داستان كوتاه (22)
كم كردن سياهي زغال
شيوانا خبردار شد كه يكي از شاگردان مدرسه هر روز وقتي فرصت استراحت و تفريح فراهم مي شود، بقيه شاگردان را گرد خود جمع مي كند و در مورد خبرهايي كه در دهكده و همينطور مناطق دور و نزديك شنيده براي آنها ماجرا تعريف مي كند. اما با اين تفاوت كه همه قصه ها و حكايت ها و ماجراهايي كه نقل مي كند مربوط به حوادث زشت و قتل و سرقت و انسان آزاري و بقيه رفتارهاي ناپسند انسان هاي ناهنجار است.
شيوانا روزي آن شاگرد خوش سخن را در مقابل بقيه اعضاي مدرسه احضار كرد و با صداي بلند از او خواست تا ديگر از اين داستان هاي منفي و اتفاقات ناپسند بيرون مدرسه براي شاگردان چيزي نقل نكند.
آن شاگرد با اعتراض گفت: اما استاد اينها واقعيت جامعه بيرون مدرسه است و افراد مدرسه حق دارند با اين واقعيات آشنا شوند!
شيوانا پاسخ داد: اما مساله اينجاست كه بيرون مدرسه اتفاقات مثبت و دوست داشتني مثل محبت انسانها به همديگر و ازخودگذشتگي اهالي براي كمك به يكديگر و هزاران اتفاق اميدبخش ديگر هم رخ مي دهد. اما تو عمدا اتفاقات آزاردهنده و ناخوشايند را از دل اين هزاران اتفاق خوب بيرون مي كشي و فقط آنها را نقل مي كني.
از سوي ديگر به طور مستمر و دائم مشغول پر كردن ذهن شاگردان با اين داستانهايت هستي. نتيجه اين قصه گفتن ها از آدم هاي بد و رفتارهاي زشت اين است كه تو كمكم كاري مي كني كه براي شاگردان مدرسه قباحت و زشتي كارهاي ناپسند كمتر به چشم آيد و آنها باورشان شود كه بايد با سياهي زغال بسازند و آن را به هر قيمتي كه هست بپذيرند و با آن كنار بيايند.
چون اين عادي سازي كارهاي ناپسند در نظر شاگردان مدرسه حد پاياني ندارد و هر روز تو با قصه هاي ناخوشايند بيشتري به آن بال و پر مي دهي، كم كم به صورت يك امر جاافتاده در مي آيد و زشتي ها و پليدي ها ديگر آنقدر ناپسند به نظر نمي رسند. درحالي كه ما در اينجا جمع شده ايم تا زيبايي خوبي ها و پاكي ها را باور كنيم و به ديگران معرفي نمائيم.
داستان كوتاه (21)
زبان تبر
هيزم شكن تنومند اما بدخلقي در نزديكي دهكده شيوانا زندگي مي كرد. هيزم شكن بسيار قوي بود و مي توانست در كمتر از يك هفته يكصد تنه تراشيده درخت قطور را تهيه و تحويل دهد اما چون زبان تلخ و تندي داشت با اهالي شهرهاي دور قرار داد مي بست و براي مردم دهكده خودش كاري نمي كرد.
براي ساختن پلي روي رودخانه نياز به تعداد زيادي تنه درخت و الوار بود و چون فصل باران و سيلاب هم نزديك بود، اهالي دهكده مجبور بودند به سرعت كار كنند و در كمتر از دو هفته پل را بسازند. به همين خاطر لازم بود كسي نزد هيزم شكن برود و از او بخواهد كه كارهاي جاري خودش را متوقف كند و براي پل دهكده تنه درخت آماده كند.
چند نفر از اهالي نزد او رفتند اما جواب منفي گرفتند. براي همين اهالي دهكده نزد شيوانا آمدند و از او خواستند به شكلي با مرد هيزم شكن سر صحبت را باز كند و او را راضي كند تا براي پل دهكده تنه درخت آماده كند.
