دردسرهاي ازدواج با دختر رئيس كارخانه
روزنامه وطن امروز-مردي در دادگاه گفت: فاصله طبقاتي و فرهنگي بين خانواده من و همسرم به قدري بود كه بيشتر از يك سال نتوانستيم با يكديگر به زندگي مشترك ادامه دهيم.اين مرد كه به درخواست طلاق همسرش در دادگاه خانواده حضور يافته بود در برابر قاضي دادگاه اظهار كرد: من قبل از ازدواج كارمندي ساده در كارخانه پدر همسرم بودم و گاهي اوقات به دليل مهارتم در رانندگي، پدر همسرم را تا خانه با خودروي خودشان ميرساندم و در همين مدت زمان كوتاه همسرم را ميديدم. در مدت زمان كوتاهي به او علاقهمند شدم اما هرگز به خود جرات نميدادم كه علاقهام را بازگو كنم زيرا ميدانستم با مخالفت خانوادهها روبهرو خواهم شد.
وي در ادامه اظهار كرد: بعد از مدتي متوجه شدم همسرم به عنوان مشاور امور مالي در كارخانه مشغول به كار است كه بعدها خودش مدعي شد به خاطر علاقهاي كه به من داشته به بهانه كار كردن وارد كارخانه شده است و در نهايت با مخالفتهاي خانوادهها با يكديگر ازدواج كرديم و سمت من در كارخانه از يك كارمند ساده به مديرعامل شركت ارتقا يافت. در آن زمان به خيال خودم دنيا به كامم بود چرا كه هم از نظر موقعيت شغلي در جايگاه بالايي قرار داشتم و هم با آن كسي كه به او علاقه داشتم ازدواج كرده بودم.
اين مرد جوان با ابراز ناراحتي بيان كرد: اما اين دوران خوشي مانند مواد خوراكي كه داراي تاريخ مصرف است، بزودي تمام شد و زندگي روي ديگرش را به من نشان داد. همسرم بعد از گذشت يك سال خانه را ترك كرد و تنها بهانه او خسته شدن از زندگي كردن با من بود. بارها و بارها به خانه پدرش رفتم تا او را متقاعد كنم كه به خانه بازگردد اما او تحت هيچ شرايطي راضي نميشد.
وي گفت: او ميگفت دوست ندارم همسرم براي پدرم كار كند. به او قول دادم به محض پيدا كردن شغلي مناسب از كار كردن در كارخانه پدرش استعفا دهم اما وي باز هم بهانهتراشي كرد تا اينكه پدرش به خواست او مرا از كارخانه بيرون كرد.
اين مرد عنوان كرد: من به خاطر همسرم با خانوادهام قطع رابطه كردم اما او به راحتي مرا ترك كرد و اكنون درخواست طلاق داده، من نيز با طلاق موافق هستم زيرا او هرگز با من به زندگي مشترك ادامه نخواهد داد. عمدهترين مشكل ما فاصله طبقاتي است كه از ابتدا نسبت به آن بيتوجه بوديم.
قاضي جلسه بعد از شنيدن اظهارات مرد جوان در حضور وكيل همسرش حكم طلاق توافقي را صادر كرد.
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
طعمه تنهايي!
پدر و مادرم عاشق پول هستند و تمام وقت خود را صرف كار بيرون از خانه مي كنند تا پول بيشتري دربياورند.من يك سال قبل با دختر خاله يكي از هم كلاسي هايم آشنا شدم و چون خيلي تنها بودم دوستي ما زودتر از آن چيزي كه فكرش را بكنيد عاطفي و صميمانه شد.
«ژيلا» دختر خوش سر و زباني بود و با شيرين كاري هايي كه داشت جاي خالي پدر و مادرم را در خانه پر كرد او هر روز به ديدنم مي آمد و ما با هم حرف مي زديم و درد دل مي كرديم.
ژيلا يك روز پسر مورد علاقه اش را نيز به خانه ما آورد و ديدار با اين پسر جوان باعث شد تا از طريق او با كيوان كه يكي از دوستان آن پسر بود آشنا شوم.
دختر جوان در مركز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: متاسفانه من تحت تاثير حرف هاي «ژيلا» و دوست پسرش با كيوان ارتباط برقرار كردم و متاسفانه در اثر اين ارتباط شوم، پسري كه ادعا مي كرد خيلي دوستم دارد و رابطه ما بايد در حد يك ملاقات و خيلي رسمي باشد مرا اغفال كرد و مورد سوء استفاده قرار داد.
