثه اي ناگوار، قلعه روياهايم را فرو ريخت و همه چيز خراب شد.
ماجرا از اين قرار است كه نامزدم در حادثه رانندگي از ناحيه دست خود معلول شد و اين بلا، افسردگي و نااميدي شديدي برايش به وجود آورد. او چند ماه خودش را توي خانه زنداني كرد و هر وقت مي گفتم بيا با هم بيرون برويم و كمي قدم بزنيم در جوابم مي گفت: خجالت مي كشم و نمي خواهم مردم مرا اين طوري ببينند و تازه لازم نيست تو هم اين قدر برايم دلسوزي كني و دايه مهربان تر از مادر بشوي!
زن جوان ادامه داد: با اين وضعيت، من كه سرد و گرم روزگار را چشيده ام تصميم گرفتم با صبر و تحمل به او روحيه بدهم و نقطه اتكايش باشم اما هر چه سعي كردم فايده اي نداشت و شوهرم روز به روز بدتر شد و متاسفانه به كريستال نيز اعتياد پيدا كرد و دوباره بدبختي هاي دوران كودكي و نوجواني ام برايم تكرار شده است. چون بايد بساط مواد مخدر را برايش مهيا كنم و اگر دير بجنبم...!
در برابر اين همه تحقير و توهين باز هم تحمل كردم و صدايم در نيامد ولي از روزي كه متوجه شده ام او با زني فاسد و معتاد ارتباط برقرار كرده است ديگر نتوانستم طاقت بياورم و تقاضاي طلاق دادم. جالب اين جاست شوهرم حالا كه فهميده، پدربزرگم قصد دارد خانه اش را به نام من سند بزند به دست و پا افتاده است و اصرار دارد او را ببخشم. اما اين مرد، اعتماد به نفس ندارد و خودش كار را خراب كرده است و مصمم هستم از او جدا شوم.
زن جوان در پايان گفت: اگر ما آدم ها در مقابله با بلاها، مشكلات و سختي هاي زندگي كمي صبور باشيم و به خدا توكل كنيم، همه كارها درست خواهد شد چون به قول پدربزرگم، خدا گر ز حكمت ببندد دري، ز رحمت گشايد در ديگري!
لكه ننگ!
بعد از گذشت ۳ ماه، به خانه برگشتم اما خانواده مرا راه ندادند و گفتند ما چنين دختري نداريم و تو لكه ننگ هستي، البته به آن ها حق مي دهم چون من تمام پل هاي پشت سرم را خراب كرده ام و راهي براي بازگشت ندارم.
زن جوان در حالي كه نوزادي را در آغوش گرفته بود در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: امروز آمده ام از مردي شكايت كنم كه خودم سر راهش قرار گرفتم و فريبش دادم اما فكر نمي كردم كار به اين جا كشيده شود و پاي يك بچه وسط بيايد، راستش را بخواهيد ماجرا از اين قرار است كه رابطه من و پدرم از روز اول خيلي خوب نبود و او هر وقت مي خواست چيزي بگويد خشن و عصبي حرف مي زد و هميشه فكر مي كردم احساسات مرا درك نمي كند.
