كمبود عاطفه، دليل خيانت به همسر

همسرم خسته و بي حوصله بود و هر وقت مي خواستم حرفي بزنم يا مي گفتم بيرون برويم و چند دقيقه اي با هم قدم بزنيم او با لحني تند جواب مي داد و مي گفت: من هم اگر از صبح تا شب در خانه مفت مي خوردم و مي خوابيدم هوس گشت و تفريح به سرم مي زد و...!

برخوردهاي سرد و بي روح مجيد براي من كه تازه ۲ ماه از آغاز زندگي مشترك مان مي گذشت خيلي ناراحت كننده بود و از طرفي خانواده ام در مشهد نبودند تا حداقل بتوانم با آن ها رفت و آمد كنم و از تنهايي در بيايم.

در اين شرايط به ناچار تصميم گرفتم بعضي روزها خودم را بدون اطلاع شوهرم با قدم زدن در پارك يا رفتن به خيابان ها سرگرم كنم.

زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري شفاي مشهد افزود: متاسفانه شوهرم از نظر روابط عاطفي و زناشويي خيلي سرد بود و هيچ توجهي به من كه با هزار اميد و آرزو پا به خانه اش گذاشته بودم نشان نمي داد. دوست داشتم براي يك بار هم كه شده از دست پخت، سليقه و خانه داري ام تعريف كند و يا حداقل نظري دهد من با اين همه دلتنگي اشتباه بزرگي كردم و با پسر جواني آشنا شدم كه خيلي چرب زبان و حيله گر بود. او در نزديكي خانه ما زندگي مي كند و متاسفانه در مدت كوتاهي آنقدر با هم خودماني شديم كه هر موقع دلم مي گرفت با او درددل مي كردم.

پسر جوان ابتدا ادعا مي كرد فقط در حد گفت وگو و ديدار در پارك با هم در ارتباط باشيم اما...؟!

زن جوان چند ثانيه اي مكث كرد و در حالي كه اشك مي ريخت افزود:متاسفانه امروز پليس من و آن پسر جوان را در داخل خانه مان دستگير كرد و سرافكنده و شرمسار شده ام. اعتراف مي كنم كه به آخر خط رسيده ام و به مجيد هم حق مي دهم كه مي گويد طلاقت مي دهم.


..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..




ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۲۴
نظرات (0)
،

اغفال دختر دانش‌آموز توسط مرد متاهل

دختري كه به واسطه يكي از دوستان خود با مردي متاهل رابطه دوستي برقرار كرده بود مجبور به دزديدن طلاهاي مادر خود شد.

چندي پيش دختري ۱۳ ساله همراه مادر خود به شعبه ۳ بازپرسي اين دادسرا آمده و از يك راننده سواري شكايت كرد.

اين دختر كه در يكي از مدارس راهنمايي تهران درس مي‌خواند به داديار اين شعبه گفت: چندي پيش يكي از دوستانم مرا با اين مرد كه ۲۷سال داشت و متاهل هم بود آشنا كرد.

چند بار با اين مرد كه بابك نام داشت و راننده يك خودروي سواري بود و مسافركشي مي‌كرد ‌بيرون رفته و ‌آشناييمان ادامه پيدا كرد. بابك با ابراز علاقه به من، مرا تحت تاثير قرار داده و دل مرا به دست آورد. بعد از ۳ ماه از شروع دوستيمان يك‌روز او مرا به خانه‌اش دعوت و مورد اذيت و آزار قرار داد. او با موبايل از اين صحنه فيلم تهيه كرد و بعد از اينكه من از آن خانه جهنمي خارج شدم با من تماس گرفته و حال مرا پرسيد. من با عصبانيت به او يادآور شدم ديگر هيچ علاقه‌اي به ادامه رابطه با وي ندارم و گفتم: تو مرد كثيفي هستي كه مرا اغفال كرده و فريبم دادي.

اما بابك در جواب من گفت كه چنين منظوري نداشته و واقعا به من علاقه‌مند است ولي وقتي مرا در قطع اين ارتباط مصر ديد با لحني تهديد آميز گفت: اگر به ارتباط خودت با من خاتمه دهي فيلمي كه از تو گرفته‌ام را منتشر خواهم كرد و آبرو برايت نخواهم گذاشت.

من كه از بي‌آبرويي و عواقب آن خيلي مي‌ترسيدم تن به ادامه اين رابطه داده و اين ارتباط مدتي ادامه پيدا كرد. طي اين روز‌ها تنها كسي كه در جريان رابطه ما بود‌‌ همان دوست همكلاسي‌ام بود كه مي‌گفت كاري از دستش برنمي‌آيد.

يك‌روز اين مرد هوسباز پيشنهاد شومي به من داد. او كه مي‌دانست من حسابي ترسيده و چاره‌اي جز تن دادن به خواسته‌هاي شيطاني او ندارم از من مقداري پول خواست و وقتي با پاسخ منفي من روبه‌رو شد و گفتم پولي ندارم كه به وي دهم موضوع طلاهاي مادرم را پيش كشيد و گفت حتما مادرت مقداري جواهرات دارد كه به درد من بخورد.