كيوان پس از آن كه به خواسته هاي پليد خود رسيد با توسل به زور و تهديد وادارم كرد تا با دو پسر ديگر نيز ارتباط برقرار كنم و ... .او حتي چندين بار تهديدم كرد كه اگر به او پول و طلا ندهم آبرويم را خواهد برد و به همين راحتي مرا رواني كرده است.
من در اين مدت نتوانسته ام به پدر و مادرم چيزي بگويم و درد دل كنم و تصميم گرفتم مشكلم را از طريق قانوني پيگيري كنم.
اي كاش با والدينم دوست بودم و همديگر را درك مي كرديم. من از تمام پدران و مادران خواهش مي كنم با فرزندان خود دوست و رفيق باشند و در كنار نيازهاي مالي آن ها، به خواسته ها و نيازهاي روحي و عاطفي آن ها نيز توجه داشته باشند.
همچنين از دختران جواني كه اين ماجرا را خوانده اند نيز مي خواهم حواس خود را جمع كنند چون حرف هايي كه دخترها و پسرها در زمان برقراري ارتباط در روزهاي اول به همديگر مي زنند خيلي رويايي و قشنگ است اما روز آخر با گريه، اندوه و تاسف همراه خواهد بود و بي رو دربايستي بگويم به قول معروف كسي كه خربزه مي خورد بايد پاي لرز آن هم بنشيند.
يادآوري مي شود با پيگيري هاي به عمل آمده، تحقيقات پليسي در اين رابطه آغاز شد و ماموران كلانتري خواجه ربيع مشهد ۳ متهم اين پرونده را شناسايي و دستگير كردند.متهمان با تشكيل پرونده براي رسيدن به سزاي عمل خود به مراجع قضايي معرفي شده اند.
فريب ثروت
مرد جوان در حالي كه بغض گلويش را مي فشرد به كارشناس اجتماعي كلانتري جهاد مشهد گفت: ۳ سال قبل با فيروزه ازدواج كردم. او دختر دايي ام است و با حمايت هاي مالي خانواده اش كار و بار درست و حسابي راه انداختيم.اما افسوس كه از همان لحظه اول زندگي مان فيروزه ادعاي بيش از حد داشت و هر موقع مي خواستم حرفي بزنم سرم داد مي كشيد و مي گفت: يادت نرود كه جوان يك لاقبايي بودي و اگر پدر و مادرم زير پر و بال تو را نمي گرفتند هنوز بدبخت و بيچاره بودي و...
متأسفانه همسرم در تمام كارهاي خانه خودش را صاحب نظر مي داند و در محيط كار نيز برخورد بسيار تحقيرآميزي با من دارد. حدود ۴ ماه قبل يك روز به سبب مشكل كوچكي كه به وجود آمده بود در حضور چند نفر شخصيتم را لگد مال كرد و چون جوابش را دادم مرا از محل كار بيرون انداخت و گفت ديگر حق نداري به سر كار بيايي.
فيروزه آبروي مرا نزد اقوام و آشنايان به باد داده است و جلوي همه مي گويد از سر دلسوزي تن به اين ازدواج داده است.
همسرم معتقد است كه اگر بچه دار شويم نخواهد توانست كارهايش را انجام بدهد و از اين مسئله نيز فراري است او با روحيه خشن خود عذابم مي دهد و هزار و يك ايراد روي من گذاشته، متأسفانه فيروزه نقش خود را به عنوان يك زن فراموش كرده است و يك بار كه حرف از طلاق به ميان آوردم برادرانش آن چنان كتكم زدند كه تا چند روز ناي حرف زدن و راه رفتن نداشتم.
مرد جوان با چشماني اشك بار ادامه داد: ۵ ساله بودم كه پدرم فوت كرد و مادرم به هر بدبختي كه بود مرا با آبرومندي بزرگ كرد و به دانشگاه فرستاد. پس از آن كه فوق ديپلم گرفتم به خاطر مادرم از سربازي معاف شدم و سپس تصميم گرفتم ازدواج كنم. تنها ملاك من براي انتخاب همسر، پول و ثروت بود و روزي كه فيروزه را به عقد خودم درآوردم نفس عميقي كشيدم و با خودم گفتم روزهاي سخت زندگي تمام شده است.