شيوانا صبح روز بعد اول وقت لباس كارگري پوشيد. تبري تيز را روي شانه گذاشت و به سمت كلبه هيزم شكن رفت. مردم از دور نگاه مي كردند و مي ديدند كه شيوانا هم پاي هيزم شكن تا ظهر تبر زد و درخت اره كرد و سرانجام موقع ناهار با او سر گفتگو را باز كرد و در خصوص نياز اهالي به پل و باران شديدي كه در راه است براي او صحبت كرد.
بعد از صرف ناهار هيزم شكن با شادي و خوشحالي درخواست شيوانا را پذيرفت و گفت از همين بعد ازظهر كار را شروع مي كند. شيوانا هم كنار او ايستاد و تا غروب درخت قطع كرد. شب كه شيوانا به مدرسه برگشت اهالي دهكده را ديد كه با حيرت به او نگاه مي كنند و دليل موافقيت هيزم شكن يك دنده و لجباز را از او مي پرسند.
شيوانا با لبخند اشاره اي به تبر كرد و گفت: اين هيزم شكن قلبي به صافي آسمان دارد. منتهي مشكلي كه دارد اين است كه فقط زبان تبر را مي فهمد. بنابراين اگر مي خواهيد از اين به بعد با هيزم شكن هم كلام شويد چند ساعتي با او تبر بزنيد.
در واقع هر كسي زبان ابزار شغل خودش را بهتر از بقيه مي فهمد و شما هر وقت خواستيد با كسي دوست شويد و رابطه صميمانه برقرار كنيد بايد از طريق زبان ابزار شغل و مهارت او با او هم كلام شويد.
داستان كوتاه (20)
ديوار تسليمت را عقب بكش
شيوانا هراز چندگاهي به مدت چند هفته شاگردانش را به خارج شهر و دامن طبيعت مي برد و از آنها مي خواست كه در شرايط واقعي طبيعي براي خود آب و غذا و پناهگاه بسازند و زندگي طبيعي و با دست خالي را تجربه كنند.
در اين مواقع شاگردان مجبور بودند با دست خالي به شكار حيوانات بپردازند و با وسايل ساده تله و سبد و آتش درست كنند و براي خود جان پناه بسازند. گاهي اوقات گروه شيوانا با حيوانات وحشي مواجه مي شدند و مجبور بودند در شرايط واقعي و با دست خالي از جان خويش محافظت كنند.
خيلي از شاگردان شيوانا بخصوص تازه واردها، نسبت به اين نوع زندگي و آموزش در طبيعت گله مند بودند و آن را غير ضروري و بيرحمانه مي خواندند. اما برعكس بعضي از شاگردان بخصوص آنها كه قديميتر بودند، از اين شكل زندگي لذت مي بردند و گاهي به تنهايي براي چند هفته از مدرسه فاصله مي گرفتند و در دامن طبيعت به تمرين و زندگي مي پرداختند.
روزي يكي از شاگردان تازه وارد كه از زندگي دشوار در طبيعت طاقتش طاق شده بود از شيوانا پرسيد: براي چه بايد اين همه سختي را تحمل كنيم درحالي كه در مدرسه همه چيز براي يك زندگي ساده و راحت فراهم است؟
شيوانا پاسخ داد: براي اينكه ديوار تسليم خود را عقبتر بكشيم و نگذاريم هر كسي كه از راه مي رسد با اندك تهديدي ما را به گوشه ديوار بچسباند و وادار به تسليم سازد! شاگرد تازه وارد با تعجب پرسيد: از كدام ديوار صحبت مي كنيد، اينجا كه ديواري نيست؟!
شيوانا لبخندي زد و گفت: ديري نمي پايد كه در زندگي خود با اشخاصي روبرو مي شوي كه از تو انتظار تسليم دارند. تو مجبور مي شوي عقب نشيني كني. آنها درآمد و امنيت تو را به خطر مي اندازند و تو باز مجبور مي شوي عقب نشيني كني.