من هم كه ديگر هيچ اراده‌اي در مقابل او نداشتم يك‌روز از غيبت مادرم سوء استفاده كرده و گردنبند و انگشتر وي را از داخل كمدش برداشته و صحنه خانه را طوري به هم ريختم كه فكر كند دزد آمده است.

وقتي اين طلا‌ها را به بابك دادم او با لبخندي شيطاني از من تشكر كرد. اما اين پايان ماجرا نبود و چند روز بعد بابك دوباره از من پول خواست و چون مي‌دانست من به خانه خاله‌ام زياد رفت و‌آمد دارم مرا وادار كرد اين بار به طلاهاي خاله‌ام دستبرد زده و او را به خودم بي‌اعتماد كنم. من هم چند قطعه طلاي او را دزيده و به بابك دادم.

روزهاي خيلي تلخي بود از اينكه غفلت كرده و با گوش ندادن به توصيه‌هاي پدر و مادرم در دام بدي افتاده بودم خودم را سرزنش كرده و مدام به يك اتاق ميرفتم و در را روي خودم بسته و فكر مي‌كردم.

مادر اين دختر هم به داديار دادسرا گفت: مدتي بود دخترم، سحر بدجوري درونگرا شده و با كوچك‌ترين حرفي پرخاش مي‌كرد. بعد از به سرقت رفتن طلاهاي خودم و خواهرم از او خواستم دراين باره توضيح دهد تا اينكه بالاخره زبان باز كرد و مشكل خود را برايم شرح داد. من هم با دادن اين اطمينان كه چون به من اعتماد كرده نمي‌گذارم مشكلي برايش ايجاد شود با او به دادسرا آمده تا عليه اين مرد خبيث شكايتي طرح كنيم.

پس از اظهارات اين مادر و فرزند به دستور بازپرس شعبه، تلاش براي دستگيري متهم شروع شد و طولي نكشيد كه بابك بازداشت شده و در حضور بازپرس به جرائم خود از جمله اغفال اين دختر ۱۳ ساله اعتراف كرد. اين متهم هم اكنون در بازداشتگاه به سر مي‌برد تا در وقت قانوني به اتهام او رسيدگي شود.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۲۳
نظرات (0)
،

فرار مكرر و پشيماني

براي بار سوم از خانه فرار كردم تا شايد راه نجاتي پيدا كنم اما بدبخت و بيچاره شده بودم و حالا هيچ كس حاضر نيست ريخت و قيافه ام را ببيند.دختر جوان در دايره اجتماعي كلانتري كاظم آباد مشهد افزود: ۳ سال قبل پدر و مادرم به دليل دخالت هاي بي جاي مادربزرگم از هم جداشدند و مادرم سرپرستي مرا بر عهده گرفت. اما او پس از گذشت ۲ سال ازدواج كرد و من چون نمي توانستم با ناپدري ام كنار بيايم به خانه پدرم رفتم. اما متاسفانه پدرم معتاد شده بود و براي تامين هزينه هاي زندگي، من را به سركار فرستاد.مدتي گذشت و از زماني كه پدرم نيز ازدواج كرد مشكلاتم چند برابر شد چون نامادري ام انتظار داشت وقتي مثل مرده متحرك از سر كار به خانه برمي گردم كلفتي اش را بكنم. در اين شرايط با دختري آشنا شدم كه چند بار از خانه فرار كرده بود. اين دختر جوان وقتي از داستان تلخ زندگي ام خبردار شد، تشويقم كرد همراه او از خانه فرار كنم. ما خانه اي را در حاشيه شهر مشهد كرايه كرديم و سپس به سر كار رفتيم و تقريبا مستقل شديم. اما خيلي زود متوجه شديم كه صاحبخانه نقشه شومي در سر دارد و مي خواهد از ما سوء استفاده كند. من و دوستم كه از دست مزاحمت هاي اين فرد خواب به چشم هاي مان نمي آمد خانه را تخليه كرديم.دختر جوان افزود: من دست از پا درازتر به خانه پدرم برگشتم ولي خانواده ام حسابي كتكم زدند و هر لحظه سوال مي كردند كجابودي و چه بلايي به سرت آمده است؟آن ها روي اعصابم راه مي رفتند و به ناچار براي بار دوم از خانه فرار كردم. در كمتر از يك ساعت با پسرجواني آشنا شدم. من و اين پسر در حال موتورسواري بوديم كه توسط ماموران انتظامي دستگير شديم.اين بار مادرم و ناپدري ام مرا از كلانتري تحويل گرفتند و به خانه آن ها رفتم. از اين كه در كنار مادرم بودم احساس خوبي داشتم و تصور مي كردم مشكلي نخواهم داشت اما افسوس كه بهانه گيري هاي ناپدري ام از يك هفته بعد شروع شد و او سر كوچكترين مسئله اي، مادرم را كتك مي زد. من خيلي دلم براي مادرم مي سوخت و دوست نداشتم زندگي او را خراب كنم براي همين هم دوباره فرار كردم. نمي دانستم به كجا بروم و با شماره تلفن همان پسري كه چند روز قبل در پارك آشنا شده بودم تماس گرفتم. او گفت نگران نباش الان مي آيم. ما قرار گذاشتيم در جلوي پارك همديگر را ببينيم اما در حالي كه منتظرش ايستاده بودم زني را ديدم كه با يك خودروي سواري تصادف كرد. با ديدن اين صحنه خيلي ترسيده بودم و تصميم گرفتم براي حل مشكلم از پليس تقاضاي كمك كنم براي همين هم به اين جا  آمده ام. خدا رحم كرد كه همراه پسر جوان نرفتم چون معلوم نبود چه بلايي به سرم مي آمد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۲۲
نظرات (0)
،

وعده خام

جواني كه دختر مورد علاقه‌اش را به باغي خلوت كشانده ومورد اذيت و‌آزار قرار داده بود پس از دستگيري به جرم خود اعتراف كرد.