حدود ۲ سال قبل، پسر يكي از اقوام كه با هم ۱۲ سال تفاوت سني داريم به خواستگاري ام آمد و لحن صحبت پدرم باعث شد تا نسبت به او حساس شوم و از سر لج بازي، نظر منفي خودم را اعلام كنم، ولي پدرم كه مي دانست خواستگارم پسر خوبي است و از نظر وضعيت اقتصادي نيز كم و كسري ندارد براي سرگرفتن اين ازدواج، خشونت به خرج داد و به اين ترتيب بود كه ما نامزد شديم اما من از پدرم كينه به دل گرفتم و چون شوهرم نيز از پدر حمايت مي كرد با او هم سر ناسازگاري گذاشتم. زن جوان افزود: متاسفانه در اثر اين فكرهاي اشتباه، نقشه انتقام به سرم زد و از خانه فرار كردم. من سر راه مرد جواني قرار گرفتم كه زن و بچه دارد ، به او گفتم، پدرم مي خواهد مرا به يك تبعه خارجي بفروشد، در واقع با اين دروغ بزرگ، اين مرد هوسران را فريب دادم و وبال گردنش شدم، او مرا به خانه يكي از آشنايانش در حاشيه شهر برد و در اين مدت آن جا بودم؛ ولي ۳ ماه بعد، لحظه اي كه فهميدم در اثر اين ارتباط نامشروع باردار شده ام تصميم گرفتم به خانه برگردم و از خانواده ام كمك بخواهم. با پشيماني به در خانه رفتم ولي خانواده ام مرا راه ندادند و شوهرم نيز خيلي سريع براي طلاق اقدام كرد. من دوباره به خانه آن مرد غريبه برگشتم او اصرار داشت بچه را سقط كنم اما من مي ترسيدم و تن به اين كار ندادم او هم مرا از خانه بيرون كرد ولي يكي از اقوام شان پناهم داد تا اين كه طفل بي گناه به دنيا آمد و حالا نه آن مرد حاضر است سرپرستي اين بچه را بر عهده بگيرد و نه خانواده ام مرا مي پذيرند. مي دانم اشتباه كرده ام. افسوس كه هيچ وقت دست هاي خسته و نگاه نگران پدرم كه براي تامين هزينه هاي زندگي از صبح تا شب كار مي كند و زحمت مي كشد را نديدم. او اگر چه تند و عصباني صحبت مي كرد اما شك ندارم كه خير و صلاح مرا مي خواست. كاش من و پدرم با هم دوست بوديم و تكيه گاه هم مي شديم! كاش دل شوهرم را نمي شكستم و به او خيانت نمي كردم! كاش فكرم را به كار مي انداختم و به اين دردسر گرفتار نمي شدم! كاش...
خاطرخواه!
خانواده سرشناسي دارم و پدر و مادرم براي خوشبختي و موفقيت من كه تنها پسرشان هستم هر كاري از دستشان بر مي آمده انجام داده اند، اما افسوس با ندانم كاري به بخت خودم لگد زدم و آرزوهاي قشنگ والدينم را به باد دادم. پسر جوان افزود: سال دوم دانشگاه با خواهر يكي از همكلاسي هايم كه گاهي به خانه شان مي رفتم آشنا شدم. با اين كه او دختر بدحجابي بود اما نمي دانم چرا با اولين نگاه، دلم لرزيد و يك دل نه صد دل خاطرخواهش شدم. من آن قدر شيفته اين دختر شده بودم كه يك لحظه هم نمي توانستم از فكر او بيرون بيايم و به همين دليل موضوع را به خانواده ام اطلاع دادم و از آن ها خواستم هر چه سريع تر به خواستگاري دختر مورد علاقه ام بروند.
پدر و مادرم با شنيدن اين پيشنهاد خيلي خوشحال شدند و پس از چند روز مراسم خواستگاري برگزار شد، اما آن ها با ديدن «ژيلا» و خانواده اش، مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام كردند و اين موضوع باعث شد تا بين ما اختلاف به وجود بيايد و متاسفانه من احترام خانواده ام را زير پا گذاشتم!
حدود يك ماه از اين ماجرا گذشت و پدرم كه خيلي نگرانم بود روزي مرا صدا زد و گفت: ما به احترام تو تحقيقاتي هم انجام داده ايم اما اين دختر و خانواده اش، به راستي آدم هاي بي اعتباري هستند و به درد ما نمي خورند.