آنها نزديكتر مي آيند و شغل و اعتبار تو را تهديد مي كنند. و تو باز مجبور مي شوي عقب بكشي. تا سرانجام جايي كم مي آوري. جايي كه مي بيني اگر يك قدم عقبتر بگذاري ديگر طاقتات طاق خواهد شد. همانجا ديوار تسليم توست.
من شما را به اينجا مي آورم تا بتوانيد در سختترين شرايط وقتي در زندگي با تهديدي مواجه شديد و مجبور به عقب نشيني شديد كم نياوريد و زود تسليم نشويد. شما اكنون مي توانيد با حداقل امكانات در دامن طبيعت در سختترين شرايط زنده بمانيد. اين يعني ديوار تسليم شما به جايي رفته است كه ديگر نمي توان آن را تهديد كرد.
در زندگي بايد سعي كنيد هنر و مهارت بقا در سختترين شرايط را بلد باشيد و تمام ابزارهاي لازم براي اين شكل زندگي كردن را در اختيار داشته باشيد. همين الان ممكن است در دهكده زلزله اي بيايد و يا راهزنان حمله كنند و همه آواره كوه و صحرا شوند. مطمئن باش فقط كساني زنده مي مانند و مقاومت مي كنند و پيروز از ميدان بيرون مي آيند كه طاقت زندگي در سخت ترين شرايط را داشته باشند و ديوار تسليمشان آن دور دورها باشد.
داستان كوتاه (19)
به سايه دل مبند
مرد ثروتمندي مُرد و ثروتي كلان را براي تنها فرزند پسرش به ارث گذاشت. پسرك جوان كه ظرفيت اين همه ثروت را يكجا نداشت، مست و مغرور شروع به ولخرجي و دست و دل بازي نمود. روزي پسر از مقابل شيوانا رد مي شد. شيوانا را ديد كه به همراه يكي از شاگردانش به مرد فقيري در تعمير و مرمت خانه اش كمك كند.
مغرورانه و از سر تكبر نگاهي به شيوانا انداخت و گفت: استاد! مي بينيد كه براي خوشبخت شدن و به همه چيز رسيدن راه هاي ساده تري هم وجود دارد! به شما قول مي دهم كه تا چند سال ديگر تمام اين سرزمين را با شانس و اقبال خوشي كه دارم تصاحب كنم!
شيوانا به خورشيد نگاه كرد و سپس به سايه پسر اشاره اي كرد و گفت: من جاي تو بودم، به سايه دل نمي بستم! پسر پوزخندي زد و از شيوانا دور شد. شاگرد شيوانا پرسيد: حكايت سايه چيست؟
شيوانا گفت: در هنگام طلوع خورشيد، روباهي از لانه اش بيرون آمد و با حالتي پرتكبر به سايه بزرگ و بلندي كه خورشيد صبحگاهي برايش درست كرده بود نگاه كرد و با غرور فرياد زد كه: امروز شتري خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. اما چيزي نصيبش نشد. آنگاه دوباره به سايه اش نگريست و گفت: آه انگار يك موش براي من كافي است.
زندگي هم گاهي همين بلا را بر سر انسان مي آورد. وقتي چند صباحي بخت و اقبال پشت سر هم به انسان روي مي آورد، شخص گمان مي كند كه هميشه سايه اش بزرگ و اقبالش بلند است. اما وقتي چرخ روزگار به شكلي ديگر خود را نشان مي دهد، آن موقع است كه فرد قد و قواره واقعي خودش را مي فهمد. من اگر جاي اين پسرك خام و نپخته بودم اصلا به سايه دل نمي بستم.
داستان كوتاه (18)
وفاداري
از شيوانا عارف بزرگ پرسيدند وفادارترين مردي كه ديدي كه بود؟
او گفت: جواني كه هنوز ازدواج نكرده بود و هنوز نمي دانست همسرش كيست و چه شكل و قيافه اي خواهد داشت، اما با اين وجود هرگاه با دختري جوان برخورد مي كرد شرم و حيا پيشه مي كرد و خود را كنار مي كشيد.
او وفادارترين مردي بود كه در تمام عمرم ديده بودم.
