اولين پست

سلام.

اسم من امين هست. كارشناسي ارشد برق در گرايش قدرت رو دارم. بعد از مدتها تصميم گرفتم كه يك وبلاگ را راه اندازي كنم و مطالب مربوط به رشته برق را در اين وبلاگ قرار دهم. با ما همراه باشيد و با نظرات خود ما را در ارائه هر چه بهتر مطالب ياري دهيد . متشكرم.

 


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۷:۴۴
نظرات (0)
،

رمان آناهيتا

بعد او را به داروخانه برد و يك بسته بيبي چك گرفت و هر دو به فروشگاه بازگشتند. به اندازه ي كافي دير كرده بودند و نمي خواستند بيش از آن رئيس را عصباني كنند.سوفي او را به دستشوئي فرستاد وخودش با نگراني بين رگال هاي لباس مضغول قدم زدن شد. دقايقي طولاني گذشت. او چند مشتري را راه انداخت و داشت در مورد طرح لباس توضيحاتي به يك مرد ميان سال مي داد كه ديد آني با رنگ و رويي به شدت پريده و حالي نزار دي يكي از اتاق هاي پرو تكيه زده. به سرعت توضيحاتش را كامل كرد و به سوي او رفت. نياز به پرسش نبود. چهره ي آني به قدر كافي گوياي همه چيز بود. آن شب آني نفهميد چگونه ساعت كاري پايان يافت . با تني بي حس و ذهني كه انگار قفل شده بود به خانه اش برگشت و روي كاناپه افتاد. نگاهي به عكس دو نفره اي كه با كورش كنار ساحل گرفته بود انداخت و چشمانش پر از اشك شد. هنوز نمي دانست بايد ناراحت باشد كه در آن وضعيت نامشخص مسئوليت موجودي ديگر به دوشش مي افتد يا بايد خوشحال باشد كه يادگاري از وجود كورش برايش مانده. تمام شب بيدار ماند و فكر كرد. به بود يا نبودن بچه و به پيش آمدهاي بودن يا نبودن او. و بالاخره همزمان با طلوع خورشيد تصميم خود را گرفت. او يادگار كورش را مي خواست. با تمام وجود او را مي خواست و در حقيقت از همان لحظه كه از وجود بچه مطمئن شده بود، انگار زندگي اش سمت و سويي تازه يافته بود. حالا او انگيزه اي قوي براي ادامه ي زندگي داشت. انگيزه اي كه روح و جسمش را دوباره به دنيا پيوند زده بود.در نيمه تاريك اتاق به سمت آينه رفت و مقابل آن ايستاد. به چشمان خودش زل زد و با چهره اي مصمم به خود گفت: من اين هديه رو با تمام وجودم نگه مي دارم و با تمام قدرتم ازش محافظت مي كنم.چهار ماه ديگر به سرعت گذشت . آني در آن مدت بيشتر مراقب خود بود. تغذيه اس را بهتر كرد، و تحت نظر يك پزشك زنان و زايمان خوب قرار داشت.به كارش در فروشگاه نيز هم چنان ادامه مي داد. او مي دانست براي نگهداري از بچه و زايمان بايد به قدر كافي پس انداز داشته باشد. گر چه تنهايي سخت بود و گاهي شب ها او باز هم به ياد كورش و گذشته مي افتاد اما له خودش قبولانده بود كه بايد قوي باشد و به آن همه تنهايي عادت كند . يك شب وقتي خسته و بي حال از فروشگاه به خانه باز مي گشت، مقابل در خانه اش مرد جواني را ديد كه به انتظار ايستاده. با تعجب به او نگاه كرد و قبل از اين كه حرفي بزند مرد گفت: شما بايد صاحب اين آپارتمان باشيد. من همسايه ي طبقه ي پايين شما هستم. حدود يك ماهي مي شه كه اين جا ساكن شدم . اما تا به حال شما رو نديدم. آني با چهره اي سرد و صامت پرسيد: كاري داشتيد؟ مرد كه از رفتار او كمي جا خورده بود با دستپاچگي گفت: نه . . . يعني راستش فكر مي كنم لوله هاي حمام شما ايراد پيدا كرده چون سقف حمام من چكه مي كنه.- لوله كش خبر كرديد؟- نه. من خودم لوله كش هستم . يعني كارهاي فني و تاسيساتي انجام مي دم. كارهاي تاسيساتي ساختمون خودمون رو هم به عهده گرفتم.آني جلو رفت و با كليد خو در را گشود و داخل شد.- بفرمائيد. . . حمام رو كه بلديد؟مرد به آرامي پشت سر او وارد شد و پس از نگاهي اجمالي به وسايل ساده ي خانه به حمام رفت. دقايقي بعد از آن خارج شد و رو به آني كه در آشپزخانه ي اپن، غذا گرم مي كرد گفت: بله. لوله ها مشكل پيدا كرده و بايذ تعمير بشه. البته هزينه ها به عهده ي صاحب اصلي خونه است.- بله مي دونم. كارتون رو كي شروع مي كنيد؟- فردا ساعت هشت صبح من و همكارم اين جا هستيم.- اما من اون موقع بايد برم سركار. نمي شه شب ها كار كنيد؟مرد با ترديد پرسيد: يعني شما تمام طول روز رو منزل نيستيد؟- از نه صبح تا نه شب.مرد با تعجب ابرو بالا انداخت.- اوه . . . !كه اين طور.آني از آشپزخانه خارج شد و در حالي كه دست هايش را صليب وار روي سينه گره مي زد گفت: حالا بايد چي كار كرد؟مرد جوان تازه متوجه شكم اندك برجسته ي او گشت كه از زير پيراهن گشاد و راحت او نمايان شده بود. به چهره ي جوان همسايه ي زيبايش نگريسن و فكر كرد چقدر براي مادر شدن و پذيرفتن آن مسئوليت سنگين جوان است.- پرسيدم بايد چي كار كنيم؟با پرسش دوباره ي آني كه كمي عصبي بيان شده بود به خود آمد و گفت: كار توي شب باعث اعتراض همسايه ها مي شه.- پس من مجبورم شما رو توي خونه ام تنها بذارم و بهتون اعتماد كنم. گر چه چيز گران قيمتي اين جا ندارم.مرد جوان لبخندي از صراحت لهجه ي او بر زبان آورد ، قدمي جلو گذاشت و در حالي كه دستش را به سمت آني دراز مي گرد گفت: من جِيكوب هستم. مي تونيد جِيك صدام كنيد.آني بي آن كه پاسخي به لبخند او بدهد او دستش را به سردي فشرد و گفت: من هم آني هستم.- من فردا راس ساعت هشت با همكارم مي آيم.- باشه، اشكالي نداره. فردا مي بينمتون .جيك كه مي ديد او مودبانه دارد از خانه بيرونش مي كند با همان لبخند به سمت در خروجي رفت و خداحافظي كرد.كار تعمير لوله هاي حمام دو روزه تمام شد و همكار جيكوب سراميك هاي حمام را نيز بازسازي كرد. در آن دو روز جيكوب مراقب بود خانه ي همسايه اش را تا آن جا كه مي تواند كثيف نكند و پس از پايان كار، خودش همه جا را با جاروبرقي تميز كرد و خاك وسايل خانه را گرفت. تا آن روز سابقه نداشت آن كارها را براي كسي انجام دهد، اما نمي دانست چرا زن جوان تنها و حامله اي كه در همسايگي اش زندگي مي كند، آن قدر توجه اش را جلب كرده. رفتار سرد، زيبايي، غرور و تنهايي او چيزهاي بود كه جيكوب را نا خودآگاه به سوي او سوق مي داد و به ايجاد يك رابطه ي دوستانه ترغيبش مي كرد.آني وقتي به خانه برگشت و آن جا را تميز و مرتب يافت تعجب كرد. همه چيز آن قدر تميز بود، انگار اصلا تعميراتي صورت نگرفته . با خودش فكر كرد حتما جيكوب از مستخدمش خواسته سوئيت او را هم تميز كند. با آن فكر به طبقه ي پايين رفت تا هم تشكر كند و هم دستمزد مستخدم را بپرسد . جيكوب كه منتظر او بود با چهره اي خندان در را به روي او گشود.- سلام آقاي جيكوب. براي تعمير واقعا ممنونم و البته بابت اين كه مستخدمتون رو هم برام فرستاديد تشكر مي كنم. دستمزدِ . . . هنوز حرفش تمام نشده بود كه جيكوب گفت: من هفته اي يك بار بيشتر مستخدم ندارم. خونه ي شما رو هم خودم مرتب كردم.آني با چشمان گرد شده پرسيد: شما مرتب كرديد؟ آخه چرا؟ - براي اين كه ما همسايه هستيم و من مي دونستم كه شما خسته ار كار بر مي گرديد و با اين وضعتون درست نيست بيشتر از اين كار كنيد.آني با اشاره ي او به شكمش، كمي خود را جمع و جور كرد و گفت: نيازي نبود شما اين كار رو انجام بديد. من خودم فردا تميزش مي كردم.- نگران نباشيد من دستمزدم رو از شما مي گيرم!حالا تعجب آني بيشتر شده بود. به زحمت پرسيد: چقدر . . . چقدر مي شه؟- چند روز پيش . . . يعني تعطيلات آخر هفته ي پيش بود كه فكر كنم مهمون داشتيد. اون شب بوي خيلي خوبي از خونه تون مي اومد كه ديوونه ام كرده بود. نمي دونم چه غذايي بود، اما عطر خاصي داشت. مي تونم ازتون خواهش كنم به عنوان دستمزد از اون غذا برام بپزيد.آني معذب مانده بود چه بگويد . آيا درست كردن غذا براي مرد جوان همسايه به صلاحش بود.
 مي تونم ازتون خواهش كنم به عنوان دستمزد از اون غذا برام بپزيد.آني معذب مانده بود چه بگويد . آيا درست كردن غذا براي مرد جوان همسايه به صلاحش بود. او واقعا حوصله و تحمل يك همسايه ي پر رفت و آمد را نداشت. در حقيقت در آن مدت هم به جز سوفي با شخص ديگري ارتباط نداشت. تعطيلات قبل هم، سوفي ميهمانش بود كه او برايش زرشك پلو با مرغ زعفراني درست كرده بود. زرشك پلو يكي از غذاهاي مورد علاقه اش بود و گاهي به ياد ايران آن را مي پخت. جيكوب كه ترديد او را ديد شانه بالا انداخت و چشمان آبي تيره اش را كمي تنگ كرد و گفت: اگر مايل نيستي اشكالي نداره. در واقع بايد من رو ببخشي كه همچين درخواستي ازت كردم.رفتار او دل آناهيتا را نرم كرد، طوري كه ناخودآگاه لبخند بر لب آورد و گفت: اشكالي نداره. تعطيلات آخر همين هفته براتون درست مي كنم.داشت مي رفت كه جيكوب صدايش زد.- ببخشيد آني . . . آني به سمت او برگشت و جيكوب ادامه داد.- اون . . . اون چه غدايي بود؟- زرشك پلو. يك غذاي ايراني.- جيكوب سعي كرد لبخند بزند. ظاهر و لهجه ي آني به هيچ وجه شبيه خارجي ها نبود.- يعني تو ايراني هستي؟- بله. البته پدرم نيمه ايراني، نيمه ايتاليايي هست.وقتي به خانه برگشت باور نمي كرد با همسايه ي تازه اش آن قدر حرف زده، از خودش اطلاعات به او داده و حتي قبول كرده برايش غذا بپزد. در واقع جيكوب مردي بود كه انگار انرژي مثبتي از خود ساطع مي كرد. لبخند و رفتارش جذاب و در عين جال به شدت بي غرض و دوستانه به نظر مي رسيد و در كل آدمي بود كه نگاهش تو را وادار مي كرد به او اعتماد كني!آخر هفته، همان طور كه قول داده بود غذا را پخت و به اصرار سوفي كه از ماجرا مطلع بود، جيكوب را به منزلش دعوت كرد. سوفي به شدت نگران تنهايي و وضعيت خاص آني بود و به نظرش خيلي خوب بود كه او با يكي از همسايه ها مراوده داشته باشد تا اگر مشكلي برايش پيش آمد كمك بخواهد. آني هم كه واقعا از سقط جنين و زايمان مي ترسيد قبول كرد كه آن فكر بدي نيست. بالاخره جيكوب با سبدي پر از شيريني هاي خانگي به خانه ي آني آمد. سوفي هيجان زده از ديدن آن شيريني هاي تازه و خوش تركيب گفت: واي ! چقدر عالي به نظر مي رسند. اين ها رو از كجا آورديد؟جيكوب با لبخند مخصوص خودش گفت: از مادرم خواهش كردم درست كنه.- اوه! چه ماد ر با سليقه و هنرمندي!بعد با سر و صدا در حالي كه بابت رژيم غذائيش به خود لعنت مي فرستاد ، سبد شيريني ها را گرفت و به آشپزخانه برد.پس از رفتن او جيكوب به آني كه مستاصل وسط اتاق ايستاده بود نگاه كرد و لبخندش را پر رنگ تر كرد. آني اما بي آن كه حتي سعي كند پاسخ لبخند او را بدهد با دست تعارف كرد كه او روي يكي از مبل ها بنشيند.در حين صرف چاي و شيريني جيكوب گفت: هنوز اون عطر مخصوص غذا رو حس نمي كنم.آني گفت: براي اين كه زعفران رو بايد در مرحله ي آخر پخت اضافه كنم. و زرشك رو هم همون موقع درست مي كنم.جيكوب ابرويي به نشانه ي تفهيم بالا انداخت. بعد ناگهان نگاهش را به قاب عكس روي شومينه دوخت و بي مقدمه گفت: اون . . . مرد جذابيه . . . مگه نه سوفي؟!سوفي كه حالا تا حدودي از زندگي آني خبر داشت گفت: اون همسر آني يه.جيكوب نگاهي به آني انداخت و سعي كرد لحنش در حد امكان عادي باشد.- تا به حال نديدمش. حتما رفته سفر.آني سري به نشانه ي تاييد حرف او تكان داد و جرعه اي از چايي اش نوشيد.- بايد براي هر دو تون سخت باشه.اين بار هم آني به گفتن بله اي خشك و خالي اكتفا كرد. جيكوب دوباره به عكس نگاه كرد و گفت« بر خلاف تو شوهرت، ظاهري كاملا شرقي داره.چشمان آني بي اختيار در امتدا نگاه جيكوب، به عكس و روي چهره ي كورش ثابت ماند. چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه فشاري خفيف را در قلب خود حس مي كرد، زمزمه كرد « درسته . . . كاملا شرقي . . . »آخر شب، جيكوب پس از تشكر زياد بابت غذا، آن جا را ترك كرد. هنگام خداحافظي هم چنان لبخند بر لب داشت، اما به محض بسته شدن در پشت سرش چهره اش رنگ اندوه به خود گرفت. نمي دانست چرا ته قلبش اميدوار بود آني شوهري نداشته باشد و از دوست پسر بي وفايش حامله شده باشد. نمي دانست چرا فهميدن اين كه آني زن آزادي نيست آن قدر برايش گران آمده!از آن شب به بعد سعي كرد از آني فاصبه بگيرد و فقط يك همسايه ي ساده باشد،اما يك روز كه او را ديد با ساك هاي سنگين خريد از پله ها بالا مي رود دلش طاقت نياورد و تمام ساك ها را تا جلوي در آپارتمانش برد. همان ديدار و دلسوزي باعث شد ديگر نتواند در مقابل آن زن سرد و مرموز مقاومت كند. از آن پس گاهي هنگام خريدهاي خودش، براي آني هم خريد مي كرد. برايش كتاب مي برد و يك بار هم كه آني به شدت سرما خورده بود، براي او سوپ ساده اي درست كرد و ساعتي كنارش ماند تا مطمئن شود حال او بهتر شده. شب از نيمه مي گذشت. آني و سوفي كنار هم روي تخت دراز كشيده بودند و از پشت پنجره ي بزرگ رو به آسمان، ستاره ها را تماشا مي كردند.- اين جا انگار آسمونش پر ستاره تره.آني اين را گفت و آه كشيد.- يادت نره اومديم كوهستان . هم ارتفاعمون بيشتره، هم هوا تميز تره و هم خونه هاي زيادي اطراف مون نيست كه نور چراغ شون، درخشش ستاره ها رو كم كنه.- آره . . . اين جا همه چيز آروم تر و بهتره.- اين سفر واقعا براي هر دو مون لازم بود. گر چه به خاطر وضعيتت خيلي آهسته رانندگي كردم و كم كم داشت حوصله ام سر مي رفت.- تو دوست خيلي خوبي هستي سوفي... مي دوني، من هيچ وقت توي زندگيم يك دوست واقعي نداشتم. يعني اصلا دوستان زيادي دور و برم نبود. هميشه فكر مي كردم تنهايي از پس خودم و كارهام بر مي يام . اگر هم ازكسي كمك گرفتم بيشتر دلم مي خواست باهام همكاري كنه تا اينكه كاري برام انجام بده. . . اما تو واقعا دوست خوبي هستي و وقتي كمكم مي كني و نگرانم مي شي احساس بدي پيدا نمي كنم.- داري با تعريف هات هيجان زده ام مي كني! البته بد هم نشد كه به مهربوني و خوبي من اعتراف كردي!آني داشت لبخند مي زدكه سوفي دستش را زير سرش گذاشت و به سمت آني به پهلو دراز كشيد.- حالا كه مي دوني من نگرانتم و نسبت به تو حسن نيت دارم، بذار يك چيزي بهت بگم. . . ببين آني! درسته كه من دوستت هستم اما نمي تونم هميشه و هر لحظه كنارت بمونم و تمام نيازهات رو برآورده كنم. آدم ها توي زندگي به جز دوست، به همسر هم احتياج دارن . يك همسر خوب و مهربون كه بتونه توي غم ها و شادي ها كنارشون باشه. به خصوص تو موقعيت هاي خاصي مثل موقعيتي كه تو الان داري . . . آني تو بايد تكليف خودت رو با زندگي ات مشخص كني. يا برگرد پيش كورش و يا ازش به صورت رسمي و غيابي جدا شو و يك زندگي تازه شروع كن.آني با بي حوصلگي گفت: قبلا هم به اين موضوع اشاره كردي و جوابت رو گرفتي.سوفي با هيجان روي تخت نشست و گفت: اين كه فعلا هيچ تصميمي نداري، واقعا يك تصميم بزرگه! تو الآن شش ماهه بارداري. چه طور مي خواي تنهايي اين بچه رو به دنيا بياري و بزرگ كني؟- به هر حال من ديگه نمي تونم برگردم. نمي تونم تو چشم هاي اون آدم ها نگاه كنم و نفرت رو توشون ببينم.- باشه برنگرد. اما اين جا يك زندگي تازه شروع كن. . . ببين آني،به نظر من جيكوب خيلي از تو خوشش مي ياد. طوري كه حتي خالا كه مي دونه تو شوهر داري باز هم تنهات نمي ذاره. جيك از اون مردهاي خاصه. از اون مردهاي خانواده كه امروزه كمتر پيدا مي شوند. وقتي تو جلويش راه مي ري نمي دوني با چه حالت خاصي نگاهت مي كنه . وقتي سرما خورده بودي اون قدر نگرانت بود ، انگار تو واقعا همسرشي. حتي نگران بچه هم بود. مي ترسيد داروهايي كه مصرف مي كني براي بچه مضر باشه... آني اين يك فرصت خوبه كه هر كسي نمي تونه اون رو به دست بياره. فكرش رو بكن! هنگام زايمان ديگه تنها نيستي.مردي هست كه مي دوني دوستت داره و كنارت مي مونه. كه آروم و نجيبه و براي بچه ات پدر خوبي مي شه. شما رو حمايت مي كنه و نمي ذاره بچه ات احساس بي پدري بكنه. جيك واقعا مرد خوبيه. ظاهر خوبي هم داره. شايد فوق العاده به نظر نياد اما هيچ ايراد خاصي نداره. . . فقط يك كم سنش زياده كه اتفاقا بد نيست. چون ديگه تجربه اش بيشتره و با اين رفتار سرد تو هم بهتر كنار مي ياد.
سوفي به آني كه سكوت كرده و به شدت در فكر فرو رفته بود نگاه كرد و در حالي كه احساس مي كرد او را وسوسه كرده، لبخندي بر لب آورد و با صدايي ملايم تر ادامه داد: شايد الآن دوستش نداشته باشي اما وقتي به تو و بچه ات محبت كنه. . . وقتي بچه ات اون رو پدر صدا بزنه، تو هم بهش علاقه مند مي شي.حالا آني بغض كرده و دستش را بي اختيار روي شكمش گذاشته بود. چهره ي كورش با وضوح تمام مقابل ديدگانش بود. چهره اي خشك و جدي كه با نگاهي سرزنش آميز ثابت مانده بود. با حس ضربه اي شديد كه به زير دستش وارد آمد، نا خودآگاه دستش را پس كشيد.- چي شده؟ چي شد آني؟آناهيتا انگار با خودش حرف مي زند با چشم هاي پر از اشك گفت: تا به حال اين طوري ضربه نزده بود. اون هم درست زير دستم! بجه ي من . . . بچه ي من خودش پدر داره.- اما پدرش اين جا نيست و حتي از وجودش بي خبره.آني كمي به خود آمد. بغضش را فرو داد و قبل از آن كه سوفي متوجه اشك هايش شود، پشتش را به او كرد و گفت بهتر است زوتر بخوابند. سوفي با اندوه به دوستش نگاه كرد و پس از كمي ترديد، بالاخره او هم به خواب رفت. به خاطر خستگي سفر سوفي خيلي زود خوابش برد، اما آني تا سپيده ي صبح چشم بر هم نگذاشت. گاهي با جنينش حرف مي زد، گاهي براي تنهائيش يا به ياد مادرش اشك مي ريخت و در آخر فهميد كه دلتنگي اش براي كورش از هر حسي در وجودش قوي تر است. او آرزو داشت حتي اگر شده فقط يك بار ديگر كورش را ببيند. چند روز بعد به خواست پزشك، آني براي سونوگرافي رفت تا از سلامت جنين مطمئن شوند. وقتي همراه سوفي به خانه باز مي گشتند ، يك كيك ساده خريدند تا به خاطر سلامتي جنين و تعيين جنسيت او جشن بگيرند. از پله ها بالا مي رفتند كه جِيك در آپارتمانش را گشود تا خارج شود. با ديدن آني لبخندي زد و گفت: خيلي خوشحال به نظر مي رسيد.سوفي با شادماني گفت: معلومه كه خوشحاليم. همين الآن از سونوگرافي بر مي گرديم و فهميديم به زودي صاحب يك دختر ماماني و سالم مي شيم. جيكوب لبخندش را پر رنگ تر كرد و به آني تبريك گفت. آني هم داشت تشكر مي كرد كه سوفي گفت: ما داريم به خاطر اين خبرهاي خوب جشن مي گيريم . تو هم اگر دوست داري به ما ملحق شو .جِيكوب با ترديد به آني نگاه كرد و او كه در معذورات قرار گرفته بود با تاني سوفي را تاييد كرد . جيكوب كه از هر فرصتي براي بودن كنار آني استفاده مي كرد با گفتن اين كه تا يك ساعت ديگر خودش را مي رساند ، از پله ها پايين رفت. به محض دور شدن او، آني به سوفي اعتراض كرد.- بس كن آني. با اين دعوت ساده تو چيزي رو از دست نمي دي. نديدي چقدر به خاطر اين خبر خوشحال شد. انگار خبرسلامتي بچه ي خودش رو بهش دادند. . . به نظر من اين يك مورد عاليه. چند وقت پيش كه با جيك صحبت مي كردم فهميدم كه چند ماهي مي شه كه حتي يك دوست دختر هم نداشته . بعد هم از تو تعريف كرد و آخر سر هم گفت خيال داره ازدواج كنه.- چقدر عالي! ديگه از دستش راحت مي شم.سوفي ناباورانه او را گريست . - احمق نباش آني . منظور اون فقط تو هستي. خودت هم خوب مي دوني.- من كه شوهر دارم. اون بايد خيلي بي تحمل باشه كه . . . - اما واقعيت اينه كه تو شش ماهه شوهر نداري . فكر كردي يك اسم توي شناسنامه ات مي تونه جيك رو قانع كنه. آني با حرص وارد سوئيت كوچكش شد و فرياد زد: تو هيچ معلوم هست طرف من هستي يا اون؟!- معلومه كه طرف تو هستم . من دلم نمي خواد بي خودي يك همچين مردي رو از دست بدي. راستش آرزو مي كردم اي كاش جيكوب به جاي تو عاشق من بود.- اولا كه اون عاشق نيست. بعد هم . . . بعد هم . . . - باشه ،باشه . ديگه راجع بهش حرف نمي زنيم. بهتره صبر كنيم تا زمان همه چيز رو حل كنه.يك ساعت بعد وقتي جِيك آمد، دختر ها آرام گرفته بودند. قهوه آماده ي سرو بود و كيك ساده روي ميز قرار داشت.آني فنجان هاي قهوه را روي ميز گذاشت و خودش هم پشت ميز قرار گرفت. داشتند در مورد اسم بچه حرف مي زندند و نظر مي دادند كه با سوفي تماس گرفته شد و او مجبور گشت با عجله برود. هنگام رفتن، نگاه معني داري به جيك انداخت و با لبخند خداحافظي كرد.پس از رفتن او آني كمي معذب شده و در خود فرو رفت اما جيك نمي خواست فضا را سنگين كند.- بالاخره نگفتي چه تصميمي در مورد اسمش گرفتي.- حالا كه فكر مي كنم مي بينم دلم مي خواد اسم مادرم رو روي دخترم بذارم.- خيلي عالي يه! اسم مادرت چيه؟- صبا.با بر لب آوردن نام مادر، چشمانش پر از اشك شد . سر به زير انداخت . جيكوب متاثر از حالت او پرسيد: دلت براي مادرت تنگ شده؟- بله، خيلي زياد. . . من دختر خوبي براش نبودم. غير از رنج و ناراحتي براش چيزي نداشتم و آخرين هديه ام به اون، مرگ بود!حالا جيك حيرت زده شده بود.- منظورت چيه؟- من . . . بي اون كه بخوام،باعث مرگ مادرم شدم.- اوه، متاسفم . واقعا متاسفم . . .آني سعي كرد خود را كنترل كند، اما قطرات اشك از چشمانش روان شده و دستش روي ميز مي لرزيد.جِيك نيز با افسوس او را نگاه مي كرد و با ديدن دست لرزانش ، به خود جرات داد و به آرامي دست گرم خود را روي دست يخ زده ي آني گذاشت و كمي فشرد. آني كه در حال خود نبود چندان توجهي به آن حركت نكرد. جيك با جرات بيشتر دست او را ميان دو دست خود گرفت و كمي خود را جلو كشيد.- آروم باش آني. خودت الآن گفتي ناخواسته، پس تو باعث مرگ مادرت نيستي. تو مستحق اين همه رنج و تنهايي هم نيستي. به دخترت فكر كن. به صباي كوچولو. به اين كه اون به يك مادر قوي با روحيه ي بالا نياز داره.آناهيتا با تمام قوا سعي كرد خوددار باشد. اشك هايش را پاك كرد و با عذرخواهي كوتاهي به دستشويي رفت. دقايقي بعد وقتي بيرون آمد، بر خود مسلط بود، اما سرگيجه اي عجيب عازضش شده بود كه چهره اش را رنگ پريده و چشمانش را خمار كرده بود. جيكوب با مشاهده ي حالت او با نگراني جلو دويد و پرسيد: حالت خوبه؟آني او را پس زد و به سمت كاناپه رفت.- خوبم. يك كم استراحت كنم بهتر مي شم.جيكوب هم چنان نگران، كنار او حركت كرد و خواست كمك كند كه او روي كاناپه دراز بكشد كه باز هم آني دستش را پس زد.- بهتر نيست روز تختت دراز بكشي؟- نه،اين جا بهتره.- اين حالتت بايد به خاطر فشار عصبي باشه. بهتره آروم بگيري و به چيزي فكر نكني . .. قطره اشكي كه از كنار چشم آني بيرون چكيد، جيكوب را كه ميان ماندن و رفتن مردد بود، وادار به ماندن كرد. به آشپزخانه رفت و كمي آب براي او آورد. آب را به خورد او داد و روي مبلي ديگر نزديك او نشست. چشمان آني هنوز بسته بود كه پرسيد: بهتر شدي؟ مي خواي با دكترت تماس بگيرم؟- نه . . . ممنون. بهترم. تو اگر بخواي مي توني بري.- نه . پيشت مي مونم. تو بگير بخواب و نگران چيزي نباش.چند ساعت بعد وقتي از خواب بيدار شد، جيكوب هنوز آن جا بود، اما روي مبل به خواب رفته بود. آني به ساعت نگاه كرد. شب از نيمه گذشته بود. با كرخي از جا بلند شد و آشپزخانه رفت و كمي آب نوشيد.- به نظر بهتر ميايي.با وحشت به جيكوب كه پشت سرش ايستاده بود نگاه كرد.- ترسوندمت!؟ معذرت مي خوام.آني نفس عميقي كشيد و گفت : ممنونم كه مراقبم بودي.- خواهش مي كنم . . . مي دوني راستش . . . ترسيدم اتفاقي براي تو يا بچه بيفته.آني يا كلافگي از كنار جيكوب گذشت و از آشپزخانه خارج شد.جيكوب هم به دنبال او رفت و او را كه با حالتي عصبي فنجان هاي روي ميز را جمع مي كرد، خيره شد.- تا كِي خيال داري به اين رفتارت ادامه بدي؟آناهيتا متحير به او كه بر خلاف هميشه جدي و كمي عصبي بود نگاه كرد.- منظورت چيه؟- به اين كناركشيدن هات، به اين تنها بودنت. به اين غرور احمقانه ات!آني پوزخندي زد و گفت: بگو ببينم تو كي هستي كه اين حرف ها رو به من مي زني؟- دوستت، همسابه ات و كسي كه دوستت داره.- ممنون كه نگرانم هستي، اما مشكلات من به خودم مربوطه.- تنهايي برات خيلي سخت خواهد بود.- لطفا برو جيك. بروو فقط يك همسايه ي عادي باش.بعد پشتش را به او كرد و با صداي لرزان ادامه داد: از وقتي به خاطر دارم همين طوري بودم. به خاطر همين برام سخت نيست و يك خوشبختي زودگذز چيزي نبود كه من رو بد عادت كنه . . . هنوز حرفش تمام نشده بود كه داغي نفس هاي جيك را پشت گردن خود حس كرد.- بذار حداقل به عنوان يك دوست كنارت بمونم. به من و خودت فرصت بده . . . به صبا كوچولو هم فكر كن، اون به پدر . . .براي لحظه اي نفس در سينه ي آني حبس شد. با سرعت قدمي به جلو گذاشت و به جانب جيكوب كه با التماس نگاهش مي كرد برگشت.
فقط يك هفته طول كشيد تا آني فكر كند، تصميم بگيرد، چمدانش را ببندد، خانه را تحويل دهد و راهي تهران شود. در فرودگاه به چهره ي نگران و مغموم سوفي و چشمان افسرده ي جيكوب نگاه كرد و گفت فكر مي كند در تمام عمرش بهترين تصميم را گرفته. سوفي با اندوه دست او را گرفته و گفت: شايد اگر مي گفتي خيال داري به زندگيت با كورش بين خانواده ات ادامه بدي خيلي خوشحال مي شدم. اما . . . حالا . . . اين طوري . . . جيكوب گفت: با ما در تماس باش و يادت باشه هر وقت كه برگردي تنها نمي موني.آني در حالي كه لبخندي تلخ بر لب داشت از هر دو تشكر و خداحافظي كرد و از آن ها دور شد. راه طولاني بود و فشار عصبي و اضطراب آني زياد. از كاري كه مي خواست انجام دهد، مطمئن بود، اما ترس از عكس العمل كورش و آينده ي مبهمي كه در پيش داشت آرامش را از او مي گرفت. در فرودگاه لندن، وقتي به انتظار پرواز نهايي به ايران بود، ناگهان فكري تازه و آزار دهنده به ذهنش رسيد. اگر كورش ازدواج كرده باشد! احتمال زيادي مي داد كه كورش ديگر او را نخواهد، اما تصور ازدواج او واقعا برايش سخت بود. دستي روي شكم برجسته اش كشيد و با اين فكر كه تمام آن كارها را به خاطر صبايش انجام مي دهد، كمي آرام گرفت. ساعات آخر پرواز از اضطرابش كاسته شده بود، اما هنگام فرود هواپيما در باند فرودگاه مهرآباد، باز هم دلش به شور افتاد و هيجان طوري به او غالب گشت كه دست و پاهايش سرد شده و حس مي كرد توان حركت ندارد.يكي از مهمان داران كه متوجه دگرگوني حال او شده بود، به او كمك كرد تا از هواپيما خارج شود و او را تا اتوبوس همراهي كرد. در سالن فرودگاه بغض كرده و به ياد گذشته ها افتاده بود. بار قبل وقتي براي اولين بار پا به خاك ايران گذاشت، تنها و سرگشته بود. اما آن روز قلبش خالي از عشق ديگران بود و حالا آن قدر عاشق بود كه به خاطر ديگران تمام وجودش را مي خواست قرباني كند.از فرودگاه يك راست به هتلي رفت تا خستگي آن مسافرت طولاني را از تن به در نمايد. بدنش به شدت كوفته بود و احساس ضعف داشت. پس از دوازده ساعت خواب و يك حمام آب گرم كمي حالش جا آمد. ساعت از چهار بعد از ظهر مي گذشت كه با يكي از همكاران سابق موسسه ي زبان تماس گرفت. با او راحت تر از بقيه بود و او را دختر مستقل تري نسبت به ديگران يافته بود . گر چه هميشه ياد گرفته بود كه به تنهايي از پس كارهايش بر آيد، ديگر طاقت آن همه تنهايي را نداشت و از طرفي هم بابت وضعيت خاصش مي دانست كه بدون كمك نمي تواند در تهران جاي مناسب براي زندگي و كارش در موسسه را به دست آورد.مهشيد با تعجب و خوشحالي او را به ياد آورد و بلافاصله قرار ملاقات گذاشت. ساعتي بعد هر دو در لابي هتل بودند.آني مجبور بود كم و بيش از زندگي اش براي او بگويد و مهشيد هم با درك حال او، دستش را به گرمي فشرد و با تاثر زياد، قول داد كمكش كند. روز بعد با اصرار او را به خانه ي خودشان برد و چند روز بعد هم با كمك پدرش سوئيت كوچك و مناسبي را در محله ي خودشان براي او پيدا كرد. سوئيت گر چه در زير زمين بود، اما نوساز و تميز بود و نورگير خوبي داشت. مبلغ رهن يك ساله اش هم به اندازه ي نيم بيشتر پولي بود كه آني همراه خود آورده بود و او مي توانست با باقي پول لوازم ضروري زندگي را براي خود تهيه كند. با كمك شوهر مهشيد يك گاز سه شعله ي روميزي، يك يخچال فريزر دست دوم و يك فرش ماشيني كوچك خريد.مهشيد با اصرار تخت خواب دوران تجردش را به همراه رخت خواب نو و تميز و پرده براي پنجره هاي كوتاه سوئيت به او هديه داد و بعد ديگر به نظر مي رسيد همه چيز تكميل شده.مقداري از پول نيز باقي ماند كه آني آن را براي زايمان و تهيه ي لوازم مورد نياز بچه كنار گذاشت. گر چه به نظر مهشيد تمام آن كارها بي فايده بود و كورش به محض اطلاع از حضور او نه اجازه مي داد آني آن جا زندگي كند و نه مي گذاشت فرزندش از خودش دور باشد. آني هم مي دانست حداقل بابت دنيا آمدن بچه و هزينه هاي آن نبايد نگران باشد،اما احتمال هر رفتاري را مي داد. حتي طرد شدن كاملش توسط كورش. با تحقيقات شوهر مهشيد فهميد كه كورش هنوز در شركت سابق مشغول به كار است. وقتي از كورش حرف مي زد آني بغض كرده و جنينش انگار بي قراري مي كرد. او گفت كورش هر روز با زانتياي سياهش به محل كار خود مي رود. گفت كه هنوز همراه پدرش و ثمره در آن خانه زندگي مي كند و ازدواج هم نكرده. حالا آني جرات بيشتري براي رويارويي با او يافته بود. يك روز ، لباس مناسب پوشيد و شالي خاكستري هم روي سر انداخت. دلش براي ديدار كورش پر مي زد و تا آن روز خود را چنان درگير كارهايش كرده بود تا فرصتي براي ديدار او نداشته باشد. شكم برجسته اش كاملا از زير پالتوي سياه و كوتاهش نمايان بود و بدنش هم كمي ورم آورده بود. با آژانس خود را به شركت رساند و همان جا درون ماشين منتظر شد. دقايقي نگذشت كه زانتيايي سياه از مقابلش گذشت و درست جلوي آن ها پارك كرد. آني هيجان زده شده و ضربان قلبش بالا رفته بود. كورش از ماشين پياده شد و چشمان آني با دقت بيشتري او را زير نظر گرفت. كت پشمي سرمه اي رنگي به تن داشت. موهايش از هميشه كوتاه تر بود و به نظر مي رسيد لاغر تر از قبل شده. دل آني در سينه لرزيد و قطرات اشك در چشمانش به هم پيوست. مي خواست پياده شود و دنبال او بدود. مي خواست در آغوش گرم و پر از آرامشش فرو برود. مي خواست برايش بگويد كه بي او چقدر زندگي اش سخت گذشته. اما همان جا نشست و حتي ياراي حركت نداشت.كورش بي توجه به اطرافش، وارد ساختمان شد و آني به راننده دستور حركت داد.به خانه اش كه رسيد يك راست پاي تلفن رفت و شماره ي موبايل كورش را گرفت. از شدت اضطراب، دستانش مي لرزيد و بدنش يخ زده بود با شنيدن صداي رسمي كورش، بغض كرد.- بله؟ بفرماييد؟زبانش انگار از كار افتاده و ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود. صداي كورش كمي بالا رفت.- بله؟آني به زحمت لب گشود.- سلام . . . صدايش آن قدر آهسته بود كه خودش هم به زحمت آن را شنيد.- صداتون خيلي ضعيفه . . . لطفا بلندتر صحبت كنيد.آني براي لحظه اي گوشي را روي سينه گذاشت، نفس عميقي كشيد و بعد با صدايي كه فقط كمي بلندتر از قبل بود تكرار كرد: سلام!ناگهان آن سوي خط سكوتي سنگين برقرار شد. نفس آني در سينه حبس شد. باورش نمي شد كورش به آن سرعت او را بشناسد. خواست لب باز كند و حرفي بزند كه صداي سرد و آرام كورش كلمات را در دهانش باقي گذاشت.- با چه رويي با من تماس گرفتي؟!مي دانست برخورد خوبي نخواهد ديد، اما باز هم تحمل آن همه سردي را نداشت.- من . . . من بايد . . . - چي مي خواي؟!بغض دختر شديد تر شد و صدايش به وضوح مي لرزيد.- بايد با تو . . . حرف بزنم.- فعلا كار دارم . . . بعدا تماس بگير.بوق آزادي كه مي شنيد مانند ناخني بود كه بر روي اعصابش كشيده مي شد. گوشي را روي دستگاه گذاشت و بغضش را رها كرد. باورش نمي شد كورش آن رفتار را با او كرده باشد.گوشي را روي دستگاه گذاشت و بغضش را رها كرد. باورش نمي شد كورش آن رفتار را با او كرده باشد.نفهميد چقدر به آن حال بود اما وقتي به خود آمد سردرد شديدي عارضش شده و بي حال و بي رمق بود. دوش آب گرمي گرفت و قرص مسكني كه پزشكش براي مواقع ضروري برايش تجويز كرده بود، خورد و سعي كرد كمي بخوابد. غرق خواب بود كه با صداي زنگ ممتد تلفن، به سختي چشم گشود . اول بي تفاوت بود اما صداي زنگ قطع نمي شد. با بي حالي گوشي را برداشت و با صدايي خش دار و خواب آلود پاسخ داد.- بله؟- من . . . من كورش هستم . . . مي خواستم . . . آني با سرعت سر جايش نشست. آن قدر صدايش خواب آلود و خسته بود كه كورش شناخته بودش. به زحمت گفت : كورش! تويي؟صداي مودبانه ي كورش ، تند و بي احساس شد.- كجايي؟- خونه ي خودم.حالا او را به شدت متعجب كرده بود.- يعني تو تمام اين مدت تهران بودي؟- نه. دو هفته اي مي شه كه برگشتم.- مستقل شدي!كلام پر از طعنه ي كورش باز هم بغض را ميهمان حنجره ي آني كرد.- فقط نمي خوام كسي بفهمه باهات تماس گرفتم.- پس چرا زنگ زدي؟ . . . شايد تازه يادت افتاده شوهري هم داري!؟ آني نفسش را با حالتي عصبي از سينه بيرون فرستاد و گفت: بايد باهات حرف بزنم.- من واقعا موندم تو با چه رويي برگشتي و داري ازم مي خواي باهام حرف بزني.- فردا ساعت يازده صبح بيا جلوي در شرقي پارك ملت. من روي يكي از نيمكت هاي اون جا منتظرتم.- آدرس خونه ات رو بده الآن مي يام اون جا.لحنش سرد و بي حوصله بود. انگار مي خواست زودتر حرف هاي او را بشنود و برود پي زندگي اش.- الآن آمادگي اش رو ندارم.صداي فرياد خشمگين كورش او را تكان داد.- پس چرا زنگ زدي لعنتي؟ تو مي دوني با من چي كار كردي؟ هيچ معلوم هست اين مدت كدوم گوري بودي؟ چي كار مي گردي؟ منِ احمق فكر مي كردم ممكنه حتي دست به خودكشي زده باشي . . . مي فهمي من چي كشيدم؟هان عوضي؟ هان؟ . . . حالا آدرس اون خونه اي كه معلوم نيست چطوري از توش سر در آوردي رو به من بده.آني گوشي را گذاشت. حتي از همان پشت تلفن هم تمام وجودش از ترس و غصه مي لرزيد.حالا باور داشت كه به راستي كورش را از دست داده. كورش هرگز او را نمي بخشيد و او مجبور بود تا آخر عمر تقاص بلايي را كه بر سر پدر و مادرش و كورش آورده بود، پس بدهد.صداي هق هقش فضاي اتاق را پر كرده بود و او نمي خواست و نمي توانست خود را كنترل كند. تلفن پشت سر هم زنگ مي زد و آني بي توجه به آن فقط زار مي زد. با شنيدن صداي زنگ در كه تلفن را همراهي مي كرد، كلافه و بي حال از جايش بلند شد. حتما همسايه اش را حسابي نگران كرده بود. با دستمال اشك هايش را پاك كرد و سعي نمود بر خود مسلط باشد. تلفن هم چنان زنگ مي خورد . كورش دست بردار نبود. آني حس مي كرد سرش گيج مي رود و چشمانش كم كم همه جا را تار مي بيند. ناگهان دردي بالاي شكمش پيچيد. از شدت درد خم شد و دوباره بغض كرد. چقدر تنها بود. صداي زنگ در اين بار تبديل به در زدن هاي متوالي شد. خانم همسايه هم مدام او را صدا مي زد. آني به هر بدبختي بود خود را به در رساند، در را گشود و همان جا تقريبا از حال رفت. تلفن هم چنان زنگ مي خورد. در ميان ابرهايي كه جلوي چشمانش مي آمدند چهره ي هراسان همسايه را ديد كه به رويش خم شده و سعي دارد او را به حال بياورد.وقتي چشم باز كرد نور مهتابي هاي بالاي سرش، آزارش داد و مجبور شد دوباره پلك بر هم بفشارد. خواست دستش را تكان دهد كه متوجه سوزش سوزن سرم شد.- دستت رو تكون نده.با شنيدن صداي گرفته ي كورش، چنان شوكه شد كه قلبش در سينه فرو ريخت و بلافاصله چشم گشود. او كمي دور تر از تخت، روي صندلي نشسته بود و با اندوه و افسوس نگاهش مي كرد. نفس آني به سختي بالا مي آمد. همان دم دردي زير شكمش پيچيد. بي اختيار چهره در هم كشيد و لب به دندان گرفت. كورش آه عميقي كشيد. از روي صندلي برخاست و سلانه سلانه از اتاق بيرون رفت. آني مي توانست بفهمد او چه حالي دارد. انگار له شده بود. انگار از شدت شوك آن طور بازگشتن آني، نمي توانست محكم قدم بردارد.ورود پرستاري ، نگذاشت بغضش بتركد.- حال تون چطوره؟ بهتريد؟آني به زحمت گفت: بله . . .- شوهرتون مي گفت انگار دوباره حال تون داره بد مي شه.- نه . . . خوبم . . . فقط يك كم درد دارم.آني دست آزادش را روي شكمش گذاشت و پرسيد: بچه ام چه طوره؟- ضربان قلبش كه خوب بود. نگران نباش. فقط يك گرفتگي عضلات داشتي.- فكر كردم وقتش شده.- نه. انگار دچار شوك عصبي شده بودي. براي زايمانت هنوز وقت داري.- كي منو آورد اين جا؟- يك خانم. . . شوهرت بعدا اومد.شنيدن لفظ شوهر براي او كه فقط چند صباحي وجودش را لمس كرده بود، غريب و دردناك بود. با رفتن پرستار قطرات اشك از چشمانش بين موهايش چكيد. احساس ضعف مي كرد. عكس العمل كورش، بيش از آن چه فكر مي كرد عذابش مي داد. او برنگشته بود كه خودش را وصل كورش كند يا توقعي از او داشته باشد. مي خواست كه او فقط پدر بچه اش باشد. دوست نداشت دخترش مانند خودش از ديدار يكي از والدينش محروم بماند. مي خواست صباي كوچك، پدرش را بشناسد و به وجودش افتخار كند.با ورود خانم همسايه، سعي كرد بر خود مسلط شود. زن متوجه حالش شد و با قيافه اي گرفته كنارش نشست و دست او را ميان دو دست خود گرفت.- چي شده عزيزم؟ چرا اين قدر بي قراري؟ داشتم از خريد بر مي گشتم كه صداي گريه ات رو شنيدم. اون قدر بلند بود كه منو كشوند در خونه ات. صداي زنگ تلفن هم قطع نمي شد. از حال كه رفتي دست و پام رو گم كردم. فكر كردم بايد يكي از قوم و خويش هات پشت خط باشند كه تماس رو قطع نمي كنند. گوشي رو برداشتم . شوهرت بود. بهش گفتم حالت به هم خورده و گفتم با اورژانس تماس مي گيرم و بعد بهش خبر مي دم كدوم بيمارستان مي ريم . . . طفلي خيلي نگران بود . . . خانم همسايه هنوز داشت حرف مي زد كه باز هم در گشوده شد. دل در سينه ي آني فرو ريخت اما اين بار هم خبري از كورش نبود و مردي در روپوش سپيد پزشكي به درون آمد. بغض آني شدت گرفت. باورش نمي شد كورش آن طور بي اعتنايي كند. باورش نمي شد اين قدر براي او بي اهميت شده باشد. پزشك با لبخند او را معاينه كرد و حالش را پرسيد. پاسخ هاي آني كوتاه و لرزان بود و بغض بزرگش به خوبي مشهود. خانم همسايه با ناراحتي نگاهي به دكتر انداخت و با اشاره ي چشم هاي او از اتاق خارج شد. پزشك صندلي را جلوتر كشيد و روي آن نشست. با محبت در چشمان پر از اشك او خيره شدو با صدايي بسيار ملايم گفت: معلومه كه هنوز ناراحتي ات برطرف نشده. اگر دوست داري گريه كني، گريه كن. نبايد به خودت فشار بياري.اشك هاي گرم آني ازميان چشمان بازش چكيدن گرفت. انگار منتظر اجازه ي دكتر بود! دكتر متاثر از گريه ي او، جهره در هم كشيد.- گريه خوبه. . . آرومت مي كنه. اما نه اون گريه اي كه از خانم همسايه ات شنيدم. هر اتفاقي هم افتاده باشه تو بايد فكر سلامتي خودت و جنينت باشي. . . ببينم جنسيت بچه ات رو مي دوني؟گريه ي آني شدت كرفت. رويش را از دكنر برگرداند و زير لب ناليد « من خيلي بدبخنم. . . خيلي !»
گريه ي آني شدت كرفت. رويش را از دكنر برگرداند و زير لب ناليد « من خيلي بدبخنم. . . خيلي !»دكتر با محبت گفت: همه ي آدم ها موقع گرفتاري ، به شدت احساس بدبختي مي كنند، اما همون لحظه آدم هايي هستند كه گرفتاري و بدبختي شون خيلي بيشتره. گرفتاري ها حل مي شه، اما سلامتي به راحتي بر نمي گرده. مي دوني ممكن بود اتفاقي براي بچه بيفته؟ از معايناتم متوجه ضعف شديدت هم شدم. جواب آزمايشات رو كه ببينم حتما كمبود ويتامين هايي رو خواهيم داشت. تو بايد روحيه ات رو بيشتر از اين ها حفظ كني و يادت باشه علاوه بر خودت، مسئول يك موجود زنده ي ديگه هم هستي كه اتفاقا خيلي هم برات عزيزه.آني سعي داشت جلوي اشك هايش را بگيرد، اما نمي دانست چرا حريف آن ها نمي شود. دكتر چند دستمال كاغذي به دست او داد و از اتاق خارج شد. واقعا براي آن زن جوان احساس تاسف مي كرد. با خروج پزشك، كورش كه به ديوار تكيه داده بود به سمت او رفت.- حالش چطوره دكتر؟پزشك به چهره ي رنگ پريده و مغموم كورش نگاه كرد و با افسوس گفت: روحيه اش افتضاحه. كسي از اقوامش فوت كرده؟كورش سر به زير انداخت.- . . . مسئله اش شخصي يه.- اين خانم علائم افسردگي داره. مي دونيد براي يك زن باردار چقدر مي تونه خطرناك باشه. من نمي دونم مشكلش چيه، اما در هر حال شما همسرش هستيد بايد بيشتر مراقبش باشيد. از لحاظ تغذيه هم فكر مي كنم كمتر بهش توجه شده. در حقيقت وضعيت چندان مناسبي نداره. به خاطر بارداريش هم نمي تونم هر دارويي رو براش تجويز كنم . . . نمي دونم تا به حال دچار اسپاسم معده شديد يا نه، اما تحمل دردش واقعا سخته. اگر اين خانم گرفتار يك شوك عصبي ديگه بشه معلوم نيست چه بلايي سرش بياد. بهتره تحت نظر يك پزشك روان شناس خوب و يك پزشك متخصص عمومي مجرب باشه . . . سابقه ي اسپاسم داشته؟كورش ياد آن شبي افتاد كه حال آني بد شده بود و او را به بيمارستان رساندند. به ياد چهره ي رنگ پريده و درد كشيدنش افتاد.- بله. . . سابقه ي اسپاسم داره.- ديگه بدتر! پس معلوم مي شه باز هم بايد انتظار همچين چيزي رو داشت. توي دوران حاملگي اش رخ داده بود؟هنوز باور بارداري آني برايش سخت بود. رنگ صورتش به قرمزي زد. دلش مي خواست بگويد حال خودش هم بهتر از آني نيست.- نمي دونم . . . ! يك بار يكي، دو سال پيش اين طوري شد.دكتر با تعجب و حالتي سرزنش آميز نگاهش كرد.- نمي دونيد؟! عجيبه! ظاهرا مشكل خانم تون شما هستيد! بگذاريد يه نصيحتي به شما بكنم. تا چند ماه جنگ و دعواهاتون رو بگذاريد كنار و فقط به فكر سلامتي مادر و بچه باشيد. خانم شما در آستانه ي افسردگي حاده و اگر بهش توجه نشه، اين افسردگي، بعد از زايمان شدت پيدا مي كنه و ممكنه هرگز هم خوب نشه.كورش از رفتار دكتر عصباني بود. اما به او حق مي داد آن طور حرف بزند. در نظر او،كورش يك شوهر بي مسئوليت و بي رحم بود كه آن قدر به همسرش بي توجهي كرده بود تا او را به آن روز انداخته بود.با رفتن دكتر روي صندلي كريدور نشست و سرش را ميان دو دست گرفت. نمي دانست بايد چه كار كند يا حتي بايد چه حسي داشته باشد. هنوز هم قادر نبود آني را ببخشد، اما از وجود آن بچه . .. و عذاب آني بدجوري تحت فشار بود.دكتر با ديدن جواب آزمايش اخمي كرد و گفت: بد نيست. در حقيقت به اون بدي كه فكر مي كردم نيست. به هر حال بايد حسابي تقويتش كنيد.بعد نگاهش را به چشمان خسته ي كورش دوخت و تاكيد كرد: هم جسمش رو و هم روحش رو .. . تا چند ساعت ديگه هم بهتره اين جا بمونه، چون ظاهرا گرفتگي هاي زير شكمي هم پيدا كرده. بايد تحت نظر باشه.پس از رفتن پزشك، كورش دقايقي پشت در اتاق آني قدم زد. داشت سعي مي كرد وارد اتاق شود و حال او را بپرسد. اما هر چه سعي كرد نتوانست. آني با بي رحمي رهايش كرده بود. او به كورش اعتماد نكرده و حمايت او را نخواسته بود و حالا . . . شايد اگر به خاطر بچه نبود، ديگر هرگز باز نمي گشت. اين ها افكاري بود كه ذهن كورش را يك لحظه رها نمي كرد و او را وا مي داشت بيشتر از همسرش فاصله بگيرد. شايد به خاطر بچه و تنهايي آني و به خاطر صباي عزيزش، چتر حمايتش را بر سر آني مي گرفت، اما قادر نبود دوباره مثل سابق او را كنار خود داشته باشد. نه اين كاري نبود كه از دستش ساخته باشد.ساعتي بعد بالاخره تصميم خود را گرفته بود و مي دانست چه مي خواهد بكند. اولين كارش اين بود كه با منصور تماس بگيرد. او بيش از هر كس ديگري نگران آناهيتا بود و براي يافتنش تلاش كرده بود. او نمي توانست امانتي صبا را به حال خود رها كند. منصور وقتي ما وقع را از زبان پسرش شنيد تا دقايقي قادر نبود افكار خود را نظم دهد. در حقيقت موضوع نوه دار شدنش بيش از هر چيزي او را شوكه كرده بود.پس از قطع تماس، بدون لحظه اي درنگ خود را به بيمارستان رساند. با ديدن ظاهر پريشان كورش دلش به درد آمد. آني در حق او ظلم كرده بود، اما او امانت صبا بود. علاوه بر آن منصور محبتي از دختر به دل گرفته بود كه نمي توانست آن ها را با رفتار آني در قبال كورش قاطي كند.- كجاست؟كورش به اتاق اشاره كرد و زمزمه وار گفت: حالش زياد خوب نيست. بهتره فعلا كمي صبر كنيد. دكترش مي گفت نبايد عصبي بشه.منصور با بغض كورش را در آغوش كشيد. مي فهميد پسرش چه رنجي را تحمل مي كند. صداي بغض دار كورش، دل پدر را لرزاند.- اون با من بد كرد بابا . . . با من بد كرد . . . - بايد سعي كني دركش كني. . . اون ترسيده بود. . . خودت رو بذار جاي اون . . .با اجازه ي پزشك بالاخره آني مرخص شد. يك شب و نصف روز تحت نظر بود و وقتي مطمئن شدند بدنش به حالت طبيعي بازگشته خيال شان راحت شد.با كمك پرستار لباس هايش را پوشيد و آماده شد. كورش با همان چهره ي سرد و اخمو به درون اتاق آمد. آني كمي خود را جمع و جور كرد.كورش به سمت پنجره رفت و پشت به او ايستاد.- قبل از اين كه بريم بايد يه چيزي بگم . . . وقتي رفتي . . . منصور بيشتر از بقيه نگرانت شد .. . خيلي دنبالت گشت . . . اون به صبا قول داده بود مراقب تو باشه . . . ديشب بهش خبر دادم كه برگشتي. . . خوش حال شد.در اين جا نفس عميقي كشيد و ادامه داد: به خاطر بچه هم كلي ذوق كرد. مي خواد ببيندت. . . اين مقدمه چيني رو كردم كه با ديدنش شوكه نشي. نبايد تحت فشارهاي عصبي قرار بگيري.وقتي به سمت آني برگشت، صورت او را غرق اشك يافت. با كلافگي دستي به موهايش كشيد و گفت: اين قدر مثل آدم هاي بدبخت رفتار نكن! يك كم خوددار باش. منصور مثل تو غير منطقي نيست كه براي هر اتفاقي بخواد كسي رو مقصر بدونه. صبا اگر مرده به خاطر تو نبوده. اين تقديرش بوده .. . من مطمئنم اون حاضر بود هر كاري كنه، حتي جونش رو بده تا تو خوشحال و راحت باشي. پس اين قيافه رو به خودت نگير و سعي كن قوي باشي. يادت نره كه حالا تو هم يك مادري.همان لحظه در باز شد و منصور با ناراحتي به درون آمد .- چه خبرته كورش؟! چرا داد و فرياد راه انداختي؟كورش نگاه عصبي اش را بين پدرش و آني گرداند و بعد از اتاق خارج شد. گريه ي آني بند آمده و او سر به زير و مغموم لبه ي تخت نشسته بود. روي نگاه كردن به صورت منصور را نداشت. چقدر به آن مرد بد كرده بود. چقدر بيهوده آن همه سال از او متنفر بود و حالا حس مي كرد نمي تواند آن همه بزرگواري را تحمل كند.منصور با آهي عميق به سمت آني رفت و عروسش را به آغوش كشيد و بوسه اي آرام بر پيشاني اش زد. اشك هاي آ ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۳۲
نظرات (0)
،