با شنيدن اين حرف به جاي اين كه كمي عقلم را به كار بيندازم، از كوره در رفتم و لج بازي هايم را ادامه دادم تا جايي كه با تهديد به خودكشي يا فرار از خانه، خانواده ام را مجبور كردم دوباره به خواستگاري بروند و به اين ترتيب بود كه با برگزاري مراسم باشكوهي، من و ژيلا نامزد شديم، اما از شما چه پنهان در مدت كوتاهي فهميدم چه غلطي كرده ام و كاش يك ذره روي حرف هاي پدر و مادرم فكر مي كردم؛ چرا كه ژيلا تمام وقت خودش را با دوستان بي سروپايش مي گذراند و قرص هاي روان گردان مصرف مي كند. اين واقعيت تلخ خيلي مرا عذاب مي داد اما براي حفظ آبرو و غرورم تصميم گرفتم به خانواده ام چيزي نگويم و نامزدم را با ارشاد و نصيحت تغيير دهم ولي نه تنها در اين كار موفق نشدم بلكه او مرا تغيير داد و من هم به شيشه و مواد روان گردان آلوده شدم، اما حالا به خودم آمده ام و از اين راه خطا برگشته ام.
جوان ۲۲ ساله در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: خجالت مي كشم اين موضوع را به پدر و مادرم اطلاع بدهم و نمي دانم چه طور سرم را جلوي اقوام و آشنايان بالا بگيرم. قصد دارم ژيلا را طلاق بدهم چون او به راستي نمي تواند شريك معتبري براي زندگي و درآينده مادر خوبي براي فرزندانم باشد.
اميدوارم بتوانم رضايت والدينم كه در اين مدت خيلي خون دل خورده اند را جلب كنم و از اين به بعد هر كاري را منطقي، عقلاني و حساب شده انجام بدهم.
شوخي دردسرساز
روزي كه پاي سفره عقد به «اسد» بله گفتم با خودم عهد كردم برايش همسري وفادار باشم و در طول ۷ سال زندگي مشتركمان نيز عاشقانه و با علاقه براي او و پسرم وقت گذاشته ام، اما نمي دانم آن تماس تلفني لعنتي چه بود كه آرامش كاشانه ما را به هم ريخت و مرا مرتكب چنين اشتباهي كرد. به راستي شانس آوردم وگرنه معلوم نبود چه بلايي به سرم مي آمد!زن جوان افزود: عشق و محبت من و شوهرم زبانزد تمام اقوام و آشنايان شده بود و همه حسرت زندگي ام را مي خوردند، چون اسد مردي منظم، خوش اخلاق و خوش صحبت بود اما تنها ايراد او اين بود كه هميشه به شوخي مي گفت من بايد دوباره زن بگيرم و ازدواج كنم.اين شوخي بي جا مرا عذاب مي داد و من از اين حرف بدم مي آمد و حساسيت نشان مي دادم. اما شوهرم دست از اين شوخي هايش برنمي داشت تا اين كه چند روز قبل زنگ تلفن خانه ما به صدا درآمد. گوشي را كه برداشتم مرد ناشناسي گفت: خانم محترم، شما خيلي ساده هستي و شوهرت را به حال خودش رها كرده اي، آيا مي داني او با زنان خياباني رابطه دارد؟ با تعجب گفتم مثل اين كه اشتباه گرفته ايد! اما در اين لحظه مرد غريبه جواب داد: اگر تصاوير ارتباط شوهرت را با زن غريبه اي ببيني، قانع خواهي شد؟ او آدرسي را داد و گفت: اگر مي خواهي تصاوير را ببيني بدون اين كه به كسي چيزي بگويي بيا و چهره واقعي شريك نامرد زندگي ات را ببين!من با عجله به راه افتادم و خودم را به محل موردنظر رساندم. در آن جا با مرد غريبه رو به رو شدم.