داستان كوتاه (17)
يادگيري
روزي پسري نزد شيوانا آمد و به او گفت كه يكي از افسران امپراتوري مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوي آنها را اذيت مي كند. پسر جوان گفت كه افسر گارد امپراتور مبارزي بسيار جنگاور است و در سراسر سرزمين امپراتوري كسي سريعتر و پرشتابتر از او حركات رزمي را اجرا نمي كند.
به همين خاطر هيچ كس جرات مبارزه با او را ندارد. اين افسر نامش برق آسا است و آنچنان حركات رزمي را به سرعت اجرا مي كند كه حتي قويترين رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او كم مي آورند. من چگونه مي توانم از خودم و حريم خانواده ام در مقابل او دفاع كنم؟!
شيوانا تبسمي كرد و گفت: او را به مبارزه دعوت كن و در نبردي مردانه او را سرجايش بنشان! پسر جوان لبخند تلخي زد و گفت: چه مي گوئيد؟! او برق آسا است و سريعتر از برق ضربات خود را وارد مي سازد. من چگونه مي توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!
شيوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت: او را به مبارزه دعوت كن و در نبردي مردانه سر جايش بنشان! براي تمرين ضربه زني برق آسا هم فردا نزد من آي تا به تو راه سريعتر جنگيدن را بياموزم!
فرداي آن روز پسر جوان لباس تمرين رزم به تن كرد و مقابل شيوانا ايستاد. شيوانا از جا برخاست به آهستگي دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و كمر و پاهايش ژست مردي را گرفت كه قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند.
اما نكته اينجا بود كه شيوانا حركت ضربه زني را با سرعتي فوق العاده كم و تقريبا صفر انجام داد. يك ضربه شيوانا به صورت پسر نزديك يك ساعت طول كشيد. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به اين بازي آهسته شيوانا خيره شد و سپس با بي تفاوتي در گوشه اي نشست.
يك ساعت بعد وقتي نمايش ضربه زني شيوانا به اتمام رسيد. شيوانا از پسر خواست تا با سرعتي بسيار كمتر از او همان ضربه را اجرا كند. پسر با اعتراض فرياد زد كه حريف او سريعترين مبارز سرزمين امپراتور است. آنوقت شيوانا با اين حركات آهسته و لاكپشت وار مي خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!
اما شيوانا با اطمينان به پسر گفت كه اين تنها راه مبارزه است و او چاره اي جز اطاعت را ندارد. پسر به ناچار حركات رزمي را با سرعتي فوق العاده كم اجرا نمود. يك حركت چرخيدن كه در حالت عادي در كسري از ثانيه قابل انجام بود به دستور شيوانا در دو ساعت انجام شد.
روزهاي بعد نيز شيوانا حركات جديد را با همين شكل يعني اجراي حركات چند ثانيه اي در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسيد. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ايستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد.
افسر امپراتور خشمگين بدون هيچ توضيحي دست به شمشير برد و به سوي پسر جوان حمله كرد. اما در مقابل چشمان حيرتزده سربازان و ساكنين دهكده پسر جوان با سرعتي باورنكردني سر و صورت افسر را زير ضربات خود گرفت و در يك چشم به هم زدن برق آسا را بر زمين كوبيد.
همه حيرت كردند و افسر امپراتور ترسان و شرمزده از دهكده گريخت. پسر جوان نزد شيوانا آمد و از او راز سرعت بالاي خود را پرسيد. او به شيوانا گفت: اي استاد بزرگ! من كه تمام حركات را آهسته اجرا كردم چگونه بود كه هنگام رزم واقعي اين قدر سريع عمل كردم؟
شيوانا خنديد و گفت: تك تك اجزاي وجود تو در تمرينات آهسته تمام جزئيات فرم هاي مبارزه را ثبت كردند و با فرصت كافي ريزه كاري هاي تك تك حركات را براي خود تحليل كردند. به اين ترتيب هنگام رزم واقعي بدن تو فارغ از همه چيز دقيقا مي دانست چه حركتي را به چه شكل درستي بايد انجام دهد و به طور خودكار آن حركت را با حداكثر سرعت اجرا كرد.