رمان آناهيتا

آني كمي از آب قند نوشيد و سعي كرد لبخند بزند.
- نويد ممكنه برام يه ماشين بگيري.
- خودم مي رسونمت. بدار يك كم حالت جا بياد.
- من خوبم . اين حالتم عاديه. هميشه اين ساعت ها دچار سرگيجه مي شم.
نمي خواست بيش از آن جلوي كورش بشكند. دوست نداشت ضعفش آن چنان آشكار باشد. اما هر دو مرد خوب مي فهميدند او چقدر سعي دارد خودش را كنترل كند.
كورش گفت: به نظر من هم بهتره زود تر ببريش تا استراحت كنه.
نويد بي توجه به كورش از آني پرسيد: چقدر مونده؟
آني گيج نگاهش كرد و نويد لبخند زد.
- تا دنيا اومدن ني ني كوچولو رو مي گم.
آني اين بار از ته دل لبخند زد.
- دو، سه روز ديگه .
نويد دست دور شانه ي آني انداخت و با خنده گفت: قربونش بره دايي.
كورش پوزخندي زد و به سمت اتاقش رفت، اما هنوز وارد اتاقش نشده بود كه صداي ناله ي آني او را بر جا ميخ كوب كرد. نويد هراسان از جا برخاسته و با وحشت به مايعي كه زير پاي آني جمع شده بود نگاه مي كرد. آني به شدت هول كرده و ضربان قلبش انگار به صد رسيده بود. كورش جلو دويد و با ديدن خيسي لباس او با نگراني و دستپاچگي گفت: چيزي نيست! كيسه ي آبت پاره شده . . . هول نكن . . . هول نكن . . . نويد برو ماشين رو بيار جلوي در . . . زود باش .
با فرياد او نويد كمي خود را جمع و جور كرد و از دفتر بيرون دويد. آني از دلهره و اضطراب به گريه افتاده بود. كورش به سمتش رفت.
- آروم باش . . . خوب . . . نفس عميق بكش و نترس. . .
آني خواست بلند شود كه كورش تقريبا فرياد زد: نه! نبايد راه بري. نبايد حركت كني. من مي برمت . صبر كن.
قسمتي از موهايش را كه روي پيشاني ريخته بود عقب زد و آني را به آرامي روي دو دست بلند كرد. آني تلاش مي كرد نگريد اما اشك هايش بي آن كه بخواهد روي گونه روان بود. هم زمان گرفتار چند احساس متفاوت شده بود و قادر به كنترل خود نبود. از طرفي ترسيده بود و از طرفي ديگر از اين كه پس از مدت ها در آغوش همسرش است دچار احساس خاصي شده بود و حسرت از دست دادن كورش را بيش از هر زمان ديگر لمس مي كرد.
آني بلافاصله در بيمارستان بستري شد و به اتاق انتظار زايمان رفت. با وجود پاره شدن كيسه ي آب، سر بچه هنوز در جاي مناسب قرار نداشت و درد زايمان هم شروع نشده بود.
به تشخيص پزشك آن ها بالاخره مجبور مي شدند براي عمل سزارين اقدام كنند، پس بهتر بود زودتر دست به كار مي شدند. با آمدن منصور و ثمره و رضايت كورش، آني به اتاق عمل رفت. كمتر از يك ساعت بعد، دختر آناهيتا به دنيا آمد. دختري كوچك و سرخ و سپيد با صورتي گرد و لب هايي كه از شدت سرخي با گلبرگ هاي رز قرمز برابري مي كرد. و چشماني كه خاطره ي صبا را در زهن همه تداعي مي كرد. منصور با ديدن نوزاد، گريست. از گريه ي آرام او بقيه هم به گريه افتادند. منصور حس مي كرد صبايش دوباره جان گرفته و به سويش بازگشته. در آن مدت اگر عشق به فرزندانش نبود شايد در برابر غصه ي مرگ صبا دوام نمي آورد. حالا نوه ي صبا و خودش، جزئي ديگر از وجود خودشان را در بغل داشت و آن نهايت آرزويي بود كه مي توانست داشته باشد. ثمره هم از همان لحظه ي اول عاشق نوزاد شد و وقتي او را در آغوش گرفت با لبخند گفت: حالا من عمه اش هستم يا خاله اش؟!
نويد گفت: مي تونه وقتي بزرگ شد عمه خاله صدات كنه!
كورش كه با وجود اشتياق هنوز آمادگي در آغوش گرفتن فرزندش را نداشت، بي حرف، او را تماشا مي كرد. مهين بچه را از بغل ثمره گرفت و به سمت كورش برگشت.
- نمي خواي دخترت رو بغل كني، بابا جان!
كورش سعي كرد لبخند بزند. هنوز باورش نمي شد پدر شده. حتي از شوك بارداري آني هم خارج نشده بود و تمام آن ها را تقصير آني مي دانست. به آرامي و با ترس نوزاد نحيف را از آغوش مهين گرفت. بچه تكان خورد و لب هايش را جمع كرد. با آن حركت صورتش سرخ تر شد و كورش را خنداند. بعد انگشتان كوچكش را باز و بسته كرد و صورتش جمع تر شد. انگشت ها وقتي به دهان نزديك مي شدند، لب هايش از هم باز مي شد و تكان مي خورد.
كورش با خنده گفت: چرا بغل من كه اومد، اين طوري مي كنه؟!
نويد به شوخي گفت: فكر مي كنه تو مادرشي! شير مي خواد.
كورش گفت: پس چقدر خنگه اين بچه!
نويد با لحني معنا دارگفت: اتفاقا خيلي هم باهوشه، تو بوي مادرش رو مي دي. يادت رفته تا همين دو ساعت پيش آني توي بغلت بود!
كورش كمي سرخ شد. منصور كه جلوي در اتاق عمل رفته و با پزشك آني صحبت مي كرد جلو آمد وگفت: آني به هوش اومده. دارن ميارنش.
مهين خدا را شكر كرد. ثمره گفت: وقتي رسيدم خونه عفيفه خانم گفت آني خيلي مي ترسيده موقع زايمان تنها باشه، خيلي خوب شد كه كورش پيشش بود.
با خروج تخت رواني كه آني به رويش حمل مي شد، همه دور او جمع شدند. هنوز كامل به هوش نيامده و همه را از ميان چشمان نيمه بازش مي ديد. حتي رمقي براي ناله كردن هم نداشت.
ساعتي بعد خانواده ي صنم هم آمده بودند و همگي در اتاق جمع بودند.
منصور بلند بلند مي خنديد و نمي توانست شادي اش را پنهان كند. هر چند وقت يك بار هم بوسه اي از پيشاني آني بر مي داشت يا نوزاد را در آغوش مي گرفت و غرق صورت معصومش مي شد.
آني با نگاهي بي رمق و چهره اي گرفته آدم هايي را كه دور و برش بودند از نظر مي گذراند و سعي مي كرد نگاهش به كورش كه مثل غريبه ها عقب تر از همه ايستاده و با شوهر خاله صنم حرف مي زد نيفتد.
با گريه ي ضعيف نوزاد كه مدام دهانش را به اين سو و آن سو مي چرخاند باز هم صداي خنده ي منصور بلند شد.
- بچه ام شير مي خواد. لطفا خلوت كنيد تا نوه ي خوشگلم شيرش رو بخوره.
آني كمي دستپاچه به او نگاه كرد و منصور رمز نگاه او را فهميد.آن اولين مرتبه اي بود كه آني مي هژخواست بچه را شير دهد.
- الآن پرستار رو خبر مي كنم تا كمكت كنه.
بعد زنگ بالاي سر او را فشرد. كورش نيم نگاهي به آني كه بچه را درآغوش مي گرفت انداخت . چقدر به نظرش مادر جوان و در عين حال تكيده اي مي آمد. اي كاش آني برايش دل و دماغ ذوق و شوق گذاشته بود. اما او دلگير تر از آن حرف ها بود.
پرستار كه آمد فقط مهين و صنم و ثمره در اتاق ماندند. آني كمي خجالت مي كشيد اما پرستار بي توجه به او بچه را زير سينه اش خواباند. دقايقي بعد ثمره با ذوقي كودكانه از اتاق بيرون دويد و گفت: داره مي خوره! خيلي هم شكمو تشريف داره!
بعد انگار تازه فهميد چه مي گويد ، خود را جمع و جور كرد و با صورتي سرخ دوباره به اتاق بازگشت. با رفتن او صداي خنده ي مردها به هوا برخاست. كورش اما فقط پوزخندي تلخ بر لب آورد.
روز بعد آني مرخص شد و عفيفه خانم براي پرستاري از او آمد. البته مهين و صنم و راحله هم هر روز به او سر مي زدند، يك هفته به سرعت سپري شد و كورش بالاخره براي ديدن بچه آمد، نيم ساعتي ماند، در اتاق نشيمن بچه را ديد و بعد رفت. با رفتن او بغض آني در هم شكست. گريه اش چنان بلند و خارج از اختيارش بود كه صباي كوچك هم به گريه افتاد. عفيفه خانم كه دست تنها بود گيج شد، و در حالي كه خودش هم اشك مي ريخت نمي دانست به بچه برسد يا به مادر.
بالاخره با هر بدبختي اي بود هر دو را آرام كرد. آني بي حال روي تختش دراز كشيده و نوزادش را در آغوش گرفته بود. عفيفه به او كه چشمانش هنوز خيس گريه بود نگاه كرد و گفت: چرا خودت رو آزار مي دي مادر؟ هر كس سرنوشتي داره. تو هم بايد با سرنوشت كنار بيايي. كورش خان هم بالاخره سر عقل مي ياد. وقتي اين بچه بزرگ تر بشه خود به خود شما رو به هم نزديك مي كنه. غصه نخور قربونت برم.
صداي خش دار آني دل او را ريش مي كرد.
- دلم گرفته . . . گرفتن دلم ربطي به كورش نداره. اصلا نمي دونم چرا گريه كردم . . . لطفا به كسي نگو. باشه؟
- باشه مادر . . . حرفي نمي زنم.
اما عفيفه نتوانست سر حرفش بماند . به محض خوابيدن آني گوشي را با خود به حياط برد و با منصور تماس گرفت و همه چيز را تعريف كرد. حتي گفت آني با چه اميد و آرزويي سراغ كورش رفته تا عذرخواهي كند. گفت كه از تنهايي و بي محلي هاي او چقدر رنج مي كشد. گفت كه صداي گريه هاي آن مادر و بچه دلش را آتش زده و طاقتش را از او گرفته.
روي سكوي كنار باغچه نشسته بود و پشت سر هم حرف مي زد. آمده بود آن جا كه راحت تر باشد و آني و بچه از خواب بيدار نشوند، همان طور از كورش گله مي كرد كه ناگهان در جاي خود خشك شد. كورش رو به رويش ايستاده و با چشم هاي سرخ نگاهش مي كرد.
چند لحظه مات ماند. بعد با لكنت پرسيد: چيزي جا گذاشتيد؟
كورش با لبخند گفت : دلمو!
منصور پرسيد: چي شده عفيفه خانم؟ با كي حرف مي زني؟
- با . . . كورش خان ! اون برگشته.
- به بابا بگيد اگه اجازه بده از اين به بعد من اجاره ي اين خونه رو بدم.
عفيفه خانم اشك به ديده آورد.
- الهي پير بشي مادر . . . معلومه كه بابات اجازه مي ده.
عفيفه نفهميد چگونه تماس را قطع كرد و از روي سكو بلند شد.
- بفرمائيد بريم بالا كورش خان . . . بفرمائيد . . .
- تازه امروز هديه ي آناهيتا رو باز كردم . . . يك هفته ي تمام روي كتابخانه ام گذاشته بودم، اما بازش نمي كردم . . . نمي دونم امروز چي شد . . . يك مرتبه دلم هواي دخترم رو كرد. هواي . . .
خجالت مي كشيد بگويد از آن روزي كه آني آن طور صبورانه، غرولندها و حرف هاي تندش را تحمل كرده، چيزي روي دلش سنگيني مي كند. رويش نشد بگويد وقتي او را بغل كرد تا به بيمارستان برساند تازه فهميد چقدر دلتنگ عطر تنش است. خجالت كشيد بگويد با ديدن لبخند معصومانه ي آني چطور بند دلش پاره شده.
عفيفه خانم با تعجب به او خيره شده بود.
- . . . امروز هديه اش رو باز كردم . . . برام يك جلد قرآن آورده بود! باور مي كني؟
اشك از چشمان پير عفيفه چكيدن گرفت. كورش هم بغض كرده بود.
- اون دهن منو بست با اين هديه اش . . . اين هديه خيلي براي من معني داره عفيفه خانم . . . امروز اومدم ازش بپرسم كه واقعا منظورش همون هايي بوده كه من فكر كردم . . . اما ترديد داشتم. وقتي از اتاق بيرون نيومد . . . شكم بيشتر شد. از اون موقع تا حالا توي حياط بودم و با خودم كلنجار مي رفتم. تا اين كه شما اومدي و . . . فكر كردي دل من از سنگه عفيفه خانم؟!
عفيفه دستپاچه پاسخ داد: منظور من اين نبود به خدا . . . من . . .
- حق داريد شما. هر كي هم بود اين طوري فكر مي كرد. اما من هم آدمم. دلم خيلي شكسته بود . . . خيلي . . .
- برو بالا پسرم . . . ديگه اين حرف ها گفتنش فايده اي نداره. برو پيش زن و بچه ات. حيفه اين روزهاي قشنگ رو از دست بديد.
كورش مي خواست بگويد مدت هاست دلش براي بودن با همسرش پر پر مي زند، كه يك هفته است خواب به چشمش نمي آيد. كه حسرت در آغوش كشيدن دخترش را دارد.
عفيفه كليد خانه را به كورش داد و او با نفسي عميق به سوي آناهيتا و صياي كوچك شتافت.
هيجان زده بود و ذوق و شوقش مهار نشدني . به جاي آسانسور از پله ها استفاده كرد. انگار روحش آرام و قرار نداشت. پشت در نفسي تازه كرد و كليد را در قفل چرخاند. سكوت مطلق خانه به او مي فهماند هر دو عزيزش خواب هستند. آرام و آهسته وارد اتاق آني شد. اتاقي با تختي دو نفره و يك تخت نوزاد كنارش. كمدي پر از عروسك هاي دخترانه با رنگ هاي شاد و زيبا.
كورش آرام به تخت نزديك شد. پلك هاي آني تكان خورد. عطر كورش را حتي در خواب هم حس مي كرد.آهسته چشم گشود. ندانست خواب است يا بيدار. نوزاد آهسته تكاني خورد. كورش كنار تخت زانو زد و خيلي آرام دست فرزندش را بوسيد .
آني بغض كرد ولي كورش به رويش لبخند زد.
- وقتي قرآن رو واسطه مي كني يعني همه چيز تغيير كرده. يعني اصالت خودت رو پيدا كردي. يعني شدي آناهيتا . . . نه آني! مي خوام از اين به بعد كامل صدات كنم.
آناهيتا اشك مي ريخت. كورش به روي او خم شد و از پيشاني اش بوسه اي برداشت.
- اون روز توي بيمارستان وقتي پدرم پيشوني ات رو مي بوسيد نمي دوني چقدر حسرت خوردم.
آناهيتا ميان گريه لبخند زد و صداي لرزانش را به زحمت از ميان لب ها بيرون فرستاد.
- كورش، من . . . من متاسفم . . . من . . .
كورش انگشت بر لب هاي او نهاد و آهسته زمزمه كرد.
- هيچي نگو . . . من هم متاسفم عزيز دلم . . . نبايد اين روزها تنهات مي ذاشتم. ديروز راحله باهام حرف زد . به خاطر وضيت تو رفتار من باهات خيلي عذاب وجدان داشت .برام تعريف كرد كه تو باهاش تماس گرفتي و چيزاي خوبي بهت نگفته . گفت خيلي عذاب وجدان داشته وقتي تو رفتي ... راستش منم عصباني شدم .... خيلي هم عصباني شدم . فكر نكنم راحله تا چند ماه جرات كنه از يه فرسخيم رد بشه ! نمي توني تصور كني با شنيدن حرفهاش چه حالي شدم . با اينكه خيلي از دست راحله كفري ام اما بازم ممنونشم كه اعتراف كرد تو رو توي اون موقعيت وحشتناك ترسونده . شايد اگه نمي گفت هميشه يه نقطه تاريك ازت تو ذهنم مي موند .
بعد با خنده ادامه داد : حالا يه نقطه ي خاكستري مايل به سفيده !
آناهيتا باز هم لبخند زد. كورش خواست تكاني بخورد كه آناهيتا دست او را محكم گرفت.
- نرو! . . . نرو . . .
كورش خنديد. گرچه خنده اش با بغض همراه بود.
- نمي رم. كجا برم بهتر از اين جا؟! ديگه يك لشگر هم نمي تونه من رو از اين خونه بيرون كنه. تازه مي خوام بابا و ثمره رو بفرستم خونه شون . بعدش دوست داري كدوم اتاق مال صبا كوچولو باشه؟ هان؟
آني كه غرق چشمان كورش بود به جاي پاسخ به سوال او زمزمه كرد: صدام كن كورش . . . اسممو صدا كن . . . كامل!
و كورش با همه ي وجودش گفت: آناهيتاي من!
پايان


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۳۰
نظرات (0)
،

رمان پرتگاه عشق

در حالي كه با انگشتانش روي فرمان ضربه ميزد نگاهش را به چراغ قرمز دوخت.
صداي بوق ماشين ها با صداي پخش ماشين در هم پيچيده و ازارش مي داد.نگاهي به ساعتش انداخت. و پخش را خاموش كرد.
چراغ سبز شد به سرعت روي گاز فشرد.ماشين از جا كنده شد. با سرعت پيش مي رفت.
وارد اتوبان شد.نگاهش به اينه بود.
پژويي به سرعت پيش مي امد و از ميان ماشين ها لايي مي كشيد. ماشين به كنارش رسيد.صداي اهنگ ناهنجاري با صداي بلند به گوش مي رسيد.پوزخندي بر لب اورد.
پژو باز هم به حركت در امد و به گوشه اتوبان رفت. نگاهش را به ماشين دوخت.
مرد ميانسالي وارد اتوبان شد.نگاهش به پژو افتاد كه به سرعت به طرف مرد ميانسال ميرفت.
صداي ناهنجار برخورد پژو با مرد به در ميان صداي پخش بلند پژو نا پديد شد.
پژو بدون مكثي به حركت خود ادامه داد.
نگاهش بر روي شماره پلاك پژو ثابت ماند.سرعتش را كم و ماشين را گوشه خيابان متوقف كرد. پژو به سرعت ناپديد شد.
چند ماشين ديگر هم توقف كردند.به سرعت از ماشين خارج شد و به طرف مرد رفت.
خون همه جا را فرا گرفته بود.به سرعت بالا سر مرد نشست.مرد به سختي دستش را به طرف او دراز كرد. با فرياد به كساني كه اطرفشان ايستاده بودند گفت:يكي زنگ بزنه امبولانس.
نگاهي به پاهاي مرد انداخت.مرد ناله كرد.نگاهي به اوضاع مرد انداخت. به احتمال زياد يكي از پاهايش شكسته بود.
اما ضربه اي كه به سرش خورده بود عميق تر بود.
مرد چيزي گفت: سرش را به صورت مرد نزديك كرد.مرد فشار خفيفي به دستش اورد و گفت: دخترم.دخترم.دخت.... چشمان مرد بسته و صدايش قطع شد.
به سرعت سرش را روي قلبش گذاشت.زمزمه ها به گوش ميرسيد:مرد...بيچاره...مي خواست وسط اتوبان يكدفعه نپره.
قلبش ميزد.ناخوداگاه لبخندي زد.
سر بلند كرد و با فرياد گفت:امبولانس نيومد؟
*********** به سرعت پياده شد و به دنبال پرستاران كه تخت چرخ دار را حركت ميدادند دويد.وارد بيمارستان شدند. از جلوي پذيرش گذشتند.پرستار ها و دكتر ها به انها نزديك شدند. پرستاري به طرفش امد و گفت: با شما تصادف كرده؟
با عصبانيت نگاهش را به او دوخت و گفت:الان وقت اين حرفا نيست.
خودش را به تخت رساند.پرستاري به او نزديك شد و برگه هايي به طرفش گرفت و گفت: امضا كنين.
بي توجه خودكارش را در اورد و برگه ها را امضا كرد. انها را به دست پرستار داد و دوباره كنار تخت رفت.پيرمرد به هوش امده بود،زمزمه كرد:مواظب دخترم باش.مواظبش باش.
اين مرد از او چه مي خواست.مثل هميشه براي ارامش روحي بيمار گفت: چشم پدرجان. چشم.

وباره به ساعت نگاه كرد يك شب بود...طاقتش طاق شد...پدرش هيچوقت اينقد دير به خانه باز نگشته بود...سعي ميكرد به افكار مزاحمي كه از ذهنش عبور ميكرد توجه نكند اما مگر ميشد؟ به عكس خودش و پدرش خيره شد ...چقدر اورا دوست داشت او عاشق پدرش بود...مردي خونسرد و مهربان كه از هيچ چيزي براي دخترش دريغ نميكرد ....اشك در چشمانش جمع شد بغضش را فرو داد در همين حين گوشي اش زنگ خورد ...با سرعتي باور نكردني به سمت موبايلش رفت نفس عميقي كشيد و گوشي را با صدايي كه از هيجان ميلرزيد جواب داد..
-بله؟
-بله سلام خانوم پاك نژاد؟
سرش گيج رفت به خود تلقين كرد چيزي نيست با صداي بغض داري جواب داد
-بله خودم هستم
-خواهش ميكنم نگران نباشيد ولي شما بايد هرچه زودتر خودتونو به بيمارستان ... برسونيد
كلمه بيمارستان صد بار در ذهنش انعكاس پيدا كرد با صداي خفه اي گفت
-بيمارستان؟؟ آخه ...آخه چرا؟؟
-متاسفانه پدرتون تصادف كردن....
بدون خداحافظي گوشي اش را گوشه اي پرت كرد و با عجله شالش را گرفت و به سمت در خروجي رفت
*********************************
ببخشيد خانوم من پاك نژاد هستم ...با بغض ادامه داد ...بابام تصادف كردن ميخوام ببينمش
زن نگاهي به شماره هاي اتاق انداخت و گفت :-پدر شما طبقه دوم تو اتاق هفتاد هستند ..
با عجله به سمت اتاق رفت هرچقدر به اتاق هفتاد نزديك تر ميشد پاهايش كمتر او را ياري ميكردند...انگار وزنه هايي هزار كيلويي به پاهايش وصل باشد ناي راه رفتن نداشت قدم آخر را گذاشت و دست لرزانش را روي دستگيره ي در گذاشت صداي خفه ي پدرش سكوت را شكست انگار داشت با كسي حرف ميزد
-مواظب دخترم باش ...مواظبش باش...
بعد صداي مردانه اي گفت :چشم پدرجان چشم
اشكش بي محابا ميريختند ديگر صبر كردن جايز نبود ...در را باز كرد و با قدم هايي لرزان به سمت پدرش رفت...چشم هاي پدرش بسته بودند انگار به خوابي عميق فرو رفته است..اشك هايش بيشتر ريختند باورش نميشد پدرش اينگونه او را تنها گذاشته است ..خاطراتش جلوي چشمانش رژه رفتند با پدرش بستني ميخورد كه ناگهان بستني از دستش افتاد ..پدرش لبخندي مهربانانه زد و گفت :-اشكال نداره يكي بهترشو برات ميخرم...يا روزي حوصله حمام كردن نداشت و پدرش گفت :اگه حموم نري لولوخرخر ِ ميخوردت....ديگر نتوانست جلوي خودش را بگير خودش را روي پيكر بي جان پدرش انداخت و بغضش شكست داد بيجاني زد و گفت:-باباجوون خواهش ميكنم ...من..من بدون شما..گريه امانش را بريد و به هق هق تبديل شد ...پدرش تكان بي جاني خورد و به سختي چشمانش را باز كرد ...با صداي بي حالي گفت:-ني..كا...نيكا دخ..ت..رم با..دكتر..ب..رو وصي..تم..اينه مواظب..خود.ت باش...وبدون حرف ديگه اي رفت...نيكا دست پدرش را بوسيد و و گريه اش شدت گرفت....ديگر از دار دنيا كسي را نداشت..تنها بود...تنهاي تنها...
با خستگي خود را روي صندلي انداخت.دكتر از اتاق خارج شد.به سرعت بلند شد.دكتر دست روي شانه اش گذاشت و گفت: متاسفم معين رفتنيه.
با ناراحتي سرش را پايين انداخت.
-:به خانوادش خبر دادين؟
-:اره به شماره ي روي گوشيش زنگ زدم.
-:خوبه.من بايد برم.تو هم بهتره بري استراحت كني.خسته شدي.
-:داشتم ميرفتم خونه.
-:بيمارستان بودي؟
-:اره.عمل داشتم.
-:پس برو معلومه خسته اي.
-:باشه.ممنون.
-:خواهش مي كنم.بعد مي بينمت.
دكتر از او دور شد.وارد اتاق شد.بالاي سر مرد ايستاد
مرد چشمانش را گشود و به سختي نفس كشيد.در نگاهش چيزي بود كه درك نمي كرد. مرد باز هم گفت: مواظب دخترم باش ...مواظبش باش...
در نگاهش التماس موج ميزد.حال معني نگاهش را درك مي كرد. ناخود اگاه گفت: چشم پدر جان.چشم.
ناگهان در باز شد.دختر جواني با اوضاع اشفته وارد اتاق شد.نگاهش فقط بر روي مرد بود. به سختي قدم بر مي داشت.چند قدمي مانده به تخت ايستاد و به مرد خيره شد.اشكهايش پي در پي روي صورتش روان بود.
ناگهان خود را روي پيكر بي جان مرد انداخت.با صداي بلند گريه مي كرد.فرياد زد:
باباجوون خواهش ميكنم ...من..من بدون شما..گريه امانش را بريد و به هق هق تبديل شد.
مرد تكاني خورد و چشمانش باز شد:
ني..كا...نيكا دخ..ت..رم با..دكتر..ب..رو وصي..تم..اينه مواظب..خود.ت باش. چشمانش بسته شد.سرش به راست خم شد.صداي بوق دستگاه ها اتاق را در بر گرفت.دختر دست پدرش را مي بوسيد و به شدت گريه مي كرد.
پرستارها وارد شدند. چند قدمي نزديك تر رفت.ملافه را بلند كرد تا روي مرد بكشد اما دختر همچنان روي مرد افتاده بود.يكي از پرستارها به طرف دختر رفت.سعي كرد او را بلند كند.اما دختر به سختي به مرد چسبيده بود.
زير لب چيزي زمزمه كرد.اما كسي جز معين متوجه نشد.پرستار به سختي بلندش كرد.ملافه را روي سر مرد كشيد.دختر بي حال از اغوش پرستار زمين افتاد.پرستار سعي كرد بلندش كند.
نگاهش به دختر افتاد. به طرفش رفت.كنارش زانو زد.دختر بي حال به نقطه اي خيره شده بود.اشك از چشمانش روان بود. گفت:متاسفم.
دختر همچنان به ان نقطه خيره شده بود. دستش را پيش برد و بازوي دختر را نوازش كرد. دختر كم كم به پايين ميرفت. بازويش را محكم گرفت و او را به طرف خود كشيد.دختر بي حال در اغوشش افتاد و از هوش رفت. به طرف پرستار برگشت:از هوش رفت.
-:بلندش كنين.ببريم تو اتاق ديگه.
دست راستش را كه زير سر دختر بود محكم تر كرد و دست ديگرش را زير زانوانش انداخت و او را بلند كرد.با راهنمايي پرستار از اتاق بيرون رفت. طول راه رو را پيمودند.پرستار در اتاقي را باز كرد. وارد اتاق شد.دختر را روي تخت گذاشت. نبضش را گرفت. پرستار گفت: الان دكتر و خبر مي كنم.
-:باشه.
نگاهش به صورت دختر افتاد.صورت سفيدش در ميان شال سفيد و نور چراغ سفيد تر به نظر مي رسيد. دكتر وارد اتاق شد.سلام كرد. دكتر پاسخ گفت و مشغول معاينه شد. با خستگي روي صندلي نشست و پرستار به سوالات دكتر پاسخ گفت.دكتر سرمي تجويز كرد و از اتاق بيرون رفت.
پرستار بعد از وصل سرم گفت: پدرش و به سردخونه انتقال دادن.
سري تكان داد و زير لب تشكر كرد.پرستار از اتاق بيرون رفت.چشمانش را بست و به خواب عميقي فرو رفت.

سرش به شدت درد ميكرد...هيچي يادش نمي آمد...آهسته چشمانش را باز كرد و با تعجب به سرمي كه در دستش وصل بود نگريست...فكر كرد اينجا چكار ميكند اما...لحظه اي بعد يادش آمد....
-خداي من باباااااام
معين از فرياد او از خواب بيدار شد...گيج و منگ به دخترك نگاه كرد...آهي كشيد و به او خيره شد...دخترك در يك چشم به هم زدن سرم را از دستش كشيد و به سمت اتاق پدرش رفت..معين با عجله به سمتش رفت و دنبالش كرد ديد دخترك وارد اتاق شد و صدايي نيامد...با بي حوصلگي دنبالش رفت...در را باز كرد و دختر را ديد كه روي زمين نشسته و زانو هايش را در بغل گرفته است...آهسته به سمتش رفت اما ناگهان دخترك فرياد زد-قاتل كشتيش؟؟ خوب شد؟؟ حالا چيكار كنم؟؟ با كي برم؟ من....بغض راه گلويش را بست....قاتل پدرش روبه رويش ايستاده ولي او نميتوانست كاري كند....از ضعفي كه داشت متنفر بود ...گريه اش را آزاد كرد و راحت و بدون خجالت زار ميزد...معين نميدانست چيكار كند...ايا بايد تنهايش ميگذاشت؟ نه او هرگز چنين كاري نميكرد به سمتش رفت و يك قدم مانده بود تا به او برسد كه دخترك باز هم جيغ زد:-د لعنتي ديگه چيكار داري؟؟ نكنه ميخواي منو هم بكشي؟؟ بابام بس نبود؟؟ معين با آرامش گفت:-ببين من باباتو نكشتم...
-اره تو نكشتي همه قاتل ها اولش اينو ميگن ولي بعدش معلوم ميشه كي قاتله...
-ببين حد خودتو رعايت كن نزار..
-نزار چي؟؟تو روهم بكشم؟
معين كلافه با پايش روي زمين ضربه ميزد...پس او فكر ميكرد او قاتل پدرش هست...نگاه خيره آن مرد را حس كرد...با نفرت داد زد:-چيه؟؟؟
معين با پوزخند جواب داد
-هيچي خوشكل نديدم...
دخترك از شدت عصبانيت در حال لرزيدن بود...ناگهان از جايش بلند شد و دستش را بالا برد و خواست كه سيلي محكمي به صورتش بزند كه معين با يك حركت مچ دستش را گرفت...فاصله شان آنقد كم بود كه نفس هاي يكديگر را حس ميكردند قلب نيكا از شدت عصبانيت و هيجان تند تند ميتپيد...معين نميدانست چكار كند .....پس دستش را پس زد و گفت:-تو چي فكر كردي؟؟فكر كردي كي هستي؟؟ كه....نيكا با عصبانيت وسط حرفش پريد و گفت:-ببين من هركي باشم مثه تو قاتل نيستم ميفهمي؟؟ معين پوزخندي زد و گفت:-ميبينيم.....اشك هاي نيكا پي در پي ميريخت...از اتاق بيرون آمد و به سمت پرستار رفت
-ببخشيد خانوم
-بله
-جسد اقاي پاك نژاد ..كجاست؟
-متاسفم ..ايشونو چند دقيقه پيش بردن سردخونه ي ...
با بغض سري تكان داد و به راه افتاد....حالا بايد كجا ميرفت؟سردخونه؟؟ پوزخندي زد و از بيمارستان بيرون آمد...باران شروع به باريدن كرد ياد آهنگ ياسر محمودي افتاد كه ميگفت:
ببار شايد كه برگرده تو قلبي كه پر از درده
ببين از وقتي اون رفته چقدر دستاي من سرده
بزن بارووون بزن باروون
بزن بارووون بزن باروون

ببار شايد كه برگرده تو قلبي كه پر از درده
ببين او وقتي اون رفته چقدر دستاي من سرده

اشك هايش بي محابا شروع به باريدن كرد ...ماشين ها بوق ميزدند ولي بي توجه به اونا مسيرشو ادامه داد مسيري كه پيمودنش براش سخت تر از هر چيزي بود مسيري كه....
خانوم پاك نژاد..
به سمت ماشين برگشت به چشم هاي خاكستري او نگاه كرد...چي از جونش ميخواست؟
-لطفا ببيايد تو ...داره بارون مياد...
پوزخندي زد وگفت:-من رضايت نميدم بايد بري زندون ...
معين كلافه داد زد
-ببين يا همين الان مياي يا خودم ميام بزور ...
نيكا آهي كشيد و مانند بره اي مطيع در ماشين نشست ...ديگه هيچي براش مهم نبود...هيچي....
معين با آرامشي خاص رانندگي ميكرد و اين بيش از هرچيزي نيكا را عصباني كرد...نيكا با پايش ضربه هايي آرام و يكنواخت بر كف ماشين ميزد و به مردم نگاه ميكرد...
-ببين خانوم پاك نژاد ...من واقعا متاسفم اما ..
-خواهش ميكنم حرف نزن و منو ببر ...با بغض ادامه داد ..ببر سردخونه...
معين به ماشين روبه رو خيره شد ...
-خب زنگ بزدين فاميلاتون بيان...دست تنها نميتوني از پسش بربياي
نيكا با پوزخندي جواب داد:-فاميل؟؟ تو فكر كردي اگه من فاميلي داشتم الان وضعم اين بود؟؟ فكر كردي اون قد احمق بودم با داشتن فاميل تنهايي برم بابامو خاك كنم؟؟
معين به شدت متاثر شد او ميدانست اين دختر وضع روحي رواني ِ مناسبي ندارد اما وقتي نيكا فكر ميكرد او قاتل است چكار ميتوانست بكند؟؟ درضمن هنوز كه قاتل اصلي پيدا نشده بود. در همين افكار به سر ميبرد كه با صداي گوشي نيكا به خود آمد...نيكا با عجله گوشي اش را گرفت و با بغض گفت::
-الو...سلام...نه...ميخوام تنها باشم...چرا؟ باشه....نه...معين با كنجكاوي به حرف هايش گوش ميداد يعني چه كسي ميتواند باشد؟؟ او كه گفت فاميلي ندارد سري تكان داد و به خود گفت -به من چه هركي باشه به من ربطي نداره....حدود ده دقيقه بعد رسيدند....نيكا بدون هيچ حرفي از ماشين پياده شد و به سمت سردخانه رفت...
******
مراسم خاك سپاري هم تمام شد و در اين مدت معين مجبور شد از دور نظاره گر همه چيز باشد تا مشكلي براي نيكا پيش نيايد ... مخصوصا از وقتي فهميده بود نيكا هيچ كسي رُ نداره وجدانش اجازه نداد اورا تنها بگذارد...نيكا به از بهشت زهرا بيرون آمد و به سمت خيابان اصلي رفت تا تاكسي بگيرد دستش را بالا برد و گفت تاكسي...در همين حين باز هم ماشين معين را ديد...حس بدي پيدا كرد...اين مرد قاتل پدرش بود اما...ياد حرف هاي عسل افتاد كه ميگفت:-ببين شايد راست گفته...هنوز كه معلوم نيست اون قاتِله يا نه...فكر ميكني از اون قاتل بود تو اين مدت اين همه بهت كمك ميكرد؟؟؟تازه با اون همه پولي كه داره به دادگاه رشوه ميداد تا پي گير اين موضوع نشن..با صداي معين به خودش آمد :-نميخواين سوار شين؟؟
نيكا به اطراف نگاه كرد تعداد ماشين هايي كه به سمت مسير او ميرفتند كم بود..او اصلا حوصله تاكسي گرفتن را هم نداشت..پس بعد از مكثي كوتاه بدون هيچ حرفي در پشتي را باز كرد و به نرمي نشست...معين اخم كرد...اين دختر چرا اينگونه با او رفتار ميكرد ..مگه معين راننده شخصي اش بود؟؟سري تكان داد و با صداي رسايي گفت:-خب آدرس منزلتون؟؟ نيكا با نارضايتي كامل گفت :خيابان.... معين نميدانست بحث را چگونه پيش بكشد ...ميدانست واكنش اين دختر جوان در مقابل حرفي كه خواهد زد چگونه است...در ذهنش كمي مقدمه چيني كرد دهان باز كرد و گفت :- خانوم پاك نژاد ...راستش اون روز كه اومدين بيمارستان....فكر كنم ...نفسش را بيرون داد و گفت:-فكر كنم خودتون هم ...حرف هاي پدرتون رو شنيدي....نيكا بيخيال به آرامي جواب داد
-آره خب كه چي؟
معين به سختي گفت:-خب شما مجبوري از اين به بعد با من زندگي كني...
نيكا از حرفش چنان شكه شد كه لحظه فكر كرد اين مرد ديوانه است...پس با پوزخند جواب داد
:-اوه بله امر ديگه اي؟
-الان ميري وسايلاتو جمع ميكني و با من مياي...تو اين جماعت پر از گرگ تو نميتوني دوام بياري ..متوجه حرفم كه ميشي؟
نيكا با حرص جواب داد
-خب؟؟ ديگه چي؟؟
معين با آرامش جواب داد :-ببين به خشكي شانس من بابات آخرين نفر منو ديد واسه همين تو رو سپرده دست من ..اگه اينطور نبود مطمئن باش همون موقع كه به رحمت خدا رفت ميرفتم و پشت سرمو نگاه نميكردم...حالا كه هردو مجبوريم همو تحمل كنيم لطفا دست از لجبازي بردار...
دست هاي نيكا شروع به لرزيدن كرد...نميدانست چه بگويد...پس با صداي بلندي جواب داد
-فكر كردي خر گير آوردي ؟؟ فكر كردي كه حالا كه فك و فاميل ندارم ميتوني ...ميتوني ازم ...از ادامه دادن حرفش خجالت كشيد...واقعا نميدانست چه بگويد ...اين مرد با وقاحت تمام از او ميخواست در خانه اش زندگي كند...معين كلافه به دست راست پيچيد و تازه متوجه اطرافش شد ...باورش نميشد كه اين دختر تا اين حد فقير باشد...با اين حساب او مجبور بود نيكا را با خود ببرد...
نيكا به ارامي گفت:-همين جا نگه دار
معين در حالي كه ماشين را نگه ميداشت با صدايي كه از آن تحكم ميباريد گفت:-وسايلاتو جمع كن منتظرم....نيكا با عصبانيت در را باز كرد و بدون خداحافظي آن را محكم بست با خود فكر كرد حتما فكر كرده من ازش ميترسم ايشش زهي خيال باطل..دست در جيبش فرو برد و كليد را گرفت..در حالي كه سعي در باز كردن در با كليد داشت صدايي شنيد
-بـــــــــــــــه نيككككككا خانوووم حال شما؟؟ به سمت صدا برگشت از ديدن خسرو چهار ستون بدنش لرزيد....خسرو پسر همسايه شان بود...نيكا از او متنفر يود چون هميشه به نيكا گير ميداد او دنبال آدم بي سروپايي مثل خودش بود...با صداي خسرو به خودش آمد
-خب خب خب...خانوم كوچولو ديگه كسي رو نداره ازش مراقبت كنه هان؟؟؟
معين از داخل ماشين نظاره گر آن دونفر بود..با خود فكر كرد شايد دوست نيكا باشد ...نيكا سرعتش را براي باز كردن در بيشتر كرد ..دست هايش ميلرزيد...خسرو دو قدم جلو تر آمد ...فاصله شان خيلي كم بود...خسرو بوي عرق و شراب ميداد..نيكا با ترس يك قدم به عقب رفت ناگهان خسرو بازويش را چسبيد و او را به سمت خود كشيد...سرش را جلو آورد و به چشم هاي پر از ترس نيكا خيره شد ...نيكا آنقدر ترسيده بود كه حتي قدرت تكلمش را هم از دست داده بود...حتي نميتوانست دداد بزدند كمك...معين از اين حركت آن پسر بدش آمد...با خود فكر كرد نكند ..نكند مزاحم است؟؟ بدون فكر سريع از ماشين پياده شد و به سمت آن دو نفر رفت..خسرو دستش را روي كمر نيكا گذاشته بود و سعي داشت...معين با عجله به سمتش رفت و با يك حركت يقه خسرو را گرفت و او را به ديوار كوفت...خسرو هم نامردي نكرد و با لگد به پاي معين زد...معين مشتي حواله ي صورتش كرد و پس از آن با لگد به شكمش زد ...خسرو با عجله پا شد و با گفتن:كثافت مشتي به صورت معين زد ...نيكا چشم هايش را بسته بود نميدانست چكار كند..بدنش ميلرزيد...در همين حين صداي معين را شنيد كه داد زد:-زود باش برو وسايلاتو جمع كن ....نيكا در اين وضعيت نميدانست چكار كند پس به سختي در را باز كرد و وارد خانه شد.....معين آخرين مشت را زد و گفت:-زودباش برو گورتو گم كن ....
خسرو ديگر توانايي دعوا را نداشت پس با دادن چند فحش ركيك از آآنجا دور شد...معين به سمت ماشينش رفت و در آن نشست ...دستمالي گرفت و خون گوشه ي لبش را پاك كرد خودش هم نميدانست چرا از نيكا دفاع كرده است شايد بخاطر اينكه پدرش اورا به او سپرده بود...آره قطعا بخاطر همينه...