اما با وجود پول و ثروتي كه به دست آوردم از اين ازدواج خيري نديدم. همسرم در تمام لحظات زندگي احساس برتري و خودخواهي دارد و مرا به چشم يك كارگر و غلام حلقه به گوش مي بيند. الان پشيمان هستم و مي خواهم او را طلاق بدهم.
كاش با يك دختر ساده و بي ريا ازدواج كرده بودم و با دسترنج خودم زندگي ام را مي ساختم و اين قدر تحقير نمي شدم.
سرقت در پوشش ازدواج
براي اولين بار در ايستگاه اتوبوس همديگر را ديديم. او نگاه مي كرد و لبخند مي زد. پس از چند دقيقه اتوبوس سر رسيد و ما سوار شديم.
پسر جوان داخل اتوبوس هم زيرچشمي نگاهم مي كرد و من متاسفانه به لبخندهايش پاسخ دادم.دخترجوان افزود: در ايستگاه موردنظر از اتوبوس پياده شدم اما در حالي كه به سمت خانه در حركت بودم فهميدم آن پسر جوان تعقيبم مي كند.
او در كوچه اي خلوت صدايم زد و با پرسيدن سوالي در مورد نشاني يك خيابان سر صحبت را باز كرد.پسرجوان سپس شماره تلفن همراهش را روي تكه كاغذي نوشت و آن را به دستم داد.من فرداي آن روز نيز او را نزديك خانه مان ديدم و دوباره با هم صحبت كرديم. نمي دانم با كدام عقل به اين پسر جوان زنگ زدم و با هم ارتباط تلفني برقرار كرديم.«پيمان» با حرف هاي احساسي اش مرا شيفته خود كرد.چند ماه گذشت و يك روز مادرم كه متوجه تغيير حركات و رفتارم شده بود، پرسيد مشكلي داري يا اتفاقي افتاده؟ كه گفتم به پسري جوان علاقه مند شده ام.
مادرم تاكيد كرد كه در حال حاضر در اين باره چيزي به پدرم نگوييم. اما او مشتاق بود پيمان را ملاقات كندمن به پيشنهاد مادرم يك روز كه پدرم و برادرم به شهرستان رفته بودند، پسر مورد علاقه ام را به خانه مان دعوت كردم، ولي مادرم مرا به داخل آشپزخانه صدا زد و گفت: اين پسر نمي تواند همسر مناسبي براي آينده ات باشد و فكر نمي كردم اين قدر بي سليقه باشي، هر چه زودتر او را دست به سر كن برود.
من به داخل اتاق پذيرايي برگشتم و پس از آن كه پيمان يك ليوان شربت خورد از او خواستم كه برود.دختر جوان گفت: پيمان رفت و هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه فهميدم اين پسر حقه باز مبلغ ۳۰۰ هزار تومان وجه نقد و طلاجات مادرم را از داخل كشوي ميز سرقت كرده است.پليس وي رادستگير كرد ومشخص شد او سابقه چندين فقره سرقت رابا همين ترفند داشته است.
.:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
خيانت زن به دوست صميمي همسر
در اولين ديدار، متوجه نگاه زيرچشمي محمود شدم و به همسرم گفتم: «اين دوست تو آدم درستي به نظر نمي رسد» اما او از اين حرف ناراحت شد و با لحني جدي پاسخ داد: من ومحمود يك روح هستيم در ۲بدن و به هيچ كس اجازه نمي دهم كه اين طوري در مورد دوست جون جوني ام صحبت كند.
زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري نجفي مشهد افزود: محمود هر روز به ديدن شوهرم مي آمد و آن ها چند ساعتي داخل اتاق باهم سرگرم بازي هاي رايانه اي و استفاده از اينترنت بودند. من نسبت به اين رفاقت حسودي ام مي شد و خيلي دلم مي گرفت تا اين كه كم كم به جمع آنها پيوستم و همراه آنها وارد دنياي اينترنت شدم. مدتي گذشت و محمود كه خودماني شده بود به من ابراز عشق و علاقه كرد. با وجود آن كه نمي خواستم به شوهرم خيانت كنم اما فريب حرف هاي دروغين او را خوردم و اسير هواي نفس شدم.