او مرا سوار خودروي سواري پيكان كرد و ما به راه افتاديم. اما داخل يك كوچه، ۲ نفر ديگر نيز سوار خودرو شدند. تعجب كرده بودم، مي خواستم بپرسم اين افراد را چرا سوار كردي كه ناگهان آن ها با توسل به زور و تهديد گفتند: اگر مي خواهي زنده بماني بهتر است سكوت كني و حرفي نزني. دقايقي بعد خودرو به جاده اي فرعي در حاشيه شهر رسيد و آن ۳ جوان حيوان صفت كيف دستي ام را سرقت كردند و قصد آزار و اذيتم را داشتند كه ديدند خودرويي از دور به طرف ما در حال حركت است . آن ها از ترس مرا پياده كردند و به سرعت متواري شدند و به اين ترتيب بود كه از دستشان نجات يافتم.زن ۲۵ ساله افزود: مي دانم سادگي كرده ام چون تماس تلفني فردي ناشناس اين طور مرا به هم ريخت و بايد موضوع را به شوهرم يا يكي ديگر از نزديكان اطلاع مي دادم؛ اما به واقع چرا بعضي از مردان با شوخي هاي بي جا، ذهن و فكر همسرشان كه با تمام وجود در خانه زحمت مي كشند و به زندگي شان وفادارند را دچار ترديد و شك مي كنند؟ واقعيت اين است كه من فريب حيله آن مرد جوان و شك و بدبيني كه در اثر شنيدن حرف هاي شوهرم داشتم را خوردم. درخور يادآوري است با اعلام شكايت زن جوان و دستور مراجع قضايي براي پي گيري سريع موضوع، كارآگاهان اداره مبارزه با سرقت پليس آگاهي خراسان رضوي با توجه به سرنخ هاي موجود وارد عمل شدند و ۳ متهم پرونده را دستگير كردند. متهمان براي رسيدن به سزاي اعمال ننگين خود به مراجع قضايي معرفي شده اند.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
نام بروجرد در زبانهاي مختلف/اسامي قديم خيابانها و ميادين بروجرد/نام مكانهاي قبلي بروجرد
نام بروجرد در زبانهاي مختلف
به نقل از وبلاگ راديو بهار | صداي بروجرد | Radio
Borudscherd(آلماني)
Bürucərd(تركي اذربايجاني)
برووجرد (كردي سوراني)
בורוג'רד (عبري)
Borudžerd(كروات)
Borūjerd(ايتاليايي)
ბორუჯერდი(گرجي)
Borudžerdas(ليتوانيايي)
Borudżerd(لهستاني)
Боруджерд(روسي)
Borudžerd(صرب و كرواتي)
Бурӯҷирд(تاجيكي)
โบรูเจร์ด(تايلندي)
Burucerd(تركي استانبولي)
Боруджерд(اوكرايني)
博魯傑爾德(چيني)
اسامي قديم خيابانها و ميادين بروجرد
ميدان بهار>>>ميدان وليعصر،ميدان عشق،ميدان ملكه ثريا
خيابان بهار>>>احتشامي
ميدان شهدا>>>ميدان مجسمه،پهلوي
خيابان شهدا>>>پهلوي،يخچال
خيابان رجايي و باهنر>>>ثريا
خيابان فاطمي>>>ششم بهمن
خيابان سيد مصطفي>>>ملكه شهناز
خيابان تختي>>>رضا شاه
خيابان طالقاني>>>شكوفه
ميدان توحيد>>>ميدان كوروش
خيابان كاشاني>>>شاهپور
خيابان قندي>>>دارايي
خيابان سعدي>>>سوزني
خيابان راهنمايي و آزادي>>>سيروس،لختي
ميدان قيام>>>رازان
خيابان بهشتي>>>يادبود رضا شاه،يادبود محمد رضا شاه
خيابان جعفري>>>دودانگه،دونگه
خيابان صفا>>>صوفيان
نام مكانهاي قبلي بروجرد
هتل استقلال>>>هتل يونيورسال
سينما فلسطين>>>سينما گرين سيتي
سينما آزادي>>>سينما داريوش كبير
سينما آزيتا،آريا
سينما ايران
بيمارستان طالقاني>>>بيمارستان پهلوي
سازمان هلال احمر >>>سازمان شير و خورشيد
دبيرستان امام خميني>>>دبيرستان پهلوي
دبيرستان محمد رضا شاه خيابان جعفري