كليد را در قفل چرخاند و در باز شد.عقب كشيد و رو به نيكا گفت:برو تو.
نيكا بي توجه وارد شد.به دبالش وارد شد و در را بست.چراغها را روشن كرد.به طرف پله ها رفت. قدم هاي او را به دنبال خود احساس مي كرد. به طرف اتاق رو به روي اتاقش رفت و در را باز كرد به طرفش برگشت و گفت: اينجا اتاقته.اگه چيزي كم داشتي بهم بگو.
نيكا وارد شد و نگاهي به اطراف انداخت.زير لب گفت: مثل اينكه عسل راست مي گفت.
دستي ميان موهايش كشيد و پوزخندي روي لب اورد.اين دختر با راجب چي فكر مي كرد؟
از اتاق خارج شد.قبل از بستن در گفت:بيا پايين بايد حرف بزنيم.
در را بست و به طرف اتاقش رفت.لباسهايش را عوض كرد و ابي به دست و صورتش زد و از اتاق بيرون رفت.به طرف اشپزخانه رفت.كتري را روي گاز گذاشت. به طرف تلفن رفت.بعد از شنيدن بوق صداي مهرداد در خانه پخش شد:سلام پسر،كجايي تو؟امروز اومدم مطب نبودي.منشيت گفت نمياي.گوشيت چراا خاموشه.بهم زنگ بزن.فعلا.
دكمه تلفن را فشرد.نيكا رو به رويش قرار گرفت. به طرف سرويس مبل گوشه سالن رفت و به نيكا هم اشره كرد بنشيند.بي سيم را در دست جا به جا كرد و پرسيد:چي مي خوري؟
-:چيزي نمي خورم.
-:ببين من اينجا بچه بازي نمي كنم.امروز چيزي نخوردي.در ضمن من پدرت نيستم نازت و بكشم. حال و حوصله دردسرم ندارم.حالا چي ميخوري؟
با حرص نفسش را بيرون داد و گفت: فرقي نمي كنه.
گوشي را در دست جا به جا كرد و شماره رستوران را گرفت و سفارش پيتزا داد. بعد از قطع تلفن نگاهش را به صورت نيكا دوخت. چشمان ابي اش در زير نور چراغ به سبز مي زد.ابروهاي كماني و لب هاي غنچه اي.ساده اما در عين حال زيبا.نه زيبايي خاص.به اندازه يه دختر زيبا بود همين. موهاي خرمايي اش از زير شال سياهش بيرون زده بود.
نيكا نگاهش را به طرف او برگرداند.به سرعت نگاهش را دزديد و با تك سرفه اي گفت:چند سالته؟
-:اهميت داره؟
-:اره
-:19
معين سرش را به علامت فهميدن تكان داد و پرسيد: درس مي خوني؟
-:كنكور دادم.منتظر جوابم.
-:خوبه.پس الان بيكاري؟
-:نه.
معين با تعجب ابروهايش را بالا كشيد و گفت:پس چي؟
-:كار مي كنم.
-:چه كاري؟
-:به شما مربوط نيست.
-:بهت نمياد اينطور بي ادب باشي.
نيكا نگاه پر از خشمش را به او دوخت.
شانه هايش را بالا انداخت و گفت: تو دست من امانتي پس بايد بدونم چيكار مي كني.
-:مي تونيد اين امانت و قبول نكنين.
-:اگه مي تونستم قبول نمي كردم.
-:إ؟چه جالب چرا قبول كردين؟
-:اينم به شما مربوط نيست.حالا بگو كارت چيه؟
نيكا در حالي كه لبش را به دندان گرفته بود گفت: منشي
-:كجا؟
-:شركتتت.
-:اون و كه فهميدم.شركت چي؟اسمش چيه؟
-:شركت مهندسي.اطلس
-:خوبه.ادرسش و بنويس بزار روي اپن.شماره تلفنم يادت نره.
نيكا سكوت كرد.
معين ادامه داد:ساعت كاريت؟
-:تمام هفته بجز جمعه ها.
-:صبحها؟
-:نخير.از صبح تا بعد از ظهر.
-:باشه.ساعت چند؟
-:8صبح تا 5عصر
معين بعد از سكوت چند دقيقه اي گفت: از تنها بودن تو خونه كه نمي ترسي؟
نيكا با اضطراب سر بلند كرد و به او خيره شد:تنهايي؟
-:من شبا شيفتم.مي رم بيمارستان.نمي ترسي كه خونه تنها باشي؟
نيكا نگاه پر از ترسش را به او دوخت.
معين معني نگاهش را درك كرد و گفت: سعي مي كنم برنامه شبا رو حذف كنم تنها نميوني.
در همين زمان زنگ در به صدا در اومد.معين به طرف اف اف رفت.
ماشين را در پاركينگ گذاشت و به طرف ساختمان رفت.تمام ديروز در بيمارستان بود. چشمهايش از خواب به روي هم مي افتادند.دستش را روي دستگيره گذاشت و چرخاند اما در باز نشد. با خود فكر كرد: چرا در قفله؟
به ياد اورد ديشب به خانه نيامده. فراموش كرده بود به نيكا خبر دهد. چنر ضربه به در زد. صداي ارامي از داخل به گوش رسيد.باز هم چند ضربه به در زد و گفت:باز كن نيكا منم.
دقايقي بعد در باز شد و صورت وحشت زده نيكا رو به رويش قرار گرفت. وارد شد.نيكا پشت سرش امد.گفت:متاسفم فراموش كردم ديشب زنگ بزنم.
انگار نيكا منتظر اين تلنگر بود چون مانند اتشفشان فوران كرد و با فرياد گفت: فراموش كردي؟ يا اصلا يادت نبود من تو خونتم؟ مي دوني تمام ديشب چي كشيدم؟ از ترس مردم و زنده شدم! من كه روز اول گفتم مي ترسم.چرا اين طوري مي كني؟ مگه به زور اومدم تو خونت؟ خودت اورديم! امروز از ترس از خونه هم بيرون نرفتم.هر بار يه صدايي شنيدم از جا پريدم.
اينبار اشك هايش روان شد.معلوم بود خيلي ترسيده.در تمام اين يك هفته به خوبي فهميده بود چقدر از تنهايي مي ترسد. در موردش تحقيق كرده بود. جز پدرش كسي را نداشت. اما تقصير نيكا هم بود در اين يك هفته بجز شام از اتاقش بيرون نمي امد.گاهي فراموش مي كرد ديگر در خانه تنها نيست. كيفش را روي مبل انداخت و به طرف نيكا كه روي پله ي پذيرايي ايستاده بود رفت رو به رويش ايستاد و نگاهش را به چشمان ابي دوخت و گفت: متاسفم.ديشب تو اتاق عمل بودم يه مريض فوري داشتم.فراموش كردم زنگ بزنم. سرم خيلي شلوغ بود.اشكهاي نيكا همچنان صورتش را خيس مي كردند. دستش را به طرف صورت نيكا برد و به ارامي اشكهايش را پا كرد و گفت: قول ميدم تكرار نشه.
هق هق نيكا سكوت ميانشان را مي شكست. دستش را دور شانه هايش انداخت و او را به طرف خود كشيد.سرش را روي سينه گذاشت و گفت: گريه نكن.خواهش مي كنم.
چند لحظه بيشتر نگذشته بود كه نيكا ازش فاصله گرفت و گفت: به چه حقي به من دست مي زني؟
و به سرعت از پله ها بالا رفت.
دستي ميان موهايش كشيد و سلانه سلانه به طرف اتاقش رفت. خود را روي تخت رها كرد و به دقيقه نرسيده در خواب عميقي فرو رفت.

******
نگاهش را از صفحه تلويزيون گرفت و به طرف اف اف رفت. صداي پيك در گوشي پيچيد: اقا سفارشاتون.
-:الان ميام.
از ساختمان خارج شد.به ارامي فاصله ميان ساختمان تا درب خروجي را پيمود و در را باز كرد. پيك سفارشات را به طرفش گرفت. بسته را گرفت و بعد از پرداخت هزينه به ساختمان برگشت.
غذاها را روي ميز اشپزخانه گذاشت. بوي پيتزا تمام خانه را پر كرد.از پله ها بالا رفت و چند ضربه به در اتاق نيكا زد. صدايي به گوش نمي رسيد.باز هم چند ضربه به در زد. باز هم صدايي به گوش نمي رسيد.در را باز كرد و وارد اتاق شد.نيكا روي تخت افتاده بود.به طرفش رفت رنگ پريده به نظر مي امد.دستش را به طرف او برد.بدنش لرز داشت.به سرعت بلندش كرد.نيكا به سختي روي تخت نشست ضعف داشت. نبضش را گرفت.كند بود.
-:نيكا امروز چي خوردي؟
به سختي پاسخ داد:هيچي.
با چشمان گرد شده گفت: مي خواي خود كشي كني؟هيچي نخوردي؟ ضعف كردي.
دوباره او را روي تخت خواباند. به طرف اشپزخانه رفت و دقايقي بعد به همراه يك سيني به اتاق نيكا رفت.سيني را روي ميز كنار تخت گذاشت.كنارش نشست و او را بلند كرد.موهاي بلندش روي صورتش پخش شده بود.اولين بار بود او را بدون شال يا روسري مي ديد. موهاي خرمايي اش را از صورتش كنار زد. ليوان اب پرتقال را برداشت و به دهان نيكا نزديك كرد.نيكا به سختي مي خورد.خرمايي هم برداشت و در دهان او گذاشت.كم كم نيكا نيروي خود را به دست اورد. بلند شد و گفت: يكم استراحت كن. اينا رو بزارم پايين بر مي گردم.
نيكا روي تخت دراز كشيد. سيني را برداشت و از اتاق بيرون امد. بايد به نيكا مي گفت: مرگ پدرش تقصير او نبوده.در اين مدت هر وقت خواسته حرفي بزند نيكا از شنيدن سر باز زده بود. به طبقه پايين رفت.
يك ساعت بعد به همراه پيتزا به اتاق نيكا رفت او را بيدار كرد.نيكا به ارامي چشمانش را باز كرد. پيتزا را روي ميز گذاشت و گفت:پاشو شام بخور.
نيكا بدون حرفي بلند شد. روي صندلي با فاصله تر از او نشست. نيكا مشغول خوردن بود. پرسيد: ديروز شام نخوردي؟
نيكا خيلي كوتاه جواب داد:نه.
-:از اين به بعد هر اتفاقي افتاد از خوردن سر باز نزن.
-:امر ديگه؟
معين با حرص گفت: به من ربطي نداره خودت مريض ميشي.
نيكا سكوت كرد.گفت:امروز شركت نرفتي مشكلي برات پيش نياد!
-:نه.
-:خوبه.وقتي خونه نميام اگه ترسيدي بهم زنگ بزن.
نيكا پوزخندي زد و گفت:زنگ بزنم بگم اقاي شريف من مي ترسم؟
دندانهايش را روي هم فشرد.چرا او را به اسم فاميل مي خواند.از اين كار متنفر بود. بلند شد و در حالي كه از اتاق بيرون مي رفت گفت: پس هر بلايي سرت بياد تقصير خودته.


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۳۰
نظرات (1)
،

رمان پرتگاه عشق

افكارش آزارش ميداد...از پله ها پايين رفت و به سمت آشپزخانه رفت ...ليوان آبي را در دست گرفت با سختي از لرزيدن دست هايش جلو گيري كرد...باز هم همان احساس..انگار كسي دنبالش هست...انگار كسي همين لحظه به او نگاه ميكند انگار ميخواهد او را بكشد...آب دهنش را قورت داد ..ليوان را به آرامي به لبش نزديك كرد و در همين حين صدايي آسانسور را شنيد...با عجله ليوان را روي ميز گذاشت و بسمت در رفت..بدون اينكه بپرسد چه كسي پشت در است در را باز كرد...با ديدن عسل نفسش را فوت داد و با خوشحالي سري تكان داد و او را به داخل دعوت كرد....عسل با تعجب و صدايي نسبتا بلند گفت:-هووووو سلاااام كجايي طفل ديوانه ي من؟؟ ميدوني چند وقته دنبالت ميگردم؟؟
نيكا با لبخندي گشاد گفت:-اُ به من نگو طفل!!
عسل به چشم هاي آبي دوستش خيره شد..چقدر دلش براي او تنگ شده بود.. نگاهش را از چشم هاي او برداشت و به اطراف نگاه كرد با لحني مرموز گفت:-خب خب خب...ميبينم پسر شاه رو تور كردي!! آورين آورين...يكم از اين هنرات به ما هم ياد بده!!
نيكا آهي كشيد و به سمت آشپزخانه رفت در حالي كه ليوان برميداشت گفت:-مادر ديوانه ي من تو كه از هيچي خبر نداري...عسل در هال در حالي كه مانتو اش را در مياورد بلند گفت:-خبببب كلك چه خبري هست كه من نميدونم؟؟
نيكا با بي حالي سيني را در دستش گرفت و به سمت حال رفت
-هيچي..ميدوني كه بعد اينكه بابام ...فوت كرد...تنها موندم...واسه همين شريف ..مجبورم كرد...باهاش بيام آخه ..بابا منو به شريف سپرد..
عسل بي توجه به حرف هايش گفت:-شريفففففففففففف؟؟ آخه اينم شد اسم؟؟
نيكا خنده اي بي جان كرد و گفت:-آره بابا خودمم تو كف همين موندم...
-ببينم كلك اتاق خوابتون كجاست؟
نيكا با عصبانيت يك از كوسن ها را برداشت و به سمتش پرت كرد
-برو بابااااااااا منحرف!
-ا؟؟ لابد تو كه منحرفي نيستي جلوش چادر چاقچور ميپوشي ها؟؟ برو برو خودتو سياه كن...من دست صد تا مثه تورو از پشت بستم...
نيكا واقعا نميداست چه بگويد..وقتي آن ها محرم نيستند واقعا چرا اينقدر راحت بود؟؟ مثلا آن روز كه شريف وارد اتاقش شد خودش هم نميداند چرا به خود زحمت اين را نداد كه شال سرش كند....با اينكه از آن به بعد هم شال سرش كرد اما...
عسل دستش را جلوي صورت نيكا تكان داد و گفت:هي خوابت برد؟؟ جوابمو بده ميپوشي يا نه؟
-ديووونه چادر كه نه شال ميندازم سرم ...
-اااا خوبه خوبه...امروز چادر نپوش بگو شال ميپوشم...فردا شال نپوش بگو روسري ميپوشم ..پس فردا هم روسري نپوش بگو شوهرمه!!
نيكا لحظه اي خودش و شريف را كنار هم تصور كرد و خنده اش گرفت...روبه عسل كرد و گفت:
-اه اينقد فك نزن سرم رفت...چاييتو بخور سرد ميشه..
عسل لحظاتي را حرف نزد و به فكر فرو رفت...نيكا قبلا گفته بود اين مرد قاتل پدرش است ولي چيز بيشتري نگفته بود...نگاهش را به نيكا دوخت و گفت:-ببينم بالاخره قاتل كي شد؟؟
-هفته بعد دادگاهه....
-باشه خوبه....حالا فعلا چيكار ميكني؟؟ بيكاري؟؟
-نه بابا منشي كار ميكنم....ميخوام تا جايي كه ميتونم از پول اين مرتيكه استفاده نكنم
-بروبابااااااااااااا روانيييييي ... از من گفتنه كه تا جايي كه ميتوني استفاده كن...آخه اين به قول تو مرتيكه با اين سرو وضعي كه خونش داره فِك كنم هرچقد از پولش برداري يكم هم كم نشه!!
-ديووونه شدي؟؟ عمرا
عسل شانه بالا انداخت و چيزي نگفت.....
-راستي فردا ميرم جواب رو ميگيرم.. راستش خيلي استرس دارم ...اگه جواب مثبت باشه....ميدوني نميدونم كدومُ انتخاب كنم....
عسل با ناباوري به او خيره شد...پس از لحظه اي دو دستش را بر سرش كوفت وگفت:-خاكِ عالم بر سرم...اينقد زود؟؟ بابا ميذاشتي چند ماهي بگذره واي خدا برات متاسفم...طفل ديوانه ي من چيكار كردي؟؟ اگه جواب مثبت باشه ميدوني يعني چي؟؟ ميدوني هم اون شريف كثافت هم خودت بدبخت ميشين؟؟ اون بيچاره چيكار كرده ؟؟ خدااااا حالا كي مياد واسه ما درس دين و مذهب ميده...
نيكا گيج و مبهوت به او نگاه كرد از حرف هاي بي سر و تهش چيزي نفهميد..با تعجب پرسيد
-:واا دانشگاه من چه ربطي به اون داره؟؟ تازه واسه چي بدبخت شيم؟؟ اصلا اينا چه ربطي به دين و مذهب داره؟؟
عسل لحظه اي چشم هايش را بست و باز كرد و با صداي بلند زد زير خنده...

*************************************

با عجله روزنامه را باز كرد و دنبال اسمش گشت:
ن...ن..ني..ني..آهان ايناهاش نيكا..قلبش تندتند ميتپيد نفسش را فوت كرد و از ديدن نتيجه مبهوت ماند..
به سمت ماشين شريف رفت...و آهسته روي صندلي كنار راننده نشست ...نگاه منتظر شريف را روي خودش احساس كرد پس با صدايي نسبتا بلندي گفت :-قبول شدممممممممممممم....رشته حسابداري...به شريف نگاه كرد....شريف با لبخندي از سر بي تفاوتي گفت :آفرين ....شيريني كو؟ نيكا عصباني شد ...با خودش فكر كرد اگه آدم بود با توجه به وضع روحي رواني كه موقع امتحانا داشت حد اقل كمي از او تعريف ميكرد ....پس با لبخندي گفت :-شيريني؟؟ ا راست ميگي..لطفا برو رستوران .../شريف با پوزخند گفت:-ببينم پولشو داري؟؟ من كه پول نميدم....نيكا سعي داشت عصبانيتش را پنهان كند و گفت:-آره بابا...خودم ميدم..ميدوني كه چند وقتي كار كردم....حدود بيست دقيقه بعد به رستوران رسيدند ...نيكا با لبخندي شيطنت بار به ساختمان شيك رستوران خيره شد...هردو با هم وارد رستوران شدند ...خدمتكار آن ها را بسمت يكي از ميز ها راهنمايي كرد و گفت:-خانوم آقا چي سفارش ميدين؟ نيكا با عجله منو را گرفت و چند تا از غذاهاي گرا نقيمت را سفارش داد...شريف هم غذاي نسبتا گراني را سفارش داد و به اطراف نگاه كرد...نيكا با لبخندي يخ گفت:-نميخواي دستاتو بشوري؟؟ ناسلامتي دكتر مملكتي! شريف ابروهايش را بالا داد وگفت:-چرا ..تو چي نميخواي بشوري؟
-نه من شستم....دستام تميزن...
-باشه پس من ميرم زود ميام
نيكا با لبخندي شيطنت آميز گفت:-باشه برو
شريف پا شد و كمي جلو تر رفت و به سمتي پيچيد ..نيكا وقتي مطمئن شد و به اندازه كافي دور شده است جايش را تغيير داد و روي صندلي او نشست و زيركانه دستش را در جيب كت شريف فرو برد و كيف پولش را گرفت...به كيف پولش نگاهي انداخت مطمئن بود كلي پول در آن است...كيف پول را باز كرد و پول را در آورد و در جيبش گذاشت و كيف پول خالي را دوباره در جيب كت شريف جا داد...سر جايش برگشت و با لبخندي فاتح همه جا را از زير نظر گذراند...مطمئن بود اگر نقشه اش عملي شود شريف كله اش را ميكند...اما باز هم مي ارزيد اورا سركار بگذارد ....
*****
غذا تقريبا تمام شده بود كه گوشي نيكا زنگ خورد ...نيكا به گوشي اش نگاه كرد ساعت موبايلش را كوك كرده بود كه زنگ بخورد ...نيكا ابروهايش را بالا انداخت و گفت:-اوه دوستم عسل زنگ زده...بزار ببينم چيكار داره...و بعد شروع كرد به الكي حرف زدن
-سلام عسل جان...چطوري؟ آره منم خوبم ..نه ...كجايي؟؟..گفتي كجا؟؟ا چه جالب آخه منم همونجاهام...ببين همونجا وايستا من الان ميام دنبالت...باشه باشه...خداحافظ
با لبخندي شرارت آميز روبه شريف كرد و گفت:-ببين عسل اونطرف خيابونه من ميرم بيارمش اينجا بياد شيريني دانشگامو بخوره ...مشكلي كه نيست؟
شريف متعجب نگاهش كرد و گفت
-نه اگه ميخواي من ميرم..
-نه نه ..اممم خودم ميرم باشه؟؟ تو جايي نري ها!!
-باشه هستم...
نيكا با نگاهي فاتح نگاهش كرد و از رستوران خارج شد .....دستي تكان داد و گفت:-تاكسي تاكسي....
ليوان اب را روي ميز گذاشت و نگاهي به ساعتش انداخت.يك ربعي از رفتن نيكا مي گذشت دوباره شماره نيكا را گرفت.مثل دفعات قبل خاموش بود. نگران نگاهي به اطراف انداخت.اشاره اي به گارسون كرد و در خواست صورت حساب داد.بعد از چند لحظه گارسون صورت حساب را روي ميز گذاشت.كاغذ را برداشت و نگاهي به ان انداخت.پوزخندي روي لبش نشست. شايد از پرداخت صورت حساب شانه خالي كرده بود و اين طور نمي خواست كم بياورد. دستش را به طرف جيب كتش برد و كيف پولش را بيرون كشيد. چشمانش گرد شد.هيچ پولي در كيفش نبود. نگاهي به جيب هاي كتش انداخت.مطمئن بود ديشب حدود 200تومان در كيف گذاشته.
بلند شد و نگاهي هم به جيب هاي شلوارش انداخت.بعد از كلي گشتن متوجه گارسون شد در همين حال صداي نيكا در گوشش پيچيد:نمي خواي دستات و بشوري؟
به احتمال زياد كار خودش بوده. خجالت زده دست از گشتن برداشت. اميدوار بود به عابر بانكش رحم كرده باشد.با ديدن عابر كارتش ذوق زده ان را به طرف گارسون گرفت و گفت: از اين كم كنين.
گارسون رمز را گرفت و از او دور شد.به سرعت كتش را به تن كرد و به طرف پيش خوان رفت بعد از گرفتن كارت از رستوران بيرون زد.نگران نيكا بود.شايد اتفاقي برايش افتاده باشد.
سوار ماشين شد و نگاهي هم به ماشين انداخت اينبار مطمئن بود كار نيكا بوده.ماشين را به حركت در اورد و تمام عصبانيتش را روي پدال گاز خالي كرد.نزديكي خانه قسمتي از عصبانيتش فروكش كرده بود.به دنبال راه حلي بود تا اين كار نيكا را تلافي كند. به احتمال زياد حواسش به كارت نبوده وگرنه تصميم داشته بلايي سر او بياورد. در همين حال صداي زنگ موبالش بلند شد. نگاهي به شماره انداخت و با ارامش دكمه پاسخ را فشرد: سلام مادر عزيزم.
-:سلام پسر بي معرفتم.
-:شرمنده مي فرماييد
-:كجايي معين؟نمي گي يه سري به اين پير زن بزنم ببينم مرده هست يا زنده؟
-:خدا نكنه،دور از جون.انشاا...سايه اتون صد سال ديگه هم روي سر ما خواهد بود.
-:كفر ميگي پسر؟من اين همه عمر و مي خوام چي كار؟ پاچه خواري هم نكن بخشش در كار نيست!
-:مامان!
-:مامان.مامان نكن.امشب براي شام منتظرتم.اون دختري هم كه گفتي بيارش تا ببينم.
فكر شيطاني از ذهنش گذشت.گفت: اين حا نيست مامان.با دوستش رفتن شمال
-:تو خجالت نمي كشي؟
-:چرا مامان؟
-:دختر و تك و تنها فرستادي شمال؟
-:مامان با دوستش رفته.
-:مگه تو دوستش و مي شناسي؟
-:نه.
-:پس چي ميگي؟مگه نگفتي اين دختر دستت امانته؟
-:بله مامان.حق با شماست ديگه تكرار نمي شه.
-:افرين پسرم پس براي شام منتظرم.
-:چشم مامان.خداحافظ
-:مواظب باش خداحافظ.
گوشي را قطع كرد و از اولين بريدگي دور زد.

*********

اخرين قاشق را در دهان گذاشت و بعد از خوردن يك ليوان اب گفت: دستت درد نكنه مامان.
-:نوش جان پسرم.
از پشت ميز بلند شد و به طرف كاناپه ي رو به روي تلويزيون رفت.روي ان نشست گوشي جديدي كه عصر قبل از امدن به همراه يك سيمكارت اعتباري گرفته بود از جيبش بيرون اورد و شماره خانه را گرفت.تلويزيون را بر روي شبكه اي فيلم وحشتناكي پخش مي كرد تنظيم كرد و صداي ان را بالا برد.بعد از 5بوق صداي نيكا در گوشي پيچيد
-:بله؟
معين سكوت كرده بود.
-:مرض داري زنگ ميزني؟
بازهم سكوت
-:اگه نمي خواي حرف بزني مزاحم...
ناگهان صداي فرياد دخترك در فيلم در خانه پيچيد.
صداي نفس نفس زدن نيكا به گوش مي رسيد. با لبخند گوشي را قطع كرد.
صداي مادرش بلند شد:معين صداي اون و كم كن.
-:باشه.
به پنج دقيقه نرسيده باز هم شماره خانه را گرفت.اينبار كسي گوشي را برنداشت.
بازهم شماره خانه را گرفت.و مثل دفعه قبل كسي پاسخگو نبود.
مهديه كنارش نشست و گفت:شماره كي رو مي گيري؟اين همه زنگ ميزني؟
-:دنبال مهرداد مي گردم.جواب نميده.
-:يه روز باهم براي شام يا ناهار بياين خيلي وقته نديدمش.
-:مامان!من پسرتم يا مهرداد؟
-:حسودي نكن بچه.
نيشخندي زد بلند شد و به طرف اتاقش رفت و گفت:من يكم مي خوابم.
-:صبح كي بيدارت كنم؟
-:شب نمي مونم.يك ساعتي هستم بعد ميرم.
-:چرا خونه كه تنهايي
-:مادر من مگه قبل از اين تنها نبودم؟
-:باشه برو
هنوز وارد اتاق نشده.مهديه گفت: ميگم معين نيكا مطمئني كسي رو نداره؟
-:بله.در موردش تحقيق كردم.
-:بايد ببينمش.
-:مي خواين بيارمش اينجا با شما زندگي كنه؟
مهديه لبخندش را فرو خورد و گفت:نه.من كه زياد خونه نيستم.ميرم شيراز پيش خواهرت.كجا مي خواد بمونه.تازه با من پيرزن حوصلش سر ميره.
با خود فكر كرد:اگه بياريش اينجا كه من اين يه ذره اميدي كه براي زن گرفتن توو پيدا كردم از دست ميدم.مطمئنم اون دختر چشم ابي تو رو از پا در مياره.از همون روزي كه معين در مورد نيكا گفته بود.به ديدن نيكا رفته بود و در مورد او تحقيق كرده بود.
معين روي تخت دراز كشيد و در حالي كه شماره كي گرفت گفت: فكر كردي با من حوصلش سر نميره؟
بعد از مدت طولاني صداي نيكا به گوش رسيد: بله؟
صدايش با ترس همراه بود.
در گوشي فوت كرد: نيكا با ترس گفت: خواهش مي كنم اذيتم نكن.
در همين حين صدايي به گوش رسيد و بعد هم صداي جيغ نيكا
روي تخت نيم خيز شد و گفت:نيكا؟
صدايي نيامد.
-:نيكا؟نيكا؟كجايي؟
صدايي نمي امد.
با سرعت نور بلند شد.لباسهايش را عوض كرد و از اتاق خارج شد. مهديه در برابرش ظاهر شد و گفت: كجا؟
هراسان گفت:بايد برم.
-:كجا مي خواي بري؟مگه نگفتي 1ساعت ديگه؟
-:يه مورد اورژانسيه.بايد برم.
قبل از اينكه مهديه چيزي بگويد.خداحافظي گفت و از خونه بيرون زد.
كمتر از 20 دقيقه فاصله ي نيم ساعته را پيمود.با صداي وحشتناكي جلوي در ترمز كرد. وارد حياط شد. جلوي اسانسور ايستاد و دكمه را فشرد.اسانسور با زمان كندي در طبقه اول متوقف شد.با عجله وارد شد و طبقه 3 را فشرد.
كليدش را با دستهايي لرزان چرخاند و وارد خونه شد.خونه در سكوت فرو رفته بود.نگاهي به اشپزخانه انداخت. همه جا در سكوت فرو رفته بود.چند باري نيكا را صدا زد اما پاسخي نشنيد از پله ها بالا رفت.نگاهي به اتاق نيكا انداخت.انجا هم سكوت بود.وارد اتاقش شد. صداي گريه به گوش مي رسيد.به طرف تختش رفت.نيكا پشت تخت گوشه ي اتاق نشسته بود. به طرفش رفت. كنارش نشست و در حالي كه به ارامي موهايش را نوازش مي كرد گفت: حالا ديگه از كيف من كش مي ري؟
نيكا سر بلند كرد.لبخندي زد و گفت: مگه نمي خواستي تا الان ظرف بشورم؟
نيكا به سختي لبهاي لرزانش را تكان داد.در اغوشش كشيد و گفت: تقصير خودت بود.
لحظه اي بعد به خود آمد...او در آغوش مرد غريبه اينگونه آرام ميگرفت؟؟ انگار تازه چيزي يادش آمده باشد زودي شريف را هول داد و به سمت كمدش رفت...شال را روي سرش انداخت و به چشم هاي متعجب معين خيره شد و با صدايي نسبتا بلند گفت:-تووو.توووو حق نداري به من دست بزني ميفهمي؟؟ من و تو محرم نيستيم...ديگه از اين كارا نكني كه با مشت ميام تو صورتت...شريف لبخندي زد و بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد...نيكا در را قفل كرد و با ذهني مغشوش به خواب رفت...
يا ويبره موبايلش از خواب پا شد و پس از شستن دست و صورت با خيال اينكه شريف مثل هميشه از صبح زود سر كار رفته است بلوزي يقه هفت و آستين حلقه اي با شلواركي چسب بوشيد...موهاي خرمايي اش را دم اسبي بست و از اتاق بيرون آمد...به سمت آشپزخانه رفت و مشغول دم كردن چايي شد...ليوان را در دست گرفت كه ناگهان ليوان از دستش افتاد و با صدايي وحشتناك شكست..با بي حوصله گي خم شد و مشغول جمع كرد تيكه هاي ليوان شكسته شد...همانطور كه جمع ميكرد با صداي نسبتا بلند شروع كرد به خواندن آهنگي شاد ....تيكه هاي بزرگ را در سطل آشغال انداخت و همانطور كه آهنگ را ميخواند شروع كرد به رقصيدن ....پس از لحظاتي رقص صداي دست زدن آمد...به سمت صدا برگشت و از ديدن شريف خشكش زد...شريف با لبخندي از سر شيطنت گفت:-خبببببببببببببببب چرا واستادي جونه مادرت برقص ميدونم خيلي گلي همينو بس جوووونه مادرت برقص....نيكا با حرص پره هاي بيني اش را باز و بسته ميكرد ..پس او اين همه مدت او در حال رقص تماشا كرده ....با خود فكركرد:-اگه من حال اين چشم چرون رو نگيرم نيكا نيستم...اما با تعجب به شريف نگاه كرد...شريف طوري به لباس هايش نگاه ميكرد انگار هم ميخواست نگاه كند هم نميخواست نگاه كند ....به لباس هايش نگاه كرد و از چيزي كه ميديد به شدت خجالت كشيد بدون هيچ حرفي با بغض از آشپزخانه خارج شد و تصميم گرفت هرطور شده تلافي اين كار هارا بكند....
**********************
صداي بسته شدن در را شنيد پس شالش را پوشيد و به هال رفت...به به اطراف نگاه كرد دو تا مبل دقيقا روبه روي هم قرار داشتند...بهترين جا براي عملي كردن نقشه اش ...پس يك طرف طناب را به پاي يكي از مبل ها بست و يك طرف ديگر را به پاي روبه رويي...از جايش بلند شد و به طناب نگاه كرد كمي ديده ميشد ولي او خوب ميدانست چكار كند...از آشپزخانه كيكي را آورد و كمي با فاصله از طناب روي زمين گذاشت....حساب كرد كه اگر پاي شريف به طناب گير كند با كله تو اين كيك ميرود با لبخندي فاتح سمت راست كيك وايستاد تا موقعي كه شريف مي آيد هواسش را پرت كند...در باز شد و شريف با تعجب به نيكا نگاه كرد..
-سلام..اينجا چيكار ميكني؟؟
نيكا سعي داشت او را به سمت خودش بكشد تا پايش به طناب گير كند پس بدون توجه به حرف او گفت:
-سلام بيا ببين كي برات كيك آوردههههههههه....بدو بدو..
شريف به سرعت قدم هايش افزود و به سمت نيكا رفت ..نيكا باز هم گفت:-بدووو روش يه چيز نوشته...شريف تند تر به سمتش آمد كه ناگهان پايش به چيزي گير كرد...به ديدن كيك به خودش گفت نه الان ميرم توووو كيك ...پس با سرعتي باور نكردني درحالي كه ميافتاد خودش را كمي به سمت راست هول داد كه موجب شد روي نيكا بيفتد....نيكا سعي داشت تعادلش را حفظ كند اما نتوانست و روي كاناپه پشتش افتاد ...لحظه اي بعد نيكا فهميد در چه موقعيتي قرار گرفته استت..او روي كاناپه با شريف! حتي هرم نفس هاي شريف را روي گردنش حس ميكرد با خجالت چشمش را باز كرد و شريف را ديد كه با نگاهي متفاوت به لب هايش خيره شده است....نيكا نميدانست چكار كند سردرگم و عصباني شايدم هيجان زده بود...پس از لحظه اي كوتاه سعي كرد شريف را هول بدهد اما ....شريف مقابله كرد...انگار تمايلي براي برخاستن نداشت....صورت نيكا از خجالت گلگون شده بود و او را از هر وقتي جذاب تر ميكرد...با لحني خيلي آرام گفت:-لطفا پاشو...من..من دستم درد گر.ر..فت...شريف در حال و هواي ديگري به سر ميبرد..انگار صداي او را نشنيده باشد سرش را نزديك تر برد...نيكا شروع به لرزيدن كرد با صداي خفه اي گفت:-خواهش ميكنم ..التماس ميكنم...وقطره اي اشك از چشمانش جاري شد...شريف با ديدن اشكش از عالم هپروت بيرون آمد...با عجله از روي نيكا برخاست وبا گفتن ببخشيد از خانه بيرون آمد......
*************************
نيكا تصميمش را گرفت بايد از اينجا ميرفت...او با اتفاقي كه افتاد ديگر نميتوانست به شريف اعتماد كند پس نگاهش را از فنجان قهوه برداشت و گفت:-ببين ميخواستم بگم دانشگاه تو اصفهان قبول شدم....ميرم اونجا...ديگه..ديگه سر بار تو نيستم....واسه فردا بليط گرفتم
شريف با تعجب به او نگاه كرد
-شوخي ميكني؟
-نه اصلا
-سربار؟؟ نه تو امانتي دست من پس تا جون دارم نميذارم جايي بري!
پوزخندي زد و گگفت:-اصفهان!!!
نيكا عصباني شد و گفت:-ببين من ميخوام ادامه تحصيل بدم!! ميرم ميفهمي؟؟ مييييييييييييييرممممممممم ممممممم
-نخير..مثه اينكه حرف آدم حاليت نميشه....ميگم نه يعني نه
-برو بابااااااااا....تو هيچكارمي ميفهمي؟؟ من خودم واسه خودم تصميم ميگيرم...اگه ميبيني اومدم بهت گفتم به حرمت او يه لقمه نونيه كه تو خونت خوردم واگر نه مطمئن باش من تورو شِپِشِ سرمم حساب نميكنم!
-ببين اولشم كه حرمت خودتو نگه دار..دومم كه من....من صاحبِ تو ام...سومش هم كه تو حق نداري پاتو از اينجا بيرون بذاري...
-صاحب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من سگم كه تو صاحبم باشي.....
وبا عجله از پله ها بالا رفت....او بايد ميرفت...پس وارد اتاقش شد و در را بست...چمدانش را آ»اده كرد و زير پتو خزيد بايد فردا ميرفت...
**************
با ويبره موبايل از جا برخاست و به سمت در رفت بايد هرچه زودتر خودش را به فرودگاه ميرساند اما....هركاري كرد در باز نشد....چند بار دستگيره را تكان داد اما باز هم نشد .....با عصبانيت داد زد..
-شريييييييييييييييييف
پس از لحظاتي صداي شريف را شنيد كه ميگفت:-بله؟؟ من دارم ميرم....راستي صبحونه روميزته...اممم سفر خوش و با خوشحالي خنديد.....نيكا از عصبانيت در حال تركيدن بود....با پا لگدي به در زد و با گفتن :-احمق عصبانيتش را خالي كرد....به سمت پنجره رفت و ديد راهي نيست....او قطعا نميتوانست كاري كند.....باز هم زير پتو خزيد و فكر كرد بايد هر طور شده حالش را بگيرد....پس نقشه هاي گوناگوني از ذهنش گذشت و بالاخره فهميد بايد چكار كند....
****************
ساعت نه شب شريف به خانه بازگشت و در اتاق را باز كرد ...نيكا با عجله به سمتش رفت و لگدي به پايش زد و با صداي بلندي گفت:-احمقققققققق و از اتاق بيرون رفت...شريف لنگان لنگان به سمتش رفت و با خنده گفت:-چي شد خانوم كوچولو جا موندي؟؟؟؟؟؟؟
-آره ولي به هر حال از اينجا ميرم مطمئن باش!
پشت فرمان نشست و با لبخند به راه افتاد.
زير لب زمزمه كرد:اصفهان!
پوزخندي زد.فكر كرده مي زارم بره.امكان نداره.
با خيال راحت به دسته كليدش روي داشبورد خيره شد و ماشين را به حركت در اورد.از تصور نيكا در ان حالت لبخندي روي لبش نشست. بايد كاري مي كرد با زنداني كردنش نمي توانست او را از رفتن منصرف كند. مطمئن بود با اينكار نيكا مصمم تر شده است.
***********

با خستگي روي صندلي ولو شد.چند ضربه به در خورد.به سرعت خود را جمع و جور كرد.منشي وارد اتاق شد و گفت: تموم شد.
-:خوبه.واسه فردا صبح كه به بيمارا وقت ندادين؟
-:نه.
-:باشه مي تونيد بريد.
-:با اجازه.خداحافظ
سرش را تكان داد و گفت: خدانگهدار
منشي از اتاق بيرون رفت. شماره يكي از دوستانش كه در دانشگاه مشغول بود گرفت: سلام احسان جان
-:سلام اقاي دكتر.چه عجب؟راه گم كردي؟
-:اي همچين.خوبي؟خانومت چطوره؟
-:خوبيم.مي گذرونيم.تو چطووري؟
-:اي منم بد نيستم.
-:خداروشكر.پسر مگه زندگي تو چشه بد باشي؟زن نداري بگي مسئوليت دارم. بچه نداري مگه چي شده؟
-:اي.دلخوشي ندارم.
-:هان.اون دلخوشيتم زنه كه بايد بگيري.مي خواي واست استين بالا بزنم.
-:نخيرمگه خودم دستم كجه؟
-:گفتم شايد از پارسال كه نديدمت كج شده.
-:به كوري چشم تو سالمم.
-:بايدم سالم باشي.عشق و حال مجرديت و مي كني.
-:تو كه اين همه از زندگي مشترك شاكي بودي چرا زن گرفتي؟
-:اخه گرم شده بودم زده بود به كلم.نفهميدم دارم چه غلطي مي كنم.
-:تو الانشم گرمي.كي عقل داشتي كه الان بار دوم باشه؟
-:عقل داشتم كه نمي زاشتم تو دكتر شي بيفتي به جون مردم.
-:خودتم اعتراف مي كني؟
-:خيلي خب داداش بگو ببينم چكاري از دستم بر مياد كه تو بعد از اين همه مدت ياد من افتادي؟
-:راستش غرض از مزاحمت...
-:ديدي گفتم يه كاري داري.حالا بگو...
-:اخه تو مي زاري بگم؟عرضم به حضورت يكي از اشناها دانشگاه اصفهان قبول شده.مي خوام اگه ميشه انتقالش بدم اينجا
-:چي قبول شده؟
-:دقيق نمي دونم.فكر كنم حسابداري.
-:بايد ببينم چيكار ميشه كرد.راستي ناقلا طرف كيه براش اين همه مايه گذاشتي تو كه سرت بره واسه كسي كاري نمي كني.
-:اي بي انصاف واسه كسي هم نكرده باشم.واسه تو يكي كم نذاشتم.
-:يادم نمياد.
-:بايد اون مخت و بازسازي كني.
-:اونم به چشم كي بيام خدمتتون؟
-:براي چي؟
-:پاكسازي مخم ديگه.


********

وارد خانه شد.كيفش را روي مبل گذاشت و با ارامش به طرف اتاق نيكا رفت.كليد را از جيبش بيرون كشيد و در را باز كرد.در همين حين ضربه اي به پايش خورد.نيكا با عصبانيت گفت:

احمقققققققق و از اتاق بيرون رفت.
لنگان لنگان به دنبالش رفت و گفت: چي شد خانم كوچولو جا موندي؟
نيكا با عصبانيت به طرفش برگشت و گفت:
آره ولي به هر حال از اينجا ميرم مطمئن باش!
ابروهايش را بالا انداخت و گفت: عمرا اگه بتوني بري. يا انتقالي يا مي موني سال ديگه اينجا قبول ميشي.
-:به همين خيال باش.به تو چه؟ اين همه زحمت نكشيدم يه سال پشت كنكور بمونم.
-:پس انتقالي بگير.چون حق نداري بري اصفهان يا هرجاي ديگه.
به طرفش رفت و در حالي كه از كنارش رد ميشد زير گوشش زمزمه كرد: تازه نمي توني اونجا تنها بموني خانم ترسو.
نيكا به سمت آشپزخانه رفت و با پوزخند گفت:-لابد با پول عمه ام برم قبولي اينجا رو از يكي ديگه بخرم؟؟
شريف در حالي كه پايش را ماساژ ميداد گفت:-مشكلي نيست كه ... ميدوني من برات جورش كردم..گفتم كه نميتوني جايي بري...
نيكا با عصبانيت به سمتش برگشت و گفت:-خب خب خب..ديگه امري نداري شاه آقا؟؟
-نُچ!!
نيكا از فكري كه از ذهنش عبور كرده بود لبخندي بر لبش نشست و گفت:-پس نميخواي از اينجا برم؟؟
-معلومه كه ميخوام ...ولي خب ميدوني...خشكيه شانسه ديگه...بابات به من سپردتت!
-باشه هرجور ميلته!
شريف شانه اي بالا انداخت و ديگر چيزي نگفت..
فردا صبح وقتي شريف از خانه بيرون رفت نيكا با عجله ساك كوچكش را در دست گرفت و روي برگه اي نوشت:آقا شريف...من ديگه نميخوام زندگي كنم...دلم براي بابام تنگ شده....متاسفم...خداحافظ تا قيامت...با خنده نامه را روي تختش گذاشت و با گوشي اش به آرژانس زنگ زد
-بله ..
-سلام يه ماشين ميخوام
-مقصدتون خانوم
-خيابان..
-باشه تا ده دقيقه بعد آماده باشين
-باشه
ده دقيقه بعد از خانه بيرون آمد و در ماشين نشست ....با شيطنت خنده اي كرد و گفت:-شريف دارممممم برات!
نيم ساعت بعد به مقصد رسيد ..از ماشين پياده شد و زنگ در را زد
-كيههههه
صدايش را كلفت كرد و گفت:-پليس هستم اگه ميشه يه لحظه بيايد پايين
صداي عسل بود كه با نگراني پاسخ داد
:-ا آقا ...چي شده؟؟ تورو قرآن راستشو بگين...مامانم كسي رو كشته؟؟واي نكنه من ؟؟و بعد گوشي را گذاشت..نيكا سري تكان داد و خنديد و در همين حين عسل در را باز كرد و با ديدن نيكا عصباني شد و با مشت به بازويش زد..
-خاك عالم!! اينجا چيكار ميكني؟؟؟ايش اين چه طرز اومدنه؟؟ داشتم سكته ميزدم.....
-هي روزگار...اومدم يه چند روزي اينجا بمونم....
عسل او را داخل خانه كشيد و در را بست ...خانوم بزرگمهر با ديدن نيكا با خوشحالي به سمتش رفت و گفت:-به سلام دخترم...از اين طرفا؟؟ديگه يادي از ما نميكردي؟
نيكا با خجالت جواب داد
-چيكار كنيم خاله جان....بخدا وقت نميشه...
-باشه عزيزم....اشكال نداره بيا تو بياتو...
هر سه وارد هال شدند و خانوم بزرگمهر به سمت آشپزخانه رفت...عسل و نيكا روي مبل نشستند و عسل با لبخندي مرموز گفت:
-خب تعريف كن...از اين طرفا؟؟
-هيچي ...ميدوني پسره ي پررو چي ميگه؟؟
عسل با هيجان گفت:-چييييييييي ميگه؟؟
نيكا دهنش را كج كرد و گفت:-تو بدون اجازه ي من جايي نميري!! من صاحب تو ام...
عسل با خنده گفت:-خببببببب از اين خبرا بود و ما خبر نداشتيم؟؟؟
نيكا مشتي به بازوي عسل زد و گفت:-برو بابا....عمرااا
-آره جون عمه ات ....عمرا.....
-حالا اينو ولش كن ...دانشگاه قبول شده بودم اونم اصفهان...ميخواستم برم...
-بري؟؟؟ حالا چرا نرفتي؟؟
-ايش پسره ي كثافت...روزي كه پرواز داشتم در رو روم قفل كرد...
در همين حين خانوم بزرگمهر با سيني چاي و شيريني وارد جمع اين دو نفر شد و هر سه شروع به صحبت كردن كردند.....
************
يك هفته گذشت و نيكا بالاخره تصميم خودش را گرفت...هر چقدر با خود فكر كرد گفت همين يك هفته هم زياد بود...نگاهش را به دوستش دوخت و گفت:-خب ديگه رفع زحمت مي كنم.....واقعا مرسي پذيرايي خوبي بود...
عسل دوستش را در آغوش كشيد و زير گوشش زمزمه كرد:-شب عروسي مارو هم دعوت كن
نيكا طبق عادت اوليه با مشت به بازويش زد و گفت:-خررر...روزي صدبار بهت ميگم عمرا تو بگوو نه!!
عسل خنده اي كرد و گفت:-باشه برو...تو كي مارو آدم حساب كردي كه بخواي به حرفمون گوش كني!
نيكا با خانوم بزرگمهر هم خداحافظي كرد و با هيجاني كه هر لحظه امكان داشت فوران كند به سمت خانه بازگشت...در طول اين هفته شريف صدباري به او زنگ زده بود ولي او فقط بار اول كه شريف متوجه غيبتش شد را پاسخ داد ياد مكالمه افتاد و خنده اش گرفت
-الوووو ..الووو نيكا كجايي؟؟ توروقرآن اين كار رو نكن...من من به بابات ...
نيكا صدايش را نازك و بي حال كرد و گفت:-نه ديگه ديره...دارم يه جاي دووووور ميرم...خدا..حافظ
بالاخره به مقصدرسيد از ماشين پياده شد و كرايه را حساب كرد....از آسانسور پياده شد و به سمت در منزل رفت...قلبش از هيجان تند تند ميتپيد..نفس عميقي كشيد و زنگ در را فشار داد ..پس از چند ثانيه در باز شد...نيكا از ديدن شريف با آن سر و وضع متعجب شد...موهاي آشفته و ژوليده لباس هاي نامرتب...حتي اصلاح هم نكرده بود...شريف با بغض گفت:-برگشتي؟؟نيكا تا خواست جواب بدهد شريف دستش را بلند كرد و كشيده اي محكم به صورتش زد...كشيده آنقدر محكم بود كه اشك در چشمان نيكا جمع شد...پس از ثانيه اي شريف او را به سمت خودش كشيد و محكم بغل كرد...نيكا هيچگونه عكس العملي نشان نداد....خودش هم دلش براي او تنگ شده بود....صداي بغض دار شريف را شنيد
-آخه دختره ي ديوونه نميگي بري من چيكار كنم؟؟نميگي من از عذاب وجدان ميميرم؟؟ نميگي بايد فردا پس فردا جواب باباتو بدم؟؟قطره اي اشك از چشم هاي نيكا فرو ريخت..پس او بخاطر حرف پدرش ..آهي كشيد و با سرعت خودش را از بغلش بيرون كشيد.
-آخه ميخواستم بفهمي چه حسي داره آدم دانشگاه قبول شه ولي ديگه نتونه بره....
-ديوونه من برات ...درستش كردم...قبولي تهران رو گرفتي...
نيكا از شدت هيجان كنترلش را از دست داد و پريد و براي اولين بار لپ شريف را بوسيد و داد زد
-آخ جووووووووووون
در همين حين صداي زني را شنيد كه گفت:
-پس اين همون دختره اس كه اينقد درموردش حرف ززدي؟؟ اين همونيه كه پسرمو از كارو زندگي انداخته ها؟؟؟
نيكا با تعجب به سمت زن برگشت و حدس زد كه مادر شريف باشد...با خجالت فكر كرد پس او همه چيز را ديده است
نيكا سرش را پايين انداخت و گفت:-سلام نيكا هستم...وآب دهنش را قورت داد
مهديه به سمتش آمد و او را در آغوش كشيد و گفت:
-سلام عروس نازنينم....
نيكا مبهوت او را نگاه كرد اما شريف ناگهان زد زير خنده و گفت:
-مامان اذيتش نكن بيچاره فردا بايد بره دانشگاه ....
مهديه خانوم با لبخندي گيرا گفت:
-پسرم اذيتش نميكنم ...حقيقتو گفتم ...
و تا ساعت سه نصف شب هرسه دور هم جمع شدند و از هر دري حرف زدند....
**************
به اطراف نگاه كرد ..هركسي جايي براي خود انتخاب ميكرد...ديگر تقريبا جايي نمانده بود....او هميشه دوست داشت پشت ميز اول جا بگيرد...پس به رديف اول نگاه كرد.....با خوشحالي به سمت جاي خالي رفت و با كمي فاصله از پسر نشست...پس از لحظاتي مردي بلند قد و چهارشانه با عينك ته استكاني وارد كلاس شد ....
-سلام سامانيان هستم....درس تئوري حسابداري 1رو با شما خواهم داشت.... و از اينجا بود كه شروع به حرف زدن كرد...حدود ده دقيقه گذشته بود اما سامانيان فقط حرف ميزد....پسر بغلي به آرامي گفت:-اي بابا چقد فك زد...نميگه خوابمون ميبره؟؟ در همين حين برگشت و به نيكا نگاه كرد ....و از ديدن نيكا خنده اي كرد كه باعث شد نيكا از جا بپرد...نيكا كه تا لحظاني پيش در خوابي عميق فرورفته بود به پسر نگاه كرد...چشم هايي مشكي و پوستي سفيد و رنگ پريده...بلوز آبي شطرنجي..هيكلي نبود اما متوسط بود...لب و دماغ معمولي....با تعجب گفت:-هااا؟؟ چي گفتين؟؟ نفهميدم؟؟
پسر در حالي كه ميخنديد گفت:-اووووه مارو باش با كي حرف ميزديم!! داشتم ميگفتم اين معلمه چقد زرزر ميكنه كه ديدم بعله!! شما كه اصلا فك نكنم متوجه چيزي بوديد آخه اينجوري بوديد و دستش را زير سرش گذاشت و اداي خواب بودن را درآورد...پس از لحظاتي هردو شروع به حرف زدن كردند كه ناگهان آقاي سامانيان با صداي بلند گفت:-شمااا...شما دونفر از كلاس من بيرون....نيكا سري تكان داد و با گفتن ببخشيد استاد از كلاس بيرون رفت و پسر هم كه نيكا فهميد اسمش سيامك هست دنبالش آمد....هردو از كلاس كه خارج شدند به هم نگاهي كردند وزدند زير خنده...
با بسته شدن در به طرف اشپزخانه رفت.ليوان اب پرتقال را برداشت و به سالن برگشت. نگاهش را از پنجره به حياط دوخت.
نيكا دوان دوان از خانه خارج شد.
لبخندي بر لبش نشست.در تمام يك هفته به دنبال او بود.
نگران از حالش. اما اين دختر بچه او را به بازي گرفته بود.
ديشب وقتي او را ديد در وهله اول با ديدنش خوشحال شد.اما به ياد يك هفته سيلي محكمي به گونه اش نواخت. پوست سفيد صورتش خيلي زود به قرمزي تبديل شد. اشك در چشمانش جمع شد و نگاه معصومانه اش را به چشمانش دوخت.
ناخوداگاه او را در اغوش كشيد.
به پدرش قول داده بود اما به خوبي مي دانست اين فقط قسمتي از ماجراست. با داشتن سي و سه سال سن نزديك سه سال به هيچ دختري توجهي نداشته اما اين دختر بچه او را به زندگي گذشته باز گردانده بود. در چشمانش چيزي بود كه او را تسليم هوس مي كرد. در برابر نيكا ضعيف بود.ضعفي كه در برابر كسي نداشت. نيكا زندگي عادي را به او برگردانده بود. زماني كه در اغوش نيكا افتاد.صورتش فاصله اي با صورتش نداشت.نگاهش به طرف لب هاي نيكا كشيده شد. يعني كار اين چنين او را غرق كرده بود كه حتي احساستش را فراموش كرده بود؟ عكس العمل هايش ارادي نبود و اين عذابش مي داد.
هر چه بود نيكا برايش شيريني زندگي بود.حضورش،لجبازي هايش،خيره سري هايش به خصوص نگاهش برايش جذاب بود.
از كنار پنجره دور شد و به طرف كاناپه رفت.
ديشب تا ساعت سه بيدار بودند. به زودي مادرش بيدار ميشد. روي ان ولو شد.بعد از ظهر شيفت بود.

