رمان پرتگاه عشق
سامانيان دنده را عوض كرد و گفت-حقيقت اينه كه.....و سكوت كرد....نيكا با حرص ناخنش را جويد و با خودش گفت
-ايش ايكبيري!! زودباش ديگه....ميميري تند تر حرف بزني؟؟ ژستو ترخداااااا ....
سامانيان ماشين را گوشه اي نگه داشت ...به روبه رو خيره شد و گفت
-حقيقت اينه كه من دايي تم!!!
نيكا به يكباره زد زير خنده!! داييييييييي ......
-استاد راستشو بگين....الان وقت شوخي نيست.....
سامانيان با تاسف سري تكان داد و عينك ته استكاني اش را برداشت......كاملا به سمت نيكا برگشت و گفت
-به من ميخوره مردم آزار باشم....
لبخند نيكا خشكيد!! يعني استادش دايي شه كه .....
-چيييي؟؟ داييي؟؟ولي مامانم ميگفت كسي رو نداره.....ميگفت مامان و باباش تو يه تصادف مُردن!! ميگفت تك دختر خانواده اس....ميگفت
-گوش كن چي ميگم.....ميدونم بهت نگفت ِ كه يه برادر داره ميدوني چرا؟
نيكا پوزخند زد و چيزي نگفت.....سامانيان دروغ ميگفت......
-ببين...بعد از اينكه حرفامو شنيدي تصميم با خودته!! فهميدي؟؟؟ اونروز كه مامان وبابات ميخواستن فرار كنن قبل از فرارش اومد بهم گفت ....گفت ميخواد فرار كنه....گفت بابات تنها مرد زندگيشه....گفت بدون اون نميتونه ....ولي من..........من از خودم روندمش...بهش گفتم تو هم ميشي دختر فراري.....ميخواي با يه غريبه فرار كني؟؟ ....خلاصه هرچي تونستم بارش كردم...آخرشم بهش گفتم اگه بري ديگه منو نميبيني!!ناهيد هم عشقشو بيشتر از خانواده اش دوست داشت و گفت ميرم....ميرم ولي هيچ وقت فراموشتون نميكنم....
آهي كشيد و گفت:از اون به بعد نديدمش.....همه جا دنبالش گشتم....ولي انگار آب شده بود...تا اينكه يه روز بابات زنگ زد گفت داريم ميريم فرانسه.....كه بعدشم خودت ميدوني....
نيكا سكوت كرد....باورش نميشد فك و فاميلي داشته است...باورش نميشد استاد سخت گيرش دايي اش باشد....باورش نميشد ....چشم هايش را بست و سكوت كرد....
-حالا گوش كن چي ميگم.....ناهيد تورو دست من سپرده....از اينجا به بعدشو تو بايد تصميم بگيري....من يه مدت بعد ميرم خارج....تو هم اگه خواستي بيا!...
نيكا پوزخند زد و با صدايي بلند گفت
-شما الان اومدي بگي دايي مني؟؟ سري تكان داد و چيزي نگفت........
سامانيان لبخندي زد و گفت
-ميدوني منم دنبالت نگشتم!! اصلا برام مهم نبود....اتفاقي ديدمت ....تو كلاس وقتي ميديدمت ياد ناهيد ميفتادم....واسه همين اعصابم بهم ميريخت و .....
-و عقده هاتونو رو من خالي ميكردين!
-يه جورايي!!
***********
در سكوت به تيك تاك ساعت گوش ميداد.....دلش ميخواست ميتوانست حرفهاي سامانيان را باور كن....اما چيزي مانع اين ميشد...
-سلام خانومي....حال شما؟
چشم هايش را باز كرد و گفت
-سلام معين....چرا اينقد دير اومدي؟ داشت خوابم ميبرد
-هي چند تا بيمار داشتم دلم نيومد معاينه اشون نكنم...
نيكا خنديد و گفت
-بس كه مهربونييييييييييي!
معين بسته ي كوچكي را از جيب كتش درآورد و به سمت نيكا گرفت...نيكا با آرامش بسته را گرفت و باز كرد...باديدن سوئيچ ماشين با خوشحالي از جا پريد و گفت
-باورم نميشهههههه....معين خنده اي كرد و گفت-اگه باورت نميشه كه برش گردونم ....