هفته گذشته دختري جوان به دادسراي جنايي شيراز مراجعه كرده و به بازپرس كشيك گفت: اينجا آمده ام تا از سوءاستفاده جنسي يك پسر هوسران شكايت كنم.

وقتي بازپرس اين دختر را دعوت به‌آرامش كرد و از او خواست با اطمينان از محرمانه ماندن موضوع، شكايت خود را مطرح كند اين دختر سر حرف آمده و افزود: چندي پيش با پسر جواني آشنا شدم و او بعد از مدتي به من اظهار علاقه كرد و گفت بسيار مرا دوست دارد. او پيشنهاد ازدواج داد ولي من قبول نكردم و گفتم هنوز درست همديگر را نمي‌شناسيم. ارتباط تلفني ما ادامه داشت تا اينكه يك روز او پيشنهاد كرد با هم براي گردش بيرون برويم.

بعد از رفتن سر قرار، او مرا به باغي كه مي‌گفت مال يكي از بستگانش است برد و گفت اينجا جايي است كه مي‌توانيم با هم بدون وجود هيچ مزاحمي صحبت كنيم و از شرايط يكديگر براي ازدواج با خبر شويم.

مهدي مرا به يك گوشه خلوت باغ برده و يك مرتبه به من حمله ور شده و مرا مورد اذيت وآزار قرار داد.

من خيلي از اين اتفاق ضربه خوردم اما چون خودم را به خاطر اعتماد به اين پسر مقصر مي‌دانستم به كسي چيزي از اين ماجراي تلخ نگفتم و تصميم گرفتم آن‌را فراموش و ارتباطم را با مهدي به‌طور كامل قطع كنم.

اما اين گمان من درست از كار درنيامد چند روز بعد دوباره مهدي با من تماس گرفت و گفت بار ديگربه ملاقات او بروم. قصد قطع كردن تماس را داشتم كه يكمرتبه اين پسر شرور حرفي زد كه ته دلم خالي شد. مهدي گفت از صحنه تعرض به من فيلم تهيه كرده و در صورتي كه به ميل او رفتار نكنم آن را در سطح شهر پخش خواهد كرد و آبروي من و خانواده ام را خواهد برد.

من از تهديد او ترسيده و به خواسته او عمل كردم اما عذاب وجدان شديدي از بابت اين موضوع گرفته بودم.

يك روز از اين روزها او فيلمي را كه از من گرفته بود نشانم داد و من كه با مشاهده اين تصاوير انگار دنيا روي سرم خراب شده بود تصميم گرفتم به جاي باج دادن به اين جوان متجاوز از راه قانوني وارد شده و از وي به دستگاه قضايي شكايت كنم. پدر و مادرم را در جريان اين اتفاق تلخ قرار داده و آنها قول دادند بدون سرزنش كردنم با من به دادسرا آمده و عليه اين جوان بي‌بند و بار شكايت كنند.

با دلگرمي كه بازپرس پرونده به اين قرباني تعرض داد بلافاصله رسيدگي به اين موضوع در دستور پليس آگاهي شيراز قرار گرفت.به دستور بازپرس پليس آگاهي دست به كار شده و شناسايي و دستگيري متهم را در دستور قرار داد. هر چند مراجعه ماموران به منزل اين پسر حاكي از فرار وي داشت ولي مهدي چند روز بعد در مخفيگاه ديگري دستگير شد.

متهم كه به شدت ترسيده و به ماموران التماس مي‌كرد، در حضور بازجوي پرونده با اعتراف به اقدام ضدقانوني و غيراخلاقي خود گفت: من بعد از ديدن سايه به او علاقه‌مند شدم و خواستم با او رابطه برقرار كنم اما فهميدم كه اين دختر اهل اين حرف‌ها نيست و فقط در چارچوب ازدواج به اين رابطه تن خواهد داد.

براي رسيدن به خواسته خود با او در باغ دايي ام قرار گذاشته و دوربيني را هم در آنجا تعبيه كردم. وقتي سايه داخل شد به بهانه صحبت كردن وي را به محل نصب دوربين كشيده و مورد تعرض قرار دادم.

سايه گفت، از دستم شكايت مي‌كند ولي من فيلم را به رخ او كشيده و وادار به سكوتش كردم.بعد هم چون مطمئن بودم اگر اين فيلم را نگه ندارم سايه ديگر به خواسته‌هاي شوم من جواب مثبت نمي‌دهد اين فيلم را گوشه‌اي پنهان كردم.