********
بايد فكري براي عمل نيكا مي كرد.
دوست نداشت به اين زودي كوتاه بيايد.
از بازي با او لذت مي برد. ترساندنش عادي شده بود و تصميم نداشت مثل دفعه پيش او را به مرز جنون برساند.بايد فكر جديدي مي كرد.اما مسائل بيمارستان و مطب باعث مي شد از فكر كردن به اين موضوع باز ماند.


********
ماشين را جلوي دانشگاه متوقف كرد. لحظاتي بعد نيكا از دانشگاه خارج شد. چند بوق زد اما نيكا بي توجه به راهش ادامه مي داد. به دنبالش حركت كرد. با سرعت كم در كنارش حركت مي كرد. كمي جلوتر توقف كرد و با رسيدن نيكا صدايش زد.نيكا با تعجب به طرفش برگشت و با ديدنش به طرف ماشين امد. در را باز كرد. نيكا سلام كرد و در كنارش جاي گرفت و پرسيد:اينجا چيكار ميكني؟
-:اومده بودم اين طرفا كار داشتم.گفتم بيام دنبالت.با هم بريم خونه.
نيكا نگاهش را به او دوخت و گفت: زحمت بي خودي كشيدي اقاشريف...
ميان حرفش پريد و گفت: چرا گير دادي به شريف؟
نيكا ابروهايش را بالا كشيد و گفت: پس چي صدات كنم؟از اسمت خوشت نمياد برو عوضش كن.
با حرص پاسخ داد: خوب شد گفتي.با اين سنم نمي فهميدم.
-:تقصير خودته.فقط قد كشيدي عقلت كار نمي كنه.
-:شما كه عقلت كار ميكنه نفهميدي شريف فاميلي منه نه اسمم؟!!
نيكا در صندلي اش فرو رفت و گفت:راس ميگي؟
-:نه دروغ ميگم.
-:پس اسمت چيه؟
-:يعني تو اسم من و نمي دوني؟
-:نه.اگه مي دونستم كه مرض نداشتم با فاميليت صدات كنم؟
-:شايدم داشتي.از تو بعيد نيست.
-:نخير نمي دونم.
-:خب حالا چرا داد مي زني؟معين.اسمم معينه.
-:معين.
-:بله معين.
-:اقامعين بايد به اطلاعتون برسونم من خونه نمي رم ميرم شركت.
-:نه ميري خونه.
-:بايد برم سركار.
-:لازم نيست ديگه بري سركار.
نيكا از جا پريد:چي؟به تو چه؟
-:هر چي به تو مربوط شه به منم مربوطه.
-:بايد برم.ريسم اخراجم ميكنه.
-:بهتر.در ضمن قبلش تو استفا دادي؟
-:يعني چي؟
-:بعد به من ميگي خنگ.يعني تو ديگه تو اون شركت كار نمي كني.يعني من با شركت حرف زدم و گفتم دانشگاه قبول شدي و نمي توني بري شركت.حتي به صورت نيمه وقت. پس از اين به بعد ميشي خونه درست و مي خوني!
نيكا با فرياد داد زد :چيكار كردي؟
-:كاري كه قبلا بايد ميكردم.محيط اونجا مناسب تو نبود.نيكا با اخم به جلو خيره شد..دهنش را كج كرد و گفت:-محيط اونجا مناسب تو نبود...
-چيزي گفتي؟؟
-نه...با دوستم قرار دارم اگه ميشه همينجا نگه دار...
-با كي؟؟
-با عمه ام...خب با دوستم ديگه
-ميدونم ميگم با كدوم دوستت؟؟
-همون كه يه هفته رو باهاش گذروندم....عسلللللل
-آهان...خب كي برميگردي؟؟
-هي ساعتاي هشت يا نه...
-باشه ....زود بياي ها
-باشه باشه...
معين ماشين را نگه داشت و نيكا بدون خداحافظي ار ماشين پياده شد....معين خداحافظي گفت و از آنجا دور شد....نيكا دست تكان داد و گفت:-تاكسي تاكسي....
****
-ولي آقاي كياني ...من قبلا گفته بودم متاهل نيستم...من حتي اين آقارو نميشناسم....شما چرا منو اخراج كردين؟؟ديگه از شما بعيد بود ها!!
-ببين خانوم...اون آقا اومد گفت شوهر شماست و شما الان درس و دانشگاه داري ديگه اجازه نميده بياي منم خب باور كردم
-حالا شما هنوز كه كسي رو بجاي من نياوردي ...خب منو دوباره بگير..خواهششش
آقاي كياني به چشم هاي آبي او خيره شد و پس از لحظاتي فكر گفت:-باشه....ولي اگه دفعه بعد دير بياي ديگه ...
-باشه باشه....فقط يه چيزي...اگه اين آقا باز اومد اصلا به حرفش گوش ندين ها....
-باشه الان برو به كارت برس تا ببينم چي ميشه...
نيكا با خوشحالي از جا برخاست وبه سمت در رفت تا به كار هاي عقب مانده اش برسد...
*****
ساعت حدود نه شب بود كه كنار آسانسور رسيد...با بي حالي دكمه طبقه پنجم را فشار داد و منتظر ماند...در آسانسور باز شد و مردي را ديد كه پشتش به او است و دارد از توي كيفش دسته كليدي را در مي آورد...با خود فكر كرد حتما همسايه شان هست پس با لبخندي خسته گفت:-سلااااام لحظه اي نگذشت كه مرد برگشت و از ديدن نيكا متحير شد
-ا تويي؟؟؟
-ا شمايين؟؟
-تو اينجا چيكار ميكني؟
-شما اينجا چيكار ميكني؟؟
-اينجا خونمه!!
-اينجا خونه منم هست!
-ا پس همسايه ايم؟؟
نيكا شانه اي بالا انداخت و گفت:
-آره ديگه لابد همسايه ايم....
سامك در را باز كرد و تعارف كرد
-بفارماييد تو بانو!
نيكا حس آزار دادن معين دستش داد پس با خوشحالي گفت:-
چرا كه نه...؟
پس هردو وارد خانه شدند...نيكا به اطراف نگاه كرد....شكل خانه مثل خودشان بود ولي دكورشان فرق ميكرد....از هرچيزي بيشتر پيانوي سفيد رنگ كنار پنجره بزرگ خودنمايي ميكرد...نيكا بي توجه به سيامك به سمت پيانو رفت و گفت:
-ميزني؟؟
-آره هر از گاهي يه قطعه اي ميزنم و ميخونم
-ا چه جالب ....ميشه الان يكي بزني و بخوني؟؟
-آره..فقط واستا چاي و از اينجور چيزا بيارم...
-نه نه....مرسي مزاحمت نميشم...اصلا چيزي نميخوام بخورم...
-باشه هرجور راحتي
سامك نشست و شروع به زدن كرد...آهنگ ديگه ديره مازيار فلاحي را ماهرانه زد و خودش هم شروع به خواندن كرد..
وقتي رفتي يك نگاه نكردي چاره شد وداع..دل بكن كه ديگه ديرههههه
...
نيكا روي كاناپه نشست و به صداي بم و زيباي او گوش داد....به نيمرخش نگاه كرد...بنظر ميرسيد پسر خوبي است...دوست داشتني...نگاهش را از او گرفت و دوباره به آهنگ گوش كرد...بغضش گرفت...چشم هايش را بست وياد معين افتاد...اين مرد چقدر اورا آزار داده بود اما او...عاشق اين رواني بود....آهي كشيد و چشم هايش را باز كرد....
آهنگ تمام شد و نيكا شروع به دست زدن كرد
-آفرييييييييييييييييين عالي بود....واقعا صداي قشنگي داري...آفرين
-مرسي بابااا...همچين هنري هم نكردم ها...
-آره جون عمه ات....اگه ميشه به منم ياد بده...خواهشششش
سيامك با خوش حالي لبخد زد و گفت:-باشه چرا كه نه؟؟
نيكا لبخندي زد و گفت:-واقعا ممنون سيامك

************
نيكا زنگ در را فشار داد....در باز شد و معين با چهره اي در هم او را به داخل دعوت كرد
-كجا بودي؟؟
-عليك السلام
-سلام...ميگم كجا بودي؟؟
-خونه آقا شجاع
-اه اينقد اذيت نكن ميگم كجا بودي؟؟
نيكا آب دهنش را قورت داد و گفت:-وااا! چرا داد ميزني؟؟ خب با عسل بودم ديگه....مگه ظهر بهت نگفتم؟؟؟
تُن صداي معين بالا رفت و گفت:-آره گفته بودي....ولي نگفتي تا يازده شب تو بيرون پلاسي!!
نيكا چشم هايش را گرد كرد و گفت:- وا اصلا به تو چه؟؟؟ زندگي خودمه...احمق..و به سمت پله ها رفت صداي معين را شنيد كه ميگفت:-احمق؟؟؟ باشه از فردا بهت نشون ميدم احمق كيه!!!از فردا خودم ميام دنبالت و ميارمت خونه....فهميدي؟؟
نيكا پوزخندي زد و ديگه جوابي نداد......
**********
وارد كلاس شد و سر جايش نشست..اصلا حوصله محاسبه و رياضي را نداشت....به سيامك نگاه كرد و گفت:
-هي در چه حالي؟؟
سيامك در حالي كه با انگشت اشاره سرش را ميخاراند گفت:
-ها؟؟ خوبم...فقط ديشب بخاطر جنابالي وقت نكردم خوب درس بخونم....الان دارم مرور ميكنم...ميدوني كه امروز درس ميپرسه...
-اشكال نداره بااااباااااا...فوقش ميگي نخوندم...
-اه نيكااااااااا ...ديووونه شدي؟؟ من جلسه قبل هم گفتم نخوندم گفت اين جلسه ميپرسه...
-باشه باباااا خودم ميرسونم
-انشالله
آقاي سامانيان وارد كلاس شد و پس از حضور و غياب يك راست رفت سر اصل مطلب
-خب الان بياد....سيامك آشاري..پاي تخته...
سامك در حالي كه زير لب غرولند ميكرد پا شد ورفت پاي تخته...سامانيان اول چند تا سوال حفظي پرسيد كه سيامك بدون هيچ كم و كاستي توضيح داد اما بعد سوالي از كتاب داد و گفت اينو حل كن....وخودش نگاهش را به بيرون از پنجره دوخت...سيامك با بيچارگي برگشت و به نيكا نگاه كرد نيكا چشمكي زد و اشاره كرد يك دقيقه صبر كند...فرمول را با خطي گنده طوري نوشت كه سامك بفهمد چي به چي هست...وقتي نوشتن را تمام كرد دفتر را بالا گرفت و سيامك فرمول را ديد و با خوشحالي جواب را نوشت...
-آقا تموم شد...
سامانيان در حالي كه عينك ته استكاني اش را تكان ميداد گفت
-خب ....آفرين عاليه...فقط يه چيزي....كاش او دستيارت اينقد تابلو بازي در نمياورد تامن نفهمم!! هردو بدون هيچ حرفي از كلاس بيرون!
سيامك و نيكا با لب و لوچه اي آويزان از كلاس بيرون آمدند...
-اي باباااااااا راس ميگه تابلووو
-بروباباااااا حالا منو بگو ميخواستم به كي كمك كنم....
-حالا ولش كن....ميگم بيا كلاساي امروز رو بپيچونيم بريم يه جايي؟؟
-كجا؟؟
-يه جايي مناسب سن و سال تو!!
-بريم
**********
نيكا با ديدن شهر بازي باذوقي كودكانه دست هايش را به هم كوفت و گفت:-وايييييييييييييي از بچگي عاشق شهربازي بودممم....واي سيا عاشقتممم و بدون هيچ حرفي از ماشين پياده شد...سيامك سري تكان داد و با خنده گفت:-اين واقعا بچه اس....والبته ديووونه!
********
ساعت نه شب بود كه هر كسي وارد خانه خود شد ...نيكا تا در را باز كرد قيافه ي درهم معين را ديد....قلبش از ترس شروع به تند تند تپيدن كرد
-خب اين دفعه كجا بودي؟؟
-من....من...منو از كلاس بيرون كرد
-خب...واسه چي؟؟
-هيچي...فكر كرد..من.من به يكي...از بچه ها...تقلب رسوندم...بيرون كرد..
صداي معين بالا رفت و گفت:
-كه تقلب رسوندي؟؟ ها؟؟؟ توئه ااحمق چيكار ميكني؟؟ آخه نميگي من بايد از دست تو چي بكشم؟؟ فكر كردي من نميدونم تو امروز كجا بودي؟؟ با كي بودي؟؟؟
نيكا سعي كرد لبخند بزند گفت:-ا خب تو..تو دانشگاه بودم...كلاس داش..تيم
-دروغ نگو...از دروغ گو ها متنفرم....واز جايش برخواست و از خانه بيرون رفت.....نيكا بغضش را فرو داد و روي كاناپه دراز كشيد...اصلا حوصله دعوا را نداشت
****************
نيكا در اتاق معين را زد..
-معين ....معين..دانشگام دير شد...
-به درك...خودت بروو.....
نيكا جا خورد....با اخم گفت:-خب پول ندارم...چيكار كنم؟؟
-با همون همسايه ي احمق برو....
نيكا شانه اي بالا انداخت و گفت:-باشههههههه كاري نداري؟؟
-برو گم شو!!
نيكا زهرخندي زد و گفت:-خدافظ!

سلااااااام سيا!!...ميشه منم باهات بيام؟؟
سيامك ابرو هايش را بالا دا د و گفت:-چرا؟؟ مگه خودت ماشين نداري؟؟
-نه آخه راننده ام مريض شده امروز نميتونه بياد....
-آهان باشه بيا ....مشكلي نيست...
-مرسي...راستي ديروز خيلي حال داد....واقعا ممنون
-خواهش بابا...كاري نكردم...
و به اين ترتيب هردو با هم به سمت دانشگاه رفتند...
سر كلاس حسابداري 1 نيكا به ارامي گفت:-سيااااااا
-چيه؟؟؟؟؟؟؟
-ميگم امروز كي بيام پيانو؟؟
-خاك تو سرت!! گفتم هرموقع خواستي بيا..
-اوكي...پس بعد از دانشگاه با هم بريم خونت...
-باشه باابا...
سيامك به فكر فرو رفت..اين دختر چقد بچه بود...بچه بود و معصوم...دوست داشتني...سري تكان داد و به خودش گفت:-اوف سيا چته؟؟ تو كه اي ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۲۸
نظرات (0)
،

رمان پرتگاه عشق

كتاب و بست و روي تخت دراز كشيد.نگاهش را به باران كه به تندي خود را بر شيشه مي كوبيد دوخت.
چشمانش گرم مي شد كه با صداي فرياد و گريه اي بلند شد.صداي نيكا بود. هراسان خود را به اتاق او رساند.نيكا در رختخواب دست و پا ميزد. به طرفش رفت و صدايش زد. تكانش داد. نيكا چشم باز كرد و با وحشت به او خيره شد. بلندش كرد و گفت:اروم باش.خواب ديدي.
نيكا با وحشت در اغوشش فرو رفت و گفت: من و تنها نزار.
معين او را به خود فشرد:تنهات نمي زارم.
با گريه:هيچ وقت تنهام نزار.من مي ترسم.
-:تنهات نميزارم.هميشه پيشتم.مطمئن باش.
نيكا فين فين كنان اشك مي ريخت.
معين به ارامي نوازشش مي كرد:ارم باش نيكا.گريه نكن فقط يه خواب بود.
-:مي ترسم.
-:من اينجام....تا وقتي هستم نبايد از هيچي بترسي.اروم باش عزيزم......بگو چه خوابي ديدي؟
-:نه.نمي خوام يادم بياد.
-:باشه....اروم باش.هيچ اتفاقي نمي افته.اروم باش و بخواب...
لحظاتي بعد نيكا ارام بود.
معين جا به جا شد و گفت:حالا بخواب.
نيكا دستش را گرفت:نرو معين.
معين روي تخت نشست و گفت:نميرم.بخواب.
نيككا بدون اينكه دست او را ول كند.چشم روي هم گذاشت.معين نگاهش به صورت او بود لحظاتي بعد در كنارش دراز كشيد.نيكا به طرفش خم شد و خود را در اغوش معين فشرد. معين هم دستش رو دور او گذاشت و با لبخند چشم روي هم گذاشت.

********* با حركت چيزي در كنارش چشم باز كرد. نيكا در اغوشش جا به جا شد.لبخند زد و دوباره چشم بر هم گذاشت. دقايقي نگذشته بود كه با صداي فريادي بلند شد.نيكا هم بلند شد.
مهديه رو به رويشان ايستاده بود.
معين پرسيد:مامان شما اينجا چيكار مي كنين؟
-:سلامتون كو؟
-:هر دو سلام دادند.
-:عليك سلام.ببينم شما محرمين اينطور راحت باهم مي خوابين؟
با اين حرف مهديه نگاه معين و نيكا به طرف هم كشيده شد. نيكا با خجالت سرش را پايين انداخت ومعين گفت: سو تفاهم شده...
-:بسه.نمي خوام چيزي بشنوم.زود تند سريع ماده باشين مي ريم عقد مي كنين.
معين گفت:اما مامان...
-:اما اگر نداره.
نيكا معصومانه و خجالت زده نگاهش مي كرد.
-:مامان من بايد برم مطب.
-:امروز كار تعطيله.همين كه گفتم.
قبل از اينكه چيزي بگن از اتاق بيرون رفت. معين به طرف نيكا برگشت و گفت: معذرت مي خوام.
-:تقصير منه.تو كس ديگه اي رو دوست داري اين و بايد به مامانت بگي سارا رو دوست داري.
معين كلافه دستي بر سرش كشيد.نيكا فكر مي كرد او هيچ علاقه اي بهش ندارد.
گفت:نه.بلند شو.زود بيا پايين.
از روي تخت بلند شد. نيكا گفت:چرانه؟بهش بگو سارا رو مي خواي.
-:لازم نيست.تو اگه دوست نداري زن من شي مي توني خودت بري به مامان بگي اما من چيزي به مامان نمي گم.
به سرعت به طرف اتاق خودش رفت. ابي به دست و صورتش زد و لباسهايش را عوض كرد. جلوي اينه ايستاد و گفت: من از خدامه زنم شي.خدايا ممنونتم.
از اتاق خارج شد. به طرف پله ها رفت.قدم در اشپزخانه كه گذاشت مهديه گفت: معين تو كس ديگه اي رو دوست داري؟
-:نه.كي گفته؟
-:نيكا ميگه.
-:نيكا واسه اينكه با من ازدواج نكنه ميگه.وگرنه من كس ديگه اي رو نمي خوام.
مهديه به طرف نيكا كه با تعجب به معين نگاه مي كرد برگشت و گفت: اره نيكا؟ واسه اينكه با معين ازدواج نكني اين و ميگي؟
نيكا با تته پته گفت:ن..ه.نه
-:پس مسخره بازي در نيارين.گناهه دختر و پسر جوون تو يه خونه اينطوري باهم زندگي كنن. ببينم اصلا تو اون شال و واسه چي مي بندي سرت؟
نيكا به معين اشاره كرد.
مهديه خنديد و گفت: خوبه شب و پيش هم خوابيدين و شال مي بندي.در غير اين صورت مي خواستي چادر ببندي.
صندلي را عقب كشيد و رو به روي نيكا كه خجالت زده سرش را پايين انداخته بود نشست و گفت:اين به نفع خودته دخترم.
به معين نگاهي انداخت و گفت:چيه؟برو بيرون.نمي بيني داريم حرف مي زنيم؟
معين كلافه از اشپزخانه بيرون رفت.
مهديه ادامه داد: اون دوست داره من پسرم و خوب مي شناسم.
-:نه.اون من و نمي خواد...
-:اشتباه مي كني.معين خيلي دوست داره. صبح كه اومدم تو اتاقت ديدم چطور تو خواب بغلت كرده بود. تو هنوز اين چيزا رو نمي فهمي. اما من با تجربه تر از اين حرفهام.مي دونم دوست داره اين و مطمئن باش.
نيكا لبخندي زد.
مهديه ادامه داد: خيالت راحت باشه.معين پسر خوبيه.سرش گرم كارشه. دنبال علافي و اين حرفاهم نرفته...يه مرديه كه مي تونه هر دختري رو خوشبخت كنه.اينا رو چون پسرمه نمي گما...
-:مي دونم.
-:افرين دخترم.سعي كن با كمكش زندگيت و بسازي از زندگيت لذت ببر.زندگي اونم بساز. شما بهم مياين.

*********
مهديه صندلي را عقب كشيد و در حالي كه بلند مي شد گفت: من ديگه بايد برم.
نيكا هم بلند شد و گفت: كجا هنوز زوده.
-:نه عزيزم.شما هم بايد با هم تنها باشين.تا الانشم مزاحمتون شدم.
نيكا سرخ شد و معين بي خيال مشغول خوردن بود.
مهديه از اشپزخانه بيرون امد.پالتويش را به تن كرد. به طرف در خروجي مي رفتند كه معين از اشپزخانه بيرون امد و گفت: مي رسونمت مامان.
مهديه نگاه شيطنت اميزي به او انداخت و گفت:خسته نباشي مادر.زنگ زديم اژانس.
نيكا بازهم گفت:بمونين ديگه.
-:نه.عزيزم.با زنگ ايفون صورت نيكا و معين را بوسيد و گفت:مواظب همديگه باشين.
معين به دنبالش رفت.مهديه از نيكا خداحافظي كرد و از خونه خارج شد.معين به همراهش وارد اسانسور شد.
با سوار شدن مهديه به تاكسي معين با ارامش به خانه بازگشت.
در را بست و لبخند زيبايي زد.به طرف اشپزخانه رفت.نيكا در حال جمع كردن ميز بود. جلوي در ايستاد و به او خيره شد.
نيكا به طرفش برگشت و گفت:چيزي شده؟
-:نه.
-:پس چرا اونطوري نگام مي كني؟
-:دلم مي خواد.
نيكا با چشمان گرد شده اش به او خيره شد. معين قدمي به طرفش رفت و گفت:خسته شدي.من ظرفا رو مي شورم.
نيكا با خوشحالي گفت: ايول...دستت درد نكنه....منم برم درسام و بخونم...قبل از اينكه معين چيزي بگويد از اشپزخانه بيرون رفت.معين پووزخندي زد و مشغول شد.

بعد از شستن ظرفها به طرف اتاق نيكا رفت.چند ضربه به در زد و وارد شد.نيكا جزوهايش را روي تخت پهن كرده بود ومشغول خواندن. روي صندلي نشست و گفت: نمي خواي بخوابي؟
-:اينم تموم كنم بعد مي خوابم.
-:خيلي مونده؟
-:اره.يكمي هست.
-:فردا ميري شركت؟
-:اره.چرا نرم؟
-:اونجا خوب نيست.بهتره نري.
-:چرا؟خيلي هم خوبه...
معين نمي خواست امروز لجبازي كند گفت: من خوابم مياد.بريم بخوابيم؟
-:خوابت مياد برو بخواب...
معين كلافه بلند شد و گفت: باشه.تموم شد بيا بخواب.
نيكا لبخندي زد و گفت:شب بخير.
معين در را تقريبا كوبيد و وارد اتاقش شد.نگاهي به تخت دو نفره اش انداخت و با پوزخند زير لحاف خزيد و چشمانش را بست.
با خميازه به سمت آشپزخانه رفت....نگاهش به سمت ميزكشيده شد...با تعجب به صبحانه اي كه روي ميز بود خيره شد....
-معييييييييين
صداي معين از بالا آمد
-چيهههه؟
-اين صبحونه واسه چيه؟
-بده واسه زن عزيزمممم يه صبحونه درست كردم؟
-ببييييين اولشم من زن تو نيستم ....دومشم من زن تو نيستم...سومشم سارا جووون منتظرته!! و وقتي ديد معين هنوز نيومده اداي بالا آوردن را در آورد
-معين بدو ديگه...دير شد بخدا
-اه زن چقد گير ميدي؟
نيكا درحالي كه سعي ميكرد بي تفاوت جلوه بدهد گفت:
-برو بابااا ديوار كوتاه تر از من گير نياوردي؟؟من زنت نيستم ما دوتا فقط فقط همخونه ايم....گرفتي؟؟
معين وارد آشپزخانه شد و پشت ميز نشست...
-بيا بخور ديگه
-سيرم...نميخوام
-ا؟مگه چي خوردي؟؟
-هيچي تو اتاقم كلي هله هوله خوردم....
-باشه بابا ديگه از اين غلطا نميكنم...
*************
با ديدن آن مرد حالش بهم خورد...قاتل پدرش روبه رويش نشسته است ودارد بدون هيچ حرفي به او نگاه ميكند...
-خب اقاي شجاعي ...شما روز حادثه كجا بودين؟؟
مرد پوزخندي زد و گفت:-تو همون خيابون...ولي من نكشتمش
-ببينيد...اين آقا و به معين اشاره كرد...ماشين شما رو شناختن و شهادت دادن كه ديدن چطور اين پيرمرد رو
-ولي منم همينجا شهادت ميدم اين آقا اون پيرمرد نكبتي رو كشت
نيكا لبش را به دندان گزيد و به معين نگاه كرد ...معين سري تكان داد و زير لب گفت
-اشكال نداره...اين مرد ديوونه است...به حرفش اصلا گوش نده...
-ببينيد انكار كردن اين موضوع كه شما به اون پيرمرد زدين بي معناست چون كمي از خون اون مرد روي بدنه ي ماشينتون پيدا شده و از همه مهمتر روي ماشينتون كمي خراش افتاده...كه همه اينا نشان دهنده يك تصادفه!
متهم سري تكان داد و با درماندگي گفت
-اه اصلا آره...من كشتمش...من قاتلم...ولي بخدا از قصد كه اين كارو نكردم...من عجله داشتم....بايد خيلي زود خودمو ميرسوندم بيمارستان...
-ببينيد اينا توجيهي براي قتلي كه توسط شما انجام شده نميشه...
پس از نيم ساعت دادگاه آن مرد را به پنج سال حبس محكوم كرد...

********
نيكا با ذهني آشفته به برگه هايي كه روي زمين پخش شده بود نگاه كرد....
-خانوم شريفي؟؟
نيكا با تعجب به سمت رئيسش برگشت و به او نگاه كرد...
-چي؟ شريفي؟؟من پاك نژاد هستم...مثه اينكه اشتباه كردين
-نخير...الان شوهرتون اومده بودن و گفتن ديگه حق ندارين كار كنين....درضمن اين دفعه شناسنامه نشون داد و من ديگه هيچ راهي ندارم....لطفا وسايلاتونو جمع كنيد و از اينجا برين...شوهرتون پايين منتظرن...
نيكا از شدت عصبانيت در حال انفجار بود....از شركت بيرون آمد و دستي تكان داد :-تاكسي....
***********
با عجله زنگ در را فشرد
-كيه؟
-منم ..عسل درو باز كن...
در با صداي گوشخراشي باز شد و نيكا با عجله وارد شد و در را بست....عسل با نگراني به سمتش رفت
-واي خاك عالم ...چته؟؟ چرا اينجوري اومدي؟؟
-بريم تو
هردو وارد حال شدند و روي كاناپه نشستند...
-چي شد خفه ام كردي؟؟
-هيچي ...آقا فكر كرده واقعا شوهرمه...ايش نكبتي....بره با همون نامزد احمقش خوش بگذرونه
-وااااااا رواااني...منو بگو فكر كردم چه اتفاقي افتاده ...حالا چي شده ناقلا!! حرفات بوي حسادت ميده
نيكا مشتي به بازوي عسل زد و گفت:-برو باباا....اين پسره واقعا خيلي احمقه...نه ميتوني از اون سارا جونش دل بكنه نه از من....ديگهه نميدونم چيكار كنم!! چند روز پيش عروسي مصلحتي كرديم
عسل لحظاتي در فكر فرو رفت و گفت"-مبارك باشه ايشالله به پاي هم پير شين....راستي ببينم گفتي پولداره؟؟
-پـــ نـــ پـــ عين منو تو فقيره!!
-ببين حالا كه اون داره از تو استفاده ميكنه تو هم از اون استفاده كن....ميدوني يادمه قبلنا كه ازت ميپرسيدم چرا ميري سر كار ميگفتي ميخوام پول جمع كنم بدم پرورشگاه ها و از اينجور چيزا!! خلاصه ميخواستي صرف كارهاي خيرخواهانه كني ديگه!
-خب آره كه چي؟؟
-ببين تو الان زنشي؟؟ مگه نيستي؟؟
-خب چرا.....حالا منظور؟؟
-خنگ خدا تو حق داري از پولاش استفاده كني....
نيكا با اين حرف عسل به فكر فرو رفت..

*********
زنگ در را فشار داد ...در باز شد و نيكا شيريني را به دست معين داد
-سلام عزيزم ..... چي شده ؟ فكركردم خوابي!
معين با تعجب به او خيره شد...رفتارش واقعا او را شگفت زده كرده بود....
-خ..خوبم....كجا بودي تا الان؟
-هيچي يه سر رفتم پيش عسل خبر عروسيمونو بدم....بيچاره خيلي ناراحت شد ...فكركرده بود جشن گرفتيم اونو دعوت نكرديم..
معين وارد آشپزخانه شد و به نيكا نگاه كرد
-خب....ببينم مرگ من تو سرت به جايي نخورده؟؟
نيكا در حالي چشم هايش از شيطنت برق ميزد گفت
-نه بابا...مگه بده با شوهر عزيزم حرف بزنم؟؟
معين با خوشحالي به سمتش رفت و گفت
-واي خدا بالاخره آدم شدي؟
-نيكا به طور افسونگري به چشم هاي خاكستري او زل زد
-آره عزيزم...بالاخره آدم شدم...
معين آب دهنش را قورت داد و گفت
-خب ....بيا با هم شام بخورم كه گرسنمه حسابي
نيكا خنده اي كرد و با گفتن چشم به سمت ميز رفت....
*****
معين امروز ميرم يه سر لباس بخرم....پول ميدي؟
معين بالبخند گفت
-آره چقد ميخواي؟200 خوبه؟
نيكا لبخندي زد و گفت:-اره عاليه..
-باشه
***********
زن درحالي كه دست نيكا را ميفشر گفت:
-از همكاريتون و عمل خيرخواهانتون واقعا ممنون....اين بچه ها واقعا خيلي به كمك شما نياز داشتند..
نيكا با متانت سري تكان داد و گقت:
-وظيفه ام بود...خواهش ميكنم
********
معين دستش را كشيد و او را كنار خود نشاند
-خب عزيزم....برو خريدات رو بيار ببينم...
رنگ از روي نيكا پريد...فكر نميكرد معين همچين حرفي بزند
-نه..من ...من الان خوابم مياد...ميرم بخوابم...
-ا ا ا...بدو برو بيار ميخوام ببينم چي انتخاب كردي؟
-نيكا دستش را از دست معين كشيد و گفت
-نه من خوابم مياد
و از سر جايش پا شد و به سمت اتاقش رفت...هنوز دو قدم برنداشته بود كه معين صدا زد
-نيكاا؟
-بله؟
-ميري اتاق خودت؟؟
-پـــ نـــ پـــ اتاق تو
-ببين ميري اتاق خودم و حق نداري بري اتاق خودت
نيكا پفي كرد و به سمت اتاقش رفت اما هرچه كرد نتوانست






در اتاقش را باز كند
-معييين
-جان معين
-چرا درمو بستي؟
-چون بايد بري اتاق خودمون
-برو بابا ...تا صد سال سياه عمرا اگه بيام اونجا
-هرجور راحتي
نيكا باز پايين آمد و به سمت يكي از مبل ها رفت....روي مبل خوابيد كه صداي معين راشنيد
-تا آخر عمر كه نميتوني اونجا بخوابي.....بالاخره تسليم ميشي
نيكا زهرخندي زد و چيزي نگفت...
************
نيكا خميازه اي كشيد و سيامك گفت
-چيه خوب نخوابيدي؟
-اوف مگه اون كله خر ميذاره؟؟ در اتاقو بسته كه برم تو اتاقش بخوابم!هه تا صد سال سياه هم منتظر بمونه عمرا اينكارو كنم...
سامك خنده اي كرد و گفت
-خب كجا خوابيدي؟
-رفتم رو يكي از مبل ها خوابيدم...واي صدبار از روش افتادم...حالا اينارو ولش كن امروز بيام تمرين پيانو؟
-آره بيا ميخوام با نامزدم آشنات كنم...
نيكا يكه خورد با صدايي نسبتا بلند گفت
-نامزد داري؟
ناگهان همه كلاس به سمت آن دو برگشتند ..نيكا سري تكان داد و دهنش را كج كرد و گفت:-واي الان اين سامانيان ميگه هردو بدون هيچ حرفي از كلاس بيرون! سيامك نتوانست جلوي خنده اش را بگيرد و زد زير خنده....سامانيان عينك ته استكاني اش را تكان داد و گفت:-خوش ميگذره؟ هردو بدون هيچ حرفي از كلاس بيرون...نيكا و سيامك نگاهي به هم انداختند و زدند زير خنده...
-اي باباااا بازهم همون آش و همون كاسه....بابا بدبخت شدم رفت...
-چي چيرو؟؟ تقصير خودت بود...حالا اين نامزدت كي هست ناقلا؟
سيامك ابروهايش را بالا داد و گفت
-خودت ميبيني!!
*********
نيكا بستني سفارش داد و كتابش را جلوي خود گذاشت....مشغول خواندن بود كه موبايلش زنگ خورد
-بله
-معينم....كجايي؟؟مگه بعد از ظهر كلاسات تموم نميشن؟
-چرا...ولي اومدم كافي شاپ دارم بستني ميخورم
-چي؟؟ با كي؟
نيكا كلافه جواب داد
-اي بابا چرا اينقد گيري؟؟ نكنه واقعا فكر كردي شوهرمي؟
-ببين نيكا تا يك ساعت ديگه خونه اي همين و بس
-برو بابا....برو با همون سارا جوونه عشوه خركيت خوش باش و گوشي را قطع كرد.....
حدود سه ساعت بعد سيامك زنگ زد و گفت
-سلااام كجايي؟مگه نمياي نامزدمو ببيني؟
-چرا الان ميام
*****
زنگ در را فشار داد و با كمال تعجب معين در را باز كرد
-اينجا چيكار ميكني؟
-هيچي خونه دوستمه تو چيكار ميكني؟
-هيچي اومدم نامزد دوستمو ببينم...
معين جان اومد؟؟
صداي سارا كفر نيكا را در آورد پس نيكا با صدايي بلند گفت
-اوف سيا مگه نگفتي ميخواي نامزدتو معرفي كني؟؟ اين نامزد دوستتو خودم ميشناسم...سارا با لبخندي گرم و متفاوت گفت
-سلاممم نيكا جان بيا تو
-سلام همه دور ميز نشستند و نيكا اول شروع كرد
-خب سيامك بدو.. بدوو عروس خانومو بيار ميخوام ببينمش
سيامك دست پاچه گفت
-اممم ببين نيكا يه موقع...فكر نكني اين كارارو واسه ...واسه اينكه بهت بخنديم كرديم ها...من بخاطر خودت قبول كردم...
نيكا گيج و منگ نگاهش كرد
-چي ميگي؟ يه عروس نشون دادن اين همه حرف زدن داره؟
سيامك آب دهنش را قورت داد و گفت:-سارا هاشمي...نامزدمه....
نيكا گيج تز اين پيش به اين سه نفر نگاه كرد..نميدانست چه اتفاقي افتاده است...به معين نگاه كرد و گفت
-معين....نامزدت ولت كرد؟
سارا خنده اي كرد و گفت
-نه بابا ما دوتا دوتا دوست معمولي هستيم همينو بس...اون چند روزم فقط چون..چون ميخواستيم...ببينيم..كه..كه تو معينو دوست داري اون كارا رو كرديم...از ذهن نيكا گذشت همه دروغ گفتن..همه...ناگهان از جايش برخواست و داد زد
-سيامك...تو...من از تو همچين توقعي نداشتم....خوبه ديگه...من بهت اعتماد ميكنم و حرف دلمو ميگم و تو...تو همه رو ميذاري كف دست اربابت!
معين با صداي نسبتا بلند گفن
-نيكا درست حرف بزن...منو سيامك دوستاي قديمي هستيم فهميدي؟؟؟
اشك هاي نيكا فرو ريخت داد زد
-دروغگو ها....معين حتي اگه قبلا دوستت داشتم ديگه ازت متنفرم....وبه سمت خانه خودشان رفت
معين چنگي به موهايش زد و گفت
-اه اين دختر روانيه...ديگه نميدونم از دستش چيكار كنم!!
نيكا وارد اتاقش شد و در را قفل كرد....نگاهش را به اسمان دوخت....با خود فكركرد هرگز نميتواند از كسي آن هم معين متنفر باشد ولي بايد درسي درست حسابي به او ميداد تا او هرگز جرات دروغ گفتن را نكند....
صداي معين را از پشت در شنيد
-نيكا نيكا...
سكوت
-نيكاااا
سكوت
-نيكا منو سيامك دوستاي قديمي هستيم....ميدوني قبلا با هم پزشكي رو ميخونديم كه نظرش عوض شد و اومد حسابداري...سارا هم از خيلي وقت پيش نامزدشه و برام حكم خواهر رو داره....
نيكا دهنش را كج كرد و گفت:
-حكم خواهر؟؟ خوبه ديگه هركي خواهرت بود بايد بياي و واسه يه خري مثه من نقشه بكشي كه
-ببين نيكا من فقط ميخواستم ببينم بهم علاقه داري يا نه....باور كن منظور ديگه اي نداشتم
نيكا نگاهش را به قاب عكس انداخت او و معين....لبخندي زد اما خيلي زود لبخندش را فروخورد
-ببين معين من و تو هيچ حرفي و رابطه اي با هم نداريم....من..هرموقع دانشگام تموم شد از اينجا ميرم...ميدوني كه
صداي معين بلند شد
-ببين نيكا تو زن مني...زن من...از اين به بعد از اين رفتاراي مهربانانه باهات نميكنما
-ببين معين خسته شدم ديگه....بابا روزي صد بار ميگم توهم زدي من زن تو نيستم...اين يه عروسيه مصلحتي وبه اجبار مامانت بود...واگرنه من كه اصلا راضي به عروسي كردن با تو نبودم...
معين پوزخندي زد و گفت:-آره معلوم بود اصلا راضي نبودي...وصداي قدم هايش از اتاق دور شد....
نيكا زير پتو خزيد و نگاهش را به ماه دوخت....دلش براي آغوش مادري تنگ شده بود...پدرش گفته بود وقتي او پنج سالش بود مادرش سكته ميزنه و براي معالجه اش ميبرنش فرانسه....اون جا هم از دار دنيا ميره....آهي كشيد و چشم هايش را بست...اگر الان مادرش اينجا بود نيكا مجبور نبود اين وضع را تحمل كند....
*********
نيكا نيكا گوش كن....بخدا من
نيكا ايستاد و به سمت سيامك برگشت....ببين سيا اصلا باشه تو راست ميگي...ولي من نميخوام رابطه تو و نامزدت بخاطر من بهم بريزه...در ضمن فكر نكنم بتونم از اين به بعد ريخته تو و معين و سارااااا رو تحمل كنم....
سيامك انگشت به دهن مانده بود...نميدانست چكار كند....حدود يك ساعت است دارد با نيكا حرف ميزند ولي نيكا...