-نهه....وبا خوشحالي لپ معين را بوسيد
-حالا دليل اين لطف بزرگ شما چيه؟
-هيچي بخدا.....فقط دلم هواي يه دختر كوچولورو كرده!! همين!
نيكا شرمگين خنده اي كرد و چيزي نگفت....
*******
-هي تو......فقط سه روزت مونده.....واگرنه...
نيكا كلافه درماشينش را باز كرد و ايستاد
-واگرنه چي؟؟ اين مملكت قانون داره! هرتيتيش ماماني نميتونه بياد هركاري كه خواست بكنه....
شاهين پوزخند زد و گفت
-منم از راه قانونيش ميكنم!! الان ما نامزديم!! خب دو روز بعد به عسل يه بچه كوچولو ميدم و بعدش طلاقش ميدم!! خلاصه بدبختش ميكنم...ميدوني عسل بخاطر كي بدبخت ميشه؟بخاطر بهترين دوستش!
چهارستون بدن نيكا لرزيد.....راس ميگفت...همه چي قانوني بود.....سردرگم در ماشين نشست و در را بست.....آهسته به راه افتاد....نميدانست چكار كند....ناگهان حالش بد شد.....سريع ماشين را گوشه اي متوقف كرد و پياده شد....لحظه اي نگذشت كه هرچيزي رو كه خورده بود بالا آورد!
*******************
كل شب خوابش نبرد......حرف هاي شاهين آزارش ميداد...كلافه از سر جايش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت...بطري آب را از يخچال درآورد و شروع به نوشيدن كرد....از حسي كه حس كرد خوشش آمد ...خنكي آب باعث شد كمي بر اعصابش مسلط شود...
-چرا نميخوابي؟
از صداي ناگهاني معين ترسيد و بطري از دستش افتاد
-ه...هيچي...من....تشنه ام بود.....
معين به سمتش رفت...
-نه تو از امروز كه من اومدم يه چيت بود ها...از ماشين خوشت نيومد؟
-نه بابا اين چه حرفيه.......دستت درد نكنه خيلي خوشم اومد...
-پس چي؟
-هيچي....بيا بريم بخوابيم...
معين موشكافانه نگاهش كرد و گفت
-بريم...
***********
-الو عسل؟
-چيه؟
-عسل گوش كن چي ميگم...شاهين دوستت نداره اون فقط ميخواد....
صداي بوق.....
نا اميدانه گوشي را گذاشت.....سردرگم بود نميدانست چكار كند....اگه شاهين واقعا اورا بد بخت ميكرد چه؟؟ بايد با كسي مشورت ميركرد اما كي؟؟
*******
-خب قضيه همينه...حالا نميدونم چيكار كنم...تو داييمي بايد كمكم كني...
سامانيان عينكش را تكان داد و گفت
-ما ميريم اونور آب بعدش معين هم مياد پيشت...اونم فك ميكنه تو از معين جدا شدي....همين...
نيكا با دهاني باز به دايي اش نگاه كرد.....وا چه جلب....نميدونست همچين فك و فاميلايي داره...
-خب حالا به معين چي بگم؟
-قضيه رو بهش نگي بهتره ...چون اگه بهش بگي ميره پسره رو ميكشه...وقتي رفتي اون ور آب بهش حقيقتو بگو...
نيكا به فنجان قهوه اش خيره شد....نميدانست تصميم درست چيست.....بايد چكار ميكرد؟
**********
هي شاهين واستا.....شاهين با لبخندي ژكوند به سمتش برگشت و گفت
-خب تصميمتو گرفتي
نيكا با نفرت نگاهش كرد و گفت
-آره....گوش كن چي ميگم....من از ايران ميرم...تو هم از عسل دست ميكشي.....همين...
شاهين به روبه رو خيره شد و گفت
-باشه....ميري خارج و به معين هم نميرسي....داستان خوبيه!
نيكا پوزخند زد و گفت
-اگه يه تار مو از سر عسل كم شه.....هرچي ديدي از چشم خودت ديدي....
با بيرون رفتن اخرين مريض خود را روي صندلي انداخت و نفس عميقي كشيد اين مدت كارهايش بيشتر شده بود .
با ضربه هايي كه به در خورد خود را جمع و جور كرد و گفت : بفرماييد.
منشي وارد اتاق شد و گفت : اقاي دكتر!!!
-:بفرماييد.