درواقع سرعت اجراي حركات تو به خاطر تمرين آهسته آن بود. هرچه تمرين آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرايط واقعي بيشتر است. در زندگي هم اگر مي خواهي بهترين باشي بايد عجله و شتاب را كنار بگذاري و تمام حركات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوي.
فقط با صبر و حوصله و سرعت پايين است كه مي توان به سريعترين و پيچيده ترين امور زندگي مسلط شد. راز موفقيت آنها كه سريع ترين هستند همين است. تمرين در سرعت پايين. به همين سادگي!
داستان كوتاه (16)
شيوانا و پيرمرد فرتوت
زن و دختر جواني، پيرمردي خسته و افسرده را كشان كشان نزد شيوانا آوردند و درحالي كه با نفرت به پيرمرد خيره شده بودند از شيوانا خواستند تا سوالي را از جانب آنها از پيرمرد بپرسد؟
شيوانا درحالي كه سعي ميكرد خشم و ناراحتي خود را از رفتار زشت دختر و زن با پيرمرد پنهان كند، از زن قضيه را پرسيد.
زن گفت: اين مرد همسر من و پدر اين دختر است. او بسيار زحمتكش است و براي تامين معاش ما به هر كاري دست ميزند. از بس شب و روز كار ميكند دستاني پينه بسته و سر و صورتي زخمي و پشتي خميده و قيافهاي نه چندان دلپسند پيدا كرده است.
وقتي در
بازار همراه ما راه ميرود ما در هيكل و هيبت او هيچ چيزي براي افتخار كردن پيدا
نميكنيم و سعي ميكنيم با فاصله از او حركت كنيم. اي استاد بزرگ از طرف ما از اين
پيرمرد بپرسيد ما به چه چيز او به عنوان پدر و همسر افتخار كنيم و چرا بايد او را
تحمل كنيم؟
شيوانا نفسي عميق كشيد و دوباره از زن و دختر پرسيد: اين مرد اگر شكل و شمايلش چگونه بود شما به او افتخار ميكرديد؟
دخترك با خنده گفت: من دوست دارم پدرم قوي هيكل و خوش تيپ و خوش لباس باشد و سر و صورتي تميز و جذاب داشته باشد و با بهترين لباس و زيباترين اسب و درشكه مرا در بازار همراهي كند.
زن نيز گفت: من هم دوست داشتم همسرم جوان و
سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنيا بخواهم را در
اختيار من قرار دهد. نه مثل اين پيرمرد فرتوت و از كارافتاده فقط به اندازه بخور و
نمير براي ما درآمد بياورد. به راستي اين مرد كدام از اين شرايط را دارد تا مايه
افتخار ما شود؟ اي استاد از او بپرسيد ما به چه چيز او افتخار كنيم؟
شيوانا آهي كشيد و به سوي پيرمرد رفت
و دستي به شانهاش زد و به او گفت: اي پيرمرد خسته و افسرده! اگر من جاي تو بودم
به اين دختر بيادب و مادر گستاخش ميگفتم كه اگر مردي جوان و قوي هيكل و خوش هيبت
و توانگر بودم، ديگر سراغ شما آدمهاي بيادب و زشت طينت نميآمدم و همنشين اشخاصي
ميشدم كه در شان و مرتبه آن موقعيت من بودند.
پيرمرد نگاه سنگينش را از روي زمين بلند كرد و در چشمان شفاف شيوانا خيره شد و با صدايي آكنده از بغض گفت: اگر اين حرف را بزنم دلشان ميشكند و ناراحت ميشوند مرا از گفتن اين جواب معافدار و بگذار با سكوت خودم زخم زبانها را به جان بخرم و شاهد ناراحتي آنها نباشم. پيرمرد اين را گفت و از شيوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حركت كرد.