-نيكا خواهش ميكنم
-ببين سيامك دست از سر من بردااااااار
ناگهان صدايي از پشت آمد
-ببخشيد خانوم...مزاحمن؟
نيكا به سمت پسرك برگشت چشم هايي مشكي پررنگ ابروهايي زيبا و پر موهايي كه به تازگي كوتاه شده بود..دماغي معمولي و بلند ولبي زيبا و شبيه لب هاي معين....
-نخير ايشون ...امم بله ايشون مزاحمن..
پسرك درحالي كه ابرو بالا مي انداخت گفت
-آقا كاري داشتين؟
سيامك ميدانست حرف زدن با نيكا بي فايده است پس شانه بالا انداخت و به سمت در خروجي رفت....نيكا لبخندي سپاسگزارانه زد و به سمت كلاسش رفت...
-ببخشيد خانوم
نيكا بروهايش را بالا داد و گفت
-بله
-من شاهين حسيني ام...
نيكا به مغزش فشار آورد ...او مطمئن بود قبلا اين اسم را شنيده است ...اما بياد نياورد...
-بله از آشنايي با شما خوش حال شدم...من كلاس دارم و به راه افتاد شاهين دنبالش آمد و گفت
-شما اسم شريفتونو عرض نميكنيد؟
نيكا يكباره ايستاد و به سمتش برگشت...
-آقا لطفا مزاحم نشيد و دست از سر من بردارييييد
شاهين متعجب يك تاي ابرويش را بالا انداخت و گفت
-باشه...ولي مگه شما منو نميشناسي؟
نيكا چشم هايش را گرد كرد و گفت
-نكنه من بايد هر خري رو بشناسم؟؟
شاهين خنده اي كرد و گفت
:-آهان باشه برو به يكي بگو شاهين حسيني بهت ميگه كي ام....
نيكا حرفي نزد و به سمت كلاسش راه افتاد....وارد كلاس شد و اين دفعه در آخري رديف كنار دختري جا گرفت
-سلام
-سلام من نيكا هستم
-منم سپيده
-از آشنايي باهات خوش حالم...
سپيده سري تكان داد و چيزي نگفت
-اممم ببخشيد تو شاهين حسيني رو ميشناسي
سپيده با تعجب طوري به نيكا خيره شد انگار آدم عقب مانده ذهني ديده است
-بله....مگه نميشناسيش؟
-نه
-اا اا ...شاهين حسيني يكي از پولدار ترين و خوش تيپ ترين و واييييييييي زيباترين ووو با ادب ترين پسراي دانشگاهه....
نيكا خنده اي كرد و گفت
-آهان باشه آخه همين الان بهم گفت منو نميشناسي منم گفتم من مگه بايد هر خري رو بشناسم...و دوباره خنده اي كوتاه كرد
سپيده آب دهنش را قورت داد و با هيجان گفت
-واييي از اول تعريف كن...ببينم داري بلوف ميبافي يا نه!!
نيكا به ناچار از اول تعريف كرد و در آخر قيافه ي سپيده را ديد انگار ميخواهد نيكا را خفه كند
-ا چي شد؟
-چييي شد؟؟ بقيه خودشونو ميكشن كه طرف يه نيگا بهشون بكنه بعد تو ميگي بهش گفتي خر مزاحم؟؟؟
نيكا خنده اي كرد و گفت
-آره خب كه چي؟؟همچينم ازش خوشم نيومد
سپيده چشم هايش را گرد كرد و گفت
-واي خدا شفا بده!!!
*************
از دانشگاه بيرون آمد و به سمت ايستگاه اتوبوس رفت
- خانومم
-نيكا با تعجب به سمت شاهين برگشت و گفت
-اوف بازم تو؟؟
-بفرماييد سوارشيد...ميرسونمتون
-نخير....خودم با اتوبوس ميرم....
شاهين با خود گف
-لابد هنوز نفنهميده من كي ام....بزا براش بگم تا ديگه از اين رفتارا نداشته باشه
-من قصد جسارت ندارم ولي من شاهين حسيني يكي از
نيكا حرفش را قطع كرد و گفت
-يكي از پولدار ترين خوشتيپ ترين زيبا ترين و با ادب ترين پسراي دانشگاهي كه همه دنبالشن!
شاهين با نگاهي متفاوت به نيكا نگريست..پس او را ميشناخت ولي برايش مهم نبود....لبخندي زد و گفت
-بله حالا اگه ميشه بفرماييد ميرسونمتون
-نه ممنون خودم ميرم
-باشه خداحافظ
نيكا سري تكان داد و چيزي نگفت
****** معين با عصبانيت داد زد
-يعني چه؟؟ به من ميگي نميشناسمش؟ سيامك گفت يه جور با اون پسره حرف ميزدي انگار ميشناسيش!! چرا سوار ماشينش نشدي؟؟ لابد واسه اينكه..
-ببين سيامك چيز خورده از اين حرفا زده...من به هركسي اجازه نميدم بهم نزديك شه....شاهينم فقط ازم طرفداري
-شاهين؟؟خب خب ديگه چي؟؟ چند وقته باهمين؟
نيكا از حسادت معين لذت ميبرد اما كفرش هم درآمده بود....يك ساعته كامل بود با معين بحث ميكردن..
-ببين معين من ديگه باهات حرف نميزنم....تو به اندازه كافي اعصاب منو بهم ريختي....ديگه نه ميبينمت نه ميشنومت...
معين كلافه سرتكان داد و گفت
-حق نداري با من اينجور صحبت كني
نيكا بي توجه به حرفش به سمت اتاقش رفت و در را محكم بست...كلافه كتابش را باز كرد كه ناگهان گوشي اش زنگ خورد
-سلام چطوري؟
-سلام خوبم...چطوري سپيده؟
-هي بدك نيستم....ببينم امروز چي شد؟؟/از دور ديدمتون ....
-هيچي بابا پسره ي آشغال فكر كرده من نميشناسمش ميگه من شاهين حسيني پولدارترين و...اوووه حالا فكر كرده چه تحفه ايه..
صداي سپيده همراه با جيغ شنيد كه ميگفت
-ااااااا ديووونه اينجوري درموردش حرف نزن...پسر خوبيه....تازه نميدوني كه همه دخترا واسش
-اي باابااا...حالا من ميگم چه تحفه ايه تو بگو دخترا!! خب من نميخوام جز اون چند تا دلقكا باشم كه هي مثه دم دنبال پسران!!
سپيده آهي كشيد و به شاهين اشاره كرد كه نه قبول نميكنه....شاهين چشم هايش گرد شد پس گفت:-حالا نظرشو راجع به من بپرس....
-الو نيكا هستي؟
-آره
-حالا تو اين دوتا برخورد فكر ميكني پسرخوبي بود؟؟
-نه بابااااا هردفعه هي ميگفت منو نميشناسي...ايش مردم رو دارن ها!!من هنوز سر حرف اولمم من كه نبايد هر خري رو بشناسم....با اون موهاي ..
-موهاي چي؟؟
-هيچي بابا بدم مياد موهاي مردا اونقد كوتاه باشه...
-خب حالا قيافش خوشت اومد؟
-برو باباااا...بهتراشو سراغ دارم...
سپيده به سمت شاهين برگشت و با ديدن قيافه ي شگفت زده و عصباني اش خنده اش گرفت
-الووو الووو...چته؟
-هيچي....حالا تيپش چي؟؟
-اي باباااا تيپشم چرت و پرت بود...البته اصلا دقت نكردم ولي از بلوز صورتيش معلومه بد سليقه است!!من خودم تو عمرم صورتي نپوشيدم حالا يه پسر..تازه فكر كنم تو اتاقش پر باشه از عروسك هاي باربي....استغفرالله...
سپيده خنده اي كرد و به نيكا گفت:-اگه الان اينجا بود بهش چي ميگفتي؟
-هيچي ميگفتم ..اممم...آقا شمارو داري در حد تيم ملي....يكم از اون غرووووووور چرت و پرتت كم كن تا آدم حسابت كنم!!
-يعني الان نميكنيش؟
-نه بابا خري كه روش سوار ميشمم حسابش نميكنم....هه حالا هركي پول داشت فكر ميكنه آدمه!!
سپيده به قيافه ي از خشم سرخ شده ي شاهين نگريست...برادر عزيزش چقد عذاب ميكشيد...تا حالا هيچ دختري اينطور درمورد او حرف نزده بود...خدا عاقبت نيكا را بخير كند...
-خب نيكا جان بريم درس بخونيم كاري نداري
؟
-نه عزيزم...عزت زياد
-خداحافظ
شاهين چشم هايش را بست تا از خشمي كه دارد بكاهد اما...با شنيدن خنده ي سپيده به خشمش افزوده شد
-هووووو ساكت...من حال اين دختره رو ميگيرم....حالا ببين...
سپيده دهن كج كرد و گفت:-پسره تو اتاقش باربي داره....تيپش چرت و پرته...خرمم حسابش نميكنم و زد زير خنده...شاهين با خود فكر كرد:-تاحالا هيچ دختري اينطور غرورش را خورد نكرده بود...بايد حسابش را ميرسيد...اما....نميدانست چگونه بايد فكري ميكرد.....او هيچگاه اجازه نداده بود كسي اينگونه غرورش را خورد كند...آن هم مخصوصا كسي كه حتي اورا نميشناسد...سري تكان داد و سويچ ماشين را گرفت و از خانه بيرون زد...سپيده خنده اي كرد و با خود گفت:-پسره ي بيچاره ...
************
نيكا كنار سپيده نشست و مشغول گفت و گو با او شد....پس از لحظاتي شاهين كنار نيكا نشست و به آن دو نگاه كرد...اما نيكا حتي كوچكترين محل هم به او نگذاشت
-سلام...
-سلام داداشي...
نيكا با شنيدن كلمه داداشي لبخندي بر لبش نشست و گفت:-اوه پس كسي كه ديروز صداش از پشت تلفن ميومد داداشيت بود...خنده اي كرد و چيزي نگفت
شاهين از رفتار اين دختر سردرگم و عصباني شد ...نگاهش را به سپيده دوخت وگفت:مگه ديروز با كي حرف ميزدي؟؟؟
سپيده با تعجب به شاهين نگاه كرد و گفت:-واا مگه
-شاهين گفت:-مگه درمورد من حرف ميزدين؟؟ خب تعريف كن چي گفتين؟؟
سپيده آب دهنش را قورت داد و به نيكا نگاه كرد ..نيكا با بي خيالي به سمت شاهين برگشت و گفت
:-با اينكه ميدونم اونجا بودين ولي بازم ميگم:-گفتم شما بد سليقه ايد...از بلوز صورتيتون معلومه...تازه...شخصيت آدما به پولشون بستگي نداره...درضمن با عرض پوزش با صداقت كامل گفتم شما رو خرم هم حساب نميكنم....اگه اونقد پولدارين كه حتي نميدونيد خر چيه خر يه حيوونيه كه روش سوار ميشن و كلا ازش سواري ميگيرن...اوه درضمن...گفتم فكر كنم اتاقتون پر از عروسكاي باربي باشه!!
شاهين به اطراف نگاه كرد همه بچه هاي كلاس مخصوصا دخترا دور اين سه نفر حلقه زده بودند و به حرف هايشان گوش ميدادند...خشمش از ديشب چند برابر شد پس گفت:
-اوه ..كه اينطور....شايد چون خودتون پول نداري و تو يه خرابه تو خيابان ... زندگي ميكني اينطوري از پولدارا بدت مياد مگه نه؟؟ يا اينكه بخاطر كمبود پول با يكي صيغه اي زندگي ميكني و...
نيكا سرش گيج رفت..ااو از كجا ميدانست
-و كلا بخاطر اينكه مامان بابا نداري اينجور بي ادب و گستاخ شدي ها؟؟ يا شايدم واسه اينكه
نيكا با آرامشي كاملا ساختي گفت
-آره بخاطر اين اراجيفي كه به هم بافتي من از پولدارا بدم مياد...ميدوني اون كسي كه ميگي باهاش صيغه اي زندگي ميكنم اون...شوهرمه...شوهررررر ..درضمن اون خرابه...اون خرابه حتي اگه خرابه بود...بهترين خاطره هام همونجاس .....درضمن همه يه روزي از اين دنيا ميرن همه حتي مامان باباي خودت ...ميدوني هميشه فكر ميكنم شما پولدارا بجز پول به چيز ديگه اي فكر نميكنيد...واسه همينه شخصيت اندازه مرغ ندارين...حالا هم لطفا از اينجا برو چون حوصله ندارم ريخته نحستو تحمل كنم....
شاهين سردرگم نگاهش كرد...پس تحقيقاتي كه كل شب كرده بود هيچ بود...پس حتي اين ها هم اورا عصباني نميكرد....بدون هيچ حرفي از جايش برخواست و با گفتن
-برو بابااا ...يه روزي حالتو ميگيرم...از كلاس بيرون رفت...نيكا بغضش را فرو داد و با گفتن ببخشيد او هم كلاس را ترك كرد....به سمت دستشويي رفت و جلوي آينه ايستاد قطرات اشك آرام آرام از گونه اش چكيد....چكار ميكرد....حالا حتي نميتوانست سرش را بالا بگيرد....سرش درد گرفت ...
-حالت خوبه؟؟
به سمت سپيده برگشت...پوزخندي زد و گفت
-آره خوبم...چي شد تو اومدي دنبال يه آدم فقير هرزه؟؟
سپيده ابرو هايش را در هم كشيد و گفت
-ببين اگه داداشم راجع بهت اونطوري فكر ميكنه كه مطمئنم نميكنه دليلي نميشه كه من و تو دوستيمون از بين بره ها؟؟ من حتي يه كلامم حرف نزدم...من نظرم با بقيه فرق ميكنه!! ببين تو اولين كسي هستي كه بخاطر پول باهام دوست نشدي....ميفهمي چي ميگم..؟
نيكا اشك هايش را پاك كرد و گفت:-آره راس ميگي اگه داداشه تو احمقه به تو ربطي نداره....به داداشت بگو به جو شخصيت داشته باشه بد نيست....
سپيده لبخندي زد و گفت:-حتما عزيزم....خودم حالشو ميگيرم....راستي نگفتي شوهر داري....
نيكا پوزخندي زد وگفت:-نه بابا اين يه داستان مفصل داره ...بيا بريم كافي شاپ كلاس كه ديگه نداريم....
عسل لبخندي مهربانانه زد و گفت :-باشه عزيزم بريم...
*****
نيكا به فنجان قهوه اش خيره شد و گفت:-آره ديگه خلاصه مجبور شديم عروسي مصلحتي كنيم....تا من دانشگام تموم شه...
عسل به چشم هاي آبي اش خيره شد و گفت
-چه جالب...حالا دوستش داري؟
-نه بابا....چي چيرو..
-اوهوم باشه فهميدم
نيكا سري تكان داد و چيزي نگفت...
*********
كتابش را باز كرد و به نوشته ها خيره شد...چيزي نميفهميد...اگه با سيامك قهر نميكرد ميتونست از او بپرسد....آهي كشيد و شماره يسپيده را گرفت بعد از چندتا بوق شاهين گوشي را گرفت
-الو...
-الو سلام ببخشيد سپيده جان هستن؟
شاهين متعجب به صداي نيكا گوش داد ....او آنقدر براي نيكا بي ارزش بود كه حتي صدايش هم ياد نيكا نبود
-الو الو هستين؟
-بله گوشي
سپيييدههه سپيدهه
-بله
-سلام سپيده چطوري؟
-خوبم ...تو چي
-خوبم...ببين ...صفحه ي .. روبيار يه سوال دارم...
نيكا پس از گرفتن جواب گفت
-خب ديگه بيشتر از اين مزاحمت نميشم...
-ا نيكا
-بله
-ميگم هفته بعد جشن عروسي دختر خالمه...مياي ديگه
نيكا پوزختدي زد و گفت
-نه بابا.....كار دارم نميتونم
-نيكا خواهش ميكنم....اگه واقعا دوستي منو پذيرفتي بيا ديگه...
نيكا با درماندگي گفت
-ببين خب نميتونم
-بيا ديگه اذيت نكن
-اوف باشه بابا....فقط واسه اينكه دوستمي ها!!واگرنه منو چه به جشن عروسي دختر خاله دوستم كه خواهر دشمنمه!!
سپيده خنده اي كرد و گفت
-اا داشتيم؟
-نه ...اوكي پس تا فردا
-باشه خداحافظ
-عزت زياد!
********** ببين اومدي ديگه!!
نيكا با كلافگي سري تكان داد و گفت آرههههه بابا چرا اينقد گير ميدي؟؟ خب ميام ديگه ...
-آخه ميدوني احساس ميكنم داري سر كارم ميذاري...
نيكا لبخندي زد و گفت
-نه بابا...خيالت تخت تخت....حتما ميام....امممم ميگم بيا فردا كه كلاس نداريم بريم خريد ها؟
سپيده انگار منتظر همين حرف بود با خوشحالي گفت
-آرههه منم ميخواستم همين پيشنهاد رو بدم....آدرس خونتو بده ميام دنبالت...
-نه نميخواد ...تو بگو كدوم پاساژ منم همونجا ميام...
-باشه بابااا...پاساژ قاصدك ....بلدي كه؟؟
نيكا سري تكان دا د و گفت آره...بلدم...
*******
هردو به لباس شيك شب خيره شدند...چقدر زيبا بود...نيكا به هيچ وجه نميتوانست از آن چشم بردارد....سپيده كه آب دهنش راه افتاده بود....نيكا به سپيده خيره شد و گفت
-خب برو بخر ديگه
-نچ اون به تو خيلييي مياد...
-من پولشو ندارم
-گم شو....خب خودم ميدم...
-برو باباااا....من عمرا اگه قبول كنم...
-ببين نيكا....چند روز بعد تولد منه ....خب ميخوام به عنوان هديه برا من قبول كني!
نيكا خنده اي كرد و گفت
-از كي تاحالا كسي كه تولدشه هديه ميده؟
-از همون وقت كه من گفتم....نيكااااا خواهشششش
-نه اصلا....
-نيكا قهر ميكنمااااا
نيكا با درماندگي نگاهش كرد ....
-اي باباااا فردا پس فردا داداشت مياد گير ميده من ازتو پول گرفتم و سواستفاده كردم و ...
-نه بابا غلط كرده مگه دسته خودشه.....سپيده دست نيكا را كشيد و هردو وارد مغازه شدند...نيكا باز هم به لباس نگاه كرد....لباسي به رنگ سبز كه از جنس ساتن بود....يقه اش به شكل هفت بود و شكل روي لباس مانند پر طاووس بود...مطمئنن با پوست سفيدي كه نيكا داشت حتما بهش ميامد....سپيده لياس را گرفت و به نيكا داد ...نيكا با لباس وارد اتاقك شد و لباس را پوشيد....
-سپيدههه بيا
سپيده با هيجان وارد اتاق شد و با ديدن نيكا در آن لباس شكه شد...نيكا لباس را پوشيده بود و موهاي خرمايي اش را دور شانه اش انداخت....لباس كمي چسب بود و اندام زيبا و خوش تراش نيكا را به نمايش ميگذاشت..او واقعا زيبا و باور نكردني شده بود
-چطوره؟؟
-واي خداااي من نيكااا باور نكردنيه...خيلي بهت مياد.....
********
نيكا با خريد ها وارد خانه شد ...خريد ها را روي مبل گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت....
-نيكااا نيكاا اومدي؟
نيكا بي توجه به معين به سمت خريد ها رفت اما قبل از اينكه به خريد ها برسد معين پاكت را گرفت
-ببينم چي خريدي؟
نيكا دست به سينه ايستاد و نظاره گر فضولي معين شد...معين با وسواس خاصي لباس را از جعبه اش در آورد و بالا گرفت...لحظه اي به لباس نگاه ميكرد و لحظه اي به نيكا....طاقتش طاق شد و گفت
-ميشه بپوشييش؟آخه ميخوام ببينم چه شكلي ميشي!
نيكا بدون هيچ حرفي لباس را از دستش گرفت و دوباره داخل جعبه گذاشت
-نيكاا....نيكا يه لحظه به من نگاه كن....نيكا برگشت و به چشم هاي معين نگريست
-ببين نيكا ...من....من غلط كردم باشه؟؟ اصلا چيز خوردم....بخدا دست خودم نبود....ميخواستم ببينم چقد دوستم داري...نيكا خواهش ميكنم تو داري نابودم ميكني....نيكا به من نگاه كن...من هيچوقت اينطوري به كسي التماس نكردم....نيكا داغونم كردي باوركن...
اشك در چشمان نيكا جمع شد....آره او ميديد معين هر روز بيشتر در خود فرو ميرود و بيشتر مواقع خانه است...خودش هم از اين وضع خسته شده بود....معين دستانش را باز كرد و به نيكا اشاره كرد كه به آغوشش برود نيكا بدون هيچ حرفي به آرامي درآغوشش جا گرفت...معين نيكا را به خودفشرد و گفت
-واي نيكا...عزيزم ديگه با من اينكارارو نكن باشه؟
-نيكا لبخندي زد و گفت-باشه ...ديگه...نميكنم....
معين نيكا را از خود جدا كرد و گفت:-خب برو لباس رو بپوش ببينم زنم چي انتخاب كرده...
نيكا جدي به معين خيره شد و گفت
-ببين ديگه نگي زنم ها....بخدا ميكشمت
معين به علامت تسليم سري تكان داد و به لباس اشاره كرد
-برو بپوشش ديگه...
*******
نيكا لباس را پوشي و موهايش را باز گذاشت....اما خجالت ميكشيد با اين لباس پيش معين برود....به يقه اش نگاهي انداخت...خيلي باز بود....پس به ناچار شالي همرنگ لباسش را گرفت و دور گردنش انداخت...
-نيكااااا تموم نشد...
-چرا اومدمممم...
نيكا در را باز كرد و از پله ها پايين رفت...معين با ديدن نيكا از جايش برخاست....ازچيزي كه ديد شكه شد...نيكا آنقدر در آن لباس زيبا و خواستني شده بود كه معين...
-اهم...چطوره؟
معين سري تكان داد و به سمتش رفت...دستش را به سمت شال برد و با يك حركت شال را برداشت....نيكا از شدت خجالت چنان سرخ شد كه معين احساس كرد الا است كه ذوب شود....نگاهشان در هم گره خورد ...نيكا دست پاچه قدمي بع عقب گذاشت و خواست كه به سمت اتاقش برود اما معين دستش را گرفت و مانع رفتنش شد...
-نيكا به من نگاه كن...
نيكا آب دهنش را قورت داد و به سمتش برگشت....معين به چشم هاي ابي اش خيره شد.....
-نيكا واقعا زيبا و افسونگر شدي...ودستش را ول كرد....نيكا به سمت اتاقش دويد و در را قفل كرد...قلبش تندتند ميتپيد....نميدانست اگر بگويد با اين لباس ميخواهد به جشن بود او قبول ميكند يانه...
***********
-خببببب بعد چي؟
-هيچي ديگه گفت واقعا زيبا و افسونگر شدي....
سپيده خنده اي كرد و گفت
-ناقلا خب طرف معلومه خيلي خاطرتو ميخواد
-غلط كرده خودم با ساطور كله اشو ميبرم...
-ديووونه....خب ...يادت نره فردا جشنه ها.....ميگم اون آقازاده رو هم بيار اوكي؟
-هي ببينم چي ميشه!
********
-معين
-جانم؟
-فردا جشن عروسي دخترخاله ي دوستمه منم دعوت كرده
-خب
-ميگم بريم ديگه؟
-كجا تو كه هنوز لباساتو انتخاب نكردي
-نه ...خب...راستش...ميدوني...من...هم� �ن..لباس...سبزه رو مي..پوشم
معين ابروهايش را در هم كشيدو گفت
-چي گفتي؟؟؟ عمرا اگه بذارم با اون بري
-وااا؟؟ مگه اون چشه...تازه به اون قشنگي
-ا؟نديدي چقد..چقد باز بود؟؟
نيكا با خجالت گفت
-خب شال ميندازم...چيزي نيست كه..
-باشه ولي منم بايد بيام ها....
-باشه ...
*********
نيكا به معين نگاه كرد...چقدر در اين كت و شلوار مشكي جذاب و خيره كننده شده بود....معين دستش را جلوي صورت نيكا تكان داد و گفت-نيكاااااا چشم چروني بسه...نيكا مشتي به بازوي معين زد و گفت
-پاشو بريم دير شد...
*****
كمي دير شده بود ...هردو وارد تالار شدند ....ناگهان همه نگاه ها به سمت آن دو كشيده شد...نيكا با خجالت به اطراف نگريست...سپيده با خوشحالي به سمتشان آمد و گفت
-به سلام عزيزم..خوش اومدين...وبا معين دست داد...معين خيلي خشك جوابش را داد
-خب بريم اونور بشينيم..اونجا يه ميز مخصوص شما دونفره....نيكا خنده اي كرد و گفت
-ديووونه .....به سمت ميز رفتند و پشت ميز نشستند...ميز براي چهار نفر بود...سپيده هم پشت همان ميز نشست و يك صندلي خالي ماند...
-اين جاي خالي ماله كيه؟
سپيده لبخندي زد و گفت
-شاهين
نيكا پوزخندي زد و چيزي نگفت
-شاهين؟؟ همون كه ميشناسيش ديگگه؟؟
-آرههههه داداشه سپيده است...ميخواي نشناسمش؟؟
-آره اصلا نبايد هم بشناسيش فهميدي؟؟
نيكا دهنش را كج كرد و گفت
-فهميدم!!
سپيده خنده اي كرد و گفت:-واي خدااا نميري نيكا....هيچكي از دست تو آروم و قرار نداره...نه از اون داداشه...
-داداشه چيت؟
-هيچي داداشه ...امم..بيچاره ام...هم...امم...چي بود...يادم رفت
نيكا و معين با تعجب به او نگاه كردند...انگار سپيده سعي در پنهان كردن چيزي داشت..
-خب ...من برم به بقيه يه سري بزنم ميام...باشه؟
-باشه برو عزيزم...
********
شاهين به سمت ميز رفت و روي صندلي نشست
-سلام...
نيكا به اطراف نگاه كرد همه به او نگاه ميكردند به ناچار گفت
-سلام
-خوبي؟
-بله
-خب وري گود...به معين نگاه كرد و گفت
-نميخواي آشنامون بكني؟؟؟
-معين همسر بنده....
شاهين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت وگفت
-البته بهتر بگي همسر مصلحتي!!
نيكا شانه بالا انداخت و چيزي نگفت ...معين كفرش درآمد و گفت
-آقا شما كي باشين؟؟
-من شاهين حسيني ام....از آشنايي باشما خوشحالم...
معين سري تكان داد و چيزي نگفت...از اين مردك خوشش نيامد...ناگهان صداي آهنگ در تالار پخش شد و همه جوان ها پا شدند و شروع به رقص كردن كردند
شاهين نگاهي به نيكا كرد و گفت
-ميشه به يك رقص دعوتتون كنم؟
-نخير.....حوصله اشو ندارم
-باشه واز جايش برخاست وبه سمت ديگري رفت....معين سري تكان داد و زير لب گفت آفرين....
-اينو بخاطر تو نكردم واقعا حوصله اشو نداشتم....
-باشه بااااابااا..
پس از دقايقي اهنگ رقص آرام پخش شد و معين با لبخند گفت
-نيكا بريم؟؟
نيكا با بي ميلي قبول كرد وپس از دقايقي هردو مشغول رقصيدن شدند....نيكا دستش را روي شانه ي معين گذاشته بود و معين دستش را روي كمر نيكا....رقص همچنان ادامه داشت...نيكا به چشم هاي معين خيره شده بود و ميرقصيد...ناگهان نور سالن كمتر شد و فضا به فضايي رمانتيك تبديل شد...معين انگار داشت خودش را ميكشت تا مقاومت كند...اما نيكا....نيكا آنقدر معصوم بود كه اصلا اين افكار از جاده ي ذهنش عبور نميكرد...لحظه اي بعد نيكا چرخي خورد و وقتي به خود آمد ديد مشغول رقصيدن با شاهين است....نگاهي پراز تنفر به او انداخت و خواست جدا شود كه زورش به او نرسيد...با درماندگي رقص را ادامه داد...به اطراف نگريست...معين مشغول رقص با سپيده بود...از شدت حسادت درحال تركيدن بود....پس نگاهش را از معين گرفت و به شاهان خيره شد...شاهان بدون هيچ حرفي نيكا را بوسيد....نيكا با به ياد آوردن چهره شاد معين در حال رقص با سپيده بيشتر خشمگين شد پس هيچ تلاشي برا جدا كردن شاهين از خود نشد....آهنگ تقريبا تمام شد پس نيكا شاهين را از خود جدا كرد و زير گوشش آرام زمزمه كرد
-فقط واسه اينكه ...حرص اونو دربيارم ها...واگرنه تورو شپش سرمم حساب نميكنم...واز او جدا شد و به سمت ميز خودشان رفت -راستش من مي خوام اون لباس سبزه رو بپوشم
معين ابروهايش را در هم كشيدو گفت
-چي گفتي؟؟؟ عمرا اگه بذارم با اون بري
-وااا؟؟ مگه اون چشه...تازه به اون قشنگي
-ا؟نديدي چقد..چقد باز بود؟؟
نيكا با خجالت گفت
-خب شال ميندازم...چيزي نيست كه..
-باشه ولي منم بايد بيام ها....
-باشه ...
*********
نيكا به معين نگاه كرد...چقدر در اين كت و شلوار مشكي جذاب و خيره كننده شده بود....معين دستش را جلوي صورت نيكا تكان داد و گفت-نيكاااااا چشم چروني بسه...نيكا مشتي به بازوي معين زد و گفت
-پاشو بريم دير شد...
*****
كمي دير شده بود ...هردو وارد تالار شدند ....ناگهان همه نگاه ها به سمت آن دو كشيده شد...نيكا با خجالت به اطراف نگريست...سپيده با خوشحالي به سمتشان آمد و گفت
-به سلام عزيزم..خوش اومدين...وبا معين دست داد...معين خيلي خشك جوابش را داد
-خب بريم اونور بشينيم..اونجا يه ميز مخصوص شما دونفره....نيكا خنده اي كرد و گفت
-ديووونه .....به سمت ميز رفتند و پشت ميز نشستند...ميز براي چهار نفر بود...سپيده هم پشت همان ميز نشست و يك صندلي خالي ماند...
-اين جاي خالي ماله كيه؟
سپيده لبخندي زد و گفت
-شاهين
نيكا پوزخندي زد و چيزي نگفت
-شاهين؟؟ همون كه ميشناسيش ديگگه؟؟
-آرههههه داداشه سپيده است...ميخواي نشناسمش؟؟
-آره اصلا نبايد هم بشناسيش فهميدي؟؟
نيكا دهنش را كج كرد و گفت
-فهميدم!!
سپيده خنده اي كرد و گفت:-واي خدااا نميري نيكا....هيچكي از دست تو آروم و قرار نداره...نه از اون داداشه...
-داداشه چيت؟
-هيچي داداشه ...امم..بيچاره ام...هم...امم...چي بود...يادم رفت
نيكا و معين با تعجب به او نگاه كردند...انگار سپيده سعي در پنهان كردن چيزي داشت..
-خب ...من برم به بقيه يه سري بزنم ميام...باشه؟
-باشه برو عزيزم...
********
شاهين به سمت ميز رفت و روي صندلي نشست
-سلام...
نيكا به اطراف نگاه كرد همه به او نگاه ميكردند به ناچار گفت
-سلام
-خوبي؟
-بله
-خب وري گود...به معين نگاه كرد و گفت
-نميخواي آشنامون بكني؟؟؟
-معين همسر بنده....
شاهين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت وگفت
-البته بهتر بگي همسر مصلحتي!!
نيكا شانه بالا انداخت و چيزي نگفت ...معين كفرش درآمد و گفت
-آقا شما كي باشين؟؟
-من شاهين حسيني ام....از آشنايي باشما خوشحالم...
معين سري تكان داد و چيزي نگفت...از اين مردك خوشش نيامد...ناگهان صداي آهنگ در تالار پخش شد و همه جوان ها پا شدند و شروع به رقص كردن كردند
شاهين نگاهي به نيكا كرد و گفت
-ميشه به يك رقص دعوتتون كنم؟
-نخير.....حوصله اشو ندارم
-باشه واز جايش برخاست وبه سمت ديگري رفت....معين سري تكان داد و زير لب گفت آفرين....
-اينو بخاط ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۲۷
نظرات (0)
،

رمان پرتگاه عشق

معين در را پشت سرش بست.نيكا از پله ها بالا رفت و به سرعت وارد اتاق خواب شد.
به طرف اشپزخانه رفت ليواني برداشت و مستقيم سر يخچال رفت.
پارچ را بيروون اورد.ليوان اب را يك نفس سر كشيد و لحظه اي چشمانش را بر هم گذاشت تا افكارش را سر وسامان دهد.
امروز شاهين تمام اعصابش را به هم ريخته بود.
با حرص ليوان را روي ميز كوبيد و به طرف اتاق به راه افتاد.از پله ها كه بالا مي رفت چراغ ها را خاموش كرد.وارد اتاق شد.نيكا جلوي اينه نشسته بود و ارايشش را پاك مي كرد. نگاهشان لحظه اي در اينه به هم گره خورد.بي توجه به طرف دراور رفت و تي شرتي بيرون كشيد.
لباسهايش را عوض كرد.تي شرتش را به تن مي كرد كه نيكا به طرفش امد.از پشت سرش را روي شانه اش گذاشت و گفت:معين من...
-:چيزي نگو نيكا.
-:اما بايد گوش بدي.
-:خواهش مي كنم نيكا الان نه...
-:اما من بايد بگم...
معين در حالي سعي مي كرد خشمش را كنترل كند به طرفش برگشت.
-:چي مي خواي بگي نيكا؟ اينكه با يه پسر غريبه ميري شمال؟يا اينكه به من دروغ ميگي؟
-:من دروغ نگفتم!
معين به چشمانش خيره شد و گفت:واقعا؟
-:معين من فقط نگفتم شاهين هم همراهمون بود.
معين پوزخندي زد و گفت: خيلي چيزاي ديگه هم نگفتي. اونطور كه تعريف مي كرد خيلي بهتون خوش گذشته.
-:معين شاهين دروغ مي گفت.
معين كلافه به طرف دستشويي رفت و در همان حال گفت: نمي دونم نيكا.حرفات گنگه.

********
با كلافگي به نيكا كه گوشه ي تخت جمع شده بود نگاه كرد. صداي ملايم گريه اش كه سعي مي كرد خفه اش كند در اتاق پيچيده بود.
دقايقي چشم روي هم گذاشت اما نمي توانست بي تفاوت باشد.دوستش داشت بيشتر از انچه فكرش را مي كرد.
به ارامي به او نزديك شد.به طرف خودش كشيد...نيكا مقاومت مي كرد....زمزمه كرد:بيا اينجا.
نيكا به طرفش برگشت و در حالي كه سعي مي كرد صورتش را پنهان كند سرش را در بالش فرو كرد.
معين دستش را زير سرش گذاشت.در اغوشش فشرد و گفت: گريه نكن.
نيكا هق هقش بالا رفت.
او را بيشتر به خود فشرد و گفت: واسه چي گريه مي كني؟
-:من خيلي تنهام.من كاري نكردم...شاهين دروغ مي گفت.
-:مگه من مردم تنها باشي؟
-:معي.....ن.
-:جونم؟!گريه نكن خانمي...
-:باور نمي كني؟
-:نمي دونم نيكا.فراموشش كن...
-:اما من...
-:بعدا در موردش حرف مي زنيم...گريه نكن...
نيكا با اخم سعي كرد از اغوشش بيرون بيايد.
معين او را محكمتر گرفت و گفت: شيطوني نكن.بگير بخواب.فردا بايد برم بيمارستان... در مورد شاهينم فردا نرو دانشگاه...
نيكا دست از جنب و جوش كشيد و گفت: چرا؟
-:بايد از شاهين دور بموني....اگه مي خواي باورت كنم فردا نرو دانشگاه....
-:نيكا سكوت كرد.
-:باشه نيكا؟
-:هووووم....باشه.
-:ناراحت شدي؟
نيكا با كمي درنگ گفت:نه...
-:يه كاري كن باور كنم اون ادم بده هست...سعي نكن با لجبازي زندگيمون و خراب كني.
-:من لجبازي نمي كنم...
معين با شيطنت گفت:مطمئني؟
نيكا پاسخي نداد.معين بوسه اي بر موهايش زد و گفت: بخواب.
سردرگم مانده بود چكار كند....نفسي عميق كشيد و به سمت در رفت.....تا پايش بيرون گذاشت باران آرام آرام شروع به باريدن كرد....لبخندي زد و دستانش را باز كرد.....باران تند تر باريد....چشمانش را بست و چند دور دور خودش چرخيد....شادمانه خنديد و ايستاد....داد زد:-بارااان بباااار در همين حين سنگيني چيزي را روي شانه هايش احساس كرد....چشم هايش را باز كرد و كتي را ديد كه روي شانه هايش بود....به عقب برگشت وبا ديدن شاهين جاا خورد...
-سلام خانوم خوشگله...چطوري؟
نيكا اخم كرد و گفت
-ببين شاهين من هي هيچي بهت نميگم تو پررو ميشي ...از اينجا برو و ديگه برنگرد واگرنه...
شاهين خيلي جدي به نيكا خيره شد و گفت
-ببين نيكا ....
-نيكا بي نيكا....ميدوني تو اين چند روز چيكار كردي؟؟ زندگيمونو بهم ريختي ميفهمي؟؟
شاهين سكوت كرد....فقط صداي قطرات باران را ميشنيدند...
-مگه....مگه نگفتي اين يه...عروسيه مصلحتيه؟
نيكا پوزخندي زد و گفت
-بود....ولي الان معين همسرمه....و من خيلي دوستش دارم ميفهمي؟؟
شاهين دهان باز كرد تا چيزي بگويد كه ناگهان ماشين معين در كوچه پيچيد....شاهين لبخندي شيطنت بار زد و گفت
-ولي من ازت دست نميكشم...و نيكا را به سمت خود كشيد....نيكا نميخواست از خود ضعفي نشان دهد پس هيچگونه عكس العملي نشان نداد....شاهين سرش را نزديك كرد كه در همين حين معين از ماشين پياده شد و داد زد
-حالم ازت بهم ميخوره پست فطرت... وبه سمت شاهين آمد....نيكا با درماندگي به معين نگاه كرد....واقعا نميدانست چي بگويد....چشم هايش را بست و باز كرد....معين و شاهين با هم دعوا ميكردند.....معين از يقه ي شاهين گرفت و او را به ديوار كوفت
-از جون ما چي ميخواي پست فطرت؟؟
شاهين لبخندي از سر خونسردي زد و گفت
-ميدوني اين سوالو من بايد ازت بكند....آخه ميدوني همين الان از نيكا پرسيدم عروسيتون مصلحتيه ؟گفت آره بابا پسره ي احمق فكر كرده واقعيه....ميدوني نيكا عاشق منه نه تو....
نيكا داد زد
-خفه شو دروغ گو....چي از جون من ميخواي؟؟ اگه حرف ميزني راست حسيني حرف بزن...
معين يقه ي او را ول كرد و به سمت نيكا چرخيد به كُتي كه روي شانه هايش بود نگريست و پوزخند زد
- خب خوبه ديگه تو دانشگاه همديگه رو نميبينيد اومدين جلو درخونه....نيكا ديگه نبينمت فهميدي؟؟؟
قطرات اشك از چشم هايش جاري شد...دهن باز كرد تا چيزي بگويد كه معين داد زد
-فهميدي؟؟؟
بغض نيكا شكست و گريه اش به هق هق تبديل شد....براي معين سخت بود نظاره گر اين صحنه باشد ...پس در را باز كرد و وارد شد و محكم آن را به هم كوفت....نيكا همانجا نشست و زار زار گريه ميكرد....او معينش را از دست داده بود...آن هم براي هميشه....
شاهين به سمتش رفت اما نيكا داد زد
-از اينجا بروووو .....ازت متنفرم دروغ گو....
شاهين با خود فكر كرد الان وقت خوبي براي صحبت نيست پس به سمت ماشينش رفت و گازش را داد و از آنجا دور شد....
*******
نيكا آرام آرام گريه ميكرد....عسل موهايش را نوازش كرد و گفت
-اشكال نداره....يه روز ميفهمه چه اشتباه بزرگي كرده....ميدوني...گاهي عشق خودش انتقامشو ميگيره....
نيكا با بغض گفت
-منو از خونش بيرون كرد....حتي در رو روم باز نكرد...ازم ....متنفره....
عسل آهي كشيد و گفت
-اشكال نداره ......خودم وسايلاتو ميارم....
******
عسل زنگ در را فشرد...
-كيه؟
-منم عسل دوست نيكا....
معين در را باز كرد و ساك را كنار در گذاشت
عسل وارد خانه شد و با ديدن ساك پوزخندي زد و گفت
-خوبه ديگه....پسره اومده يه كلكي زده شما هم كه...
-اينا وسايلاشه...كتاباشم هست...تو حساب بانكيش پول واريز ميكنم...خداحافظ
عسل با خشم فرياد زد
-تو چي فكر كردي؟؟ فكر كردي نيكا يه هرزه است؟؟نه جانم...اون يه دختر معصومه....اشتباه بزرگي كردي.....
-خداحافظ!
عسل ساك را گرفت و با خشم از خانه بيرون زد

************

نيكا در گوشه ي ديگر كلاس نشست و مثل مجسمه به روبه رو خيره شد....افكارش آنقدر آزارش ميداد كه نميدانست چكار كند....معين فقط گفته بود پول واريز ميكند....همين؟؟ پس او فكر ميكرد نيكا اورا به خاطر پولش ميخواست؟؟؟پس معين...او نميدانست از كي متنفر باشد معين زودباور يا شاهين دروغگو.....
-سلام
جوابي نداد ميدانست اگه جوابي بدهد اورا ميكشد...
-نميخواي حرف بزني؟
-از اينجا برو.....خواهش ميكنم...تو زندگيمو نابود كردي...همين كافي نبود؟؟اومدينمك رو زخمم بپاشي؟؟
-ببين نيكا..من واقعا دوستت دارم..اگه با من بياي خوشبخت ترين ميشي...ميفهمي؟؟
نيكا پوزخندي زد و گفت
-چه شكلي كسي كه آدمو بدبخت كرده ميتونه خوشبختش كنه؟؟؟ اوداشت نيكا را عصباني ميكرد درهمين حين آقاي سامانيان وارد شد و شروع به توضيح دادن درس كرد....
-ببين نيكا....من واقعا عاشقتم...خواهش ميكنم
-بس كن...اگه عاشقمي ولم كن...منو به حال خودم رها كن
-نيكا
نيكا عصباني شد و داد زد
-نيكا و كوفت نيكا و مرگ....بسه.....خسته ام....ديووونه ام كردي...واز جايش بلند شد و با گريه از كلاس بيرون رفت
سپيده آهي كشيد و با خود فكر كرد
-صد بار باهاش حرف زدم ولي نميخواد گوش بده....خدا اين شاهينو لعنت كنه....
*********

تقه اي به در خورد و عسل وارد شد
-چيزي لازم نداري؟
-نه...ممنون...
-حالت خوبه؟
-آره...خوبم
-نيكا بس كن...به خودت يه نيگا بنداز ...شدي مرده ي متحرك...معين از دستت رفت خب خداروشكر....اصلا لياقت تورو نداشت....تو بيشتر از اينا مي ارزي.....نيكا پاشو يه كاري كن....اون واقعا لياقتتو نداره.....
نيكا در خورد فرو رفت....شايد راست ميگفت...معين ارزشش را نداشت.....شايد هم داشت.....
**********
موبايلش زنگ خورد
-بله؟
-خانوم شريف؟
-بله امرتون
-از شركت زنگ ميزنم...شما براي كار قبول شدين....از فردا ميتونيد بياين شركت
نيكا لبخندي زد و گفت -مرسي.....حتما ميام....
-باشه خداحافظ
-بله خداحافظ
*********
پشت ميزش نشست....نگاهي به اتاق انداخت...اتاقي شيك كه پنجره اش از هرچيزي بيشتر جلب توجه ميكرد...به بيرون نگاه كرد...پنجره آن قدر بزرگ بود كه ميشد گفت يك سمت ديوار را مخصوص پنجره است....با لبخندي از سر رضايت گفت..
-ممنون اتاقش عاليه....
طبائي لبخندي زد و گفت
-خواهش عزيزم...كارت از فردا شروع ميشه...از راس ساعت نه مياي تا ساعت دو بعد از ظهر اينجايي باشه؟
نيكا سري تكان داد و گفت
-باشه...حتما
**********
گوشي اش را برداشت
-الو
-سلام نيكا....منم سيا
نيكا نفس عميقي كشيد و گفت
-سلام...چطوري؟؟كجا رفتي بي خبر؟
سيا لحظه اي مكث كرد و گفت
-با سارا رفته بوديم...شمال....ببينم چي شده؟؟ چرا معين اينجوري شده؟
نيكا چشم هايش را بست و گفت
-چه شكلي/؟
-تو يك كلمه بهت ميگم....داغون شده!
نيكا با بغض گفت
-اون واقعا احمقه...ميدوني فكر ميكردم بيشتر از اينا بهم اعتماد داره....اون منو بدون محاكمه محكوم كرد...
سيامك لبخندي زد و گفت
-تو هم واسه همين رفتي؟
-نه....من نرفتم...پرتم كرد بيرون...ميدوني حتي نذاشت وسايلامو جمع كنم....زير بارون تك و تنها مونده بودم...
-متاسفم...اگه زودتر خبردار ميشدم حتما ميومدم....حالا از اول تعريف كن چي شد...
نيكا همه چيز را بي كم و كاست تعريف كرد و در آخر اضضافه كرد
-فكر كنم فكر ميكنه من يه...يه هرزه
-نيكا خواهش ميكنم....از اين حرفا نزن