-:يه خانمي اينجا هستن گفتن دختر عموتون هستن.
روي صندلي جا به جاشد و با تعجب گفت : دختر عموم ؟ اسمشون ؟
-:خانم رويا معتقد.
بلند شد و گفت : اوه چرا زودتر نگفتين ؟
-: اجازه ندادن.
قبل از منشي از اتاق بيرون رفت.دختر خوش لباسي روي يكي از صندلي ها نشسته بود و مجله اي كه در دست داشت را تماشا مي كرد.به طرفش رفت : سلام.
دختر چشم از مجله گرفت و با ديدنش بلند شد :سلام.
معين او را در اغوش كشيد و گفت : كي اومدي ؟
دختر دستانش را دور او حلقه كرد و گفت : امروز رسيدم.
معين كمي او را از خود جدا كرد و نگاهش را به صورتش دوخت ، چشماي عسلي دختر با ان بيني خوش فرم و گونه هاي سرخ و لبهاي برجسته بيشتر به چشم مي خورد.
-:خوبي؟
-:عاليم.تو چطوري؟
-:منم خوبم.دلم برات تنگ شده بود.
-:منم همينطور اما تو رفيق نيمه راه شدي رفتي و برنگشتي.
-:پسر عمو تو كه رفيق با مرام بودي چرا يادي از من نكردي ؟
معين خنديد و گفت : مي خواستم بي وفايي تو رو تلافي كنم.
-:خوشبختانه تلافي كردي.نااميدم كردي.
معين لبخندي شيطنت اميز زد و گفت : نااميد شدي؟
-:خيلي زياد.
-:اوه ه بد.
دختر خنديد و از معين جدا شد.
معين به طرف اتاقش اشاره كرد و گفت : بفرما.
رويا كيفش را از روي صندلي برداشت و به طرف اتاق رفت.
معين بعد از وارد شد و در را بست و گفت : خيلي خيلي خوش اومدي.
رويا روي تخت سفيد رنگ نشست و گفت : هميشه عاشق اين تخت بودم.
معين روي مبلي كه نزديك ميزش بود نشست و گفت : هنوزم روي اونا ميشيني ؟
-:چه كنيم ديگه ؟ عشق بچگيه.
-:تو كه همه ي عشقاي بچگيت و فراموش كردي ؟
رويا نگاهش را از نگاه معين دزديد و گفت : نه اونقدرا هم فراموش نكردم.
در همين جين چند ضربه به در خورد و منشي به همراه دو فنجان قهوه وارد شد با اشاره معين سيني را روي ميز گذاشت در حال خروج مين گفت :
خانم شما مي تونيد بريد.
منشي با خوشحالي خداحافظي كرد و از اتاق بيرون رفت.
معين گفت : اگه خسته شدي بپر پايين قهوه ات و بخور.
رويا پاهايش را روي تخت تكون داد و گفت : اينجا راحتم فعلا.
معين بالبخند سرش را به طرفين تكون داد و گفت : عمو اينا چطورن ؟
-:خبري ازشون ندارم.چند ماهي ميشه نديدمشون.
-:هنوزم از خانواده فراري هستي ؟
-:تو كه خوب مي دوني اونا خيلي گير ميدن ازشون كه دور باشم به نفع همه مونه.
-:بله دارم ميبينم.اونا گير نمي دادن تو ازادي بيشتري مي خواستي.
-:من اين ازادي رو حاضر بودم براي خيليا فدا كنم.
معين بي توجه گفت : نمي تونستي اين كار و بكني.
رويا شانه هايش را بالا انداخت و از تخت پايين پريد.
با هيجان منتظر بود معين بياد.....منتظر بود با گفتن اينكه من حامله ام اونو خوشحال كنه....منتظر بود همه چيو جبران كنه....ولي حيف
كه اتفاقي افتاد كه نبايد ميفتاد........در باز شد ومعين ويه دختره اومدن توو...نيكا با ديدن صميميت بين اونا و اينكه معين چه شكلي دست دختره رو گرفته در يك لحظه شكست!! نه خودش بلكه قلبش....نا اميد و ناراحت به معين كه اورا صدا ميزد نگاه كرد...با بغض گفت
-چيه؟
معين بي توجه به حال نزار او به رويا اشاره كرد و گفت
-رويا دختر عمه ام....اينم نيكا همسرم....نيكا فقط سري تكان داد و چيزي نگفت...ميترسيد جلو اين دختره بغضش بشكنه و ...
رفت تو اتاق و در رو قفل كرد....روو تخت نشست و دستي روو شكمش كشيد....يادش اومد وقتي امروز جواب آزمايشارو ديد چقد خوشحال شد ولي حالا يكدفعه اي اون همه هيجانش فروكش كرد...روو تخت دراز كشيد و قطره اي اشك از چشماش سرازير شد...با خود فك كرد يعني همه پولدارا اينجورين؟
*************
صبح با صداي در اتاق بيدار شد...بي حوصله در رو باز كرد و معين رو ديد كه با يه سيني صبحونه به دست وارد اتاق شد...پوزخند زد و به معين خيره شد
-خب عزيزم...بيا صبحونه بخور...ديشبم كه هيچي نخوردي...ميخواستم بيدارت كنم ولي رويا نذاشت گفت حتما خيلي خسته اي...
رويا رويا رويا....حالش از اين اسم بهم ميخورد....
******
-ميخوام بچه امو سقط كنم....
دكتر خيره نگاش كرد و گفت
-مطمئني....
صادقانه جواب داد
-نه...ولي ميكنم...
*******
با خستگي چشماشو باز كرد...همه چي تموم شد...همه چي! با اينكه زير شكمش درد ميكرد ولي بازم بي توجه به اون از تخت پايين شد و لباساشو پوشيد...
*******
دارو رو از كيفش درآورد و داشت از توش يه قرص درمياورد كه ناگهان در باز شد و معين با تعجب به او نگاه كرد...با عجله به سمتش رفت و گفت
-نيكا حالت خوبه؟؟ دارو واسه چي؟
نيكا بسته دارو رو با دستپاچگي انداخت تو كيفش و گفت
-چيزي ني...مسكن.....
-بدش ببينم....
-نه نميخواد.....مسكنه ديگه
-گفتم بده...
لحن معين باعث شد مجبور شود بدهد....معين بعد از اينكه اسم دارو رو ديد با بهت و خشم به نيكا خيره شد
-چيكار كردي؟
نيكا اب بغض جواب داد
-انداختمش!
-چرااا؟
-چون تو داري با هر هرزه اي اينور و اونور ميري چون همه عزيزم گفتنات شايعه ان! دروغن!
معين دست بلند كرد و سيلي محكمي بهش زد...
-تو غلط كردي...رفتي بدون اينكه به من بگي انداختيش؟بعد لحنش آرومتر شد
-بچه امونو انداختي....هااااااا؟تو با چه حقي انداختيش اون بچه منم بود...بچه من!!!
نيكا بي احساس بهش زل زد....حقش بود....
-حقت بود....
معين خيره نگاهش كرد وداد زد
-از اينجا برو بيرون....توئه احمق حتي نميفهمي چي ميگي...ازاينجا برو بيرون و ديگه نيا....احمق
هه راه خوبي بود نيكا رو بندازه بيرون...نيكا هم بي هيچ معطلي رفت تا لباساشو جمع كنه....
*************
كلافه روي تخت نشست.نيكا بچه تر از اون بود كه به اين اسوني بزرگ بشه.نيكا بچه بود.
اون به عنوان يه مادر به بچه خودش رحم نكرده بود.چرا اين كار و مي كرد ؟ نيكا ؟ نيكا ؟ واقعا عاشق اين بچه بود ؟
بله بود.بيشتر از هر كسي اين بچه رو مي خواست.اما نيكا با اون چيكار كرده بود ؟ بچش ؟ چيزي كه براي به وجود امدنش روزها لحظه شماري كرده بود.حالا از دستش مي داد ؟ به اين اسوني ؟ از دستش داد ؟ نمي تونست ....
با فرياد صدا زد :نيكا....نيكا....نيكا نه....بچم.....نيكا....
نمي تونست اون و ببخشه.اينبار ديگه نه....نيكا بچشون و از بين برده بود....چطور تونست ؟ مگه مادر نبود ؟ ؟ ؟ نيكاااااااااا.
يعني نيكا دوسش نداشت ؟ اگه اون بچه رو نخواسته پس معينم دوست نداشته !!! نيكا اين كارت اشتباه بود....نيكاااااااااا.
كلافه بلند شد و از اتاق بيرون رفت.به هواي تازه احتياج داشت.از ساختمان خارج شد و به طرف اسانسور رفت.
اسانسور در طبقه ي اول متوقف شد.
به طرف حياط مي رفت كه با ديدن در باز ساختمان متعجب به طرف در قدم برداشت.با ديدن نيكا كه نقش زمين شده بود چيزي در وجودش چنگ انداخت.به طرف او رفت و بلندش كرد.
************************************************** ***********************
در برابر دكتر ايستاد
-:حالش چطوره ؟
-:خيلي خوبن.هم مادر هم بچه .
با تعجب به دكتر خيره شد.اين امكان نداشت.ناباورانه گفت : اما دكتر اون بچش و انداخته.
-:نه عزيزم.حال هردوشون خوبه.هر دو عالين.
معين با خوشحالي به طرف نيكا برگشت.نيكا با اشك سرش را به طرف ديگر بر گرداند.
دكتر گفت : اميدوارم زير سايه هر دوتون بزرگ بشه.بي صبرانه منتظر به دنيا اومدنش هستم.شيريني ما يادت نره دكتر.
معين لبخندي زد و گفت : فراموش نمي كنم .ممنونم
دكتر با لبخند چشمكي به نيكا زد و از اتاق بيرون رفت.معين به طرف نيكا رفت.
دستاش و دو طرف نيكا قرار داد و روش خم شد.
نيكا سرش را به طرف مخالف برگرداند.
معين خم شد و روي گونش و بوسيد.نيكا سرش وبر مي گردوند كه لباشون روي هم قرار گرفت.
معين با ولع شروع به بوسيدن كرد.
سرش را بلند كرد و گفت : دوست دارم.
نيكا فقط لبخند زد.
معين ادامه داد : ديگه اين كار و باهام نكن.
نيكا در چشماش خيره شد و خنديد.
در همين حين گوشي معين به صدا در امد.
معين با غر غر گوشي رو از جيبش بيرون مي اورد
-:بله ؟
صداي رويا تو گوشي پيچيد-: سلام معين.
-:عليك سلام رويا خانم.حالتون چطوره ؟
-:معين خودتي ؟اين چه مدل حرف زدنه ؟
-:بله خودمم.بالاخره بايد رعايت كنيم من نمي خوام سوتفاهم پيش بياد.
رويا كلافه گفت : زنگ زدم شام و باهم بخوريم.
-:متاسفم رويا خانم نيكاي عزيزم زياد حالش خوش نيست.مي خوام كنار همسر و فرزندم باشم.
-:مگه تو بچه داري ؟
صداي رويا مي لرزيد.
-:اره.قراره به زودي به دنيا بياد.بعدا مي بينمت رويا خانم.خدانگهدار.
-:تبريك مي گم.به همسرتم تبريك بگو.
-:چشم.ممنونم.
************************************************** *******************************
نيكا دخترش را كنار سام گذاشت و گفت : شيطوني نكنينا.
سام دست سودا را گرفت و گفت : بازي مي كنيم خاله.
نيكا خنديد و گفت : اره بازي مي كنين.اما همه جا رو به اتيش مي كشين.
سارا با صداي بلند خنديد و گفت : بزار شيطوني كنن نيكا.
چشمكي به نيكا زد و گفت : دوتا قهوه بيار كلي حرف برات دارم.
نيكا مستقيم به طرف اشپزخانه رفت و با صداي بلند كه به گوش سارا برسد پرسيد :باز چي شده؟
زندگي زيباست چشمي باز كن گردشي در كوچه باغ راز كن
هر كه عشقش در تماشا نقش بست عينك بدبيني خود را شكست
علت عاشق ز علتها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست
من ميان جسمها جان ديده ام درد را افكنده درمان ديده ام
ديده ام بر شاخه احساسها ميتپد دل در شميم ياسها
زندگي موسيقي گنجشكهاست زندگي باغ تماشاي خداست
گر تو را نور يقين پيدا شود ميتواند زشت هم زيبا شود
حال من در شهر احساسم گم است حال من عشق تمام مردم است
زندگي يعني همين پروازها صبحها، لبخندها، آوازها
اي خطوط چهره ات قرآن من اي تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو ميشود مثنوي هايم همه نو ميشود
حرفهايم مرده را جان ميدهد واژه هايم بوي باران ميدهد
پايان