شيوانا آهي كشيد و رو به زن و دختر كرد و گفت: آنچه بايد به آن افتخار كنيد همين مهر و محبت اين مرد است كه با وجود همه زخم زبانها و دشنامها لب به سكوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشيند.
داستان كوتاه (15)
شنيدن صداي دل
باران خوبي باريده بود و مردم دهكده شيوانا به شكرانه نعمت باران و حاصلخيزي مزارع عصر يك روز آفتابي در دشت مقابل مدرسه شيوانا جمع شدند و به شادي پرداختند. تعدادي از شاگردان مدرسه شيوانا هم در كنار او به مردم پراكنده در دشت خيره شده بودند.
در گوشهاي دو زوج جوان كنار درختي نشسته بودند و آهسته با يكديگر صحبت ميكردند. آنقدر آهسته كه فقط خودشان دوتايي صداي خود را ميشنيدند.
در گوشهاي ديگر دو زوج پير روبهروي هم نشسته بودند و در
سكوت به هم خيره شده و مشغول نوشيدن چاي بودند.
در دوردست نيز زن و شوهري ميانسال با صداي بلند با يكديگر گفتوگو مي كردند و حتي بعضي اوقات صدايشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدي ناپسند بود كه موجب آزار اطرافيان ميشد.
يكي از شاگردان از شيوانا
پرسيد: آن دو نفر چرا با وجودي كه فاصله بينشان كم است سر هم داد ميزنند؟
شيوانا پاسخ داد: وقتي دلهاي آدمها از يكديگر دور ميشود آنها
براي اينكه حرف خود را به ديگري ثابت كنند مجبورند عصباني شوند و سر هم داد بزنند.
هر چه دلها از هم دورتر باشد و روابط بين انسانها سردتر باشد ميزان داد و فرياد
آنها روي سر هم بيشتر و بلندتر است.
وقتي دلها نزديك هم باشد فقط با يك پچپچ آهسته هم ميتوان هزاران جمله ناگفته را بيان كرد. درست مانند آن زوج جوان كه كنار درخت با هم نجوا ميكنند. اما وقتي دلها با يكديگر يكي ميشود و هر دو نفر سمت نگاهشان يكي ميشود، همين كه به هم نگاه كنند يك دنيا جمله و عبارت محبتآميز رد و بدل ميشود و هيچكس هم خبردار نميشود. درست مثل آن دو زوج پير كه در سكوت از كنار هم بودن لذت ميبرند.
هر وقت ديديد دو نفر سر هم داد ميزنند بدانيد كه دلهايشان از هم دور شده است و بين خودشان فاصله زيادي ميبينند كه مجبور شدهاند به داد و فرياد متوسل شوند.
داستان كوتاه (14)
مواظب سمت نگاهت باش
در مدرسه شيوانا به شاگردان هنرهاي رزمي نيز آموزش داده ميشد. شيوانا هميشه ميگفت كه در طول عمر حتي اگر مهارت رزمي يك بار براي كمك شخص يا خانوادهاش يا انسانهاي نيازمند به كار گرفته شود پس ارزشي همسنگ جان يك يا چند انسان پيدا ميكند و به همين دليل بايد تا حد استادي به آن مسلط شد.
ولي از سوي ديگر، اگر اين مهارت عامل غرور و خودپسندي شود ميتواند فرد را به تباهي بكشاند و به همين دليل از اين مرحله به بعد ديگر لازم نيست شاگرد آن را ادامه دهد. به همين دليل هر كدام از شاگردان علاوه بر مهارتهاي متداول رزم و دفاع در يك هنر رزمي نيز تا حد استادي ماهر و چيرهدست بودند.
يكي از شاگردان شيوانا پسر آشپز مدرسه بود كه در هنر تيراندازي با كمان بسيار ماهر بود و ميتوانست با چشمان بسته از فاصله دور تير را درست وسط هدف بزند. آوازه مهارت تيراندازي او در تمام دهكدههاي اطراف پيچيده بود و همه جوانان آرزو داشتند روزي مثل او تيرانداز ماهري شوند.