محمود هم وقتي لبخندهاي احمقانه ام را ديد با بهانه جويي از شوهرم فاصله گرفت و روابط آنها شكرآب شد.زن جوان اشك هايش را پاك كرد و افزود: پس از گذشت چند ماه، من كه به حرف هاي دروغين محمود و وعده هاي شيطاني او دلخوش كرده بودم سر ناسازگاري گذاشتم و آن قدر شوهر بيچاره ام را عذاب دادم كه به ناچار حاضر شد به طور توافقي طلاقم بدهد.
با وجود آن كه جدايي از همسرم خيلي سخت بود و تحمل نگاه تحقيرآميز اطرافيان را نداشتم اما به پادرمياني هاي بزرگان فاميل توجهي نكردم و حتي شوهرم نيز چند بار تماس گرفت و خواهش كرد كه زندگي مان را از سر بگيريم ولي دلم آن قدر سنگ شده بود كه اشك هاي او را نديدم. محمود پس از ۵ماه با اين ادعا كه نمي خواهد با خبر ازدواج مان، ديگران و به خصوص دوست قديمي اش را شوكه كند مرا به عقد موقت خود درآورد.
من يك سال به طور پنهاني و مخفيانه در عقد او بودم و در اين مدت همسر سابقم نيز با دختر عمويش ازدواج كرد و زندگي جديد براي خودش تشكيل داد.ولي محمود بعد از پايان دوره عقد موقت به وعده هايش عمل نكرد و بلايي به سرم آورد كه مجبور شدم سكوت كنم و حرفي نزنم.
او مي گفت از تو فيلم ها و تصاويري در اختيار دارم كه اگر يك كلمه حرف اضافي بزني به همه خواهم گفت اين فيلم ها در زماني كه تو همسر دوستم بوده اي تهيه شده است. زن جوان گفت: من در شرايط بسيار بدي قرار گرفتم.
خانواده ام مرا طرد كردند و تنها اميد و پناهگاهي كه دارم خانه خواهرم مي باشد. شوهرم چوب اعتماد بي جا به دوستش راخورد و من سرنوشتم را در آتش هوس هاي پليد سوزاندم و خاكستر كردم. مي خواهم به تمام زوج هاي جوان بگويم قدر زندگي خودتان را بدانيد و هركسي را به حريم زندگي خصوصي خود راه ندهيد. من پشيمان و روسياهم و نگاه دوستان و آشناياني كه مرا با انگشت اشاره به همديگر نشان مي دهند عذابم مي دهد.
عاقبت تماشاي برنامه هاي بي محتوا و مبتذل
تماشاي يكي از شبكه هاي ماهواره اي كه فيلم ها و سريال هاي خانوادگي را پخش مي كرد، باعث شد تا آتش به زندگي ام بيفتد و شوهرم را از دست بدهم.من خودم از همسرم خواستم تا يك دستگاه ماهواره بخرد و تصور مي كردم با اين وسيله سرگرم خواهم شد، اما اعتراف مي كنم كه اشتباه كرده ام.
زن جوان در مركز مشاوره پليس خراسان رضوي افزود: با ورود ماهواره به زندگي ام، شوهرم در مدت كوتاهي تغيير كرد و توجه بيش از حد او به فيلم هايي كه در آن خيانت همسران به همديگر عادي جلوه داده مي شد، آزارم مي داد.
من پس از گذشت ۶ ماه از شوهرم خواستم اين دستگاه لعنتي را از جلوي چشمانم دور كند ولي او زير بار نرفت و كم كم به ديدن فيلم هاي بي محتوا و مبتذل اعتياد پيدا كرد.روزي كه فهميدم همسرم با زني نامحرم ارتباط مخفيانه برقرار كرده است خيلي دلم گرفت و از او به دليل اين كار خطا توضيح خواستم. شايد باورتان نشود مردي كه روزهاي اول زندگي مان ابراز عشق و علاقه مي كرد، خيلي راحت سعي داشت كارهاي خودش را مانند آن چه از فيلم هاي كثيف ياد گرفته بود عادي نشان دهد و حتي به نوعي از حرف هايش متوجه شدم كه دنبال هوس بازي و عياشي است.
زن جوان نفس عميقي كشيد و افزود: چند ماه ديگر هم گذشت و منصور روز به روز نسبت به مسائل اعتقادي و تعهدهاي زناشويي مان بي تفاوت تر مي شد تا اين كه فهميدم با زن ديگري نيز ارتباط برقرار كرده است. تحمل اين وضعيت برايم خيلي دشوار بود و دوباره با شوهرم گفت وگو كردم و به او گفتم اگر به راستي قصد ازدواج مجدد داري مردانه حرف دلت را بگو و خودت را گناهكار نكن.
اما منصور كه شرم و حيا را در وجودش قرباني هوس هاي شيطاني خود كرده بود، به چشمانم خيره شد و خيلي بي شرمانه مرا با بازيگران چند فيلم شرم آور مقايسه كرد و از تيپ و قيافه ام ايراد گرفت.شنيدن اين حرف ها برايم خيلي شكننده بود و مدتي تحت نظر يك مشاور قرار گرفتم تا اگر ايراد و ضعفي دارم برطرف شود اما افسوس كه منصور در بيراهه هوس هاي خودش سردرگم شده بود و هيچ نتيجه اي نگرفتم. من به پيشنهاد يكي از دوستانم تصميم گرفتم از شوهرم انتقام بگيرم و با اين تفكر احمقانه متاسفانه با پسر جواني كه براي تنظيم و نصب دستگاه ماهواره به خانه ما رفت و آمد مي كرد ارتباط برقرار كردم و ...!
نمي دانم چرا زندگي ام اين چنين از هم پاشيد و به جايي رسيد كه ديگر من و منصور راه برگشتي نداريم.
عاقبت بي بند و باري
مادرم خطا كرد و چوب اشتباهات خودش را خورد. او زندگي قشنگ مان را در آتش بي بند و باري هايش سوزاند و خاكستر كرد.
پدرم وقتي متوجه شد كه مادرم با مرد جواني رابطه دارد بدون معطلي او را طلاق داد و سرپرستي مرا بر عهده گرفت. من آن موقع ۸ ساله بودم ولي خوب عمق غم و اندوه پدرم را درك مي كردم. متاسفانه پس از گذشت ۳ سال پدرم در حادثه رانندگي جان خود را از دست داد. با اين مصيبت من سرگردان و بيچاره شدم. مادرم مرا به خانه خودش برد.
او با همان مردي كه رابطه مخفيانه داشت ازدواج كرده است و زندگي نكبت باري دارد.ناپدري ام مردي معتاد و بي مسئوليت است و مادرم هميشه از اشتباهات دوران جواني اش اظهار ندامت و پشيماني مي كند. زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري مصلاي مشهد افزود: چند سال گذشت و در اين مدت من سنگ صبور مادرم شده بودم. او هر لحظه مي گفت: خودت را در آينه كدر سرنوشت مادرت ببين تا بداني اگر دنبال بي بند و باري بروي و اخلاق و عفت خودت را زير پا بگذاري چه بلايي به سرت مي آيد.دلم خيلي براي او كه هر شب مجبور بود يك كتك مفصل از ناپدري ام بخورد مي سوخت اما كاري از دستم بر نمي آمد.
متاسفانه از چندي قبل متوجه نگاه هاي شيطاني اين مرد بي معرفت شدم. او دنبال موقعيتي مي گشت تا مرا مورد آزار واذيت قرار بدهد.من كه از نيت هاي پليد ناپدري ام مي ترسيدم از خانه فراري شدم و به منزل يكي از همسايه ها پناه بردم. اما پسر همسايه نيز قصد سوءاستفاده از من را داشت.به ناچار موضوع را به دايي ام اطلاع دادم و دايي مرتضي مرا به منزل خودش برد.
با كمك او و همسرش ادامه تحصيل دادم. در مدتي كه به مدرسه مي رفتم چند خواستگار خوب برايم آمد اما آن ها كه با انجام تحقيقات دريافته بودند مادرم چه بلايي به سر پدر خدابيامرزم آورده از ازدواج با من منصرف شدند.زن جوان ادامه داد: حدود ۷ ماه قبل با پسري جوان ازدواج كردم. او روزهاي اول خيلي ابراز عشق و علاقه مي كرد اما شوهرم حالا يادش آمده كه من جهيزيه نداشته ام و مادرم زني خيانت كار بوده است و حتي تحت تاثير حرف هاي چرت و پرت ناپدري ام، تهمت هاي زشت و ناروايي مي زند. ديگر خسته شده ام .....
..:: اولين نمايشگاه مجازي خلاقيت و نوآوري ::..
آرزوهاي واهي!
روز اول آشنايي مان خيلي بلوف زد و با غرور گفت: پدرش ميلياردر است و در لندن زندگي مي كند. او ادعا كرد كه پس از ازدواج با كمك پدرش به لندن خواهد رفت و صاحب زندگي مرفهي خواهد شد. الميرا با اين حرف هاي رويايي مرا يك دل نه صد دل عاشق خودش كرد و با اين كه ۸ سال از من بزرگ تر بود به او وابسته شدم.
من تصميم خودم را گرفته بودم و به اميد اين كه در آينده براي ادامه زندگي به خارج از كشور خواهم رفت مصمم شدم با الميرا ازدواج كنم. متاسفانه با اين آرزوهاي واهي، رابطه مخفيانه اي بين ما برقرار شد و من موضوع را به پدر و مادرم اطلاع دادم. خانواده ام در برابر اين مسئله روي خوشي نشان ندادند و پدرم گفت: در زندگي سعي كن به زور بازوي خودت تكيه كني و دلبسته پول و ثروت ديگران نشوي چرا كه اين اشتباه، تو را از راه اصلي زندگي دور مي كند و فرصت هاي طلايي جواني را از كف خواهي داد.
پسر جوان در دايره اجتماعي كلانتري هاشمي نژاد مشهد افزود: افسوس كه حرف هاي ارزشمند پدر پيرم را آويزه گوشم نكردم و حالا مي فهمم چه اشتباه بزرگي مرتكب شده ام. من با دلخوش كردن به وعده هاي الميرا خواب هاي خوشي براي آينده ام مي ديدم و همين خيال بافي ها باعث شد تا ترم دوم دانشگاه ترك تحصيل كنم. مدتي گذشت و خانواده ام كه خيلي نگران حالم بودند راضي شدند به خواستگاري الميرا بروند. روزي كه اين خبر را به دختر مورد علاقه ام دادم او گفت: بايد واقعيت را برايت بگويم.
الميرا اعتراف كرد كه تمام حرف هايش دروغ بوده است و پدرش كلاهبردار فراري مي باشد. من كه تصميم قطعي خودم را براي ازدواج با او گرفته بودم، به اين حرف توجهي نكردم و همراه خانواده ام به خواستگاري رفتيم. اما تحقيقاتي كه از محل زندگي آن ها انجام داديم واقعيت هاي تلخ ديگري را نيز برايمان نمايان كرد. متاسفانه مادر الميرا از نظر اخلاقي وضعيت اسف باري دارد و با مردان زيادي در ارتباط است. من در اين شرايط به اشتباه خودم پي بردم و از الميرا خواستم براي هميشه همديگر را فراموش كنيم اما او دست بردار نيست و مي گويد پس از چندين ماه رابطه مخفيانه، به هر قيمتي كه شده بايد با هم ازدواج كنيم. با شنيدن اين حرف ها سرم سوت كشيد و به الميرا جواب سر بالا دادم ولي از چند روز قبل ۳ فرد غريبه برايم ايجاد مزاحمت مي كنند و مي گويند اگر رضايت الميرا را جلب نكني چنين و چنان خواهيم كرد!
عاقبت سطحي نگري
مثل همه كه فكر مي كنند عاشق شده اندمن هم عاشق شده بودم و حرف هيچ كس را قبول نداشتم. بيچاره پدرم با چشماني گريان مي گفت: دختر جان! تو هنوز ۱۶ ساله هستي و ممكن است نتواني خوب و بد را از هم تشخيص بدهي، اين را بدان پسري كه با هم ارتباط عاطفي برقرار كرده ايد لايق تشكيل زندگي مشترك نيست و من در اين باره تحقيقات كاملي انجام داده ام!زن جوان در دايره اجتماعي كلانتري امام رضا(ع) مشهد افزود: متاسفانه من دلم را باخته بودم و براي رسيدن به پسر مورد علاقه ام لحظه شماري مي كردم.
خانواده ام كه خيلي نگرانم بودند در برابر تهديدهايم كوتاه آمدند و به خواستگاري محمود پاسخ مثبت دادند. جشن نامزدي ما با شادي و خوشحالي برگزار شد ولي پس از گذشت چند روز فهميدم مرد روياهايم به كراك اعتياد دارد.
من با شرمندگي موضوع را به خانواده ام اطلاع دادم و مهر طلاق در حالي روي صفحه شناسنامه ام خورد كه هنوز يك ماه از جشن عقدكنان مان نگذشته بود.اين شكست از نظر روحي و رواني خيلي برايم گران تمام شد و به توصيه پدرم ادامه تحصيل دادم.
اما چه فايده كه دوباره مرتكب اشتباه شدم و دومين شكست سياه در دفتر زندگي ام ثبت شد. ماجرا از اين قرار است كه در مراجعه به يك عكاسي با شاگرد مغازه آشنا شدم. او با نگاه خود دلم را لرزاند و ما در كمتر از چند روز با هم رابطه عاطفي برقرار كرديم. والدينم كه نگران آينده ام بودند به محض اطلاع از موضوع تشويقم كردند از اين پسر جوان بخواهم هر چه زودتر به خواستگاري ام بيايد.
حدود ۴ ماه از آشنايي مان گذشت و مراسم خواستگاري برگزار شد. من با موافقت خانواده ام به عقد اين پسر جوان در آمدم و حتي پدرم كمك مالي خوبي براي تشكيل زندگي مان كرد ولي افسوس كه باز هم راه زندگي ام به بن بست رسيد.
متاسفانه در مدت كوتاهي متوجه شدم شوهرم به كريستال و مواد روان گردان اعتياد دارد. او هر موقع از اين مواد زهرماري استفاده مي كند دچار توهم شديدي مي شود به طوري كه مي ترسم در خانه بمانم و امنيت جاني ندارم.
زن جوان گفت: كمكم كنيد مي خواهم طلاق بگيرم اما خانواده ام اجازه نمي دهند و مي گويند اگر از شوهرت جدا بشوي ديگر نمي توانيم جلوي دوست و آشنا سرمان را بالا بگيريم و براي حفظ آبروي مان هم كه شده بايد بسوزي و بسازي.
من دوباره چون مراقب نگاهم نبودم فريب چشم هايم را خوردم و خودم را بدبخت و بيچاره كردم و الان در شرايط بسيار بدي قرار دارم. اميدوارم هيچ دختري به اين سرنوشت دچار نشود!
خيانت
«اگر همان روز متوجه شده بودم كه پيامك دريافتي از يك ناشناس است و به آن توجهي نكرده بودم امروز زندگيام ويران نشده بود. وقتي از شوهرم جدا شدم و با بهروز ازدواج كردم اصلا به اين فكر نمي كردم كه عاقبت زندگي زيبايم به اينجا ختم شود كه زير مشت و لگدهاي اين مرد سنگدل با مرگ دست و پنجه نرم كنم».اينها بخشي از سخنان دختر جوان ديروز و زن شكسته امروز به نام شيواست كه با سر و وضعي نامرتب و خونآلود كه از درگيري شديدي حكايت ميكرد به دايره مشاوره كلانتري 11 فريدن مراجعه و از شوهر شيشهاي خودش شاكي بود.
او گفت: «از دست شوهرم امنيت جاني ندارم، بسيار بدبين است و خيال ميكند با مرد غريبهاي رابطه دارم».
اين زن داستان زندگياش را اينگونه شرح داد: تا دوم دبيرستان بيشتر درس نخواندم. وسط سال به بهانه اينكه درسها سخت است و مغزم كشش آنها را ندارد، درس و مدرسه را رها كردم و خانهنشين شدم. صبحها بدون هيچ اضطراب و دغدغهاي تا ساعت 9 ميخوابيدم و بعد با آرايشي غليظ راهي كوچه و خيابان ميشدم؛ به خاطر زيبايي مورد توجه جوانان و نوجوانان بودم تا اينكه با يكي از آنها به نام احمد رابطه تلفني برقرار كردم، ميخواستم با او ازدواج كنم. هر چه پدر و مادرم نصيحتم ميكردند بيفايده بود، پدرم وقتي قضيه رابطه با احمد را فهميد با زبان خوش، كار اشتباهم را گوشزد كرد و هنگامي كه بيتوجهيام را ديد، متوجه شد با زبان خوش نميتواند جلودارم شود براي همين يكي، دو بار متوسل به زور شد اما دخالت مادرم به قائله پايان ميداد.
نه نصيحتهاي دلسوزانه مادر و نه ضربشست پدر هيچ كدام افاقه نكرد و آنها كه از دست من به ستوه آمده بودند، دست به دامان عمهام شدند و او با تعريف وتمجيد از من نزد اين و آن سعي كرد شوهري برايم دست و پا كند. بعد از يك هفته با خوشحالي خبر آورد كه برادر همسايهشان آخر هفته به همراه خانواده به خواستگاريام ميآيد.
با شنيدن اين خبر ناراحت شدم و با مادرم جر و بحث كردم چراكه دوست داشتم با احمد كه به خاطرش همه كتكها و طعنه و كنايهها را شنيده بودم، ازدواج كنم اماظاهرا مخالفت من بيفايده بود. بعد از چند روز عباس به همراه خانوادهاش به خواستگاري من آمد و به اجبار عمه و پدر و مادرم به عقد يكديگر در آمديم.
هيچ علاقهاي به او نداشتم و عمه ميگفت عشق و علاقه بعد از ازدواج به وجود ميآيد و عشق و عاشقي كوچه و بازار دوامي ندارد. در كمتر از دوماه با عباس ازدواج كردم و براي اينكه رابطه با احمد برايم دردسر نشود به پيشنهاد عمهام راهي يكي از شهرهاي اطراف شديم، عباس هم بعد از چند روز به همان شهر منتقل شد.
شوهرم مرد خوبي بود و وقتي تلاشش را ديدم سعي كردم دل به زندگي بدهم و فكر احمد را از سرم بيرون كنم. بعد از دو سال خداوند فرزندي به ما عطا كرد و عباس براي خوشحال كردنم به مناسبت تولد فرزندمان برايم خط و گوشي همراه خريد. با تلفن به دوست و آشنا پيام ميفرستادم تا اينكه يك روز پيامي زيبا و عاشقانه از شمارهاي ناشناس دريافت كردم و به تصور اينكه يكي از اقوام است جوابش را دادم. تبادل پيامها از جانب من و آن شخص ناشناس 2ماه طول كشيد.
يكي، دو بار هم تلفنم زنگ خورد كه به محض شنيدن صدا، گوشي را قطع ميكردم تا اينكه يك روز تماس گرفت و خود را بهروز معرفي كرد و از او خواستم ديگر مزاحم نشود اما او دستبردار نبود مدام به تلفنم زنگ ميزد و ابراز علاقه ميكرد. آنقدر مهربان بود كه ناخواسته مجذوبش شدم. ارتباط تلفنيمان مخفيانه صورت ميگرفت؛ چند بار يكديگر را ملاقات كرديم و او گفت به من علاقهمند شده است و قصد دارد با من ازدواج كند. آنقدر از علاقه و زندگي زيبايي كه قصد دارد برايم بسازد گفت كه خام شدم، ديگر نميتوانستم عباس را تحمل كنم براي همين بناي ناسازگاري گذاشتم و بهانهجويي و بداخلاقي را به حدي رساندم كه مجبور شد طلاقم دهد.
براي اينكه با بهروز ازدواج كنم جگرگوشهام كه حالا ديگر موجودي اضافه و مزاحم آزاديهايم بود را به عباس سپردم و بعد از بخشيدن مهريه از عباس جدا شدم با چشماني اشكآلود به خدا واگذارم كرد و من سرمست از آزادي و وصال بهروز چشمانم را روي حقيقت بسته بودم. پدر و مادرم مرا از خود راندند و من بدون هيچ عاقبتانديشي با مهريهاي اندك با بهروز ازدواج كردم و اين در حالي بود كه خانوادهاش هرگز مرا به عنوان عروس خود نپذيرفتند.
بعد از 5 ماه زندگي مشترك بهروز چهره واقعياش را نشان داد و متوجه شدم به شيشه اعتياد دارد و چندين مرتبه به خاطر مصرف و حمل موادمخدر دستگير شده و به زندان افتاده است. اصلا فكر نميكردم يك شماره جابهجا گرفتن باعث دگرگوني زندگيام شود. امروز در حال صحبت كردن با تلفن بودم كه بهروز يكدفعه به طرفم حملهور شد و مرا مورد ضرب و شتم قرار داد و مجروح ساخت. اكنون كه به گذشته فكر ميكنم ميبينم بهروز نمونه واقعي شيطان بود كه ماموريتي جز نابود كردن زندگي و آرامشم نداشت. اگر همان روز متوجه شده بودم كه شمارهاي را اشتباه گرفتهام و جواب آن شخص ناشناس را نميدادم امروز زندگيام را تباه شده نميديدم.