با اقرار صورت گرفته اين متهم جوان تحويل دستگاه قضايي شد اما با توجه به اينكه فيلم مورد نظر بسيار حرفه‌اي تهيه شده است كارآگاه پرونده به سوءاستفاده جنسي مهدي از دختراني ديگر هم مشكوك شده و در حال انجام تحقيقات دامنه داري در اين باره است.

گفتني است تجاوز به عنف از جرايم بسيار سنگيني است كه در قانون مجازات اسلامي حتي يك مورد آن با اعدام مجرم همراه است.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۲۲
نظرات (0)
،

عشق كوركورانه

تك پسر خانواده  هستم و پدر ومادرم آرزوهاي زيادي برايم داشتند اما من كاخ روياهاي آن ها را با اشتباهاتي كه مرتكب شدم ويران كردم و به اين همه بدبختي و شرمندگي افتادم.

داماد جوان در مركز مشاوره پليس شهرستان طرقبه و شانديز افزود: يك سال قبل به طور اتفاقي با نغمه آشنا شدم. من گول زيبايي ظاهري اش را خوردم و غافل از آن بودم كه سيرت زيبا بهتر از صورت زيبا است. اولين باري كه اين دختر جوان را ديدم در يك روز سرد زمستاني، زير باران خيس آب شده بود. با حس دلسوزي در كنارش ترمز زدم و او را سوار خودرو شخصي ام كردم. لحظه اي كه به صورت نغمه نگاه كردم دلم لرزيد و يك دل نه صد دل شيفته اش شدم.

من پس از طي مسافت كوتاهي سر صحبت را باز كردم و او گفت: پدرم بيماري غير قابل درماني دارد و من مجبور هستم براي تأمين هزينه هاي زندگي سر كار بروم و كمك خرج مادرم باشم. با شنيدن اين حرف جوگير شدم و از نغمه خواستم اگر با مشكلي روبه رو شد رودربايستي نكند و حتما مرا در جريان بگذارد.

سيروس آهي كشيد و افزود: من شماره تلفنم را به دختر جوان دادم و از فرداي آن روز ارتباط تلفني ما شروع شد. او با چرب زباني هايش مرا هر لحظه دلباخته تر مي كرد و پس از گذشت ۴ ماه از خانواده ام خواستم به خواستگاري اش بروند.

پدر و مادرم پس از برگزاري مراسم خواستگاري، مخالفت خود را با اين ازدواج اعلام كردند و سعي داشتند به طور منطقي  مرا هم قانع كنند كه چشم هايم را باز كنم و انتخاب درستي داشته باشم. اما من در برابر آن ها ايستادم و بدون اجازه والدينم، دوباره به خواستگاري نغمه رفتم و او را به عقد خودم درآوردم.

بيچاره پدر و مادرم از ترس آبروي شان با اين ازدواج عجولانه كنار آمدند و با اين شرط كه حق ندارم همسرم را به خانه آنها ببرم از من پشتيباني مالي كردند. ولي افسوس و صد افسوس كه خيلي زود فهميدم چه اشتباه بزرگي كرده ام چون همسرم هيچ تعهدي به روابط زناشويي مان ندارد و شرم دارم بگويم كه او چه كارهاي ناشايستي مي كند و ... .

سيروس ادامه داد: امروز همسرم را از مشهد تا طرقبه تعقيب كردم و با همكاري پليس او را به همراه چند پسر و دختر جوان دستگير كرديم. من در پايان از تمام پسران جوان خواهش مي كنم در هر كاري با بزرگترهاي خود مشورت كنند و بي تحقيق كاري نكنند كه گرفتار سيلاب غفلت خواهند شد.


..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..




ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۲۱
نظرات (0)
،

سراب آرزوها

خواهش مي كنم داستان زندگي ام را بنويسيد تا همه جوان ها بخوانند و درس عبرت بگيرند. من ۲۷ سال سن دارم و تا چند ماه قبل كارمند قراردادي يكي از ادارات دولتي بودم. روزي كه به خواستگاري ميترا رفتم، پدرم با غرور گفت: پسرم آب باريكه اي براي زندگي اش دارد و خانواده دختر مورد علاقه ام نيز به اعتبار شغل آبرومندي كه داشتم جواب مثبت دادند و ازدواج كردم.اما افسوس كه هميشه خودم را با دوستاني مقايسه مي كردم كه به پشتوانه ثروت هاي باد آورده، زندگي آن چناني براي خود درست كرده بودند. مرد جوان در حالي كه به شدت پريشان حال و پژمرده به نظر مي رسيد، آهي كشيد و افزود: عادت زشتي كه داشتم اين بود كه از شرايط زندگي ام مي ناليدم و پدرم كه كارگر ساده اي است و با هزار بدبختي مرا به دانشگاه فرستاد تا به سر و سامان برسم، حرص مي خورد و مي گفت: پسر عزيزم! ناشكري در درگاه خداوند معصيت است و رزق و روزي را كم مي كند. به جاي اين حرف ها، تلاش كن و قناعت داشته باش تا به آرزوهايت برسي.مرد جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: من پدرم را آدم بي سوادي فرض مي كردم و براي حرفش اهميتي قائل نمي شدم و در واقع با اين باور اشتباه بود كه به راحتي فريب يكي از ارباب رجوع هاي اداره را خوردم. او كه ساكن يكي از كشورهاي همسايه بود و ظاهري باكلاس داشت، گفت: شما با اين همه سعي و تلاش چه طور به حقوقي ناچيز دلخوش كرده ايد و آينده تان چه خواهد شد؟ مرد ناشناس با زباني چرب و نرم ادامه داد: اگر بتواني مبلغ ۱۵ ميليون تومان براي كرايه محل سكونت جور كني مي توانم تو را در شركت خودم استخدام كنم و يك عمر راحت و بي دردسر زندگي كني.من با شنيدن اين حرف ها وسوسه شدم و خودروي شخصي ام را فروختم، مقداري نيز از پدرم قرض كردم و مبلغ موردنظر را به حساب فرد ناشناس حواله كردم. قرار بود هيچ كس از اين ماجرا بويي نبرد و طبق نقشه پس از آن كه از اداره ام استعفا دادم در تماس تلفني با آن فرد حقه باز راهي كشور محل سكونتش شدم تا بعد از آن كه جا و مكانم مشخص شد ميترا را نيز با خودم ببرم.من چند روز در آن كشور سرگردان بودم و تمام پولي كه همراه داشتم را نيز خرج كردم، اما اثري از او نشد و تازه فهميدم چه كلاه بزرگي سرم رفته است.الان حدود ۵ ماه از اين ماجرا مي گذرد و همسرم به دليل اشتباهاتي كه مرتكب شده ام دادخواست طلاق داده، پدرم سكته كرده است و مادرم نيز كه بيماري قلبي دارد در بيمارستان بستري شده است.مرد جوان در پايان به كارشناس مركز مشاوره پليس خراسان رضوي گفت: زندگي ام نابود شد و نمي دانم چه خاكي بر سرم بريزم. حالا بايد بنشينم و حسرت روزهاي قشنگ گذشته ام را بخورم. كاش در درگاه خداوند ناشكري نمي كردم و در كارهايم با خانواده ام مشورت مي كردم. تنها آرزويم اين است كه خداوند بزرگ خودش راه نجاتي جلوي پايم بگذارد و دستم را بگيرد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۲۰
نظرات (0)
،

طعمه شيطان

دلتنگ پدر و مادرم بودم و براي ديدن آن ها بهانه گيري مي كردم اما مادربزرگم با خريد هديه و اسباب بازي و وعده هاي دروغين مرا سرگرم مي كرد تا به شرايط جديد زندگي ام عادت كنم.سال ها به سرعت گذشتند و من روزها و شب هاي سختي را پشت سر گذاشتم. هميشه اين سوال برايم مطرح بود كه چرا پدر و مادرم از همديگر جدا شده اند و بالاخره جواب سوالم را پيدا كردم. پدرم يك شب با چشماني گريان گفت كه مادرم را به دليل فساد اخلاقي طلاق داده است.

دختر جوان در دايره اجتماعي كلانتري خواجه ربيع مشهد افزود: متاسفانه مادربزرگم كه حال و حوصله اي برايش نمانده بود و هميشه از بيماري رنج مي برد، نتوانست كنترل درستي بر رفتار و حركاتم داشته باشد و من از كلاس سوم راهنمايي ترك تحصيل كردم.مدتي در يك آرايشگاه زنانه مشغول به كار شدم و پس از گذشت ۲ سال چون سرمايه اي براي راه اندازي آرايشگاه نداشتم به ناچار در فروشگاهي بزرگ استخدام شدم و با درآمد ناچيزي كه داشتم هزينه هاي روزمره ام را تامين كردم.حدود يك سال قبل به طور اتفاقي با پسر جواني به نام «فرهاد» آشنا شدم. ما مدتي رابطه تلفني داشتيم و گاهي اوقات نيز همديگر را مي ديديم.

دختر جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: چند روز قبل با فرهاد قرار ملاقات داشتم و زماني كه به سر قرار رسيدم به او گفتم: مي خواهم براي روز تولد پدرم هديه خوبي بخرم و بيست هزار تومان كم دارم. فرهاد لبخندي زد و گفت: ببخشيد، پول همراهم نيست اما تا چند دقيقه ديگر اين مبلغ را از دوستم برايت مهيا مي كنم.

ما با عجله سوار تاكسي شديم و به كوچه پس كوچه هاي منطقه اي در حاشيه شهر رفتيم. هوا تاريك شده بود كه مقابل خانه دوست او رسيديم.

فرهاد جلو رفت و زنگ خانه را به صدا در آورد اما لحظه اي كه در خانه باز شد ناگهان او دستم را گرفت و به زور مرا به داخل خانه كشاند. من وحشت كرده بودم و مي خواستم جيغ بكشم ولي فرهاد جلوي دهانم را گرفت. او و ۲ نفر از دوستان شيطان صفتش كه در خانه بودند با توسل به زور و تهديد مرا مورد آزار و اذيت قرار دادند و ...

آ ن ها سپس چشمانم را بستند و در خياباني رهايم كردند. حالا پدر و مادرم بيايند و ببينند كه چه بلايي به سرم آمده است. كاش فريب فرهاد را نمي خوردم و به او دلبسته نمي شدم.