روزي پسر آشپز نزد شيوانا آمد و به او گفت كه تعدادي رزميكار بيادب و غريبه از دياري دور وارد دهكده شدهاند و همه چيز را به هم ريختهاند و او چون به مهارت تيراندازي خود مطمئن بوده و به آن ميباليده است عمدا با آنها درگير شده و نهايتا با وساطت مردم قرار شد فردا در مقابل جمع آنها با هم مسابقه تيراندازي داشته باشند. به اين شرط كه هر كدام پيروز شدند حق داشته باشد يك سطل رنگ روي سر نفر شكستخورده بپاشد.
پسر آشپز با غرور و تكبر گفت: من در كل اين سرزمين بينظيرم و حتما در اين مسابقه برنده خواهم شد چون در تيراندازي بهترينم و ميتوانم به راحتي با پاشيدن رنگ، اين بيادبها را مقابل جمع بيآبرو كنم و آنها را وادار سازم كه مقابل من كرنش كنند و بعد از اين ديار بروند.
شيوانا با ناراحتي پاسخ داد: مواظب غرورت باش كه تو را همسطح اين جماعت ياغي نكند! اين افراد بيادب، حتما خبردار شدهاند كه تو در تيراندازي بيرقيب هستي. آنها عمدا مسابقه تيراندازي را پيشنهاد كردند تا سمت نگاه تو را با خودشان يكي نشان دهند و خود را نزد اهالي دهكده همشان و همرديف تو نشان دهند.
اگر در اين مسابقه شركت كني خود را تا حد آنها پايين آوردهاي و اگر بر ايشان پيروز شوي و سطل رنگ را بر سرشان بپاشي، به خاطر اين رفتار زشت، نزد مردم، حتي از آنها هم خوارتر و ذليلتر ميشوي. براي بيرون كردن اين ياغيها از همان ابتدا تو به تنهايي نبايد وارد گود ميشدي. اگر با همين غرور و تكبر بخواهي ادامه دهي ديگر در مدرسه جايي براي تو نيست. پسر آشپز از شرم سرش را پايين انداخت و هيچ نگفت.
روز بعد همه در ميدان دهكده
جمع شدند تا شاهد مسابقه تيراندازي باشند. پسر آشپز وارد ميدان شد. بيمقدمه چند
تير به سمت هدف پرت كرد و همه آنها را درست وسط هدف زد. سپس به سمت مردم برگشت و
تيروكمانش را مقابل آنها شكست و گفت من با وجودي كه تيرهايم به هدف نشستند اما خود
را تيرانداز ماهري نميدانم. چون اين مهارت باعث غرور و خودخواهي من شده است.
سپس بيآنكه به رزميكاران ياغي نگاهي كند ميدان را خالي كرد و به جمع اهالي پيوست. بعد از او شيوانا به همراه شاگردانش به سمت تازهواردان رفت و تيروكمان شكسته را از روي زمين برداشت و آن را به سركرده ياغيها داد و گفت: در اين دهكده هيچ سطل رنگي قرار نيست بر سر كسي پاشيده شود.
اگر ميخواهيد با اين درگيريهاي نمايشي اهالي دهكده را وادار كنيد كه چيزي را ببينند كه شما ميخواهيد، بايد به شما بگويم كه ديدنيهاي شما هرگز براي ما اهالي اين دهكده جذاب و تماشايي نيستند و نخواهند بود. اين تيروكمان شكسته را به يادگاري از ما بگيريد و تا آفتاب غروب نكرده از اين ديار دور شويد.
ميگويند ياغيها كه شاگردان ورزيده مدرسه را مقابل خود ديدند همان روز بدون هيچ جدال و درگيري دهكده را ترك كردند و ديگر برنگشتند. از آن روز به بعد پسر آشپز مدرسه ديگر سراغ تيروكمان خود نرفت. او مشغول يادگيري و استادي در يك مهارت رزمي ديگر شد.
داستان كوتاه (13)
من اگر جاي تو بودم
روزي شيوانا از نزديك مزرعه اي مي گذشت. مرد ميانسالي را ديد كه كنار حوضچه نشسته و غمگين و افسرده به آن خيره شده است. شيوانا كنار مرد نشست و علت افسردگي اش را جويا شد.
مرد گفت: اين زمين را از پدرم به ارث گرفته ام. از جواني آرزو داشتم در اين جا ماهي پرورش دهم. همه چيز آماده است. فقط نيازمند سرمايه اي بودم كه اين حوضچه را لايروبي و تميز كنم و فضاي سربسته مناسبي براي پرورش و نگهداري ماهي ايجاد كنم.
اين آرزو را از همان ايام جواني داشتم و الان بيش از ده سال است كه هنوز چنين سرمايه اي نصيبم نشده است .بچه هايم در فقر و دستتنگي بزرگ مي شوند و آرزوي من براي رسيدن به سرمايه لازم براي آماده سازي اين حوض بزرگ هر روز كمرنگتر و محالتر مي شود. اي كاش خالق هستي همراه اين حوض بزرگ به من سرمايه اي هم مي داد تا بتوانم از آن، ثروت مورد نياز خانواده ام را بيرون بكشم.
شيوانا نگاهي به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگي كوچكي را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: چرا از آنجا شروع نمي كني. هم كوچك و قابل نگهداري است و هم مي تواند دستگرمي خوبي براي شروع كار باشد.
مرد ميانسال نگاهي نااميدانه به شيوانا انداخت و گفت: من مي خواستم با اين حوض بزرگ شروع كنم تا به يكباره به ثروت عظيمي برسم و شما آن حوضچه كوچك سنگي را به من پيشنهاد مي كنيد. آن را كه همان ده سال پيش خودم به تنهايي مي توانستم راه بيندازم.
شيوانا سري تكان داد و گفت: من اگر جاي تو بودم به جاي دست روي دست
گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه كوچك آرزوي بزرگم را تمرين مي كردم تا
كمرنگ نشود و از يادم نرود. مرد ميانسال آهي كشيد و نظر شيوانا را پذيرفت و به سوي
حوضچه كوچك رفت تا خودش را سرگرم كند.
چند ماه بعد به شيوانا خبر دادند كه مردي با يك گاري پر از خرچنگ خوراكي نزديك مدرسه ايستاده و مي گويد همه اينها را به رايگان براي مدرسه هديه آورده است و مي خواهد شيوانا را ببيند.
شيوانا نزد مرد رفت و ديد او همان مرد ميانسالي است كه آرزوي پرورش ماهي را داشت. او را به داخل مدرسه آورد و جوياي حالش شد. مرد ميانسال گفت: شما گفتيد كه اگر جاي من بوديد اول از حوضچه سنگي شروع مي كرديد. من هم تصميم گرفتم چنين كنم.
وقتي به سراغ حوضچه سنگي رفتم متوجه شدم كه آبي كه حوضچه را پر مي كند از چشمه اي زيرزميني و متفاوت مي آيد و املاح آن براي پرورش ماهي اصلاً مناسب نيست اما براي پرورش ميگو عالي است. به همين دليل بلافاصله همان حوضچه كوچك را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زيادي رسيدم. اي كاش همان ده سال پيش همين كار را مي كردم و اين قدر به خود و خانواده ام سختي نمي دادم.
شيوانا تبسمي كرد و گفت: حال مي خواهي چه كني؟ مرد گفت: ثروت حاصل
از اين حوضچه سنگي و پرورش ميگو تمام خانواده مرا كفايت مي كند. مي خواهم از اين
به بعد در راحتي و آسايش به پرورش ميگو در حوضچه سنگي كوچك بپردازم.
شيوانا تبسمي كرد و گفت: من اگر جاي تو بودم با سرمايه اي كه اكنون به دست آورده ام به سراغ حوض بزرگ مي رفتم و در آن پرورش ماهي را هم شروع مي كردم. مردم اين دهكده و دهكده هاي اطراف به ماهي نياز دارند و حوض بزرگ تو مي تواند بسياري را از گرسنگي نجات دهد.