****************
به درماندگي تقه ي محكمي به در زد....صداي سامانيان راشنيد
-بيا تو...
آهسته در را باز كرد و گفت
-سلام استاد....من
نيكا فكر ميكرد سامانيان با لگد پرتش ميكند بيرون اما.....لحن سامانيان و رفتارش باعث شد نيكا چشم هايش تا جايي كه جا دارند گرد شود
-بيا تو....اشكال نداره...
نيكا تشكري كرد و به سمت جايش رفت....نگاهي به ساعت انداخت....حدود يك ساعت از كلاسش مانده بود...
******
سلام ميخواستم حساب بانكيمو چك كنم.....
-بله شماره بانكيتون
-4590...
-تو حساب بانكيتون...حدود چهل ميليون و دويصت هزارتومن پول هست ....
نيكا آب دهنش را قورت داد و گفت باشه....ممنون...
زير پتويش خزيد و با خود فكركرد..
-نميتونم سربار عسلينا باشم...با حقوق اين ماهم و حساب بانكيم خونه ميخرم..
********
به عكس معين درموبايلش خيره شد....دلش براي چشم هاي خاكستري او تنگ شده بود....ناخود آگاه شماره ي معين را گرفت
پس از چهار بوق پي درپي گوشي را گرفت اما حرف نزد...فقط صداي نفس هايش را ميشنيد....نيكا آهي كشيدو گفت
-ببين....ميخوام بگم واقعا چه اتفاقي افتاده بود....من اونجور كه تو فكر ميكني نيستم من
معين سكوتش را شكست و گفت
-من خوب ميدونم تو چه جور آدمي هستي...ديگه زنگ نزن وبعد از آن صداي بوق ....
اشك درچشمانش حلقه زد....معين ارزشش رانداشت...شايد هم داشت...
******
بالاخره حقوقش را گرفت....از شركت بيرون آمد با خود فكركرد بايد هرچه زودتر خانه بخرد...
****
خب چطوره خانوم؟
نگاهي به اطراف انداخت...خانه اي كوچك و ساده دو خوابه....خوب بود....حتي ميشد گفت عالي بود...
-خوبه همينو ميخوام...
**
بالاخره جابه جه كردن وسايل تمام شد....عرقش را پاك كرد و با رضايت به همه جا نگريست..خوب بود...در همين حين زنگ در خورد...با تعجب به سمتش رفت ودر را باز كرد با ديدن سيامك و سارا لبخندي زد و تعارف كرد...
-به به...چه خونه اي ....ماشالله كم نمياري ها...
-مرسي عزيزم....تو چطوري سارا؟؟
-خوبم عزيزم...اومديم باهات حرف بزنيم...
-باشه...همه روي مبل نشستند...نيكا سكوت را شكست و گفت
-خب؟؟
سيا تك صرفه اي كرد و گفت
-ببين....اگه وضع اينجوري پيش بره....هردوتون نابود ميشين...ميدوني كه چي ميگم؟؟
نيكا پوزخندي زد و گفت
-من همون لحظه نابود شدم وقتي فهميدم معين ديگه دوستم نداره......من نابود شدم...ميفهمي؟
-نه ببين تو اشتباه ميكني...معين عاشقته...اگه نبود كه الان حال و روزش اينجوري نبود...
-ببين همه چيز بين من و اون تموم شده....خودش همينو ميخواد.....
*******
-ببين شاهين دست از سر كچل من بردار باشه؟
-نيكا من نميتونم...دست خودم نيست..اين مدت اگه دووم آوردم فقط بخاطر خودت بود...نيكا دركم كن...من بخاطر عشقم به تو
-بسه....من ازت متنفرم...تو نابودم كردي...حالا هم دست از سرم بردار....به اطراف نگريست...اتوبوس هنوز نيامده بود...آهي كشيد و سرش را پايين انداخت
-نيكا خواهش ميكنم گوش كن...درهمين حين بوق ماشين راشنيد سرش را بالا گرفت و با ديدن سامانيان كم بود شاخ دربياورد
-خانوم پاك نژاد....بيا سوارشو ميرسونمت....
نيكا نميخواست همچين فرصت خوبي را براي خلاصي از دست شاهين احمق بدهد پس با لبخندي پر از سپاس در صندلي جلويي جا گرفت...
ماشين به راه افتاد.....هردو سكوت كرده بودند...نميدانستند چي بگويند..نيكا نفس عميقي كشيد و گفت
-ممنون...اين پسره هي مزاحمم ميشد...ميدونيد كه...
سامانيان وارد خيابان اصلي شد و گفت
-كاري نكردم...خب آدرس منزلت؟
-خيابان...
باز هم سكوت.....در ذهن مغشوش نيكا افكار زيادي بود....
-رسيديم....
نيكا به نرمي پياده شد و گفت
-ممنون آقاي سامانيان
سامانيان لبخندي زد و گفت
-كاري نكردم....به سلامت
**********معين خسته روي كاناپه ولو شد.اعصابش بهم ريخته بود اما نگران نيكا بود.بلند شد مثل اين چند شب به محل كار جديد نيكا رفت.
تازه رسيده بود كه نيكا از شركت خارج شد.ارام به دنبالش رفت. نيكا به ايستگاه اتوبوس رسيد.معين در جايي كه بتواند كاملا او را زير نظر بگيرد ماشين را متوقف كرد.
دقاقيقي بعد اتوبوس رسيد.
نيكا هم به همراه مسافران سوار شد.با حركت اتوبوس معين هم به دنبالش حركت كرد.
در همين حين زنگ گوشي اش به صدا در امد.
نگاهي به صفحه گوشي انداخت.دكمه پاسخ را فشرد
-:سلام .
-:سلام سيا.
-:خوبي؟
-:مي گذره!
-:از دست شما دوتا.
-:چطور مگه؟
-:با نيكا حرف زدم.
-:خب كه چي؟
-:معين اون مقصر نيست...
-:نمي خوام بشنوم سيا.خودم ديدم.اون پسره جلوي خونه من چيكار مي كرد؟
-:معين داري قضاوت مي كني.
-:سيا باور كن خيلي راه اومدم.تمام مدتي كه شمال بودين اين پسره شده بود بلاي جونم. نمي تونم بگم نيكا مقصره اما فكر اينكه از سر لجبازي مي خواسته به طرف اون بره داره عذابم ميده.نمي تونم حرفهاش و فراموش كنم.همش تو گوشمه.
-:اما بايد باهاش كنار بياي.اونم همين و مي خواد.
-:سيا بهم وقت بده.
-:اما اين وقت نيكا رو نابود ميكنه.خودتم از اون بدتر
-:نيكا...
-:معين هر دوتون دارين از بين ميرين.اصلا چند وقته مطب نرفتي؟
-:نمي دونم...امروز چندمه.
سيا پوزخندي زد و گفت:مي بيني...تو حتي روزاتم فراموش كردي...
شما دارين با زندگيتون چيكار ميكنين؟....خودت و تو اينه ديدي؟امروز صبح كه ديدمت شاخ در اوردم....
-:سيا....حالم خوش نيست....بزار به درد خودم بسوزم....
-:بايد باهم حرف بزنيم...
-:باشه بعد...الان كار دارم.
-:خيلي خب...فعلا خداحافظ.
-:سيا...
-:بله؟
-:مواظب نيكا باش.اگه چيزي لازم داشت...
-:مي دونم حواسم بهش هست.اون الان فقط به تو احتياج داره...
********** روي تخت به پهلو دراز كشيده بود و به عكس نيكا روي پا تختي نگاه مي كرد. اشك در چشماش جمع شده بود. در اين مدت به حضورش عادت كرده بود.جاي خالي ش و در خونه احساس مي كرد.امانه....اين عادت نبود...نيكا نبود و او اشفته بود... عشقش نبود تا درو اغوشش پناه بگيره.... سر درد در اين مدت ارامش نگذاشته بود...
نگاهش را به چشمان ابي نيكا دوخت.چقدر براي اين چشمها دلتنگي مي كرد...
با زنگ گوشي اش به سرعت گوشي واز جيبش بيرون كشيد. عكس نيكا روي صفحه گوشي بود...
دكمه پاسخ رو فشرد و گوشي و روي گوش گذاشت...
صداي نفسهاي نيكا را مي شنيد.چند نفس عميق كشيد...
مثل اينكه نفسهاي نيكا رو حس ميكنه.نيكا هم در اين اتاق هست و معين مي خواست از هوايي كه نفسهاي نيكا در اون جريان داشته تنفس كنه...
-:
ببين....ميخوام بگم واقعا چه اتفاقي افتاده بود....من اونجور كه تو فكر ميكني نيستم من
نيكا مي خواست خودش و تبرئه كنه.
با احساس نفسهايش فقط منتظر يه جمله بود.يا يه كلمه كوتاه...ببخشيد...
اما نيكا مي خواست از اين شرايط شانه خالي كنه.
گفت:
من خوب ميدونم تو چه جور آدمي هستي...ديگه زنگ نزن
گوشي رو قطع كرد.نمي دونست چرا اين وگفته.چرا اينكار و كرده.نمي دونست .... چرا با عشقش اينطور حرف زده.اما گفته بود...
فقط يه كلمه،نيكا با يه كلمه مي تونست همه چيز و از ذهنش پاك كنه.
چشم هايش را بست و به خود تلقين كرد چيزي نيست..اما باز هم ميترسيد....احساس كرد كسي پشت سرش هست...كسي به او نزديك ميشود....سايه ي شاخه هاي درخت روي ديوار اتاقش افتاده بود و او را بيشتر ميترساند.....چشم هايش را باز كرد و آرام با خود زمزمه ميكرد معين.....صداي قدم ها نزديك تر شد....قطره ي عرق از پيشاني اش سرازير شد....طاقتش طاق شد و موبايلش را گرفت...با دستي لرزان شماره ي معين را گرفت....پس از اولين بوق معين گوشي را گرفت...انگار ميدانست نيكا به او احتياج دارد....قطره اي اشك از گوشه ي چشم نيكا چكيد....كمكم گريه اش شدت گرفت و با بغض گفت
-معين من....خيلي خيلي دوستت دارم و نميخوام هرگز از دستت بدم....من ميترسم....وگوشي را قطع كرد...گريه اش تبديل به هق هق شد.....ايندفعه همه چيز يادش رفت فقط درمورد معين فكر ميكرد...دلش براي لبخند هاي گاه وبي گاهش ...شيطنت هايش لجبازي هايش...همه و همه تنگ شده بود ....در همين حين طنگ در خورد....با تعجب به ساعت نگاه كرد....يك و نيم نصفه شب....به سمت در رفت و با صدايي لرزان و گرفته پرسيد كيه.....معين پس از مكثي كوتاه گفت
-منم.......معين....
نيكا باورش نميشد معين باشد...با خوشحالي در را باز كرد و با ديدن معين بي هيچ حرفي در آغوشش پريد....به چشمانش خيره شد و گفت
-منو ببخش...من
-تقصير تو نبود.....
نيكا سرش را روي سينه اش گذاشت و گفت
-معين من تو اين مدت هيچ حرفي با شاهين نزدم...باور كن
معين نفس عميقي كشيد و گفت
-ميدونم....من همه جا دنبالت بودم....الان تو ماشينم تو پاركينگ خونت بودم....نيكا با چشم هايي گرد شده به او و صورت اصلاح نكره اش خيره شد.....معين فكر كرد الان است كه نيكا جمله اي احساسي بگويد اما نيكا پقي زد زير خنده و گفت
-ا چقد با اين ريشا شبيه بچه ميمون شدي!!!
معين خنده اي كرد و او را محكم تر در آغوشش فشرد....
*********
سيامك نگاهي به اطراف كرد و گفت
-نيكا سوال سه...بلد نيستم...
نيكا لبش را گزيد و به سامانيان نگاه كرد...سامانيان در حال جواب رژه رفتن بين دانش آموزان بود....به طور حرفه اي برگه هايشان را عوض كردند و مشغول خواندن و حفظ كردن جواب ها شدند.....آنقدر غرق در اين كار شدند كه اصلا نفهميدند سامانيان چگونه به آن ها نزديك شده است....سامانيان تك صرفه اي كرد كه باعث شد هردو از سرجا بپرند....رنگ از روي نيكا پريد پس براي اينكه سامانيان گير ندهد خيلي تند و سريع گفت گفت
-برگه ي هردومون همزمان با هم روي زمين افتاد اون اشتباهي مال منو برداشت منم مال اون.... خلاصه داشتيم اسم هارو نيگا ميكردم....همين.....
سامانيان لبخندي زد و گفت
-حالا كي توضيح خواست؟؟؟
نيكا چشم هايش را گرد كرد و گفت
-چيزه آخه ميدونيد....
سامانيان يك تاي ابرو اش را بالا انداخت و گفت
-تا كسي ديگه نديده برگه هارو عوض كنيد....فهميدين چي گفتم؟؟
نيكا به سيامك نگريست....قيافه ي سيامك طوري بود انگار موجودي عجيب و غزيب جلويش وايستاده است.....نيكا سري تكان داد و گفت
-باشه باشه آقا....حتما
*******
-عجبببب ديدي؟؟ اصلا چيزي نگفت......من مونده بودم چي بگم!! نه از اون با لگد پرت كردنش نه از اين كمك كردنش!!
نيكا پفي كردو گفت
-تازه كجاشو ديدي!! اونروز منو سوار كرد و رسوند خونه!!
سيا اين دفعه سر جابش ايستاد و گفت
-نههههههه بگو به قرآن
-به قرآن
-بگو به جون مامان بزرگ!
-به جون...اه برو بابا ديووونه...
********
از شركت بيرون آمد و با خوشحالي به سمت ماشين معين رفت
-سلااااااام
-سلام عزيزم....چرا دير كردي؟
-هي يكم كار مونده بود بعد به خودم گفتم بزار انجامش بدم تو كه عجله اي نداري؟؟
-نه ....بريم شهربازي....يا سينما.....يا
نيكا دست هايش را به هم كوفت و گفت
-واي خداااا معين عاشقتممممم
************
هردو بستني به دست داخل ماشين نشستند...معين به جلو خيره شد و گفت
-اه اين احمقم نميفهمه...دوروزه هرجا ميريم دنبالمونه!!.....بابا ميگن خشگلي دردسر داره همينه ديگه....
نيكا اخم هايش را در هم كشيد و از بستني گاز زد...
-راس ميگي ديگه.....بس كه خوشگلم هركي ميبينتم عاشششقم ميشه!!
معين خنده اي كرد و گفت
-خب حالاااااااا پررو نشو!
و برگشت و به نيكا نگاه كرد...دهن نيكا پرشده بود و هيچ بستني در دستش نبود.....با انگشت اشاره سرش را خاراند و گفت
-ببينم الان دستت به بستني گنده نبود؟
نيكا كه نميتوانست حرف بزند اشاره اي به دهنش كرد و سري تكان داد....معين چند بار پلك زد و گفت
امان از دستت ديوووووونه -نيكا
-جانم؟
-چرا ميري سر كار؟
-چون دلم ميخواد
-باز شيطون شديا!
-نه خب ....ميدوني من...از كوچيكيم تو فقر بزرگ شدم....راستش هميشه با خودم فكر ميكردم بزرگ شدم حتما بايد به...بچه هاي نيازمند كمك كنم....با خودم فكركردم حالا همه چي دارم ميرم سر كارو حقوقم و به اين بچه ها ميدم.....
معين بوسه اي بر پيشاني اش زد و گفت
-ميدونستم جوابي ميدي كه ...منو شكه ميكنه!!
نيكا اخم كرد و گفت
-نكنه فكرك ردي ميخوام پول جمع كنم؟
-نه بابا....همينجوري.....
-راستي سيامك زنگ زد گفت يه سر مياد اينجا....
-ا؟ چرا به من زنگ نزد؟
-نميدونم....
-باشه....
******
سيامك تك صرفه اي كرد و گفت
-راستش همونطور كه ميدونيد و منو سارا دو ساله با هم نامزديم....و فكر كنم براتون سوال پيش اومده كه چرا عروسي نميكنيم.....راستش مشكل ما اينه كه .....جواب آزمايش هايي كه داديم.....منفي بود.....ميدونيدكه....
نيكا آهي كشيد و به سيامك خيره شد....او را دوست داشت....نميتوانست ناظر درد كشيدنش باشد....هيچ وقت....
-حالا ....چي شد؟؟ چرا اينجا؟
-ميدونيد اومدم باهاتون مشورت كنم...بنظرتون چيكار كنيم؟؟ سارا بايد يا منو انتخاب كنه يا....بچه....ميدونيد اگه بچه رو انتخاب كنه ...داغون ميشم....داغون...
معين به نيكا خيره شد....نيكا آنقدر عصبي و ناراحت بود كه حتي متوجه نگاه معين نشد....
-حالا چي؟؟ من مطمئنم سارا تورو انتخاب ميكنه....هيچ كي نميتونه از يه آدمي مثه تو بگذره!ميدوني نيكا از كنار معين برخاست و كنار سيامك نشست.
-ميدوني سيا....سارا اگه ولت كرد كه اونم اصلا احتمال نداره....خودم ميكشمش خوبه؟
سيامك به چشم هاي نيكا خيره شد و گفت
-نه....نميخوام همچين اتفاقي بيفته...هيچوقت...
نيكا لبخندي پر از اطمينان زد و گفت.
-ببين همه چي درست ميشه.....همه چي...
معين نظاره گر اين دونفر بود آنقدر غرق در حرف زدن شدند كه اورا فراموش كردند....
******
-معين
-چيه؟
-بنظرت سارا سيامكو انتخاب ميكنه؟
معين كلافه روزنامه را ورق زد و گفت
-نميدونم...اصلا به ما چه...
نيكا چشم هايش را گرد كرد و گفت
-واااااا....لابد تا ديروز من بودم كه سنگ دوستيه قديمي رو به سينه ام ميزدم....
-ببين....اون مشكلاتشون...كاملا شخصيه...ميبيني مني كه دوست صميميشم فوضولي نميكنم ولي تو؟؟؟
نيكا از جايش برخاست و به سمت آشپزخانه رفت....معين سري تكان داد و مشغول خواندن روزناه شد...
*******
معين از اينه به در خروجي دانشگاه خيره شد.در همين حين زنگ گوشي اش بلند شد.
-:سلام سيا.
-:سلام داداش.خوبي؟
-:بد نيستم
-:چيكار كردي؟
-:ما اماده ايم.
-:اوكي...مي بينمتون....
-:زود بياينا....دير كنين پوست كلتون و خودم مي كنم...
-:هوي چشمم روشن به زن من چيكار داري؟
-:زن شما قبلش دوست خودمه...
-:هان...؟
-:هيچي...زود بياين.
قبل از اينگكه معين حرفي بزند قطع كرد.لبخندي بر لب نشاند و گوشي را روي داشبورت گذاشت.دقايقي بعد نيكا از در بيرون امد.نگاهي به اطراف انداخت و به طرف ماشين امد.
سلام كرد و سوار شد.
-:خوبي؟
-:ممنون.شما خوبي؟
-:منم خوبم.خانمم و كه ميبينم خوب ميشم.
نيكا خنديد ومعين ادامه داد:خسته شدي؟
-:نه.خوبم.نمي دونم چرا امروز سيا نيومده بود.
-:حتما كار داشته تو مطب.سيا كه به درس خوندن احتياج نداره.اينم كه مي خونه از روي عشق و حالشه.
-:اره ديگه.اگه همون موقع جلوي خونوادش مي ايستاد و به جاي پزشكي،حسابداري مي خوند الان مجبور نبود با اين سنش دوباره بره سراغ درس و مشق.
معين با نيشخند گفت:يعني خيلي پير شده؟
-:اتفاقا اصلا سنش بهش نمياد.من اولا فكر مي كردم دوسه سالي از من بزرگتر ميشه.
-:لامصب جوون مونده.
نيكا با تعجب نگاهي به اطراف انداخت و گفت:خونه نمي ريم؟
-:نه.
-:كجا ميريم؟
-:يه جايي؟
-:كجا؟
-:نيكا نپرس به وقتش مي فهمي.
-:إ؟نمي شه كه.
-:ميشه.صبر كن.
********** از شهر خارج مي شدند كه معين گوشه اي توقف كرد و از ماشين پياده شد.
نيكا نگاهي به اطراف انداخت و با ديدن ماشين سيامك پياده شد.
سارا هم پياده شد.همديگر را در اغوش گرفتند.
سيا گفت:احوال بهترين دوست من؟
-:امروز دانشگاه نيومدي!
-:داشتيم برنامه سفر مي ريختيم ديگه.تنها شما سوپريز نشدين كه اين خانم ما هم بايد سوپريز مي شد.
نيكا با تعجب گفت:سفر؟
سارا خنديد و گفت:معين چيزي بهش نگفتي؟
-:نه هنوز.
سارا گفت:نيكا جون داريم مي ريم شيراز.
نيكا لحظه اي گنگ نگاهش را به معين دوخت بعد به خود امد و گفت:شيراز؟
-:امتحانات تموم شده بود.اين مدتم خسته شدي.فكر كردم يه سفر لازمه تا سر حال شي.
نيكا بي توجه به ماشين هايي كه رد مي شدند در اغوش معين فرو رفت.
سيامك خنديد و گفت: هي خانم وسط خيابونه ها.مي خواي هنوز تو جاده نرفته به جاي شيراز بريم اداره پليس.
تا بياين ثابت كنين زن و شوهرين بيچاره شديم.
نيكا با خجالت از معين جدا شد.
معين دستش را دور شانه هايش حلقه كرد و گفت:تو كه بيچاره اي از اين بيچاره تر.
سارا نگاهي به ساعتش انداخت و گفت:بريم دير شد.منا منتظره مونه.
معين گفت:بريم.
همگي سوار ماشين شدند.
نيكا با هيجان گفت:وسايلمون چي؟
-:همشون صندوق عقبه.
-:خيلي ممنون معين.
-:كاري نكردم.هر دو مون به اين سفر احتياج داشتيم.
-:مامان چي؟
-:مامان ديروز رفته،ما هم زودتر بريم كه دير برسيم صداي منا در مياد!
-:معين منا....
معين كه نگراني او را درك مي كرد گفت:نگران نباش خانم.منا خيلي خواهر خوبيه. تو رو هم خيلي دوست داره. جند باري كه باهاش حرف زدي.محمد هم مثل مناست.مطمئنم خيلي زود باهوش دوست ميشي.
فقط حواست باشه وروجك دايي بلايي سرت نياره.مي دوني كه شهاب اتيش پاره هست.

بالاخره رسيدند...نيكا با استرس نگاهي به خانه ي خواهر شوهرش انداخت ....خانه اي بزرگ و سه طبقه اي .....در فكر فرو رفت...اگر او را به عنوان همسر معين نميپذيرفتند چي؟؟ اگه فكر ميكردند او از معين سو استفاده ميكند چي
-نيكاااا معين دستش را جلو ي صورت نيكا تكان داد و باز هم داد زد
-نيكااا كجايي؟؟
نيكا از جايش پريد و به معين نگاه كرد.....معين انگار فهميده چه اتفاقي افتاده گفت
-اي بااااابااا الكي استرس داري....عزيزم مطمئن باش باهات رفتار خوبي دارن....اگه نداشته باشن خودم ميكشمشون باشه؟؟؟
نيكا لبخندي زد و گفت باشه...
در باز شد و زني نسبتا زيبا با چشم هايي خاكستري و لب و دماغ معمولي و مردي بلند قد و هيكلي با چشم هايي سياه معمولي و دماغي بلند و زيبا و پوستي گندمي به سمتشان آمدند....نيكا با اضطراب به آن ها نگاه كرد.....سيامك و سارا و معين هم به سمتشان رفتند و مشغول خوش و بش شدند
-سلاام سارااااا...خدا نكشدت كجايي دختر؟ شنيدم رفتي شمال....خب ميومدي اينجا....ناگهان چشم منا به نيكا افتاد نيكا دستپاچه سري و تكان داد و به سمتش رفت....منا نگاهي به معين انداخت و دوباره به نيكا انداخت.....اخم هايش را رد هم كشيد...قلب نيكا تندتند ميتپيد....همانجا ايستاد...دو قدم با هم فاصله داشتند...منا پوزخندي زد و جدي تر به نيكا خيره شد....نيكا بزور آب دهنش را قورت داد و سرش را پايين انداخت.....اما ناگهان منا زد زير خنده و نيكا را در آغوش كشيد.....نيكا متعجب به هرسه نفر خيره شد آن ها هم ميخنديدند....نيكا همه چيز را از ياد برد و گفت
-باشه.....پس ميدونستين؟؟ نقشه كشيده بودين؟؟؟باشه كوه به كوه نميرسه آدم به آدم ميرسه....
منا لپ نيكا را كشيد و گفت
-قربونت برم.....ترسيدي؟؟ آخه معين زنگ زد گفت يكم سركارت بزاريم....واي خدا چه عروس خشكلي نسيبمون شد....
نيكا لبخندي زد و گفت
-چشاتون خشگل ميبينه....
در همين حين صداي پسر بچه اي راشنيد
-ماماااااااااااان....به كي ميگي قربونت برم؟؟ مامان ميخواي بازم؟؟؟
منا خندده اي كرد و گفت
-نه قربونت برم همون يه بار كردي پدرم دراومد...بيا با زن دايي آشنا شو....نيكا با خنده نگاهي به چشم هاي مشكي پسرك انداخت....
-سلام عزيزم...بيا بغل خاله..
پسرك خنده اي كرد و گفت
-نميخوام....
**************
همه وارد خانه شدند و روي مبل ها نشستند....منا وارد آشپزخانه شد و گفت
-خب تعريف كنيد...چه خبر؟؟نميدونيد وقتي فهميدم مياين چقد خوشحال شدم...
سارا خميازه اي كشيد و گفت
-اوووووه اون موقع خوشحال شدي چند روز بعدش ميبينيم هنوزم خوشحالي يا نه!!
محمد شوهر منا گفت
-نه بابا سارا خانوم اين چه حرفيه؟؟والله راستش وقتي به مناخانوم گفتم شما همتون مياين چشاش گرد شد و نيشش تا بناگوش باز شد....همون لحظه فكر كردم سكته رو زده....
معين خنده اي كردوگفت
-امان از دست خواهرگرامي ام....نميدوني هرروز كه ميخوابم به جون مامان بزرگم قسم هي برات دعااااا ميكنم....اگه الان ميبيني زنده اي و سلامت بخاطر همين دعاهاست ها!!
منا از آشپزخانه جيغ زد
-معييين بخداا ميكشمت....
همه خنديدند و معين با درماندگي گفت
-از اين به بعد به جون من دعا كنيد....
منا با سيني چايي بدست وارد جمعشان شد....
-نيكا جان.....چرا حرف نميزني؟؟ معين كه ميگفت از بس شيطونه يه ديقه يه جا نميشينه!!
نيكا تك صرفه اي كرد و گفت
-راستش امروز يكم خسته ام انشالله از فردا شروع ميكنم....سارا خنده اي كرد و گفت
-واي ترخدااااا....نميدونيد اين زوج چقد مارو عذاب دادن....توروخدا دوروز يه جا بشين ما استراحتمونو كنيم....راستي اين شهاب كوش؟؟؟ شهاااااب خااااله
منا آهي كشيد و گفت
-نه ترخداااا صداش نكن....بزار همون كارتونشو نيگا كنه....نميدوني چي از دستش ميكشييييم....
محمد سري تكان داد و گفت
-آره بااباااا....هر روز ااگه پوست از سرمون نكنه نميتونه زنده بمونه....
معين خنده اي كرد و گفت
-خب به زن داييش رفته....
سيامك كه تا آن لحظه ساكت بود لب باز كرد و گفت
-نه معين جان....نيكا رو الكي محكومش نكن....نيكا كه از قصد نميكنه...ولي اين شهاب در به در شدههههه....
معين حرفي نزد و به سيامك خيره شد.....سيامك خيلي تغيير كرده بود....خيلي.......
نيكا دست هايش را بهم كوفت و گفت
-آفرين....بالاخره يكي پيدا شد طرفداريمو بكنه.....سارا قربون شوهرت بري ايشالله....
سارا مشتي به بازوي سيامك زد و گفت
-ايششش من قربون اين بچه سوسوووول؟/عمرا....راستي مهديه خانوم كوش؟؟
معين گفت
-رفته خوابيده...مثه اينكه سرش درد ميكرد.....
منا سري تكان داد و گفت
-خب بچه ها فردا بريم كجا؟؟؟؟؟
نيكا زود تند سريع جواب داد
-حافــــــــظيه!
همه با اين نظر موافقط كردند و مشغول گفت و گو درباره ي مسائل ديگه شدند....
معين دستش را در دست گرفت و نيكا را به خود نزديك تر كرد.
وارد حافظيه شدند.بر مزار حافظ رفتند.
منا ديوان حافظش را بيرون اورد و براي همه فال گرفت.
نيكا با ارامش خود را در اغوش معين جا داده بود.
سارا و سيا ناراحت بودند و به هم خيره شده بودند.
معين براي ان ها ناراحت بود.نيكا حق داشت.زندگي اون دوتا بايد با هم مي بود.
اصلا زندگي خودشون چي؟ نيكا ومعين چي؟ مي تونستن با هم باشن تا اخر؟
بايد با سارا حرف مي زد.
با صداي نيكا به خود امد:معين كجايي؟
-:همين جام عزيزم.
-:بريم؟
-:بريم.
نگاهي به اطراف انداخت بچه ها از انها دور شده بودند.
نيكا كنارش بود و به او خيره شده بود.ناخوداگاه بوسه اي بر لبانش زد و گفت:بريم.
به همراه نيكا به دنبال بقيه رفتند.
-:نيكا؟
-:بله؟
-:به نظرت سارا و سيا چيكار مي كنن؟
-:نمي دونم.كاش مي تونستيم كمكشون كنيم.
*********
-:هي نيكا.
نيكا كه رو به روي تلويزيون نشسته بود و مشغول تماشا بود گفت:چيه؟
-:بيا بريم بيرون.
-:همه خوابن
-:خواب باشن.ما به ديگرون چيكار داريم؟
نيكا با تعجب گفت:يعني دوتايي بريم؟
-:حق نداريم با هم بريم؟مي خوام با زنم برم بيرون.پاشو زود اماده شو.
نيكا نگاهي به صورت خوشحال معين انداخت و گفت:باشه.

دقايقي بعد هر دو اماده از خانه خارج شدند.
معين نگاهي به اطراف انداخت و گفت:فالوده شيرازي دوست داري؟
نيكا با هيجان دستهاش و بهم كوبيد و گفت:خيلي.
-:پس بريم.اولين فالوده بعد از ازدواجمون و بخوريم.
نيكا ريز خنديد و گفت:بريم.
********* -:واي خيلي خوردم
معين با لبخند نگاهش كرد و گفت:كجا بريم؟
-:هر جا شما بگي...
-:بريم شاهچراغ.
-:بزن بريم اقا.


**********
معين كنارش ايستاد و گفت:چي خواستي؟
نيكا با حواس پرتي به طرفش برگشت و گفت:هان؟
-:ميگم چي خواستي؟چي نذر كردي؟
-:خواستم تا اخر عمرم كنارم باشي.
معين با خوشحالي گفت:مي دوني من چي خواستم؟
-:چي؟
-:حدس بزن!
-:اوممم.نمي دونم...
-:يه حدسي بزن...
-:نمي دونم.با من بودن؟
معين با شيطنت گفت:يه جورايي؟!
-:بگو ديگه معين...
معين دستش را دور شانه هاي نيكا حلقه كرد و زير گوشش گفت: من خواستم يه دختر خوشكل با چشماي ابي مثل مامانش بهم بده.
گونه هاي نيكا از خجالت گلگون شد و لبخندي زد.


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۲۶
نظرات (0)
،

رمان پرتگاه عشق

از اين دنده به آن دنده شد و به معين و حرف هايش فكر ميكرد.....نميتوانست درست تصميم بگيرد.....از جايش بلند شد و از اتاق بيرون رفت....بايد خيلي زود دستشويي ميرفت....همه جا تاريك بود و در تاريكي شب چيزي ديده نميشد....به سختي از پله ها پايين آمد و به سمتي كه فكر ميكرد دستشويي است رفت....سلانه سلانه قدم برميداشت....ناگهان به يكي برخورد كرد....سر بلند كرد و با ديدن سيامك جا خورد....با صدايي كه ميلرزيد گفت
-س..سسلام ديووونه ترسيدم....
سيمك لبخندي زد و گفت
-از كي من؟؟ يعني من اينقد وحشتناكم؟
نيكا خنده اي كرد و گفت
-هي بگي نگي!!!
-اي بابا از اين حرفا نزن واگرنه ميزنمت ها!
-هي هي پياده شو با هم بريم....تو منو ميزني يا من تورو؟
سيامك دستانش را به علامت تسليم بالا برد و گفت
-باشه باباااا هيچكي حريف تو نميشه....واي به حال شوهرت!!!
نيكا احساس كرد كلمه شوهر را با پوزخند ادا كرد....توجهي نكرد و گفت
-ببين ميرم يه جايي كه خودشونو تخليه ميكنن .....پس برو اونور كه بايد هرچي زودتر برم...
سيامك با شيطنت نگاهش كرد وگفت
-ا؟؟ تا معذرت نخواي نميرم....
نيكا با عصبانيت گفت
-ديوونه برو اونور....بخدا اضطراريه!!
-نچ
در حيني كه نيكا سيامك را هول داد معين هم از پله ها پايين آمد و با ديدن اين وضع با تعجب و خشم نگاهشان كرد
-اينجا چه خبره؟
سيامك و نيكا با ترس و تعجب به معين خيره شدند.....معين به سمت نيكا رفت و بازويش را گرفت
-بگو ببينم...داشت اذيتت ميكرد؟؟؟ آره؟
نيكا لبخندي دست پاچه زد وگفت
-نه باباا.....نميذاشت برم دستشويي هولش دادم....
معين خيره به سيامك نگاه كرد و بدون هيچ حرفي به سمت اتاقشان رفت....نيكا و سيامك به هم نگاه كردند و شب بخيري گفتند....
*****
منا به سيامك و نيكا نگاه كرد....تقريبا هيچي از غذايشان را نخورده بودند.....
-نيكا سيامك....چرا نميخوريد...خوشتن نمياد؟
-نه مرسي....من كه سيرم...ديشب به اندازه ي كافي خوردم...و به معين خيره شد.....
منا شانه بالا انداخت و چيزي نگفت....ميدانست بين نيكا و سيامك و معين اتفاقي افتاده است.....معين خواست از سرجايش بلند شود كه هركار كرد نتوانست.....ثانيه اي نگذشت كه داد زد
-ايييي شهاب .....
منا خنده اي كرد و گفت
-اين اولين بارش نيست.....با قيچي بايد ببريش....نيكا كه از خنده روده بر شده بود از جايش بلند شد و دنبال قيچي رفت....دقيقه اي نگذشت كه سيامك با گفتن :ممنون سير شدم به سمت نيكا رفت...تقه اي به در زد و به چارچوب در تكيه داد
-ميدوني كار كي بود؟؟
نيكا سري تكان داد و گفت
-اره بابا.....ميدونم كارخودت بود.....و بعد زد زير خنده
-فكر ميكردم ناراحت شي....
-نه باابا.....واسه چي ناراحت شم؟؟ نديدي ديشب يه جور به ما نيگا ميكرد انگار....لبش را به دندان گزيد و چيزي نگفت...
سيامك از جواب نيكا ناخودآگاه لبخندي زد و گفت
-آره باااابااا...منم واسه همين كردم...
نيكا قيچي را پيدا كرد و گفت
-بريم ببينيم بقيه ماجرا چي ميشه...

هردو لبخند زنان به سمت صندلي كه معين به آن چسبيده بود رفتند .....سارا مشكوك به سيامك نگاه كرد.....واقعا تو اين چند روز مشكوك ميزد...آهي كشيد و با لبخندي تصنعي گفت
-چه عجب....اين معين هلاك شد تا شما بيايد....
معين در حالي كه زير لب به شهاب فحش ميداد گفت
-نيكا....ببين بچه چيكار كرده...هرچي چسب تو خونه بوده رو ريخته رو صندليم....اوف اصلا نميفهمم چرا متوجه نشدم!!...نيكا و سيامك ريزريز خنديدند ....نيكا قيچي را گرفت و با هر جان كندني بود قسمتي از شلوار معين را كه به صندلي چسبيده بود را قيچي كرد وكند....وقتي معين از جايش برخاست همه با ديدن سوراخ بزرگي كه پشتش بود زدند زير خنده.....معين چشم هايش را بست و باز كرد....با صدايي كه از عصبانيت ميلرزيد گفت
-اين ورووجك كوووووووو؟؟
محمد دستش را روي شانه ي معين گذاشت و خنده كنان گفت
-داش بهتره اصلا كاري به كارش نداشته باشي چون عاقبت خوبي نداره....
منا گفت
-راس ميگه!! يه بار از كارش ايراد گرفتيم....واي نميدوني يه بلايي سرمون آورد كه ديگه به چيزخوردن افتاده بوديم....
سيامك خنده اي كرد و با شيطنت گفت
-اين پسر دست هرچي شيطونه رو از پشت بسته!!!
************
نيكا تقه اي به در زد و وارد شد...معين روي تخت دراز كشيده بود و به سقف زل زده بود....به آرامي كنار معين خزيد و سرش را روي سينه اش گذاشت....معين عكس العملي نشان نداد....نيكا آهي كشيد و گفت
-معين
-هوووم
-ناراحتي؟
-نه...چرا؟
نيكا رك گفت
-راستش از اون شب....تو خودتي...ميدوني ميخوام بگم...من فقط تورو دوست دارم و
-نيكا بس كن....تو فك كردي من به زنم و به بهترين دوستم شك كردم؟؟
نيكا به چشم هاي معين خيره شد و گفت
-آره....حتي يه جورايي مطمئنم....آخه از اون روز خيلي باهام سرد شدي....مثه يه غريبه........اشك در چشمانش حلقه زد...او معين را بيشتر از جانش دوست داشت....معين دوباره به سقف زل زدو گفت
-نيكا....منم دوستت دارم....خيلي...ولي ميدوني خب خسته ام....تو اين چند روز يكم حالم گرفته اس....
-واسه چي؟
-نميدونم.....نميدونم

*******
وارد بازار وكيل شدند....نيكا با هيجان اين طرف و آن طرف ميرفت تا شايد بتواند سوغاتي مناسب براي عسل پيدا كند....
از كنار يكي از مغازه ها رد شد كه ناگهان ساعت مچي مردانه اي توجهش را جلب كرد....نميدانست از كجا اما آوايي از درونش فرياد ميزد بخررر.....بخر....بي توجه به بقيه وارد مغازه شد و ساعت را خريد....با رضايت كامل ساعت را در كيفش گذاشت و از مغازه بيرون آمد.....كمي اينطرف و آن طرف را پاييد و معين را پيدا كرد....لبخند زنان به سمتش رفت...
*****

همه وارد كلاس شدند جز نيكا....نيكا دم در كلاس ايستاد ...منتظر سامانيان بود....از دور سامانيان را ديد كه با لبخندي بر لب به سمتش ميرود....با خجالت سلام كرد
-سلام..اينجا چيكار ميكني؟؟
-راستش آقا رفته بوديم شيراز ......بابت زحماتتون يه...يه كادوي ناقابل آوردم....و كادورا به سمت سامانيان گرفت...سامانيان نگاهي متعجب و مهربان به نيكا انداخت و با گفتن
-ممنون يه زحمت افتادي....نيكا را به داخل كلاس راهنمايي كرد.....

*************
معين نگاهي به نيكا انداخت.....اصلا بهش نميومد آشپزي بلد باشه....
ببينم چي ميپزي؟؟
-هي يه چيزايي .....تو چي دوست داري
-هرچي تو بپزي.....
نيكا لبخندي زد و گونه ي معين را بوسيد.....

********
معين وارد آشپزخانه شد و گفت
-به به...چه بويي....چي پختي....
يه ميز نگاه كرد....سه بشقاب قورمه سبزي و...با تعجب نگاهي به نيكا انداخ ت وگفت
-ما مگه چند نفريم؟
-هيچي گفتم حالا كه يه چي درست حسابي پختم واسه سيامكم ببرم....طفلي هرروز ميره از رستوران يه چي ميخوره....
معين نميدانست چي بگويد....پس خود را به بي خيالي زد و مشغول خوردن غذايش شد...
********

رو به رويش نشست و گفت:نمي خواي تكليف ايندت و روشن كني؟
-:چرا.اما مي ترسم.
-:ازچي؟
-:اگه سيا نخوادم!اگه يه روز پشيمون شه.
-:سيا يه همچين ادميه؟
-:نه.اما شايد عوض شه.
-:به نظرت مي تونه؟اون خيلي پاك تر از اين حرفهاست كه بخواد به تو خيانت كنه.
سارا كلافه بلند شد و گفت:نمي دونم معين جان مي ترسم.بايد بهم زمان بدي،بايد فكر كنم. تصميم درست بگيرم.
-:مي خواي با سيا حرف بزنم؟
-:نه.خودم باهاش حرف مي زنم.
سارا به طرف در مي رفت كه معين گفت:سارا؟
سارا به طرفش برگشت.
-:هيچي برو.
با رفتن سارا به طرف پنجره رفت و نگاهش را به خيابان پر رفت و امد دوخت.
نمي دونست از زندگيش چي ميخواد.حسته بود فكر ميكرد سفر شيراز مي تونه اين خستگي رو از بين ببره.اما اينطور نشد و اين سفر خسته ترش كرد.
نمي تونست با نيكا راحت باشد.نمي تونست با ارامش در كنارش زندگي كند.
يكنواختي زندگي عذابش ميداد.
خوب مي دونست نيكا رو بيشتر از جون دوست دارد.اما تكليف زندگيش را نمي دانست...
حق با نيكا بود او شك كرد.براي يك لحظه شك كرد.به بهترين دوستش به همسري كه بيشتر از جون دوستش ميدارد.

كلافه بود
*************************************** به طرف نيكا كه گوشه ي سالن ايستاده بود و با ناراحتي به او نگاه مي كرد رفت.
دستش را به طرف چانه نيكا برد و سرش را بلند كرد.
اشكهاي نيكا روي صورتش روون بود.
در اغوشش كشيد و گفت:خانمي جاي دووري نميرم.يه سفر چند روزه هست زود زود برميگردم.
-:معين نميشه نري؟
-:نه عزيزم.نميشه.بايد برم.
با خود فكر كرد.اگه اينطور ادامه بدم زندگيمون از بين ميره.بايد برم تا زندگيمون و بسازيم.بايد فكر كنم
نيكا همچنان گريه ميكرد.
صورتش ميان دستهايش گرفت و گفت:خانم خوشكله اينطوري گريه كني من عذاب ميكشما.سفر قندهار كه نيست.چشم رو هم بزاري برگشتم.
سارا و سيا هم هستن.سارا مياد پيشت تنها نباشي.خواستي به عسل هم زنگ بزن بياد.
-:من تو رو مي خوام.
-:زود برميگردم نيكا جان.حالا بيا شام بخوريم و بريم بخوابيم كه دلم براي خانم خوشكلم خيلي تنگ شده.
نيكا با خجالت اشكهايش را پاك كرد و به طرف اشپزخانه مي رفت كه معين دستش را كشيد و او را در اغوش گرفت.
بوسه اي برلبهايش زد و گفت: تعطيلات عيد باهم ميريم مسافرت.فقط خودمون دوتا.يه مسافرت دو نفري. ما ماه عسلم نرفتيما.تعطيلات عيد ميريم ماه عسل نظرت چيه؟
-:خوبه.
-:افرين گريه نكنيا.مواظب خودتم باش تا نگران نشم.
************************************ پشت ميز نشست نيكا هم رو به وريش.اشاره اي به صندلي كنارش كرد و گفت:بيا اينجا.
نيكا بلند شد و به طرف صندلي كنارش رفت.
روي صندلي ننشسته او را به طرف خود كشيد و روي پاهايش نشاند و زير گوشش زمزمه كرد:همين جا بشين.
نيكا بوسه اي ميان موهايش زد.
معين لبخندي زد و او را محكمتر در اغوش فشرد.قاشقي در دهان نيكا گذاشت و نيكا هم همين كار را تكرار كرد.
شام با ارامش و محبت صرف شد.
بعد از شام معين ظرفهاي شام و شست و دست نيكا را گرفت و به طرف اتاق رفت.
************************************
كيفش را برداشت.به طرف تخت رفت.نيكا به ارامي نفس ميكشيد.روش خم شد و بو سه اي بر لبهاش زد.
موهاي روي صورتش را كنار زد و لحظاتي خيره نگاهش كرد.
پتو را روي شانه هاي برهنه نيكا كشيد.
كاغذي را كه در دست داشت روي اينه چسباند، براي مرور ان را خواند:نيكا جان عزيزم.من رفتم.خواب بودي بيدارت نكردم.
ديشب شب خيلي خوبي بود.مواظب خودت باش.زود برميگردم.
رسيدم بهت زنگ ميزنم.
عاشقت معين.
لبخندي زد و در حالي كه نگاهي دوباره به نيكا مي انداخت از اتاق خارج شد
چشم هايش را باز كرد و با ديدن جاي خالي معين آهي كشيد....نميدانست چكار كند...معين نبود....حوصله ي دانشگاه هم نداشت....به عكس معين خيره شد....دلش برايش تنگ ميشد....چشم هايش را بست و ياد ديشب افتاد.....لبخندي بر لبش نقش بست....چقدر اورا دوست داشت.....

********

سيامك به سمت نيكا و شاهين رفت....با ديدن شاهين پوزخندي زد و بلند گفت
-به....ببين كي اينجاست....اقا شاهين....چه خبرا؟؟
شاهين لبخندي زد و مودبانه گفت
-سلام آقا سيامك....خوبم...شما خوبي؟
سيامك به نيكا خيره شد....چهره نيكا بي تفاوت و سرد بود....
-نيكا مزاحمه؟
-نه!!
سيامك خيره به شاهين گفت
-چيكار داري؟
-هيچي شنيدم تنها زندگي ميكنن گفتم اگه ميخوان بيان پيش سپيده.....
نيكا اخم هايش را در هم كشيد و گفت
-خوبه ديگه....فكر كردي ديروز نديدمت......فكر كردي كور بودم؟؟...فكر كردي نفهميدم هرجا ميرم تو هم مياي دنبالم؟؟؟
سيامك متعجب و خشمگين نگاهش كرد....او به معين قول داده بود نگذارد شاهين به نيكا نزديك شود و مواظب نيكا باشد
-نيكا بريم كلاس دير ميشه.....
نيكا كيفش را جابه جا كرد و با گفتن باشه آن دو را ترك كرد
-ببين شاهين دفعه آخرت باشه به اين خانوم متاهل گير ميدي...ميفهمي چي ميگم؟
-من گير ندادم.....خودش از روز اول گفته بود ازدواج مصلحتيه...
ببين ديگه نيست...نيكا و معين واقعا ...واقعا عاشق ..همن....
شاهين پوزخندي زد و گفت
-داري دروغ ميگي.....ميدوني حتي اگه واقعا عاشق هم باشن....خودم ...ميفهمي خودم به زور عاشق خودم ميكنمش....
سيامك با لحني محزون گفت
-نه...نيكا هيچوقت ولش نميكنه......ميدوني همه زنا اگه مثه نيكا بودن چي ميشد؟؟اوف به هرحال دفعه آخرت باشه....
*********
نيكا اخم هايش را در هم كشيد و با صدايي خشمگين گفت
-سارا من نميفهمم...من بچه ام يا...
-نه نه...ببين منو سيامك فكر كرديم كه حالا كه شاهين فهميده تنهايي ...خب خطر داره ديگه....ميدوني مايه دارا به هرچي بخوان ميرسن....هرچي...
-ببين من هرچي نيستم....من به تنهايي نياز دارم....بايد فكر كنم ميفهمي؟
سيامك با صدايي كه از آن تحكم ميباريد گفت
-ببين معين تورو به دست من سپرده ....خواهش ميكنم به حرفم گوش كن.....خب؟؟
نيكا كلافه سري تكان داد و چيزي نگفت...
*******

منتظر اتوبوس بود....كلافه به ساعتش نگاه كرد....ده دقيقه دير تر رسيده بود......ناگهان صداي بوق ماشيني را شنيد
-ا سلام آقا....شمايين؟
سامانيان لبخندي زد و گفت
-آره...سوارشو ميرسونمت....
-نه يه نيم ساعت بعد اتوبوس مياد...مزاحم نميشم
سامانيان اخم كرد و عينك ته استكاني اش را تكان داد
-نه بفرماييد....مراحمي...
نيكا با حسي مبهم در را باز كرد و نشست....
-خب ...تعريف كن...چه خبرا؟؟...اون نامزدت چرا نيست؟؟آخه قبلنا ميديدم يه ماشين مياد دنبالت....
نيكا چشم هايش را گرد كرد و با خود گفت
-جلل خالق....اين ديگه كيه!!
-راستش آقا ايشون همسرم هستن....چند روز پيش رفتن مسافرت......
سامانيان ناگهان ترمز را زد
-چييِيي؟؟؟ شوهر؟؟ مگه همسر دااري؟؟
نيكا تا جايي كه جا داشت چشم هايش را گنده كرد
-آره....مشكليه؟؟
سامانيان سردرگم سري تكان داد و گفت
-نه...نه...همينجوري.....كِي؟؟
نيكا دستش را روي قلبش گذاشت و با ترس گفت
-يه چند ماه پيش...واي آقا دارم سكته ميزنم....ما وسط خيابونيما....شانس آورديم پشتمون ماشيني نبود...
سامانيان دستپاچه ماشين را به حركت درآورد و گفت
-اوه راس ميگي...معذرت ميخوام اگه ترسوندمت!!!
-نه..خواهش....
**********
نيكا زير دوش رفت و به ياد معين گريه كرد..... ميدانست هق هق گريه اش را سارا ميشنود اما توجهي نكرد....ياد معين و شكي كه به او و سيامك كرده بود افتاد...گريه اش شدت گرفت....يعني معين به او اعتماد نداشت؟؟؟

**********
به سارا زنگ زد....
-الو
-كجايي؟
-اومدم خريد....تا يه ساعت بعد اونجام...
-باشه....منتظرم...
زنگ در خورد....در را باز كرد وبا ديدن سيامك لبخند كمرنگي بر لبش نشست...
-سلام چي ميخواي؟
-نميشه بيام تو؟
نيكا رك گفت
-نه....نميشه...
سيامك نگاه ي خيره به نيكا كرد و گفت
-ميخواستم درمورد سارا حرف بزنم....
-بيا تو....
-خب.... چي ميخواي بگي؟
-راستش ديروز با سارا حرفم شد....نميتونه تصميم بگيره بچه رو ميخواد يا منو....نيكا واقعا حرف حسابشو نميفهمم....خب اگه شك داره يعني اينكه منو نميخواد....خب اگه اينجوريه بگه كه من برم پيِ كار و زندگيم....
نيكا جدي به سيامك نگاه كرد....
-ببين اين يه تصميمي نيست كه بتوني تو چند روز بگيري...مخصوصا برا سارا كه اينقد احساساتيه و به اينچيزا حساسه....
-ميدونم...اما تكليف من چي ميشه؟؟ من بايد تا آخر عمر
-نه....ببين چند روز به سارا وقت بده...خودم امروز باهاش صحبت ميكنم....باشه؟؟
سيامك لبخندي زد و با گفتن -باشه پس منتظرم نيكا را ترك كرد....
نيكا به فكر فرو رفت....احساس ميكرد سيامك بچه را بيشتر دوست دارد تا سارا.....سري تكان داد و بي توجه به اين مسئله به سمت جزوه اش رفت تا بخواند.....

***************
سارا...
-هوم...
-ميشه باهم حرف بزنيم؟
سارا چشم هايش را باز كرد و گفت
-آره بگو...
-ببينم تصميم نگرفتي؟
-درمورد چي؟
-اممم...بچه يا سيامك؟
سارا خيره به نيكا نگريست....نميدانست چرا نيكا به اين موضوع اهميت ميدهد
-چطور مگه
-آخه..م..ميدوني...چيزه دلم يه عروسي ميخواد...
سارا مشكوك نگاهش كرد
-نه نميتونم تصميم بگيرم...هم عاشق بچه ام هم ...سيامك....
نيكا سري تكان داد و گفت
-ميدونم...ولي خب بايد هرچه زودتر انتخاب كني...آخه ميدوني سيامك ديگه نميتونه منتظر بمونه...خسته است....نياز به يه همسر داره....ميدوني چي مميگم؟
شك مثل خوره به جان سارا افتاد...نميتوانست درك كند....نيكا چگونه از احساسات سيامك اينقدر مطمئن است...شايد خود سيامك به او گفته است
-ميدوني.....ميخوام اين هفته تصميمو بگيرم....با اينكه برام سخته ولي بايد بگيرم...
نيكا لبخندي زد و با گفتن آفرين اتاقش را ترك كرد....سارا چشم هايش را بست و به آينده اش فكرك رد...اگر نيكا او را از او ميگرفت....
معين متفكر روي تخت سنگ نشست و به موجهايي كه خود را به ساحل مي كوبيدند خيره شد.
در اين دو روز نسبت به قبل سرحال تر بود.جاي خالي نيكا را احساس مي كرد.هيچ وقت فكر نمي كرد زندگيش به اينجا كشيده شود.
گوشي اش را بيرون اورد و شماره گرفت.
لحظاتي بعد با شنيده شدن بوق سوم صداي بله از ان طرف به گوش رسيد.
-:سلام.
-:به به اقاي دكتر.خوش ميگذره؟
-:اي بد نيست.چه خبر؟
-:سلامتي.خبرا دست شماست؟
-:بارون مثل هميشه.
-:واي چه خوب جاي سارا خالي.يادم باشه واسه اخر هفته برنامه بريزم بيايم اونجا!
-:مي خواين نيكا رو تنها بزارين؟
-:يعني شما نمي خواين تشريف بيارين؟كنگر خوردي لنگر انداختي؟پاشو بيا من ديگه خسته شدم از دست زن غر غروت.
معين لبخندي زد و گفت:حالش چطوره؟
-:بد.داره بيچارمون ميكنه.بد اخلاق شده ديگه نميشه تحملش كرد.
-:اخه؟اذيتش كردي؟
-:نه بخدا.از دوري شماست.از اون لحظه كه پات و گذاشتي بيرون از خونه نيكاي مهربونم رفته.
معين با خود فكر كرد:نيكا بيشتر از تصورش دوسش دارد.بايد از او معذرت مي خواست.
-:كجا رفتي دكتر جون؟
-:اينجام سيا
-:خب خداروشكر فكر كردم غرق شدي.
-:سيا من و بخشيدي؟
-:براي چي؟
-:براي شكم به تو و نيكا....
-:مزخرف نگو...معلومه بخشيدم....منم اگه تو و سارا رو نصف شبي در اون حال ميديدم شك ميكردم.تازه تو كه شكت كوتاه بوده...من بخشيدمت معين...
-:ممنونم.
-:به نيكا مي خواي بگي؟
-:خودش فهميده بود.بايد ازش بخوام ببخشتم!
-:كار خوبي ميكني.كي برميگردي؟
-:شايد فردا بعد از ظهر!
-:راستي معين باز سر و كله شاهين پيدا شده.خيلي هم پاپيچه.امروز يه حرفهايي ميزد.
-:غلط كرده...چه حرفهايي؟
-:از اين حرفا كه ازدواجتون مصلحتي بوده و به زورم شده دل نيكا رو بدست مياره و از اين حرفا...
-:ميكشمش...
-:داد نزن...بجاش پاشو بيا پيش زنت باش...
-:نيكا چيكار كرد در برابر شاهين؟
-:بهش رو نداد.اما اين پسره ول كن نيست...
-:باشه.امروز برميگردم...
-:خوشحال شدم...
-:سيا حواست به نيكا باشه ها...
-:حواسم هست....معين خونم و كه به اتيش نكشيدي؟
-:نخير.خونتون صحيح و سالمه...
-:تا خودم نبينم خيالم راحت نميشه.
-:اخر هفته با عيال تشريف بيار ببين.
-:هييي...راست ميگي اخر هفته بايد بيام ببينم چقدر گند زدي؟
-:بازرسي شد خبر بده.برو حواست باشه...منم جمع كنم بيام.

**************************************
با باز شدن در پشت صندلي پنهان شد.نيكا با ناراحتي كيفش را گوشه اي انداخت و به طرف كاناپه رفت و نشست و نگاهش را به عكس معين دوخت.
معين لبخندي زد ارام ارام به طرفش رفت.دستهاش و روي چشماي نيكا گذاشت و بوسه اي بر سرش زد.
نيكا از جا پريد و با دين معين در اغوشش پريد.
-:سلام خوشكله.
-:كي اومدي؟
-:تازه رسيدم.
-:دلم برات تنگ شده بود.
-:دل منم برات يه ذره شده بود.كجا بودي؟
-:دانشگاه.
-:خسته نباشي خانم.
-:سلامت باشي اقا.كارا چطور پيش رفت؟
-:همه چي خوب بود.عالي.
-:خداروشكر.
معين بوسه اي بر لبهاي نيكا زد و گفت:اين روزا چيكار كردي؟
-:كاري نكردم.يعني حس و حال كاري نداشتم.
معين با شيطنت گفت:بخاطرمن؟
نيكا لبخند زيبايي زد و گفت:اره.
***************************************** نيكا در حالي كه لباسهاي معين را در كمد جا ميداد گفت:معين؟
معين روي تخت نيم خيز شد و گفت:جانم؟
-:شاهين بازم مزاحمم شده...
معين كلافه دستي به سرش كشيد و گفت:مي دونم.
نيكا با تعجب نگاهش كرد و گفت:سيا گفت؟
-:اره.نبايد ميگفت؟
-:نه كار خوبي كرده.برام سخت بود واست بگم.
معين دستهايش را باز كرد.نيكا به طرفش امد و در اغوشش جا گرفت.
-:يعني با من راحت نيستي؟
-:نه.اما نمي خوام ناراحتت كنم.
-:اذيتت كرد؟
-:نه.سيا نزاشت.
-:دستش درد نكنه.نگران نباش نمي زارم كسي اذيتت كنه.
-:خيلي دوست دارم...
-:من بيشتر.
سارا به سيا خيره شد....سردرگم بود....نميدانست چكار كند....وقتي نيكا وسيامك را با هم ميديد دلش ميخواست كله ي نيكا را بكند....