در خور يادآوري است تيم هاي اطلاعات و عمليات كلانتري خواجه ربيع مشهد با توجه به سرنخ هاي موجود، متهمان اين پرونده را دستگير و به مراجع قضايي معرفي كرده اند.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۲۰
نظرات (0)
،

مكافات عمل

دستپاچه شدم و باور نمي كردم آيدا همراه مادرش به مغازه ام آمده باشد. من با عجله جلو رفتم و سلام كردم. در اين لحظه آيدا خيلي آرام در گوشم گفت: مادرم آمده است تا داماد آينده اش را ببيند و با تو آشنا شود.

در حالي كه خجالت مي كشيدم از مادر آيدا خواستم پشت ميز بنشيند و خيلي سريع براي آن ها آب  ميوه تهيه كردم.

پسر جوان در دايره اجتماعي كلانتري سجاد مشهد افزود: از آن روز به بعد ، عشق و علاقه ام به آيدا چندين برابر شد و با بي تابي از خانواده ام خواستم به خواستگاري اش بروند. پدر و مادرم نيز كه از دست كارهايم خسته شده بودند و آرزو داشتند مرا زودتر داماد كنند تا شايد سرم به سنگ زمانه بخورد خواسته ام را پذيرفتند و من با دختر مورد علاقه ام ازدواج كردم. اما از همان روزهاي اول فهميدم سرم كلاه رفته است چون نامزدم حركات و رفتار مشكوكي داشت.

متاسفانه چند روز قبل، مادر آيدا خيلي خودماني مرا صدا زد و گفت: بهتر است كمي بيشتر مراقب همسرت باشي چون او عقايد و باورهاي عجيب و غريبي دارد و معتقد است كه يك زن نبايد اسير زندگي شود و ...!

با شنيدن اين حرف ها شك و ترديد در وجودم ريشه دواند و همسرم را زير نظر گرفتم و متوجه شدم كه او با پسران غريبه در پارك قرار ملاقات مي گذارد و همراه آن ها به اين طرف و آن طرف مي رود.

من موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم و او نيز حرفي زد كه تلنگر بزرگي برايم بود. پدرم گفت: جواني كه در دوران مجردي خود با دختران زيادي ارتباط برقرار كند و حد و مرزهاي روابط بين محرم ونامحرم را زيرپا بگذارد نبايد انتظار داشته باشد همسر صالح و سر به راهي نصيبش شود.

داماد جوان با چشماني اشك بار افزود: وقتي فكر مي كنم آيدا به راحتي تعهدهاي زناشويي اش را فراموش كرده است و با مردان نامحرم رابطه دارد احساس مي كنم شخصيتم به شدت خرد شده است.

اعتراف مي كنم اين ازدواج از روز اول اشتباه بود چون مادر آيدا براي اين كه از شر دخترش راحت شود شرايط ازدواج ما را فراهم كرد و پدر و مادر من نيز چون از دست كارهايم خسته شده بودند با عجله تصميم گرفتند مرا سروسامان بدهند بگذاريد كه با شرمندگي بگويم من گذشته خوبي نداشته ام.

در پايان از تمامي جواناني كه داستان زندگي ام را مي خوانند خواهش مي كنم مراقب باشند كه مبادا سرناموس كسي را كلاه بگذارند و از اين بابت احساس زرنگي كنند چون اين اعمال زشت عين بدبختي و حماقت است و آدم در همين دنيا نتيجه اش را مي بيند!

ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۱۹
نظرات (0)
،

حسرت

او اهل سياه بازي بود و هر وقت به خانه پدرم مي رفتيم خودش را براي همه لوس مي كرد. من هرچه تلاش مي كردم تا به خانواده ام بفهمانم با چه مار خوش خط و خالي طرف هستند هيچ كس باورش نمي شد و پدرم كه عاشق پول و ثروت دامادش بود مي گفت: تو اگر با اين زندگي كه مجيد برايت مهيا كرده بخواهي گلايه اي داشته باشي خيلي بي انصاف هستي، يك لحظه با خودت حساب كن كه اگر امروز پدر شوهرت سرش را روي زمين بگذارد و ديگر بلند نشود ميلياردر مي شوي و ...!

زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري جهاد مشهد افزود: پدرم تاجر است و وضعيت مالي خوبي دارد. ۳ سال قبل طرف معاملات تجاري او مرا براي پسرش خواستگاري كرد و با تاسف بايد بگويم روزي كه خانواده ام با چنين پيشنهادي روبه رو شدند از خوشحالي در پوست خودشان نمي گنجيدند. پدرم بلافاصله ماشين حسابش را درآورد و شروع به حساب و كتاب كرد كه اين خانواده چه قدر ثروت دارند و اگر چنين شود چنان خواهد شد!من با اين كه آن موقع تازه به دانشگاه رفته بودم و سن و سالي نداشتم اما از همان ديدار اول، از مجيد خوشم نيامد و بهانه آوردم كه مي خواهم درس بخوانم. اما خانواده مجيد با استقبال از اين حرف، شرط مرا پذيرفتند و گفتند بعد از ازدواج مي تواني به تحصيلات خودت تا هر مرحله اي كه دوست داري ادامه بدهي.با اين وضعيت به پدرم گفتم بهتر است در مورد مجيد تحقيقات كنيد اما پدر و مادرم از من ناراحت شدند و گفتند كسي كه روي پول غوطه ور است كه ديگر تحقيقات نياز ندارد چون وقتي پول داشتي يعني همه چيز داري!با اين عقايد غلط من به اجبار و با تهديد خانواده ام به ناچار سر سفره عقد نشستم و با مردي ازدواج كردم كه اگر چه پول زياد و زندگي پرزرق و برقي داشت اما خانه اي تاريك و سرد و بي روح را برايم مهيا كرده بود. او به هيچ چيز پاي بند نبود و تمام وقت خود را با پول و ثروت بادآورده پدرش به دنبال زنان فاسد و عياشي و خوشگذراني مي گذراند.در مدت كوتاهي فهميدم مجيد به مواد مخدر اعتياد دارد و براي اين كه مانع كارهايش نشوم مي خواست مرا هم معتاد كند كه از خانه فرار كردم. تصميم نداشتم به خانه پدرم بروم چون مي دانستم خانواده ام تمام ارزش هاي زندگي و انسانيت افراد را با پول افراد مي سنجند براي همين به منزل يكي از دوستان شوهرم كه با همسر او دوست شده بودم رفتم ولي آن شب فهميدم دوست مجيد و همسرش هر ۲ به مواد مخدر اعتياد دارند.

متاسفانه دوست شوهرم پس از  آن كه همسرش در اثر استعمال مواد مخدر به خواب عميقي رفته بود پيشنهاد شومي به من داد و قصد سوءاستفاده داشت. با عصبانيت از خانه آن ها بيرون آمدم و چون جايي نداشتم بروم به كلانتري آمدم تا بلكه از طريق قانوني بتوانم خودم را نجات دهم.مي خواهم از مجيد طلاق بگيرم و زندگي سالمي داشته باشم. حرف آخر من اين است كه اگر زن يك كارگر زحمتكش و با ايمان مي شدم به خوشبختي مي رسيدم اما مجيد با آن همه پول و ثروت و خودروي مدل بالا نتوانست حتي يك لحظه احساس خوشبختي را برايم به وجود بياورد و هميشه حسرت زندگي زن و شوهرهايي را مي خورم كه نسبت به همديگر متعهد هستند و با عشق زندگي مي كنند.


..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..




ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۱۸
نظرات (0)
،

طعمه احساس

روزي كه از دانشگاه فارغ التحصيل شدم براي اين كه از سرزنش هاي پدرم راحت شوم و سربار كسي نباشم تصميم گرفتم به سر كار بروم. من از طريق معرفي عمويم در شركتي استخدام شدم و از كارم راضي بودم اما در كمتر از يك ماه متوجه نگاه زيرچشمي پسر مدير شركت شدم.پيمان در آن جا كار مي كرد و آن قدر چرب زبان بود كه توانست مرا شيفته و دلباخته خودش كند.دختر جوان در مركز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: من و پيمان در مدت كوتاهي به هم علاقه مند شديم و قرار ازدواج گذاشتيم. در واقع او با اين ترفند كه مي خواهد به خواستگاري ام بيايد سرم كلاه گذاشت و بارها و بارها از من سوء استفاده كرد.يك سال از ارتباط مخفيانه ما گذشت و نه تنها پسر مورد علاقه ام هيچ اقدامي براي ازدواج انجام نداد بلكه در اين مدت متوجه شدم او با چند دختر ديگر نيز ارتباط پنهاني دارد.با نگراني و دلهره اي كه براي آينده داشتم موضوع را به پدر پيمان اطلاع دادم ولي او با عصبانيت و تهمت هاي ناروا مرا از شركت اخراج كرد و حتي براي پسرش زن گرفت.

حالا من مانده ام با يك دنيا روسياهي و شرمساري و نمي دانم چه طور جلوي خانواده ام سرم را بالا بگيرم. با راهنمايي خاله ام به اين جا آمدم تا با انجام مشاوره راهي براي حل مشكلاتم پيدا كنم.

درباره اين ماجرا نظر كارشناس ارشد روان شناسي مركز مشاوره پليس خراسان رضوي را جويا شديم.

سيد مجيد موسوي راد معتقد است: دختران زيادي ممكن است شرايط مشابه با اين دختر جوان را داشته باشند اما يك سوال مهم در اين جا مطرح است و آن اين كه حد و مرز افزايش شناخت دختر و پسر نسبت به يكديگر در آشنايي قبل از ازدواج چقدر است؟

به گفته دختر جوان او دلباخته پيمان شد و خودش را براي اين كه همسر مناسبي براي آينده انتخاب كرده زرنگ مي پنداشت ولي چرا كارش به اين جا كشيده شد؟وي تاكيد كرد: ازدواج در ابتدا منطق و سپس احساس مي طلبد اما بسياري از افراد و به ويژه دختران جوان ابتدا با احساس انتخاب مي كنند و سپس منطق خود را بر مبناي احساس بنا مي كنند. در اين ماجرا همان طور كه ديديم دختر جوان معتقد بود چون پيمان را واقعا دوست دارد و قرار است با هم ازدواج كنند پس مي تواند با او آزاد و راحت باشد و ...!در واقع احساس اين دختر منطق او را به دست گرفت و مانع تصميم گيري عقلاني اش شد.متاسفانه دختر جوان تنها با عينك احساس دنيا را ديد و زماني كه اين عينك را برداشت واقعيت هايي تلخ برايش نمايان شد.


