داستان كوتاه (131)
حكايت زن و فيلسوف
همسر يكي از حكيمان و فرزانگان با او به جدال پرداخت. زن ناسزا ميگفت. اما فيلسوف سكوت اختيار كرده بود و زن همزمان با جدال با شوهر، به شستن لباس مشغول بود و فيلسوف مشغول مطالعه بود.
ناگهان خشم زن بالا گرفت و آبهاي چركين را كه در تشت لباسشوئي بود بر سر او ريخت و كتاب و لباس و سر و صورت فيلسوف را خيس كرد.
حكيم سر از كتاب برداشت و خطاب به زن گفت: تا به حال مثل ابر، رعد و برق ميكردي اكنون باران باراندي.
داستان كوتاه (130)
مزاح پيامبر و حضرت علي(ع)
روزي حضرت رسول صلّي الله عليه و آله با اميرالمؤمنين عليه السّلام نشسته بودند و با يكديگر خرما مي خوردند. هر خرما كه آن حضرت ميخورد به دور از چشم حضرت امير عليه السّلام دانه آن را نزد او ميگذارد.
وقتي خرماها تمام شد، هستههاي او بيشتر شده بود و در نزد آن حضرت هيچ هستهاي نبود. پس پيامبر صلّي الله عليه و آله به شوخي فرمود: هركس هسته خرماي بيشتري نزد او جمع شده باشد پرخور است.
حضرت امير عليه السّلام در جواب گفت: هر كه خرما را با هسته خورده باشد پرخور است.
منبع: هزار و يك حكايت اعلم الدوله ثقفي، نقل از هزار و يك حكايت تاريخي، ج 1، ص 101
داستان كوتاه (129)
دختر كوچولو
دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و برمي گشت. با اينكه آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود، دختربچه طبق معمول هميشه، پياده بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت، مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود.
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد، با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد. اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود، ولي با هر برقي كه در آسمان زده مي شد، او مي ايستاد، به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.
زمانيكه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد: چكار مي كني؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟
دخترك پاسخ داد، من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد.
داستان كوتاه (128)
معلم
اسكندر را گفتند: چرا معلم خود را زياده از پدر تعظيم مي كني؟
گفت: سبب آن كه پدر مرا از عالم ملكوت به زمين آورده است و استاد مرا از زمين به آسمان برده است.
داستان كوتاه (127)
كشاورز و الاغ
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما الاغ هربار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد.
روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت كشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد.
نتيجه اخلاقي: مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم: اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود.
داستان كوتاه (126)
قلب تو كجاست
رابرت داوينسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتين زماني كه در يك مسابقه موفق شد مبلغ زيادي پول برنده شود. در پايان مراسم زني به سوي او دويد و با تضرّع و التماس از او خواست پولي به او بدهد تا بتواند كودكش را از مرگ نجات دهد. زن گفت كه او هيچ هزينه اي براي درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او كمك نكند كودكش مي ميرد.
قهرمان گلف درنگ نكرد و بلافاصله تمام پولي را كه برنده شده بود به زن بخشيد. هفته بعد يكي از مقامات رسمي انجمن گلف به او گفت كه اي رابرت ساده لوح خبرهاي جالبي برايت دارم، آن زني كه از تو پول خواست اصلاً بچه مريض ندارد حتي ازدواج هم نكرده است، او تو را فريب داده دوست من.
رابرت با خوشحالي جواب داد: خدا را شكر پس هيچ بچه اي در حال جان دادن نبوده است. اين كه خيلي عالي است.
داستان كوتاه (125)
چرچيل و راننده تاكسي
چرچيل(نخست وزير اسبق بريتانيا) روزي سوار تاكسي شده بود و به دفتر BBC براي مصاحبه ميرفت. هنگامي كه به آن جا رسيد به راننده گفت آقا لطفاً نيم ساعت صبر كنيد تا من برگردم.
راننده گفت: نه آقا! من مي خواهم سريعاً به خانه بروم تا سخنراني چرچيل را از راديو گوش دهم.
چرچيل از علاقه اين فرد به خودش خوشحال و ذوقزده شد و يك اسكناس ده پوندي به او داد.
راننده با ديدن اسكناس گفت: گور باباي چرچيل! اگر بخواهيد تا فردا هم اينجا منتظر ميمانم.
داستان كوتاه (124)
فرشته و خانم ميانسال
خانم ميانسالي سكته قلبي كرد و سريعاً به بيمارستان منتقل شد. وقتي زير تيغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه كرد. زمانيكه بي هوش بود فرشته اي را ديد. از فرشته پرسيد: آيا زمان مردنم فرا رسيده است؟
فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز ديگر فرصت خواهي شد.
بعد از به هوش آمدن براي بهبودي كامل خانم تصميم گرفت كه در بيمارستان باقي بماند. چون به زندگي بيشتر اميدوار بود، چند عمل زيبايي انجام داد. جراحي پلاستيك، ليپساكشن، جراحي بيني، جراحي ابرو و… او حتي رنگ موي خود را تغيير داد. خلاصه از يك خانم ميان سال به يك خانم جوان تبديل شد!
بعد از آخرين جراحي او از بيمارستان مرخص شد. وقتي براي عزيمت به خانه داشت از خيابان عبور مي كرد، با يك آمبولانس تصادف كرد و مرد!
وقتي با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فكر كردم كه گفتي ۴۰ سال و اندي بعد مرگ من فرا مي رسه؟ چرا من رو از جلوي آمبولانس نكشيدي كنار؟ چرا من مردم؟
فرشته پاسخ داد: ببخشيد، وقتي داشتي از خيابون رد مي شدي نشناختمت!
داستان كوتاه (123)
ملاقات ما انسانها با خدا
ظهر يك روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت، پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت و نه مهر اداره پست روي آن بود. فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود.
او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه داخل آن را خواند: اميلي عزيز، عصر امروز به خانه تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم. با عشق، خدا.
اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت، با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟ او كه آدم مهمي نبود.
در همين فكرها بود كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد و با خود گفت: من كه چيزي براي پذيرايي ندارم! پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با اين حال به سمت فروشگاه رفت و يك قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد.
وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند. در راه برگشت، زن و مرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند. مرد فقير به اميلي گفت: خانم، ما خانه و پولي نداريم. بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟
اميلي جواب داد: آ متاسفم، من ديگر پولي ندارم و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام.
مرد گفت: آ بسيار خوب خانم، متشكرم و بعد دستش را روي شانه همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.
همان طور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند، اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد. به سرعت دنبال آنها دويد: آ آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد. وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را درآورد و روي شانه هاي زن انداخت. مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد.
وقتي اميلي به خانه رسيد، يك لحظه ناراحت شد چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همان طور كه در را باز مي كرد، پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد.
نامه را برداشت و باز كرد: آ اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم. با عشق، خدا.
داستان كوتاه (122)
لنگه كفش
پيرمردي سوار بر قطار به مسافرت مي رفت. به علت بي توجهي يك لنگه كفش ورزشي وي از پنجره قطار بيرون افتاد.
مسافران ديگر براي پيرمرد تاسف مي خوردند ولي پيرمرد بي درنگ لنگه ديگر كفشش را هم بيرون انداخت.
همه تعجب كردند! پيرمرد گفت كه يك لنگه كفش نو برايم بي مصرف مي شود ولي اگر كسي يك جفت كفش نو بيابد، چقدر خوشحال خواهد شد.