-سيا
-هان؟
-چيزه......ميخام بگم....تصميمو...
سيامك با تعجب و اضطراب به سارا خيره شد
-خب...
-چيزه.....تصميمم....راستش .....
-بگو ديگه...كشتي منو
-سيامك...تو اين چند روز وقتي تورو با نيكا ميديدم....دلم ميخواست ....سرمو بكوبونم به ديوار.....دلم ميخواست هردوتونو زنده به گور كنم....ميدوني...تصميمم اينه كه.....با تو بمونم.....ميدوني اين همه بچه تو پرورشگاه.....
سيامك با ناباوري به او زل زد
-راس ميگي؟؟ منو انتخاب كردي؟؟
سارا با خجالت سرش را پايين انداخت و گفت
-آره...تورو....
-پشيمون نميشي؟
-نه....اصلا....
سيامك به سمتش رفت و او را به آغوش كشيد....قلب سارا تند تند ميتپيد...
-سيا
-جانم...
-ميشه يه سوال بپرسم؟
-اوهوم...
-نيكا...
-ميدوني به اون نزديك شدم به چند دليل...اولش اينه كه ميدونستم هرچقدر بهش نزديك بشم اصلا نميفهمه...دومش اينكه ميدونستم هيچوقت به معين خيانت نميكنه....سومش اين كه ميدونستم اون منو به چشم يه برادر ميبينه...چهارمش اينه كه ميخواستم حسادت تو و معين رو تحريك كنم تا يكم به ماها نزديك شين...ميخواستم تو بتوني تصميمتو بگيري....ميخواستم معين قدر نيكا رو كه من مثه خواهرم دوستش دارم رو بدونه......حالا فهميدي؟؟
سارا متعجب به سيامك خيره شد.....حالا ميفهميد چقدر اورا دوست دارد.....

*********
-خب.....بالاخره چي شد؟
سيامك لبخندي زد و به نيكا گفت
-هيچي بالاخره منو انتخاب كرد....
نيكا با خوشحالي بالا پايين پريد و گفت
-ايول....پس يه عروسي در پيش داريم....
-هي يه همچين چيزايي ...ميدوني ميخوايم بعد دانشگاه من بگيريم....
-اوهههههه بابا نخواستيم...
سامانيان وارد شد و به اطراف نگاه كرد...با ديدن نيكا خيالش راحت شد و شروع كرد به درس دادن
سيا
-هوم
-ميدوني چند روز پيش منو با ماشينش ميبر خونه....بعد گفت نامزدت چرا نيومد دنبالت....من گفتم همسرمه...يه دفعه زد رو ترمز...
سيامك با دهن باز به نيكا نگاه كرد.....
-چييييييييي؟؟
-آره بخدا....من كه داشتم سكته ميزدم....ميدوني تو نگاهش...يه چيزي بود...نميدونم يه محبت يه دلتنگي....ولي نه از نوع عاشقانه اش!!
سيامك با ناباوري به استادش خيره شد....يعني....
*******
نيكا....
نيكا به سمت صدا برگشت و با ديدن شاهين آهي كشيد
-چي ميگي؟
-ميشه با هم بريم خونه...
-نخير همسرم مياد دنبالم...
-نيكا
نيكا بي توجه به راهش ادامه داد....از دست شاهين كلافه بود...نميخواست معين با ديدن اين دوتا دوباره سرد شود...
-نيكا به حرفم گوش كن....اگه اينجوري پيش بره....مجبورم از يه راه ديگه مجبورت كنم عاشقم شي....شيرفهم شد؟
نيكا با پوزخند برگشت و به چشم هاي شاهين خيره شد.....
-چيه؟؟ به غرورت برخورد كه يه دختري مثه من محل سگم بهت نميذاره"؟؟ببين تو حتي اگه منو بكشي بازم من عاشقت نميشم فهميدي؟
شاهين با چشم هايي به خون نشسته به سمت نيكا رفت...نيكا نميخواست ضعف نشان دهد...پس همانجا ايستاد و منتظر ماند....شاهين بازوي نيكا را گرفت ومحكم فشار داد...
-ببين من شوخي ندارم....يه بار ديگه با اين مردك ببينمت ميكشيمش...فهميدي؟؟
نيكا سعي كرد بازيش را رها كند اما زور اين كار را نداشت
-دستمو ول كن رواني....تو مشكل روحي رواني داري.....من معينو دوست دارم ....فهميدي؟؟
فشار دست شاهين بيشتر شد....نيكا با درد فرياد زد
-د احمق ولم كن....شيكست....
شاهين نفسش را فوت داد و با صدايي عصبي گفت
-ببين يه بار ديگه جلو من از اون مردك حرف بزني.....بدتر از اينا واست اتفاق ميفته....
نيكا پوزخند زد و گفت
-ميدوني....خوشم نمياد وقتي يكي ضايع ميشه از زورش استفاده كنه...اينجور آدما آدماي ضعيفي ان كه به خواسته هاشون هيچوقت....هيچوقت نميرسن!! شاهين رويش را برگرداند و سوار ماشينش شد....
نيكا جاي دستش را ماساژ داد و داد زد
-احمق وحشي.....
او مطمئن بود جاي انگشتانش روي دستش مانده است

*************
مانتو اش را درآورد و مشغول پوشيدن بلوزش شد...
-نيكا؟؟
نيكا با ترس زودتر بلوزش را پوشيد....
-ها؟
-اون چي بود؟؟
بده ببينم...
نيكا دستپاچه گفت
-نه چيزي نيست...دستم خورد به دستگيره در و كبود شد...همين...
معين به سمتش رفت و بلوزش را بزور درآورد....با ديدن جاي انگشتان كسي خشمگين به نيكا نگاه كرد
-كه دستگيره در؟؟
نيكا بي حوصله گفت
-امروز اين شاهين اومد گير داد....تهديدم كرد...منم گفتم تورو دوست دارم...اونم اومد بازومو فشار داد...همين...
معين با صورتي سرخ گفت
-يعني من بايد الان ميفهميدم؟؟
نيكا بلوزش را از دست معين كشيد و پوشيد
-نه نميخواستم بگم...همينجوريشم سرت شلوغه....خودم از پسش برمبام....معين خشمگين فرياد زد
-تو چرا بهم نگفتي؟؟چون سرم شلوغ بود؟؟ د لامصب تو زنمي.....من حق ندارم بفهمم يكي بهت صدمه زده؟؟ فردا پس فردا ميبينه كاري نميكنم مياد بدترشو انجام ميده....
به غرور نيكا برخورد ولي با آرامش گفت
-معين...باشه غلط كردم...دفعه بعد ميام ميگم....باشه
ميعن پوزخندي زد و از اتاق بيروون رفت
با قدم هايي آهسته و منظم به دنبالش راه افتاد....به اطراف نگاه كرد...كافي شاپي شيك كه همه ي كسايي كه اونجا بودن معلوم بود پولدارن...به سمت ميزي رفت كه گوشه ي سالن كنار پنجره ي بزرگ بود كه همه ي نماي بيرون كه شامل يه حوض لوزي شكل كه از وسطش آب نرم نرم فران ميكرد....گل هاي زيباي رنگارنگ رز و رز زرد كه شكل زيبايي دور حوض كاشته شده بودن...دل از نماي بيرون كند و به سمت صندلي رفت.....صندلي را برايش كشيد....روي صندلي نشست و زير لب تشكر كرد...به چشم هايش خيره شد....چنان از دعوت او شكه شد كه ....سامانيان تك صرفه اي كرد و گفت
-خب...چي سفارش ميدين؟
نيكا احساس بدي داشت...دلش ميخواست زمين دهن باز كند و اورا ببلعد...به آرامي منو را گرفت و گفت
-يه بستني.....اگه ميشه برين سراصل مطلب....آخه ميدونيد كه..
سامانيان لبخندي زد و با تحسين به نيكا نگاه كرد....فكر نميكرد نيكا اينقدر نجيب باشد....
-عجله داري؟
نيكا به ساعتش نگاه كرد و با لحني معمولي جواب داد
-نه....آخه ميدونيد عادت ندارم به همسرم دروغ بگم...
لبخند سامانيان گشاده تر شد....
-باشه وقتتو زياد نميگيرم....راستش تو شبيه يكي از دوستاي دوران بچگيمي...همون چشماي آبي همون ابرو همون لب ..مكث كرد و گفت
-خب اول من سفارشارو سفارش بدم بعد حرف بزنيم....نيكا با تعجب سري تكان داد وبه فكر فرو رفت...اصلا فكر نميكرد سامانيان دوست دوران بچگي مادرش باشد....چون او تا آنجا كه ميدانست چشم هاي آبي اش و همينطور ابرو و لبش را از مادرش به ارث بردئه بود...صداي سامانيان او را از بهت خارج كرد
-خب...راستش اگه ميشه چند تا سوال ازت بپرسم...آخه اون دوستم اسمش ناهيد بود...ناهيدو خيلي دوست داشتم...با اينكه چهار سال ازم بزرگتر بود ولي بازم همبازي خيلي خوبي برام بود....حرفش را ادامه نداد و به نيكا خيره شد...نيكا خجالت زده سرش را به سمت ميز بغلي برگرداند و به آن ها نگاه كرد....
-بله داشتم ميگفتم...ناهيد بعد از چند سال رفت...ميشه گفت فرار كرد....با پسري كه فقط يادمه فاميليش پاك نژاد بود...
نيكا چشم هايش را گرد كرد و به سامانيان خيره شد...او راجع به مادرش چيز زيادي نميدانست....سرش را پايين انداخت و با خود فكر كرد-چه فرقي ميكنه؟؟؟ اون فقط به اسم مادرم بود...اصلا هيچي ازش نميدونم و يادم نيست
سامانيان و به اين دختر معصوم كه حتي نميدانست مادرش كي است و چه كاره بود نگريست....دلش برايش ميسوخت...براي ناهيد هم همينطور....
-آقا سفارشاتون....به سمت مستخدم برگشت و گفت
-ممنون...
به بستني هاي پرتغالي نگريست...ميدانست ناهيد چقدر از پرتغال خوشش مي آيد....آهي كشيد و ادامه داد
-خب....فرار نكردن ...نامزد بودن بي خبر رفتن....شايعه شده بود مامان ناهيد نميذاشت اون دوتا با هم ازدواج كنن...ميدوني تو محله از عشق عميقي كه بين اين دو نفر بود حرف ميزدن....ناهيد حدود 19 سالش بود كه رفت....رفت و فقط به من گفت داره ميره...دليلشم بخاطر همون چيزي كه گفتم بود....گفتم ناهيد حماقت نكن اگه يه موقع پسره تو اون شهر بزرگ ولت كرد چيكار ميكني؟يادمه با غرور و افتخار بادي به غبغب انداخت و گفت:-نه داداشي...ولم نميكنه....همسر گرامي من اصلا اهل اينكارا نيست...دوستم داره و دوستش دارم....
نيكا چشم هايش را بست و سعي كرد قيافه ي مادرش را بياد بياورد....فقط يه عكس ازش داشت كه وقتي عكسو ميديد فكر ميكرد عكس دوران جواني خودشه...لبخندي مهمون لبش شد....چشماشو باز كرد و گفت
-خب؟؟ميشه بگين مامانم...چه شكلي بود؟؟ منظورم اخلاقش؟؟
سامانيان خنده اي كوتاه كردو گفت
-راستش سركلاس وقتي ميديدمت ياد خدابيامرزش ميفتادم....همون شيطنت همون برق تو چشما.....همون
-ببخشيد...ولي شما از كجا ميدونيد فوت كرده...
سامانيان لبخندي دستپاچه زد و گفت
-آخه حرفي درموردش نزدي....منم...فكر كردم فوت شده...
نيكا مشكوك نگاهش كرد و گفت
-خب...حالا چرا منو اينجا آوردين؟
سامانيان به بستني خيره شد و گفت
-همينجوري...دلم هواي ناهيد و كرده بود...مثه خواهر دوستش داشتم...هميشه بهش ميگفتم آبجي اونم ميگفت داداشي....من خواهر و برادر نداشتم ولي ناهيد خواهر بزرگم بود......
نيكا به بستني خيره شد و گفت
-معلومه علايقشم خيلي خوب ميدونستين....مگه نه؟؟؟
بستني در گلوي سامانيان پريد و شروع به صرفه كردن كرد..پس از لحظاتي كه صرفه اش آرام تر شد گفت
-منظور؟؟
-همينجوري/....
نيكا به گل هاي رز بيرون خيره شد...سرگذشت مادر و پدرش را بايد از يه مرد غريبه ميشنيد؟؟ پوزخندي زد و سراغ بستني اش رفت...
*******

زرشك پلو را در بشقاب ريخت و روي ميز گذاشت....به ميز نگاه كرد...سالادي كه به شكل خيلي زيبا درست شده بود...دوتا شمع بلند به رنگ قرمز كه در جا شمعي هاي نقره اي گذاشته شده بود....بشقاب هاي زرشك پلو كه كنار هم گذاشته شده بود...ليوان هاي نوشابه كه كتار بشقاب ها گذاشته شده بود...گلدان كوچكي كه دوشاخه گل رز در آن گذاشته شده بود...روميزي رنگ نقره اي كه اشكال زيابيي رو آن كشيده شده بود...همه چي حاظر بود...لبخندي زدو به سمت آينه رفت....به لباس هايش نگاهي انداخت...بلوزي آستين حلقه اي كه يقه ي هفتي داشت كه به رنگ خاكستري بود و شلواركي چسب به رنگ خاكستري نسبتا پررنگ ...موهايش را با گيره بست آرايش ملايمي كرد.....عطري را كه معين دوست داشت را زد و دوباره به خودش نگاهي انداخت....لبخندي از سر رضايت زد و در همين حين زنگ در را شنيد...با خوشحالي به سمت در رفت و بازش كرد...معين خسته سرش را بلند كرد و با ديدن نيكا لبخند زد...نيكا بي هيچ حرفي اورا داخل خانه كشيد و كيفش را از دستش گرفت و به سمت اطاقشان رفت...معين كتش را درآورد و به سمت آشپزخانه رفت...با ديدن ميز نفسش را فوت داد و به سمت اتاقشان رفت...نيكا لباسش را به دستش داد و از اطاق بيرون رفت...لباسش را پوشيد و به سمت آشپزخانه رفت...نيكا روي صندلي نشسته بود و به ليوان نوشابه خيره شده بود...رفت و كنار صندلي كه كنار نيكا بود نشست....نيكا مشغول خوردن شد و بدون هيچ حرفي به شمع ها خيره شد....پس از دقايقي هردو غذايشان را تمام كردند....نيكا با لبخند شروع به جمع كردن بشقاب ها شد....معين به نيكا خيره شد...طاقت نياورد و به سمتش رفت...از پشت نيكا را بغل كرد و زير گوشش زمزمه كرد
-نيكا ...ميدونستي چقد دوستت دارم؟
نيكا از هرم نفس هاي معين كه به گردنش ميخورد داغ شد
-اوهوم...ميدونستي تو بهترين شوهر دنيايي و خيلي دوستت دارم؟
معين نيكا را به سمت خودش برگرداند و محكم درآغوشش كشيد...نيكا بغلش كرد و چيزي نگفت...واقعا دلش براي معيني كه دوستش داشت تنگ شده بود....معين با حركتي ناگهاني نيكا را از زمين جدا كرد و به سمت پله ها برد...نيكا بلند بلند خنديد و جيغ زد
-ااا ديوونه نكن ميفتم....معين بخدا ميكشمت...ولم كنننن....معين اورا به سمت اطاق خوابشان برد و گفت
-نچ...امشب ديگه هركاري بخوام باهات ميكنم...
شاهين نگاهي خسته به سپيده انداخت...در نگاه سپيده التماس همراه با خشم موج ميزد....سپيده با صدايي نسبتا بلند داد زد
-اه شاهين...ايشالله بري گم و گورشي....بابا خسته ام كردي...يه هفته است دارم بهت ميگم دست بردار ولي آدم نميشي...اين همه دختر كه واست دست و پا ميشكنن...برو با يكي از اونا خوش باش....
شاهين خواهرش را درك ميكرد...ميدانست در ذهنش چه چيزهايي ميگذرد...اما حيف كه نميتوانست از نيكا دست بكشد....نيكا دختري شيطون و مهربان بود كه هركسي مخصوصا معين احمق لايقش نبود....او عاشقانه نيكارا دوست داشت....به مبل تكيه داد و چشم هايش را بست.....سپيده خسته و ناراحت به سمتش رفت و كنارش نشست.....به برادرش نگاه كرد....خوب اورا ميشناخت....ميدانست نيكا را خيلي دوست دارد....اما
-شاهين...داداش...
شاهين زير لب گفت
-سپيده...تنهام بزار...خسته ام....
سپيده آهي كشيد و چيزي نگفت...نميدانست چكار كند...
-باشه....داداش نميخواستم ناراحت شي....ولي خب يكم چشاتو باز كن...ببين نيكا تورو نميخواد...اون با معين خوشه...ميدوني خلايق هرچي لايق!
-سپيده گفتم تنهام بزار ....بايد يه فكري كنم....
سپيده بدون هيچ حرفي بوسه اي بر پيشاني برادرش زد و رفت.....شاهين به نيكا فكر ميكرد.....وقتي نيكا ميخنديد يا به او نگاه ميكرد حاضر بود همه دنيا را به او بدهد...وقتي شاد بود او هم شاد بود.....شاهين نميتوانست نيكارا كنار يك مرد ديگر ببيند....بايد كاري ميكرد ....بايد هرچه زودتر دست به كار ميشد....

*******

نيكا دفعه آخر به خودش نگاهي انداخت....مانتوي سياه خوش دوخت و شال سفيد...كيف سياه سفيد شطرنجي و كفش عروسكي سفيد...خنده اي كرد و از آينه دل كند...به سمت در رفت تا از خانه بيرون برود كه تلفن خانه زنگ خورد...دودل به سمت تلفن رفت و برداشت
-الو
-سلااااام چطوري خره؟؟ پارسال دوست امسال آشنا
نيكا خنده اي كرد و به قاب عكس خودش و معين خيره شد
-هي چيكار كنيم...بايد مواظب اين بچه باشم...ديگه وقتي برام نميمونه...
-چيييييييييي؟بچه؟ يادته روز اول چقد بهت گفتم آخرش اينجوري ميشه تو گفتي نه...
نيكا شادمانه خنديد و گفت
-ديوونه منظورم معين بود نه بچه!!
-آهان...اوكي....راستي زنگ زدم بگم يكي از فاميلاي دورمونو پيدا كرديم....نميدوني چقد پولدارن....
-ا؟ چه جالب...چه شكلي پيداش كردين؟
-هيچي مثه اينكه اونا از سال ها قبل دنبالمون بودن بعد همين چند روز پيش پيدامون كردن!
-حالا واسه چي گمشون كردين؟
-هيچي ديگه...مثه اينكه باباي مرده برادرزاده پدربزرگمون نميدونم قاطي كردم....يه همچين چيزايي بود....بعد يه روز از خونه ميره و برنميگرده....بعدش اومد دنبال خونوادش گشت كه فقط مارو پيدا كرد
-عجب....حالا واسه چي رفت؟
-نميدونم...مثه اينكه با باباشينا مشكل داشته....واسه همين....زياد فووووضوووولي نكردم...
نيكا لبخندي زد و گفت
-خوبه ديگه....حالا ماشديم فووضووول...
-فوضووول نه...كنجكاو...حالا اينش هيچي....پسرش يك تيكه ايه....عاشقشممم....
-به به...ميبينم راه افتادي.....
-بخدا راس ميگم....اينقد قيافه ي خوشگلي داره كه نگوووو....يه خواهرم داره اسمش سهيلا؟؟نه نه...امم ستاره؟؟ نه....نميدونم يه س داشت....يادم رفت ...
نيكا خنده اي كرد و گفت
-معلومه پسره بدجور چشمتو گرفته كه به هيچكي توجه نكردي...
-آره باابا...خلاصه زنگ زدم بگم بيا باهم بريم مهمونيشون...يه مهموني گرفتن نميخوام تنها برم....
نيكا فكر كرد و گفت
-باشه....كي هست؟
-دوشنبه....يعني سه روز بعد
-آهان...باشه.....
***********

نيكا خسته وارد خانه شد و بويي كشيد....بوي املت ميومد....به سمت آشپزخانه رفت و ديد معين درحال پختن املت هست...
-سلاااااام بر بانوي عزيز...درچه حالي.... ؟
نيكا خنده اي كرد و به املت ها اشاره كرد
-با ديدنشون خوب شدم...آخه خيلي گرسنه ام بود...اين دوتا رو من ميخورم تو هم دوتا ديگه واسه خودت بپز...باشه؟
معين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت و گفت
-ببخشيدا..منم همين الان اومدم...گشنه امه بدجور....نميدم....
نيكا چشم هايش را ريز كرد و گفت
-ميدي....فهميدي؟
-نچ....نميدم...
نيكا فكري كرد و با لبخندي ژكند گفت
-اوكي...نده!!و از آشپزخانه بيرون رفت... پس از چند دقيقه وقتي مطمئن شد املت پخته است موبايلش را رداورد و به تلفن منزل زنگ زد.....تلفن زنگ خورد و نيكا پس از چند بوق گوشي منزل را برداشت....با لبخند الكي شروع كرد به حرف زدن آن هم بلند
-سلاااام...بله بله...خوبم ممنون....من همسرشون....اوهوم مرسي....باشه حتما....خداحافظ....با خنده داد زد
-هي معين...بيا يكي از دوستات كارت داره....
معين از آشپزخانه داد زد
-اه....كي؟؟
-نميدونم اسمشو نپرسيدم...
معين از آشپزخانه بيرون آمد و نيكا زود وارد آشپپزخانه شد....در آشپزخانه را بست و قفل كرد....خنده اي كرد و شروع كرد به خوردن...پس از لحظه اي صداي معين را از پشت در شنيد
-هي نيكاااااااااا باز كن...بخدا گشنمه....از صبح تا حالا هيچيي نخوردم...نيكااااا
نيكا با خنده داد زد
-نچ...اگه ميدادي با هم ميخورديم...تقصير خودته....
معين دست هايش را مشت كرد و گفت
-دارم برات نيكااااااااا....
*********
معين خسته از اسانسور خارج شد.نگاهي به ماشينش انداخت.تواني براي رانندگي نداشت.
سري تكان داد و از پاركينگ بيرون رفت.
به طرف خيابان رفت و دستي براي اولين تاكسي كه رد ميشد بلند كرد.تاكسي جلوي پايش متوقف شد.
سوار شد و ماشين به حركت در امد.سرش را به پشتي صندلي تكيه داد و چشمانش را بست. سر درد شديدي داشت و خستگي امروز اين سر درد را تشديد مي كرد.
مرد راننده گفت:حالتون خوبه اقا؟
به سختي جواب داد:بله.

**********************
با باز شدن در خود را از اسانسور بيرون كشيد و زنگ در را فشرد.
دقايقي گذشت و در باز نشد.باز هم زنگ در را فشرد و در باز نشد.
به طرف خونه سيامك رفت و زنگ زد.لحظاتي بعد در باز و قامت سارا پديدار گشت.
-:معين خوبي؟
-:سلام.نيكا اينجاست؟
-:سلام.نه.بيا تو...
وارد شد.سارا در را بست سيا از اشپزخانه بيرون امد و گفت: كيه سارا؟
با ديدن معين به طرفش امد و گفت: چه عجب؟
-:حال ندارم سيا.
سارا نگران گفت: چته معين؟
معين خود را روي مبل راحتي قهوه اي رنگ انداخت و گفت: سرم درد مي كنه.مسكنم خوردم تاثيري نداشت.
سيامك كنارش نشست و گفت:از خستگيه.ديشب كه شيفت بودي امروزم از صبح مطب بودي.
-:شغلمه،من اين راه و انتخاب كردم.
-:بله اين همه گفتم بيخيال پزشكي شين.شما دوتا محكم تر پسبيدين به پزشكي.
سارا بلند شد و به اشپزخونه رفت.
-:پاشو برو تو اتاق بخواب.
-:همين جا خوبه.
-:پس كتت و در بيار.
معين كتش را در اورد و روي كيفش انداخت.
سارا به طرفشان امد.قرصي به همراه ليوان اب جلويش گرفت و گفت:بخور.
معين قرص را در دهان گذاشت و ليوان اب را بالا كشيد و گفت:اين سومين قرصيه كه مي خورم.
سارا چيزي نگفت.
ادامه داد:نيكا كجاست؟
سيا با تعجب پرسيد:مگه خونه نيست؟
-:در زدم باز نكرد.
سارا گفت:فكر كردي اينجاست؟
-:اره.مغلوم نيست كجا رفته!!!براش اتفاقي نيفتاده باشه؟
سارا گفت:نه بابا.من دو ساعت پيش پيشش بودم.حالش خوب بود.
سيامك گفت:سارا پاشو يه سر بزن ببين كجاست؟
سارا بلند شد.معين گفت:كليدا رو از جيبم بردار.
سارا به طرف كت معين رفت.
سيامك گفت: حتما رفته بيرون.اما كي رفت ما نفهميديم؟
معين نگاهي به سيامك انداخت و گفت : حتما وقتي شما مشغول خوش و بش با همسرت بودي.
سيامك ضربه اي به بازوي او زد و گفت : به تو چه؟تازه تو رو نگاه نكن نيكا هميشه پيشته. سارا كه هميشه پيش من نيست.
با صداي بسه شدن در هر دو به طرف سارا كه وارد شد برگشتند.
سارا شانه هايش را بالا انداخت و گفت : نيست.حتما رفته بيرون.
معين روي مبل جا به جا شد و به سختي از جيب كتش گوشي را بيرون كشيد و شماره نيكا را گرفت.
-دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد.
چند بار شماره گرفت و هر بار صداي ملايمي زني مي گفت:خاموش است.
گوشي را روي ميز انداخت و گفت : گوشيش خاموشه.نگرانشم.يعني كجا رفته؟
نگاهي به ساعت انداخت.عقربه ها ساعت 9.15 را نشان مي دادند.
كلافه گفت:اين وقت شب كجا رفته؟
كليد را از سارا گرفت و به طرف خونه رفت.
در را باز كرد و مستقيم به طرف اشپزخونه رفت. خبري نبود.
برگشت و نگاهي هم به سالن انداخت.باز هم خبري نبود.
كلافه از پله ها بالا رفت و وارد اتاقشان شد.
رو تختي گلبهي رنگ مرتب بود.
در يكي از كمد ها باز بود.به طرف ان رفت.چيز خاصي نبود در را بست و روي تخت نشست.
با خستگي تلفن را از روي پاتختي برداشت و دوباره شماره نيكا را گرفت.باز هم صداي زن در گوشي پيچيد.
خسته در را باز كرد و به اطراف نگاه كرد....معين را ديد كه جلو تلويزيون نشسته و چشم هايش را بسته است...در را آهسته بست و به سمت آشپزخانه رفت.....خريد ها را روي صندلي گذاشت و ليواني را گرفت و پر از آب كرد...آب خنك را با يك نفس نوشيد و ليوان را سرجايش گذاشت....بلند گفت-آخيششششش داشتم از تشنگي ميمردم كه صداي معين را شنيد......
-معلومه خيلي تشنه ات بود...نيكا با لبخند به سمتش برگشت و به ارامي گفت
-آره باباا...هي يادم ميرفت يه بطري آب بخرم آخرش گفتم ولش كن...مثه اينكه امروز بايد تشنه بمونم....وخنده اي كرد...صورت معين را در تاريكي نميديد...پس كليد رُ زد و برق آشپزخونه روشن شد.....با ديدن معين دهنش باز موند....موهاي معين به هم ريخته بود و كرواتش رو شل كرده بود و همونجوري تو گردنش بود...آستيناشو بالا زده بود و با يه نگاهي مبهم به نيكا نگاه ميكرد...نيكا زهرخندي زد و گفت
-اين چه قيافه ايه؟؟ بابا سكته زدم....
معين به چارچوب در تكيه كرد و با لحني سرد گفت
-نه بابا.....لابد تو اين 9:30 شب بايد با اين سردرد لامصبم مثه تو خوشحال و سرحال باشم ها؟؟؟
نيكا مبهوت نگاهش كرد .....اصلا نفهميد منظورش چيه...
-چي ميگي؟ اصلا متوجه نميشم....
معين به يكباره صاف استاد و با صدايي كه از آن پرخاش ميباريد گفت
-هي هي هي....خانوم تازه نميفهمه منظورم چيه....تا نه و نيم شب كجا بودي ها؟؟؟ اين چه ريختيه واسه خودت درس كردي؟؟ اين شال قرمز تابلو چيه پوشيدي؟؟؟ با دست اشاره اي به مانتو كرد و گفت
-اين مانتوي چيگريه چيه؟؟؟ تُن ِ صداي معين بالا تر رفت دستش را در هوا تكان داد و گفت
-آره ديگه يه خري مثه معين گير آوردي هركاري ميخواي ميكني ها؟؟
نيكا بعد از حرف هاي معين زد زير خنده ....آنقدر خنديد كه به صرفه كردن افتاد....اما معين با خشم و عصبانيت به نيكا زل زده بود....نيكا پس از لحظاتي آرام شد.....با لحني كه از آن شيطنت ميباريد گفت
-بگو آقا واسه چي عصبانيه....خب عزيز من اولشم كه اين مانتو و شالو خودت واسم خريدي دومشم كه خب فردا يه جشن بزرگه و من كه نميتونم با اون لباسا برم تو اون جشن...سومشم كه خب اگه حسوديت ميشه رك و پوست كنده بگو ديگه....
معين با عصبانيت دستش را لاي موهايش فرو برد.....چشم هايش را بست و باز كرد....
-نخير من حسوديم نميشه...ولي خب واسه تو كه همچين قيافه اي داري خطرناكه نه و نيم شب بيرون باشي.....تازه مگه نميبيني هوا چقد تاريك شده؟؟ بخدا تو يه روز با اين كارات سكته ام ميدي......معين انگار چيز تازه اي يادش آمده باشد گفت
-هي ...درضمن چون بي اجازه ي من رفتي خريد و تازه ميخواستي بري جشن .....فردا هيچ جا نميري......لبخند روي لب نيكا خشكيد....با عجله به سمت معين رفت
-ببين معين جان ...باش ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۲۵
نظرات (0)
،

رمان پرتگاه عشق

در آينه قدي نگاهي انداخت....دكلته اي همرنگ چشماش كه يقه اش با نگين هايي به رنگ آبي پررنگ تزيين شده بود...با اينكه تزيين اين لباس فقط همين نگين ها بود و پايين تنه دكلته ساده ي بود ولي باز هم بخاطر خوش دوخت بودن لباس نيكا زيبا و افسانه اي شده بود...لباس چنان به نيكا مي آمد كه باعث شد لحظه اي به معين شُك وارد شود....نگاه معين از لباسش به موهاي نيكا رفت.....نيكا موهاي خرمااي اش را بالاي سرش بسته بود ....تك صرفه اي كرد و معين به خود آمد....
-حاضري؟
-آره
نيكا به كت و شلوار خوش دوخت معين كه او را بيش از پيش جذاب تر كرده بود نگاه كرد....لبخند محوي گوشه ي لبش جا گرفت و به سمت در رفت...

*****
از ماشين پياده شد و به سمت در نيكا رفت...در راباز كرد و به نيكا كمك كرد از ماشين پياده شود....نيكا با لبخندي زيبا تشكر كرد و منتظر ايستاد تا معين در را ببندد.....در همين حين گوشي اش زنگ خورد
-الو
-سلام نيكا كجايي؟
-همين الان رسيدم...تو چي؟كجايي؟
-هي من اينجام.......صداي عسل بخاطر آهنگي كه پخش شده به سختي شنيده ميشد...پس نيكا بدون هيچ حرفي
گفت
-باشه الان ميام .... و گوشي را قطع كرد....دستش را در بازوي معين قفل كرد و هردو به سمت ساختمان رفتند....به ساختمان نگاهي انداخت.....ساختماني بزرگ دو طبقه اي خيلي شيك كه حياطش بيش از هر جايي نيكاراجذب كرد....گل هاي اركيده و رز چنان زيبا در باغچه كاشته شده بودند كه ...
-سلام خوش آمدين...
نيكا به خدمتكار نگاه كرد و با لبخند گفت
-ممنون ....ام ميزبان نيستن؟
-چرا خانوم ...هستن ولي فكر كنم سرشون شلوغ باشه...بياين راهنماييتون ميكنم...معين با لبخند سري تكان داد و هردوبه دنبال خدمتكار راه افتادند...خدمتكار در ورودي را باز كرد كه در همين حين بوي سيگار و مشروب از داخل بيرون زد...اخم هاي معين درهمرفت و به نيكا نگاه كرد....نيكا شانه اي بالا انداخت و زير لب گفت
-چيكار كنم....نميدونستم بخدا!
هردو با نارضايتي وارد شدند....نيكا مانتو و شال اش را درآورد و به خدمتكار داد...صداي دام دام ِ موزيك گوش نيكا را كر ميكرد...معين با نارضايتي بازوي نيكا را كشيد و هردو به سمت صندلي هايي كه گوشه ي سالن بود رفتند....
-خب ديگه چي؟؟ ميخواستي تنها بياي اينجا؟
-نه....من كه نيمدونستم عسل تو همچين مهموني هايي مياد!
معين كلافه به نيكا خيره شد....اين دختر آخرش معين را سكته ميداد....در همين حين گوشي نيكا زنگ خورد....نيكا گوشي اش را از كيف كوچك دستي اش بيرون آورد و گفت
-الووو
-سلام نيكا...كجايي:؟
-من تو نشستم رو اون صندلي هايي كه ته سالنه!
-اهان باشه.....الان با آقاي ميزبان ميام
-اوكي
معين به اطراف نگاه كرد...با اينكه بارها در اينجور مهماني ها يا بهتره بگيم پارتي ها حضور داشت اما ايندفعه احساس بدي داشت....انگار ممكن است اتفاق بدي بيفتد
-خب...حالا اين ميزبان كيه؟
نيكا چشم از جوان هايي كه در حال رقصيدن بودند برداشت و با صدايي بلند كه به داد زدن شبيه بود گفت
-نميدونم....درست نفهميدم.....يكي از فاميلاي دووووووور چيزه عسل!!
-اوه چه جالب!! ميزبانو نشناخته مياي مهمونيش!
-چيكار كنم....عسل اصرار كرد....در همين حين صداي عسل را از پشت شنيد با لبخند به عقب برگشت و با ديدن شاهين لبخند روي لبش خشكيد.....معين بهت زده و عصباني به نيكا نگاه كرد اما با ديدن چهره نيكا تا حدودي خيالش راحت شد....
-سلام بر نيكا خانوم و آقاي شريف!! حال شما؟ از اين طرفا!
معين با بي خيالي لبخندي سرد زد و گفت
-ممنون.....عسل خانوم دعوتمون كردن!
عسل با دهني باز به آن ها نگريست
-چي؟؟؟همديگه رو ميشناسين؟
شاهين خنده اي كوتاه كرد وگفت
-آره ملوسك .....نيكا تو دانشگاه ما درس ميخونه و با آقاي شريف دورادور آشنام....
اين دفعه نيكا با دهن باز نظاره گر آن دو شد....
رك گفت
-عسلللللل!!! ملوسكككك!! و زد زير خنده!
عسل لبش را غنچه كرد و گفت
-هي هي....همه اش كه تو نبايد ملوسك پسرا باشي....يه بارم من شدما!!
معين و شاهين خيره به هم نگاه ميكردند...نيكا با اين كه هنوز تو شُك بود گفت
-خب ديگه...ميزبانم ميشناسيم....عسل حالا كه تنها نيستي ما بريم خونه....بخدا ديشب اصلا نخوابيدم....
شاهين يك تاي ابرو اش را بالا انداخت و گفت
-نه اصلا نميشه....راستش اگه برين توهين بزرگي به ميزبان كردينا...
عسل لبخندي زد و گفت
-راس ميگه.....بشين و خوش بگذرون...
نيكا سردرگم به معين نگاه كرد....معين بيخيال گفت
-باشه ميمونيم....
-خوبه...پس ما ميريم به بقيه مهمونا سربزنيم....
*****
حدود يك ساعت بعد معين گفت
-نيكا ميرم يه زنگ به سيامك بزنم كارش دارم! همينجا بمون زودميام
-باشه برو....
معين رفت و دو دقيقه بعد شاهين جاي معين را گرفت نيكا بيخيال پرتغالش را پوست كند
-چه اتفاق نادري!! از فاميلاي دور عسلي!!
-نه نيستم
نيكا با تعجب به سمتش برگشت
-پس چي؟؟
-ميدوني عشق.....عشق چه بازيايي كه با آدم نميكنه...
نيكا مبهوت نگاهش كرد
-چي؟نفهميدم
-رك بهت ميگم....تا يه ماه وقت داري اين مرتيكه رو از خودت دور كني....واگر نه بلايي سر اين عسل ملوسك دربيارم كه ...
گلوي نيكا سوخت....در چشمهاي شاهين برق عجيبي بود...انگار
-چي ميگي؟تو ديوونه شدي!!
-آره از وقتي ديدمت ديوونه شدم...اونم از نوع تيماريش....درهمين حين عسل آمد و با لبخند گونه ي شاهين را بوسيد....نيكا با تعجب به عسل نگاه كرد
-چيه؟؟ چرا اينجوري نيگا ميكني؟؟آدم نميتونه عشقشو ببوسه؟
نيكا به شاهين نگاه كرد....لبخندي شيطنت بار گوشه ي لب شاهين بود
-راس ميگه اين خانوم...ملكه ي قلب منه ها!!
عسل خنده اي كردو گفت
-تو هم سلطان قلب من!
حال نيكا بد شد....نميدانست چكار كند...شاهين عسل معين سيامك سارا.....همه اينها اعصابش را به هم ريخته بود....حالا اين شاهين احمق با تهديد كردنش ميخواست اورا از معين دور كند....بايد چكار ميكرد...نميتوانست بين صميمي ترين دوستش و شوهري كه عاشقانه دوستش داشت يكي را انتخاب كند....نه نميتوانست....

با بغض به رو به رو خيره شد....فكر نميكرد شاهين تا اين حد پست باشد...دلش هواي هواي آزاد را كرده بود...از اين بوي سيگار و مشروب و آهنگي كه داشت كرش ميكرد خسته شده بود....سرش را به گوش معين نزديك كرد و گفت
-معين....بريم خونه...حالم بده...
معين بات عجب به سمتش برگشت....در چشمان معين چيزي موج ميزد كه نيكا را ميترساند.....معين بدون هيچ حرفي سري تكان داد و گفت
-باشه بريم...

********
سرش را به شيشه ي كنارش چسباند و چشم هايش را بست....ياد روزهايي افتاد كه با عسل گزرانده بود.....چه روز هايي بود...هر روز زنگ در يكي را فشار ميدادند و فرار ميكردند....يا هر روز از بستني فروشي سر كوچه بستني ميخريدند...يا هر روز ....آهي كشيد و لبخندي تلخ گوشه لبش نشست...چشم هايش را باز كرد و به معين كه با خستگي ماشين را هدايت ميكرد نگاه كرد...بسي از دوري از او ميترسيد....نميدانست چگونه تو كمتر از يك ماه عاشق همچين مردي شده است....او هيچوقت به عشق در يك نگاه اعتقاد نداشت اما حالا ميديد همچين چيزي وجود دارد......معين با لحني مهربان گفت
-حالت خوبه؟اگه درد داري بريم بيمارستان يه مسكني چيزي بدن...
از رفتار معين بغضي در گلويش نشست كه باعث شد نتواند حرف بزند
-نيكا ...خانومي؟ از دست من ناراحتي؟
نيكا با بيچارگي سري تكان داد وزير لب گفت
-نه.....نه يي بيجان كه باعث شد اخم هاي معين درهم برورد
-نيكا خانومي....ببخشيد.....بخدا نگرانت شدم...اگه يه موقع اتفاقي واست ميفتاد چي؟نميگي من ميمردم؟
نيكا سرش را به سمت پنجره چرخاند....به منظره بيرون نگاه كرد....در تاريكي شب چيزي ديده نميشد....قطرات اشك آرام آرام از چشمانش ريختند...با بيچارگي هر چقدر آنها را پاك ميكرد اما باز ديگري جانشين قبلي ميشد...
-نيكا .....
نيكا چيزي نگفت....واكنشي نشان نداد....معين ماشين را گوشه اي پارك كرد و سرش را روي فرمان گذاشت.....
-نيكا ميدوني كي عاشقت شدم؟؟
نيكا سكوت كرد.....
-همون موقع كه تو اولين ديدار بهت زل زده بودم پرسيدي چيه آدم نديدي منم با عصبانيت گفتم خوشگل نديدم...تو ام پاشدي يه سيلي به من بزني!!
لبخندي بي جان گوشه لب نيكا جا گرفت.....
-نيكا اين كارو با من نكن...ميدوني تو زندگيم تنها دلخوشيم تويي....تويي و خواهي ماند....ميدوني اگه از دستت بدم داغون ميشم...نيكا چشم هايش را بست از فكر اينكه روزي معين را از دست بدهد .....
-خواهش ميكنم راه بيفت....سرم خيلي درد ميكنه
معين بي هيچ حرفي راه افتاد....نميدانست دليل اين رفتار نيكا چيست.....
**********
-سلاااام
-كوفته سلام....صبح به اي زودي زنگ زدي چي بگي؟
-واي خدااا...دارم ميميرم....نميتونستم صبر كنم.....راستي چرا بي خداحافظي رفتين؟
-هيچي....من حالم بد شد...حالا چي شده؟
-واي ديروز شاهين جلو همه ازم خاستگاري كرد.......بهم گفت اين مهموني رو واسه من ترتيب داده.....
نيكا شوكه به عكس خودش و معين خيره شد...
-چي؟
-آره....راستي وقتي پيدات نكرد و ديد تو و معين رفتين خيلي ناراحت و عصباني شد....تو دانشگاه ديدي از دلش دربيار
نيكا بدون اينكه لحن خسته و ناراحتش را عوض كند گفت
-مبارك باشه...ولي عسل جان حداقل يكم درموردش تحقيق ميكردي....يهو ديدي يه چيز از آب دراومدا!!!
-كردم بابااااا....سابقه بدي نداشته....فقط همين مشروب و سيگار داره كه خودم مجبورش ميكنم كه تركش كنه...
-عزيزم خيلي زود تصميم گرفتي ها...
-نه .....خب زنگ زده بودم همينو بگم...اگه كاري نداري مامان صدام ميكنه
-نه سلام برسون عزت زياد...
-عزت زياد...
با عصبانيت قاب عكس را گرفت و محكم به ديوار كوبيد....قاب عكس پس از برخورد به ديوار روي زمين افتاد و تكه تكه شد...نيكا پوزخندي زد و به تكه هاي شيشه خيره شد....

معين با عصبانيت لگدي به ماشين زد و به راه افتاد حال و حوصله هيچ چيز نداشت باز هم خسته بود و اشفته....بازهم به هواي شمال نياز داشت؟....اينم نمي تونست اينبار ارومش كنه.....از اين زندگي به ستوه امده بود......
دوست داشت همه چيز تغيير كند......
احساس عجيبي داشت....از زندگيش به هيچ وجه راضي نبود.....از اشفتگي درونش بيزار بود.....از پنهانكاريهاي زندگيش متنفر.....
از بچه بازي ها دلزده.....
دلش زندگي اروم مي خواست.....يه زندگي در ارامشش....
كي ميتوانست كمكش كند؟....كسي مي توانست؟....خودش همه تلاشش را كرده بود.....ايا كرده بود؟....واقعا تلاش كرده بود....
كدام تلاش؟.....فقط فرار كرده بود.....درست مثل بچه ها فرار كرده بود و براي مدتي همه چيز را به فراموشي سپرده بود....
باز هم مي توانست اين كار را انجام دهد؟
مطمئنا نه اين راه حل فقط براي يه بار و شايد هم براي مدت كوتاهي جوابگو بود....اما زندگي او راه حلي هميشگي مي خواست....
نمي دونست چيكار بايد بكنه باز هم بلاتكليفي....
با ضربه اي كه مرد در حال عبور زد به خود امد.نگاهي به اطراف انداخت جلوي پارك بود.
وارد پارك شد و روي نيمكتي كنار استخر نشست.
نگاهش را به برف سفيد روي زمين دوخت.
با صداي خنده ي كودكانه اي سر بلند كرد و به زن و مرد جواني كه دست كودك چند ساله شان را گرفته بودند لبخندي زد چقدر دوست داشت الان به همراه نيكا و دختركشان اينجا قدم مي زدند.
امان پذير بود؟......
چقدر زود زمان مي گذشت .... در مدت كمي زندگيش به اين شكل تغيير كرده بود!!!زود ازدواج نكرده بودند؟
نيكا را دوست داشت اما اين زندگي به نظرش اصلا جالب نبود.....زندگي كه هميشه انتظارش را داشت نبود؟
چرا؟...چون با يك دختر 10سال كوچيكتر از خود ازدواج كرده بود؟..... چرا نيكا بزرگ نميشد؟
چرا معني زندگي را درك نمي كرد ؟....مگر او چه مي خواست؟.....دوست داشت نيكا هم مثل همسري مهربان در كنارش باشد اما نيكا بيشتر به دنبال خوشي هايش بود.....
به جاي همسر نقش پدر را براي نيكا بازي مي كرد....يه پدر كه در همه حال سعي مي كند حواسش به فرزندش باشد.....
پدري كه مي خواهد بازيهاي فرزندش را ببيند.....به اميد اينكه بزرگ شود و ياورش باشد....
نيكا كي قرار بود بزرگ شود؟......زماني كه او از اين زندگي خسته شده بود؟.............زماني كه ديگر اميدي به زندگي نداشت؟....
بدر تمام اين مدت بچه بازيهايش را تحمل كرده بود..... با همه ي رفتارهايش ساخته بود..... حال چي؟ ....بازم بايد ادامه ميداد؟ به اميد روزي كه نيكا بزرگ شود؟......به اميد روزي كه معني زندگي مشترك را درك كند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با زنگ موبايلش ،گوشي را از جيبش بيرون كشيد.صداي منشي در گوشي پيچيد :سلام دكتر.
-:سلام...
-:تشريف نميارين مريض ها منتظرن....
-:دارم ميام تو راهم.....
-:بله.خدانگهدار.
بدون پاسخ دادن گوشي را قطع كرد.....باز هم بلند شد و به راه افتاد ..... هنوز هم بلاتكليف از اين زندگي بايد ادامه مي داد....