ادامه نوشته
جواد
۳۰ آذر ۱۳۹۹
۰۹:۵۱:۱۸
نظرات (0)
،
[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ][ ۵ ][ ۶ ][ ۷ ][ ۸ ][ ۹ ][ ۱۰ ][ ۱۱ ][ ۱۲ ][ ۱۳ ][ ۱۴ ][ ۱۵ ][ ۱۶ ][ ۱۷ ][ ۱۸ ][ ۱۹ ][ ۲۰ ][ ۲۱ ][ ۲۲ ][ ۲۳ ][ ۲۴ ][ ۲۵ ][ ۲۶ ][ ۲۷ ][ ۲۸ ][ ۲۹ ][ ۳۰ ][ ۳۱ ][ ۳۲ ][ ۳۳ ][ ۳۴ ][ ۳۵ ][ ۳۶ ][ ۳۷ ][ ۳۸ ][ ۳۹ ][ ۴۰ ][ ۴۱ ][ ۴۲ ][ ۴۳ ][ ۴۴ ][ ۴۵ ][ ۴۶ ][ ۴۷ ][ ۴۸ ][ ۴۹ ][ ۵۰ ][ ۵۱ ][ ۵۲ ][ ۵۳ ][ ۵۴ ][ ۵۵ ][ ۵۶ ][ ۵۷ ][ ۵۸ ][ ۵۹ ][ ۶۰ ][ ۶۱ ][ ۶۲ ][ ۶۳ ][ ۶۴ ][ ۶۵ ][ ۶۶ ][ ۶۷ ][ ۶۸ ][ ۶۹ ][ ۷۰ ][ ۷۱ ][ ۷۲ ][ ۷۳ ][ ۷۴ ][ ۷۵ ][ ۷۶ ][ ۷۷ ][ ۷۸ ][ ۷۹ ][ ۸۰ ][ ۸۱ ][ ۸۲ ][ ۸۳ ][ ۸۴ ][ ۸۵ ][ ۸۶ ][ ۸۷ ][ ۸۸ ][ ۸۹ ][ ۹۰ ][ ۹۱ ][ ۹۲ ][ ۹۳ ][ ۹۴ ][ ۹۵ ][ ۹۶ ][ ۹۷ ][ ۹۸ ][ ۹۹ ][ ۱۰۰ ][ ۱۰۱ ][ ۱۰۲ ][ ۱۰۳ ][ ۱۰۴ ][ ۱۰۵ ][ ۱۰۶ ][ ۱۰۷ ][ ۱۰۸ ][ ۱۰۹ ][ ۱۱۰ ][ ۱۱۱ ][ ۱۱۲ ][ ۱۱۳ ][ ۱۱۴ ][ ۱۱۵ ][ ۱۱۶ ][ ۱۱۷ ][ ۱۱۸ ][ ۱۱۹ ][ ۱۲۰ ][ ۱۲۱ ][ ۱۲۲ ][ ۱۲۳ ][ ۱۲۴ ][ ۱۲۵ ][ ۱۲۶ ][ ۱۲۷ ][ ۱۲۸ ][ ۱۲۹ ][ ۱۳۰ ][ ۱۳۱ ][ ۱۳۲ ][ ۱۳۳ ][ ۱۳۴ ][ ۱۳۵ ][ ۱۳۶ ][ ۱۳۷ ][ ۱۳۸ ][ ۱۳۹ ][ ۱۴۰ ][ ۱۴۱ ][ ۱۴۲ ][ ۱۴۳ ][ ۱۴۴ ][ ۱۴۵ ][ ۱۴۶ ][ ۱۴۷ ][ ۱۴۸ ][ ۱۴۹ ][ ۱۵۰ ][ ۱۵۱ ][ ۱۵۲ ][ ۱۵۳ ][ ۱۵۴ ][ ۱۵۵ ][ ۱۵۶ ][ ۱۵۷ ][ ۱۵۸ ][ ۱۵۹ ][ ۱۶۰ ][ ۱۶۱ ][ ۱۶۲ ][ ۱۶۳ ][ ۱۶۴ ][ ۱۶۵ ][ ۱۶۶ ][ ۱۶۷ ][ ۱۶۸ ][ ۱۶۹ ][ ۱۷۰ ][ ۱۷۱ ][ ۱۷۲ ][ ۱۷۳ ][ ۱۷۴ ][ ۱۷۵ ][ ۱۷۶ ][ ۱۷۷ ][ ۱۷۸ ][ ۱۷۹ ][ ۱۸۰ ][ ۱۸۱ ][ ۱۸۲ ][ ۱۸۳ ][ ۱۸۴ ][ ۱۸۵ ][ ۱۸۶ ][ ۱۸۷ ][ ۱۸۸ ][ ۱۸۹ ][ ۱۹۰ ][ ۱۹۱ ][ ۱۹۲ ][ ۱۹۳ ]