در باز شد و قامت معين را ديد....نفسي از سر آسودگي كشيد....
-سلام....كجا بودي؟ نگران شدم....
معين سري تكان داد و با صدايي كه انگار از ته چاه مياد گفت
-كار داشتم...خسته ام ميرم بخوابم....
نيكا لبخندي تلخ زد و هيچي نگفت....دليل اين رفتارهاي معين را نميدانست....معين طوري با اون رفتار ميكرد انگار دارد بزور تحملش ميكند...نميدانست چكار كند....بخندد...گريه كند...عصباني شود....يا به معين حق بدهد....خسته از اين زندگي كه به هيچ وجه به زندگي زناشويي مردم عادي نميخورد روي كاناپه دراز كشيد و به سقف زل زد.....زندگي او در سراشيبي سقوط بود....سقوطي محض....نميدانست چكار كند....بايد فردا با عسل حرف بزند.....
******
-ببين عسل جان......تو منو خوب ميشناسي و ميدوني هيچوقت بديتو نميخوام . نخوستم...
عسل با تعجب نگاهش كرد و با لحني نا مطمئن گفت
-وا مگه....اتفاقي افتاده؟؟ آخه سركله صبح پاشدي اومدي كه از اين حرفا بزني؟
-نه آره....راستش نميدونم....فقط ميخواستم بهت اخطار بدم...
-خب؟
نيكا با استرس ناخنش را جويد و گفت
-ببين من از وقتي رفتم دانشگاه ش....شاهين دنبالم بود...الانم بخاطر اينكه تلافي اون كارارو دربياره اومده با تو دوست شده....عسل خواهش ميكنم چشاتو باز كن و درست تصميم بگير....
لبخندي زد و با خنده گفت
-ميدوني شاهين ديشب همه چيزو گفت....گفت فكر ميكرده عاشقت شده ولي وقتي منو ديد فهميد اشتباه كرده....
نيكا كلافه سري تكان داد و گفت
-ببين دروغ گفته...اون منو تهديد كرده كه اگه از معين دست نكشم تورو نابود ميكنه....ميدوني چي ميگم؟؟
عسل به يكباره انگار به بت مقدسش توهين شده باشد از كوره در رفت و با صدايي بلند داد زد
-ببين نيكا......آره ميدونم قيافه خوشگتري نسبت به من داري...ميدونم اگه بخواي دل هركسي رو ميتوني بدست بياري ولي عزيز من هميشه كه همه نبايد دور تو بچرخن......ميدوني شاهين عاشق منه و تو حسوديت ميشه كه بهت توجه نميكنه و تورو...بخاطر من ول كرده....
نيكا باورش نميشد دوست دوران كودكي اش او را اينگونه متهم كند.....
-ببين......چرا نميخواي درست تصميم بگيري؟ تومنو از دوران كودكيت ميشناسي و با شاهين كمتر از يك ماه ِ كه در ارتباطي.....فرقا رو حس ميكني؟؟
عسل بي توجه به حرف هاي نيكا گفت
-ببين نيكا....ديروز شاهين بهم گفت....گفت ممكنه همچين رفتاري داشته باشي و از اين حرفا بزني...ولي من باور نكردم چون فكر ميكردم ميشناسمت....ولي افسوس كه....
نيكا با بغض سري تكان دا د وگفت
-عسل خواهش ميكنم درست تصميم بگير....من فقط خوبيتو ميخوام.....و كيفش را گرفت و بدون خداحافظي رفت....عسل مات و مبهوت به جاي خالي نيكا نگاه كرد.....باورش نميشد دوست دوران كودكي اش را اينگونه از دست داد....از رفتار نيكا شوكه شده بود.....ياد حرف شاهين افتاد
-نيكا به ملوسكم حسوديش ميشه....ديدي اون شب تو مهموني وقتي منو تو رو ديد چقدر جا خورد.....فكر ميكرد من ماله اونم....ولي من عشق واقعيمو پيدا كردم....
عسل سري تكان داد وبا پوزخند چشم هايش را بست.....
*********

************
از دست معين ناراحت بود.....دليل رفتارهايش معلوم نبود......كم حرف ميزد..كم نگاه ميكرد كم لبخند ميزد....تو خودش بود...نيكا هركاري كرد نتوانست از زير زبون معين حرف بكشد....آهي كشيد و به سمت آشپزخانه رفت
-معين
-هوم
-مياي بريم......بريم شهربازي....
معين با جديت گفت
-نيكا تو معلومه چند سالته؟؟ شهربازي؟؟
-وا....چته؟ گفتم بريم يكم حال كنيم....نميخواي نخواه....
-نيكا ببين تو رفتارت.....خيلي بچگانه اس.....ميدوني تو اينجوري نميتوني زن زندگيم شي....يعني ميدوني معياراشو نداري.....من نميگم شيطنت بده ولي خب هرچيزي حدوحدودي داره....ميدوني چي ميگم؟
نيكا خنده اي كرد و گفت
-وا؟ واسه همين چپ ميرفتم راست ميرفتم باهام قهر ميكردي؟؟
معين چشم هايش را بست و گفت
-نيكا...جدي باش.....
لبخند روي لب نيكا خشكيد.....اين چش بود؟
-نيكا تو قراره مادر آينده بچه هامون شي.....من نميتونم بچه امو بدست يه بچه بسپارم.....ميدوني چي ميگم؟تو نوزده سالته ولي طوري رفتار ميكني انگار.....انگار ده سالته!!!
نيكا ناباورانه به معين چشم دوخت.....
-باشه فهميدم....
********
سردرگم به عكس خودش و معين خيره شد....پس از نظر معين او دختربچه اي بيش نبود.....آهي كشيد و فكر كرد نميخواد از دنياي كودكي اش بيرون بياد....دنيايي كه فقط وفقط در آن خوشحال بود.....دنيايي كه با دنياي ديگران كلي فرق داشت....دنيايي كه عاشقش بود....اما خودش هم ميدانست براي بدست آوردن دل معين حاضر هست هركاري بكند....لبخندي زد و تصور كرداو و معين با دختربچه اي كوچك بدست كنار هم ايستاده اند....خنده اي كرد و سري تكان داد....
*******
-عسل خواهش ميكنم قطع نكن....
-چي ميخواي
-ميدونم حرفمو باور نكردي ولي.....باور كن فقط خوبيتو ميخواستم.....فهميدي؟
-ببين نيكا.....اصلا باشه تو خوبي...ولي من ديگه نميخوام با دوست دختر قبلي نامزدم درارتباط باشم فهميدي؟؟؟
چشم هاي نيكا گرد شد....دوست دختر قبلي نامزد؟
-عسل باور كن...
اما عسل گوشي را قطع كرد..
************
-سلام مهديه خانوم
-سلام عروس گلم....
-حالتون خوبه
-آره قربونت برم تو حالت خوبه؟
-مرسي...ببخشيد زنگ زدم بپرسم اممم ماكاروني رو چه شكلي ميپزن....
-قربونت برم....دفتر يادداشت پيشت هست؟
-بله....شما بگين...
مهديه خانوم پست از پنچ دقيقه حرف زدن به نيكا پختن ماكاروني رو يادداد....
-مرسي...الان اگه كاري ندارين من برم بپزم؟
-نه عزيزم....برو اگه سوالي داشتي زنگ بزن
-باشه ممنون....
خنده اي كرد و با خود گفت
-اين مهديه خانوم چقد زود باوره!! دفتر ياددداشت!!خدا حافظه رو واسه چي داده!!
ديگ بزرگي را روي گاز گذاشت و كمي آب جوش ريخت....كمي فكر كرد و ماكاروني را هم ريخت...پس از آن نمك و فلفل!! حدود پنج دقيقه روي آتيش گذاشتش و پس از آن برداشت....به ديگ نگاهي انداخت....با خود فكر كرد شايد مهديه خانوم دستور پخت سوپ ماكاروني را ياد داده....شانه اي بالا انداخت و ماكاروني هارا در بشقاب ريخت.....لباسش را عوض كرد و منتظر ماند.....پس از يك ساعت معين آمد.....
-سلام غذا چي داريم...
-اممم سوپ ماكاروني...
-ا؟ چه جالب...
هردو مشغول خوردن شدند....نيكا با هيجان به صورت معين چشم دوخت...ميخواست عكس العمل معين را ببيند....معين قاشق اول را در دهان گذاشت و اخم هايش در هم رفت.....
-اين چي بود؟
نيكا وارفت!
-خب سوپ ماكاروني ديگه...دستورپختشو از مامانت گرفتم
-مطمئني مامانم بهت ياد داد؟
-آره ولي...خب اون هي ميگفت ماكاروني....حتما يادش رفت سوپشو هم بگه.....
-نيكا مامان اومد اينجا ياد داد؟
-نه....از پشت گوشي گفت منم تو حافظه ام فرو كردم!
-ا؟
-آره...اگه بدت مياد نخور!
-عزيزم...تو مثلا ميخواستي ماكاروني پبزي.....ولي تا نصفه اش تونستي بقيه اشو نتونستي!
نيكا شانه بالا انداخت و مشغول خوردن شد...اولين قاشق را در دهان گذاشت....كه ناگهان حالش بد شد و به سمت دستشويي دويد...
معين به دنبالش رفت.جلوي در دستشويي ايستاد و چند ضربه به در زد:نيكا خوبي؟
صدايي نيامد.
دوباره با انگشت به در زد:نيكا جان؟خوبي؟بيا بيرون ببينم؟
خبري از نيكا نبود.در را باز كرد.نيكا با صورت خيس جلوش ايستاده بود.به طرفش رفت و دستانش را دور نيكا حلقه كرد.
-:چت شد؟بيا ببينم!!!چيزي خوردي مسموم شدي؟
نيكا در حالي كه به معين تكيه داده بود بيرون امد و گفت : چيزي نخوردم.
معين به طرف كاناپه كنار اشپزخانه رفت و نيكا را روي ان نشاند و گفت : خوبي؟مي خواي بريم دكتر؟
كنارش نشست و نبضش را گرفت.
نيكا گفت : اره خوبم فكر كنم مسموم شدم.
معين لبخندي زد و دستش را دور نيكا حلقه كرد و سرش را روي سينه گذاشت و گفت : نيكا بابت ديروزم معذرت مي خوام.من نبايد اونطور برخورد مي كردم.اما عزيزم بهم حق بده خيلي خسته شدم.رفتارت خيلي بچگونه هست. من نمي گم بچه نباش بچه باش اما نه هميشه وقتي با مني و براي لحظات شادمون ، نه هميشه من ازت مي خوام گاهي هم مثل يه ادم فهميده رفتار كني.دركم كني.بتونم به عنوان يه مرد بهت تكيه كنم.
ببين نيكا زندگي مشترك يعني احترام ، يعني صداقت ، يعني اعتماد ، عزيزم ما بايد بهم احترام متقابل بزاريم من براي تو ارزش قائلم و متقابلا تو هم بايد به من احترام بزاري.من تو رو درك مي كنم تو هم بايد من و درك كني.اگه اين احترام بينمون از بين بره زندگي مشتركمون هم از بين ميره.اگه ادامه داشته باشه روز به روز بي احترامي بيشتر ميشه و اين براي من و تو اصلا خوب نيست.زندگيمون نبايد اينطور باشه.من و تو دو تا ادم با شخصيتيم كه يه زندگي مشترك پر از جنگ و دعوا برامون وجهه بدي داره.مي فهمي چي ميگم؟
نيكا سرش را به علامت فهميدن تكون داد.
معين ادامه داد : و صداقت.نيكا جان من چيزي رو ازت پنهون نمي كنم دوست ندارم تو هم اين كار و بكني. من دوست ندارم همسرم ، كسي كه بيشتر از همه بهش اعتماد دارم بهم دروغ بگه.باشه؟براي رفتن به جاهايي كه دلت مي خواد و فكر مي كني من خوشم نمياد بهم دروغ نگو بهم رو راست بگو كجا مي خواي بري من اگه با رفتنت مخالف باشم دليلم و بهت توضيح ميدم اگه قانع نشدي اون موقع مي توني بري هرجا دلت مي خواد . پس لازم نيست ازم اجازه بگيري فقط بهم اطلاع بده همين كافيه منم نگرانت نميشم.در ضمن نمي خوام ديگه دروغي بينمون باشه.
نيكا عزيزم بين ما بايد اعتماد باشه.بايد اونقدري بهم اعتماد داشته باشيم كه هيچ شكي بهم راه نديم خوب نيست با بي اعتمادي به زندگي ادامه بديم.
نيكا لجبازي براي قبل از ازدواجمون خوب بود.شادي بود اما زندگي مشترك لجبازي نيست.بايد گاهي كوتاه بياي تا زندگي ادامه داشته باشه.
سرش را از روي سينه بلند كرد و ميان دستهاش گرفت و گفت : باشه عزيزم؟
نيكا لبخندي زد معين بوسه اي به پيشونيش زد و گفت : يادت نره ها خانم خوشكله.
نيكا با خنده گفت : يادم نميره.
-:افرين خوشكلم.راستي اگه دوست داري اشپزي ياد بگيري برو كلاس.به خودت زيادي اعتماد نداشته باش.مي تونستي وقتي مامان طرز تهيه ماكاروني رو ميگه يادداشت كني. حتما باز شيطوني كردي و خواستي حفظش كني نه؟
نيكا خنديد و سرش را پايين انداخت.
معين او را به خود فشرد و گفت : شيطون خانم.من از دست تو چيكار كنم؟

معين كنار سيامك نشست و گفت : چه عجب؟
سارا گفت : شما كه نمياين گفتيم ما بيايم.
نيكا سيني چاي را برابر سيا گرفت و گفت : ما سرمون شلوغه.شما كه وقتتوت ازاده بياين.
سارا فنجان را روي ميز گذاشت و گفت : وقت ازاد؟شوخي مي كني؟ما درگير مراسم هستيم.وقتش و نداريم.
معين با لبخند گفت : پس يه عروسي افتاديم!!!
سيا با خنده گفت : بله اونم چه عروسي.
معين خنديد : معلومه بايد عروسي خوبي باشه.عروسي دوتا دكتره.بد باشه جاي اعتراض داره.
نگاهي به نيكا و سارا كه مشغول حرف زدن بودند انداخت و گفت : چه خبر؟
-:خبر خاصي نيست.
-:شاهين چيكار كرد؟
-:نيكا بهش توجه نكرده.خيلي عصباني بود.ديروز تو دانشگاه دنبالش مي گشت.
-:خوب شد ديروز مريض شد.
-:اره خوب شد..حالا تا بعد از عيدم كه كلاسا تشكيل شه طول ميكشه.
-:درسته.براي عيد چه تصميمي دارين؟
-:امسال مي خوايم با خوانواده هامون باشيم.از سال ديگه تا اخر عمر وقت داريم تعطيلات عيد و باهم بگذرونيم امسال تصميم گرفتيم با مادر و پدرامون باشيم.
معين ابروهايش را بالا كشيد و گفت : عجب تصميم جالبي.
-:پس چي فكر كردي فقط شما تصميمات مهم مي گيرين؟ شما دوتا مي خواين چي كار كنين؟
-:من و نيكا مي ريم دبي.مي خوايم يه مدت خوش بگذرونيم.تازه ما ماه عسلم نرفتيم.
-:اره برو ببينم چيكار مي كني!!!
-:مثلا چيكار مي خوام بكنم؟
سيامك نگاهي پر از شيطنت به معين انداخت و گفت : مثلا من مي خوام عمو شما.
معين خنديد و گفت : گم شو.تو كه بچه دوست نداري...
سيامك چشماش و گرد كرد و با لحن زيبايي گفت : اخه بچه تو فرق مي كنه.عين تو اب زير كاه و عين نيكا شيطون ميشه.
-:خاك تو اون سرت كنم ادم بشو نيستي.
-:اخه برادر اگه من ادم شم تو با كي مي خواي معاشرت كني؟
-:با يكي بهتر از تو
-:واييي.مگه بهتر از منم پيدا ميشه.
-:بهتر از تو مي تونه ادم باشه.
با حرف سارا سيامك از پاسخ دادن عاجز ماند.
-:سيا بريم ؟ من مريض دارم!!
سيامك به سرعت چايي را سر كشيد و بلندشد و گفت :من اماده ام بريم.
نيكا با خنده گفت : سيا اينجا اونقدر بد گذشت اينقدر زود بلند شدي؟
-:بانو امر كردن بايد اجرا شه.من كه نمي تونم رد كنم. در ضمن شما نمي دوني اين شوهرت چيا بار من نكرد.
نيكا با تعجب به معين نگاه كرد.
معين در حالي كه بلند ميشد دستهاش و بالا برد و گفت : من بي تقصيرم.كاري نكردم.
نيكا روي تخت نشست و گفت : اوفففف.خسته شدم.
معين پرده ها را كنار كشيد و گفت : يكم استراحت كن.بعد ميريم بيرون.
-:تو خسته نيستي؟
-:من برم يه دوش بگيرم بعد.
-:پس من مي خوابم.
معين به طرفش رفت و گفت : باشه خانم.شما بخواب.چند ساعت ديگه بيدارت مي كنم.
نيكا با لبخند روي تخت دراز كشيد و زير پتو خزيد.
معين لبخندي زد و نگاهي به اطراف انداخت.پرده هاي سبز و ديوار هاي سفيد.
يه كاناپه جلوي تلويزيون بود.
و سرويس مبل هم كمي ان طرف تر. ديوار كوتاهي ما بين سالن و اتاق بود.
تخت دونفره اي به همراه كمد و دراور توي اتاق بود.
به طرف چمدان ها رفت و با برداشتن حوله به حمام رفت.

نيكا دستش را گرفت و به طرف مغازه ي لباس فروشي كشيد.
معين با لبخند به دنبالش رفت.وارد مغازه شدند ، نيكا به طرف لباهاي مجلسي رفت و خودش را ميان لباسها پنهان كرد.
معين با لبخند به او نگاه مي كرد.
نيكا جلوي پيراهن ياسمني زيبايي ايستاد و گفت : معين اين قشنگ نيست؟
معين نگاهي به پيراهن انداخت.
پيراهن بندهاي باريكي داشت و با گل بزرگي در قسمت چپ به زيبايي خود را به نمايش گذاشته بود.
معين اشاره اي به مرد فروشنده كرد.
پيراهن را به دست نيكا داد و گفت : امتحان كن.
نيكا با خوشحالي وارد اتاق پرو شد.
معين ميان لباسها قدم بر مي داشت با ديدن لباس شب سفيد با مرواريد هاي دوخته شده رويش از مرد فروشنده در خواست كرد از ان لباس هم به اندازه نيكا اماده كند.
با صداي نيكا به طرفش برگشت.نيكا با لبخند رو به رويش ايستاده بود.
به طرفش رفت و گفت : خيلي خوشكل شدي.
نيكا خنديد و گفت : بهم مياد؟
-:البته.خيلي زياد.دوسش داري؟
-:اوهوم.
-:مي بريمش.

معين جعبه هاي هر دو پيراهن را در دست گرفت.
از مغازه كه خارج شدند نيكا گفت : اين يكي چيه؟

و دستش را به طرف جعبه دراز كرد
معين جعبه ها را عقب كشيد و گفت : شيطوني نكن رازه.
نيكا لبهايش را برچيد و گفت : راز ؟بگو منم بدونم.
-:به وقتش مي فهمي
-:الان مي خوام بدونم.
معين خنديد و چيزي نگفت.

معين پيراهن سفيد رنگ را جلوي نيكا گرفت و گفت : نظرت چيه؟
نيكا با خوشحالي و ذوق به لباس خيره شده بود.
زمزمه كرد : خيلي خوشكله.
معين ابروهايش را بالا كشيد و گفت : چرا نمي پوشيش؟
نيكا به طرفش رفت و لباس را گرفت...
معين با لبخند رو به روي تلويزيون نشست و كنترل را به دست گرفت.
كانال ها را عوض مي كرد.روي اهنگ عربي زيبايي متوقف كرد و به چهره ي خواننده چشم دوخت.
با قرار گرفتن دستهاي نيكا رو چشماش به خود اومد.دستهاش و به دست گرفت و بوسيد.سرش را به عقب هل داد و به صورت نيكا خيره شد.موهاي خرمائيش و بالاي سرش جمع كرده بود.
گفت : اندازه هست؟
نيكا بوسه اي روي گونه اش زد و گفت : بله انازه هست.
معين از روي مبل بلند شد.نگاه خيره اش را به صورت نيكا دوخت و گفت : خيلي بهت مياد.
نيكا با خجالت سرش را پايين انداخت.معين به طرفش رفت.رو به روش ايستاد و گفت : دلم مي خواست تو لباس سفيد عروس ببينمت.
نيكا خنديد و گفت : مرسي.
-:معين در اغوشش كشيد : نيكا خيلي دوست دارم.
-:منم دوست دارم معين.عشق مني.
معين بلندش كرد و گفت : تو عروس روياهامي.
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& &&&&&&&

معين رو به روي نيكا نشست و گفت : چي مي خوري؟
نيكا لبخندي زد و گفت : هر چي تو بخوري.
معين با خوشحالي خنديد و گفت : من فداي تو بشم خانمم.
نيكا با ذوق به او چشم دوخت.
معين بعد از سفارش غذا دستهايش را زير چانه گذاشت و به نيكا خيره شد.
نيكا با چشم و ابرو پرسيد چيه؟
-:چيزي نيست.دلم مي خواد نگات كنم.
-:اينطوري؟
-:چطوري؟زنمي عشقمي هر جور دلم بخواد نگات مي كنم.
نيكا خنديد:اذيت نكن معين.
-:نگاه كردن من اذيتت مي كنه؟
نيكا به سرعت گفت :نه معين.
معين با شيطنت گفت : نه.قهرم باهات.
نيكا بلند شد.به طرفش رفت و بوسه اي روي گونه اش زد و گفت : اشتي؟
معين سمت راست صورتش را به طرف نيكا گرفت.
نيكا با خنده بوسه اي هم بر گونه راستش زد.
معين به تلافي بوسه اي كوتاه بر لبهاي نيكا زد و گفت :حالا اشتي.
نيكا به جاي خود برگشت و گفت : ديوونه.


-سلام سارايي ....چطوري؟؟؟
-خوبم عزيزم....شما خوبين؟ چيكار ميكنين؟؟ از وقتي رفتين يه يادي از ما نكردينا!!
نيكا شرمگين خنده اي كوتا ه كرد و گفت
-هي عزيزم چيكار كنم اين معين مگه ميزاره؟؟ هرروز داريم يه جا ميريم...اصلا وقت نميكنيم بخدا...
-ديوونه شوخي كردم...چيزه ديروز رفتيم پرورشگاه
نيكا با ذوق گفت
-آره؟؟ خب چي شد؟
-هيچي يه پسر خوشگل ديدم عاشقش شدم.....سيامكم دست كمي از من نداشت....يكم رفتيم باهاش حرف زديم ديديم پسر خيلي خوبيه....قرار شد چند ماه بعد بريم بگيريمش...
نيكا هيجان زده گفت
-آفرين كار خوبي كردين.....واي خداااا دوست دارم زودتر ببينمش
-حالا ميبينيش عجله نكن.....چه خبرا خوش ميگذره؟
-اره باابا امروز قراره بريم سينما!
-مگه...
-نه بلد نيستم ولي معين يكم بلده......ترجمه ميكنه
-ا؟ چه جالب ...خب برو ديگه خوش بگذره..
-مرسي عزيزم ....به سيامكم سلام برسون...
-سلام ميرسونه...خداحافظ گلم
-باي باي..
***********
نيكا بلوز سفيد ساده با شلوار چسب سياه پوشيد....شالي سياه سفيدي رو سرش انداخت و گفت
-خب عزيزم....من حاضرم بريم؟؟
معين با تحسين نگاهش كرد و گفت
-اره عزيزم....بريم كه رديفاي آخر جا تموم نشه!
نيكا مشتي به بازوي معين زد و گفت
-هي من تو مكان هاي عمومي از اين كارانميكنم ها!
معين دستش رو روي كمر نيكا گذاشت و اورا به سمت خود كشيد
-تو خونه چي؟
-حالاااا بماند!! بريم كه دير ميشه....
معين خنده اي كرد ولپ نيكا را بوسيد
-بريم عزيزم...
*********
-اوناهاش....بريم كه فك كنم يه ساعتيه منتظرمونه!
هردو به سمت ماشين سيامك رفتند.....سيامك به سمتشان آمد و با لبخند گفت
-سلاممم...چه عجب از اونجا دل كندين!!
-هي رفيق....چيكار كنم كه نيكا ول نميكرد...
-اااا خونه همديگه رو ميبينيم!!
سيامك خنده اي كرد و گفت
-بريم تو ماشين كه يكي منتظرتونه..
-كي؟؟ سارا؟
-نه سارا نتونست بياد....سرما خورده ميدوني كه
-پس كي؟
بريمممممم.....هرسه به سمت ماشين رفتند....در ماشين باز شد و مهديه خانوم از ماشين پياده شد....
-ا سلام مامان....شما ديگه چرا؟؟؟ ميخواستيم فردا بيايم...
نيكا با لبخندي شرمگين به سمتش رفت
-سلام مهديه خانوم....
مهديه خانوم با لپ نيكا را بوسيد و گفت
-سلام بر عروس گلم....خوش گذشت؟
-بله ولي جاتون خالي....
-اي شيطون...بياين بريم تو ماشين حتما خسته اين.....
*********
-خب تعريف كن قيافه اش چه شكليه؟
-واي خدااااا موهاي مشكيه مشكيييي....ابروهاي تقريبا كماني دماغ عقابي خوشگل و لباي معمولي.....واي خدااااا عاشقشم...
-اه ديووونه عكس ميگرفتي مياوردي ديگه
-گرفتم ....بيا نشونت بدم...
نيكا رفت و كنار سارا نشست...سارا عكس سام را روي گوشي اش گذاشت و گفت
-اينم بچه ي من....
نيكا ناخودآگاه دستش را روي شكمش كشيد...با لبخندي محزون گفت
-خيلي خوشگله مبارك باشه عزيزم....
-هي فك نكن ما يادمون رفته ها!! منتظر بچه ي تو و معينم هستيم....ميدوني اگه بچه اتون دختر باشه ميشه عروس گل خودم؟؟
نيكا خنده اي كرد وگفت
-اره اونم چه عروسي!!!

-مگه چي گفت؟؟

سيامك شانه اي بالا انداخت و با بي تفاوتي گفت
-هيچي......كثافت ميگفت فقط پنج روز ديگه وقت داري!! منوظرش چي بود؟
تپش قلب نيكا بيشتر شد....آيا بايد تهديد هاي شاهين را جدي ميگرفت؟
-چيه؟؟ كشتيات غرق شدن...
نيكا لبخندي زد و دستپاچه گفت
-هيچي بريم كلاس كه دير شد!!
-باشه...

******
-خانوم پاك نژاد .....لطفا بمونيد تو كلاس كارتون دارم....
لبخندي زد و عينك ته استكاني اش را تكان داد....نيكا با خوشرويي چشمي گفت و كنار ميزش ايستاد...
وقتي آخرين نفر هم رفت نيكا با تعجب گفت
-خب استاد...كاري داشتين؟
-آره.....وقت داري با هم صحبت كنيم؟
-بله...حتما....اگه ميشه اول به همسرم زنگ بزنم بعد
-باشه ...پس من ميرم بيرون تو ماشين منتظرتم...
-باشه.
**********
ماشين به حركت درآمد.....نيكا به رو به رو خيره شده بود . قلبش تند تند ميتپيد....احساس ميكرد خيلي هيجان دارد... اما خودش هم نميدانست چرا!!!
-خب استاد....بگين..
سامانيان دنده را عوض كرد و آهي كشيد...
-از ديدار آخريمون يه چند وقتيه ميگذره....تو اين چند هفته كلي فكر كردم....نميتونم حقيقتو پنهون كنم...نه ميتونم دروغ بگم.....تو اين مدت فقط به تو فكر ميكردم....
نيكا احساس كرد الان است كه قلبش بياد تو دهنش.....دستاش يخ شدن و چشم هايش را بست...فكر نميكرد سامانيان اينقدر پست باشد....پوزخندي زد و با صدايي كه انگار از ته چاه ميآمد گفت
-نه استاد...من اهلش نيستم نگه دار...
سامانيان جدي به روبه رو خيره شد و گفت
-نه بايد به حرفام گوش كني...بايد يه داستاني رو بهت بگم....درمورد مامانت...من....تو.....پدرت!
نيكا به يكباره بغض كرد و چيزي نگفت....ميترسيد گريه اش بگيرد
-مامانتو خوب ميشناختم....دختري درس خون با شخصيت خانوم.....خونه دار....خلاصه هرچي بگي بود.......اونموقع ها همه تو محله عاشقش بودن....همه زنا دلشون ميخواست مامانت عروسشون شه.....اما مامانت واسه همسر آينده اش معيار هايي انتخاب كرده بود كه هيچ مردي تو محله همچين معياري رو نداشت...تا اينكه يه روز اتفاقي مامانت باباتو تو صف نونوايي ميبينه...اونجاس كه هردو عاشق هم ميشن و بابات هم خيلي از معيارهايي كه مامانت ميخواست رو داشت....بعد يك هفته ميان خاستگاري....پدر بزرگ و مادربزرگت قبول نميكنن......ميدوني چرا؟ چون به يكي از فاميلا قول داده بودن كه مامانت ماله اونا ميشه.....خلاصه همونطور كه گفتم مامانت و بابات فرار ميكنن....البته فرار مصلحتي.....بعد از هفت سال مامانت ميره فرانسه...اونم واسه عمل....آخه سكته كرده بود...بابات قبل از اينكه بياد فرانسه زنگ ميزنه به من....ميگه يه همچين اتفاقي افتاده داريم ميريم فرانسه فلان جاش!! وقتي اين خبرو ميشنوم با اولين پرواز خودمو ميرسونم اونجا......اما حيف كه آخراي عمر مامانت بود....ميدوني بهم چي گفت؟
گفت من يه بچه دارم...نيكا.....هيچوقت تنهاش نذار.....ازش مراقبت كن....مواظبش باش...نزار هيچ آزاري بهش برسه....نزار غصه دارشه...هروقت تنها موند برو پيشش حقيقتو بهش بگو....
نيكا سردرگم به چراغ راهنما نگاه كرد...خنده اش گرفت...مادرش او را به دوست دوران بچه گي اش ميسپرد!! چه مادر باحالي!!
-و اما حقيقت.....
دوباره تپش قلب نيكا تندتر شد...ناخودآگاه گرمش شد....
-خب بگين...
سامانيان دنده را عوض كرد و گفت
-حقيقت...اينه كه.....


ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۲۴
نظرات (0)
،

رمان پرتگاه عشق

سامانيان دنده را عوض كرد و گفت
-حقيقت اينه كه.....و سكوت كرد....نيكا با حرص ناخنش را جويد و با خودش گفت
-ايش ايكبيري!! زودباش ديگه....ميميري تند تر حرف بزني؟؟ ژستو ترخداااااا ....
سامانيان ماشين را گوشه اي نگه داشت ...به روبه رو خيره شد و گفت
-حقيقت اينه كه من دايي تم!!!
نيكا به يكباره زد زير خنده!! داييييييييي ......
-استاد راستشو بگين....الان وقت شوخي نيست.....
سامانيان با تاسف سري تكان داد و عينك ته استكاني اش را برداشت......كاملا به سمت نيكا برگشت و گفت
-به من ميخوره مردم آزار باشم....
لبخند نيكا خشكيد!! يعني استادش دايي شه كه .....
-چيييي؟؟ داييي؟؟ولي مامانم ميگفت كسي رو نداره.....ميگفت مامان و باباش تو يه تصادف مُردن!! ميگفت تك دختر خانواده اس....ميگفت
-گوش كن چي ميگم.....ميدونم بهت نگفت ِ كه يه برادر داره ميدوني چرا؟
نيكا پوزخند زد و چيزي نگفت.....سامانيان دروغ ميگفت......
-ببين...بعد از اينكه حرفامو شنيدي تصميم با خودته!! فهميدي؟؟؟ اونروز كه مامان وبابات ميخواستن فرار كنن قبل از فرارش اومد بهم گفت ....گفت ميخواد فرار كنه....گفت بابات تنها مرد زندگيشه....گفت بدون اون نميتونه ....ولي من..........من از خودم روندمش...بهش گفتم تو هم ميشي دختر فراري.....ميخواي با يه غريبه فرار كني؟؟ ....خلاصه هرچي تونستم بارش كردم...آخرشم بهش گفتم اگه بري ديگه منو نميبيني!!ناهيد هم عشقشو بيشتر از خانواده اش دوست داشت و گفت ميرم....ميرم ولي هيچ وقت فراموشتون نميكنم....
آهي كشيد و گفت:از اون به بعد نديدمش.....همه جا دنبالش گشتم....ولي انگار آب شده بود...تا اينكه يه روز بابات زنگ زد گفت داريم ميريم فرانسه.....كه بعدشم خودت ميدوني....
نيكا سكوت كرد....باورش نميشد فك و فاميلي داشته است...باورش نميشد استاد سخت گيرش دايي اش باشد....باورش نميشد ....چشم هايش را بست و سكوت كرد....
-حالا گوش كن چي ميگم.....ناهيد تورو دست من سپرده....از اينجا به بعدشو تو بايد تصميم بگيري....من يه مدت بعد ميرم خارج....تو هم اگه خواستي بيا!...
نيكا پوزخند زد و با صدايي بلند گفت
-شما الان اومدي بگي دايي مني؟؟ سري تكان داد و چيزي نگفت........
سامانيان لبخندي زد و گفت
-ميدوني منم دنبالت نگشتم!! اصلا برام مهم نبود....اتفاقي ديدمت ....تو كلاس وقتي ميديدمت ياد ناهيد ميفتادم....واسه همين اعصابم بهم ميريخت و .....
-و عقده هاتونو رو من خالي ميكردين!
-يه جورايي!!
***********
در سكوت به تيك تاك ساعت گوش ميداد.....دلش ميخواست ميتوانست حرفهاي سامانيان را باور كن....اما چيزي مانع اين ميشد...
-سلام خانومي....حال شما؟
چشم هايش را باز كرد و گفت
-سلام معين....چرا اينقد دير اومدي؟ داشت خوابم ميبرد
-هي چند تا بيمار داشتم دلم نيومد معاينه اشون نكنم...
نيكا خنديد و گفت
-بس كه مهربونييييييييييي!
معين بسته ي كوچكي را از جيب كتش درآورد و به سمت نيكا گرفت...نيكا با آرامش بسته را گرفت و باز كرد...باديدن سوئيچ ماشين با خوشحالي از جا پريد و گفت
-باورم نميشهههههه....معين خنده اي كرد و گفت-اگه باورت نميشه كه برش گردونم ....
-نهه....وبا خوشحالي لپ معين را بوسيد
-حالا دليل اين لطف بزرگ شما چيه؟
-هيچي بخدا.....فقط دلم هواي يه دختر كوچولورو كرده!! همين!
نيكا شرمگين خنده اي كرد و چيزي نگفت....
*******

-هي تو......فقط سه روزت مونده.....واگرنه...
نيكا كلافه درماشينش را باز كرد و ايستاد
-واگرنه چي؟؟ اين مملكت قانون داره! هرتيتيش ماماني نميتونه بياد هركاري كه خواست بكنه....
شاهين پوزخند زد و گفت
-منم از راه قانونيش ميكنم!! الان ما نامزديم!! خب دو روز بعد به عسل يه بچه كوچولو ميدم و بعدش طلاقش ميدم!! خلاصه بدبختش ميكنم...ميدوني عسل بخاطر كي بدبخت ميشه؟بخاطر بهترين دوستش!
چهارستون بدن نيكا لرزيد.....راس ميگفت...همه چي قانوني بود.....سردرگم در ماشين نشست و در را بست.....آهسته به راه افتاد....نميدانست چكار كند....ناگهان حالش بد شد.....سريع ماشين را گوشه اي متوقف كرد و پياده شد....لحظه اي نگذشت كه هرچيزي رو كه خورده بود بالا آورد!
*******************

كل شب خوابش نبرد......حرف هاي شاهين آزارش ميداد...كلافه از سر جايش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت...بطري آب را از يخچال درآورد و شروع به نوشيدن كرد....از حسي كه حس كرد خوشش آمد ...خنكي آب باعث شد كمي بر اعصابش مسلط شود...
-چرا نميخوابي؟
از صداي ناگهاني معين ترسيد و بطري از دستش افتاد
-ه...هيچي...من....تشنه ام بود.....
معين به سمتش رفت...
-نه تو از امروز كه من اومدم يه چيت بود ها...از ماشين خوشت نيومد؟
-نه بابا اين چه حرفيه.......دستت درد نكنه خيلي خوشم اومد...
-پس چي؟
-هيچي....بيا بريم بخوابيم...
معين موشكافانه نگاهش كرد و گفت
-بريم...
***********
-الو عسل؟
-چيه؟
-عسل گوش كن چي ميگم...شاهين دوستت نداره اون فقط ميخواد....
صداي بوق.....
نا اميدانه گوشي را گذاشت.....سردرگم بود نميدانست چكار كند....اگه شاهين واقعا اورا بد بخت ميكرد چه؟؟ بايد با كسي مشورت ميركرد اما كي؟؟
*******

-خب قضيه همينه...حالا نميدونم چيكار كنم...تو داييمي بايد كمكم كني...
سامانيان عينكش را تكان داد و گفت
-ما ميريم اونور آب بعدش معين هم مياد پيشت...اونم فك ميكنه تو از معين جدا شدي....همين...
نيكا با دهاني باز به دايي اش نگاه كرد.....وا چه جلب....نميدونست همچين فك و فاميلايي داره...
-خب حالا به معين چي بگم؟
-قضيه رو بهش نگي بهتره ...چون اگه بهش بگي ميره پسره رو ميكشه...وقتي رفتي اون ور آب بهش حقيقتو بگو...
نيكا به فنجان قهوه اش خيره شد....نميدانست تصميم درست چيست.....بايد چكار ميكرد؟
**********
هي شاهين واستا.....شاهين با لبخندي ژكوند به سمتش برگشت و گفت
-خب تصميمتو گرفتي
نيكا با نفرت نگاهش كرد و گفت
-آره....گوش كن چي ميگم....من از ايران ميرم...تو هم از عسل دست ميكشي.....همين...
شاهين به روبه رو خيره شد و گفت
-باشه....ميري خارج و به معين هم نميرسي....داستان خوبيه!
نيكا پوزخند زد و گفت
-اگه يه تار مو از سر عسل كم شه.....هرچي ديدي از چشم خودت ديدي....

با بيرون رفتن اخرين مريض خود را روي صندلي انداخت و نفس عميقي كشيد اين مدت كارهايش بيشتر شده بود .
با ضربه هايي كه به در خورد خود را جمع و جور كرد و گفت : بفرماييد.
منشي وارد اتاق شد و گفت : اقاي دكتر!!!
-:بفرماييد.
-:يه خانمي اينجا هستن گفتن دختر عموتون هستن.
روي صندلي جا به جاشد و با تعجب گفت : دختر عموم ؟ اسمشون ؟
-:خانم رويا معتقد.
بلند شد و گفت : اوه چرا زودتر نگفتين ؟
-: اجازه ندادن.
قبل از منشي از اتاق بيرون رفت.دختر خوش لباسي روي يكي از صندلي ها نشسته بود و مجله اي كه در دست داشت را تماشا مي كرد.به طرفش رفت : سلام.
دختر چشم از مجله گرفت و با ديدنش بلند شد :سلام.
معين او را در اغوش كشيد و گفت : كي اومدي ؟
دختر دستانش را دور او حلقه كرد و گفت : امروز رسيدم.
معين كمي او را از خود جدا كرد و نگاهش را به صورتش دوخت ، چشماي عسلي دختر با ان بيني خوش فرم و گونه هاي سرخ و لبهاي برجسته بيشتر به چشم مي خورد.
-:خوبي؟
-:عاليم.تو چطوري؟
-:منم خوبم.دلم برات تنگ شده بود.
-:منم همينطور اما تو رفيق نيمه راه شدي رفتي و برنگشتي.
-:پسر عمو تو كه رفيق با مرام بودي چرا يادي از من نكردي ؟
معين خنديد و گفت : مي خواستم بي وفايي تو رو تلافي كنم.
-:خوشبختانه تلافي كردي.نااميدم كردي.
معين لبخندي شيطنت اميز زد و گفت : نااميد شدي؟
-:خيلي زياد.
-:اوه ه بد.
دختر خنديد و از معين جدا شد.
معين به طرف اتاقش اشاره كرد و گفت : بفرما.
رويا كيفش را از روي صندلي برداشت و به طرف اتاق رفت.
معين بعد از وارد شد و در را بست و گفت : خيلي خيلي خوش اومدي.
رويا روي تخت سفيد رنگ نشست و گفت : هميشه عاشق اين تخت بودم.
معين روي مبلي كه نزديك ميزش بود نشست و گفت : هنوزم روي اونا ميشيني ؟
-:چه كنيم ديگه ؟ عشق بچگيه.
-:تو كه همه ي عشقاي بچگيت و فراموش كردي ؟
رويا نگاهش را از نگاه معين دزديد و گفت : نه اونقدرا هم فراموش نكردم.
در همين جين چند ضربه به در خورد و منشي به همراه دو فنجان قهوه وارد شد با اشاره معين سيني را روي ميز گذاشت در حال خروج مين گفت :
خانم شما مي تونيد بريد.
منشي با خوشحالي خداحافظي كرد و از اتاق بيرون رفت.
معين گفت : اگه خسته شدي بپر پايين قهوه ات و بخور.
رويا پاهايش را روي تخت تكون داد و گفت : اينجا راحتم فعلا.
معين بالبخند سرش را به طرفين تكون داد و گفت : عمو اينا چطورن ؟
-:خبري ازشون ندارم.چند ماهي ميشه نديدمشون.
-:هنوزم از خانواده فراري هستي ؟
-:تو كه خوب مي دوني اونا خيلي گير ميدن ازشون كه دور باشم به نفع همه مونه.
-:بله دارم ميبينم.اونا گير نمي دادن تو ازادي بيشتري مي خواستي.
-:من اين ازادي رو حاضر بودم براي خيليا فدا كنم.
معين بي توجه گفت : نمي تونستي اين كار و بكني.
رويا شانه هايش را بالا انداخت و از تخت پايين پريد.
با هيجان منتظر بود معين بياد.....منتظر بود با گفتن اينكه من حامله ام اونو خوشحال كنه....منتظر بود همه چيو جبران كنه....ولي حيف







كه اتفاقي افتاد كه نبايد ميفتاد........در باز شد ومعين ويه دختره اومدن توو...نيكا با ديدن صميميت بين اونا و اينكه معين چه شكلي دست دختره رو گرفته در يك لحظه شكست!! نه خودش بلكه قلبش....نا اميد و ناراحت به معين كه اورا صدا ميزد نگاه كرد...با بغض گفت
-چيه؟
معين بي توجه به حال نزار او به رويا اشاره كرد و گفت
-رويا دختر عمه ام....اينم نيكا همسرم....نيكا فقط سري تكان داد و چيزي نگفت...ميترسيد جلو اين دختره بغضش بشكنه و ...
رفت تو اتاق و در رو قفل كرد....روو تخت نشست و دستي روو شكمش كشيد....يادش اومد وقتي امروز جواب آزمايشارو ديد چقد خوشحال شد ولي حالا يكدفعه اي اون همه هيجانش فروكش كرد...روو تخت دراز كشيد و قطره اي اشك از چشماش سرازير شد...با خود فك كرد يعني همه پولدارا اينجورين؟
*************
صبح با صداي در اتاق بيدار شد...بي حوصله در رو باز كرد و معين رو ديد كه با يه سيني صبحونه به دست وارد اتاق شد...پوزخند زد و به معين خيره شد
-خب عزيزم...بيا صبحونه بخور...ديشبم كه هيچي نخوردي...ميخواستم بيدارت كنم ولي رويا نذاشت گفت حتما خيلي خسته اي...
رويا رويا رويا....حالش از اين اسم بهم ميخورد....
******
-ميخوام بچه امو سقط كنم....
دكتر خيره نگاش كرد و گفت
-مطمئني....
صادقانه جواب داد
-نه...ولي ميكنم...
*******
با خستگي چشماشو باز كرد...همه چي تموم شد...همه چي! با اينكه زير شكمش درد ميكرد ولي بازم بي توجه به اون از تخت پايين شد و لباساشو پوشيد...
*******
دارو رو از كيفش درآورد و داشت از توش يه قرص درمياورد كه ناگهان در باز شد و معين با تعجب به او نگاه كرد...با عجله به سمتش رفت و گفت
-نيكا حالت خوبه؟؟ دارو واسه چي؟
نيكا بسته دارو رو با دستپاچگي انداخت تو كيفش و گفت
-چيزي ني...مسكن.....
-بدش ببينم....
-نه نميخواد.....مسكنه ديگه
-گفتم بده...
لحن معين باعث شد مجبور شود بدهد....معين بعد از اينكه اسم دارو رو ديد با بهت و خشم به نيكا خيره شد
-چيكار كردي؟
نيكا اب بغض جواب داد
-انداختمش!
-چرااا؟
-چون تو داري با هر هرزه اي اينور و اونور ميري چون همه عزيزم گفتنات شايعه ان! دروغن!

معين دست بلند كرد و سيلي محكمي بهش زد...
-تو غلط كردي...رفتي بدون اينكه به من بگي انداختيش؟بعد لحنش آرومتر شد
-بچه امونو انداختي....هااااااا؟تو با چه حقي انداختيش اون بچه منم بود...بچه من!!!
نيكا بي احساس بهش زل زد....حقش بود....
-حقت بود....
معين خيره نگاهش كرد وداد زد
-از اينجا برو بيرون....توئه احمق حتي نميفهمي چي ميگي...ازاينجا برو بيرون و ديگه نيا....احمق
هه راه خوبي بود نيكا رو بندازه بيرون...نيكا هم بي هيچ معطلي رفت تا لباساشو جمع كنه....
*************

   كلافه روي تخت نشست.نيكا بچه تر از اون بود كه به اين اسوني بزرگ بشه.نيكا بچه بود.
اون به عنوان يه مادر به بچه خودش رحم نكرده بود.چرا اين كار و مي كرد ؟ نيكا ؟ نيكا ؟ واقعا عاشق اين بچه بود ؟
بله بود.بيشتر از هر كسي اين بچه رو مي خواست.اما نيكا با اون چيكار كرده بود ؟ بچش ؟ چيزي كه براي به وجود امدنش روزها لحظه شماري كرده بود.حالا از دستش مي داد ؟ به اين اسوني ؟ از دستش داد ؟ نمي تونست ....
با فرياد صدا زد :نيكا....نيكا....نيكا نه....بچم.....نيكا....
نمي تونست اون و ببخشه.اينبار ديگه نه....نيكا بچشون و از بين برده بود....چطور تونست ؟ مگه مادر نبود ؟ ؟ ؟ نيكاااااااااا.
يعني نيكا دوسش نداشت ؟ اگه اون بچه رو نخواسته پس معينم دوست نداشته !!! نيكا اين كارت اشتباه بود....نيكاااااااااا.
كلافه بلند شد و از اتاق بيرون رفت.به هواي تازه احتياج داشت.از ساختمان خارج شد و به طرف اسانسور رفت.
اسانسور در طبقه ي اول متوقف شد.
به طرف حياط مي رفت كه با ديدن در باز ساختمان متعجب به طرف در قدم برداشت.با ديدن نيكا كه نقش زمين شده بود چيزي در وجودش چنگ انداخت.به طرف او رفت و بلندش كرد.

************************************************** ***********************
در برابر دكتر ايستاد
-:حالش چطوره ؟
-:خيلي خوبن.هم مادر هم بچه .
با تعجب به دكتر خيره شد.اين امكان نداشت.ناباورانه گفت : اما دكتر اون بچش و انداخته.
-:نه عزيزم.حال هردوشون خوبه.هر دو عالين.
معين با خوشحالي به طرف نيكا برگشت.نيكا با اشك سرش را به طرف ديگر بر گرداند.
دكتر گفت : اميدوارم زير سايه هر دوتون بزرگ بشه.بي صبرانه منتظر به دنيا اومدنش هستم.شيريني ما يادت نره دكتر.
معين لبخندي زد و گفت : فراموش نمي كنم .ممنونم
دكتر با لبخند چشمكي به نيكا زد و از اتاق بيرون رفت.معين به طرف نيكا رفت.
دستاش و دو طرف نيكا قرار داد و روش خم شد.
نيكا سرش را به طرف مخالف برگرداند.
معين خم شد و روي گونش و بوسيد.نيكا سرش وبر مي گردوند كه لباشون روي هم قرار گرفت.
معين با ولع شروع به بوسيدن كرد.
سرش را بلند كرد و گفت : دوست دارم.
نيكا فقط لبخند زد.
معين ادامه داد : ديگه اين كار و باهام نكن.
نيكا در چشماش خيره شد و خنديد.
در همين حين گوشي معين به صدا در امد.
معين با غر غر گوشي رو از جيبش بيرون مي اورد
-:بله ؟
صداي رويا تو گوشي پيچيد-: سلام معين.
-:عليك سلام رويا خانم.حالتون چطوره ؟
-:معين خودتي ؟اين چه مدل حرف زدنه ؟
-:بله خودمم.بالاخره بايد رعايت كنيم من نمي خوام سوتفاهم پيش بياد.
رويا كلافه گفت : زنگ زدم شام و باهم بخوريم.
-:متاسفم رويا خانم نيكاي عزيزم زياد حالش خوش نيست.مي خوام كنار همسر و فرزندم باشم.
-:مگه تو بچه داري ؟
صداي رويا مي لرزيد.
-:اره.قراره به زودي به دنيا بياد.بعدا مي بينمت رويا خانم.خدانگهدار.
-:تبريك مي گم.به همسرتم تبريك بگو.
-:چشم.ممنونم.

************************************************** *******************************
نيكا دخترش را كنار سام گذاشت و گفت : شيطوني نكنينا.
سام دست سودا را گرفت و گفت : بازي مي كنيم خاله.
نيكا خنديد و گفت : اره بازي مي كنين.اما همه جا رو به اتيش مي كشين.
سارا با صداي بلند خنديد و گفت : بزار شيطوني كنن نيكا.
چشمكي به نيكا زد و گفت : دوتا قهوه بيار كلي حرف برات دارم.
نيكا مستقيم به طرف اشپزخانه رفت و با صداي بلند كه به گوش سارا برسد پرسيد :باز چي شده؟

زندگي زيباست چشمي باز كن گردشي در كوچه باغ راز كن
هر كه عشقش در تماشا نقش بست عينك بدبيني خود را شكست
علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست
من ميان جسمها جان ديده ام درد را افكنده درمان ديده ام
ديده ام بر شاخه احساسها ميتپد دل در شميم ياسها
زندگي موسيقي گنجشكهاست زندگي باغ تماشاي خداست
گر تو را نور يقين پيدا شود ميتواند زشت هم زيبا شود
حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است
زندگي يعني همين پروازها صبحها، لبخندها، آوازها
اي خطوط چهره ات قرآن من اي تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو ميشود مثنوي هايم همه نو ميشود
حرفهايم مرده را جان ميدهد واژه هايم بوي باران ميدهد
 
 
 
پايان

ادامه نوشته
جواد
۲۹ آذر ۱۳۹۹
۰۸:۴۳:۲۲
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ]